پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 10 و 11: يذكر فيه خواص الممكن بالذات؛ و أن الممكن على أي وجه يكون مستلزما للممتنع بالذات
توضیحات
امکان ذاتی و استلزام ممتنع بالذات در این جلسه آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی بررسی میشود و این پرسش مطرح است که آیا ممکن بالذات میتواند مستلزم امتناع بالذات برای ماهیتی دیگر باشد یا خیر. در آغاز، اقسام امکان شامل امکان ذاتی، بالغیر و بالقیاس تبیین میشود و نسبت هرکدام با وجود و عدم و نحوه تحلیل ماهیت توضیح داده میگردد. سپس دیدگاه منکران استلزام، که آن را موجب خروج ممکن از امکان میدانند، نقد شده و تلازم میان ملزوم و لازم مورد بررسی قرار میگیرد. در ادامه با تحلیل رابطه علت و معلول روشن میشود که ممکن در مرتبه ذات خود امکان را حفظ میکند حتی در صورت تحقق وجوب بالغیر در خارج. در پایان نتیجه گرفته میشود که امکان ذاتی وصف ماهیت است و با وجوب بالغیر یا استلزامهای وجودی تعارضی ندارد.
درس دویست و پانزدهم
ممکن ذاتیِ مستلزمِ ممتنع ذاتی
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل (11)
فی أنَّ الممکنَ على أیّ وجهٍ یکونُ مستلزمًا للممتنعِ بالذاتِ
إنّ کثیراً مِن المُشتغلینَ بالبحثِ مِن غیرِ تعمّقٍ فی الفکرِ و النظرِ یُحیلونَ الملازمةَ بینَ الممکنِ و الممتنعِ و یَحکُمونَ أنّ کلَّ ما یَستلزِمُ وقوعُه فی نفسِ الأمرِ ممتنعًا ذاتیًا فهو مستحیلٌ بالذاتِ.
امکان ذاتی و بالغیر و بالقیاس الی الغیر
این بحث بهدنبالۀ بحث قبلى که مرحوم آخوند راجعبه خصوصیات امکان مطرح کرده بودند راجع به این مسئله صحبت مىکنند.
قبلاً بحثى راجعبه امکان، امکان ذاتى، امکان بالغیر و امکان بالقیاس الى الغیر مطرح شد. راجعبه امکان ذاتى بحث دربارۀ این است که اگر ماهیتى از نقطهنظر وجود و عدم، علىالسواء باشد یعنى ذات او من حیث هىهى اقتضاى وجود و اقتضاى عدم را نکند، صرفنظر از افاضۀ علت یا مانعیت علت، به این ماهیت ممکن بالذات مىگویند.
امکان بالقیاس الى الغیر عبارت از این بود که بین دو ماهیت هیچگونه علیت و اولویتى وجود ندارد که أحدهما استجلاب تحقق ماهیت أخرى را بکند مانند وجود زید به نسبت به وجود حجر یا مانند وجود عمرو به نسبت به وجود خانه، تمام اینها مسئلۀ امکان بالقیاس الى الغیر است یعنى تحقق هرکدام علت براى دیگرى یا منع از دیگرى نیست بلکه هرکدام نسبت به دیگرى از نظر وجود خارجى ممکن هستند.
مسئلۀ دیگر که مطرح شده بود مسئلۀ امکان بالغیر بود یعنى یک ماهیت از ناحیۀ غیر، استجلاب امکان را بکند. غیر به او این امکان را بدهد. خود ماهیت فىحدذاته، یا ممکن بالذات است یا ممتنع بالذات است یا واجب بالذات است، چون ما خارج از این سهتا که نداریم. جهت عقد در هر قضیهاى که به ذات آن موضوع یا به ذات آن محمول در قضیه برمىگردد، یا امکان است یا امتناع است و یا ضرورت است. بنابراین در امکان بالغیر، خود ذات صرفنظر از غیر، یا باید واجب باشد یا ممتنع باشد یا ممکن ذاتى باشد. اگر هرکدام از این سهتا باشد خُلف لازم مىآید که بحث آن قبلاً گذشت و محالیتِ استحالۀ امکان بالغیر قبلاً صحبتش شد. امکان بالغیر از دایرۀ بحث کنار مىرود، فقط واجب و ممتنع و امکان ذاتى میماند و بعد هم امکان بالقیاس الى الغیر که در اینجا امکانهاى دیگرى هم وجود دارد؛ امکان استعدادى داریم، امکان وقوعى داریم، کیفیت استعدادیه داریم. اینها چیزهاى دیگرى است که خارج از عقود بین قضایا است و از عقد الحمل بین قضایا است.
