پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4 و 5: لوجود هل يجوز أن يشتد...؛ في الشدة و الضعف
توضیحات
این جلسه به تبیین دقیق دیدگاه حکمای مشاء درباره مسئله تشکیک در ماهیات میپردازد. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این بحث، با تحلیل کلام مرحوم آخوند، به بررسی این پرسش میپردازند که آیا ماهیات در ذات خود دچار شدت و ضعف میشوند یا خیر. محور اصلی بحث بر این است که در مقولاتی مانند «کم»، اختلاف در افراد خارجی به معنای اختلاف در اصل ماهیت نیست، بلکه ناشی از خصوصیات فردی است که عقل با کمک وهم آنها را انتزاع میکند. در ادامه، تفاوت ماهوی میان مقولات «کم» و «کیف» مورد واکاوی قرار میگیرد و این نکته مطرح میشود که برخلاف مقوله کم، در برخی کیفیات و حرکت، میتوان قائل به مراتب در خودِ مفهوم شد. این درس با پاسخ به اشکال صاحب مطارحات بر مشائین، به این نتیجه میرسد که فصلی که در افراد خارجی سواد مطرح میشود، فصل مقسّم جنس نیست، بلکه به فردیت خارجی بازمیگردد.
درس پانصد و هفتاد و ششم
فصل الخطاب در مسئلۀ اختلاف در ماهیت
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
کلام در مطلب مشاء بود و تبیین و توضیح مرحوم آخوند نسبت به مقام اول که تعلق تشکیک به ماهیات و عدم تعلق تشکیک به ماهیات بود. مسئله به اینجا رسید که مرحوم آخوند نظر مشاء را نسبت به عدم تعلق تشکیک بیان کردند و همانطور رواقییون که به استناد کلام شیخ اشراق قائل به تشکیک در ماهیات بودند.
وجود امتیاز در فرد خارجی، نه در اصل جنس
صحبت در مقام حکومت و فصل خطاب در این مسئله به اینجا رسید که خود اصل جنس تشکیک برنمىدارد و خود کیف و کم قابل براى تشکیک نیستند بلکه در اینجا فرد خارجى است که در آن فرد امتیازى هست که آن امتیاز [آن] را از فرد دیگر جدا مىکند، نهاینکه در صدق خود اصل کیف مطلق و یا مقدار مطلق در او این اختلاف وجود داشته باشد و به عبارت دیگر در خود اصل سواد مطلق اختلاف وجود ندارد، در فرد خارجى اختلاف وجود دارد که آن اختلاف فرد خارجى موجب اختلاف در صدق مشتق خواهد شد.
شما به یکى مىگویید: اسود. به یکى مىگویید: أشدُّ سواداً. به یکى مىگویید: أخفُّ سواداً. خود صدق مشتق ـ نه مبدأ اشتقاق ـ بهخاطر امتیاز خارجى فرد اختلاف پیدا مىکند و افعل التفضیل مىگیرد. این سواد فىحدّنفسه این کار را انجام نمىدهد بلکه آن امتیاز است که موجب این خواهد شد و همان فصل او خواهد شد. در واقع ما مىتوانیم شبیه فصل بگوییم، نه خود فصل. گرچه در اینجا مرحوم آخوند بهعنوان فصل ذکر کردهاند ولکن منظور ایشان در اینجا شبهفصل است یعنى خود آن مشخصۀ خارجى مىآید و افراد آن سواد و خود فرد را به جنس و فصلهایى تبدیل مىکند. یک جنس آن سوادیت در فرد است و مابهالاِمتیاز یک فصل آن عبارت از همان خصوصیت نوعیۀ آن فرد است که آن خصوصیت نوعیه موجب شده است که صدق مشتق بر او اشد و اقوىٰ باشد.
بنابراین مشائین با این طرز بیان تشکیک را از نفس ماهیت سواد مطلق برداشتند و این بار را از دوش کیف کنار گذاشتند و بار اشدیت و اخفیت و ثقل را بر آن فرد خارجى بار کردهاند. گفتهاند که آن فرد خارجى داراى چنین خصوصیتى است که ما بین آن و فرد دیگر اختلاف مىبینیم ولى این حکایت از آن اختلاف در اصل آن فرد نمىکند. مثلاً الآن این فرشى که در اینجا در این قسمت از حجره هست نسبت به فرش دیگر بزرگتر است و این اکبر از این فرش است، حالا که این فرش نسبت به آن فرش بزرگتر است، آیا جنس و فصل خود این فرش و سجّاد تفاوت کردهاند؟ نه! مادۀ این فرش هرچه هست مادۀ آنهم همان است و تفاوت نمىکند و صدق فرش و سجّاد نسبت به هردو یکسان است؛ هم به این سجّاد گفته مىشود و هم به آن فرش، این مسئله گفته مىشود و از این نظر تفاوت ندارند.
شما مىگویید: عجب فرش بزرگى است! در این عبارتِ عجب فرش بزرگى است، تعجب روى نفس خود ماهیت فرش و آن ماده نیامده است بلکه این تعجب روى حجم و سطح آن آمده است، نه روى خود فرش. خود فرش فىحدنفسه هیچ تفاوتى با آن ندارد، به همان مقدار که عنوان ماهیت سجّادیت بر این فرش صدق مىکند، به همین مقدار بر آن فرش هم صدق مىکند که این مربوط به ماده است اما از نظر مساحت؛ مساحت بیشتر این فرش از آن فرش که موجب تعجب انسان شده است خود مساحت گرچه اعظم از مساحت دیگری است ولکن در صدق مساحت فرقى نمىکند؛ مساحت مساحت است، چه مساحت یک متر در یک متر و چه مساحت صد متر در صد متر باشد هردو مساحتٌ و حجمٌ. و اما این اعجابى که از این مساحت هست بهخاطر نفس فرد خارجى است یعنى فرد خارجى در اینجا مساحت این سطح، موجب اعجاب انسان خواهد شد نهاینکه خود مساحت مطلق براى انسان این مسئله را مىآورد. همینطور نسبت به سواد وقتى که شما سواد را یک مفهوم خاصى مىدانید این سواد که داراى مفهوم خاص است، خودش اقتضاء کم و زیاده نمىکند، اقتضاء قلّت و کثرت نمىکند، اقتضاء اولویت و اولیّت نمىکند، خود اینها فىحدّنفسه اطلاقى دارد که آن اطلاق، ماهیت سواد و ماهیت کیف را تشکیل مىدهد و خود نفس اطلاق آن ماهیت را تشکیل مىدهد منتها همانطورىکه این ماهیات در خارج افراد مختلف دارند، این اطلاق هم در خارج، افراد مختلف دارد. همانطورىکه انسان در خارج افراد مختلف دارد، این اطلاق هم در خارج افراد مختلفى دارد و این ماهیت هم در خارج افراد مختلفى دارد و این اختلاف در ماهیت موجب اختلاف در [اصل] نخواهد شد و بیان مرحوم آخوند در اینجا این است که اگر قرار باشد که خود ماهیت بهلحاظ اختلاف خارجی، تشکیک قبول کند و تشکیک را بپذیرد بنابراین مسئله در مورد انسان هم صدق مىکند چون در بعضى از موارد خصوصیت آثار مختصۀ انسان در یکى بیشتر است. فرض کنید یکى استعدادش بیشتر از استعداد دیگرى است لذا باید بگوییم: انسانیتش بیشتر است! یکى حدّت و ذکائش از دیگرى بیشتر است لذا باید بگوییم: انسانیت در او بیشتر است! یا مثلاً در یک زمان یک قسم خاصی از انسان بیشتر است؛ زنها بر مردها غلبه کنند و سه برابر باشند لذا باید بگوییم که اینها انسانیتشان بیشتر است! درحالىکه این محلّ تأمل است! یا در بعضى از اوقات تعداد بچهها بیشتر از مردها و پیرها است و چون ظهور آثار این جنس و ماهیت در خارج الآن بیشتر است بنابراین صدق این ماهیت به این صنف بیش از صدق این ماهیت بر صنف دیگر است! فرض کنید که زمانى بیاید و کلّ جمعیت زمین از پیرمردها صدهزار نفر شوند و بقیه همه جوان باشند، میگویند که در زمان ظهور حضرت همه جوان مىمانند، ما چنین چیزهایی شنیدیم!
| خنک آن زمانی که ساقی تو باشی | *** | بریزی تو بر ما قدحهای جانی |
| ز سر گیرد این دل عروج منازل | *** | ز سر گیرد این تن مزاج جوانی |
| خنک آن زمانی که هر پارۀ ما | *** | به رقص اندرآید که رَبّی سَقانی1 |
خلاصه در آن زمان همه جوان مىمانند و دیگر مسئله معلوم است! فرض کنید که حضرت عنایتى مىکنند، دوائى مىآورند، گیاهى یا چیزى به مردم مىدهند تا بخورند تا همۀ اینها جوان بمانند و مشکلات هم حل شود و طبعاً شما مىدانید که 98 درصد مشکلات به همین مسائل برمىگردد و دیگر طبعاً محاکم و محل اختلاف ـ اخیراً درآمده است، چه میگویند؟! حل اختلاف ـ و امثالذلک هم کمکم منتفى مىشود و علىٰکلّحال اینها مسائل مهمى است! یااینکه بالأخره از این دود و گاز و چیزهایى که براى سلامتى انسان مضر است بساطش برچیده مىشود و کیفیت تغذیهها همه عوض مىشود.
راهکار طب قدیم برای افزایش عمر
علىٰکلّحال خیلى مطالب هست که ما به آنها جهل داریم و خود اطباء هم میگویند و دربارۀ این مسئله در طب قدیم صحبت شده است که اگر انسان هر مادهای را در موقع خاص نیاز بدن به بدن برساند [عمر بیشتری خواهد داشت]. در طب قدیم در وهلۀ اول بقاى عمر را بر آرامش اعصاب مىدانستند و میگفتند این مسئله در درجۀ اول اثر حیاتی نسبت به سلامتی و مرض دارد، در وهلۀ دوم اقتضاء و نیاز هر مزاج انسان نسبت به اکل و شرب او است. این دو قضیه اگر مراعات شود عمر بشر حدى ندارد و این اصلاً مبناى طب قدیم بود و مىگفتند که حداقل حداقل مسئلۀ عمر، باید چهارصد سال باشد و بیشتر هم که [مطلوب است] و بر همین اساس است آنهایى که عمر مىکردند.
کیفیت نامناسب اکل انسان فی زماننا هذا
الآن که اصلاً بهطورکلى همه چیز به هر نحوى تغییر کرده است و با این وضع و اوضاع معلوم نیست که چه خواهد شد! خواب شبها ساعت یک نصف شب! از آنطرف صبح نیم ساعت یا یک ساعت بعد از آفتاب [بیدار میشوند]! نه خواب معلوم شد و نه غذایی! شب که نباید چیزى خورد، مىخورند و آنوقت صبح که مهم است، بیدار مىشوند و سرکار مىروند و انگارنهانگار! نه چایى میخورند نه چیزى و اصلاً بهطورکلی کل سیستم بدن تغییر کرده است، سیستم تغذیه و آرامش و مقدار فعالیت عوض شده است.
بنابراین باید صدق انسان بر آنها بیشتر باشد درحالىکه مطلب به این کیفیت نیست لذا مرحوم آخوند مىفرماید که اشکالى که صاحب مطارحات شیخ اشراق بر مشائین وارد کردهاند بر اینکه شما که در اینجا مىگویید: آن مابهالاِختلاف در افراد خارجى فصل منوع سواد است پس چطور خودتان در بحث اجناس مىگویید که این جنس قبول شدت و ضعف نمىکند؟ اگر قرار بر این باشد که براى اصل سواد، فصل منوع وجود داشته باشد پس خود سواد نسبت به فصل منوعش «جنس» میشود. وقتى که سواد جنس شد پس ما مىبینیم که در خود سواد شدت و ضعف وجود دارد یعنى خود سواد که جنس است قابل شدت و ضعف بهواسطۀ فصل خودش است و شما گفتید که جنس شدت و ضعف برنمىدارد و نسبت به همۀ افرادش یکسان است.
