227

اتصاف ماهيت و وجود در امکان و ضرورت (2)

نسبت علت و معلول و تحلیل دو نوع امکان

13766
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 10 و 11: يذكر فيه خواص الممكن بالذات‏؛ و أن الممكن على أي وجه يكون مستلزما للممتنع بالذات


توضیحات

اتصاف ماهيت و وجود در امکان و ضرورت جلسه‌ای است که در آن آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی به تبیین تفاوت امکان در ماهیت و امکان در وجود در فلسفه ملاصدرا و نقد دیدگاه حکمت مشاء می‌پردازد. در این جلسه روشن می‌شود که رابطه علت و معلول در نگاه فلسفه متعالیه بر پایه وجود است نه ماهیت، و ماهیت به خودی خود هیچ ارتباطی با علت ندارد. سپس تفاوت امکان ذاتی و امکان فقری توضیح داده می‌شود و این‌که در وجود ممکن، امکان با ضرورت ذاتی جمع می‌شود ولی در ماهیت چنین امکانی نیست. استاد با مثال‌هایی مانند نسبت آتش و حرارت نشان می‌دهد که چگونه معلول نسبت به علت خود همزمان دارای ضرورت از حیث وجود و امکان از حیث ماهیت است. در پایان، جمع‌بندی بحث به رفع خلط میان امکان ذاتی و امکان فقری در تحلیل علیت می‌انجامد.

/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

اتصاف ماهيت و وجود در امکان و ضرورت (2) - نسبت علت و معلول و تحلیل دو نوع امکان

1
  • درس دویست و بیست و هفتم

  • تقابل دیدگاه مرحوم آخوند با حکمت مشاء در مسئلۀ اتصاف ماهیت (2)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • فالحقُ‌ فی هذا المقامِ أنَّ المعلولَ لَه ماهیةٌ إمکانیةٌ و وجودٌ مستفادٌ مِنَ الواجبِ فَیَترکبُ بِهویةِ العینیة مِن أمرینِ شبیهین بِالمادةِ و الصورةِ.1

  • معلول یک ماهیت امکانی و یک وجودی دارد که آن وجود از واجب محقق و مستفاد می‌شود. هر معلولی یک ماهیتی دارد که آن ماهیت، ماهیت امکان است و یک وجودی دارد که آن وجود از واجب گرفته می‌شود. این معلول ترکب پیدا می‌کند به آن هویت عینیۀ خارجیۀ خودش و به همان تحقق خارجی خودش از دو امری که آنها شبیه به ماده و صورت هستند.

  • أحدُهما محضُ الفاقةِ و القوةِ و البطونِ و الإمکانِ و الآخر محضُ الاستغناءِ و الفعلیةِ و الظهور و الوجوب‌.

  • یکی از این دو امر، محوضت در فقر و در قوه و در خفاء و در امکان است و دیگری محوضت در استغناء و فعلیت و ظهور و وجوب است. آن اول شبیه به ماده می‌شود به‌جهت مشابهت هیولانی که در ماده هست و مشابهت استعداد و لوازم آن هیولا که عبارت از همان استعداد و فقر و اینها در این ماهیت است و به‌جهت مشابهت آن صورت که جهت فعلیت است و جهت محقیقیت آن هیولا است و به‌جهت وجوب و ظهوری که در این‌طرف هست این را تشبیه به آن کردند.

  • و قد علمتَ مِن طریقتِنا أنَّ منشأ التعلقِ و العلیةِ بینَ الموجودات لیسَ إلاّ أنحاء الوجوداتِ و الماهیة لا علاقةَ لها بالذاتِ معَ العلةِ إلاّ مِن قبلِ الوجودِ المنسوبِ إلیها و قد مرَّ أیضاً.

  • از راه و روش ما در فلسفۀ متعالیه متوجه شدید که منشاء تعلق و منشاء علیت بین موجودات عبارت از اقسام وجودات است نه عبارت از ماهیت؛ یعنی علیت به ماهیت تعلق نمی‌گیرد بلکه به انحاء وجودات تعلق می‌گیرد. برای ماهیت هیچ علاقه‌ای بالذات با علت نیست بلکه بالبساطه و بالعرض است. مگر اینکه آن تعلق از ناحیۀ وجود خودش بیاید که آن وجود منسوب به علت است اما خود ماهیت که آن وجود منسوب به آن ماهیت است، خود ماهیت ذاتاً و مستقلاً هیچ ارتباطی با علت ندارد به عبارت دیگر علت افاضۀ ماهیت در معلول نمی‌کند بلکه علت از وجود خودش افاضۀ وجود در معلول می‌کند.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 192.

اتصاف ماهيت و وجود در امکان و ضرورت (2) - نسبت علت و معلول و تحلیل دو نوع امکان

2
  • أنَّ معنَى الإمکان فی وجودِ الممکن غیر معناه فی الماهیةِ.