دلیل استحالۀ استلزام امتناع ذاتی از امکان ذاتی
در امکان ذاتى بحثى را که مرحوم آخوند مطرح مىکند این است که ممکن است بعضى از ممکن بالذاتهاى ما استلزام امتناع ذاتى را داشته باشند، یعنى وقوع خارجى این امکان ذاتى و این ممکن بالذات، لازمۀ وقوع خارجیاش امتناع ذاتى براى یک ماهیت دیگر است. چطور ممکن است اینطور باشد؟ ابتداى امر همانطورى که ایشان ذکر مىکنند ممکن است این مسئله براى بعضى از اذهان مشکل بیاید که چطور ممکن است یک ممکن بالذات موجب امتناع ذاتى براى یک ماهیت دیگر و یک هویت دیگر بشود؟! اما اگر ما دقت بیشترى بکنیم این مسئله روشن مىشود که اشکالى از این نقطهنظر ندارد.
عدهاى آمدهاند و گفتهاند که هر چیزى که موجب امتناع ذاتى بشود، بهعبارتدیگر هر ملزومى که وجود آن ملزوم، لازمى را در پى داشته باشد که آن لازم ممتنع بالذات باشد، خود آن ملزوم هم از دایرۀ امکان خارج مىشود و محال مىشود، بهجهت تلازمى که بین ملزوم و بین لازم وجود دارد، آن تلازم ایجاب مىکند که هرجا ملزوم هست لازم هم باید باشد. البته ما مىدانیم که لازم اعم از ملزوم است مانند حرارت و نار که نار ملزوم براى حرارت است و حرارت اعم از نار است ولى علىاىّحال ملزوم بدون لازم دیگر معنی ندارد و نمىشود در اینجا باشد. در اینطرف قضیه بحث است. اگر ملزومى که ما همان تعبیر ممکن بالذات را از آن مىکنیم، این ممکن ذاتىِ ما موجب یک امتناع ذاتى بشود معناى آن این است که از آن جایى که امتناع ذاتى وجودش در خارج مستحیل است بنابراین آن ارتباط و علقۀ لاینفک بین ملزوم و بین لازم بهواسطۀ استحالۀ وجود خارجىِ امتناع ذاتى، آن علقه قطع خواهد شد و وقتى که علقه قطع شود، با فرض اینکه این ملزوم لازمى را به نام امتناع ذاتى دارد و این علقۀ تلازم بین آنها قطع خواهد شد پس با توجه به این فرض، بین ملزوم و بین لازم دیگر علقهاى نخواهد بود و این خلاف فرض است. در هرجا که ملزومى وجود دارد حتماً باید لازمى هم در کنار او وجود داشته باشد. این دلیلى است که این افراد براى استحالۀ استلزام امکان ذاتى، امتناع ذاتى را مىآورند.
نقض اول مرحوم آخوند بر دلیل استحالۀ استلزام
مرحوم آخوند در جواب اینها مىفرماید که اگر قرار بر این باشد که این مسئلۀ شما صحیح باشد که قاعدۀ تلازم بین ملزوم و بین لازم ایجاب کند که ممکن بالذات نتواند موجب امتناع ذاتى براى یک امر دیگر بشود [پس نباید موجب وجوب ذاتی برای امر دیگر هم بشود.] منتها مسئلهاى که در اینجا در لابلای این مسائل مخفى است این است که اینها تصور کردهاند که اگر یک ممکن بالذاتى موجب امتناع ذاتى براى یک امر دیگر بشود این به این معنی است که آن امتناع ذاتى [دیگر علقهای با امکان ذاتی ندارد] و آن حکم امکان ذاتى بر آن صدق مىکند. حالا ولو اینکه خود او علت براى معلولهاى دیگرى باشد، براى سلسلۀ عللى باشد ولى بالاخره اتصاف این صادر اول به امکان ذاتى برای او ثابت است.
حالا شما نسبت به واجب بالذات در اینجا چه حکم مىکنید؟ وجود خارجى صادر اول که ممکن ذاتى است این وجود خارجى استلزام دارد وجوب بالذات را که آن واجب حق متعال باشد. و چه فرقى هست بین اینکه یک ممکن بالذات استلزام بگیرد واجب بالذات را یا استلزام بگیرد امتناع بالذات را؟! چون در هر دوى اینها دو وصف ضرورت، ضرورت عدم و ضرورت وجود مقابل با این ممکن بالذات است. اگر ممکن ذاتى، وجوب بالذات را لازم مىگیرد پس ما باید مقابلش را هم قبول کنیم چون ممکن است امکان ذاتى، امتناع بالذات را هم در خارج محقق کند. چون تنافى مفهومی ـ تنافى مفهومى نه تنافى اعتباری ـ بین وجوب و امکان این اجازه را به ما مىدهد که مقابل وجوب ذاتى، ممتنع ذاتى را هم بتوانیم متولد از امکان ذاتى بدانیم. متولد یعنى نهاینکه ممکن بالذات موجب پیدایش واجب الوجود شده است بلکه یعنى از وجود این کشف مىکنیم وجود او را.
