پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 10 و 11: يذكر فيه خواص الممكن بالذات؛ و أن الممكن على أي وجه يكون مستلزما للممتنع بالذات
توضیحات
امتیاز معلول اول از واجب الوجود در این جلسه آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی به بررسی نسبت وجود و ماهیت در معلول اول و سایر موجودات میپردازد. ایشان توضیح میدهد که امکان ذاتی مربوط به ماهیت از حیث نیاز به علت است، اما از نظر وجودی، حقیقت موجودات همان وجود واحد و بسیطی است که در مراتب مختلف ظاهر میشود. در این نگاه، تفاوت میان واجب و ممکن به دو حیثیت تحلیل میشود: حیثیت وجودی که واجب است و حیثیت تقید و تنزل که امکان نام میگیرد. جلسه با تبیین این نکته ادامه مییابد که وجود نه از عدم ساخته میشود و نه ماهیت در برابر آن استقلال دارد، بلکه همه تعینات، ظهورات همان وجود منبسطاند. در نهایت نتیجه میگیرد که مرز میان ماده، مثال و عقل، مرز تباین نیست بلکه مراتب ظهور یک حقیقت واحد است که فهم آن بسیاری از مسائل فلسفی را روشن میکند.
درس دویست و بیست و دوم
بیان امتیاز معلول اول از واجب الوجود (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
بهدنبال مسئلۀ امتیاز معلول اول از واجب الوجود بودیم که به قول مرحوم آخوند این امتیاز فقط به امکان و وجوب است. مرحوم آخوند میفرمایند که یک وقتی نظر به معلول اول از حیث معلولیت و از حیث تنزل رتبه میشود از این نقطهنظر که بالأخره حیثیتی از حیثیات واجب است اطلاقِ ممکن بر او صحیح است و بهلحاظ جنبۀ معلولیتش به او ممکن بالذات اطلاق میشود و بهلحاظ آن جنبۀ وجودیای که دارد او عبارت از همان نحوۀ وجودِ حق است و دیگر از آن نقطهنظر به آن وجود، امکان اطلاق نمیشود بلکه او واجب است و وجوب او وجوب ذاتی درقبال وجوب ازلی است که عبارت از یک وجوب همیشگی و آن وجوب همیشگی که ازل بر او حاکم است اختصاص به ذات پروردگار دارد.
فرق بین وجوبِ ازلی و وجوبِ ذاتی
فرق بین وجوبِ ازلی و وجوبِ ذاتی در این است که وجوب ذاتی متصف به ضرورت است یعنی ذات او متصف به ضرورت است گرچه تدلّی و اتکاء به واجب ازلی و به ضرورت ازلی متصف به وجوب باشد ولی ذات آن شیء اقتضاء وجوب را میکند. یک وقت بحث بر سر ماهیت است و یک وقت بر سر وجود است. صحبت در ماهیت بهلحاظ اقتضاء ماهیت افتقار به غیر و احتیاج به غیر را در تحقق خارجی دارد ـ حالا آن غیر، واجب الوجود بالذات باشد یا واجب بالعرض باشد و یا بالغیر باشد ـ علیٰأیِّحال این ماهیت بهلحاظ افتقارش به غیر، امکان ذاتی بر او حمل میشود و این مسئله بین معلول اول و سایر معلولها تفاوتی ندارد و همه در این مسئله علی السواء هستند اما آن وجودی که این ماهیت به لباس آن وجود در خارج خودنمایی میکند آن وجود دیگر متصف به امکان نیست. البته ایشان بحث را راجع به معلول اول مطرح کردند و ما یکقدری گسترش میدهیم. هر وجودی که در خارج تعین پیدا میکند نحوۀ وجودش عبارت از همان وجودِ منبسط است که آن وجود منبسط به صورت درآمده است و به عبارت دیگر خود آن وجود، عبارت از یک امر عدمی نیست که متبدل به یک نحو تعین و تشخص شده باشد بلکه همان وجود منبسط است که بهصورت محدود، خودنمایی کرده است. آنگاه چطور ما میتوانیم امکان ذاتی را بر همچنین وجودی حمل کنیم؟! این وجود، وجوب دارد و وجود برای او ضرورت دارد، این وجود یعنی همین وجودی که الآن شکلی از اَشکالِ مقیدۀ آن وجود منبسط است. اگر ما قائل باشیم بر اینکه آن وجود منبسط وجوب دارد و ضرورت دارد باید قائل بشویم که وجود متعین خارجی هم ضرورت دارد. چرا؟ بهجهت اینکه وجود متعین خارجی، عدمی نبوده است که تبدل به امر دیگر و تعینی شده باشد بلکه حقیقت این وجود خارجی عبارت از یک امر بسیطی است که آن امر بسیط با سایر امور بسیطۀ دیگر که عبارت از وجود ماهیات دیگر است یک وجودِ واحد را تشکیل میدهند. بنابراین جایی نبوده است، حذفی نشده، عدمی در کار نبوده است بلکه همین وجودِ بسیط است که به شکل درمیآید.
نکتۀ دقیقی که باید لحاظ شود این است که ما نمیگوییم که وجود از عدم به تعین و تشخص بیاید تااینکه امکان ذاتی را بر آن وجود حمل کنید بلکه به شکل درآمدن را میگوییم: ممکن ذاتی است؛ یعنی این وجود که بحت و بسیط است حالا که میخواهد به شکل دربیاید میشود: أمرٌ حادثٌ و هر امرِ حادثی ممکنٌ بالذات! آن تشکلش عبارت از امر حادث و یک حدوث ذاتی یا حدوث زمانی؛ در مبدعات حدوث ذاتی است و در غیر مبدعات یعنی ماده و صورت و کَون و فساد، حدوث زمانی است.
تلمیذ: حقیقة الشیء بصورته...
استاد: منظور از صورت غیر از آن صورت است که فصل برای یک امر مبهم است، این صورت عبارت از تعینش است. آن مربوط به تعین در ماهیات هست ولی صحبت ما در وجود است و در ماهیت نیست. وجود میخواهد به ماهیت دربیاید بنابراین ماهیت که نمیشود فصل برای وجود بشود. خود وجود جدای از فصل است، خود ماهیت جنس و فصل میگیرد ولی وجود یک مقولۀ بسیطی است و غیر قابل ترکب و تجزیه است که جنس، فصل، نوع و صنف اصلاً در او راه ندارد. این وجود، وجود بسیط است! حالا وجود بسیط میخواهد به خود ماهیت بگیرد این ماهیت جنس و فصل دارد. این ماهیت یک وقت حیوان است یک وقت انسان است و به وجود کار ندارد.
منبابمثال قالبهای متفاوتی در اینجا داریم؛ قالبهای ریختهگری و آجر، آن مادۀ اوّلیه در این قالبها ریخته میشود عبارت از خاک و گِل است که آن امر واحد است. خاکِ رُس را یک وقتی در قالب مستطیل میریزید، آجرِ مستطیل بیرون میآید، یک وقتی در قالب مربع میریزید آجر مربع بیرون میآید. این مربع و مستطیل است که به این گِل شکل میدهد اما گِل یک حقیقت واحد است و خود گِل دارای شکل نیست ـ البته از باب تشبیه عرض میکنیم که مقربٌ مِن جهةٍ و مبعدٌ من جهةٍ! ـ این وجود عبارت از یک حقیقتی است که میگوید: برای من فرق نمیکند و به هر شکل میتوانم دربیایم؛ بهصورت مجرد، بهصورت ماده، بهصورت نور، بهصورت ظلمت در بیایم. منظورم از ظلمت، عدم النور نیست بلکه جهات کثرتی منظورم هست. بهصورت رتبۀ شدید و بهصورت رتبۀ ضعیف میتوانم ظاهر بشوم. یک وقتی در مقام علیت میآیم و یک وقتی در مقام معلولیت میتوانم بیایم. تمام اینها از عهدۀ من ساخته است. وقتی وجود با زبان بیزبانی با شما صحبت کند میگوید: من یک حقیقتی هستم که به هر کیفیتی و با هر مرتبهای خودم را تطبیق میدهم، میتوان با هر کسی بنشینم و با هر کسی بلند شوم. با افراد عادی میتوانم همصحبت بشوم با افراد عالم هم میتوانم همصحبت بشوم. با افرادی که دارای صنعت و اینها هستند میتوانم دمخور بشوم با افرادی که فقط در مسائل علمی غوطهور هستند میتوانم بنشینم. یک آدم ذوالفنونی هستم که در هر جایی میتواند خود را دقیقاً با آن موقعیت تطبیق بدهد! من یک همچنین موجودی هستم.
وجود این را میگوید! این موجودی که بتواند خود را به هر کیفیتی تطبیق بدهد آیا میتواند خودش مقید باشد؟! مقید خود را از سایر مقیدات جدا میکند، اگر این وجود خودش مقید به یک حدی باشد در آن حد میتواند ظهور پیدا کند و نه در حدود دیگر! اگر وجود یک امری باشد که نتواند بهصورت ماده درآید و محدودیت او یک محدودیت نوری و تجردی باشد ـ اینجا خیلی دقیق است! اینجا همان جایی است که به این نکته میخواهیم برسیم که بین ماده و مجرد فرقی نیست ـ و اگر وجود یک وجودی است که فقط عرضه دارد بهصور مجرده دربیاید و از صور ماده و کثرتِ مثالی یا کثرت طبعی فاصله بگیرد پس آنچه را که در خارج مشاهده میکنیم اسمش را چه بگذاریم؟ اگر فقط وجود این مقدار از عهدهاش برمیآید که صور مجردۀ غیر محکوم به کون و فساد را بهمنصۀ ظهور برساند مانند عقول، صور نوریه، صور ملائکه، نفوس قدسیه و امثالذلک و نسبت به جنبۀ عالم طبع و ملک نتواند کاری را انجام بدهد و نتواند خود را تطبیق کند بنابراین آنچه را که در خارج میبینیم اعدام هستند و موجود نیستند!
بنابراین وجود باید یک امری باشد که حتی از آن وجود مجردِ ملکوتی هم تجردش بیشتر باشد، چرا؟ چون آن وجود مجرد ملکوتی محدود به حد تجرد است و نمیتواند مقید به ماده بشود و در آن محدودۀ از تجرد باقی میماند ولی بحث این است که وجودی که الآن بهصورت امور مجرد ملکوتی درآمده است همان وجود میتواند بهصورت ماده دربیاید و ظاهر بشود.
عدم اختلاف ماده و طبع و ملک با تجرد حقیقی
بنابراین ماده و طبع و ملک اختلافی با آن تجرد حقیقی وجود ندارد. اینطور نیست که وقتی وجود بهصورت مجرد درآمد از تجردش دست برمیدارد! اگر دست برداشت پس این چیزی که در خارج هست چیست؟! این مادۀ سفتی که در خارج هست، این لیوانی که الآن در دست من هست قطعاً یک امر مجرد نیست و یک امر مادی است که 150 گرم وزنش هست پس این در اینجا چیست؟ آیا وجود همراه با این لیوان تحقق خارجی دارد یا آنچه که در دست من هست ماهیت است؟! ماهیات که تحقق خارجی ندارند الاّ بالوجود! وجود تحقق خارجی دارد، وجودی که تحقق خارجی دارد و با این لیوان بهصورت جسم درآمده است آیا مجرد است یا مادی است؟! اگر مادی باشد ماده اجزا دارد اما وجود جز ندارد! ماده قابل تقسیم است اما وجود قابل تقسیم نیست! ماده مشمول هیولا و صورت است ولی وجود هیولا و صورت ندارد!
عجایب احکام عارضۀ بر وجود!
بنابراین آن وجودِ حقیقی که الآن لیوانیت شکل و قید و حد برای او شده است در عین تلبس به لباس جسمیت و زجاجیت آن تجرد را ازدست نمیدهد و این از عجایب احکام عارضۀ بر وجود است که وجود در عین تجرد، محدود هم میتواند باشد و در عین تجرد میتواند حدود مجرده داشته باشد، نه حدود ماده! البته منظور از حدود مجرده مجرد تام نیست، مجرد تام که اصلاً حد ندارد! منظور همین عوالمِ بعد از مرتبۀ وجود یعنی عوالمِ نازلۀ از وجود میباشد. این کلید حلّ بسیاری از معماهایی است که ممکن است در مقام اجمال و ابهام باقی بماند. آن حقیقتی که در خارج هست واقعیتش عبارت از وجود است که آن واقعیت، واجب بالذات است ولی واقعیتی که بخواهد به صورت درآید به صورت درآمدنش عبارت از امکان ذاتی است.
دوباره من مثال میزنم؛ فرض کنید این دست یک واقعیتی دارد که جدای از اَشکالی است که به خود میگیرد و آن همین است که شما دارید مشاهده میکنید؛ همین دستی که دارای جنس و فصل است همینکه دارای ماده و صورت است. این دست یک واقعیتی است که با اَشکال مختلف واقعیتش ازبین نمیرود. حالا این دست که دارای این واقعیت است میخواهد به یک نوع حد و قیدی خود را مقید کند. حالا من مقید کردم و دست خودم را جمع کردم، اسم این جمع کردن ممکن بالذات است، نه دست من! اسم جمع کردن دست امکان ذاتی است، باز شدن به این نحو امکان ذاتی میشود، به این کیفیت قرار گرفتن امکان ذاتی میشود، به آن کیفیت درآمدن هم امکان ذاتی میشود، اما دست واجب بالذات است. حالا روشن شد که ماهیت به چه گفته میشود و امکان ذاتی به چه گفته میشود، وجود به چه گفته میشود و وجوب به چه گفته میشود. در تمام این موارد آن حقیقتِ وجود تفاوتی نمیکند؛ حقیقت وجود یک وقت اینطور است وجود مجرد، عقول، انوار، نفوس ملکوتیه میشود و یک وقت اینطور است که وجود ملکی، عالم شهادت، کَون و فساد، ماده و صورت، هیولا و سایر موارد میشود. آن حقیقت واقعی وجود در همۀ اینها یکی است. ببینید من انگشتهایم را تکان میدهم نه بر دست من اضافه میشود و نه کم میشود و آن خصوصیاتی که دارد همۀ آن خصوصیات در او هست، در هر حالی در او خون در جریان هست و همینطور در تمام احوال کارهای فیزیکی و کارهای عروضی و امثالذلک را انجام میدهد.
مسئلۀ ماهیت و مسئلۀ وجود از این قماش است. این مسئله را اگر متوجه بشویم توحید علمی و عینی آقا مثل آب خوردن میشود. اشکالات آقا سید احمد و مرحوم کمپانی همه کنار میرود، بحثهای آقا با مرحوم علامه طباطبائی در مسئلۀ عین ثابت همه حل میشود.
برگشت تمام مسائل فلسفه به قضیۀ وجود و ماهیت
برگشت تمام مطالب به این است که تصور میشود وقتی وجود به مرحلۀ ماهیت درآمد از رتبۀ خودش منفصل میشود حالا اگرچه تعبیر به یک انفصال حقیقی هم نیاورند ولی آن احکامِ مختصۀ وجود را از او برمیدارند. آن حقیقتِ نورانیه و تجردیه را از او بهواسطۀ مراتب و مراحل سلب میکنند. این سلب است که تمام این اشکالات را بهوجود آورده است. اگر ما به این کیفیت مسئله را تقریر کنیم دیگر هیچ مطلبِ مبهمی در این قضیه باقی نمیماند و من خیال میکنم با این کیفیتِ بیان کلِّ فلسفه اصلاً حلّ است و فقط یک خصوصیات و مسائلی میماند دربارۀ احکامی که عارض میشود. چون برگشت تمام مسائل فلسفه به قضیۀ وجود و ماهیت است و ادراک واقعی مطلب وجود و ماهیت این است.
الآن بعضیها قائل هستند به اینکه ما وجود و ماهیت نداریم! در زمان سابق افرادی بودند که قائل به تعدد اصلین بودند؛ یعنی هم ماهیت را امر ثابت و اصیلی میدانستند و هم وجود را، ـ اینها از عباد مرخصین بودند!! ـ نظیر میرزا مهدی اصفهانی که قائل بودند به اینکه دو اصل حقیقی و دو مسئلۀ واقعی و نفسالأمری داریم؛ یکی مربوط به ماهیات است که حدود است و اصلاً بویی از وجود در آنها نیست و مسئلۀ دوم عبارت از حقیقت و واقعیت و نفسالأمریتِ وجود است که بویی از حقیقت در آنها وجود ندارد؛ بنابراین با انضمام بین این دو مطلب مسئلۀ ماهیت و مسئلۀ وجود، اشیاء خارجی تحقق پیدا میکنند. حالا صحبت در این است که در مورد باری تعالی اگر قائل به تردد دو اصل بشوند که دیگر واویلا است! چون نیاز به ماهیت و ترکیب و انضمام و اینها است. در مورد باری تعالی میگویند که اصل، اصلِ واحد است و در مورد خلائق دو اصل هست!
حالا سؤال این است که وجود، اختصاص به حق متعال دارد اما آن ماهیت که یک امر واقعی و نفسالأمری و یک حقیقت خارجی است معلول برای چه مبدئی است؟ اگر آن ماهیت خارجی خودش فیحدّنفسه تحقق دارد خب تحقق بلا علت و معلول بلا علت و تحقق بدون مبدأ تکوّن خواهد بود و این محال است. و اگر قرار بر این است که آن ماهیت از ناحیۀ حق متعال افاضه شده باشد، خداوند متعال وجود است و وجود نمیتواند افاضۀ ماهیت به او کند. بنابراین در این نقطه و در انتساب آن حقیقت به مبدأ اول که منشأ اول است و علة العلل برای تحقق این امر اقنوم قدیم و اصلِ مسلّم و حقیقتِ ثابت است در این مسئلۀ گیر میکنند.
درقبال اینها بعضیها قائل هستند بر اینکه نه ماهیت وجود خارجی دارد و نه وجود، هردو امر اعتباری هستند که از یک حقیقت انتزاع میشوند و ما نمیدانیم آن حقیقت را چه بنامیم! آن حقیقت سِرّ مگو است! آن حقیقت حقیقتی است که فقط حلالزاده او را میبیند!! این حقیقت آن حقیقتی است که از او انتزاع وجود و ماهیت میشود. حالا اگر از این آقایان سؤال کنند که انتزاعی را که شما میفرمایید: این دو امر انتزاع میشود، قطعاً مسئلۀ ماهیت با مسئلۀ وجود در انتزاع و منتزعٌ عنه تفاوت میکند؛ یعنی وقتی شما یک مسئلهای را از امری انتزاع میکنید بهلحاظ انتزاع باید منتزعٌ عنه او با منتزعٌ عنه وجود تفاوت کند؛ این مطلب امرِ مسلّم است که وجود حتی بنا بر اعتقاد این آقایان که او را یک امر اعتباریِ میدانند باید امر اعتباری بسیط باشد. ماهیت که او را امر اعتباری میدانند باید امر اعتباری مرکب باشد و بین بسیط و مرکب تمایز و بینونیت ذاتی است؛ یعنی تباین بین اینها تباین کلی است و امکان ندارد یک امر بسیطی که تحقق خارجی دارد با یک ماهیتی که ترکب خارجی دارد باهم تلایم داشته باشد. آنوقت واقعیتی که از یک جهت امر بسیط از او انتزاع میشود و از جهت دیگر امر مرکب از او انتزاع میشود قطعاً خود آن ماهیت هم باید مرکب باشد و وقتی که آن ماهیت مرکب بود بنابراین امر بسیط از او انتزاع نخواهد شد و وقتی که مرکب بود امر مرکب از او انتزاع میشود و وقتی که امر مرکب از او انتزاع شد نقل کلام در خود علة العلل و سلسلۀ مبدأ اول و مبدأ أعلیٰ برای او خواهد شد که آن واقعیتِ واجب الوجود اصل آن حقیقت و واقعیت است آیا او مرکب است یا بسیط است و نقل کلام در آن جا میشود پس بالکل از اصل زیر این قضیه زده میشود.
با آنچه که بیان شد و خواهد شد آنچه که مسلّم است این است که وجود عبارت از یک واقعیت بسیطی است که آن واقعیت بسیط به اَشکال مختلف درمیآید. اسم یک شکل صادر اول است و اسم یک شکل صادر دوم است اسم یک شکل صادر صدم است اسم یک شکل صادر صد میلیاردم است و تمام این صادرها همه انحاء و اَشکال این وجود هستند که یکی سبز است، یکی سفید، قرمز، سیاه، بنفش، هوا، سنگ، درخت، آسمان، دریا، آب، زمین، حیوان، انسان، ملک، جن و شیطان است تمام اینها عبارت از صوادری است که این صوادر عبارت از تشکلهای این وجود است و در عینِ تشکل، آن امر بسیط برای خودش هم باقی میماند.
مرحوم آخوند این مطلب را ندارند و در بعضی جاها موارد نقضی ذکر میکنند و قائل به تناقض میشوند. این بهخاطر این است که کیفیت وجود و ماهیت و علقۀ بین وجود و ماهیت و امتیاز بین وجود و ماهیت در عبارات مرحوم آخوند مختلف آمده است؛ فلهذا ممکن است جهت اختلاف تعابیر که موجب این شبهه است همین مسئلهای باشد که نسبت به این قضیه در اینجا صبحت میشود.
آنچه که در اینجا نسبت به معلول اول ایشان فرمودند و ای کاش این مسئله را در سایر مطالب هم میفرمودند، دقیقاً همین مطلبی است که ما به عرض رساندیم که معلول اول از لحاظ جنبه و حیثیت وجودیاش همان واجب بالذات است و بهلحاظ تقیّد و نزولش از مرتبۀ ذات، ممکن ذاتی است. این مطلب در مورد معلول اول است و در مورد سایر مطالب هم خواهد آمد.
تلمیذ: در مورد ضرورت ازلیه به یک نحوی قائل به تساوی شدند.
استاد: قائل به تساوی نشدهاند.
تلمیذ: یعنی بین اینها خصوص مطلق، قائلیم درست است؟ چون آنها بینشان مطلق هست و اگر بخواهیم این را بگوییم باید بگوییم که ضرورت ذاتیّه در واقع چیزی جز ضرورت ازلیّه نیست چون وجود، مختصِ به ضرورت ازلیه که واجب الوجود است میباشد و آن در ازل بوده است. آنوقت حتماً باید این را بگوییم که بین اینها تساوی است و صورت هم دارد.
تعریف ضرورت ازلیه
استاد: ضرورت ازلیه به آن حیثیتی گفته میشود که در شکل و قالب نمیآید. اسم آن حیثیت ضرورت ازلیه است یعنی آن یک وجودی است که همیشه برای او این رتبه ضرورت داشته است و هیچوقت این رتبه را ازدست نمیدهد.
تلمیذ: یعنی در صورت نمیآید یا نیامده است؟! صورت نگرفته یا نمیگیرد؟!
استاد: فرق نمیکند؛ اصلاً او صورت نمیگیرد؛ آن حقیقتِ ذات هیچگاه به شکل درنمیآید و هیچگاه در خصوصیت متمایزۀ از غیر تجلی پیدا نمیکند اسم آن خصوصیت ذات را ضرورت ازلیه میگذاریم که به تعبیر عرفا همان مقام هو است. مقام احدیت است. مقام هو عبارت از همان وجودِ بسیطی ـ بسیطُ الحقیقة کلّ الأشیاء ـ که اسمش مرتبۀ ضرورت ازلیه است. آنوقت آن ضرورت ازلیه که وجود بسیط است بهصورت وجود منبسط درمیآید که در لسان عرفا تعبیر از فیض اقدس و فیض مقدس میشود. آن وجود منبسط که عبارت از حیثیت معلولیۀ وجود بسیط است به هر کیفیتی درمیآید؛ از جبرائیل و بالاتر از جبرائیل گرفته تا به عالم ماده، همۀ اینها وجود منبسط هستند نه وجود بسیط! بسیط برای مقام احدیت و مقام هوهویت است که در آنجا همیشه یک امر واحد که عبارت از لا عینی و لا تعیّنی و لا تحدّدی و لا تقیّدی است بر آن مرتبه حاکم است. آنوقت آن مرتبه قابلیت و عرضه دارد که بهصورت وجود منبسطی که جنبۀ معلولیت دارد و این جنبۀ معلولیتش تمام عوالم وجود را در مرتبۀ واحدیت میگیرد، به این صورت درآید آنوقت این میشود: واجب بالصرافه و ضرورت ذاتی و آن میشود: ضرورت ازلی؛ یعنی ضرورت ازلی معنایش این است که در آن اصلاً تغییروتبدل راه ندارد لذا به آن ازلی میگویند چون هیچوقت حالت تغییر و حالت انتظار در آن نیست البته نه حالت انتظاری که اینها میگویند. در آن مرتبه، بعضیها تعبیر به بشرطلائی کردهاند ولی به نظر ما بشرطلا صحیح نیست حتی لابشرطی هم صحیح نیست، که مرتبۀ لابشرط مقسمی است و مرتبۀ اجمال است آن مرتبه مرتبۀ ضرورت ازلی است یعنی هیچ تغییر و تبدیل و تنزّلی حتی یک حرف ولو به قابلیت داشتن برای اینکه به همۀ اَشکال دربیاید در آن مرتبه نیست. این همان مقام هو و مقام احدیت است.
تلمیذ: این وجود با هیولای اوُلی بودن در عالم تعیّن باید یکی بشود چون هیولای اولیٰ با صورت جمع میشود ...
استاد: ماهیتِ بدون وجود که اصلاً معنا ندارد. هیولا مربوط به آن ماهیتی است که وجود میخواهد به آن ماهیت دربیاید، در آنوقت یا به صورت ماده میخواهد دربیاید که اسمش را هیولای اولیه میگذارید یا هیولای ثانویه، مادة المواد، جنس، نوع، فصل، ماده و صورت که تمام اینها اَشکال و اطوار مختلف وجود منبسطی هستند که میخواهد به صورت ماده دربیاید. یک وقتی آن وجود منبسط نمیخواهد به صورت ماده دربیاید بلکه بهصورت مثال میخواهد دربیاید، آنوقت مادهاش فرق میکند؛ یعنی تقید و ظهورش فرق میکند! یک وقت وجود منبسط به صورت مثال هم نمیخواهد دربیاید بلکه میخواهد به صورت معنا جلوه پیدا کند، باز مادهاش فرق میکند. ماده نه به معنای طبع بلکه یعنی خمیر مایهاش و حیثیت وجودیاش و حیثیت مرتبه و رتبیاش تفاوت میکند.
تلمیذ: پس صورت یعنی ظهور؟!
استاد: بله.
تلمیذ: بههرحال ربط بین وجود بسیط با منبسط چه میشود؟! میفرمایید که مقام هو حتی قابلیت اینکه به صورت دربیاید را هم ندارد پس ربط بین وجود منبسط و وجود بسیط چه میشود؟!
استاد: من نمیگویم که تعارض بین وجود بسیط و منبسط [نیست] شما میگویید که قابلیت دارد یا نه، اتفاقاً وجود بسیط خیلی قابلیت دارد ولی وقتی که به صورت درآمد دیگر بسیط نیست، منبسط است. منبابمثال چراغ فتیلهای؛ وقتی فتیلۀ چراغ را روشن میکنید در اول تماسِ آتش با فتیله یک نور آبی میبینید، بعد یکخرده از آن نور آبی بالاتر میآیید میبینید که نور آبی تبدیل به نارنجی و زرد میشود، از آنجا که دو میل و سه میل بالاتر آمدید میبینید آن نور تبدیل به قرمز شد و دو سه سانتی بالاتر میبینید تبدیل به دود شد. این دودی که سیاه است و جرم دارد چه ربطی با آن نوری که آبی است دارد؟! درحالیکه همین نور آبی است که تبدیل به دود میشود و این دود از جای دیگر نیامده است! همین مرحلۀ آبیرنگ است که دارد تبدیل به زرد و نارنجی و قرمز و بعد هم سیاه می شود. اگر شما دستتان را بر آن نور آبی بگیرید دست شما سیاه نمیشود اما اگر دستتان را در مرتبۀ نارنجی بگیرید یا دستتان را در مرتبۀ سیاه بگیرید سیاه میشود. پس نور آبی همان است که وقتی بروز پیدا میکند بروز اولش آن است، بروز دومش این است و بروز سومش مکدر است و کدورت دارد! حالا به هر علتی؛ شرایط هوا و اکسیژن و این چیزها میآید آن را از آن مرتبۀ لطافت درمیآورد، اسم آن مرتبۀ آبی را احدیت میگذاریم.
معنای نور در آیۀ ﴿ٱللَهُ نُورُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلأَرضِ﴾
آیۀ نور خیلی آیۀ عجیبی است؛ ﴿ٱللَهُ نُورُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ﴾1 این آیه دال بر این است که آن مرتبۀ آبی موجب بروز و ظهور نیست، نور هم ندارد، سیاه است. آن که نور به اطاق میدهد و اطاق را روشن میکند نور نارنجی است، نور آبی اتاق را روشن نمیکند. نور آبی علت برای آن نارنجی می شود که اطاق را روشن میکند. لذا همیشه آبی در مرتبۀ خودش آبی است و همیشه عالم عماء و عالم هو است و در آنجا هیچ تغییروتبدلی راه ندارد. فقط نور آبی موجب یک مرتبهای میشود که آن مرتبه مرتبۀ واحدیت است. حالا ما تعبیر به مرتبۀ ماهیت میکنیم پس آن نارنجی چسبیده به آبی است و آبی نور نمیدهد با این خصوصیات از احکام؛ اول اینکه آبی منشأ است. دوم اینکه آبی نور نمیدهد سوم اینکه آبی سیاه است، آنچه که موجب ظهور است معلول او است و خودِ او موجب ظهور نیست، اینها همه مسائلی است که شما منطبق با آن مرتبه کنید.
تلمیذ: پس بنا بر اصطلاح عرفا «الله» همان مقام واحدیت است.
استاد: بله مقام واحدیت است، مقام احدیت نیست!
تلمیذ: در اینجا یک سؤال مطرح است
استاد: فقط یکی؟! اینقدر سؤال در اینجا هست!
منظور از روایت «کانَ اللهُ و لَم یَکُنْ مَعه شَیءٌ و الآن کَما کانَ»
تلمیذ فرمودید که دو مقام داریم؛ یکی مقام ذات که ضرورت ازلی دارد و مقام معلول که ضرورت ذاتی دارد. حالا این دو مقام باهم اگر ملحوظ بشوند چه عنوانی میتوانیم به آن بدهیم؟! این روایت؛ «کانَ اللهُ و لَم یَکُن مَعه شَیءٌ و الآن کَما کانَ»2 دوتا باهم مراد این روایت است یا فقط آن مقام ذات ازلی است؟!
استاد: مقام ذات است.
تلمیذ: پس این مرتبه را بااینکه فرمودید: در مقام تعین هم از تجردش خارج نشده است چرا این مقام را جدا میدانیم؟!
استاد: جدا نکردیم. ما «الله» را در مرتبۀ علیت لحاظ میکنیم؛ «کان الله» یعنی بدون نور؛ یعنی آن حقیقت این نور همان مرتبۀ احدیت و هوهویت است. آن مقام مقام اصل و مبدأ است و «الله» آن است. «و لَم یَکُن مَعه شَیءٌ» یعنی هیچ پیرایه و زمینه و عروضِ چیزی در آن مقام راه ندارد! «و الآن کَما کانَ» یعنی درعینحال ظهور هم دارد «و الآن کَما کانَ» هم هست.
تلمیذ: «و الآن کَما کانَ» مقام ظهور است؟!
استاد: الآن هم مثل سابق است یعنی ظهور الآن مثل ظهور سابق است «و الآن کَما کانَ» یعنی الآن هم؛ «کانَ اللهُ و لَم یَکُن مَعه شَیءٌ» الآن هم در مقام عزِّ خود مستغرق است! اینهمه ظهورات معلول هستند، به او چه مربوط است؟!
تلمیذ: بالأخره ما میخواهیم وحدت وجود را در عالم کثرات پیاده کنیم و از هم جدا نکنیم.
استاد: جدا نمیکنیم! در آن مرتبه لحاظ مرتبه میکنیم. نهاینکه جدا کنیم!
تلمیذ: لحاظ مرتبه، نیشغولی که نیست بلکه حقیقی است!
تلمیذ: ما میخواهیم بگوییم که آن مرتبه در عالم کثرت آمده است و دست از تجردش هم برنداشته است یعنی آن مرتبه محفوظ است بهعنوان ضرورت ازلی، همان مرتبه بدون اینکه تجردش را ازدست بدهد از عالم ماده و عالم مثال و عالمهای بالاتر از آن هم هست.
استاد: وقتی که حقیقت بسیط میخواهد تنازل کند و پایین بیاید همان حقیقت بسیط در ظهورات مختلف پایین میآید، قبل از اینکه ظهور پیدا کند ما آن بسیط را اصلاً نمیدیدیم، نور ندارد تا ببینیم. عالَم عماء یعنی مثلاً نور سیاه و بعضیها تعبیر به نور الأسود میآورند.
یکی میگفت که کتابی خواندم ـ ظاهراً از کیوان سمیعی بود ـ میگفت: ما که نور سیاه را نفهمیدیم چیست! الحمدلله خدا چشم ما را کور کرده است!
خب خدا چشم شما را کور کرده ولی چشم خیلیها کور نشده الحمدلله و نور سیاه وجود دارد. آنجا عالم رؤیت نیست ولی صحبت در این است که حیثیت وجودی او خودش را به صورت دیگری درمیآورد نهاینکه فاصله و بینونیت باشد و نمیشود آن حیثیت وجودی از مجرد بودن خودش جدا بشود؛ یعنی به شکلی دیگر درآید و آن شکل جدای از مجرد باشد خب بین این دو فاصله و تباین هست علیٰأیّحال تباین هست پس این حیثیت وجودی در عین اینکه به صور مختلف درمیآید تجرد خود را حفظ میکند؛ یعنی در عین حفظ تجرد صورت دارد.
تلمیذ: اشکال همین است که حفظ تجرد در مرتبۀ ذات مثل این است که در مقامِ معلول آن ضرورت ازلی خود را هم حفظ کرده باشد.
استاد: ضرورت ازلی را که حفظ کرده است. بحث، بحث شکل است. منظور من این است که شکل، آن وجود را از تجرد درنمیآورد بر خلاف آنچه که قوم میگویند. قوم میگویند که همینقدر که شما تا عالم مثال آمدید از مثال به بعد وجودِ مادی شد. بنده میگویم که اگر قرار بر این است از همان عالم جبروت [که پایین بیاید] مادی میشود. حالا ماده فرق میکند؛ یک وقت ماده، معروض برای کَون و فساد است یک وقت ماده به معنای حد است. هر چیزی که از لا حدی به حد درمیآید ماده است یعنی بالأخره یک قید و یک حد و شکلی دارد ولی بحث ما این است که حتی مثال و ماده و صورت هم از آن تجرد بیرون نمیآیند. مشکل این است اما نهاینکه مقید نمیشوند. بحث مقید شدن و بحث از مجرد بیرون آمدن دوتا است. یک وقتی میگوییم که این باعث میشود که از تجرد بیرون بیاید پس حدفاصل بین مجرد و غیر مجرد چیست؟! بین این دو تباین ذاتی هست پس ربط حادث به قدیم را چه کنیم و چگونه موجود مجرد تبدیل به ماده میشود و حلقۀ بین ماده و مجرد چیست؟! اینها همه اشکالاتی است که بر این مسئله مترتب است ولی اگر بگوییم که وجود موجب خروج مجرد به ماده نخواهد شد بلکه باز هم مجرد، مجرد است یعنی آنچه که لازمۀ بسیط الحقیقه است که عبارت از تجرد است به حال خودش باقی است إنّما الکلام در تعین و حد است؛ در تعین چه اشکال دارد که یک امر مجرد، محدود به شکل و حدی بشود؟! این منافاتی ندارد اگر آن حد و شکل جزء ذات باشد و خارج از ذاتش نباشد.
تلمیذ: بالأخره مجموع این دوتا چه شد؟! چه عنوانی باید به آنها بدهیم؟! بگوییم که مقام ذات، آن مرتبۀ سیاهی و عدم بروز و ظهور است و مرتبۀ بروز و ظهور را قرآن میفرماید: ﴿ٱللَهُ نُورُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ﴾ پس چه عنوانی به آن مجموعه میتوانیم بدهیم؟!
استاد: آن مجموعه اسامی مختلفی دارد؛ اسامی وحدت در کثرت دارد، مقام جمعیت اسم میگذارند، جمعالجمع به آن میگویند. حتی نسبت به خود «الله» بعضیها قائل به این مسئله هستند و میگویند که «الله» فقط جنبۀ واحدیت نیست بلکه مجموع احدیت و واحدیت باهم است که عبارت از همان تعین خارجی است؛ تعین خارجی را میگویند که «الله» است حالا آن تعین خارج چون در مقام هوهویت ... آنهم تعین است و فرق نمیکند! تعین یعنی همان تشخص و تشخص را از وجود میدانیم ولو اینکه وجود کلی باشد. آن «الله» یک جامع بین همان جهت هوهویت و جنبۀ واحدیت است لذا جمعالجمع هم میتوانیم بگوییم.
منظور از مقام جمعالجمع انسان کامل
تلمیذ: مقام جمعالجمع به انسان کامل اطلاق میشود پس مقامش بالاتر از خداست؟!
استاد: آنهم یک حد بسیط است و یک مرتبه است که اصلش مربوط به پروردگار است و نزولش در انسان کامل است که هردو حیثیت را دارد.
تلمیذ: دو حیثیتِ ازلی و ذاتی هردو را باهم دارد؟!
استاد: هردو را دارد یعنی آن وقتی که به مرتبۀ فناء میرسد دیگر هیچ صورتی ندارد یعنی به حقیقتی رسید که آن حقیقت صورت ندارد بعد دوباره صورت پیدا میکند. این کثرت میشود.
تلمیذ: خدا فقط مرتبۀ ذات را دارد و مرتبۀ مادون را میگوییم که اصالت ندارد و...
استاد: مگر اینها جدای از ذات خدا شدند؟! مگر ظهوراتش از او جداست؟!
تلمیذ: جدا نیست ولی...
استاد: دو مرتبه هست؛ خدا یک مرتبه دارد و آن مرتبۀ حقیقت ذاتش است و مرتبۀ دوم مرتبۀ بروزات و ظهوراتش است و آن مرتبۀ ظهورات هم که جدای از او نیست یعنی یک مرتبهای است که به دو مرتبه تقسیم میشود که یک مرتبه، مرتبۀ ذاتش است و یک مرتبه هم مرتبۀ بروزش است مثل شخص شخیص جنابعالی سرکارِ فیضآثارِ مناقبشعار! خود نفس نفیستان یک مرتبه است و آن نفسِ نفیس حضرتعالی موجب یک بروزات و ظهوراتی هست. قوا و غرائز و صفاتی در وجود شما هست و آن صفات و آن غرائز موجب بروز چیزهایی در خارج هست. این سه مرتبۀ فعل خارجی و مرتبۀ صفات و مرتبۀ نفس دارد را سرکار تشکیل میدهند اما وقتی شما به خودتان مراجعه کنید او را جدای از اینها میبینید.
تلمیذ: جدا به این معنا که بالأخره اینها حقیقت من نیست.
استاد: حقیقت شما نه! اشتباه نکنید! جدای از حقیقت شما نیست. اصل اوست که یک وقت آن اصل را بدون ظهوراتش میبینید این مقام هوهویت شما میشود و یک وقتی آن اصل را با ظهوراتش میبینید.
تلمیذ: نمیشود بدون او دید چون از آنجا آمده است!
استاد: میبینید آقا! از جنابعالی بعید است!
تلمیذ: میخواهم این را عرض کنم بالأخره ﴿ٱللَهُ نُورُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ﴾ همان ذات است و از همانجا آمده است.
استاد: حالا در ما و شما قضیه حل بشود تا به خدا برسیم. یک وقت ما فقط افعال خودمان را میبینیم مثلاً میبینیم که این شخص یک سیلی در گوش آن زد یا یک لگد به این زد، میگوییم که عجب آدم بدی است! اصلاً نمیبینیم که در این حال چه وضعیتی داشته و این اعمال خارجیاش منبعث از چه جهت و چه حیثیتی است. این یک مرتبه است. مرتبۀ دوم اینکه مطلع میشویم بر اینکه این دارای ناراحتی هست و یک مطالبی هست و اینها، بر این قضیه هم مطلع میشویم. مسئلۀ سوم این است که از این دو قضیه عبور میکنیم و اصلاً به نفس آن طرف میرسیم یعنی یک اشرافی بر خود آن نفس پیدا میکنیم؛ نفسِ بدون آن صفات و نفس بدون این خصوصیات! این سه مرتبه را ملاحظه بکنید! آن مرتبۀ ذات زید و ذات شخص عبارت از همان نفسش است که از این نفسش یک صفاتی ظهور پیدا میکند لذا وقتی که صفات ظهور پیدا میکند یکخرده دارای کدورت و خصوصیاتِ ظلمانی میشود، و دارای یک جهات نورانی میشود بسته به آن صفاتی است که دارای صفات رحمانی یا شیطانی باشد.
کیفیت توجه به نفس
تلمیذ: اگر خود آن ذات را بخواهیم بشناسیم به مراتب پایین آن باید نگاه کنیم تا بشناسیم؟
استاد: نه! ابداً! در توجه به ذاتی که بزرگان دستور میدهند اصلاً توجه به مراتب پایین نیست فقط توجه به نفس است بدون غضب، شهوت، رحمانیت، رحیمیت، عطوفت، سیر، صعود، کمال، قوه، ذکاوت، هوش، استعداد و امثالذلک! اینها نباید ملاحظه شود و اگر ملاحظه شود ابداً باطل است! توجه به نفس فقط باید به خود ذات باشد و بس! فقط باید یک حقیقت عینیه در ذهن بیاید بدون هیچگونه عوارضی که بر او عارض بشود. این توجه به نفس میشود! این میشود: زید، آنوقت وقتی توجه به نفس پیدا شد و قوی شد آنوقت خود نفس شروع میکند صفاتش را برای خودش به جلوه درمیآورد. یک پرده رو میآید که تو این را داری، این را داری، این را داری، یکییکی آن صفاتی که در او هست بروز و ظهور پیدا میکند. اینها کجا بود؟! نبود. نفس آمد و گفت: من اینها را دارم، پس «من» با اینها دوتاست. من هستم که علت برای اینها هستم. برو اینها را درست کن. این را کم کن و آن را زیاد کن. اینها را بروز و ظهور میدهد.
حالا در مسئلۀ پروردگار و مسئلۀ «کانَ اللهُ و لَم یَکُن مَعه شَیءٌ و الآن کَما کانَ» هم همین است «کانَ اللهُ» یعنی همان مرتبۀ ذات؛ آن مرتبۀ ذاتی که علت و حقیقت و بسیط الحقیقهای است برای ظهور و بروزی که اسمش را منبسط میگذاریم. حالا آن وجود منبسط یک مرتبهای از مراتب ذات است. مرتبهای است که پایین آمده است. و آیا جدای از اوست یا ملصق به او؟! جدا که معنا ندارد. عین اوست یعنی معلول است پس ذات در همان حیثیت علیت خودش معلول است و هو باطلٌ!
تلمیذ: آقایانی که ظاهری هستند خدا را جدا کردند و در آن بالا گذاشتند و عالم کثرت را هم جدا کردند.
استاد: بله، میگویند که «إنّ اللَهَ خِلوٌ مِن خَلقِه و خَلقُه خِلوٌ مِنهُ».1
تلمیذ: میفرمایید: بالأخره ذات از معلولیت جدا میشود.
استاد: جدای رتبی، نه جدای خارجی! هر علتی از معلولش جداست.
تلمیذ: آنها جدای خلوی میگویند و ما... فرق ندارد.
استاد: خیلی فرق میکند. دو مرتبه است درعینحال یکی است و جامعیتش همان جامعیت پروردگار است. اینها میگویند که اصلاً وجود ما با وجود او دوتا است! صاف میگویند: آیا این کبریت خداست؟! نمیشود خدا باشد! یعنی میگویند که خدا خالق است؛ خالق یک امر عدمی و چیزی است که اسم آن را کبریت گذاشتیم و اسم این را انسان گذاشتیم و بین این دو هیچ ارتباطی نیست. این میخورد و میخوابد او ﴿لَا تَأۡخُذُهُۥ سِنَةٞ وَلَا نَوۡمٞ﴾2 آنها اینطور میگویند ولی عَرض ما این است که ما میگوییم: مرتبۀ نزول ذات، جدای از آن مرتبۀ تجرد ذات نیست گرچه دو مرتبه است ولی بالأخره جدا نیست یعنی آن حقیقتِ بسیط است که به صورت درآمده است و به صورت درآمدن موجب نشده است که بین او و ذات بینونیةُ عُزلةٍ پیدا شود.
تلمیذ: پس اختلافِ در مراتب وجود واجب بالذات که ازلاً بوده، موجب تفویت در ازلی بودن نمیشود. حالا در مراتب پائین آمده است همان ازلی بودنش اینجا هم میباشد. فکر کنم نظر آخر ایشان هم همین باشد.
استاد: ما در ازلی بودن یک مطلب دیگری داریم که بعد باید بگوییم که آیا لازمۀ این مراتب این است که اینها ازلی باشند یعنی همان حرفی که اینها میزنند که هیچوقت فیض قطع نشود و فیض فیاض علی الإطلاق باشد و جود جواد علی الإطلاق باشد، آیا اینطور است؟! و حالت انتظار در ذات لازم نیاید که این بحث به مسئلۀ ازلی بودن برمیگردد. اما اگر گفتیم که وجود آن بسیط ممکن است در یک مرتبه از بساطتت خودش وجود داشته است اما هیچ جنبۀ علیت نداشت، این چه اشکال دارد؟! یعنی اگر ما مطالبی را که آقایان راجع به فیاضیت علی الإطلاق و جوادیت تام و عدمِ حالتِ منتظره در ذات و عدم تبدّل استعداد به فعل و فعلیت محض میفرمایند، قبول نکردیم طبعاً باید بپذیریم.
البته ما نمیخواهیم بگوییم که این ذات حتماً میبایست در یک مرتبه خُلو خارجی از مرتبۀ معلول داشته باشد. اما اگر گفتیم که امکانش هست یعنی ذات در مقام ذاتیت خودش اختیار علیت و اختیار عدم علیت را دارد یعنی هردو را دارد، این مطلب موجب میشود که آن وجود بعدی وجوب ذاتی بشود و از ازلی بودن درآید.
تلمیذ: الآن که مراتب بهوجود آمده است الآن داریم میگوییم:
و الآن اگر قرار باشد پادشاه مطلق باشد بنابراین ازلیت الآن هم در مراتب پایین هست.
استاد: در مراتب پایین نه، ذاتی است ازلی است چون این با او فرق میکند و دو مرتبه را قائل هستیم.
تلمیذ: قرار شد مرتبه باشد، تبدیل نباشد.
استاد: مرتبه یعنی تبدیل، نهاینکه تبدیل به امر دیگر شده باشد بلکه به این معنا است که امر مجرد صورت میگیرد. الآن که زید بهوجود میآید آیا دیروز بود؟! چطور شما به این ازلی الوجود میگویید درحالیکه دیروز نبوده است.
تلمیذ: یک ظهور و یک مرتبهای از وجود را گرفته است.
استاد: هرچه میخواهد باشد بالأخره این زید که پارسال نبوده است یعنی وجودِ زید الآن ازلی است؟!
تلمیذ: ما وجودش را میگوییم، ماهیت خارجیاش را که نمیگوییم.
استاد: بالأخره اینهم وجود است.
تلمیذ: اسم عالم ازل میگذاریم و میگوییم: در عالم ازل...
استاد: آن ملکوت و حقیقتش بوده ولی وجود مادیاش که الآن هست. پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در سال فلان به دنیا آمده است، در زمان حضرت آدم که نبوده است! آدم نگاه به عرش و کرسی و لوح کرد و دید خمسۀ طیبهای هست و به آنها متوسل شد و توبه کرد و فلان.1 چرا وجود پیغمبر را در کنار خودش ندید؟! پیغمبر نبود، باید شش هزار سال بگذرد تا پیغمبر بیاید، این وجود پیغمبر که در خارج آمده آیا ازلی است؟ نه! ازلی نیست.
تلمیذ: رؤیت پیغمبر و ارواح خمسۀ طیبه و توبه کردن او را به معنای سیر و سلوک کردن و برگشتن از عالم کثرت به عالم وحدت معنا کنیم؟!
استاد: بله، تعلق به دنیا؛ تعلق به دنیایش را به او بخشید و... توبه کرد.
اگر او گندم نمیخورد که ما و شما اینجا نبودیم. دنبال چیزهای دیگر رفته بودیم.
تلمیذ: در کتاب مهر تابان آقا به مرحوم علامه یک اشکال فرمودند که حضرت چرا از عالم وحدت به عالم کثرت آمد؟! علامه میفرمایند: بهخاطر اینکه از کثرت چیزهایی برداریم و ببریم. شما فرمودید که چیزی در عالم کثرت پیدا نمیشود و عالم کثرت برای همان عالم وحدت است و چیزی حاصل نشده است که بگوییم فاقد بوده است و بعد حاصل شده است. بالأخره آن اشکال شما باقی است چون چیزی گیرمان نمیآید بالأخره آن چیزی که بود، بود. و الآن هم کما کان.
استاد: بالأخره این بروز و ظهور باید باشد یا نباشد؟!
تلمیذ: نباشد چه اشکالی دارد؟!
استاد: وقتی که کار به فعل خدا برمیگردد، دیگر اشکال هم وارد نیست چون اگر میخواهید به خدا برگردانید که اشکال وارد نیست ﴿لَا يُسَۡٔلُ عَمَّا يَفۡعَلُ وَهُمۡ يُسَۡٔلُونَ﴾2 و اگر مربوط به این عالم است میگوییم: بروزات و ظهورات و... حب به ذات حب به لوازم ذات و به ظهورات ذات هست.
تلمیذ: ظهورات پدر همه را درآورده است!
استاد: شما نفرمایید آقا، خداوند به شما خیلی لطف دارد.
تلمیذ: بله، از این باب که شما را به ما عنایت کرد!
تلمیذ: بالای منبر فرمودید که همۀ ما یکییکی آنچه آدم خورد را خوردیم و پایین آمدیم!
استاد: بله، آن سمبل است.
تلمیذ: بله، بههرحال آن وجود منبسط با همۀ مراتب در واقع همراه است، نه آن وجود بسیط، هر چند وجود منبسط از وجود بسیط جدا نیست.
استاد: زاییدۀ آن وجود بسیط است. یک وقت میگوییم که آن وجود بسیط دست میاندازد از یک کوهی در آنطرف یک چیزی درمیآورد اسمش را [وجود منبسط] میگذارد مثل این جرثقیل که چنگالش را در خاک میاندازد و خاک برمیدارد و در ماشین میگذارد اینهم از یک جایی وجود بسیط وجودی که لا أینٌ و لاحدٌ و لا قیدٌ و لا رسمٌ درمیآورد از این بالا میگوید که نگاه کنید این وجودِ منبسط هست و از این وجود منبسط من جبرائیل و میکائیل و هرچه میخواهید بیرون میاندازم! بیایید و ببینید!
این وجودِ بسیط که این را از جایی میآورد و نشان میدهد، وجودِ منبسط نیست چون از عدم آمده است پس این وجود منبسط از کجاست؟! زاییده است یعنی جدا میشود مانند بچهای که از مادر جدا میشود؟! چیزی نیست غیر از آن که بگوییم: تنزّل آن است؛ تنزّل یعنی همان که الآن به این شکل درآمده است. آن گرمایی که شما الآن در این فتیله میبینید آن نوری که آن بالا میبینید آن خصوصیاتی که در آنجا هست همه برای آن زیر است منتها تا وقتی که این زیر هست بروز و ظهورات ندارد ـ صحبت در این است ـ همینکه یکخرده جلو میآید بروز و ظهور پیدا میکند نور پیدا میشود، گرما پیدا میشود، شعاع پیدا میشود، بعد هم چیزهای دیگر.
پس این ظهورات در آن هست نهاینکه نبوده و بود شده است. در همین وجود بسیط هست منتها به ظهور و بروز درآمد. اگر نبود، امکان نداشت که بود بشود. نبود، هیچوقت بود نخواهد شد! منتها اسم به ظهور درآمدن را امکان ذاتی میگذاریم، آن مرتبهای که میخواهد به ظهور درآید را امکان ذاتی میگویند، چرا؟ چون خودش ظهور نداشته است. مثلاً زید الآن هست اما تا پارسال نبوده است. الآن ما زید را داریم میبینیم، بله! علتش بوده ولی همان علت در سلسلۀ علیت حتی در سلسلۀ علیت مثالی در همان جا هست و در همان جا مرتبه هم هست در همان جا موارد هست. فرض کنید آن علت میآید اول نطفه را درست میکند بعد همان علت میآید موجب وجود نطفه در مثال و ماده میشود، دوباره علت میآید علقه در مثال درست میکند بعد موجب علقه در ماده میشود. هر چیزی در آنجا درست میشود یک پرونده اینجا ضبط میشود. آنجا، اینجا، اینجا، اینجا این سلسله همینطور جلو میآید تااینکه آقازاده متولد میشود، بزرگ میشود، پنج سال، ده سال، پنجاه سال همینطوری آن سلسلۀ علیت و معلولیت در مثال کار میکند و به همان مقداری که کار میکند به همان مقدار در عالم ماده بروز و ظهور پیدا میکند منتها آنچه که در عالم مثال هست ثابت است نهاینکه فقط یک علت در عالم مثال هست. خب آن علت چیست؟! آنچه که در عالم مثال هست بهنحو سلسله علیت میباشد و اگر کسی در همان مثال نگاه کند مثل یک قطاری میبیند که نطفه و علقه و مضغه ﴿فَكَسَوۡنَا ٱلۡعِظَٰمَ لَحۡمٗا﴾1 همه را در مثال به خط میبیند.
حالا همینکه الآن دارد در مثال به خط میبیند، الآن در اینجا هنوز نشده است. چرا؟ چون لازمۀ بودن در اینجا مرور زمان است؛ یکی از شرایطش شرط زمان است. دهتا در اینجا انجام شده او نگاه میکند میبیند هنوز آنچه در بالا هست در پایین متوقف است. این مربوط به مثالِ اسفل است اما در مثال أعلیٰ آن سلسله را تا آخر میبیند. بعضیها اطلاع و اشرافشان بر مثال اسفل است لذا آن سلسلۀ علیت را تا آخر نمیبینند و فقط همان مرتبهای را میبینند که آمد در اینجا توقف کرد و قطارش در اینجا ایستاد. به هر مقدار که قطار ایستاد میگوید: این مقدار، تحققِ خارجی پیدا خواهد کرد و بعد از آن چون مربوط به مثال أعلیٰ است و هنوز در این مثال اسفل نقش پیدا نکرده است، آن را نمیبیند. آن کسی که به مثال أعلیٰ برسد قطاری که از آن مرتبه عبور میکند را باز خواهد دید.
هرچه بحث در این قضیه بشود و اشکال کنید باز جا دارد.
منظور از کلام «أنا الحق» منصور حلاج
تلمیذ: اینکه منصور میگویند: «أنا الحق»، کدام حق را گفته است؟! ازلیه منظور بوده است یا ذاتیه منظورشان بوده است؟!
استاد: حقیّت ذاتی است یعنی فقط میخواهد بگوید: «أنا الحق» یعنی از یک رتبۀ رؤیت ظاهری که ماهیت است پی به همان وجود حقیقی میبرد.
تلمیذ: وقتی به فناء محض رسیده باشد؟!
استاد: اگر به فناء محض رسیده باشد که «أنا الحق» نمیگوید.
تلمیذ: پس اینکه پیغمبر فرمودهاند: «مَن رَآنی فَقَد رَأى الحَقَّ»1 مفهوم آن فناء نبود.
استاد: مطلب فناء هست ولی اشاره به آن جهت و حیثیت تعلقیه است آنجا اصلاً رؤیت معنا ندارد. یعنی در عالم هوهویت رؤیت معنا ندارد؛ رؤیت، مشاهده، ادراک و معرفت همه در مرتبۀ منبسط است.
اللهم صل علی محمد و آل محمد