  • تفاوت معنای امکان در وجود با معنای امکان در ماهیت

  • مطلب دیگر اینکه معنای امکان در وجودی که ممکن است که همان وجود معلول است آن غیر از معنای امکان است در ماهیت مِن حیث هی هی در خود ماهیت. منظور من از ماهیت مِن حیث هی هی صقع خود ماهیت نیست بلکه ماهیت به استناد به وجود است نه‌اینکه ماهیت مِن حیث هی هی، چون اگر ماهیت مِن حیث هی ‌هی باشد متصف به امکان هم نمی‌شود فقط ماهیت مِن حیث هی هی متصف به ذات و ذاتیات خودش هست اما ماهیت به‌لحاظ وجود متصف به امکان می‌شود می‌گوییم: ماهیت از نقطه‌نظر وجود، از دو حال خارج نیست؛ ماهیت یا موجوده است یا معدومه است یعنی یا در خارج موجود است بالفعل یااینکه در خارج بالفعل موجود نیست. این ماهیت به‌لحاظ اتصاف به وجود است و به‌لحاظ اتکاء به وجود است. اما ماهیت من حیث هی هی؛ خود ماهیت را درنظر بگیریم مثل اینکه منظور ما فقط آن مای حقیقیه باشد در تعریف اشیاء، دیگر در آنجا «امکان» داخل در تعریف ماهوی ماهیت نخواهد بود و همین‌طور وجوب و ضرورت هم نخواهد بود. به عبارت دیگر این جهات ثلاثۀ ماهیت و وجوب و امکان جهات برای وجود در قضایای حملیه هستند یعنی عقد الحمل را بین محمول و موضوع برقرار می‌کنند درحالی‌که ما در ماهیت عقد الحمل نداریم و هیچ نسبتی با وجود در ماهیت لحاظ نمی‌شود! ایشان می‌فرمایند که پس معنای امکان در وجود با معنای امکان در ماهیت فرق می‌کند.

  • البته یک نکته در اینجا هست و آن اینکه در بحث علیت که بعداً خواهد آمد و ناچار راجع به آن صحبت خواهیم کرد باید بدانیم که در علیت چه مسئله‌ای در اینجا خلط شده و آن اشیائی که آنها لازمۀ ذاتی برای علیت هستند چه نحو از امکان بر آنها حمل می‌شود؛ امکان ذاتی حمل می‌شود یا امکان فقری حمل می‌شود؟! اما این بحثی که فعلاً داریم همین مسائل علیت عادی است همان‌طور که تابه‌حال هم می‌دانستیم. این در بحث صادر اول پیش می‌آید. فعلاً از رو می‌خوانیم تااینکه این مسائل را به‌طورکلی از خارج بگوییم.

اتصاف ماهيت و وجود در امکان و ضرورت (2) - نسبت علت و معلول و تحلیل دو نوع امکان

3
  • و أنَّ أحدَهما یجامع الضرورة الذاتیة بل عینها بِخلافِ الآخر فإنَّه یُنافیها.

  • مطلب دیگری که باید روشن بشود این است که یکی از این دو معنای امکان با ضرورت ذاتیه جور درمی‌آید بلکه خود ضرورت ذاتیه است به خلاف دیگری که با ضرورت ذاتیه جور نیست و مخالفت و منافات دارد که امکان به معنای امکان ذاتی باشد.

  • فنقولُ إنَّ المعلولَ الأول إن اعتبرُ ماهیته التی هی عبارةٌ عن مرتبةِ قصورِه عنِ الکمالِ الأتم و خصوصیُتهُ تعینُه المصحوب لِشوبِ الظلمةِ و العدمِ و إن کان مستوراً عندَ ضیاءِ کبریاءِ الأول و مقهوراً تحتَ شعاعِ نورِ الأول.1

  • معلول اول اگر ماهیتش اعتبار بشود به این نحوه که این ماهیت این‌طور اعتبار بشود که مرتبۀ او قاصر از کمال اتم است و خصوصیت این معلول اول و فرقی که با علت خودش دارد به عبارت دیگر، یعنی خیلی بخواهیم به او ارج و قیمت قرار بدهیم باید بگوییم که عبارت از علت است ولی در یک مرتبۀ پایین‌تر که آن مرتبۀ پایین‌تر عبارت از کیفیت و تعینی است که با ظلمت و عدم، یک رائحه‌ و یک خلط و یک حبابی از ظلمت و عدم بر او حاکم است و آن‌هم به‌واسطۀ این است که مرتبه‌اش مرتبۀ پایین‌تر است.

  • و إن کانَ مستوراً عندَ ضیاءِ کبریاءِ الأول ... اگرچه معلول اول که توأم با یک شوب ظلمت و عدم است وقتی که نور کبریاء اول و وجود قاهرۀ حق غالب می‌شود، آن جنبۀ ماهوی را مغلوب می‌کند و آن جنبۀ تعین را مغلوب می‌کند و کأنّ وجود واحدی حاکم است؛ وجود علت و معلول که وجود واحد هستند. این حکومت دارد و آن ماهیت کأن دیگر پیدا نیست. و این معلول اول در تحت شعاع نور پروردگار مقهور است.