الآن این گربهاى که در این صحن راه مىرود و در مرأیٰ و منظر ما هست و شما نمىبینید، این حیوان به همان تعداد از حیوانیت سهم برده است که بنده و سرکار حیوان هستیم، ناراحت نشوید! به ما اعتراض نکنند که شما خودتان را با ما قیاس کردید و ما معصوم هستیم و شما اوضاعتان اینطور است! این به همان مقدار حیوان است که ما به همان مقدار حیوان هستیم! حالا فصل آمده است و او را از ما جدا کرده است باعث نشده است که صدق حیوانیت در ما بیش از او باشد یا در او بیش از ما باشد. فصل فرقى نمىکند یکى است الاّ اینکه فقط نوع این جنس تغییر مىکند و شیخ اشراق مىفرماید که شما که فصل گرفتید، اشکال دارد.
مرحوم آخوند مىفرمایند که این منظور مشائین از فصلى که در اینجاست فصلى نیست که به خود جنس برمىگردد بلکه این فصل، فصل فرد خارجى است، نه فصل سواد مطلق! سواد مطلق یک حقیقتى است که جنس و فصلش در همان مقولۀ خودش هست و کموزیاد هم نمىشود. این سواد عبارت از لونى است که قابض بصر است و لون بودنش جنسش مىشود و قابض بصر بودن فصلش مىشود و مسئله همینجا تمام میشود.
حالا این مفهوم در خارج افراد مختلفى دارد، آن افراد مختلف خارجى بهعنوان فردیت براى او است که آن فردیت خارجى جنس و فصل دارد. أمرٌ مشترکٌ بینَ الأفراد. یا مثلاً له لونٌ که داراى خصوصیتى است و آن مشترک است و آن فرد فصلى دارد که این است که هر فردى که این خصوصیت را داشته باشد رنگ سواد آن بیشتر از اوست. آن «این خصوصیت را داشته باشد» به سواد ارتباط ندارد بلکه به خود آن خصوصیت فردیت کار دارد که آن فردیت سواد را از فردیت سواد دیگر تمیز مىدهد، اسم آن را فصل گذاشتهاند پس فصلى که در اینجا منظور مشائین است، نه فصل در خود ماهیت سواد است بلکه فصل در فردیت خارجى است که آمده است.
البته مرحوم حاجى در اینجا توضیحى دادند که خیلى پیچیده است و خیلى خلاصه و سادهاش این است که بنده در اینجا خدمتتان عرض کردم.
بنابراین دیگر اشکال به مشائین وارد نمىشود که اینها گفتهاند که سواد داراى جنس و فصل است. این مسئله تمام شد و حکومت مرحوم آخوند در باب مقام اول این بود که حق با مشائین است و ماهیات شدت و ضعف برنمىدارد و مسئلۀ سواد که در اینجا مطرح است، خود اصل سواد این عبارت از یک حقیقت مطلقه است که آن عبارت از مرتبۀ خاصى است که این خصوصیت را دارد.
بررسی مسئلۀ اشتداد در مورد مقدار و کم
حالا صحبت در این است که آنچه را که بهنظر بنده در اینجا مىرسد این است که ما بین کم و کیف باید تفاوت قائل شویم که خود مرحوم آخوند بعداً این مسئله را در مقام چهارم یا در مقام سوم بیان مىکنند که آیا کم و کیف باهم فرق مىکنند یا نه؟ اما قبل از اینکه به آنجا برسیم ما این مطلب را در اینجا در مقام اول بهنحو اجمال مىگوییم و بعداً در آنجا خود مرحوم آخوند توضیح مىدهند گرچه در آنجا هم نظر ما با نتیجهای که ایشان مىگیرند تفاوت دارد.
مسئله در مورد مقدار و کم به همین نحوهای است که مشاء قائل هستند یعنى در خود مقدار، شدت و ضعف معنا ندارد. همانطورىکه خدمت دوستان عرض کردم مقدار عبارت از فاصلۀ بین دو نقطه است، حالا معنا ندارد که در فاصلۀ بین دو نقطه کم و زیادى باشد. فاصلۀ بین دو نقطه را مقدار مىگویند حالا این فاصله بین یک سانت باشد یعنى از رأس ابتداءِ یک سانت تا انتهای یک سانت که ده میل است این فاصله باشد یا فاصله بین قم و طهران باشد، این تفاوتى نمىکند و هردو «مقدار» هستند. خود آن فرد مقدار در خارج تفاوت دارد ولى اصل خود مقدار فرق نمىکند یعنى نفس خود مقدار الفاصلةُ بین النقطتین، این چه تفاوتى مىکند؟! این فاصل بین دو نقطه وقتی یک مفهوم اطلاقى است، این فاصلۀ بینَ النقطتین و الحدّ بینَ النقطتین فى بُعد الواحدة نه زیاد است و نه کم است! هیچکدام نیست.
حالا این فاصلۀ بینَ النقطتین که در خارج میآید، در این کتاب از اول این جلد تا آخر این جلد مىشود. در این فرش از اول این فرش تا انتهاى فرش مىشود. در این مسافت از اول قم تا طهران مىشود. در قد انسان از ناخن پا تا موى سر مىشود. آن فاصلۀ بینَ النقطتین در خارج مصادیق مختلفى دارد. در خود مفهوم فاصلۀ بینَ النقطتین ما افعل التفصیل نداریم، ما «فاصلهتر» نداریم! لذا شما افعل التفصیل به خود فاصله و مقدار نمىتوانید بار کنید. فاصلهتر! محدودتر! حدتر! معنا ندارد! حد یعنى حد؛ یعنى امرى که ابتداء و انتهایش مشخص است، این حد مىشود لذا این افعل التفصیل برنمىدارد ولکن در خارج که آن فاصله را نگاه مىکنید، آن امر خارجى که هیچ ربطى به این مقدار ندارد و یک فرد خارجى است، [آنوقت] مىگویید: «طول بیشتر»، اطول نسبت به یک امر دیگر. این اطول که نسبت به یک امر دیگر مىآید خود مقدار را افعل التفصیل نمىدهد بلکه در فرد افعل التفصیل میدهد. این مسئله مربوط به کم بود.
اما در مسئلۀ کیف بهنظر مىرسد که حق با صاحب مطارحات و رواقیین باشد، چرا؟ چون در مسئلۀ کیف مثلاً در سواد که درنظر بگیرید، ما خود مفهوم سواد را در ذهن خود داراى شدت و ضعف مىبینیم اصلاً به فرد کار نداریم. خود مفهوم سواد که عبارت از قبض بصر است، قبض بصر که یک اندازه نیست. من الآن یک مثال مىزنم؛ مىخواهم دستم را ببندم، الآن انگشتان من باز است و الآن در یک حرکت وضعى شما مىبنیید داراى وضع متغیر مىشود، حالا که باز است این انگشتان شروع به بالا آمدن میکند، اینجا را بسته نمىگویند، هنوز هم بسته نمىگویند، نگاه کنید! حالا همینکه به اینجا رسید مىگویند که دست در حال بسته شدن است ولی هنوز یک مقدار مانده است، یک فشار بیشتر مىدهم دوباره بیشتر بسته مىشود و دوباره یک فشار بیشتر مىدهم تا جایى که دیگر فشار فایده ندارد و خود دستم درد مىگیرد. این دست از آن نقطهاى که این وضع [در حال بسته شدن است] تا نقطۀ آخر صدق قبض در ید مىکند و در تمام مواردش به آن قبض مىگویند و بینهما متوسطاتٌ.
حالا در این صدقِ قبض کردن نگاه کنید آنوقت مىگویید که آقا دستشان را بیشتر بسته است! باز کن پول را بده! چنان گرفتى و نمىدهى و سفت چسبیدی. یکوقت اینطور [باز] است برمىدارند، یکوقت چنان سفت مىچسبد که عزرائیل هم نمىتواند از تو بگیرد، اینطورى قبض مىکنی! یکوقت شُل است و عزرائیل مىتواند مقداری انگشتان را باز کند. آدم اگر مىبندد [حداقل] سفت نبندد، [نهاینکه] چنان ببندد که عین آهن شود که آنهم مجبور است جوشکاری برود و جوش را باز کند لذا آدم خیلى دردش مىآید! نه مقداری راحت باشد.
اینکه الآن در این حالت قبض هست، الآن ما در خود مفهوم قبض تفاوت مىبینیم و به مصداق کار نداریم یعنى ما مىبینیم که خود مفهوم قبض از نظر مفهومیت در ذهن داراى مراتب مختلف است و اصلاً ما به فرد خارجى کار نداریم. بله! مقدار داراى مراتب نیست، مقدار الحدّ بینَ النقطتین است، این مرتبه ندارد، حدّ بین دو نقطه که کموزیاد ندارد. اینکه مىخواهد برای فرد خارجى منطبق شود کموزیاد دارد ولى در مورد کیف یا در سایر مقولات دیگر، این مسئله هم در آنجا مىآید مثلاً در مورد خود کم و در مورد وضع، بهخصوص این قضیه در آنجا هست که آن نحوۀ وضع در آنجا صدق مىکند یا در خود نفس حرکت، اشتداد و ضعفى که در حرکت هست، این اشتداد و ضعف در خود ماهیت حرکت هست یا در فرد خارجی هست؟! ما در مفهوم حرکت، اشتداد و ضعف مىبینیم.
تعریف حرکت
حرکت یعنى الخروجُ مِن القوةِ إلى الفعل. این را حرکت مىگویند. حالا خروج، نفسی باشد یا خروج ماده باشد یا خروج زمانى باشد یا خروج مکانى باشد یا خروج کیف باشد. وقتى که لونی از مبدائى به یک مبدأ دیگر حرکت مىکند، این خروج از قوه به فعل در آنجا محقق مىشود و خود نفس این خروج از یک جا به یک جاى دیگر، [در مورد] خود خروج ممکن است که اینطور بگوییم که در آن اشتداد هست و در نفس خود خروج این مسئلۀ اشتداد وجود دارد و همینطور این مثال مسلّمش که مىتوان در مورد آن محکم گفت، مسئلۀ کیف است که مسئلۀ سواد باشد.
شما شیرینى را درنظر بگیرید، حالا ایشان مثال مىزند. آیا خود مفهوم شیرینى داراى مراتب نیست؟! ما اصلاً به فرد کارى نداریم. برفرض مىگوییم که این مفهوم شرینى از خارج آمده است، درست است ولى همان افراد خارجى که موجب تصور مفهوم حلاوت در ذهن شدهاند همانها موجب شدهاند که نفس حلاوت در ذهن داراى مراتبى شود، نه نفس افراد خارجی. لذا ما آن حالتى را که از حلاوت در ذهن احساس مىکنیم، حالت فرق مىکند و عکسالعمل ما هم فرق مىکند. یکوقت شیرینى، شیرینى خیلى کم است مثل سیبى که هنوز هم خیلى خوب نرسیده است، شیرینی و حلاوتش قلیل است. حالا وقتى که شما این سیب را مىخورید چه حالى براى شما پیدا مىشود؟ چه وضعى براى شما پیدا مىشود؟ یک احساسى از این شما دارید. یک وقت هم شما عسل در دهانتان مىگذارید، تغییرى در شما پیدا مىشود، یک احساس از این دارید، بهخاطر عسل این حالت براى شما پیدا نشد، بهخاطر شیرینی این حالت پیدا شده که اگر بهجاى عسل یک مادۀ دیگری بود دوباره همین حالت براى شما پیدا مىشد، بحث فرد نیست بلکه بحث خود مقدار حلاوت است که براى انسان پیدا مىشود. لذا در اینجا مىتوانیم بگوییم که از یک نظر این صاحب مطارحات و رواقیون که قائل به اختلاف در ماهیت بهطور مطلق در مورد کم و کیف و امثالذلک شدهاند، مطلب آنها مِن جهةٍ صحیحٌ و مِن جهةٍ سقیمٌ. در مورد کم و بعضى از موارد سقیم است اما در مورد کیف یا حرکت و امثالذلک این مسئله در آنها مىآید بدون اینکه اشکالى در اینجا متوجه باشد.
فمعنىَ الأشدیةِ و الأزیدیةِ یَرجعُ عندَ هؤلاءِ إلى کونِ أحدِ الفَردین فی نفسِه بِحیثُ یَنتزِعُ منه العقلُ بِمَعونةِ الوهمِ مِثلَ الفردِ الآخرِ معَ تَجویزِ زیادةٍ.1
معناى اشدیت و ازیدیت در نزد آقایان مشاء دو فرد فى نفسه به حیثی است ـ نه خود ماهیت سواد ـ که در فرد خارجى تمام اختلافات به فرد برمىگردد که عقل به کمک وهم از این انتزاع مىکند یعنى وهم در اینجا فرد دیگری درست مىکند، عقل مابهالاِشتراک و مابهالاِختلاف درست مىکند. آن قوهای که صور ذهنیه ایجاد مىکند قوۀ عاقله نیست بلکه قوۀ واهمه است منتها آن مابهالاِشتراک و مابهالاِختلاف را عقل انجام مىدهد. یک فرد دیگر انتزاع مىکند و تجویز زیاده؛ این تجویز زیاده کارى به خود ماهیت ندارد.
لا ازدیاد طبیعةِ العامِ بِعینها فی بعضِ الأفرادِ و لا بِأکثریةِ ظهورِ آثارِ الکلیِّ فی بعضِ الأفرادِ کما فَسّرَه بعضُهُم و إلاّ لَکانَ کثیرٌ مِن الذاتیاتِ قابلاً لِلشدةِ و الضعفِ کالإنسانِ مثلاً.
کارى که در اینجا هست به ازدیاد خود طبیعت عام به عینه در بعضى از افراد برنمىگردد. طبیعت عام یکى است، متواطى است. سواد یکى است، طبیعت عام زیاد نمىشود بلکه خود فرد در اینجا زیاد مىشود.
اینطور هم نیست که شما بگویید که حالا طبیعت عام نمىشود ولى ظهور آثار کلى در بعضى از افراد بیش از ظهور آن کلى در بعضى دیگر است همانطور که بعضى از اینها این تشکیک را به این تفسیر کردهاند و گفتهاند که بله، طبیعت زیاد نمىشود ولى آثار آن طبیعت زیاد مىشود؛ مثلاً عقل یکى بیشتر است، استعدادش بیشتر است، از نظر خصوصیات جسمانى و روحانى تفضیل دارد والاّ اگر این را تشکیک بگویند آنوقت انسان هم قابل شدت و ضعف مىشود. اگر یکى قدش بلندتر است باید بگویند که او آدمتر است یعنى یکى که به منار برسد، دیگر خیلى آدم است!
لِاختلافِ أفرادِها فی استِتباعِ الآثارِ کثرةً و قلّةً قالوا ثمَّ مُجردُ ذلک لیسَ تشکیکاً بل هو سببٌ لِاختلافِ صدقِ المشتقِ مِن الفردَین على مَعروضَیهِما کما مرَّ فَیؤولُ فی الحقیقةِ إلى الأولویةِ.
چون افرادش در استتباع آثار مختلف هستند [از جهت کثرت و قلت]. حتی اختلاف در افراد تشکیک نیست، اختلاف در افراد موجب اختلاف در مشتق خواهد شد؛ آن اسود از دو فرد بر معروضش والاّ به خود اختلاف آنها تشکیک نمىگویند چون دو فرد جداى از هم هستند و ربطى به هم ندارند. این آقا قدش یک متر است و آن آقا قدش سه متر است، خود اینها گرچه اختلاف دارند ولى اختلافشان تشکیک ندارد چون ارتباطى باهم ندارند. چون هردو موجب صدق مشتق مىشوند و آن مشتق موجب اختلاف خواهد شد و در حقیقت به اولویت برمىگردد.
و الحاصلُ أنَّه لا یَتحققُ عندَهم فی السوادین ما فیه الاختلاف بینهما بل یَتحققُ فی کلٍّ منهما ما بِه الاختلاف و هو فَصلُه المُنوّع لَه.1
حاصل از کلام مشائین این است که در دو سواد آن که در آن اختلاف هست پیدا نمىشود یعنى در آن حقیقت سواد اختلاف نیست بلکه در هرکدام از آنها دو فرد متحقق مىشود. مابهالاِختلاف که عبارت از فصلى است که فردیت را از آن فردیت جدا مىکند، سواد را جدا نمىکند! آن فردیت خارجى جنس مىشود و آن خصوصیت سوادى که بهواسطۀ آن بر دیگرى ترجیح دارد فصل مىشود پس این فصل به خود سواد برنمىگردد! در اینجا اشتباه نشود! فصل به آن فردیت خارجى برمىگردد یعنى فرد خارجى بهعنوان فرد جنسٌ و بهعنوان أنّه أشدّ سواداً، فصلٌ.
بل إنّما یوجدُ بینَ الجسمینِ الشدیدِ السوادِ و الضعیفِ السوادِ ما فیه الاختلاف و هو مفهومُ الأسودِ فإنَّ أحدَهما أوفَرُ حظاً مما یُطلقُ علیه السَّوادُ و الآخر أقلُّ حظاً منه.
اصلاً این مسئلۀ تشکیک بین دو جسم شدید السواد و ضعیف السواد قرار مىگیرد که عبارت از مفهوم اسود است، نه سیاه. یکى از این دوتا أوفر حظاً است از آن که سواد بر آن اطلاق مىشود و دیگری أقلّ حظاً.
و علىٰ هذا لا یُرد علیهم ما ذکرَه الشیخُ الإلهی فی المطارحات بِقولِه و هؤلاءِ هم الذین یقولونَ إنَّ السوادَ الأشدَّ یمتازُ عنِ السوادِ الأنقص بِفصلٍ و إذا کانَ السوادُ لَه فصلٌ مقسّمٌ فَیکونُ جنساً و هو واقعٌ بِالتشکیکِ فَبعضُ الجنسِ واقعٌ بالتشکیک و قالوا لا شیءَ مِنَ الأجناس واقعاً بِالتشکیک انتهى.
روى این تفسیر و توجیحی که نسبت به کلام مشاء کردیم، دیگر اشکال شیخ الهى در مطارحات وارد نیست که ایشان مىفرمایند. آنها میگویند که از یک طرف سواد اشد از سواد انقص به فصل امتیاز دارد و از طرف دیگر میگویند که جنس قابل تشکیک نیست. اگر سواد فصل دارد پس باید سواد جنس باشد که فصل مقسّم داشته باشد، پس این جنس هم بهطور تشکیک نسبت به افراد صدق مىکند. بعضی از جنسها را میبینیم که در عالم خارج تشکیکبردار هستند درحالیکه مشائیون و همه مىگویند که بهطورکلی جنس قابل تشکیک نیست. این حرف با این حرف چطور جور درمىآید؟!
و قالوا لا شیءَ مِنَ الأجناس واقعاً بِالتشکیک انتهى ... ما اصلاً جنس نداریم که در این جنس تشکیک باشد. پس این مطلب صاحب مطارحات که نسبت به مشائیون ایراد مىگیرند وارد نیست. چرا؟ چون فصلى را که مشائیون در اینجا مىگویند با فصل در باب ذاتى باب برهان و ایساغوجی فرق مىکند. آن فصل ذاتى شیء است و این فصل به فردیت خارجى برمىگردد و این دو با همدیگر تفاوت دارند. در واقع مثل مشخصات خارجى دراینصورت فصل را به این معنا گرفتهاند.
لذا این مطلب ایشان به حال خویش باقى است و اشکالى نسبت به آن وارد نمىشود و با توجه به این مطلب مشخص مىشود که کلام مرحوم آخوند در باب محاکمه در مقام اول به نفع مشائین تمام شد و قائل به عدم تشکیک در ذاتیات مطلقاً ـ چه ذاتیات در خود اصل جوهر و چه در مقولات دیگر از اعراض ـ شدهاند و آن مطلب ما هم [این بود] که ما مىتوانیم بین خود آن مقولات افتراق قائل شویم و این مسئلۀ تشکیک را نسبت به کیف یا نسبت به وضع و حتی نسبت به حرکت هم قائل شویم. گرچه بعضىها آن حرکت را از مقولۀ وجود گرفتهاند ولى ما مىتوانیم به مبناى شیخ اشراق در آن قائل به تشکیک شویم ولى در کم و جوهر و سایر اعراض این مسئله نیست. مثلاً در مورد زمان، زمانِ زیاد و زمانِ کم ربطى به زمان ندارد. زمان یعنى فاصلۀ بین حدّین و گذشت، حالا این را زمان مىگوید. بین یک دقیقه و ده ساعت چه فرق مىکند؟! منتها آن فرد خارجى ده ساعت از خود این یک دقیقه بیشتر است، نهاینکه اطلاق اسم زمان بر او اطلاق اصح و اشد و اولىٰ یا اقویٰ و تقدم و تأخر است.
أللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد