پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 2 و 3: فی الکلی و الجزئی؛ فی أنحاء التعیّن
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق «فصل ممیز» انسان از سایر موجودات میپردازند. بحث با نقد تعاریف رایج منطقی که نطق یا عقل را فصل ممیز انسان میدانند آغاز میشود؛ چرا که این ویژگیها در مراتب مختلف در سایر موجودات و ملائکه نیز یافت میشود. در ادامه، با تبیین مراتب هستی و تفاوت میان مقام احدیت، واحدیت و تجلیات ذات، روشن میگردد که فصل حقیقی آدمی نه در عقل و تدبیر، بلکه در مقام «خلافت الهی» و جامعیت اسماء و صفات کلیه نهفته است. استاد با تحلیل کیفیت نزول وحی و نقش نفس رسولالله در استخدام ملائکه، جایگاه رفیع انسان کامل را به عنوان مجلای اتمّ پروردگار ترسیم میکنند. این بحث به مخاطب کمک میکند تا درک دقیقتری از حقیقت وجودی انسان و تفاوت بنیادین آن با سایر عوالم و مراتب ملکوتی پیدا کند.
درس ششصد و بیستم
فصل حقیقی انسان از سایر موجودات
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
مرحوم آقا ـ خودنویسی داشتند [از مارک] هایپر ولی مدام جوهر پس میداد و ایشان هم مدام دستشان را با صابون میشستند و انگشتشان همیشه جوهری بود الآن هم آن را دارم. ولی این خودکارهای جدید اینطور نیست و جوهر پس نمیدهد! خیلی راحت؛ همه چیز راحت شده است!
نظم جالب و بینظیر مرحوم علامه طهرانی رضوان الله تعالیٰ علیه
مرحوم آقا خیلى دقت مىكردند، برای مثال كاغذ حتماً باید فلان كاغذ باشد، براى جوهر میفرمودند که بروید بهترین جوهر را بگیرید، ما مىرفتیم آنقدر مىگشتیم تا بهترین جوهرى كه بود را میخریدیم، ایشان خیلى دقیق بودند مثل ما نبودند! ما همینطور شلخته و هردمبیلی هستیم! تمام نوشتههایشان همه هست! ما همینطور مىنویسیم و میرویم و همینكه كپى بشود دیگر معلوم نیست كجاست! ایشان خیلى منظم بودند و اینها را مىدادند صحافى كنند، نظم خیلى جالبی داشتند.
شخصی نقل مىكرد و مىگفت که ما یک جلد از امام شناسى را از ایشان گرفتیم كه از رویش زیراكس كنیم، ایشان آن را دادند و گفتند كه شما خودتان شخصاً بر زیراكس این نظارت داشته باشید تا وقتى كه تحویل مىگیرید. مىگفت که ما به میدان شهداء رفتیم و آنجا یك زیراكسى بود و دادیم كه زیراكس كنند، او هم گفت که این اینجا باشد برو دو ساعت دیگر بیا من زیراكس مىكنم. گفتم که نه! الآن مىخواهم، بالأخره راضى شدم و گفتم که تا من مىروم نماز مىخوانم و برمىگردم، شما این را زیراكس كن و خیلى تأكید کردم كه حواست را جمع كن، مواظب باش، مراقبت كن كه یك وقتى دست كثیفى روى این نیفتد! چون نسخۀ خطى ایشان بود.
وقتى نماز خواندیم و برگشتیم كه بگیریم، یکدفعه آمد و گفت که ببخشید دیگر اینطور شد و آنطور شد! یك لیوان آب بود و...! نگاه كردیم یك لیوان آب روى دو صفحۀ این ریخته بود و اصلاً بهطورکلی ازبین رفته بود!
آن شخص مىگفت که من فقط آرزو مىكردم که بمیرم! الآن به آقا چه بگویم؟! مىگفت: آنقدر حالم بد شد و رنگم زرد شد كه آن شخصى كه زیراكس مىكرد مضطرب شد كه چهکار كند، مدتها همینطور نشستم و فقط در این فکر بودم كه آقا فرمودند که خودت مواظبت كن و...! آنجا فهمیدم که این قضیه را براى این گفته بودند! مىگفت که فردایش ما این كتاب را آوردیم به آقا بدهیم؛ گفتم: من كتاب را مىدهم خدمتتان ولى فقط آرزوى مرگ مىكنم در قضیهاى كه اتفاق افتاده است! آقا گفتند که چه شده است؟! گفتم: رفتیم اینطور شد! فرمودند: نه آقا مسئلهاى نیست، قضاء ما قضاء و...! و به رویش نیاوردند! الآن آن كتاب دست من است؛ آثار جرم دست من است!! خیلى ایشان مراقب و خیلى دقیق بودند و خیلى كارشان روى نظم و حساب بود.
اشتباه بودن کلام «نظم ما در بىنظمى است»
این یك مسئلهاى است كه عجیب است. كلام معروفى است از مرحوم آقای سید ابوالحسن اصفهانى است كه «نظم ما در بىنظمى است»! این عجب حرف چرندى است! یعنى چه که نظم در بىنظمی است؟! یعنى چه که نظم حوزه در بىنظمی است؟! بىنظمى یعنى وحشىگری! مگر معنا دارد بینظمی نظم بشود؟! اینطوری جنگل و قانون غابات1 مىشود! نظم ما در بىنظمی است یعنى چه؟! مرحوم آقا با این حرفها شدیداً مخالف بودند. قرار بود حوزۀ نجف را درست كنند و اصلاحاتى را انجام دهند. چند نفر پیش مرحوم آقا سید ابوالحسن مىروند و ایشان هم قبول مىكند، اما بعد آنهایى كه مخالف بودند و منافع خودشان را در این بىنظمىها و همان راه و روشی كه خودشان مىپسندیدند، میدیدند، رأى آقا سید ابوالحسن را دوباره زدند و تغییر دادند! اینها كه [میخواستند تغییر ایجاد کنند] بعد مراجعه كردند، دیدند که این اطرافیان رأیشان را عوض كردند! [مرحوم آقا همیشه میگفتند که] اى واى از این اطرافیان! خلاصه آنها رفته بودند و گفته بودند: آقا این فلان است، حوزه اگر بخواهد اینطور بشود ازدست ما بیرون مىرود! انگار حالا دست شما دست جبرائیل امین یا حضرت اسرافیل است كه نباید بیرون برود! میگفتند که ازدست ما بیرون میرود و بهدست دیگران مىافتد! ایشان هم از نظرشان برگشت. بعد كه اینها رفتند، ایشان گفتند كه نظم ما در بىنظمى است! بعد دیگر این مانند وحى مُنزَّل معروف شد! همه هم مىگویند؛ حالا چون مرحوم آقا سید ابوالحسن گفته پس وحى است! این روایاتى كه از رسول خدا و ائمه علیهمالسّلام دربارۀ تدبیر و نظم داریم هیچكدام از اینها وحى نیست ولى كلام مرحوم آقا سید ابوالحسن وحى مىشود!
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
فَصلٌ فى الفَرقِ بَینَ الجِنسِ و المادَّةِ و بَینَ النّوعِ و الموُضوعِ.
إنَّ الماهیَّةَ قَد تُؤخَّذُ بِشَرطِ لا شَیءٍ بِأن یُتَصَوَّرَ مَعناها بِشرطِ أن یَکونَ ذلِک المَعنى وَحدَه بِحَیثُ یُکونُ کُلُ ما یُقارِنُه زائداً عَلیه فَیَکونُ جزءاً لِذلِکَ المَجموعِ مادَةً لَه مُتِقَدِّماً علیهِ فى الوجودینِ.1
این مطلبى است که قبلاً هم در مباحث منطقى در موردش بحث شده است و اطلاع نسبت به آنهم هست.
تعریف ماهیت
ماهیت بهطورکلی به نوع و به جنس و فصل اطلاق مىشود و به هركدام از اینها ماهیت اطلاق مىشود. ماهیت آن چیزى است كه انسان در تعریفِ حدّىِ یك شیء آن را ذكر مىكند. در تعریفِ حدّى انسان حیوانیت و ناطقیت آورده مىشود و بهواسطۀ این، از سایر افراد ممتاز مىشود.
اظهار عجز بزرگان از اهل معرفت نسبت به شناخت فصل ممیز انسان
البته این یك حقیقت و تعریفى است كه به میزان شناخت عادى، آن تعریف در اینجا مطرح هست ولى اینكه انسان واقعاً از نظر فصلى كه آن ممیز بین این نوع از سایر انواع هست، چه نظر و برداشتى دارد آن یك مسئلۀ بسیار بسیار مهمى است كه بزرگان از اهل معرفت نسبت به آن اظهار عجز كردند و این مطلب را نتوانستند آنطور كه بایدوشاید ترسیم و تصویر كنند.
تصور غلط در مورد ناطقیت!
تصور دربارۀ ناطقیت تا مدتها پیش این بود كه همین معناى نطق ظاهرى است و انسان این مسئله را دارد و سایر افراد ندارند. بعداً متوجه شدند كه بسیارى از افراد از انواع هم نطق دارند؛ منبابمثال خود بقر نطق دارد، كلب نطق دارد، جمل نطق دارد و نطقهای اینها همه در محدودۀ حدّ وجودى خودشان هست و همانطوریكه افراد براى ارتباط بین خود نیاز به نطق دارند حیوانات هم براى ارتباط با خود نطق خاصى را دارند.
شعور و ادراك حیوانات در محدودۀ خودشان
من در یك جایى مىخواندم كه این حیوانات حتى براى هركدام از بچههاى خود یك اسم خاص مىگذارند كه با آن صداى خاص، آن بچه متوجه مىشود و به طرفش مىآید، اینطور نیست كه آنها بدون فهم در محدودۀ ماهوى خودشان صمٌ بکمٌ باشند و هیچ شعور و ادراكى نداشته باشند.
اتصال مثال متصل حیوانات با مثال منفصل
بعد اسم این را «فهم» گذاشتند. گفتند که خب حیوانات هم فهم دارند و آنها هم خیلى از مطالب را مىفهمند حتى بسیارى از مسائل را كه آنها مىفهمند ما نمىفهمیم؛ بهخاطر ارتباط بین مثال متصل آنها با مثال منفصل، از مسائلى كه در مثال منفصل قرار است انجام بشود و وجود دارد آنها مطلع هستند و هنوز ما اطلاعى نداریم لذا نسبت به حوادث آینده عكسالعمل نشان مىدهند.
از نظر ظاهر؛ نطق ظاهرى هم براى خیلىها هست، الآن خیلى از حیوانات مثل طوطى نطق دارند یا بعضى از انواع پرندگان نطق دارند. ما یك وقتى یك جایى بودیم یك پرندهاى آنجا بود سیاه بود و منقار قرمزى هم داشت ـ اسمش مینا بود ـ این كاملاً صحبت مىكرد یعنى طورى صحبت مىكرد كه ما تصور كردیم یك نفر در آن گوشه هست! حالا طوطى حرف مىزند و من هم صدایش را شنیدهام ولى صدایش با انسان تفاوت مىكند ولى این طبق همان چه یاد گرفته بود [ادا میکرد]؛ هم كلام را یاد گرفته بود و هم كیفیت صوت را یاد گرفته بود یعنى هردو را ضبط كرده بود و به اشكال مختلف بیان میکرد؛ مثلاً یکدفعه احساس مىكردیم یك مرد بزرگ دارد حرف مىزند، یك وقت احساس مىكردیم یك بچه است یعنى به دو نوع که یاد گرفته بود به همان شكل مثل ضبطصوت پس مىداد و در مواقع مختلف عكسالعملهاى مطابق با همان را نشان مىداد! مثلاً برایش آب مىبردند مىگفت: متشكرم؛ یا الآن دیگر آب نمىخواهم یا مثلاً برایم غذا بیاورید نان بیاورید؛ اگر غذا میبردند مىگفت که آب بیاوردید، [و اگر آب نبود میگفت] این چیست؟! این آب نیست، من آب مىخواهم! یعنى تشخیص مىداد و اینطور نبود كه منبابمثال آب و نان برایش یكى باشد بلكه بهواسطۀ آموزش یاد گرفته بود. خب این الآن نطق دارد و مثل آدم دارد حرف مىزند!
عدم صحت بهکار بردن نطق بهعنوان فصل ممیز انسان
این مسئله باعث شد كه در مسئلۀ نطق بگویند: منظور همان ادراك و شعور آدمى است كه آن ادراك با بقیه متفاوت است در مورد حیوانات هم این ادراك را انسان احساس مىكند و خیلى از حیوانات ادراكشان با ادراك انسان متفاوت است. منظور از این نطق و ناطق چیست؟!
من خیال مىكنم فصلى در اینجا بهعنوان نطق براى انسان نیست چون نطق را همه دارند و شعور را همه دارند ولكن مراتب شعور و ادراك متفاوت است حالا در یكى كمتر است و [در یکی بیشتر است]؛ در خود آدمها هم متفاوت هست آدمهاى كم شعور و بىشعور الحمدلله كم نیستند، افراد فاقد شعور و حتى فاقد ادراكهاى اولیّه هم وجود دارند و منظور از این، قوۀ عاقله است كه باید ما آن را میزان قرار بدهیم كه آن قوۀ عاقله در این انسان هست و در بقیه نیست. در قوۀ عاقله كه صحبت كردند، گفتند که ممكن است قوۀ عاقله در سایر اشیاء هم باشد؛ منبابمثال ملائكه فعلیت در عقل دارند درحالیکه فصل ممیز آنها با ما مختلف است، همینطور ارواح دیگر و نفوس دیگر؛ نفوس طیبۀ غیر از ملائكه ـ مجرده یا غیر مجرده ـ داراى قوۀ عاقله هستند. البته میزان فعلیت عقل در آنها ممكن است فرق بكند ولى در اصل تعقل، مابهالاِشتراك وجود دارد.
مقام خلافة اللهى، فصل حقیقی آدمی
بنابراین بهنظر مىرسد كلام و مسئله همانطوری است که خود مرحوم شیخ فرمودند؛ فصل واقعى اشیاء را فقط علاّمالغیوب مىداند و كسى نمىتواند به آن فصل حقیقى پى ببرد مگر از متمایزات آن نوع با سایر انواع یك فصلى را انسان انتزاع بكند كه آن فصل در حد تشخیص خودش باشد. اگر بخواهیم آن فصل آدمى را ترسیم كنیم باید بگوییم كه همان مقام خلافة اللهى است كه انسان را از بقیۀ انواع جدا مىكند؛ گرچه در مشتركات انسان با سایر انواع از نقطهنظر وجود، از نقطهنظر تشخّص و تعیّن یا از نظر انواع جنسیه مانند جنس قریب مثل رشد، نمو، استمرار، بقاء نفس و امثالذلک ممكن است اشتراك داشته باشد ولى آن جنبۀ خلافة اللهى كه اجتماع اسماء و صفات کلیه بهنحو جامعیت است كه مقتضاى ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾1 است، آن فصل ممیز براى انسان است و آن مقامى است بالاتر از عقل و تدبیر؛ حتى از عقل بالاتر است، از عقل منفصل حتى بالاتر است.
لذا این حقیقت عقلانى كه بسیارى از حکماء مثل حاجی سبزواری1 و امثالذلک بهعنوان فصل ممیز براى انسان درنظر گرفتند، مىتوانیم به این فصل خدشه كنیم و نسبت به او به یك مسئلۀ بالاترى برسیم. البته محى الدّین در فصوص و همینطور در فتوحات به این مسئله اشاره دارد كه مقام انسان از مقام عقل بالاتر است و ما نمىتوانیم عقل را مایز بین انسان و سایر انواع بدانیم. البته اشاراتى دارد که تصریحش را من بهخصوص ندیدم که ایشان فصل جدایی برای این مطلب داشته باشند اما ایشان در باب اشارات مسئلهای در اینجا دارد و در ارتقاء نفس ولىّ از مرتبۀ عقل كه مرتبۀ ملائكه است، در آنجا این مطلب را ذكر مىكند كه چطور نفس ولىّ حتى در مرتبهای است كه در آن مرتبه تدبیر نیست و در آن مرتبه مِیز نیست بلکه آن مرتبه، مرتبۀ لابشرطیت است كه در لابشرطیت عقل و فصل بین مسائل دیگر در آنجا راه ندارد.2
توضیحی در باب مرتبۀ تجلی ذات
آن مرتبۀ عقل و تدبیر و تقسیم به حقایق جزئیه و حقایق کلیه در مرتبۀ ظهور خارجى است و وقتى كه در جایى ظهور خارجى نباشد ﴿فَكَانَ قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ﴾3 و ﴿مَا كَذَبَ ٱلۡفُؤَادُ مَا رَأَىٰٓ﴾4 باشد در آن مرتبه دیگر مقام كلیت و جزئیت معنا ندارد.
تعریف مقام اطلاقی و تجلّی ذات
آن مقام را مقام اطلاقى مىگویند كه در مقام اطلاقى اصلاً هویتِ خارجىِ تعیّنى در آنجا وجود ندارد و فقط بنده هست و پروردگار خودش كه دیگر آن ظهور اسماء و صفات در آنجا به خود ذات برمىگردد كه بزرگان از این مرتبه به مرتبۀ تجلّى ذات تعبیر كردند.
تلمیذ: «أول ما خلق الله العقل»، است؟
استاد: آن مقام تدبیر است دیگر؛ مقام ظهور خارج است.
تلمیذ: «أول ما خلق الله العقل»، «اوّل شیءٍ خلق اللهُ تعالى نورُ نَبیِّک یا جابِرُ»!5 اگر اینها مقام واحدیت است دیگر مقام عقل از واحدیت بالاتر است؟
توضیحی در باب مقام واحدیت و أحدیت
استاد: نه حتى مقام واحدیت ]هم[ نیست، انسان از واحدیت هم بالاتر است ]در[ مقام واحدیت مقام ظهور در تعیّنات است در مقام واحدیت، مقامِ تفصیل است؛ تفصیل بین حقائق مجرده و غیر مجرده است؛ آن مقام، مقام واحدیت است. ما دو مقام كه بیشتر نداریم؛ یكى مقام أحدیت است و همانطوریكه عرض كردم وصف انتزاعى است نه وصف اعتبارى، مقام دوم مقام واحدیت است كه آن مقام واحدیت لازمۀ تجلّى است؛ در تجلّى اسماء و صفات به تعیّنات جزئیه آن مقام واحدیت در آنجا ظهور پیدا مىكند. در مسئلۀ واحدیت، اسماء و صفات قبلاً تحقق خارجى داشتند ولی ظهور نداشتند. اسم علیم همراه با ذات وجود داشته است؛ وجود خارجى داشته است ولى هنوز به صور جزئیه درنیامده است. ما كه الآن در اینجا صحبت مىكنیم تمام ما مجالى و مظاهر و تعیّنات اسم علیم هستیم و اگر آن اسم علیم نبود من یك كلام نمىتوانستم صحبت كنم و اگر اسم سمیع نبود شما یك كلام نمىتوانستید بشنوید. پس این صحبت كردن من و شنیدن شما همه ناشى از اسم علیم و سمیع است ـ البته در سمیع، علیم هم وجود دارد ـ هردو ناشى از اسم علیم و سمیع است كه این علیم و سمیع الآن در اینجا نزول پیدا كرده، مجلىٰ پیدا كرده، مظهَر پیدا كرده که بهواسطۀ آن مظهر در خارج ما این ظهورات را مشاهده مىكنیم. اگر این مجلىٰ و مظهَر نبود از كجا مىفهمیدیم خدا علیم است؟! از كجا مىفهمیدیم سمیع است؟! از كجا مىفهمیدیم قاهر است؟! از كجا مىفهمیدیم قدیر است؟! تمام اینها بهخاطر ظهور اوست لذا شمس مغربى در اینجا مىفرماید:
| ظهور تو به من است و وجود من از تو | *** | [و لَستُ تُظهَرُ لولای لم اکو لولاک]1 |
معنای شعر «ظهور تو به من است و وجود من از تو»
یعنى وجود من مستند به وجود توست ولى ظهور تو بهواسطۀ من است؛ اگر من نبودم تو در چه مىخواستى ظهور پیدا كنی؟! پس همانطوریكه براى وجودِ ما، احتیاج به افاضۀ از اوست همینطور ضرورت دارد ظهور او به وجود ما! یعنى دو طرف در اینجا براى هم ضرورت دارند: «ضرورت وجود او براى وجود ما» و «ضرورت وجود ما براى ظهور او»؛ اگر ما وجود نداشتیم او چطورى ظاهر مىشد؟! بالأخره یا باید در شكل انسان ظاهر بشود یا در شكل پرى، مَلَك، جماد، حیوان، سایر مخلوقات و مراتب عقول، مراتب مجرده مانند مثال و ملكوت، تمام این ظهورات فرق نمىكنند. «به من است» منظور جنبۀ خارجى نیست بلکه منظور جنبۀ خلافة اللهى است.
انسان مجلیٰ و ظهور اتمّ پروردگار و لایق مقام خلافة اللهى
بعضىها این شعر را اینطور معنا كردند که بالأخره خداى متعال در مرتبۀ ظهور احتیاج به یك ظهورى دارد حالا هركسى مىخواهد باشد؛ این كه شاعر مىگوید: «من»، سمبل مسئله است نهاینكه منظور شخصى باشد! بلکه ایشان در اینجا منظورش این است كه منى كه جامع صفات و اسماء كلیۀ تو هستم، تو باید در من تجلّى كنى تااینكه ظهور پیدا كنى! والاّ اگر بخواهى در شجر و در مدر و در غیر اینها ظهور پیدا كنى، این ظهور، ظهور تام نیست. آن مجلاى اتمّ و ظهور اتمّ باید در انسان باشد و او لیاقت مقام خلافة اللهى دارد. پس اگر قرار باشد كه ذات بارى بتواند ظهور اتمّ داشته باشد این تجلّى أعظم او باید در وجود رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم باشد. لذا او ظهور پروردگار مىشود.
بنابراین آیا حضور و وجود ما در آن مرتبهای که اسماء و صفات وجود داشتند شرط است؟! شرط نیست؛ همانطوریكه در نفس ذات پروردگار وجود ما شرط نیست، شرط وجود ما، سبق رُتبى و عِلّی ذاتِ پروردگار است ولى شرط وجود خود ذات پروردگار تجلّى و ظهور نیست؛ حالا ما باشیم یا نباشیم ذات پروردگار به جاى خودش هست! همینطور اسماء و صفات هم به جاى خودشان هستند؛ یعنى اسماء و صفات پروردگار حقایقى هستند كه لازمۀ صرفالوجود هستند و لا تَنفَکُّ عنه طَرفَةُ عینٍ أبدا؛ لا أبداً و لا أزلًا.
سبق علّى ذات بر مقام واحدیت
پس این ذات همراه با اسماء و صفات، سبق علّى بر مقام واحدیت دارد. حالا مقام واحدیت مىشود مقام اراده براى تنزیل یا انزالِ آن اسماء و صفات کلیه در مظاهر جزئیه؛ این اراده مىشود و آن عقل میشود؛ حالا اسمش را عقل بگذاریم یا «نور نَبیِّکَ یا جابر» بگذاریم یا اسمش را لوح بگذاریم یا قلم بگذاریم و امثالذلک [فرقی ندارد].
لذا این مرتبۀ اراده براى تحقق اسماء و صفات، این مراتب جزئیه، مرتبهاى متأخّر از همان ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾ است كه آن ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾ هنوز به مرتبۀ صورت خارجیۀ جزئیه درنیامده است بلكه بعد از اینكه نفخ شد و آن روح در آنجا تحقق پیدا كرد حالا آن روح به مقتضاى مقام واحدیت تشكّل پیدا مىكند یعنی بعدش تشكّل پیدا مىكند. حالا این روح همراه با علم، علم به خود مىگیرد؛ همراه با قدرت، قدرت به خود مىگیرد؛ همراه با اسم مثلاً لطیف، لطف به خود مىگیرد؛ همراه با اسم قاهر آن مراتب جلالیه در او منعكس مىشود.
منظور از «نُقطَةُ الوَحدَةِ بَینَ قَوسَىِ الأحَدیَّةِ و الواحِدیَّة»
در این قضیه است كه مىفرمایند: «نُقطَةُ الوَحدَةِ بَینَ قَوسَىِ الأحَدیَّةِ و الواحِدیَّة»1 أحدیت و واحدیت داریم ]که[ بین أحدیت و واحدیت همان تجلّى ذات است بدون حد خوردن به علم؛ تجلّى ذات است بدون اینكه آن تجلّى محدود به علم بشود. محدود به علم شدنش برای ماست ما الآن علوممان محدود است، حتى بالاتر از اینها هم محدود است. تجلّى ذات به قدرت در تعیّنات جزئیه مربوط به ما است؛ من الآن قدرت دارم كه این كتاب را از اینجا بردارم شما قدرت دارید كه پنجاهتا كتاب را بردارید فلان شخص قدرت دارد كه صد كتاب را بردارد. این قدرت جزئیه مربوط به این جزئیات و مظاهر خارجیه است. مقام «إنّی أبیتُ عِندَ رَبِّى یُطعِمُنى و یَسقینِى»2 از مرتبۀ واحدیت بالاتر است یعنى تجلّى ذات در آنجا حتى از تعیّن اسم بالاتر است. در آنجا پیامبر به مقام اطلاقى در علم مىرسد، نه به مقام تعیّن!
مقام ملائكۀ كلیه
مقام تعیّن مقام ملائكه است؛ مقام ملائكۀ كلیه مثل حضرت جبرائیل، عزرائیل، اسرافیل و امثالهم حتی روحالقدس، اینها داراى مرتبۀ علم، قدرت، حیات، اماته و ... هستند و این مرتبه در آنها مرتبهاى است كه از آنها علم به سایر افراد افاضه مىشود.
اِعمال واسطیّت نفس نبى برای دریافت وحی
منبابمثال علمى كه به نفس پیامبران مىرسد از ناحیۀ جبرائیل است، وحىای كه به پیامبران مىرسد از ناحیۀ جبرائیل است ولى این وحى واسطه است. آن شخصى كه این واسطه را اعمال مىكند همان نفس نبى است. وقتى شما دارید غذا میخورید این غذا براى اینكه به معدۀ شما برسد آن مسیرى را كه طى مىكند واسطه مىشود! شما بدون دهانتان نمىتوانید غذا را به معده ببرید، نمىتوانید معده را باز كنید و غذا را در آن جا بدهید! آیا مىتوانید؟! باید این غذا در دهان گذاشته بشود و دهان غذا را بلع كند، سپس مرى این غذا را پایین ببرد و به معده برساند. این حركت دهان و مرى مسبوق به اراده و فعلِ فاعل و نفسِ آكل است. آن نفسِ آكل تا غذا را برندارد و در دهان نگذارد آیا دهان مىتواند ببلعد؟! تا من این آب را برندارم و دست من حركت نكند آیا مىتوانم این آب را به معده برسانم؟! من تا دست نداشته باشم آیا مىتوانم آب را بردارم؟! من تا دهان نداشته باشم آیا مىتوانم آب را بلع كنم؟! من تا مرى نداشته باشم آیا مىتوانم آن آب را بلع كنم؟! من تا ناى نداشته باشم آیا مىتوانم آن هوا را استنشاق كنم و در ریهها وارد كنم؟! هیچكدام را نمىتوانم انجام دهم ولى آن ارادۀ ابتدائى كه سابق بر همۀ این حركات و اعضاء خارجى است، آن ارادۀ چه كسى است؟! ارادۀ آكل و شارب است؛ تا آن اراده نباشد نه دست كارى انجام مىدهد نه دهان و نه مرى و امثالذلک. آن اراده است كه این عمل را بهوجود مىآورد.
کیفیت استخدام جبرائیل برای آوردن وحی توسط نفس رسول الله
پس اینكه شما در كتب دیدید كه نفس رسول الله جبرائیل را مىآورد، درست است و مسئله همین است ولی اینهمه سروصدا درآمد و گفتند که اینطور نیست. مسئله همین است اما نفس رسول الله جبرائیل را براى تعیین آن اسماء علیم و قدیر و اینها استخدام مىكند همانطوریكه ما دست و دهان و مرى را براى این مسئلۀ اكل و شرب و تنفس استخدام مىكنیم. [فقط] فرق این است كه در این آلات و ادوات و اجزاء خارجى شعور و علمِ زائد بر ذات وجود ندارد ولكن در جبرائیل و ملائكۀ مقرّب خود آنها داراى علم و شعور و ادراك هم هستند. این فرق است. نهاینكه آنها مثل چوب و آهن باشند، نه چوب و آهن نیستند بلکه آنها ادراك و شعور و قدرت دارند و قدرت آنها هم قدرت كلى است، علم آنها هم علم كلى است، ولى آن چیزى كه باعث مىشود كه آنها بیایند و بتوانند در نفس پیامبر و رسول وارد بشوند همان ارادۀ خود رسول است كه اینها مىتوانند وارد شوند.
البته ارادۀ اینها هم ارادۀ دلبخواهى نیست که یك ساعت بخواهند و یك ساعت نخواهند؛ نهخیر اینطور نیست كه هروقت رسول الله بخواهد وحی بیاید و هروقت نخواهد نیاید! نه! ارادۀ آنها ارادۀ پروردگار است؛ وقتى كه خدا اراده مىكند اینها اراده مىكنند، وقتى كه اینها اراده مىكنند یعنى خدا اراده كرده است! كشكى و دلبخواهى هم نیست!
مسئله خیلى باریك است اما افراد در اینجا یكى را فهمیدند و دهتا را نفهمیدند و یكى را گرفتند و در دهتاى دیگر زائیدهاند و نتوانستند اینها را با همدیگر جمع كنند! یك عده گفتند که اصلاً رسول الله مثل چوب بىاختیار و بیاراده است و یك عده گفتند که هرچه هست خود رسول الله است و بقیه بیكارند؛ هردو غلط است و هردو خطا و اشتباه است. بعضىها هم گفتند که پیغمبر بلندگو هست و خدا هم که ...، آن هم غلط است. همۀ اینها غلط است. این نحوه و كیفیتى است كه من خدمتتان عرض كردم. این مطالب در همان بحثى كه داریم مىنویسیم مطرح میشود، البته نه بهنحو خیلى فنّى ولى بهنحو قابل استفادۀ عموم در آنجا مطرح میشود.
بنابراین این مسئلهاى كه خود ذات بتواند فىحدّنفسه در مرتبهاى باشد كه آن مرتبه در علم، علمِ محدود نباشد، این بین الأحدیة و الواحدیه مىشود! یعنى بین أحدیت و واحدیت آن مرتبۀ تجلّى ذات است؛ بدون محدودیت در تعیّن علم، بدون محدودیت در تعیّن قدرت و بدون محدودیت در تعیّن اسماء و صفات كلّى. مرتبۀ واحدیت مرتبۀ حَدِّیت است. وقتى رسول خدا از حَدِّیت مىگذرد چگونه اسماء در او تحدید مىشود؟! چطور تحدید مىشود؟! پس مسئله در اینجا فرق میکند.
تلمیذ: مقام ملائكه همان مقام واحدیت است؟
استاد: بله، مقام آنها مربوط به مقام واحدیت است.
معنای کلام مرحوم حداد «جایی هستیم که ملائکه و جبرائیل هم راه ندارند»
این بزرگان كه این مطالب را گفتند، از روى بخار معده كه نگفتند! وقتى شخصى مثل مرحوم حداد ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مىفرمایند: «جایى هستیم كه هزار جبرائیل نمىتواند بفهمد كه ما كجا هستیم»1 خب اینها این حرفها را كشكی و سرسری نمىگویند! مثل ما كه حرف نمىزنند! خب این همان حقیقتِ انسانى است كه در آن حقیقتِ انسانی، از ملائكه بالاتر است. حالا ما بگوییم که چرا ایشان این حرف را زده است، این كه مخصوص پیغمبر است؟! خب بله، پیغمبر هم هست، ائمه هم هستند، شیعیانِ ائمه كه به این مرتبه رسیدند هم هستند. وقتى امام هادى علیهالسّلام در آن روایت مىفرماید:
یا فَتحُ! کَما لا یوصَفُ الجَلیلُ جَلَّ جَلالُهُ وَ الرَّسولُ و الخَلیلُ و وُلدُ البَتولِ فَکذلِکَ لا یوصَفُ المُؤمِنُ المُسَلِّمُ لِأمرِنا.1
بندۀ مؤمن را كسى نمىتواند وصف كند مگر خدا! این یعنى چه؟! او دارد در آنجا احساس مىكند، او چه چیزى را احساس مىكند كه چنین حرفى را مىزند؟! چه مطلبى را دارد مىفهمد؟! علوم جزئى را كه مىداند، سایر مطالبى را كه به آنها رسیده مىداند، عوالمى كه طى كرده را مىداند، همۀ اینها را مىداند، خب مىگوید که همۀ اینها درست است، آمدیم، آمدیم، آمدیم تا اینجا و از اینجا به بعد دیگر كسى نمىتواند بیاید! این یعنى چه؟! یعنى بالاتر است دیگر! یعنى به مقام اطلاقى رسیده است و شكى در آن نیست!
تلمیذ: چطور میشود که این مقام «نُقطَةُ الوَحدَةِ بَینَ قَوسَىِ الأحَدیَّةِ و الواحِدیَّة» که لاحد است میتواند لاقید باشد درعینحال طبق آیۀ قرآن مقام کثرت هست؛ ﴿لِنُرِيَهُۥ مِنۡ ءَايَٰتِنَآ﴾2 و ﴿فَكَانَ قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ﴾.
استاد: این ﴿لِنُرِيَهُۥ مِنۡ ءَايَٰتِنَآ﴾ چیست؟! آیات، آیات غیر متعیّن است. آیات كه حتماً نباید آیات جزئى باشد.
تلمیذ: تعیّن کلی کثرت میشود؟
استاد: خود اسماء كلی؛ در خود اسماء كلى تعیّن نیست.
تلمیذ: خود مقام واحدیت مگر همان أسماء كلى نیست؟!
استاد: نه آن نزول اسماء کلیه است. همانطور که عرض كردم اسماء كلی، قبل از واحدیت بوده است؛ واحدیت مقام ارادۀ تجزیه و تقسیم است. در مقام واحدیت است كه جبرائیل مىشود جبرائیل، عزرائیل مىشود عزرائیل؛ درعینحال كه هركدام از اینها ملك مقرب و کلی هستند اما درعینحال محدَّد هستند. کلی یعنى سِعى؛ اطلاقى نه، بلکه سِعی.
اللهم صل علی محمد و آل محمد