  • ذات و صفات متصلۀ به ذات در حکم امر واحد

  • پس ذات و صفات متصلۀ به ذات حکم امر واحدی را دارند نه‌اینکه دو مرتبه بخواهید برای آنها تصور کنید؛ یک مرتبۀ علیت و یک مرتبۀ معلولیت و این مرتبۀ معلولیت مرتبۀ ماهیت است و ماهیت دارای حد است و این مشوب به ظلمت وعدم است پس با مرتبۀ علیت فرق می‌کند. ایشان می‌فرمایند که نه، در آنجا آن‌قدر نور کبریائیت حضرت حق و آن وجود بالصرافه غلبه دارد کأنَّ ذات و ذاتیات او و اوصاف متصلۀ به ذات او حکم واحد را دارد و ما نمی‌توانیم دو حکم متعدد بر آنها را بار کنیم.

    1. . الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 193.

اتصاف ماهيت و وجود در امکان و ضرورت (2) - نسبت علت و معلول و تحلیل دو نوع امکان

4
  • فَعدمُه ممکنٌ بهذا الاعتبار بل حالُ عدمِه کَحالِ وجودِه أزلاً و أبداً مِن تلکَ الجهةِ.

  • عدم این معلول اول به این اعتبار ممکن است یعنی آن جنبۀ عدمیتش به این لحاظ است که این یک جنبۀ تعینی دارد که مصحوب به ظلمت است و مرتبه‌اش مرتبۀ قصور از آن مرتبۀ کمال اتم است بلکه حال عدم این معلول مانند حال وجودش هست در ازل و ابد از این جهت؛ یعنی از این جهت، حال عدم او و وجود او یکی است نه‌اینکه عدم او در یک برهه‌ای از برهه‌ها و در یک مرتبه‌ای از مراتب متصور است یعنی می‌خواهد بفرماید که این عدم و وجودش تقریباً یک حالت دارد؛ چون همیشه ذات ازلاً و ابداً وجود حی قیوم بالذات هست اوصاف و صفات ذاتیۀ او هم به تدلی به آن ذات، حی و قیوم و دائم است ازلاً و ابداً و هیچ فرقی نمی‌کند فقط یک جهت فقر دارد؛ فقر بالنسبه به او. اما اینکه تصور عدم واقعی بشود، نه‌خیر این تصور در اینجا معنا ندارد.

  • ما شمَّ رائحةَ شی‌ءٍ منهما بِحسبِ ماهیتِه من حیثُ هی هی.

  • به‌حسب ماهیتش مِن حیث هی هی هیچ نوع رائحه‌ای از عدم و وجود بر او حاکم نیست. چون ماهیت یک مسئله‌ای است که اصلاً هیچ نوع تعلقی با آن ذات ندارد یعنی قصور، هیچ نوع تعلقی با ذات ندارد بلکه آنچه که تعلق با ذات دارد وجود است کأن ایشان می‌خواهد این‌طور بفرمایند که معلول اول بالنسبه به علت، علت افاضۀ قصور نکرده تااینکه ما این قصور را به علت نسبت بدهیم. یک وقتی قصور را ما به علت نسبت می‌دهیم مثلاً در ادارات یک رئیس هست و یک مرئوس، یک رئیس هست و یک معاون و همیشه رئیس از معاون بالاتر است آن معاون هم می‌آید برای خودش یک معاون می‌گذارد. آیا هیچ‌وقت دیده‌اید یک رئیس در یک اداره بیاید کسی مثل خودش را بگذارد؟! یعنی یک اداره دوتا رئیس داشته باشد؟! نه، چرا؟! چون فردا دعوایشان می‌شود! به‌خاطر اینکه فردا دعوایشان نشود و همیشه حکومت خودش را حفظ کند می‌آید معاون می‌گذارد. فرض کنید یک رئیس جمهور بیاید در مملکت خودش یک رئیس جمهور دیگر بگذارد و بگوید که اصلاً ما دوتا رئیس جمهور داریم. چرا؟! چون دو پادشاه در اقلیمی نگنجند بلکه رئیس جمهور می‌آید در مملکت، نخست وزیر درست می‌کند و می‌گوید این نخست وزیر یک دست پایین‌تر است که فردا بتواند در سرش بزند! نخست وزیر هم می‌آید وزیر درست می‌کند، او نمی‌آید نخست وزیر درست کند چون بتواند در سر آنها بزند! وزیر می‌آید ـ شما بهتر می‌دانید ـ مدیرکل و از این چیزها درست می‌کند! پس در ادارات هیچ‌وقت دو امر ملازم و متساوی نمی‌آیند درست کنند بلکه می‌آیند همیشه یک درجه پایین‌تر را جعل می‌کنند. در اینجا این قصور متکی و معلول برای رئیس است. رئیس می‌گوید که تو پایین باش، تو بالا باش، تو مساوی باش.

اتصاف ماهيت و وجود در امکان و ضرورت (2) - نسبت علت و معلول و تحلیل دو نوع امکان

5
  • یااینکه فرض کنید رئیس جمهور یک مملکتی بیاید و بگوید که من یک نفر را بالاتر از خودم انتخاب می‌کنم! اصلاً یک چنین چیزی تابه‌حال بوده است؟! معقول هست ولی غیر ممکن است یعنی امکان خارجی ندارد! می‌گوید که ای آقا این‌همه زحمت کشیدیم میلیاردها خرج کردیم تااینکه حالا رئیس شدیم، حالا بگویند که این بالاتر از من است؟! هیهات! ابداً! اگر واجب الوجود دوتا بشود این، دوتا نخواهد شد!! می‌گوید که این‌همه خرج کردیم یک بالاسر پیدا بکنیم؟! یا فرض کنید بالاتر از رئیس جمهور حالا هر کسی می‌خواهد باشد، البته من نسبت به ایران نمی‌گویم!! در سایر جاها که از این حرف‌ها هست اینجا که الحمدلله از این مسائل نیست!! اگر در جای دیگر بیایند مثلاً در عراق صدام بگوید که آقا من از امروز یک نفر را بالاتر از خودم در عراق جعل کردم یعنی جعل علو، جعل ارتقاء ـ نه جعل قصور ـ جعل کردم و همۀ افراد در عراق از زن و مرد از کوچک و بزرگ از وزیر و غیره همه باید اول او را اطاعت بکنید بعد من را، آیا یک هم‌چنین چیزی ممکن است؟! ابداً! چون امکان ندارد!

  • در اینجا مثال آوردم به‌خاطر اینکه نکتۀ دقیق را در اینجا متوجه بشویم که در مسائل اعتباری است که آن مسائل، قصور و علو و ارتقائش معلول برای علت است و علتِ جاعل است که آن مرتبۀ قصور را ایجاد می‌کند به‌عنوان أنّه قاصرٌ. مرتبۀ علو را ایجاد می‌کند به اعتبار أنّه عالٍ، مرتبۀ مساوی را ایجاد می‌کند به اعتبار أنّه متساوٍ. چون این قصور اعتباری است استناد به معتبر و جاعل است اما در مسئلۀ علیت، علت بخواهد یا نخواهد اصلاً قصور در دستش نیست. اصلاً نمی‌تواند. اگر علت بخواهد یک شیئی را در رتبۀ خود جعل بکند هم نمی‌تواند؛ یعنی اگر خدا بخواهد یک خدای دیگری را در رتبۀ خود جعل بکند هم نمی‌تواند و قدرت ندارد! خدا در همه چیز قدرت دارد غیر از این یک چیز که عاجز است! اگر بخواهد هم نمی‌تواند!

اتصاف ماهيت و وجود در امکان و ضرورت (2) - نسبت علت و معلول و تحلیل دو نوع امکان

6
  • نفس نشئت و تکوّن معلول از ناحیۀ علت یعنی قصور از علت‌

  • چرا؟! چون نفس نشئت و تکوّن معلول از ناحیۀ علت ـ نفسش یعنی قصور از علت‌ـ بخواهد نخواهد نمی‌تواند. پس چه چیزی به علت استناد داده می‌شود؟! آن مرتبۀ قصور استناد به علت داده می‌شود یا آن مرتبۀ وجود؟! آن مرتبۀ وجود؛ یعنی آن مرتبۀ وجود مستند به علت است ولی مرتبۀ قصور دیگر مستند به علت نیست و آن دیگر تکوینی است. بخواهد یا نخواهد، نمی‌تواند. خدا هم نمی‌تواند!

  • قصور صادر اول نسبت به علت اولیٰ

  • پس علت اولیٰ که موجب وجود صادر اول است طبیعتاً مرتبه‌اش قاصر از مرتبۀ علت است به این دلیل و برهان عقلی، و قصور ارتباطی با علت ندارد. این را مرحوم آخوند می‌خواهد در اینجا بفرماید.

  • هیچ رائحه‌ای از وجود و عدم به‌حسب ماهیتش من حیث هی هی بر دامن ماهیت نمی‌نشیند. اصلاً ماهیت کاری به وجود و عدم ندارد.

  • و لیسَ یستلزم عدمُه عدمَ الواجب بِهذه الحیثیة لِعدمِ‌ الارتباط بینه و بینَ الواجبِ من هذِه الحیثیة.

  • از این حیثیت دیگر عدم ماهیت مستلزم عدم واجب نیست چون اصلاً ارتباط به واجب ندارد آنچه که مربوط به واجب است وجود ماهیت است نه خود ماهیت و آنچه که ارتباط به واجب ندارد پس عدمش هم موجب عدم واجب نخواهد بود گرچه این عدم معنا ندارد چون در خارج هست ولی اگر ما عدم ماهیت را در اینجا فرض بکنیم باز اصلاً در خارج ارتباط ندارد. وجودش مرتبط است که هیچ‌وقت وجودش هم معدوم نیست و وجود صادر اول همیشه هست. چون از این حیثیت ماهیت ارتباطی بین او و بین واجب نیست!

  • و إن اعتُبِر من حیثُ وجودِه المتقومِ بالحقِ الأولِ الواجبِ بِوجوبِه فَعدمُه‌ ممتنعٌ بامتناعِ عدمِ قیومه و وجودُه مستلزمٌ لِوجودِه استلزامَ وقوعُ المعلولِ وقوعَ العلةِ الموجبةِ لَه فَلم یَلزم استلزامُ الممکنِ لِلمحالِ أصلاً.

  • اگر حالا این معلول اول اعتبار بشود از حیث وجودش که متقوم به حق اول است که واجب به وجوب او است، عدم این معلول اول ممتنع است. چرا؟ چون عدم پروردگار ممتنع است، عدم قیوم ممتنع است و وجودش برای وجود او مستلزم است پس وجود این معلول اول مستلزم به وجود اوست؛ مستلزم وجود علت است چون وقوع معلول مستلزم علتی است که ایجاب او را می‌کند. لازم نمی‌آید که ممکن، مستلزم محال باشد چون در ممکن همان‌طوری‌که گفتیم، دو جهت وجود دارد؛ یک جهت ماهیت و یک جهت وجود. از نقطه‌نظر ماهیت گفتیم: ارتباطی با پروردگار ندارد، پس نه عدمش ضرری به ناحیۀ ذات می‌رساند و نه وجودش در اینجا کلاهی بر سر آن علت اول می‌گذارد. وجودِ ممکن مرتبط است که آن وجود، متکی به آن ممکن است و عدمش مستلزم عدم است و وجودش مستلزم وجود علت است پس در اینجا اینکه عدم ممکن مستلزم امتناع بالذات بشود چنین چیزی را در اینجا نخواهیم داشت.

اتصاف ماهيت و وجود در امکان و ضرورت (2) - نسبت علت و معلول و تحلیل دو نوع امکان

7
  • و لیسَ لِعدمِه فی نفسِه أی نفسِ ذلکَ العدم جهةٌ إمکانیة کما لِلوجودِ مِن حیث الوجود.

  • برای عدم ممکن فی نفسه جهت امکانی وجود ندارد همان‌طوری‌که برای وجود مِن حیثُ الوجود جهت امکانی وجود ندارد.

  • و لا یَلزم مِن ذلکَ کونُ کلِّ وجودٍ واجباً بِالذاتِ على ما مرَّ مِنَ الفرقِ بینَ الضرورةِ الأزلیةِ و بینَ الضرورةِ المسماة بالذاتیةِ المقیدةِ بِها.

  • از این مسئلۀ ما لازم نمی‌آید که هر وجودی وجوبش وجوب بالذات باشد. همان‌طوری‌که قبلاً گذشت.

  • مِن الفرق بین الضرورة الأزلیة ... کسی بیاید در اینجا بگوید که همۀ وجودات در عالم واجب بالذات هستند. پس شما ماهیت را برداشتید و بر وجود هم که حکم ضرورت می‌شود پس بین علت و معلول دیگر چه فرقی هست؟! بین خدا و خلق دیگر چه فرقی هست؟!

  • اقسام ضرورت در وجود

  • ایشان می‌فرمایند که ما دو ضرورت داریم؛ یک ضرورت ذاتیه داریم و یک ضرورت ازلیه داریم. ضرورت ذاتیه این است که این وجود برای ذات خودش ضرورت داشته باشد تا مادامی که ذات موجود باشد و ضرورت ازلیه این است که این وجود برای ذات خودش ضرورت دارد. دیگر «تا مادام» ندارد. پس اینکه می‌گوییم: وجود صادر اول برای صادر اول ضرورت دارد تا مادامی که صادر اول موجود باشد، این ضرورت را ضرورت ذاتیه می‌گوییم این از این‌طرف یک مرتبه است بعد سراغ ذات صادر اول می‌آییم که تا چه وقتی موجود است؟ می‌گوییم: تا وقتی که علت به او افاضه کند! علت همیشه به او افاضه می‌کند پس این همیشه موجود است. این ضرورت با ضرورت ازلیه فرق می‌کند که وجود واجب برای ذات واجب، واجب است و دیگر «تا مادام» ندارد؛ تا مادامی که ذات باشد، این «تا مادام» معنا ندارد. پس نفس اتصاف، ضرورت، تکوّن و نشئتش انتزاع از صقع خود وجود است اما این ضرورتی که در ضرورت ذاتیه هست این ضرورت تا مادامی است که ذات موجود باشد، نه‌اینکه این ضرورت از خود آن وجود انتزاع می‌شود. ضرورت حمل می‌شود بر وجودی که حمل بر ذات می‌شود تا مادامی که ذات باشد و ذات تا چه وقتی هست؟!

اتصاف ماهيت و وجود در امکان و ضرورت (2) - نسبت علت و معلول و تحلیل دو نوع امکان

8
  • البته این مطالبی که خدمتتان عرض می‌کنیم بعداً یکی‌یکی به‌حساب این حرف‌ها می‌رسیم. فعلاً کلام مرحوم آخوند را عرض می‌کنیم که این مسائل خوب روشن بشود که فرق بین صادر اول و ضرورتی که این ضرورت، وصف برای صادر اول است و ضرورتی که وصف برای علت است که پروردگار باشد، حق اول باشد چه فرقی هست؟ این در اینجا تا مادامی است که ذات باشد و آن «تا مادام» ندارد. آن را ضرورت ازلیه می‌گوییم یعنی همیشه آن ضرورت ثابت است بدون مادام و این ضرورت ثابت است تا وقتی که ذات باشد. ذات هم تا وقتی که علت به او اضافه کند هست. این کلام مرحوم آخوند شد. پس ما چیزی به نام ماهیت که به علت افاضه بشود ، نداریم. آنچه که هست وجود است و وجود هم ضرورت دارد.

  • فَلذلکَ لا یَلزم هاهنا کونُ کلِّ عدمٍ ممتنعاً بالذاتِ لأجلِ الفرقِ المذکور.

  • برای این لازم می‌آید در اینجا که هر عدمی ممتنع بالذات باشد. ممکن است یک عدمی امتناع ذاتی را نداشته باشد به‌خاطر همین فرقی که در اینجا ذکر کردیم که فرق بین ضرورت ذاتیه و بین ضرورت ازلیه عبارت است از تحقق آن ضرورت تا مادامی که ذات باشد و آن همیشه هست.

  • پس عدم این وجود دیگر ممتنع بالذات نخواهد بود چون در آنجا ممتنع بالذات در صورتی است که امتناع ذاتی، با وجود نفس تحقق ذات وجود برایش معدوم باشد ولی در اینجا وقتی که مستند به علت باشد دیگر وجود در آنجا در این صورت برای آن ذات ضرورت دارد و در صورت عدمش امتناع ذاتی از آن ذات برداشته می‌شود.

  • و هذا فی غایةِ السطوعِ و الوضوحِ على أسلوبِ هذا الکتاب و أمّا على أسلوبِ الحکمةِ الذائعةِ فَلا یبعد أن یقولَ أحدٌ إن کانَ یعنی بأولِ شِقَّی الکلامِ أنَّ العقلَ إذا جَرَّدَ النظرَ إلى ذاتِ المعلولِ الأول و لم یعتبر معه غیرَه لم یَجد فیه علاقةَ اللزومِ فَذلک لا ینافی استلزامَ عدمِه عَدَم الواجبِ بحسبِ نفسِ الأمر بَل هو محفوظ بِحاله و إن أرید به أنَّه على ذلکِ التقدیر لا یکون مستلزماً لَه بِحسبِ نفسِ الأمر فهو ظاهرُ البطلان فإنَّه معلولٌ لَه بِسحبِ نفس الأمر فکیفَ لا یکون‌ مستلزماً لِعلتهِ

اتصاف ماهيت و وجود در امکان و ضرورت (2) - نسبت علت و معلول و تحلیل دو نوع امکان

9
  • ما در اینجا بحث علیت و معلولیت را روی آن ماهیت نبردیم بلکه بحث را روی نفس خود وجود بردیم و خود وجود را ملاک قرار دادیم برای اتصافش به ضرورت و امکان و آن ماهیت را هیچ به‌حساب نیاوردیم پس این مسئله در اینجا روشن می‌شود که از عدم یک امکان، این امتناع ذاتی در اینجا محقق نمی‌شود چون در اینجا امکان روی ماهیت می‌رود و ماهیت هم هیچ‌گونه تعلقی با علت ندارد. آنچه که تعلق با علت دارد عبارت از وجود است و آن امکانی که وصف برای وجود است امکان فقری است نه امکان ذاتی! امکان ذاتی است که اشکال به‌وجود می‌آورد که عبارت از تساوی الطرفین باشد اما در آن امکان فقری با وجود اینکه آن وجود متصف به امکان هست درعین‌حال متصف به ضرورت ذاتیه هم هست و این امکان با ضرورت ذاتیه جمع می‌شوند به خلاف آن امکان ذاتی که با ضرورت ذاتیه جمع نمی‌شوند بلکه منافات دارند؛ در هرجا که امکان ذاتی باشد در آنجا ضرورت ذاتی نیست و در هرجا که ضرورت ذاتی هست در آنجا امکان نیست. آن محلی که موضوع و محل برای عروض امکان ذاتی است عبارت از ماهیت است و آن جایی که محل برای عروض ضرورت است عبارت از وجود است.

  • ماهیت هیچ دخلی به مسئلۀ علیت وارد نمی‌کند و از عدم ماهیت، امتناع ذاتی که آن امتناع ذاتی عبارت از عدم حق اول است پیدا نمی‌شود چون برفرض که ماهیت هم نباشد، نباشد. این حق اول سر جای خودش محفوظ است و صادر اول هم در جای خودش محفوظ است.

  • تلمیذ: در فیزیک یک توضیح دارد که ماده تبدل پیدا می‌کند ولی منعدم نمی‌شود. اگر این را ضمیمه کنیم به حرکت جوهری که جوهر تبدل پیدا می‌کند یا به تعبیری ماده صورتش را تبدیل می‌کند و صور متعدده‌ای به خودش می‌گیرد آن‌وقت اینجا عبارتی که فرموده‌اند که واجب بالذات و بین ضرورت ذاتیه با ضرورت ازلیه تفکیک قائل شدند، نمی‌توانیم بگوییم که در واقع بهره‌ای از همان ضرورت ازلیه دارد و خودش هم ازلاً باقی می‌ماند؟

اتصاف ماهيت و وجود در امکان و ضرورت (2) - نسبت علت و معلول و تحلیل دو نوع امکان

10
  • استاد: ببینید در بحث تبدل ماده به انرژی یا انرژی به ماده یا به عبارت دیگر حرکت جوهریه ما فرض را بر بقاء یک امر ثابت قرار دادیم و آن امر ثابت عبارت از همان هیولا است که آن هیولا به‌واسطۀ فصلی که به خود می‌گیرد صور مختلفی پیدا می‌کند. پس ما یک امر ثابتی را در اینجا فرض کردیم حالا که این امر ثابت فرض شده صور به خودش می‌گیرد. بحث این است که خود این امر ثابت الآن متکی به چیست؟ صحبت آن است.

  • تلمیذ: بحث این است که آیا خداوند او را معدومش می‌کند؟! یعنی واقعاً کسی را که به عالم هستی آورد دوباره برمی‌گرداند؟!

  • استاد: نه معدوم نمی‌کند فقط صورتش را عوض می‌کند.

  • تلمیذ: پس این قیامش که فقط همان امکان فقری شد بحثی در امکان فقریش نداریم.

  • استاد: ببینید در اینجا دو لحاظ می‌شود. من الآن برای شما یک مثال بزنم مطلب از آن مثال روشن می‌شود؛ خود نفس حرارت را با آتش درنظر بگیریم آن‌وقت تا ببینیم که چه احکامی بر این بار می‌شود؟! یک وقتی شما حرارت مستند به نار را درنظر می‌گیرید که این حرارت در خارج موجود هست یا موجود نیست؟ این الآن امکان ذاتی به او حمل می‌شود. الآن در این اطاق حرارت مستند به نار نداریم. احتمال دارد یک ساعت دیگر یکی بیاید یک فندک روشن بکند و حرارت مستند به نار در اینجا محقق بشود. ممکن هم هست همین حالت ادامه بکند و حرارت مستند به نار در اینجا محقق نشود؛ پس حکم ما بر حرارت مستند به نار حکم امکان ذاتی می‌شود یعنی حرارت مستند به نار ممکن است در خارج محقق بشود و ممکن است در خارج محقق نشود و این تحقق حرارت مستند به نار به‌واسطۀ جعل جاعل است و خودرو نیست؛ یعنی یک نفر باید بیاید فندک را روشن کند و شخاته را باید بزند و وقتی که زد آن موقع این نار محقق می‌شود و به‌واسطۀ نار حرارت محقق می‌شود. از اول که حرارت محقق نمی‌شود! اول نار هست و وقتی نار محقق شد بعد حرارت هست. از اینجا حکم بر این حرارت نار حکم امکان ذاتی می‌شود. چرا امکان ذاتی؟ چون متساوی الطرفین است و احتیاج به علت دارد. اما اگر آمد این نار در خارج محقق شد این حرارتی که الآن مستند به نار هست ـ با توجه به نار، نه بدون توجه به نار ـ آیا باز امکان ذاتی به این حرارت حمل می‌شود یااینکه ضرورت ذاتی دارد؟! این دیگر ضرورت است چون ما آمدیم بحث را از حرارت جدا کردیم و نار موجود را الآن درنظر گرفتیم. آیا ممکن است نار بدون حرارت باشد؟! نمی‌شود. وقتی نار بدون حرارت نشد هرجا نار هست حرارت هم در آنجا هست. الآن این حرارت ضرورت ذاتی می‌شود. ضرورت ذاتی برای حرارت است چرا؟ چون وجود حرارت فی‌حدّذاته ضرورت دارد چون نار برایش ضرورت دارد. الآن نار در اینجا وجود دارد. حالا وجود خود نار هم در اینجا ضرورت دارد؟! نه، وجود خود نار دیگر در اینجا ضرورت ندارد و او دیگر مستند به نفت یا مستند به آن چوب است. تا وقتی که این چوب هنوز نسوخته این نار در اینجا هست و همین‌طور علل و عوامل دیگر که باد نیاید و عوائق دیگر جلویش را نگیرد. تا وقتی که این چوب یا تا وقتی این نفت موجود است نار هم موجود هست ولی وقتی نار موجود شد دیگر نمی‌توانیم بگوییم که حرارت ممکن است موجود بشود و ممکن است نباشد. حرارت دیگر لازمۀ آن است و حرارت دیگر صادر اول می‌شود یعنی صادر اولِ نار این حرارت می‌شود و این دیگر ضرورت ذاتی دارد اما برای خود نار دیگر نمی‌توانیم بگوییم که الآن اشتعال نار ضرورت ذاتی دارد. این امکان ذاتی دارد تا وقتی که ماده‌اش باشد؛ وقتی ماده‌اش بود و علل و عوامل خارجی نبود یعنی ممکن است ماده باشد من پف کنم ـ این یک علل و عوامل خارجی ـ یا باد بیاید. ممکن است ماده باشد یک‌دفعه یک عایقی بیاید جلوی نفت را بگیرد و ارتباط نفت را با این نار قطع کند، می‌شود. یک وقت ممکن است ماده باشد بنده بیایم یک در روی آن بگذارم اکسیژن قطع بشود و این نار هم تمام بشود.

اتصاف ماهيت و وجود در امکان و ضرورت (2) - نسبت علت و معلول و تحلیل دو نوع امکان

11
  • پس اگر شما وجود نار را درنظر می‌گیرید تا وقتی نار هست حرارت هم طبعاً به او ضرورت ذاتی دارد و نمی‌توانید این دو را از هم جدا کنید خود نار هم نمی‌تواند جدا کند. این مطلب را من عمداً در اینجا می‌گویم تا در بحث صادر اول این قضیه را می‌گوییم که چه قضیه‌ای موجب شده که اشکال در اینجا پیدا شده و خلاصه مسئله در اینجا بین امکان فقری و امکان ذاتی خلط شده است. در صادر اول که این حرارت، صادر اول از این نار هست، خود نار هم نمی‌تواند حرارت را از خودش دفع کند. نمی‌تواند! چرا نمی‌تواند؟ لازمه‌اش است. منشأ نار حرارت است و این امکان فقری می‌شود یعنی گرچه حرارت معلول ـ حالا در حکم معلول بگوییم یا معلول بگوییم فرق نمی‌کند ـ برای این نار است ولی وجود این حرارت ضرورت دارد تا وقتی که نار باشد اما وقتی بحث را روی خود نار می‌بریم و آنچه که نار از او نشئت می‌گیرد می‌بینیم نفس نار خودش امکان ذاتی دارد. ممکن است در اینجا آن عللی که موجب شده نار تا اینجا دوام پیدا بکند، آن علل قطع بشود و وقتی علل قطع شد نار هم نیست. پس وجود نار در اینجا یعنی ماهیت حاکم بر نار امکان ذاتی دارد. ممکن است نار باشد تا وقتی که نفت به او می‌رسد وقتی که نفت به او نرسید نار هم وجود ندارد. پس چیزی که به‌عنوان متساوی الطرفین است آن امکان ذاتی می‌شود.

  • نسبت به این مطلب ـ حرکت جوهری ـ یک وقتی شما بحث را روی نفس آن ماده‌ای که در حال تغییر است می‌برید. بله، یک ماده را شما درنظر بگیرد که اول این ماده خاک است و به مادۀ غذایی برای شجر تبدیل می‌شود بعد به جنبۀ نباتیه در شجر تبدیل می‌شود و بعد به گیاه تبدیل می‌شود و بعد همین‌طور این زیاد می‌شود تا تبدیل به یک تفاح و یک سیب می‌شود. دوباره این تفاح به مادۀ غذایی برای انسان تبدیل می‌شود، به خون تبدیل می‌شود و ... شما می‌بینید که همین تفاح تبدیل به نطفه می‌شود و بعد هم تبدیل به علقه می‌شود و بعد هم به مضغه و بعد از نُه ماه یکی بیرون می‌آید. خب این چه بود که این سیر تا اینجا ادامه پیدا کرد؟! این یک حرکت جوهریه بود از خاک ﴿مِنۡهَا خَلَقۡنَٰكُمۡ وَفِيهَا نُعِيدُكُمۡ وَمِنۡهَا نُخۡرِجُكُمۡ تَارَةً أُخۡرَىٰ﴾1 همین است یعنی تمام این جریانات مربوط به عالم قیامت نیست بلکه آن یک شمه‌اش است تمام آنچه که می‌گذرد همه در خاک دارد انجام می‌شود. این خاک است که تبدیل به سیب، خون، نطقه و به زید تبدیل می‌شود و دوباره همین جریان هم ادامه پیدا می‌کند؛ زید هم می‌میرد و تبدیل به خاک می‌شود و آن خاک هم دوباره می‌آید ... . این یک حرکت سیال و حرکت جوهری می‌شود! وقتی که ما نظر را متمرکز بر نفس این امر کنیم که در اینجا ثابت هست در اینجا می‌بینیم این ضرورت برای این، یک ضرورت ذاتیه است یعنی خود این ماده، وجودش برای همان فصل و برای همان صوری که در اینجا به خود می‌گیرد ضرورت دارد.

    1. . سوره طه (20) آیه 55. معاد شناسی، ج 6، ص 160:
      «از زمین شما را آفریدیم و در زمین برمی‌گردانیم و براى مرتبۀ دیگر از زمین بیرون مى‌آوریم.»

اتصاف ماهيت و وجود در امکان و ضرورت (2) - نسبت علت و معلول و تحلیل دو نوع امکان

12
  • یک وقتی شما می‌خواهید این ماده‌ای را که الآن هست را نسبت به علتش ملاحظه بکنید یعنی آیا آن علتی که الآن دارد ماده را افاضه می‌کند ـ حالا کاری نداریم اینکه صورت‌بندی می‌کند، خود ماده را اصلاً دارد درست می‌کند، بالأخره گفت: سر بی مو را نمی‌شود تراشید، اول باید سری را درست کنی بعد مویش را بتراشی، اول باید یک ماده‌ای را شما درست کنید بعد صورت را برای او بیاورید صورت بدون ماده که در عالم نداریم ـ اگر ماده را بالنسبه به آن علت ملاحظه بکنیم امکان ذاتی می‌شود و دیگر ضرورت ندارد. بله، مگر اینکه بگوییم که آن علت خودش اقتضاء می‌کند مِن حیث ذاته که دوام فیض و دوام این وجود را در خارج اختیار بکند، دیگر خودش می‌داند. ما در اینجا گیر می‌کنیم که این حلقه‌ای که می‌خواهد ماده را به علت وصل بکند ما در اینجا می‌ایستم که آیا این علت می‌خواهد این ماده در خارج باشد یا نمی‌خواهد باشد؟! اینجاست که ما امکان ذاتی می‌گوییم.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد