پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 12 و 13: في إبطال كون الشيء...؛ و في أن علة الحاجة إلى العلة...
توضیحات
فصل (12) في إبطال كون الشيء أولی له الوجود أو العدم أولوية غير بالغة حدّ الوجوب
جلد 1 ـ شروع فصل 12 ـ ص 199 (24.6.1421) ـ جلسه 1
درس دویست و سی و پنجم
استواء طرفین وجود و عدم نسبت به نفس ماهیت
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
فصل (12).
فی إبطالِ کونِ الشیءِ أولىٰ لَه الوجودُ أو العدم أولویةً غیرَ بالغة حد الوجوب.1
این بحث همانطوریکه قبلاً اشارهای به آن شده بود راجع به استواء طرفین وجود و عدم نسبت به نفس ماهیت است. قبلاً نسبت به عدم اقتضاء ذاتی ماهیت هیچیک از اوصاف وجود را صحبت شد و مرحوم آخوند فرمودند که خود ماهیت فیحدّنفسه هیچکدام از اوصاف وجود را اقتضاء نمیکند؛ نه وجود و نه اوصاف مترتبۀ بر وجود، حتی ماهیت وصف امکان را فیحدّذاته اقتضاء نمیکند و نسبت به اتصاف به امکان لا اقتضاء است، چرا؟! آنچه را که از اوصاف ذاتی خود ماهیت است بهلحاظ اینکه داخل در نوعیت ماهیت هست، آن ماهیت اقتضاء او را میکند.
فرض کنید که مجموع زوایای ثلاثۀ مثلث با دو زاویۀ قائمه که 180 درجه باشد تطبیق میکند لذا این یک وصف ذاتی خود ماهیت است و کاری به وجود ندارد. یااینکه زوجیت برای اربعه وصف ذاتی خود اربعه است و کاری به وجود ندارد. یا تعجب برای انسان بما هو إنسان وصف ذاتی انسان است یعنی انسان با این ماهیت و با این خصوصیات نوعیه قطعاً باید متعجب و متفکر باشد. اینها اوصاف ذاتی اشیاء است که بدون لحاظ و عنایت وجود بر آن اشیاء ثابت است. اما خود نفس وجود و اوصاف مترتبۀ بر وجود تماماً نهتنها بدون وجود به ماهیت حمل نمیشود بلکه خود ماهیت هیچگونه اولویتی نسبت به اتصاف به این اوصاف ندارد و همینطور خود ماهیت هیچگونه اولویتی نسبت به خود تعین خارجی وجود ندارد.
تعریف ماهیت و نوعیت و مفهوم
چون ماهیت عبارت از نوعیت صرفۀ یک شیء است و آن نوعیت عبارت از مفاهیم و مفهوم است که هیچگونه جلب تعین خارجی را نمیکند. مفهوم عبارت از یک صورت ذهنیه است که وعاء او ذهن است و هیچ دخلی به تعین خارجی ندارد.
بنابراین نه ماهیت بهلحاظ امر خارجی این اولویت و اقتضاء را دارد درصورتیکه ماهیت ما ماهیت ممکنه باشد و نه ماهیت خودش فیحدّنفسه مقتضی وجود است درصورتیکه ماهیت ما ماهیت واجب باشد بلکه آن وجود است که آن وجود خودش عارض بر ماهیت میشود و این عروض همان نحوۀ وجود خارجی و تعین خارجی وجود است. منتها در ممکنات بهواسطۀ علتِ مفیضِ غیر به ماهیت افاضۀ وجود میشود. در ذات باری، نفس وجود باری خودش قیوم بالذات است و خودش قائم بالذات است و خودش مفیض و مفاض است.
اتصاف ماهیت به ممکن، بهلحاظ تصور وجود خارجی ماهیت
بناءًعلیٰهذا اتصاف ماهیت به ممکن که گفته میشود ماهیت ممکن الوجود است بهلحاظ تصور وجود خارجی اوست، نه بهلحاظ نفس ماهیت او؛ یعنی ما ماهیت را در وعاء ذهن به تعمّل عقلی، جزئی از آن امر موجود قرار میدهیم؛ یعنی وقتی که میگوییم: زیدٌ موجودٌ این موجودٌ در واقع به تعمّل عقلی دو تکه کردیم که اسم یک تکه را ماهیت میگذاریم و اسم تکۀ دوم را وجود میگذاریم. آنوقت آن تکهای که اسمش ماهیت است بهلحاظ وجود ممکن الوجود میشود و بهلحاظ عدم ممکن العدم میشود.
بنابراین نهاینکه این ماهیت متصف به وصف امکان است بلکه در واقع این ممکن، وصف به حال متعلق مفروض است نهاینکه اگر ماهیتی در خارج وجود نداشته باشد ...، نگویید که در اینجا ممکن بر ماهیت صدق میکند درحالیکه هنوز وجود خارجی ندارد. ممکنی که بر ماهیت صدق میکند بهلحاظ تصور وجود است، گرچه هنوز وجود در خارج نیامده است، پس بهلحاظ تصور وجود ماهیت است که ما در آنجا امکان را بر او بار میکنیم پس این وصف به حال متعلق است منتها نه وصف به حال متعلق موجود مثل زیدٌ ضاربٌ أبوه که این ضارب وصف برای زید است منتها بهلحاظ أبوه! پدرش ضارب است! خودش بچۀ خوبی است! بلکه در اینجا بهلحاظ وجود مفروض است یعنی ما وجود را نسبت به ماهیت فرض میکنیم و ماهیت را بر او حمل میکنیم و آنگاه میگوییم که این ماهیت در تعلق و ارتباط با وجود چه سمتی دارد و چه لباسی به خود میپوشد؛ آیا لباس امکان را میپوشد یا مانند باری تعالی لباس ضرورت را میپوشد یا مانند شریک الباری لباس امتناع را میپوشد. پس وصف به حال متعلق است اما متعلق مفروض، نه متعلق موجود.
لا اقتضائیت ماهیت نسبت به وجود و عدم
روی این حساب خود ماهیت فیحدّنفسه همانطوری هم که قبلاً نسبت به این اشاره شد، هیچگونه اولویت و درخواست و تقاضایی نسبت به وجود ندارد. بله! ذات او نیاز محض است اما نهاینکه در ذات او درخواست وجود و طلب وجود نهفته باشد و ترجیح به جانب وجود در ماهیت منطوی باشد. نهخیر! ماهیت نسبت به وجود لا اقتضاء است کما اینکه نسبت به عدم هم لا اقتضاء است، الماهیةُ من حیثُ هی لیستْ إلاّ هی.
فی إبطالِ کونُ الشیءِ أولىٰ لَه الوجودُ أو العدمُ أولویةً غیرَ بالغة حد الوجوب.
اینکه ابطال کون شیء یعنی ماهیت برای او وجود یا عدم اولویت دارد. این مسئله را مرحوم آخوند در اینجا باطل میکنند منتها اولویتی که به حد وجوب نمیرسد چون اگر آن اولویت به حد وجوب برسد همان علت است، علت است که وجود را برای خود واجب میکند یعنی وجود معلول را در ظرف تمامیت علت برای علت واجب میکند درصورتیکه علت در مقام علیت تام باشد همانطوریکه قبلاً عرض کردیم نهاینکه علت در ذات خودش تمام باشد، ممکن است علت در ذات خودش تمام باشد اما بهلحاظ اتصاف به علیت هنوز نتوان به او اطلاق علت کرد. در اینجا یک وقت تصور نشود که مانند خیلی از افراد [بگویید که] برای اینکه پروردگار متعال و مبدأ اولیٰ علت اولیٰ است بنابراین تا وقتی که خدا، خدایی میکرد معلولش هم باید همراه با خدا خدایی کند چون علت تام است دیگر.
تام بودن علت در ظرف خود، نه در ظرف علیت
علت در ذات خود تام است، نه در ظرف علیت، التفات کردید؟! در ظرف علیت یک مسئلۀ دیگری است که خیلی نیاز به صحبت دارد و إنشاءالله در بحث علت و معلول خواهیم گفت و افتراق بین ذات و علت در مقام اتصاف به علیت روشن خواهد شد و این خیلی بحث بسیار دقیقی است که خیلی از مباحث را هم در برمیگیرد و معرکۀ آراء است.
لعلَّکَ لو تَفطنت بِما سَبَق مِن حالِ الماهیاتِ فی أنفسِها و مِن کیفیةِ لُحوقِ معنَى الإمکانِ بِها لا تحتاجُ إلى مزیدِ مؤونةٍ لإبطالِ الأولویةِ الذاتیةِ.
مرحوم آخوند میفرمایند که شاید در آن مطالبی که گذشت متوجه شدیم و حال ماهیات را فی أنفسها برای شما بیان کردیم که چطور معنای امکان ملحق به ماهیات میشود؛ آیا به خود ماهیات ملحق میشود یا بهلحاظ وجود ملحق به ماهیات میشود؟! دیگر با توجه به مسائل گذشته ما احتیاجی نداریم که مئونۀ زائدهای برای ابطال اولویت ذاتیه إعمال کنیم. این اولویت زائده فیحدّنفسه منتفی خواهد بود در جایی که الماهیةُ من حیثُ هی هی لیست إلاّ هی است، حتی وصف امکان هم به خود نمیگیرد چه برسد به اینکه اقتضای ذاتی نسبت به وجود داشته باشد.
منظور از اقتضاء ذاتی
اقتضاء ذاتی عبارت است از تأثیر و تأثر ذات در عالم خارج و در عالم اعیان و ماهیت صرف یک تصور است و بیش از این چیزی نیست بنابراین معنا ندارد بگوییم که یک ماهیت، یک مفهوم یا یک تصور موجب اعمال خارجی شود و عمل خارجی از او سر بزند، گفت:
کی کند دانستن سرکنگبین *** دفع صفرای نگار مه جبین1
شما نیاز به سرکنگبین دارید! مدام بنشینید و با یک تسبیح در دست سرگنگبین بگویید! این فایدهای ندارد! یااینکه مزاج مبارک نیاز به چیز دیگری دارد قابض است یا مسهل است حالا بهجای اینکه انسان دارو را بخورد، بنشیند و تسبیح بیندازد و آن ذکر مخصوص مسهل الأسباب بگوید! این فایده ندارد. خدا میگوید که من آن تدبیر و حکمت خودم را در همین اعشاب قرار دادم! حالا تو نشستی یا مسهل و یا قابض میگویی؟! علیٰأیّحال این فایده ندارد و دردی را دوا نمیکند! اگر میخواهی جمع شود بلند شوید و بروید آن کار دیگر انجام دهید!
اینهم همینطور آقاجان! این ماهیت مثل همان ذکر بیخودی است که ما میاندازیم و هیچ اثر خارجی ندارد. اگر بخواهد اثر داشته باشد باید لباس وجود به خود بپوشد و تا قبل از اینکه لباس وجود بپوشد غیر از یک تصور ذهنی چیز دیگری نیست لذا نه اولویتی و نه اوّلیتی ـ هیچکدام ـ بر این مترتب نمیشود.
سواءٌ فُسِّرَتْ بِاقتضاءِ ذاتِ الممکنِ رجحانَ أحدِ الطرفینِ بِالقیاسِ إلیها رجحاناً غیر ضروریٍّ لا یخرجُ بِهِ الشیء عن حکمِ الإمکانِ.
حالا چه ما ماهیت را اینطور تفسیر کنیم یعنی این اولویت را اینطور تفسیر کنیم که این اولویت عبارت است از اقتضاء ذات ممکن که آن ماهیت باشد، یکی از طرفین وجود و عدم را به قیاس به همان ذات ممکن یعنی رجحان احد طرفین به ذات ممکن ثابت شود، یک نوع رجحانی که رجحان غیر ضروری باشد چون اگر ضروری باشد علت میشود. شیء از حکم امکان به حکم وجوب بالغیر خارج نشود، اینطور ما تفسیر کنیم.
أو بِکونِ أحد الطرفین ألیق بِالنسبةِ إلى الذاتِ لیاقةً غیرَ واصلةٍ إلى حدِّ الضرورةِ لا مِن قِبَلِ مبدإ خارج.
یااینکه بگوییم که در اینجا از جانب آن معلول و جانب معروض در اینجا اولویت تفسیر میشود و در وهلۀ اول اولویت را به خود آن ممکن و به خود آن ذات تفسیر کردیم خود ذات فیحدّنفسه اقتضاء أحد الطرفین را بکند و ترجیح أحد طرفین را بکند، در اینجا به ذات کاری نداریم و میگوییم که أحد الطرفین خودشان را به ذات بچسبانند و خودشان را به ذات تمایل دهند که در اینجا به این معروض تعلق گرفته است، به عارض در اینجا اولویت تفسیر میشود. یا یکی از دو طرف وجود و عدم خود را به ماهیت بچسباند؛ آن نوع انتسابی که به حد وجوب و عدم و امتناع نرسد که همان ضرورت باشد. نهاینکه این اولویت از قِبَل مبدأ خارج باشد همانطوریکه در واجب بالغیر است و ممکن است.
و لا بِاقتضاء و سببیة ذاتیة على قیاسِ الأمر فی الوجوبِ الذاتی.
به اقتضاء و سببیت خود ذات نباشد همانطوریکه در واجبالوجود است، واجبالوجود اعطاء علیت به معلول و اقتضاء معلول را از غیر دریافت نکرده است، خود ذات واجب اقتضاء معلول را میکند، در ممکنات این اقتضاء از ناحیۀ غیر میآید لذا ما میگوییم که ممکن بالغیر و وجوب بالغیر. واجب بالغیر با ممکن ذاتی در اینجا تلائم دارد چون جنبۀ اتصاف به وجود و عدم را از ناحیۀ غیر دریافت میکند اما در وجود نسبت به ذات خود باری خود وجود اقتضاء ذاتی ذات برای خودش است یعنی خود ذات فیحدّنفسه قیوم به وجود ذات خودش است و از غیر این وجود را برای خود نمیآورد و لباس وجود را بپوشد و همینطور نسبت به افاضۀ به معلول هم از ناحیۀ غیر این ذات جنبۀ علیت را دریافت نمیکند، خود این ذات نسبت به افاضۀ وجود به معلول اقتضاء ذاتی دارد، تنزل آن مقام وجود به مراتب متنزله و مراتب آن نازله. خلاصه چیزی غیر از ذات چیزی در ذات وجود ندارد، صمد است.
أ لیسَ قد استبانَ مِن قبلُ أنَّ علاقةَ الماهیةِ إلى جاعلِ الوجودِ إنّما هی تَبَعٌ لِلوجودِ؟
همانطوریکه در وجود ذاتی مسئله اینطور است. اینطور روشن نشد که ارتباط ماهیت با جاعل وجود بهخاطر خودش نیست بلکه بهخاطر وجودش است، بهخاطر اینکه ماهیت چیزی نیست تااینکه مرتبط به جاعل باشد، بهلحاظ آن وجودش مرتبط به آن جاعل است و از اینجا ما این نکتۀ دقیق و ظریف را استفاده میکنیم که جاعل جعل ماهیت نمیکند بلکه جاعل جعل وجود محدود میکند. جاعل ماهیت را جعل نمیکند بلکه جاعل جعل وجود محدود را میکند که از این جعل وجود محدود، ماهیت انتزاع میشود. جاعل نمیتواند جعل ماهیت کند، اصلاً از دستش برنمیآید، اصلاً از قدرت خدا خارج است، خدا هم نمیتواند ماهیت جعل کند چه برسد به غیر خدا! خدا جعل وجود میکند منتها جعل وجود محدود. ما از این محدود آنوقت ماهیت را انتزاع میکنیم و میگوییم که وجود اینطور است، این شکل است، این رنگ است، این خاصیت را دارد، این محدود است، در مکان است، در زمان است، مجرد است، غیر مجرد است، متلون است، غیر متلون است، حیوان است، جماد است، این چیزها را ما از آن وجود محدود جعل میکنیم.
یک وجود جعل میکند و به جان ما میاندازد، حالا ما باید بگوییم که یکییکی این، دیگر این چه موجودی عجیب غریب است که آمده است! خودش هم در آن مانده است که این را چهکار کرده است، از این وجودی که درست کرده است! مدام باید بنشینی فکر کنی! این بهخاطر این است که انسان است، بهخاطر این است که حیوان است. آخر این حیوانیت با این انسانیت چطور جور درمیآید؟! آن جنبۀ ربوبی با آن جنبۀ عالم دنیای دنی و تعلق چطور باهم جور درمیآید؟ هر کاری بکنی این یک جور برای انسان ساز میزند! اگر با او راه بیاییم آنطور میشود و اگر با آن راه نیاییم با آدم دشمن میشود! خیلی از موجودات هستند که شاید همۀ ما هم با اینها سروکار داشته باشیم، اینها را باید وسط بگذاریم و راجع به آنها فکر کنیم که چه ماهیتی هستند! خلاصه انساناند؟! مافوق انساناند؟! داخل در چه مقولهای هستند؟!
علیأیِّحال یک وجود محدود درست میکند و میگوید که حالا دنبالش بدو و ماهیتش را دربیاور! ببین این چیست؟! حیوان است؟! انسان است؟! حیوان است؟! میبینی حرف میزند! بندۀ خدا حرف میزند! انسان است؟! پس چرا کارهای انسان را انجام نمیدهد! کار دیگر میکند!
تلمیذ: برزخ بین انسان و حیوان است!
استاد: نه آقاجان! ما جسارت نمیکنیم، ما فقط میگوییم که ماندیم!
تلمیذ: مسئلۀ زدنی فیک تَحیرا است!
استاد: بله بله «ربِّ زِدنی فیک تَحیُّراً»1 است! درست است! بالأخره اینهم یک مظهر است. آنطور پیغمبر میگفت، ما هم همین را میگوییم. خلاصه باید فکر کرد دیگر علیأیِّحال این وجود بهواسطۀ جعل از جناب جاعل فیاض انتزاع ماهیت از آن میشود.
و الوجودُ بِنفسِه مفاضٌ کما أنَّه بنفسِه مفیضٌ بِحسبِ اختلافِه کمالاً و نقصاً و قوةً و ضعفاً و الماهیةُ فی حدِّ نفسِها لا علاقةَ بینها و بینَ غیرها فَما لَم یدخل الماهیة فی عالمِ الوجودِ دخولاً عرضیاً لیستْ هی فی نفسِها شیئاً مِنَ الأشیاءِ حتى نَفسها حَتى تَصلَحَ لإسنادِ مفهومٍ ما إلیها إلاّ بحسبِ التقدیرِ البحتِ و الإمکانِ.
وجود به نفسش مفاض است، او افاضه میشود و به ماهیت شکل میدهد. همانطوریکه در مقام علیت همین وجود مفیض است، در مقام معلولیت مفاض است، کمالاً مفیض است و از جنبۀ منقتصت و ضعفی که دارد مفاض میشود، قوتاً مفیض است و از جنبۀ آن ضعفی که دارد مفاض میشود. ماهیت فیحدّنفسه هیچ ارتباطی بین خودش و بین غیرش نیست. تا ماهیت در عالم وجود داخل نشود اصلاً بهحساب نمیآید، دخولاً عرضیاً نه دخولاً ذاتیاً. ماهیت واقعاً در عالم وجود نمیآید که در قبال وجود این هم بتواند عرض اندام کند، [مثلاً] یک وجود داشته باشیم و یک ماهیت در کنارش؟ نهخیر! هرچه در عالم تعین و خارج هست وجود است! بعد ما این وجود را وسط میگذاریم و یک چیزهایی از این وجود انتزاع میکنیم و در ذهنمان میبریم و ماهیت میگوییم.
پس وجود ماهیت وجود ظلی و عرضی است، خود وجود برای وجود ذاتی است. موجودیت برای وجود ذاتی میشود، آن موجودیت برای واحد، عرضی میشود. حتى نَفُسها حَتى تَصلَحَ ... حتی خود آن ماهیت اصلاً چیزی وجود ندارد تااینکه صلاحیت داشته باشد تا به مفهوم آن انتساب ماهیت دهیم مگر بهحسب تقدیر یعنی نفس ماهیت را درنظر بگیریم و آن اوصاف خاصۀ خودش را به آن نسبت دهیم، نه آن اوصافی که ما بهلحاظ وجود یا بهلحاظ تقدیر وجود تقدیری بر آن ماهیت بار میکنیم، آنچه را که مربوط به خودش است [بر آن بار میشود].
و إن کان مِن اعتباراتِ نفسِ الماهیةِ قبلَ اتصافِها بِالوجودِ لکنَّ ما لَم یَقع فی دارِ الوجودِ و لَم یحصل إفادةَ وجودِها مِن الجاعلِ لا یُمکنُ الحکمُ علیها بأنَّها هی أو بِأنّها ممکنةً و إن کانَ کونُها هی أو کونُها ممکنةً مِن أحوالها السابقةِ على وجودِها و صفاتِ وجودِها.1
اگرچه امکان از اعتبارات خود ماهیت است و اگرچه ماهیت متصف به امکان، قبل اتصافش به وجود است ولکن تا وقتی که این امکان در دار وجود واقع نشده و افادۀ وجودش از جاعل پیدا نشده است، ممکن نیست که بر این ماهیت حکم کنیم که آن ماهیت وجود دارد یا [حکم کنیم] به اینکه آن ماهیت ممکن است. اگرچه اینکه این ماهیت خودش است یااینکه آن ماهیت ممکن است از احوال ماهیت است که سبقت بر وجود و صفات وجود دارد. چرا اینطور است؟ چون در اینجا هم ما دوباره بهلحاظ وجود تقدیری ـ در اینجا نیست، این را باید اضافه کنیم ـ است که ما امکان را بر ماهیت حمل میکنیم. اگر ما وجود تقدیری را در ذهن نیاوریم، کجای این ماهیت اقتضای این وصف امکان را میکند؟
آیا اینکه شما یک مربعی را در ذهن بیاورید آیا آن مربع متصف به امکان است؟ نهخیر! آنچه را که مربع برای ما میرساند اولاًبلااول این است که شکلی است دارای اربعة اضلاع و دارای اربعة قواعد که مجموع قواعد اینها 360 درجه میشود، این مربع میشود اما اینکه آیا این مربع ممکن است یا ممتنع است یا واجب است اصلاً هیچ اقتضایی ندارد، عقل ما که به آن نمیرسد عقل شما را نمیدانم!
و قَد عَلِمتَ تقدمَ الماهیةِ بِحسبِ العقلِ على موجودیَتِها تقدمَ الموصوفِ على الصفةِ فَقِسْ علیها تقدمَ أحوالها الذاتیة على أحوالِها الوجودیةِ.
قبلاً روشن شد که تقدم ماهیت بهحسب عقل بر موجودیتش تقدم موصوف بر صفت است روی این حساب شما احوال ذاتیۀ ماهیت را بر احوال وجودیه مقایسه کن، آن احوال ذایته بر ماهیت حمل میشود اما احوال وجودی حمل نمیشود و اما در عالم خارج نه موصوفی داریم و نه صفتی داریم که هر کدام از دیگری متمیز باشد، بلکه آنچه که در خارج هست یک امر است که همان موجود بما هو موجود است.
روی مبنای مرحوم آخوند و مبنای مرحوم حاجی که بعداً میآید که آیا اتصاف خارج به موجود و اتصاف اتحاد ماهیت با آن وجود در خارج، اتحاد ترکیبی است یا اتحاد انضمامی است، این وحدت، وحدت خارجی است یااینکه وحدت انضمامی است قبلاً صبحت شد و در اینجا هم بحث خواهد شد و در آنجا عرض کردیم که حق با مرحوم آخوند است برخلاف مرحوم سبزواری که در آنجا قائل به وحدت انضمامی بودند و در آنجا ترکیب را ترکیب انضمامی میدانستند. ایشان در اینجا به این قائلاند و حق هم با ایشان است به اینکه آنچه که در خارج است یک امر بیشتر نیست، همانطور که عرض کردم. آنچه را که افاضه میشود وجود است، حالا خدا میگوید که این را وسط بگذار و هرچه دلت میخواهد از او انتزاع کن، هرطور دلت میخواهد تصور کن! درست شد؟! یا هرطور شما این را انتزاع میکنید مثلاً حیوانیت را از او انتزاع میکنید میل خودتان است! شخص دیگری جمادیت از او انتزاع میکند میل خودش است! لذا مرحوم بوعلی میفرماید که اطلاع بر فصل اشیاء [ممکن نیست].
حالا این وجودی که در خارج است وجود واحد است. شخصی میگوید که ماهیت این وجود ماهیت جمادی است، دیگری میگوید که نباتی است، دیگری میگوید که حیوانی است، دیگری میگوید که ماهیتهای متفاوتهای در اینجا دارد. اینطور نیست که این وجود در خارج با ماهیتی منضم شده باشد و ترکیبی در خارج بهوجود آمده باشد، آنچنان ترکیبی که فقط حلالزاده میفهمد! نه! این را نه حلالزاده میفهمد و نه غیر حلالزاده! اصلاً ترکیبی در خارج نیست بلکه آنچه که در خارج هست خود نفس وجود است منتها وجود مقید. این مقید یعنی ماهیت او و قید و حد او، این «وجود» میشود.
پس در خارج فقط وجودات هستند، ماهیات کجا هستند؟ در اذهاناند، اذهان از کجا به این ماهیت پی میبرد؟ به مشاهدۀ این وجودات خارجی و مقایسۀ این وجودات باهم و انتزاع مابهالاِشتراک و مابهالاِختلاف و مابهالاِمتیاز! مابهالاِشتراک را به نام جنس میگیرد و مابهالاِختلاف و مابهالاِمتیاز را به نام فصل میگیرد، فصل را منضم به جنس میکند و نوعی را بر این حمل میکند. پس آنچه که در خارج هست امر واحد عینی و تعیینی است، یک امر واحد بیشتر در خارج نیست.
و أما فی الخارجِ مِن اعتبارِ العقلِ فَلا موصوفَ و لا صفةَ متمیزاً کل مِنهما عن صاحبِه بل شیءٌ واحدٌ هو الوجودُ و الموجودُ بما هو موجودٌ.
آنچه که خارج از عقل و ذهن است، اصلاً نه موصوفی هست و نه صفتی هست و نه ماهیتی هست که آن ماهیت جدای از آن وجود باشد و نه وجودی هست که جدای از ماهیت باشد بلکه شیء واحدی است که وجود است و موجود است، مرحوم آخوند در اینجا میخواهند اتحاد وجود و موجود را ثابت کنند. موجود از نقطهنظر موجودیت همان وجود است و هیچ فرقی نمیکند الاّ اینکه در او جهت تعین آمده است.
ثم العقل بِضربٍ منَ التعملِ و التحلیل یَحکُم بِأنَّ بعضَ الموجود یَقَترنُ به معنى غیر معنى الوجودِ و الموجودِ و یتصفُ أحدهما بِالآخرِ فی العقلِ و العینِ على التعاکسِ.
سپس عقل به یک نوع از تعمل و تحلیل حکم میکند به اینکه بعضی از موجود مقترن است به یک معنایی غیر از معنای وجود و موجود؛ یعنی عقل ماهیتی را از این وجود خارجی انتزاع میکند کأنّه او را دو تکه میکند و به وجود و ماهیت تقسیم میکند. عقل این کار را انجام میدهد و در عقل یکی را متصف به دیگر میکند. در عقل میگوید که ماهیت متصف به وجود است، در عین خارجی میگوید که وجود متصف به ماهیت است، عکس آنچه که در عقل است؛ آنچه که در عقل هست متقدم است بر آنچه که در وجود خارج هست چون ماهیت سابق بر وجود است، آنچه که در خارج هست وجود متقدم بر ماهیت است چون تا وجود نباشد شما ماهیت را از چه میخواهید انتزاع کنید؟! باید اول وجود باشد بنابراین برعکس است؛ اول در عقل ماهیت متقدم بر وجود است و در خارج وجود متقدم بر ماهیت است.
تلمیذ: مسامحهای در او نیست چون که ما این را اثبات کردیم که انسان آن چیزی را که در خارج ادراک میکند وجود شیء است بعد آن ماهیت است، تا موجود نباشد ماهیت در ذهن نمیآید ولی چون مخفی است ما لحاظ نمیکنیم.
استاد: میدانم، از نقطهنظر ادراک عقلی ممکن است اصلاً شیئی در خارج وجود نداشته باشد درحالیکه شما ماهیتش را ادراک میکنید.
تلمیذ: بحث ما در رابطه با ماهیت موجوده است.
استاد: نه اصلاً، اصل تصور ماهیت، خود اصل تصور ...
تلمیذ: به وجود کاری نداریم.
استاد: بله، اصل تصور ماهیت، حالا چه این ماهیت موجود باشد یا نباشد این تصور ماهیت در عالم عقل متقدم بر وجود است دیگر. شما همان ماهیت را درنظر میگیرید و آن ماهیت را گاهی حمل بر وجود میکنید ـ همین وجودی که در اینجا هست ـ گاهی اصلاً این ماهیت را حمل بر وجود نمیکنید و اصلاً ماهیت را در ذهن میآورید بدون اینکه وجود خارج را تصور کنید. بنابراین شما در وعاء ذهنتان الآن تصور ماهیت شده اما وجودی با او نیست گرچه خود آن یک وجود ذهنی است که به او را کاری نداریم ولی نسبت به وجود خارجی ما او را جدای از او تصور میکنیم ولی هیچوقت نمیشود وجود را بدون ماهیت در خارج تصور کرد.
لذا در عقل ماهیت متقدم بر وجود است، چرا؟ چون نسبت به وجود و عدم مساویالطرفین است اما در عالم خارج نه! آن وجود است که ماهیت را میسازد، وجود است که ماهیت را بهوجود میآورد، اگر آن وجود خارجی نباشد شما ماهیت را از چه میخواهید انتزاع کنید؟! چطور شما او را اکتساب میکنید؟! همانطور که ایشان میفرمایند بالأخره در وهلۀ اول وجود شیء در نظر میآید بعد آنوقت حالا انسان سراغ کم و کیف و قد و قوارهاش میرود دیگر.
مثل اینکه شما میخواهید به خواستگاری بروید، ابتدا سؤال میکنید شخص دختر دارد یا نه؟ اگر بگویند که این آقا فقط پسر دارد، پسر سبیلکلفت و گردنکلفت، دراینصورت اصلاً شما وارد خانه نمیشوید ابتدا سراغ انوثیت آن میروید بعد حالا میگویید که شکلش چطور است! ولی اگر از ابتدا مثلاً همه پسر بودند شما میگویید که چه میخواستیم و چه درآمد! به هوای مؤنث میروید یکدفعه میبینید چهارتا مذکر دور شما را گرفتند اینکه نمیشود! در عالم خارج هم قضیه همینطور است، اول وجود در ذهن میآید بعد حالا آنوقت انسان سراغش میرود که بالأخره این وجود چه ماهیتی دارد، راجع به آن مثالی که زدم که انسان شبحی را احساس میکند
لأنَّ اللائقَ بِالعقلِ تقدم الماهیة على الوجودِ لحصولِها بِکُنهِها فیه و عدمُ حصولِ الوجود بِالکنه فیه کما مرَّ و اللائِقُ بِالخارجِ تقدم الوجودِ على الماهیةِ إذ هو الواقعُ فیه بِالذاتِ فَهو الأصلُ و الماهیةُ تَتحدُ معه اتحاداً بِالعرضِ فَهی العارضُ بِهذا المعنى اللطیفِ الذی قد غَفَل عنهُ الجمهور.
آنچه که مربوط به عقل است این است که ماهیت مقدم بر وجود است و اینکه وجود بالکنه در آن ذهن حاصل و پیدا نمیشود همانطور که مرحوم حاجی میفرماید: «و کنهه فی غایة الخفاء».1 آن که لائق به خارج است، تقدم وجود بر ماهیت است زیرا وجود است که در خارج بالذات واقع است پس اصل اوست. ولی ماهیت در اینجا متحد با وجود است، نه اتحاد ترکیبی و اتحاد حقیقی مثل سکنجبین بلکه این اتحاد، اتحاد عرضی و اتحاد ظلی است، بهواسطۀ وجود است که حکم وجود بر ماهیت میشود. پس این ماهیت عارض است به این معنای لطیفی که جمهور از او غافل شدند و اتحاد وجود و ماهیت را در خارج اتحاد ترکیبی دانستند، نه اتحاد عرض و معروض با خودش در عالم انتزاع و در عالم اعتبار. ما در این جلسه این مطلب را مقداری سریع گفتیم، بحث راجع به این مسئله است.
تلمیذ: نسبت به فصول اشیاء که فرمودید ...
استاد: البته از باب حقیقةُ کلِّ شیء بِصورتِه لا بِمادتِه، بله، هر شخصی یک نوع تعلق خاصی دارد اما ممکن است آنها هم متشابه باشند دیگر، از آن تشابهشان یک اطلاق و انتزاع فصل کلی میشود.
تلمیذ: این مطلب که در اینجا همینطور که فرمودید که وجود افاضه میشود، در مقام علیت و مقام معلولیت چطور ... چرا ما اشعار به آن ... نداریم؟ این دلالت بر این میکند که آن علت خودش را پایین آورده است.
استاد: نه ما اشعار داریم به تناسب نفس ذاتی خودمان، چون ما معلول هستیم به همین مقدار ما اشعار به آن علت داریم. الآن آنچه را که شما در وجود خود تصور میکنید که آن تصور حضوری است و وجود وجود حضوری است و اصل وجود را تصور میکنیم و خصوصیات نفس را تصور میکنیم و حالات خودمان را تصور میکنیم، جهت علم و اراده و قدرت و اختیار، همۀ اینها آثار و خصوصیات آن وجود کلی است منتهی در مقام منقصت رتبی است چون رتبه در اینجا به این حد است در اینجا این مقدار تصور میکند مانند همان کلام مرحوم شیخ بهایی در اربعین که دارد و روایتی را از امام باقر علیهالسلام نقل میکند:
کُلُّ ما مَیَّزتُموهُ بِأوهامِکُم فی أدَقِّ مَعانیهِ، مَخلوقٌ مَصنوعٌ مِثلُکم، مَردودٌ إلَیکم! و لعلّ النّملَ الصّغارَ تَتَوَهّمُ أنّ لِلَّهِ تَعالیٰ زُبانیتینِ، فَإنّ ذٰلِک کَمالُها!1
آن نمل هم بهلحاظ نقص رتبی که دارد و بهلحاظ آن تصور یک مقدار شائبهای از وجود میکند منتها مصداقش را شاخک میداند اما همان مورچه تا ادراک وجود خودش را نکند از خودش دفاع نمیکند و جلب منفعت نمیکند.
تلمیذ: ادراک وجود را میکند بحث در مقام علیت است، یعنی من در یک موقعیتی بودم و حالا نیستم پس من با اختیار آمدم! پس آنطورکه مرحوم ... میگوید که انسان به جبر آمده و به جبر میرود، شاید درست نباشد چون من از مقام علت تنزل کردم.
استاد: حالا لازم نیست انسان این مسئله را ادراک کند، برای او بهواسطۀ همین تنزل غفلت پیدا شده است.
تلمیذ: خودش است!
استاد: بله میدانم. این خودش هست اما این جنبۀ تنزلی که الآن برای او هست خود همین تنزل و حجابهایی که یکی بعد از دیگری آمده است، حالا تعبیر به انقطاع یا انفصال کنیم علیأیِّحال از باب تقلید است، آن جنبۀ انفصال را دیگر نمیداند که چه نحوه منفصل شده است و به این مرتبۀ تعین آمده است، چرا؟ چون جنبۀ انفصال آن مبدأ بسیط است، در مبدأ بسیط و آن مبدأ صرافت وقتی انسان میتواند اطلاع و ادراک پیدا کند که خودش صرف و بسیط شود پس این حجم لازمۀ همین تنزل و همین تقید است و برای رسیدن به آن، انسان باید این تقید را کنار بگذارد. اما نمیتواند. اطلاع بر جنبۀ علیت نمیتواند پیدا کند، اگر بخواهد پیدا کند لذا این علت است مگر اینکه دوباره برگردد.
تلمیذ: فقط میدانیم که هستیم، علمی داریم، قدرتی داریم، ما زمانی خیلی قویتر از این بودیم و علم بیشتری داشتیم.
استاد: لازم نیست، آن تعقلش در مقام تعقل است، اینکه شما الآن تعقل این مطلب را میکنید بهخاطر این است که اینها در ذهن شما وجود دارد منتها شما با تعمل خود را به آن مراتب میرسانید، با آن تجرد عقلی که پیدا میکنید خود را به این مطلب میرسانید لذا بعضیها به این مطلب نمیرسند و عقل خودشان را به تعمل وا نمیدارند و به همان مقدار آثار وجودی خودشان اتکاء میکنند اما آن جنبۀ اتصال و اشتداد علّی نیاز به فرورفتن در نفس و تعمل و دگرگونی و وررفتن با نفس دارد تااینکه انسان بخواهد به آن مطلب برسد.
تلمیذ: حالا در اینجا یک سؤال دیگر مطرح میشود که ملائکه جایگاهشان در اینجا چیست مثلاً جانش را میگیرند یا قدرت به او میدهند و علمی به او میدهند، او که خودش همان حقیقت بوده و ملائکه را جدای از این انتزاع میکنند یااینکه ملائکه یکی از مراتب وجودی شخص است.
استاد: ببینید هردو جنبه را دارند، از یک نقطهنظر اگر ما بخواهیم لحاظ کنیم میبینیم که مسئلۀ وجود بهواسطۀ صرافتی که دارد اصلاً تقید برنمیدارد؛ تقید به این معنای مصطلح که جدایی و بینونیت باشد برنمیدارد. مسئلۀ وجود عبارت از مقام جامعیت است که یک شیء نسبت به بقیۀ آن موجودات جامعیت داشته باشد منتها این مقام جامعیت در عین جامعیتش نسبت به سایر موجودات و در ضمن او خودش یک محدودیتی دارد و همانطوریکه عرض کردم مسئلۀ صرافت در وجود اقتضاء چنین مطلبی را میکند که یک وجود در عین اینکه محدود است و مقید است و جدای از دیگری است ـ مثلاً الآن این از این جداست و بین این دوتا حد است و سی سانت بین این دوتا فاصله است ـ درعینحال از نقطهنظر صرافتی که در اوست شامل اینهم خواهد شد منتها ما نمیبینیم.
تلمیذ: در مرحلۀ علیت؟
استاد: نهخیر! اصلاً حتی همین الآن، نه در مرحلۀ علیت، منتها خودش شاعر به این قضیه نیست، چرا شاعر بر این قضیه نیست؟ بهخاطر اینکه از آن مرتبۀ علیت و تجرد تنزل پیدا کرده است ولی فرق نمیکند یعنی جدا نشده بلکه صورت عوض کرده است، اگر آن صورت را از او بگیریم، این دو با این لیوان فرق نمیکنند.
تلمیذ: ما میگوییم که این لیوان لیوان است و آن کتاب کتاب است!
استاد: احسنت! بنابراین همینکه شما میگویید، این کتاب کتاب است یعنی خود را جمع بین ضدین کرده است؛ از یک نقطهنظر کتاب است و لیوان نیست ولی حقیقت او که جدای از این نیست ـ نه آن حقیقتی که آن بالاست، آن که ربطی به این ندارد ـ حقیقت همین کتاب که جدای از این نیست و با همین لیوان اتحاد خارجی دارد و این لیوان جمیع عالم است و این کتاب جمیع عالم است و جمیع عالم این کتاب است. این مطلب معنای جامعیتی است که در صرف وجود است، صرف وجود اقتضاء میکند که هر جزئی که از او تنازل پیدا کند، خصوصیات آن صرافت را با خود بیاورد، نه اینکه جدا شود، اگر بخواهد جدا شود در صرافت وجود خدشه وارد میشود.
این خیلی مسئلۀ دقیقی است که وقتی یک وجود میخواهد تنازل کند آن مسئلۀ صرافت با او هست گرچه صورت خارجی دارد و گرچه ماهیت خارجی دارد. عارف آن ماهیت را کنار میگذارد و آن صرافت را میبیند مثل آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ که فرمودند،1 جاهل مثل ما فقط صورت را میبیند و خیال میکند صرافت برای آن بالاست درحالیکه صرافت همین پایین است، همین کتاب همین لیوان همین تسبیح که در دست هست تمام اینها دارای آن صرافت وجود هستند و وجود صرف دیگر معنا ندارد که مقید شود، دیگر معنا ندارد که محدود شود.
تلمیذ: بالأخره ملائکه در اینجا چه شدند؟
استاد: ملائکه وسائط هستند دیگر، آنها یکی از وسائط عالم هستند.
تلمیذ: آن وسائط برای ایصال است، وقتی که شیئی مراتبی را طی کرده است، این شیء الآن در عالم ماده هست، در عالم برزخ که برود در عالم خودش میرود و در عالم قیامت که برود در عالم خودش میرود ولی چون اینجا باهم ارتباط دارند اینها دو حالت را به خودشان میگیرند. خودشان مراتبی دارند که به همدیگر ایصال فیض میکنند پس این ملائکه کارشان چیست؟ مگر اینکه بگوییم که مراتب دوم خود ملائکهاند؟
استاد: نه، فرق نمیکند. همین ملائکه بهواسطۀ مظهریت اسماء و صفات الهی افاضۀ همان نوع صفت و نحوۀ وجود را میکنند.
تلمیذ: خودش دارد.
استاد: چه دارد؟ دارد یعنی همین. معنای «دارد» این نیست که جدای از اوست، داشتن یعنی همین. اینکه الآن شما علم دارید علم برای خودتان است و علم درون ذات خودتان است و شما با تفحص و تجرید و مراقبه و این مسائل، مدام به آن تجرد باطنی میرسید و از آن علمتان بهره میگیرید منتها آنچه که شما را میرساند و بهره میگیرد و میدهد، آنها ملائکه هستند که دائماً در حال تغییروتبدل هستند، شما را مدام به آن باطن خودشان میرسانند، شما را به آن قدرت میرسانند، شما را به آن علم میرسانند، شما را به آن حیات میرسانند منتهی این وسط آن که کار انجام میدهد فقط حکم واسطه را دارند والاّ همه چیز در وجود ماست.
تلمیذ: برای جنبۀ نقصان است وقتی من وجود بسیط هستم ...
استاد: بله باشد، وجود منبسطی هستید که مقید شدید و باید این قید را بردارید.
تلمیذ: من مقید شدم ولی جدا از علت نشدم.
استاد: جدا نشدید ولی برای برداشتن این قید نیاز به إعمال است، علت همین ملائکه است.
تلمیذ: من همین را میخواهم عرض کنم، میخواهم بگویم که انسان اگر رشد کند بالا برود به خود ملک میرسد پس وجود او جدای از وجود ملک نیست.
استاد: نه، نهاینکه انسان نفس جبرئیل میشود، نهخیر، جبرئیل برای خودش هست، پیغمبر وقتیکه به معراج رفتند جبرئیل نبود، پیغمبر هم جبرئیل نبودند رفتند به جایی رسیدند که جبرئیل ایستاد، گفت که من از اینجا جلوتر نمیآیم، التفات کردید؟! ولی همین جبرئیل وحی را برای پیغمبر میآورد یعنی وجود اعلای پیغمبر وسیلهای است که در وجود نازله و نفس پیغمبر میآورد، نسبت به همۀ موجودات ...
تلمیذ: چه نیازی است؟ مثل اینکه میگوییم که آقا بین علت و معلول فاصلهای در ...
استاد: لازمۀ این عالم است دیگر، شما الآن قدرت دارید یا ندارید؟ اگر غذا نخورید میمیرید، آیا میگویید که چه نیازی دارد من غذا بخورم؟! غذا وسیلهای است برای اینکه ...
تلمیذ: نسبت به عالم دنیا بله.
استاد: هیچ فرق نمیکند، مثالش هم همینطور است؛ نحوۀ ارتزاق مثالش هم مثل همین عالم شهادت است، ملکوتش هم همین است، تا به حدی که قضیه از ملائکه بخواهد رد شود. از ملائکه که بخواهد رد شود آنجا دیگر مقام تجلی ذات است که دیگر ملائکه آنجا نیستند.
تلمیذ: پس خود علت تا حدی میتواند خودش را در مقام کثرت ظهور دهد که ملائکه آنجا کارهای نیستند.
کیفیت نزول ملائکه
استاد: ببینید علت فقط مبدأ اول است و بس منتها هر کدام از این مراتب بعدی و این عوالم بعدی علت برای کیفیت هستند یعنی اصل وجود از مبدأ اول است، آن خصوصیات دیگر مترتبۀ بر وجود بهواسطۀ ملائکه و سلسلۀ ملائکه در اینجا پیدا میشود تا به اینجا برسد. بنابراین ملائکه عبارتند از وسائطی که آن وسائط اسماء و صفات را در مراتب پائین سیر میدهند یعنی آن وجود میآید و همراه با آن وجود علم از ملائکه افاضه میشود، قدرت افاضه میشود و امثالذلک و همۀ آنها از مبدأ اول میگیرد و به مبادی بعدی میدهد، این کیفیت نزول ملائکه است.
بنابراین از نقطهنظر نفس وجود، وجود ملائکه با وجود ما دوتاست، از نقطهنظر ربط ما آن ملائکه در التصاق با ما و در اتحاد با ما، ما را به رشد و تکامل میرسانند یعنی وقتی شما یک حالت روحانی پیدا میکنید در آن موقع ملک با شما اتحاد پیدا کرده که یک حالت روحانی پیدا میکنید، در آن جایی که کدورت پیدا میکنید و انسان یک معصیت میکند در آنجا شیطان با انسان اتحاد پیدا کرده است، نهاینکه چیزی را به ما داده است. ملک در آنجا چیزی را به ما نمیدهد، ملک علم با ما اتحاد برقرار میکند ما میگوییم که عالم شدیم، ملک قدرت با ما اتحاد خارجی پیدا میکند ما میگوییم که قادر شدیم قضیه این است.
تلمیذ: پس نفسش ... ندارد؟
استاد: کدام نفس ندارد؟
تلمیذ: خود وجود من نه رنگ علم دارد و نه قدرت و نه رنگ شیطنت.
استاد: هیچکدام را ندارد، او میآید و متحد میشود.
تلمیذ: خود وجود ما از قدرت جدا نیست.
استاد: وجود، وجود متصل است و در اتصال با مبدأ است که قدرت پیدا میکند، شما اگر آن اتصال را حذف کنید وجود هیچ چیز نیست و عدم محض است و این اتصال با مبدأ بهوسیلۀ ملائکه است.
تلمیذ: آیا ملائکه در عرض هستند، نه در طول؟
استاد: ملائکه در سلسلۀ طولی هستند.
تلمیذ: شما میفرمایید که وقتی ملائکه در عالم مثال میآیند ...
استاد: متحد میشوند دیگر، در عرض قرار نمیگیرند یعنی در سلسلۀ طولی است، ما وقتی میخواهیم در سلسلۀ طولی رشد پیدا کنیم آن ملک باید مساعدت کند، مساعدت آن ملک در سلسلۀ طولی اتحاد با ماست. بالاتر میرویم ملک قویتر، بالاتر میرویم ملک قویتر، تمام اینها در سلسلۀ طولی موجب رشد انسان هستند.
اللهم صل علی محمد و آل محمد