تلمیذ: لازمۀ عینى است.
استاد: بله، یعنی از آن معلول به وجود علت در آنجا مىرسیم. زیرا نقیض هر وجوب ذاتى، ضرورت عدم براى این ذات را دارد. چون اگر ضرورت عدم را داشته باشد ماهیت از وجوب بالذات منقلب به امکان مىشود، و نقیض هر امکان ذاتى، ضرورت عدم ـ که ثبوت باشد ـ براى آن ماهیت دارد. یعنى [در] واجب الوجود، نقیض وجوب ذاتى که عبارت از امتناع ذاتى است ضرورت عدم براى واجب الوجود را دارد. سلب ضرورت عدم وجود براى واجب الوجود ثابت است. پس امتناع ذاتى که مقابل واجب ذاتى است، آن امتناع ذاتی از واجب الوجود سلب خواهد شد بالضروره. همینطور در ناحیۀ امتناع هم مسئلۀ ضرورت وجود از ممتنع بالذات سلب خواهد شد بالضروره. بنابراین طرفین قضیۀ ما در مسئلۀ وجوب ذاتى و در مسئلۀ امتناع ذاتى یکى است، و اگر امکان ذاتى موجب وجوب ذاتى است پس همین امکان ذاتى باید موجب امتناع ذاتى هم در یک جاى دیگرى بشود. بنابراین در واجب الوجود که صادر اول، معلول براى واجب الوجود است، نفس وجود خارجى صادر اول، تا ما چشم خود را باز مىکنیم مىبینیم صادر اول در اینجا وجود دارد، بهمحض اینکه ما چشم خود را باز کردیم و به صادر اول چشممان افتاد متوجه مىشویم که باید واجب الوجودى هم داشته باشد، آن واجب الوجود که ضرورت وجود است، بالنسبه به صادر اول لازم مىشود. این میشود امکان ذاتى. این یکى از نقضهایى است که مرحوم آخوند بر این استدلال وارد مىکنند.
نقض دوم مرحوم آخوند به دلیل استحالۀ استلزام
نقض دوم بهصورت قضیۀ کلیه است. در هر قضیۀ علیت و معلولى که شما نگاه بکنید این مسئله به چشم مىخورد. هر معلولى بالنسبه به علت خودش ممکن بالذات است. یعنى وقتى که شما معلول را نگاه بکنید بالنسبه به علت خودش، حالا چه این نسبت به صادر اول باشد که علت خودش واجب الوجود است یا این بالنسبه به علل طولیه باشد که خود اینها معلول هستند بالنسبه به علل مافوق خودشان، آن هم معلول نسبت به علل فوق خودش است، در تمام این سلسلۀ علیت، این معلول ممکن بالذات است بالنسبه به علت خودش که علت او یا واجب بالذات است [در] مبدأ اول یا واجب بالغیر است [در] سلسلۀ علل طولیه. در تمام اینها فرض این است که علت در رتبۀ خودش وجود دارد و معلول وجود ندارد. آن علت هم بالنسبه به بالایى معلول است. یعنى علت در آن رتبهاى که هست، در آن رتبۀ ذات خودش هست بهواسطۀ علل مافوق. ولى همین علت که باید تأثیر کند و ممکن ذاتى را در خارج بهوجود بیاورد ما مىبینیم در آن رتبه هنوز ممکن ذاتى وجود ندارد، و وقتى که وجود نداشت پس این علت بالنسبه به وجود این معلول میشود واجب. و از وجود امکان ذاتى ما کشف به وجود علت خودش مىکنیم. یعنى وقتى که یک ماهیتى در خارج مىخواهد بهنحو ممکن بالذات تحقق پیدا بکند لازمۀ تحقق او تحقق علت است. نمىشود که آن تحقق پیدا بکند ولى علت آن تحقق پیدا نکرده باشد. این همین استلزام ممکن بالذات، واجب بالذات است.
حالا به واجب بالذات از این نقطهنظر واجب بالذات مىگویند که واجب بالذات در مرتبۀ علیت است نه در مرتبۀ [معلولیت.] چون واجب بالغیر عبارت است از هر ماهیتى که غیر به او اعطاء وجود کرده باشد، گرچه او هنوز علت براى معلول دیگر نباشد. یعنى نظر به ذات خودش بدون اتصاف به علیت، این الآن مستند الى الغیر است؛ پس الآن این واجبٌ بالغیر، موجودٌ بالغیر. حالا این جناب مىگوید: من چه چیزى کم دارم؟! بالایى در من اثر گذاشته است من هم در یکى دیگر مىخواهم اثر بگذارم. من از بالایی چه کم دارم؟! من هم حالا مىخواهم علت بشوم! حالا که من مىخواهم علت بشوم این جنبۀ علیت دیگر براى این واجب بالذات میشود؛ یعنى در مقام علیت، دیگر این افاضۀ وجود از این علیت به او ذاتی مىشود. چون علت را از این نقطهنظر علت مىگوییم که جمیع شرایط و مقتضیات براى تأثیر و فعلیت در او تام است؛ این علت میشود. وقتى که یک ماهیتى مقتضیات و شرایط تأثیر در آن تام شد، ضرورت ذاتى پیدا مىکند بالنسبه به تأثیر در معلول. حالا گرچه این خودش از نقطهنظر وجود متدلّى به غیر است ولى از نقطهنظر علیت الآن ضرورت ذاتى پیدا کرده است. وقتى که ضرورت ذاتى پیدا کرد دراینصورت معلول او هم خودش ضرورت خواهد شد.
تلمیذ: ضرورت ذاتى پیدا کردن؟! اگر ضرورت بالغیر بشود بله، اما ضرورت ذاتى وقتى در ذاتش هست دیگر پیدا کردن چیست؟
استاد: نه، ببینید، پیدا کردن یعنى آماده شدن. این ماهیت از ناحیۀ جاعل به آن افاضۀ وجود شده است و این الآن در خارج موجود است ولى هنوز جنبۀ علیت بر آن بار نشده است؛ منبابمثال مىگوییم: الآن این کارخانهاى که در آن، شرایط و مقتضیات براى تولید هنوز جمع نشده است، هر دفعه مىآیند یک قطعهاش را نصب مىکنند، امروز یک قطعه، فردا یک قطعه را میآورند و سرهم میکنند بعد تمام اینها آماده مىشود ولى هنوز نمىتواند تولید کند، چون این علت اخیر که کهربا و برق است هنوز به این کارخانه متصل نیست. براى اینکه این کارخانه از نقطهنظر تأثیر به مرحله فعلیت برسد آخرین مرتبهاش که اتصال برق از مبدأ است باید آن هم انجام بشود. حالا اگر برق به این کارخانه متصل شد الآن در یکهمچنین وضعى آیا تأثیر براى او ضرورت دارد یا دیگر ضرورت ندارد؟! قبلاً ضرورت نداشت قبلاً امکان ذاتى بود. یعنى قبل از اینکه کهربا به آن وصل بشود تأثیر براى او امکان ذاتى بود چون طرفین آن علىالسویه است.
تلمیذ: آن هم ممکن نبود؛ تا برق نباشد ممکن نیست.
استاد: امکان ذاتى فىحدنفسه! ولى الآن فىحدنفسه بالنسبه به تأثیر آیا ممکن است مؤثر واقع بشود؟ نسبت به خودش! نسبت به علت کار نداریم که هنوز علتش نیامده است! نسبت به اینکه آیا این قابلیت براى تأثیر را دارد یا ندارد اگر شرایط در آن تمام باشد؟
تلمیذ: اگر شرایط شد پس خود این نشد دیگر، موضوع عوض شد. اگر بعد اضافه شد موضوع عوض شد.
استاد: ببینید، شما الآن نسبت به ماهیات چه نظر مىدهید؟ ماهیت زید قبل از اینکه در خارج وجود پیدا بکند ممکن است یا نه؟
تلمیذ: بله، ممکن است.
استاد: ممکن است. هنوز که در خارج نیست هنوز که سلسلۀ عللش نیامده است.
تلمیذ: بله، ممکن است و لذا مىگوییم: فقط در حد امکان است.
استاد: پس این امکان ذاتى به خود ماهیت برمىگردد. ما همین را مىگوییم. ما میگوییم: این امکان ذاتى که الآن براى این کارخانه هست این امکان ذاتى در حد خود این کارخانه الآن مهم است یعنى مطرح است. یعنى خود این کارخانه با توجه به شرایط و با توجه به اینکه کهربا داشته باشد مىتواند مولّد باشد و مىتواند مولّد نباشد؛ یعنى در هر دو قضیه این ماهیت علىالسواء است. یعنى با وجود اینکه کهربا را درنظر بگیریم و اجزاء و شرایط را درنظر بگیریم مىتواند مولد باشد درصورتىکه در خارج ما مىبینیم، مىتواند هم مولد نباشد درصورتىکه مثلاً مانعى براى آن پیدا بشود، مثلاً این مواد در آن ریخته نشود و امثالذلک.
اما فرض این است که اگر حالا همۀ این شرایط جمع شد، شرایطى که دیگر نمىتواند تولید نکند، یعنى عدم ضرورت تولید از او منتفى است بلکه ضرورت تولید بر او ثابت است. وقتى که یک ماهیت، ضرورت یک شىء بر او ثابت شد این ضرورت ذاتى میشود؛ این فعل الآن ذاتاً براى او ضرورت دارد. در مرتبۀ علیت مسئله همین است.
اشکال به استلزام امکان بالذات، واجب بالذات را
البته ممکن است اشکالاتى به این قضیه وارد بشود و آن اشکال این است که اگر قرار بر این باشد که شما امکان ذاتى را مستوجب و ملزوم براى واجب بالذات به علیت بدانید و به این وسیله وجود امکانِ ممکن بالذات را ملزوم براى وجود آن علت بدانید که واجب بالذات است، ممکن است در اینجا یک اشکالى مطرح بشود و آن اشکال این است که در امکان ذاتى نظر به ذات خود شىء است بدون توجه به جنبۀ تأثیرپذیرى یا جنبۀ تأثیرگذارى. یعنى جنبۀ تأثیرپذیرى یا جنبۀ تأثیرگذارى علت بر او مورد توجه قرار نمىگیرد. اگر مورد توجه قرار بگیرد دیگر دراینصورت این وجوب را از ناحیۀ غیر دریافت مىکند.
تلمیذ: منافاتى با امکان ذاتى ندارد؟
استاد: منافاتى با امکان ذاتى ندارد، وجوب را از ناحیۀ غیر دریافت مىکند. وقتى که وجوب را از ناحیۀ غیر دریافت کرد بنابراین این شیئى که در اینجا در یک وقتی ممکن بالذات بود، بهواسطۀ دریافت وجوب با وصف معلولیت یعنى در این مرتبۀ خاص ـ نه خودش تنها و نه بدون توجه به علت ـ در این مرتبۀ خاص که علت مىخواهد به او افاضه کند آیا باز در اینجا دیگر ممکن است یا واجب است؟ در اینجا واجب مىشود چون این امکان ذاتى وقتى ما به آن مىگفتیم: ممکن بالذات که این ممکن بالذات بدون توجه به ناحیۀ علت بر این حمل مىشود. شما وقتى که ماهیت را مىگویید: «ماهیت ممکن الوجود است» یعنى بدون توجه به علت و بدون توجه به علت مانع، خودش فىحدنفسه بالنسبه به وجود و بالنسبه به عدم متساوى الطرفین است. اما اگر همین ماهیت را بهلحاظ وجود ملاحظه بکنید آیا دیگر میتوانید به آن امکان ذاتى بگویید؟! نه دیگر، این واجب بالغیر میشود. یعنى امکان ذاتى بودن تا وقتى بر این صادق است که لحاظ افاضۀ جعل از ناحیۀ علت به او نشده باشد اما اگر ما این ممکن ذاتى را قبل از اینکه بهدنیا بیاید و علىالسواء بود در مقام تقرّر ماهوى خودش، بالنسبه به وجود و بالنسبه به عدم، بهلحاظ علت نگاه بکنیم آیا باز هم مىتوانیم بگوییم: هذا ممکنٌ؟! دیگر هذا واجبٌ! دیگر هذا واجبٌ بالغیر! انقلاب پیدا مىکند از امکان ذاتى به وجوب بالغیر نه واجب بالذات. از امکان ذاتى انقلاب پیدا مىکند به وجوب بالغیر بودن.
لذا در اینجا اشکالى که ممکن است بشود این است که در ناحیۀ علیت وقتى که شما علت را بهلحاظ علیت با معلول ملاحظه مىکنید دیگر در اینجا نمىتوانید بگویید: امکان ذاتى لازم گرفته است واجب بالذات را. این دیگر از امکان ذاتى در آمده است و واجب بالغیر شده است. واجب بالغیر واجب دیگرى را لازم گرفته است نه امکان ذاتى، و بحث ما در امکان بالذات است.
عدم تنافی امکان ذاتی با واجب بالغیر
ولى حق این است که کلام مرحوم آخوند در اینجا صحیح است. و جهت آن این است که امکان ذاتى یک وصفى است که به ماهیت من حیث هىهى برمىگردد صرفنظر از ترتّب علت بر او و عدم ترتب علت بر او، و حتى با وجود تلبس به لباس وجود هم باز آن ماهیت در مرتبۀ امکان ذاتى خود باقى مىماند؛ چطور اینکه این مطلب گذشت و خواهد آمد.
وجود، بعد از اینکه عارض بر ماهیت مىشود و ماهیت را از استواء طرفین بیرون مىآورد و ماهیت را لباس وجود مىپوشاند و او را بهعبارتدیگر واجب بالغیر مىگرداند، وقتى که این ماهیت در مقام تقرّر ذات خودش علىالسواء بود نسبت به وجود و نسبت به عدم، از ناحیۀ علت افاضه وجود مىشود، این ماهیت، ماهیت موجود میشود، وقتى که ماهیت موجود شد این واجب بالغیر مىشود، وقتى که واجب بالغیر شد آیا واجب بالذات هم شد یا نشد؟ نه، چون واجب بالذات به ذات برمىگردد به غیر کارى ندارد. بحث ما در آن اوصافى است که بر آن ماهیت من حیث هىهى وارد است نه بر اوصاف ماهیت از حیث غیر. واجب الوجود را از این نظر واجب الوجود مىگوییم که خود ذات و ماهیت واجب الوجود استدعاى وجود و وجوب را مىکند، و سایر ممکنات را از این نظر ممکن ذاتى مىگوییم که خود ذاتِ ممکن استدعاى امکان ذاتى را مىکند گرچه از ناحیۀ غیر افاضۀ وجود به آن بشود. افاضۀ وجود شدن به او، او را واجب بالغیر مىکند واجب بالذات که نمىکند.
امکان ذاتی، وصف همیشگی و غیر قابل انفکاک ممکنات
بنابراین واجب بالغیر هیچ منافاتى با امکان ذاتى که در خود ماهیت هست ندارد، لذا ما مىگوییم: ماهیات حتى در وقتى که لباس وجود به آنها پوشاندند باز درعینحال امکان ذاتى را همیشه با خودشان همراه دارند. یعنی همین الآن که ما موجود هستیم، همین الآن براى ما امکان ذاتى ثابت است. چرا برای ما ثابت است؟ به جهت اینکه همان کیفیتى که ما قبل از تلبس به لباس وجود داشتیم، آن کیفیت را بعد از تلبس به لباس وجود تغییر ندادیم. قبل از اینکه ما لباس وجود بپوشیم، نسبت به وجود و عدم علىالسواء بودیم، الآن هم ماهیت ما بالنسبه به وجود و عدم علىالسواء است، چون همان علت محدثۀ در اول، همان علت مبدئۀ فعلى است. یعنى «اگر نازى کند از هم فرو ریزند قالبها».1 همان جهتى که در اول، در قبل از وجود ما، آن علت موجبه موجب حدوث ما شد و ما را از مرحلۀ استواء طرفین به مرحلۀ وجود چرخاند، همان علت هر آنى ما را مدام دارد در مرحلۀ وجود مىچرخاند میچرخاند میچرخاند، مدام دارد به مرحلۀ وجود میچرخاند، یک لحظه آن علت قطع بشود، ما همان امکان ذاتى قبل از علت محدثه هستیم.
پس از این نقطهنظر است که مرحوم آخوند مىفرماید: امکان ذاتى وصفى است که آن وصف همراه با ماهیت هست ولو با لباس وجود. از صادر اول گرفته تا أدنى العوالم تمام اینها همهشان متلبس به امکان ذاتى هستند و همه فقرند و همه احتیاجاند و همه متدلى به آن وجود بسیط و آن وجوب ذاتى هستند. بنابراین وجوب ذاتى فقط عبارت است از یک واجب و از یک وجوب حقیقى و یک وجود بسیط که او با توجه به لازمۀ آن بساطت و تجرد و اطلاقیت خودش، لازمۀ او این است که این وجوب ذاتى را داشته باشد. و بقیۀ اشیاء چون در مرحلۀ تقرّر ماهوى خودشان، در آن مرتبه هر آنى محتاج به نزول فیض از ناحیۀ جاعل مىباشند از این نقطهنظر همیشه با خودشان امکان ذاتى را یدک مىکشند، گرچه متلبس به وجوب بالغیر خواهند شد.
روىاینحساب کلام مرحوم آخوند از اشکالى که ممکن است وارد باشد مبرّا خواهد شد، و آن این است که معلول گرچه در مقام معلولیت واجب است ولى این وجوبش وجوب بالغیر است، وجوبش وجوب ذاتى نیست. یعنى به ذات معلول شما نگاه کنید آن ممکن بالذات میشود مثل سایر ممکنات، اگر از ناحیۀ افاضۀ جاعل به او بخواهید نگاه کنید واجب بالغیر میشود، وجوب ذاتى دیگر در اینجا کجاست؟! [وجوب ذاتى که نشد پس این معلول در مرحلۀ امکان ذاتى باقى مىماند. از] امکان ذاتى این وجوب لازم مىرسد وجود خارجى یک واجبى را که واجب علتِ آن است. منتها صحبت در اینجا این است که وجوب این استلزام، دیگر استلزام ممکن بالذات، واجب بالذات نیست. اگر شما آن معلول را ممکن بالذات مىدانید ولو در مرتبۀ معلولیت ممکن بالذات مىدانید، همین را در مرتبۀ علت خودش باید لحاظ کنید، مگر اینکه علتش قبل از صادر اول باشد. بله، نسبت به آن علت که ماقبل صادر اول است مىگوییم: امکان ذاتى، وجوب ذاتى را لازم گرفته است. ولى از صادر اول به بعد تمام آنها در مرتبۀ امکان ذاتى مثل معلول بدون فرق باقى مىمانند، منتها فرقش این است که آن علت است و این معلول است، فرقش این است که آن بالنسبه به این واجب است، خب این هم بالنسبه به پایین واجب میشود. هرکدام از اینها معلولاند بالنسبه به بالاتر و علتاند بالنسبه به پایینتر، و از مرتبۀ امکان ذاتى هم خارج نخواهند شد.
تلمیذ: یعنى مىشود یک سلب، یک مفهوم عدمى و سلبى که لااقتضاست و امکان لااقتضاست. امکان به معنى لااقتضا بودن خود ماهیت نسبت به وجوب و عدم است. این امر عدمى مستلزم یک امر وجوبى است؟ یا اینکه در بحث علت هم اضافه کردهاند که آیا حدوث، علت وجوب است یعنى علت احتیاج علّت است؟
استاد: نه، منظور امکان نیست، منظور آن مابإزاى امکان است؛ ممکن بالذات، نه جهت امکانش، جهت خارجی آن، جهت وجودی آن.
تلمیذ: جهت وجودی آن، ممکن است بهخاطر ارتباط با علت، اطلاق وجوب بالغیر به آن میکنیم.
استاد: نه، این منافاتى با ممکن بالذات ندارد.
تلمیذ: وصف امکان را هم بکنیم. وصف امکان بهلحاظ ماهیت است نه بهلحاظ وجود؟
استاد: نه، باز هم بهلحاظ وجود این از مرتبۀ ذات خارج نشده است. وجود یک مسئلهاى است که از ناحیۀ جاعل به این ماهیت تعلق گرفته است ولى در حین تعلّق باز او را از مرتبۀ امکان خارج نکرده است.
تلمیذ: او را خارج نکرده است یعنى در مقام ماهیت خارج نکرده نه در مقام وجود؛ در مقام وجود که مقام وجوب دارد.
استاد: وجوب بالذات شد؟
تلمیذ: نه، وجوب بالغیر شد؟
استاد: پس خودش چی شد؟
تلمیذ: در مقام وجود که وجوب را دارد.
استاد: این زیدى که شما الآن موضوع قرار دادید و مىگویید که «زیدٌ قائمٌ» الآن چه عقد الحملى را بر این زید بار مىکنید؟! زید متصف به امکان ذاتى این قائم است یا زید متصف به وجوب ذاتى؟
تلمیذ: ما دوتا حمل مىتوانیم کنیم: اگر بهلحاظ ماهیتش باشد مىشود زیدٌ قائمٌ ... .
استاد: «زیدٌ قائمٌ» این زیدى که اینجا ایستاده است این هم قائمى که کنارش هست این زید الآن وجوب ذاتى دارد و قائمٌ یا ممکن ذاتى است و قائمٌ؟
تلمیذ: ما مىگوییم وجوب بالغیر دارد و قائمٌ.
استاد: خب، خودش ذاتش چیست؟ قضیۀ ما از سهتا قضیه که خارج نیست، ما که از سهتا جهت که نمىتوانیم [خارج بشویم].
تلمیذ: مخالفتى با جهات ندارد. ما مىگوییم که از حیث وجود این زیدِ قائم وجوب به غیر دارد از حیث ماهیت اصلاًبه قیام کارى ندارد.
استاد: بالأخره این ماهیت، ماهیتى است که ایستاده!
تلمیذ: اگر ایستاده است ما وجوب در آن آوردیم دیگر وجوب مىشود، دیگر امکان نمىشود.
استاد: امکان در مرتبۀ [ماهیت هست.]
تلمیذ: امکان را فرمودید در مرتبۀ ماهیت است اصلاً به عالم وجود کارى ندارد.
استاد: عرض من این است: آن که در عالم ماهیت است همراه با وجود هم هست، نهاینکه در عالم ماهیت هست ...
تلمیذ: مگر نمىگویید: بهلحاظ وجود؟
استاد: نه، حتى با لحاظ وجود!
تلمیذ: نمىشود دیگر!
استاد: بله، با لحاظ وجود یعنی این. بهلحاظ وجود اگر باشد معناى آن این است که امکان وقتىکه لباس وجود پوشید دیگر اتصافش به امکان محال است، یعنى ما الآن این زید را دیگر نمىتوانیم بگوییم که ممکن بالذات است، درحالىکه همین الآن که این زید ممکن بالذات است و الآن موجود است همین الآن این با خودش امکان ذاتى را حمل مىکند. چرا حمل میکند؟ بهلحاظ اینکه این وجود دائماً باید بر او افاضه بشود. این وجود خارجى که الآن ما داریم مىبینیم، این وجود خارجى استقلالى نیست. اگر مستقل بود ما به آن وجوب ذاتى مىگفتیم، اما چون این وجود خارجى تبعى است بنابراین آنچه که براى ما مىماند امکان ذاتى است. امکان ذاتى است که الآن لباس وجود پوشیده، و بهواسطۀ این لباس وجود، واجب بالغیر شده است. یعنى باید باشد بهواسطۀ غیر! اینکه باید باشد بهواسطۀ غیر، «بهواسطۀ غیر» را از او جدا نکنیم. باید باشد! «باید باشدِ» آن بهواسطۀ غیر است ولى خودش امکان ذاتى دارد.
تلمیذ: پس میشود بهلحاظ ماهیت امکان ذاتى دارد و ممکنٌ، بهلحاظى که باید نسبت به وجود علتش باشد وجوب بالغیر میشود.
استاد: وجوب بالغیر مىشود خب بشود.
تلمیذ: پس مىگوییم: امکان ذاتى آن استلزام واجب بالذات را نکرده است.
استاد: ممکن بالذات. ببینید، من عرض کردم امکان یک وصفى است آن امکان کارى انجام نمىدهد. آن که ما مىخواهیم بگوییم ممکن بالذات است. یعنى آن ماهیتى که الآن در خارج موجود است آن ماهیت که متصف به امکان است همین که این ماهیت در خارج مىخواهد موجود بشود مىگوید: من یک علت مىخواهم.
تلمیذ: موجود ممکن؟
استاد: بله، موجود ممکن دیگر! بالأخره امکان دارد. این ماهیت که مىخواهد در خارج موجود بشود مىگوید: من بدون علت نمىتوانم باشم. این «بدون علت [نمیتوانم]» میشود [مولّد] وجوب ذاتى. همین ماهیت مىگوید: ممکن است من مولّد یک امتناع ذاتى هم بشوم یعنى همانطورى که من مولّد یک وجوب ذاتى هستم که اسمش را لازم مىگذارند من هم مىتوانم مولّد یک امتناع ذاتى بشوم اسمش را امتناع ذاتى بگذارند.
تلمیذ: اینکه امکان علت احتیاج به واجب و علت است، تعریف صحیح نیست. باید بگوییم که ممکن، علت احتیاج به واجب است، چون امکان نمىتواند علت باشد.
استاد: امکان همان وصف ممکن است دیگر! ممکنى که الآن این اتصاف را دارد؛ منتها نه این ممکن خارجى، ممکن خارجى در ذات خودش. ممکن در ذات خودش امکان است. یعنى اگر شما از ذات ممکن، وصف امکان را بگیرید براى آن ذات ممکن هیچ چیزی نمىماند! پس با چه وصفى و با چه تهیّؤاى استجلاب علت را بکند؟ باید ممکن باشد تا بتواند بکند دیگر! پس آن امکان است که آن علت را براى ماهیت خودش استجلاب مىکند. ماهیتِ خودش، سرش بىکلاه است. امکان مىگوید: براى این ماهیت من یک کلاه درست کنید. آن که براى ماهیت مىخواهد آن جنبۀ جعل را بیاورد آن اتصاف ماهیت به این است؛ آن جهتى که در ماهیت هست و بهواسطۀ آن جهت، بهدنبال علت برمىگردد که آن جهت عدم استقلال در وجود آن است.
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد