652

علیت فصل در تعیّن جنس و رفع شبهات ذهنی

تحلیل فلسفی نسبت میان جنس مبهم و فصل محصّل

13938
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 5 و 6: معرفة الفصل و في الفرق بين...؛ كيفية تقوم الجنس بالفصل


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق رابطه علّی میان فصل و جنس می‌پردازند. بحث با طرح یک شبهه آغاز می‌شود که چگونه فصل می‌تواند علتِ جنسِ مطلق باشد، در حالی که جنس پیش از تعیّن، فاقد تشخّص است. استاد با تفکیک میان دو مقامِ «تحصّل» و «تعیّن»، توضیح می‌دهند که فصل، علتِ قوام‌بخشِ جنس در خارج نیست، بلکه عاملِ خروجِ جنس از مقام ابهام و رسیدن به تعیّنِ خارجی است. در ادامه، با نقدِ رویکردِ کسانی که به‌جای پذیرش یقینیات، به تشکیک و استخاره‌های بی‌جا پناه می‌برند، بر ضرورتِ اهتمام به دیانت و تسلیم در برابر حق تأکید می‌شود. در نهایت، با استفاده از مثال‌های روشن، نشان داده می‌شود که چگونه فصل، بدون نیاز به اقتضای قبلی از سوی جنس، آن را به فعلیت می‌رساند و این فرآیند، هیچ‌گونه تناقضی با قواعد عقلی ندارد.

/11
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۵۲

1
  • درس ششصد و پنجاه و دوم

  • تقوّم جنس به فصل (2)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • به‌جز این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است***در سراپای وجودت هنری نیست که نیست1
  • خیلی عالی می‌گوید! خیلی!

  • صحبت در علیت فصل براى جنس بود. توهمى كه در اینجاست این است كه چطور فصل مى‌تواند برای معناى جنسیت که یك معناى عام و شمول است علت باشد درحالى‌كه آن جنسیت مطلق است؟! اگر جنسیت مطلق است بنابراین یك فصل كه مى‌تواند براى جنسِ مطلق علت باشد، از آنجایى كه جنس مطلق، مادۀ براى همۀ انواع است پس آن فصل مى‌تواند فصل براى همۀ انواع باشد.

  • این اشكالى است كه در اینجاست و اگر آن فصل علت براى جنسیتِ مخصوص باشد؛ یعنى فصل علت براى یك حصۀ خاصى از جنسیت باشد نه حیوانیت، جسمیت، ماده، حجریت و خشبیت كلى بلكه فصل علت براى تحقق و تعیّن یك خشبیت خاص باشد اگر این‌طور باشد صحبت در این است كه این جنس خاص این خصوصیت را از كجا آورد؟ قبل از استناد به آن فصل فرض بر این است كه جنس تحقق خارجى و تعیّن ندارد تااینكه بخواهد یك خصوصیتى را پیدا بكند و ذات خود جنس كه حائز امكان استعدادى است فى‌حدّنفسه نمى‌تواند خصوصیت را استجلاب كند مگر اینكه به‌واسطۀ علت باشد. این اشكالى هست كه در اینجا بیان شده است.

  • تعیّن جنس به فصل

  • پاسخش این است كه این جنسیتى كه معلول براى فصل است به این معنا نیست كه بخواهد آن جنسیت به‌نحوكلى تحقّق خارجى داشته باشد و بعد فصل بخواهد در او تأثیرگذار باشد بلكه فصل مى‌آید و آن جنس را متعیِّن مى‌كند؛ یعنى آن جنس را از مقام ابهام بیرون مى‌آورد و او را متعیِّن مى‌كند پس تعیّن جنس به فصل است یعنى فصل علتِ در تعیّن است نه‌اینکه فصل علتِ در تحصّل است.

  • فرق بین تعیُّن و تحصّل

  • و فرقٌ بین التعیُّنِ و التحصُّل ... در تحصّل خود یك امر مبهم مى‌تواند در عالم ذهن تشخّص خود را پیدا كند ولى تعیّن عبارت از همان حقیقت خارجیۀ نوعیه است كه به‌واسطۀ فصل حاصل مى‌شود. آن كه اگر مطلق باشد و علت به او قوام بدهد، آن درصورتى است كه جنس در خارج بخواهد معیَّن و مشخّص باشد. اگر شما یك فصل از فصول را بگیرید و یك قرعه بیندازید و بعد یك فصل بیاید و بخواهد خود آن جنس حیوانیت را در خودِ خارج، محقَّق كند اشكال پیدا مى‌شود كه چطور ممكن است یك فصل بتواند یك جنس عام و داراى شمول را محقَّق و متعیِّن بكند و او را جنس براى همۀ انواع قرار بدهد. این اشكال آنجا پیدا مى‌شود كه لازمۀ این مسئله در قضیۀ تعیّن جنس این است كه همۀ انواع از یك فصل واحد متعیّن بشوند كه و هو خلافٌ والاّ اگر مسئله همان‌طوری باشد که مرحوم آخوند ذكر كردند؛ علیتى كه فصل در جنس دارد، علیت در مقام ابهام و تعیّن است؛ یعنى از امر مبهم بیرون آوردن است. وقتى شیئى از یك امر مبهم بیرون مى‌آید او را به همان وضعیت خود برمى‌گرداند نه به یك وضعیت‌ و یك شكل دیگر.

    1. دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 73.

جلسه ۶۵۲

2
  • فرض کنید یك مركبى در اینجاست وقتى كه مى‌گویند: انگشتتان را در آن بزنید و بعد این كاغذ را انگشت‌نگارى كنید، این مركبى كه الآن انگشت شما به آن خورده است یك شكل عام را به‌وجود نیاورده ‌است بلكه شكلى كه مطابق با شیارهاى دست شما است به‌وجود مى‌آید، دیگرى بخواهد بیاید و به این مركب انگشت بزند باز شكل متناسب با شیار انگشت خود او تحصّل پیدا مى‌كند و هلُمَّ جرًّا. پس این‌طور نیست كه شكل انگشت زید كه الآن این مركب را متعیِّن مى‌كند باعث تعیّن و شكل‌گیرى همۀ این یك شیشه مركبى شده كه در اینجا وجود دارد. این شیشه مركب یك معناى ابهامى دارد كه ابهام آن به‌واسطۀ علیت خود همین بند انگشت برطرف خواهد شد و هركدام از اینها حصۀ خود را دارند و صورت خارجى این مركب را شكلِ انگشت زید، عمر، بكر و خالد تعیین مى‌كند نه‌اینکه به خود این مركب قوام ببخشد و آن مرکب را در مُركبیّت قوام و تعیّن خارجى بدهد كه خب آن دیگر در اینجا معنایى نخواهد داشت.

  • جواز سلسلۀ علل متعدده بر معلول واحد جنسی

  • بنابراین اشكالى ندارد كه سلسلۀ علل متعدده بر معلول واحد به این حیثیت بیاید، چون معلول یك معلول مبهمى است. این توارد علل مختلفه بر معلول واحد در باب تعیّن خارجى و شخصى است، در آنجا هر معلولى یك علت واحد مى‌خواهد ولى در مورد جنس كه ماهیت آن مبهمه است در آنجا اشكالى ندارد چون حصه‌اى از وجود ندارد كه بخواهد در آنجا اختلاف پیدا بشود که آیا در آن چیز هست یا نه. البته در بحث توارد علل متعدده بر معلول واحد، نمى‌توانیم ضعف وجودى را در اینجا مدّنظر قرار بدهیم که مرحوم آخوند فرمودند: لِمعلولٍ واحدٍ جنسی غیر مُستَنكرٍ لِضعفِ الوحدةِ فی الطبیعةِ الجنسیة؛ ضعف وحدت در طبیعت جنسیه، وحدت در اینجا ضعیف نیست. وحدت در اینجا به قوت و قدرت خود باقى است بلکه حقیقت وحدت در اینجا ضعیف است نه خود وحدت، شما وقتى كه معناى جنس را درنظر مى‌گیرید واقعاً حیوانیت كه درنظر مى‌آید دیگر شجریّت و خشبیّت و حجریّت منتفى است ما براى حجریت یك وحدت قائل هستیم و آن وحدت حقیقیه است. به اعتبار دیگر وحدتى كه در آنجا هست وحدتى نیست كه قبول اِثنینیّت، ثلاثیت، اربعیت و خمستیت بكند. وحدتى كه شما بر یك مسئله بار مى‌كنید چه جنس باشد چه غیر جنس چه مابازاء خارجى داشته باشد یا نداشته باشد، در اصل وحدت انخرامى به‌وجود نمى‌آید، در آن متوحّد ضعف وجود دارد كه آیا این تعیّن خارجى است كه قبول وحدت كرده است یا صرف اعتبار ذهنى است نه در خود وحدت.

جلسه ۶۵۲

3
  • شاید هم منظور آخوند همین بوده است حالا به این تعبیر آمدند ذكر كردند و در اینجا خود حقیقت جنسیه داراى معناى متحصّل ذهنیه است، آن تحصّل ذهنى به‌واسطۀ نوعِ اعتبار حاصل مى‌شود و خود آن تحصّل ذهنى احتیاج به فصل ندارد، چه فصلى وجود داشته باشد یا نداشته باشد تحصّل ذهنى برای شما حاصل مى‌شود بعد فصل مى‌آید و آن تحصّل را بارز و آشکار مى‌كند و او را از مقام ابهام بیرون مى‌آورد. پس اشكالى در اینجا نسبت به این قضیه وارد نمى‌شود.

  • بعد یك مطلبى از صاحب مباحث مشرقیه ـ مى‌خواستم بگویم مرحوم، از بعضى‌ها شنیدم كه گفته‌اند در نوشته داریم كه این صاحب مباحث مشرقیه در اواخر عمر خود شیعه شده بود یعنى تشیع خود را [اظهار] كرده بود من در جایى دیدم ولى هنوز مستند آن را پیدا نكردم ـ دارد.

  • وهمٌ و تنبیه‌ٌ:

  • رُبَما یَتوهَّمُ أحدٌ أنّ الناطقَ مثلاً إن كانَ علةً لِلحیوانِ المُطلق لَم یكن مُقسِّماً له و إن كانَ علةً لِلحیوانِ المخصوصِ فَلا بُدَّ و أن یُفرضَ تخصُّصهُ أوَّلاً حتىٰ یكونَ الناطقُ علَّةً له لكنَّ ذلكَ الحیوان مَتىٰ تخصَّصَ فَقد دَخلَ فی الوجودِ و استَغنىٰ عنِ العِلّةِ بِوجودِه.1

  • اگر ناطق علت حیوان است پس مقسِّم آن نیست؛ چون مقسِّم قبل از تعلق فصل باید وجود خارجى داشته باشد و اگر علت براى حیوانی باشد که برای خودش هست پس در تخصص آن باید فرض بشود تااینکه ناطق علت آن باشد؛ چون اول باید بگوییم که این‌ مخصّص هست و این متحصّصِ به یك حصّۀ خاص است تااینكه ناطق علت آن بشود چون خاص است و عام نیست. ولى هر وقتى كه این حیوان تخصّص پیدا كرد دیگر از ابهام بیرون آمده است پس داخل در وجود شده است، وقتى داخل در وجود شد دیگر فصل مى‌خواهد چه‌کار کند؟ دیگر نیاز به فصل ندارد.

  • و الحَلُّ فی ذلك أنَّ الفصلَ لِكونهِ عِلةً لِطبیعةِ الجِنس مُتقدِّمٌ علیها فسَّبَبیةُ السَّبَبِ‌ لَیس لأنَّ المعلولَ اقتَضاه لِكونهِ ما وُجِدَ بعدُ فی مرتبةِ السَّبب بَل لإیجابِ السببِ وجودَه.2

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 30.
    2. همان، ص 31.

جلسه ۶۵۲

4
  • خب رفع این وهم یك امر واضح است. سببیت سبب به‌خاطر این نیست كه معلول اقتضاى او را مى‌كند بلكه به‌خاطر این است كه او معلول را ایجاد مى‌كند قضیه عكس است. معلول چیزى نیست تااینكه اقتضاى سبب كند بلکه سبب است كه معلول را در خارج ایجاب مى‌كند و بعد مى‌گوییم که این علت براى معلول شده است. معلول هنوز در مرتبۀ سبب پیدا نشده است بلکه این سبب وجود او را ایجاب مى‌كند. مثل همان علیت و سبب براى ماهیات و ظهور ماهیات در خارج به اضافۀ اشراقیه، این مسئله هم به همان كیفیت است و در اینجا هم همین‌طور هست. خود حیوانیت در ذات، اقتضاى فصلیت نمى‌كند؛ چون اگر خود حیوانیت در ذاتِ خودش اقتضاى فصلیت بكند پس نفس حیوانیت در هرجا که تحقق پیدا مى‌كند باید همۀ فصول در آنجا تحقق داشته باشد؛ چون صحبت این است كه خود ذات حیوانیت اقتضاى فصل مى‌كند. چندتا فصل داریم؟ صد میلیارد فصل داریم، پس در هر جا كه حیوانیت ظهور پیدا كرد همۀ فصول هم باید باشند.

  • عواقب سستی در دیانت

  • شما هم بگویید: دودوتا مى‌شود شانزده‌تا، حالا چه كسى بیاید ثابت بكند؟! امروزه شبهه انداختن هم خیلى رسم شده است كه مدام فقط شبهه باشد و طرح شبهه بشود، آن‌وقت طرح شبهه نه به اینكه حالا به یك مسئلۀ بى‌اصل و حساب باشد، نه، هر چیزى كه با ذهن جور دربیاید، مطرح بشود و هر چیزى كه با ذهن جور درنیاید با هزارتا انگ و منگ و اینها از دایره كنار گذاشته بشود. به نظر مى‌رسد دیانت خیلى سست شده است همۀ اینها به این برمى‌گردد تا آدم در دین خود اهتمامى نداشته باشد این مسائل پیش مى‌آید، وقتى كه این‌طور نباشد و خیلى قابل توجه نباشد دیگر هر طورى بود مسئله مهم نیست، حالا فَكیف به اینكه بخواهد آن دیانت با ذوق خود آدم هم جور درنیاید.

جلسه ۶۵۲

5
  • الآن بسیارى از مطالبى را كه انجام مى‌دهیم بر خلاف فكر و نفس و مشتهیات ماست ولى خب درعین‌حال انسان انجام مى‌دهد چون بالأخره آدم است، به‌خاطر اطاعت از بزرگى، انسان خیلى كارها را انجام مى‌دهد ولى بر خلاف نفس اوست، اگر قرار بود كه انسان كارهایى را كه مطابق با نفس اوست انجام بدهد خب جنگل بود، اینكه الآن شما كنار چهارراه مى‌ایستید و از قانون راهنمایى تخطى نمى‌كنید به‌خاطر چیست؟ اگر دلتان مى‌خواهد بروید خب بروید دیگر چرا بر خلاف نفستان مى‌ایستید؟! چون احترام قانون واجب و لازم است، اگر قانون در مملكت نباشد، [مملکت بی‌نظم می‌شود]. یعنى این مسئله ولو اینكه بر خلاف نفس است شما را ملزم به اطاعت از قانون مى‌كند و همین مسئله را براى خودتان درنظر می‌گیرید كه اگر قرار باشد تجاوز از قانون براى شما مباح باشد پس تجاوز قانون براى او هم مباح خواهد بود و آن‌وقت یک‌دفعه به همدیگر برخورد می‌کنید و به همدیگر می‌زنید. پس براى اینكه به همدیگر نزنید، مجبور هستید بر خلاف نفستان قانون را در هر جایی رعایت كنید والاّ هر كسى دلش مى‌خواهد هرچه كه موافق با نفسش است را بیاید و انجام بدهد و هیچ رادع و مانعى بر این قضیه نداشته باشد.

  • سرچشمۀ تمام تشکیکات و شبهات

  • امروزه همۀ این مسائل و این تشكیکاتی که هست به‌خاطر بى‌بندوبارى آن باطن است، باطن بى‌بندوبار شده است و دنبال مستمسك براى توجیه ظاهر مى‌گردد. آن اصل و آن ریشه خراب است ولی به‌‌دنبال این مى‌گردد كه عیب و ایراد را متوجه خودش نكند والاّ دلیلى ندارد كه انسان بیاید یقینیات را كنار بگذارد.

  • فَكذلِك هاهُنا لیسَ أنَّ الحیوانَ بِحیوانیَّتهِ اقتضىٰ أن یكونَ لهُ فصلٌ و إنَّما مِن قِبَلهِ الحاجة المَحضَة مِن دونِ اقتضاءِ أمرٍ مُعیَّن.

  • از قِبَل آن حیوان، حاجت محضه است و اقتضایى نیست بدون اینكه اقتضاى امر معینى را بكند. در ذاتش حیوانیت نیست كه كدام فصل را قبول ‌می‌كند بلکه آن فصل است كه مى‌آید زور مى‌گوید و حیوانیت را هم‌چون وضعیت شكل خود درمى‌آورد. حیوانیت مثل یك بچه‌اى شیرخوار مى‌ماند كه در اینجا افتاده است، او را بلند مى‌كنید و اینجا مى‌گذارید یا از اینجا بلندش مى‌كنید و آنجا مى‌گذارید بچه لا اقتضاء است و اراده‌اى از خودش ندارد. فرض كنید مثل یك حیوان و الاغى مى‌ماند كه بیرون است و یك طناب هم دستش هست. آیا الاغ اقتضاء مى‌كند كه مرا به خیابان ببرید؟! آیا شما تابه‌حال یك هم‌چنین چیزى دیده‌اید؟! یا اقتضاء می‌کند که مرا به دكان بازار ببرید، یا فرض كنید كه بر گردۀ من هندوانه، خربزه، سیب یا گلابى بگذارید؟! نه! مى‌گوید که من خر هستم و خدا مرا خر كرده ‌است. افسارى هم به گردن من گذاشته‌اید و اگر من را در خیابان ببرید، حرفى ندارم لا اقتضاء هستم. خر مى‌گوید: من لا اقتضاء هستم! هر كسى بیاید افسار مرا بگیرد به‌دنبال او مى‌روم. این خرهایی كه مى‌بینید، فقط یك افسار دارند و چیز دیگرى ندارند. خر مى‌گوید که این افسار من را دست هر كسى بدهید من حرفى ندارم با او می‌روم؛ امروز این شخص افسار مرا بگیرد و به هر كجا مى‌خواهد ببرد، ببرد و فردا یكی دیگر مى‌آید افسار مرا مى‌گیرد و می‌برد، سال دیگر یكى دیگر مى‌آید افسار مرا مى‌گیرد و مى‌برد. خر، خر است، پنج سال دیگر یكى دیگر مى‌آید افسار مرا مى‌گیرد خر است دیگر. مى‌خواهى ما را در خیابان ببر، ما خر هستیم! در بازار مى‌خواهى ببر، باز خر هستیم! با رفتن به بازار ما آدم نمی‌شویم! اگر منی که خر هستم را به خیابان و نمایشگاه کتاب هم ببری باز هم آدم نمی‌شوم! اگر خرها را در نمایشگاه كتابى كه مى‌خواهد برگزار شود، ببرند اینها باز هم آدم نمى‌شوند فقط جای آنها‌ عوض شده است!

جلسه ۶۵۲

6
  • آیۀ قرآن هم كه مى‌فرماید: ﴿كَمَثَلِ ٱلۡحِمَارِ يَحۡمِلُ أَسۡفَارَۢا1 عجب ددم وای! آن‌وقت به من مى‌گویند که چرا این‌قدر مثال‌هایت را با خر مى‌زنى! بابا آیه قرآن [خر] را مثال زده ‌است! او دارد به ما یاد مى‌دهد! ﴿كَمَثَلِ ٱلۡحِمَارِ يَحۡمِلُ أَسۡفَارَۢا﴾ این نمایشگاه كتاب را مى‌بینید که برگزار می‌شود، حالا اگر خرها را در این نمایشگاه ببرند، اگر آمدند و بردند و یا خرها خودشان به آنجا رفتند این قضیه چه مى‌شود؟! خب بروند فقط جای آنها عوض شده است. قبلاً این خر در طویله بود، حالا در نمایشگاه هست! قبلاً در خیابان بود حالا فرض كنید در فلان محله هست! افسارش را هم هر كسى بگیرد او حرفى ندارد، كله را پایین مى‌اندازد و مى‌گوید که ما را ببر! امسال یكى افسارمان را بگیرد، چند سال بعد یكى دیگر افسار را بگیرد در هردو حال تسلیم رضاى الهى هستیم! این مقام خریت، مقام رضا و تسلیم است آقا! این‌همه شما اندر كتب همی خوانده‌اید و همی معرفت پیدا نموده‌اید، این را مقام تسلیم مى‌گویند! صدایت درنیاید ـ البته صداى خر درنیاید ـ [خودمان] را که نمى‌گوییم! صداى خر درنمى‌آید. بار روی او بگذارید یا هندوانه بگذارید برای او فرق نمى‌كند. اگر آجر روى گردۀ خر بگذارید یا اسفار بگذارید برای او یكى است یعنى انگارنه‌انگار كه بر گردۀ او اسفار گذاشته‌اند! بر گردۀ او قرآن بار كردند و دارند مى‌برند، دیگر از قرآن كه بالاتر نداریم، این جناب بین قرآن و بین آجر فرق نمى‌گذارد! و فى هذا تذكرةٌ لِمن أرادَ أن یَتذكَّر و هو أن یَخشىٰ که چگونه خداوند این خر را زیادتر از بقیۀ موجودات آفریده است!!

  • لكنَّ الناطقیةَ اقتضىٰ بِحسبِ ذاتِها أن یَلزمَها الحیوانیة المُعیِّنةُ فالحاجةُ المُطلَقةُ إنَّما جاءت مِن قِبَل الحیوان و تعیُّنِ‌ المحتاجِ إلیه إنَّما جاءَ مِن قِبَلِ الفصلِ و تعددُّ العللِ لِمعلولِ واحدٌ جنسیٌ غیر مستنكر لِضعفِ الوحدةِ فی الطبیعةِ الجنسیة.‌

  • «خود ناطقیت اقتضاء مى‌كند این را كه حیوانیتِ معیّن مطلق است لازمۀ آن ناطقیت باشد»؛ ناطقیت بدون حیوانیت نمى‌شود. «حاجت مطلقه از قِبَل حیوان آمده است»؛ حیوان مى‌گوید: من حاجت دارم به اینكه به صورت و شكل و شمایلى دربیایم ولى اقتضاء چیزى نمى‌كنم، اینكه از خودم بیایم و بگویم كه منِ حیوان مى‌خواهم به صورت انسان دربیایم نه، این در كار ما نیست یا حیوان بگوید كه من مى‌خواهم به صورت بقر دربیایم، این در كارِ ما نیست. مى‌گوید که من مى‌خواهم به صورت دربیایم، این مقدار عرضه را دارم و از من برمى‌آید. حیوان می‌گوید که من به‌تنهایى نمى‌توانم در خارج وجود داشته باشم و مرا به صورت دربیاورید. به كدام صورت؟ خودتان مى‌دانید به هر صورتى كه مى‌خواهید دربیاورید. شما هر صورتى كه براى منِ حیوان ترسیم كردید، من در مقام رضا و تسلیم چشم‌بسته، گوش‌بسته، زبان‌بسته، دست‌بسته و پابسته قبول دارم مثل ورق سفیدی که جلوى آدم مى‌گذارند و مى‌گویند که این را امضاء كن. بگویی که چه نوشته؟! می‌گویند که به تو مربوط نیست تو امضایت را بكن! حیوان هم همین را مى‌گوید که آنچه از من برمى‌آید فقط همین مقدار است. «إنَّما جاءَ مِن قِبَلِ الفصلِ ... فصل مى‌آید و او را متعیّن مى‌كند و تعدد علل بر معلول واحد جنسى اشكال ندارد. حالا شما بگویید كه فصل‌ها بر سر یك معلول مى‌آیند و یك معلول را وجود مى‌دهند درحالی‌که توارد علل عقلاً جایز نیست». ایشان مى‌گویند که آن معلولى كه وجود خارجى داشته باشد، نه معلول ذهنى و معلول تصورى. گفتیم كه مسئلۀ وحدت در اینجا نیست بلکه مسئله همان معناى متوحَّد هست. «آن معناى متوحَّد كه عبارت از همان معناى جنسى مبهم است در تعیّن و در تحصّل ضعیف است.» وقتى كه ضعیف باشد هر فصلى مى‌آید او را متعیِّن مى‌كند نه‌اینکه او فى‌حدّنفسه داراى تشخّص و تعیّن باشد كه آبى از علل متعدده باشد.

    1. . سوره جمعه (62) آیه 5.
      ترجمه: «[وصف حال آنان که علم تورات بر آنان نهاده شد (و بدان مکلف شدند) ولی آن را حمل نکردند (و خلاف آن عمل نمودند)] در مثل به حماری ماند که بار کتاب‌ها بر پشت کشد (و از آن هیچ نفهمد و بهره نبرد).» (محقق)

جلسه ۶۵۲

7
  • شیعه بودن سیوطی

  • تلمیذ: ابن‌أبی‌الحدید و سیوطى و اینها شیعه بوده‌اند؟

  • استاد: نمى‌توانیم شیعه بگوییم، البته راجع به سیوطى كتابى از ایشان هست كه در آخر عمر اعتراف به تشیّع و غصبیت خلافت كرده است و اگر آن كتاب پیدا بشود خب خیلى خوب است تا معلوم بشود این قضیه كجاست ولى الآن در دسترس نیست. اسمش یك «تنبیه» دارد منتها من نمى‌دانم. در یكى از نوشته‌جات حاج شیخ عباس قمى که عربى است ظاهراً در کتاب «الكنى و الالقاب» اگر در قسمت سیوطى تحقیق بكنید ایشان آنجا اسم كتاب را ذكر مى‌كنند.1 اگر این‌طور باشد آن‌وقت انسان مى‌تواند پیگیرى كند و ببینید این كتاب كجاست. می‌گویند که كتاب ایشان کتاب مختصرى است و كتاب بزرگى هم نیست و در آنجا ایشان تصریح به غصبیت خلافت مى‌كند.

  • تلمیذ: این مطلب در کتاب إحیاء المیت که از سیوطی هست و چاپ شده‌است، وجود ندارد؟ کتاب خیلی مختصر و کوچکی در مورد آقا امیرالمؤمنین علیه‌السّلام هست.

  • استاد: احتمالاً همین کتاب باشد بروید آنجا ببینید.

  • مسخره کردن خلفاء توسط ابن‌أبی‌الحدید

  • ولى ابن‌أبى‌الحدید نه، خیلی چیز می‌کند ولی علىٰ‌كلِّ‌حال بالأخره [در عمق] دلش نمى‌آید این قضیه را رد كند و ابن‌أبى‌الحدید حتى خلفا را مسخره مى‌كند و مى‌گوید: كار شما جز فرار کردن در جنگ‌ها چه بوده است؟ شما ناعم الخَدّ هستید یااینكه مَرد؟! «و ذان هما أم ناعم الخدّ مخضوب»2 ولى عجیب است كه آدم بالأخره اینجا گیر مى‌كند.

  • بسیارى از افرادى كه نتوانستند به مرام بزرگان بیایند با عین مقبولیت بزرگان در نزد آنها ...، مثلاً آقاى حداد یا همین قضیه‌اى كه مرحوم آقا راجع به آن آقا گفتند كه كربلا رفته بودند و ... هر راهى را كه مى‌رود مى‌بیند چاره‌اى ندارد، مى‌گوید که این راه؟! مى‌گویم که برو سؤال كن. بلند مى‌شود مى‌رود سؤال مى‌كند و یك اشكال هم نمى‌تواند بگیرد. اگر یك اشكال بگیرد می‌آید و می‌گوید که هان اینجا خراب است اما یك اشكال نمى‌گیرد بعد می‌گوید که یک استخاره بكنیم!

    1. الكنى و الألقاب، ج 2، ص 343.
    2. الروضة المختارة، ص 92:
      أحَضـرهما أم حضـرُ أخرج خاضِبٍ *** و ذان هما أم ناعم الخدّ مخضوب

جلسه ۶۵۲

8
  • عدم موضوعیت داشتن استخاره درصورت وضوح حق

  • بابا تو موقع نماز خواندن هم استخاره مى‌كنى كه نماز بخوانى یا نه؟! موقع روزه گرفتن استخاره مى‌كنی؟! حق برایت روشن است استخاره مى‌خواهى چه‌کار؟! همین‌كه مى‌گوید یك استخاره بكنیم دیگر شما بدانید استخاره طورى درمى‌آید كه این را بدتر در دردسر بیاندازد؛ چون وقتى كه انسان آمد با وجودِ روشنایی ـ خیلى قضیه، مسئلۀ دقیقی است! ـ مطلب خودش را درقبال مواجهه ضعیف كرد، كار خود را ساخت و تمام شد؛ یعنى گفت که من مرد راهش نیستم، من اهل این چیز نیستم. وقتى برایت قضیه روشن است خب بپذیر، صاف به خدا بگو. فوقش هم گمراه شدى که شدى، به خدا بگو خدایا من راه و ادلّه‌ام براى به‌دست آوردن مسئله همین‌ها بود و آن را هم انجام دادم ولی گمراه شدم. خب مى‌خواستى مرا گمراه نكنی پس ولىّ‌ تو براى چه زنده است؟! این ولىّ خودت را برای چه درست كردی و تا اینجا او را زنده نگه داشتى و بعد هم بخواهد که ظهور بكند؟! براى چه زمان و براى چه وقتی؟! اگر راه من غیر از این است خب بگو، بسم الله!

  • آن موقع یك بنده خدایی بود ما را نصیحت مى‌كرد و قصد خیر هم داشت. گفت: شما باید راجع به راه و وضعیتتان بروید توسل كنید. گفتم: توسل كنم؟! گفت: بله. گفتم: شما راهى براى توسل سراغ دارید كه بنده انجام بدهم؟! یك راه خاصی، دعایى، روزه‌اى، نمازى، ذكری یا چیزى؟! گفت: نه همین استغاثه مثلاً به امام رضا علیه‌السّلام كفایت مى‌كند. گفتم که دیگر غیر از این، مسئله‌اى نیست و چیز دیگرى به نظرتان نمى‌رسد؟! گفت: نه. گفتم: هیچ؟! یک‌دفعه شك کرد كه حالا من چه مى‌خواهم بگویم. گفتم که دارم از شما سؤال مى‌كنم، شما دارید مرا راهنمایى می‌کنید، پس چرا ایستاده‌اید؟! تو كه این‌قدر یقین به توسل دارى خب چرا ایستاده‌ای؟! چرا دیگر اینجا به پ پ پ ت افتادی؟! شما مى‌گویی که توسل کن، خب من قبول دارم و مى‌پذیرم، خب راهى سراغ دارید كه اگر من رفتم و توسل كردم و نشد، بگویید که نه این یك راه خاصى دارد؟! از الآن بگو راه آن چیست؟ اگر نماز است، بخوانیم. روزه است، چند روز بگیریم. دعاى چى چى هست، آن را بخوانیم. این راهى كه براى توسل هست را بگو! یک مقدار فكر كرد و گفت: نه همان توسل است. گفتم که پس هیچ چیز دیگری نیست؟! خب اگر من رفتم و توسل كرده باشم چه؟! گفت: خب چه شد؟! گفتم که به‌ شما چه ربطى دارد؟! آن دیگر به شما ربطى ندارد كه نتیجۀ آن چه شد! شما مى‌گویید که این راه را برو، مگر نمى‌گویید؟! خب من هم رفتم! راه دیگر هم كه نشان نمى‌دهی، می‌گویی که همین كفایت مى‌كند! اگر نشان مى‌دهی بگو بسم الله بروم انجام بدهم، روزه بگیرم و فلان بكنم و هر كارى بگویی می‌كنم، دعاى آل‌یاسین، زیارت امین‌الله، دعاى مکارم‌الاخلاق و هرچه بگویی می‌خوانم. بالأخره فرار نکن با این حرف كه باید توسل كنید و من را از استدلال بیندازید و دست مرا از حجج خالى كنید، فرار نکن. بگو توسل است، بسیار خب ما این را مى‌پذیریم. خب شما كه الآن این حرف را مى‌گویید، حالا اگر من رفته باشم و انجام داده باشم چه؟! گفت: خب نتیجه‌اش چه شد؟! گفتم که به شما ربطى ندارد. شما مى‌گویید که راه را برو و ما هم رفتیم. گفتم: پس هر نتیجه‌اى كه داشت، شما ملتزم مى‌شوید به اینکه به آن نتیجه باید عمل كنم؟! گفت: خب باید ببینیم. گفتم: هان چه شد؟! باید ببینیم؟! شما كه فرمودید توسل کنید پس بفرمایید توسلى بكنید كه نتیجه‌اش هم مطابق میل حضرت‌عالی دربیاید! از اول بگو و این‌قدر ما را نپیچان! بعد هم چرا توسل می‌گویی؟! بگو که قضیه این است! دیگر چرا بلند شویم برویم پیش امام رضا علیه‌السّلام و او را به دردسر بیندازیم و بگوید: بابا خب تو كه دنبال این آمدى پس چرا بلند شدی اینجا آمدی؟! خب در خانه‌ات نشسته بودى و مى‌رفتى هر كارى بود انجام مى‌دادی! همۀ اینها بازى است.

جلسه ۶۵۲

9
  • حالا آقا با او دارند صحبت مى‌كنند، می‌گوید که خب چه راهی؟! خب برویم امتحان كنیم! خب بفرمایید بروید امتحان كنید خب رفتى امتحان كردى بعد چه شد؟! چرا مى‌ایستی دیگر؟! وقتى كه الآن خدا این راه را برای تو قرار داده است كه براساس فهم و شعور و ادراك انتخاب كنى و تو هم همین راه رفته‌اى دیگر نگرانى از چه داری؟! اگر راه دیگری هست كه خدا قرار داده، بفرما انجام بده! امام ‌زمان تو راه دیگرى سراغ دارى بسم الله! ما كه حرفى نداشتیم، خودتان گفتید که این راه را بروید، خودتان گفتید که این عقلتان که گچ هست را کنار بگذارید و به‌جای گچ چیزهاى دیگر در کله‌تان بگذارید! خودتان گفتید که طبق دلیل، ادلّه، فحص و این حرف‌ها و طبق روایت امام سجاد علیه‌السّلام [عمل کنید] که فرمودند: وقتى مى‌خواهید سراغ كسى بروید به فهم و عقل و معرفت او نگاه كنید.1 ما خودمان رفتیم و دیدیم مسئله غیر از این است، خب دیگر چرا مى‌ایستید؟! استخاره‌ات چیست جانم؟! استخاره دیگر نمى‌خواهد، یك راه است و در این‌هم شكى وجود ندارد، پس چرا این قضیه پیدا مى‌شود؟! چون آقاى فلان با این طریقه مخالف بودند، «مرحوم» فلان! «ح» را هم خیلى غلیظ بگوییم كه شك را بیشتر كند! مرحوم دندلجى و مندجلی و بندلجى با این راه مخالف بودند، مرحوم آقای فلان راجع به اینها احتیاط مى‌كردند، مرحوم آیة‌الله فلان در استكان اینها آب نمى‌خوردند و قائل به احتیاط بودند! این مرحوم، مرحوم‌هایى كه درآمده است مى‌آید بیچاره را به استخاره مى‌اندازد! اى دَدَم وای! خدا هم مى‌گوید: خیلى خب راه و طریق كه برایت روشن شد بعد رفتى و همه چیز را هم خودت تجربه كردی، دیگر چه مشکلی داری و چرا دنبال استخاره مى‌گردی؟! اینكه می‌گوید: دنبال استخاره بروم، یعنى نمى‌خواهم بپذیرم؛ نمى‌خواهم این وضعیت و حقیقت را براى خودم ثابت كنم.

  • ابن‌أبى‌الحدید و اینها هم همین‌طوری بودند، درعین‌حال به امیرالمؤمنین علیه‌السّلام نگاه مى‌كرد و مى‌دید اوه اوه نمى‌شود اصلاً نزدیك شد، اصلاً به آن عالَم نمى‌شود نزدیك شد! آن اشعار عجیب او كه دور گنبد نوشته شده است:

    1. الاحتجاج، ج 2، ص 52، با قدرى اختلاف.

جلسه ۶۵۲

10
  •  فیكَ الإمامُ المُرتَضـَى فیكَ الوَصِىُّ***المُجتَبَى فیكَ البَطینُ الانزَع1
  •  همه در وجود تو جمع شده‌ا‌ند! آخر یک آدم راجع به امیرالمؤمنین چه دارد مى‌گوید؟! واقعاً آن اشعار سبعه‌ای که راجع به امیرالمؤمنین دارد،2 دیگر كدام شیعه مى‌آید یك هم‌چنین حرف‌هایى را بزند؟! ولى وقتى كه به آخر قضیه نگاه مى‌كنیم می‌بینیم این که عمر را مسخره مى‌كند وقتى به مسئلۀ خلافت مى‌رسد، آن مسئله اساسى را یك طورى مى‌گوید كه بالأخره شده ‌است دیگر و نمى‌تواند آن چاقوى قاطع خودش را بگذارد و بین باطل و حق را قطع كند و برائت بجوید، این كار را نمى‌تواند بكند. اینها دیگر نقاط ضعف است. خیلى‌ها همین‌طور هستند. تا این‌طور نباشد فایده‌ و نتیجه‌ای هم ندارد.

  • ملاک قصر نماز در سفر

  • تلمیذ: ملاک سفر در قصر نماز در روایات آمده است «مسیرة یومین»3 آن موقع با اسب‌ها و .... شاید خیلی نمی‌شد راهی رفت ولی الآن «مسیرة یومین» شاید چند هزار کیلومتر باشد!

  • استاد: نه بابا، منظور از مسیرة یومین، طول مسافت است نه مسیرة یومین با وسایل خاص. مسئلۀ مسافرت مسئلۀ دور شدن از منزل است، در دور شدن از منزل فرقى در خود واسطه نیست فقط یك مقدار مسافت مشخص است. اگر پیغمبر الآن بودند براى ماشین الگانس مى‌فرمودند: یك ربع ساعت الگانس.

  • در «مسیرة یومین» كه راجع به سفر است، در آنجا میزان، دور شدن از منزل مدّنظر است كه سفر به آن مقدار محقق مى‌شود. حالا فرض بكنید كه اگر یك وقتى فقط خر باشد و خرها همه بلنگند و آدم بخواهد با یك خر لنگ به‌جاى اسب سفر كند ـ ما دوباره خر را مثال زدیم، نمی‌دانم چه سنخیتی بین خودمان و خر وجود دارد! مثل‌ اینکه خودمان هم یک چیزی‌مان می‌شود!! ـ حالا این خر لنگان آمد و به‌جای «مسیرة یومین»، ثلاثة ایام این سفر را طى كرد، رسول خدا مى‌گوید: «مسیرة یومین»؟! نه، مى‌گوید: ثلاثة ایام! به‌خاطر اینكه آن مسافتى كه باید طى بشود خب طى نشده است. آن میزان دور شدن كه دیگر نمى‌گویند: شخص در وطن است و مى‌گویند: خارج از وطن است، آن مسافت را مسیرة یومین می‌گویند. فرض كنید اگر یك زمانى در زمان ظهور حضرت مردم به‌جای ماشین سوار موشك شدند، در آن موقع «مسیرة یومین» كه كرۀ ماه مى‌شود و دیگر زمین و استرالیا و فلان نیست!!

    1. الرّوضة المختارة، ص 136. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به امام شناسى، ج ‌4، ص 65.
    2. همان.
    3. تهذیب الأحكام، ج ۳، ص ۲۰۷.

جلسه ۶۵۲

11
  • اللهم صل علی محمد و آل محمد