پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مفهوم «فناء ذاتی» و نسبت آن با «عین ثابت» در حکمت و عرفان میپردازند. بحث با نقد دیدگاههای رایج درباره ماهیت و فناء آغاز شده و با استناد به آیات قرآن، بهویژه آیه تجلی بر کوه، نشان داده میشود که فناء به معنای نابودی هویت خارجی نیست، بلکه به معنای انکشاف حقیقت ولایی و برداشته شدن حدود ماهوی است. در ادامه، با استفاده از مثالهای ملموس، چگونگی فناء در فعل و صفت تبیین میگردد تا روشن شود که چگونه موجودات در عین دارا بودن هویت و فعل مستقل، در اراده و مشیت الهی فانی هستند. این جلسه با تأکید بر اینکه فلسفه راهی برای پردهبرداری از حقایق عرفانی است، به این نتیجه میرسد که فناء نه یک امر اعتباری، بلکه یک حقیقت شهودی است که در تمام مراتب وجود جاری است.
درس هفتصد و چهل و نهم
بیان آخوند از حقیقت مثل
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
یک مقدارى مىخوانیم اما چند نکته بود که مىخواستم خدمت رفقا بگویم حالا إنشاءالله دیگر این را براى جلسۀ آینده مىگذاریم البته اینجا تتمۀ همان مطالب قبل است تا به «تأویل بعض»1 مىرسد. تا اینجا مطلب جدیدى نیست حالا مقدارى بهعنوان مقدمه براى بحث جلسۀ آینده عرض کنم، در مسئلۀ افلاطون و مُثل افلاطونى آنطورى که کلام مرحوم آخوند در توضیح این مسئله بود به این قضیه مىشود مطلب را مستند کرد که تمام حقایق کلیه که اینها جنبۀ علّى نسبت به انواع موجودۀ در خارج دارند، این حقایق کلیه هرکدام یک صورتى هستند از ظهور پروردگار که به مصادیق مختلفه درمىآیند و قرار مىگیرند.
و این صورت همان صورتى است که آن نوع خاص از آن صورت نشئت مىگیرد و در واقع مىتوانیم بگوییم که آن عین ثابتى را که مورد بحث و اختلاف هست، نسبت به بقاء و عدم بقائش و بزرگان در این زمینه در کتب خودشان بحث کردهاند در کیفیت فناء ذاتى که بعضى قائل به بقاء آن عین ثابت بودند و درنتیجه دیگر نمىتوانستند فناء ذاتى را اثبات کنند، چون با وجود عین ثابت که عبارت از حدود ماهوی یک موجود است دیگر فناء ذاتى که ازدست دادن حدود ماهوى است معنا ندارد. بنابراین با احتفاظ بر عین ثابت، مسئلۀ فناء ذاتى بهطورکلی از مباحث حکمت الهیه و عرفان نظرى منتفى مىشود و اگر قائل به انتفاء عین ثابت در فناء ذاتى بشویم این مسئله موجب مسائل و تبعات دیگرى خواهد شد که آنها هم جاى صحبت دارد مثلاً ازبین رفتن و امحاء یک حقیقت و هویت خارجى و احیاء و خلق یا ابداع خلق جدید؛ زیرا فناء آن عین و بقاء عین دیگر، اقتضاء تجدید عین ثابت دیگرى را مىکند. اینهم اشکالى است که نسبت به آن مسئله از این نقطهنظر وارد مىشد.
این قضیۀ عین ثابت بهعنوان یک واقعیتى که آن واقعیت ـ همانطورىکه عرض کردیم ـ در عین وجود خود، حیثیت فناء ذاتى را دربر دارد و این حیثیت فناء ذاتى مانند حیثیت فناء ذاتى همۀ موجودات است و فقط اختصاص به انسان ندارد و بر این مسئله هم ادلۀ شهودى و قلبىِ این مطلب و هم روایات و آیات قرآن در این قضیه و هم آن حجج حِکَمیه نسبت به این مسئله بهخوبى مىتوانند از عهده بربیایند که همۀ اشیاء در عین ثبوت و تحقق خودشان و همان هویت خارجى خودشان، در همان لحظه و در همان وقت اینها متحقق به فناء ذاتى هستند! اگر قائل بشویم بر اینکه در مسئلۀ عین ثابت اشکال هست و ما در اینجا فناء فعل و فناء صفت را جایز بشماریم این اشکال در خود آنجا هم خواهد آمد، زیرا در مسئلۀ فناءِ فعل یا فناء صفت ـ این مسئله خیلى جاى تأمل دارد! ـ در اینجا اثبات موجودیت براى یک ظهور و براى یک مَظهر شده است! و در عین اثبات موجودیت براى آن فعل، درعینحال، آن ماهیت آن فعل خارجى از آن حدود و قیودى که براى آن فعل تشکیل شده است برداشته مىشود و صرف هویت خارجى باقى مىماند، هویت خارجى قابل ازبین رفتن نیست!
معنای تجلی در آیۀ شریفۀ ﴿فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُۥ لِلجَبَلِ جَعَلَهُۥ دَكّا﴾
افرادى که قائل به فناء ذاتى هستند، نفس آن هویت خارجى را که مضمحل و معدوم و منتفى نمىدانند، آن شخصى که داراى خصوصیت و اتّصاف به فناء ذاتى است اینطور نیست که بهمحض اینکه به فناء رسید دیگر شما او را نبینید! تابهحال در مقابل شما نشسته بود ولى همینکه الآن تجلى به او شد؛ ﴿فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُۥ لِلۡجَبَلِ جَعَلَهُۥ دَكّٗا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقٗا﴾1 وقتى که این تجلى مىشود، اینطور نیست که ازبین برود و شما دیگر چیزى را نبینید! معنای ﴿جَعَلَهُۥ دَكّٗا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقٗا﴾ این نیست که آن کوه یکمرتبه تکهتکه شد و هر سنگش به یک جا رفت! این تجلى به معناى انکشاف حقیقت ولایى آن مشیت پروردگار بر همۀ موجودات است، بهنحوىکه حقیقت ﴿وَعَنَتِ ٱلۡوُجُوهُ لِلۡحَيِّ ٱلۡقَيُّومِ وَقَدۡ خَابَ مَنۡ حَمَلَ ظُلۡمٗا﴾2 در اینجا تجلى براى جبل روشن مىشود اینطور نیست که جبل تکهتکه بشود فرض کنید کوه دماوند که الآن در اینجا به این عظمت هست وقتى که تجلى بشود، تمام سنگها همه پراکنده بشوند و شما یک زمین مسطح ببینید. اینطور نیست! شما الآن آن عظمتى که براى کوهِ دماوند قائل هستید، وقتى که تجلى به آن کوه مىشود یعنى تجلى به قلب شما شده است! وقتى آن تجلى بشود، خواهید دید که آن کوه معدوم است و غیر از آن نمایى که براى شما تابهحال در ذهن و در قلبتان تصویر داشتید، هیچ هویت خارجى نداشته [است] لذا در همان وقت تجلى هم شما مىتوانید از کوه دماوند بالا بروید و در حین بالا رفتن از کوه دماوند این تجلى بشود و این حقیقت براى شما جلوه پیدا بکند.
تذکر نکتهاى بسیار مهم در مسئلۀ تبدل آسمان و زمین در بحث معاد
این نکتهاى بسیار مهم در مسئلۀ تبدل آسمان و زمین است که در بحث معاد صحبتش شده که چطور این ارض غیر الارض خواهد شد و سماوات تمام اینها به شکل دیگرى درخواهد آمد و زمین و زمان صورت دیگرى پیدا خواهد کرد! اینها همه به حقیقت علمیۀ خود انسان برمىگردد! درست شد؟! پس شخصى که فانى هست، اینطور نیست که تا وقتى که شما دارید با او صحبت مىکنید و هنوز در عالم کثرت هست، این عین ثابتش باقى است و روح و نفسش باقى است و دارد با شما تکلم مىکند و همینکه یک پله از این حقیقت کثرتى و این واقعیت خارجى کثرتى پا بالاتر نهاد و به سوى فناء ذاتى تبدل پیدا کرد، شما دیگر در مقابل خود کسى را نمىبینید که با او صحبت کنید، این غلط است! رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در عین فناء ذاتى وجود خارجى داشت، راه مىرفت، صحبت مىکرد، غذا مىخورد، مىخوابید، بلند مىشد، نماز مىخواند و سایر برنامهها و کارهاى خودش را انجام مىداد.
برگشت مسئلۀ فناء ذاتى به ادراک شهودى
بنابراین این مسئلۀ فناء ذاتى هنوز آنطور که بایدوشاید مورد توجه قرار نگرفته [است] و اصلاً خیلىها تصورشان یک تصور دیگرى است. آنهایی که اطلاعى از فلسفه و عرفان ندارند هیچ نمىفهمند مثل اینهایى که یک صفحه فلسفه و عرفان نخواندهاند و همه را کافر و مرتدّ و اینها قرار مىدهند. آقا برو بخوان و بعد بیا! آنقدر حرف زیادى نزن! ما به آنها کارى نداریم. اما آنهایى که واقعاً اهل [فلسفه] هستند آنها هم در مسئلۀ فناء ذاتى قضیه برایشان آسان نیست، مسئله یک مسئلهاى است که به ادراک شهودى برمىگردد یعنى هرچه ما این مطالب را بخوانیم و بحث کنیم باز تا وقتى که حقیقت مسئله ملموس نشود [قابل ادراک نیست] خود بنده هم عرض مىکنم به همین کیفیت [هستم] منتها حُسن قضیه در این است که بنده از آثار و خصوصیات و تجربیاتى که با این بزرگان داشتم مىتوانم بگویم که این قضیه برای بنده تا حدودى به این کیفیت قابل تصویر است ولى نهاینکه به این نحوه و به این راحتى باشد.
علم فلسفه موجب پردهبردارى و انکشاف حقایق خارجى
در جاى دیگر هم همانطورىکه بنده عرض کردم هیچ مسئلۀ قابلِ اثبات عرفان نظرى نیست الاّ اینکه در فلسفه مىتوان براى او دلیل پیدا کرد و اینکه مىگویند: فلسفه نمىتواند راه به مسائل عرفان ببرد به نظر بنده قابل قبول نیست! فلسفه حقیقت و واقعیتى جز پردهبردارى و انکشاف حقایق خارجى ندارد و آن حقیقت خارجى قابل تغییر و تبدل نیست که در یک مرتبه بتوان با مبانى عرفان نظرى و شهود آن را به اثبات رساند و در همان مرتبۀ دیگر با مسائل و مبانى عقلانى نتوان آن را به منصۀ ظهور رساند. نه، اگر از واقعیت خارجى بدون جهتِ اعتبار صحبت مىشود، فلسفه در آنجا راه دارد و اگر مبحث، مبحثِ اعتبار است که اصلاً نه عرفان و نه مبانى حکمت در آنجا نمىتوانند اظهارنظری کنند و بحث به عالم اعتبارات مىرود.
صحبت در اینجا این است: کسى که قائل به فناء هست باید فناء در همۀ مراتب را قائل باشد؛ فناء در فعل و فناء در صفت و فناء در اسم که همان جنبۀ ذات آن قضیه است یااینکه حالا ما به یک عبارت فناء در اسم را باز از فناء در ذات برایش یک افتراقى قائل بشویم. این خیلى چیز نیست و قلیل الجدویٰ در این مسئله است.
علیٰکلِّحال در قضیۀ فناء در فعل یا فناء در اسم که قابل قبول براى همۀ اعاظم و بزرگان هست در آنجا مبحث هم به این کیفیت و اشکال قابل طرح است که اگر شما فعل را یک فعل معدوم مىدانید و بعد قائل به فناء هستید پس چیزى در اینجا فانى نشده که بخواهید دربارهاش بحث از فناء و عدم فناء بکنید.
فناء عبارت از برداشتن حدود و ماهیات
اگر براى شیء یک هویت خارجى قائل هستید که عبارت از فعل باشد، چگونه با وجود حفظ حدودِ آن هویت خارجى، قائل به فناء هستید؟!
فناء عبارت از برداشتن حدود و ماهیات است الآن فرض کنید جلوى شما یک چایى تلخ و داغ هست، از اینطرف هم یک حبّۀ قند در اینجا گذاشتهاید، چه موقع این حبّۀ قند فانى مىشود؟! الآن هم چایى براى خودش یک هویت دارد مىخواهید بخورید مىبینید لبتان را مىسوزاند، تلخ است و عادتى به چایى تلخ ندارید و باید شیرین کنید. از آنطرف قند در اینجا داراى یک هویت خارجى است، سفید است، مکعب است، داراى وزن است، دو گرم، سه گرم، چند گرم وزن این قند است و این استقلال دارد. این فناء وقتى براى این قند حاصل مىشود که این را شما بردارید و بعد در [داخل استکان چای] بیندازید، تازه در اینجا هم فناء اصلى نیست زیرا که حقیقت خود را به شکل دیگرى حفظ کرده و چایى شیرین شده است بحث فناء این است که حتى وقتى شما قند را در این استکان چایى بریزید شیرینى هم باقى نماند آنوقت این فناء واقعى تحقق پیدا کرده است حتى شما یک قطره آب را هم که به این چایى اضافه کنید باز در اینجا آن فناء انجام نشده چون این چایى بهاضافۀ قطرۀ آب شده است درحالیکه بحث ما در فناء این است که هیچ اثرى از آن شیء محدود در اینجا باقى نماند!
ماهیت؛ همان نفس الوجود
بنابراین اشکال در واقع به حال خودش باقى است. بنده در همان مباحث قبلى اشاره هم کردهام. در آن عینیت ماهیت با وجود ـ اگر درنظر رفقا باشد ـ چون بحث ما در مورد ماهیت، با تعریفى که سایر افراد مىکنند تفاوت داشت؛ سایر افراد ماهیت را امر عدمى و حقیقت را اختصاص به وجود مىدانند ولیکن عرض بنده این بود که ماهیت عین الوجود است، نهاینکه امر عدمى است! امر عدمى یعنى نیست، الآن بعضىها در اینجا نیستند، نمىتوانیم بگوییم که هستند و وجودشان نیست ولى ماهیتشان هست! ماهیت چیزى نیست که باشد یا نباشد. بعضىها نیستند و وقتى نیستند، نیستند دیگر، حالا صحبت از حضورشان در آنجا و اینجا دیگر معنا ندارد. شخص وقتى که آمد حالا هست و نیست دیگر معنا ندارد. ماهیت چه چیزی است که در عین اینکه آثارى را براى او اثبات مىکنید، درعینحال امر عدمى مىگویید! اینکه نمىشود کوسه و ریشپهن که دیگر در اینجا نداریم.
ماهیت همان نفس الوجود است منتها عرض ما این بود که در وجود چه پدیدهاى حاصل شده که آن وجود لا حدّى و لا رسمى و آن وجود اطلاقى که آن وجود مختص ذات پروردگار است و حیثیت اطلاقى و لا یتنهى بر او حاکم است آن وجود متبدّل به یک وجود محدود مىشود؟! فرض کنید وجود آب، وجود لیوان، این دم و دستگاهها، وجود بنده و شما و اینها همه یک وجودهاى محدودى است. از هرکدام هم یک خاصیتى برمىآید، این چه تشکّلى است؟! آیا خلق جدید است؟! یعنى یک وجود جدید خلق مىشود؟! این وجود جدید از کیسۀ خاله که نیامده! از همان وجود بحت و بسیط اطلاقى، این وجود در خارج هویت پیدا کرد! پس آن وجود هست، وجود اطلاقى هست، وجود بحت و بسیط هست، آن وجود بِالصِرافه هست، آن بَسیطُ الحَقیقَه هست متنها آن بَسیطُ الحَقیقَه و آن وجود بِالصِرافَه همینکه کُلُّ الأشیاء مىشود یکدفعه سروصدا بلند مىشود! اینجاست که یکمرتبه همه چیز تغییر پیدا مىکند؛ بَسیطُ الحَقیقَةِ کُلُّ الأشیاء، نه کُلُّ الأشیاء خارِجٌ عَنِ بَسیط الحَقیقَه. الأشیاءُ خارِجٌ عن بَسیط الحَقیقة یعنى وجود را از خانۀ عمهشان نیاوردهاند همان بسیط الحقیقه شد: کلّ الأشیاء این کلّ الأشیاء یک شیءٌ ذات پروردگار و یک شیءٌ اشیائى که ما داریم مىبینیم، نهاینکه ذات پروردگار جداى از آنها نه، بهعنوان شیئیت. لذا داریم: «شیءٌ لا کالأشیاء»1 عنوان شیء یعنى ما یُشاء و ما یُشار چیزى که خواست به آن تعلق مىگیرد، اراده و اشاره به او تعلق مىگیرد منتها در اینجا اشاره به یک امر خاص تعلق نمىگیرد چون در خود نفس اشاره هم آن حقیقت بسیط الحقیقه و بالصرافه در آنجا نهفته است. بنده عرض کردم در مسئلۀ ماهیت وجود هست، این وجود شکل پیدا مىکند مثلاً آب هست، این آب شکل پیدا مىکند و تبدیل به یخ مىشود نهاینکه یخ از خارج مىآید، نهاینکه این حدودِ یخ از خارج بر آب مىآید و ما این را برمىداریم با یک مهر در آب مىزنیم، این آب یخ مىشود، نه. این آب خودش یخ مىشود، خودش! از خارج چیزى به آن اضافه نمىشود بلکه خود این آب تبدیل به بخار مىشود، خود این آب تبدیل به برف مىشود، خود این آب تبدیل به مایع سیال مىشود، خود شیء؛ یعنى چیزى جداى از او نیست پس این ماهیت عبارت از نَفسُ الوجود است نَفسُ الوجود مُتِشَکِلٌ بِشِکلٍ خاص. پس چه شد؟! چیزى خارج نیست!
اگر ما این مسئلۀ تبدل وجود به موجود را دقت بکنیم اینجا به دردمان مىخورد و به دادمان مىرسد یعنى همان قضیه را ببینید ما قشنگ راحت جلو آوردیم؛ همان کیفیت تصور ماهیت و عینیت او با وجود. اگر ما در ذهن خودمان این کیفیت تصور را تحقق ببخشیم، آنوقت مسئلۀ فناء مثل آب خوردن حل مىشود و دیگر اینهمه بحثهاى علامه و علمین و مرحوم علامه و مرحوم والد ـ رضوان الله علیهما ـ خیلى سلیس خواهند شد و خیلى سریع الفهم و سریع الهضم مىشود!
حالا بحث از فناء ذاتى در چیز مىماند. اینها را که عرض کردم همه براى این است که ما مثل افلاطونى را با این تقریرى که بنده عرض مىکنم به این کیفیت مطلب را برسانیم والاّ کلام مرحوم میرداماد نسبت به این مسئله وافى هست با یک مختصر اختلافاتى که حالا عرض کردم و اگر با حسنظن بخواهیم به کلام ایشان نگاه کنیم، مىتوانیم از آن اختلافات صرفنظر کنیم.
عبارت بنده در اینجا این بود که وقتى آن وجود متبدل به یک موجود خارجى مىشود، چیزى اضافه نمىشود و هرچه هست در همان حقیقت وجود است و شکل پیدا مىکند. آن هنرى که الآن در یک خطاط هست، آن هنرِ خطاط در درون سینه و قریحۀ اوست. وقتى شما در کنار او مىنشینید هنوز چیزى روى میز نیست. ببینید! هنوز چیزى روى میز نیست، هنوز روى صفحه چیزى نوشته نشده است، در اینجا وقتى که خطاط قلم را به دست مىگیرد دو چیز تحقق پیدا مىکند؛ مطلب اول آن شکل و آن ترکیب و آن کیفیت نقوشى است که در سینه دارد یک خطاط وقتى که مىخواهد قلم به دست بگیرد و بنویسد، همینطورى على شیر خدایى که نمىآید کاغذ را بردارد اینطورى بنویسد! خطهایى که ما مىنویسیم اینها همه على شیر خدایى است! چیزهایى که ما مىکنیم، سندهایى که ما مىنویسیم، همه على شیر خدایى است و همینطور قلم را دست مىگیریم و وقتى که تا آخر نوشتیم حالا امضاء هم که کردیم نگاه مىکنیم چه نوشتهایم!
مىگفت: دیوانه اول حرف مىزند و بعدش فکر مىکند، عاقل اول فکر مىکند بعد حرف مىزند! ما اول حرف مىزنیم بعد مىبینیم حالا چه گفتیم! هیچ! حالا که زدیم همه چیز را دربوداغان کردیم میگوییم که حالا چه بود فلانى؟! چه گفتیم؟! ـ خودمان را مىگویم، یک وقت ذهن جاى خوب نرود! ـ اما آدم عاقل اول مىنشیند مىبیند این حرفى که مىخواهد بزند چیست و چه اثراتى دارد، چه تبعاتى دارد، چه مسائلى ممکن است بهوجود بیاورد، چه خرابىهایى ممکن است بهوجود بیاورد! یک وقت خرابىهاى خیلى بزرگى دارد آنوقت صدایش درنمىآید و نمىگوید اما دیوانه اینطور نیست و یک ساعت هم حرف مىزند حالا مىرود در خانه مىنشیند میگوید: حالا من چه گفتم؟! چه حرفى زدم؟! حالا این حرف من چه بود؟!
اما آن خطاط وقتى که مىخواهد خط بنویسد مثل دیوانهها حرف نمىزند آن چیزى که در دلش هست، آن چیزى که در قلبش هست، آن چیزى که در آن قریحهاش هست را مىآورد خارج مىکند! ببینید وجود تحقق پیدا نمىکند یعنى ظهور آن چیزى که در قلبش هست آن ظهور پیدا مىکند! شما وقتى که آن خط خطاط را دیدید، مىگویید: بهبه به! عجب خطاطى است! اینکه مىگویید: عجب خطاطى است، این چه ربطى به این دارد؟! آن نقاشى که مثل کمالالملک یک نقش مىکشد عین خودِ آن واقعیت خارجى و عین همان منظرۀ خارجى را میکشد، وقتى که مىکشد مىگویید: عجب نقاشی است! عجب قریحهاى دارد! این چه ربطى به این دارد؟! این همان حقیقتى است که در دل او، در قریحۀ او، در ذهن او و در مغز او همان قریحه وجود دارد، آن قریحه ظهور پیدا مىکند و چیزى در اینجا خلق نمىشود. هست، هست، ظهور پیدا کرد منتها شما چشم ندارید که آن قریحۀ در دل و ذهن را ببینید، مجبور هستید به کاغذ نگاه کنید. اگر یک شخصى چشم داشت دیگر نیاز به نگاه کردن به کاغذ نداشت! دیگر نیاز نداشت به اینکه نگاه کند این چه خطى در اینجا نوشته است بلکه نگاه به نفس او مىکرد و این خط را در نفس او مىدید، این خط را در مغز و سلیقه و ذهن او مشاهده مىکرد. چیزى در اینجا اضافه نشده و بهوجود نیامده است. پس در مسئلۀ اول ظهور بوده است. ظهور اضافه نکرده است کشف کرده است. وقتى که شما این خط را مىبینید... جایی رفته بودم یک خطى نوشته بود که برای آن مرحومِ ... خدا بیامرز بود.
شعر حضرت حافظ دربارۀ امام زمان علیهالسّلام
| بر آن نقاش قدرت آفرین باد | *** | که گرد مه کشد خط هلالى1 |
این شعر از اشعارى است که حضرت حافظ شیراز ـ رضواناللهعلیه ـ دربارۀ امام زمان علیهالسّلام سروده است.
| سلامُ اللَه ما کَرَّ اللیالی | *** | و جاوَبَتِ المثانی و المثالی |
| علیٰ وادی الأراک و من علیها | *** | و دارٍ باللویٰ فوقَ الرَّمال |
بعد مىآید تا مىگوید:
| بر آن نقاش قدرت آفرین باد | *** | که گرد مه کشد خط هلالى |
بله، در تتمهاش مىگوید:
| کجا یابم وصال چون تو شاهى | *** | من بدنامِ رندِ لاابالى2 |
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مىفرمودند: «این بر آن نقاش قدرت ...»، یعنى الآن از وجود امام زمان علیهالسّلام یک هلال باقى مانده است. امام زمان یک بدر کامل است ولى آن مقدارش که در عالم تجلى کرده فقط یک هلال [است]! شما هلال شب اول را مىبینید چقدر نازک است و تمام این برکات بهخاطر همان یک هلال است. حالا ببینید اگر این بدر بخواهد طلوع کند چه خواهد شد! آنوقت مىگویند: اینها سنّىاند! همین! هرچه از دهنشان بیرون مىآید هر چرتوپرتی میگویند.
آنوقت این خط را واقعاً من تماشا کردم و گفتم که این باید در نیمۀ شعبان آنجا آویخته بشود، یک بنده خدا بود میخواست نصب کند، خدا بیامرزدش!! اینکه الآن من تماشا مىکردم و عجب! عجب! عجب! میگفتم، این عجب! عجب! به آن مرکب که نمىگویم، به آن قلم و دوات هم که عجیب عجیب نمىگویم، این قلم نى است اگر راست مىگویى شما بنویس! شما بنویس! تا بهجاى «بر آن»، «بیران» بنویسى! یک چیز دیگر دربیاورى! مثل اینکه به کسى که بلد نیست چاقو بدهند و بگویند: برو عمل کن. بهجاى اینکه بیاید عمل مغز کند، بین پایین و بالا تفاوت نمىگذارد!
الآن خیلىها اینطور هستند دیگر! الآن خیلى کارهاى ما اینطور است! بهجاى اینکه با [عقل] خیلى کار کنیم خلاصه با مسائل دیگر سروکار داریم پس شما به این قلم بهبه نمىگویید، این قلم دست شما هم هست، این مرکب هست خب پس چرا من بلد نیستم؟! این نون را برمىدارم مىنویسم همۀ اول و آخر ... به دست یک بچه قلم با دوات بدهید بگویید: حالا بنویس، برمىدارد یک چیزى براى شما مىکشد خیلى هم کیف مىکند! مىگوید: بابا نگاه کن چه کشیدم! مىگویید: به! بارک الله! آفرین آفرین! از این کارها زیاد بکن!
بله، یک وقتى ما از این کارها مىکردیم! مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ یک کتابهایى داشتند یک وقتى من داشتم به کتاب منتهی الآمال ایشان نگاه مىکردم، گفتم که آقاجان شما که آنقدر کتابها را با دقت دارید، پس این خطخطیهای دور [کتاب] برای چیست؟! ایشان آن منتهی الآمال را در نجف داشتند. گفتند: اینها افاضات جنابعالى است! وقتى که بنده در نجف بودم تا بیرون مىرفتم و مىآمدم، مىدیدم شما دارى تقریر مىنویسى! بر این منتهی الآمال...
ولى خب حُسن سلیقه به خرج دادم و وارد مطلب نشدم! همان سفیدهاى دور را خط کشیدم! گفتم: آقاجان ببینید من همان موقع هم حواسم جمع بود! این تقریراتم با متن هیچگونه تداخل ندارد! بعد هم که حوصلهام سر مىرفت برمىداشتم پاره میکردم! لذا چند جای کتاب چسبى چسبى بود! گفتند: اینهم برای موقعى است که حوصلهات سر رفته بود، دیدى اینها خواندن ندارد، اینها را اینطورى کردى!
این مسئله است پس آنچه که شما به آن نگاه مىکنید به مرکب نمىگویید: بهبه! بااینکه مرکب در خارج نوشته شده است. به قلم نمىگویید، پس به چه چیزی مىگویید؟! نگاه مىکنید به دل خطاط، به دل نقاش، به قلبش و به نفسش که این چه قریحهاى داشت که الآن ظهور پیدا کرد! پس قریحه بود و این را کشف کرد. این مسئلۀ اول بود.
مسئلۀ دوم، وجود خارجى است همین خط است یعنى همین خطى که الآن وجود خارجى دارد، این وجود خارجى نبود. این قلم و دوات اینجا بوده فرض کنید شما دوات را از اینجا برداشتید خطاط روى این کاغذ مىنویسد این وجود خارجى [نداشت] و معدوم بود. دو امر در اینجا تحقق پیدا مىکند؛ یکى ظهور آنچه که در مافىالضمیر است که آمد کشف شد. دوم یک امر خارجى که نبود و معدوم بود اما الآن تحقق پیدا کرده است. اگر ما این را درنظر داشته باشیم این مسئله حل مىشود.
در فناء فعل و فناء اسم آن چیزى که در خارج انجام مىگیرد عمل است؛ نفس عمل است و اتصاف است؛ در خارج ضربى قرار مىگیرد، لطفى تحقق پیدا مىکند و ... آن چیزى که در خارج تحقق پیدا مىکند این فعلى است که مستند به فاعل است. آیا این فعل جزو معدومات است؟! پس چرا روی آن حساب باز مىکنید؟! آیا جزو موجودات است؟! در عین اینکه جزو موجودات است، شما نگاه مىکنید مىبینید فانى در آن فعل و اراده و مشیت خدا است. اینطور نیست که فانى نباشد.
معنای تسبیح در آیۀ ﴿وَإِن مِّن شَيءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمدِهِۦ﴾
﴿لَّهُۥ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾،1 ﴿قُلِ ٱللَهُمَّ مَٰلِكَ ٱلۡمُلۡكِ تُؤۡتِي ٱلۡمُلۡكَ مَن تَشَآءُ وَتَنزِعُ ٱلۡمُلۡكَ مِمَّن تَشَآءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَآءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَآءُ﴾؛2 هرچه هست از اوست. ﴿وَإِن مِّن شَيۡءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمۡدِهِۦ﴾؛3 این تسبیحى که همراه با حمد هست، یسبح مع حمده یا یسبح بِواسطةِ حمده این تسبیحى که الآن هست ﴿وَإِن مِّن شَيۡءٍ﴾ آیا فقط نسبت به مؤمنین است؟! نسبت به کفار نیست؟! مگر کفار شیء نیستند؟! آیا فقط نسبت به ذوى الأرواح است و جمادات نیست؟! مگر آنها شیء نیستند؟! [نسبت به] همۀ آنهاست. ﴿وَإِن مِّن شَيۡءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمۡدِهِۦ﴾ این تسبیح عبارت از تسبیح هویتى این فعل و هویتى این صفت و هویتى این ذات در عین تشکلش به شکل خاص و تعنونش بهعنوان خاص است! حالا یا عنوان کفر یا عنوان ایمان یا عنوان جماد یا عنوان نبات یا عنوان انسان و سایر موجوداتى که در اینجا هست. این فعلى که الآن در اینجا تحقق پیدا مىکند، بنابراین ما مىبینیم در عین تحققش حقیقت فناء آن در فعل پروردگار در آنجا ثابت است و در آنجا این مسئله هست.
البته در آیات قرآن هم بر این مسئله تصریحاتى شده است مانند قضایایى که مربوط به کیفیت إماته و ازهاق روح است که یک بار به پروردگار نسبت داده مىشود و یک بار به ملکالموت نسبت داده مىشود و یک بار هم به ملائکه؛ ﴿ٱلَّذِينَ تَتَوَفَّىٰهُمُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ﴾.4 نمىگوید: ملکالموت؛ ﴿تَتَوَفَّىٰهُمُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ﴾ ملائکه جمع است و جمع دلالت بر عدد میکند ولى در آنجا داریم: ﴿قُلۡ يَتَوَفَّىٰكُم مَّلَكُ ٱلۡمَوۡتِ ٱلَّذِي وُكِّلَ بِكُمۡ﴾5 ملکالموت یکى است و در آنجا حیثیت جنسى نیست عدد واحد است و در اینجا ملکالموت یکى است. در آنجا داریم: ﴿ٱللَهُ يَتَوَفَّى ٱلۡأَنفُسَ﴾6 خدا توفى مىکند و مىگیرد. توفى یعنى گرفتن، کاملاً گرفتن، اخذ کردن. خدا این نفوس را مىگیرد. اگر خدا مىگیرد ملکالموت اینجا چهکاره است؟! اگر ملکالموت مىگیرد ملائکه چهکاره هستند؟!
پس یک فعل به سه هویت خارجى نسبت داده مىشود؛ هویت اول ذات پروردگار و هویت دوم ملکالموت و هویت سوم ملائکۀ متعدده در اینجا هست. این همان مسئلۀ فناء فعل است فعلى که ملائکه انجام مىدهند، فعل آنها فعل اماته است ـ حالا آن احیاء و رزق و اینها مطلب دیگری است ـ خود نفس فعل فناء فعل دارد در فعل ملکالموت، همۀ افعال این ملائکه فانى است چون نمىشود دو حیثیت خارجى و دو هویت خارجى بر یک شیء تعلق بگیرد؛ یعنی هم از یک طرف خدا بیاید جانش را بگیرد و یک دفعه هم فردایش ملکالموت بیاید دو دفعه و پسفردا هم ملائکه بیایند جانش را بگیرند! یک دفعه که بیشتر جانش را نمىگیرند! یک دفعه که بیشتر نیست حالا این یک دفعه است چطورى است؟! بله، حالا دیگران باشند مىگویند: آن را حمل بر مجازات و عنایات و امثالذلک مىکنند.
آمر [چه چیزی] است؟ ﴿ٱللَهُ يَتَوَفَّى ٱلۡأَنفُسَ﴾! آمر نداریم بابا چون بىسوادى نمىفهمى مىگویى: آمر است! ﴿ٱللَهُ يَتَوَفَّى ٱلۡأَنفُسَ﴾... نیاز به این حرفها نداریم. خدا که با بقیه شوخى ندارد. اینکه مىگوییم: خدا مىگیرد این مربوط به خدا مىشود. این توفى ملائکه یعنى در تحت اراده و مشیت و ولایت ملکالموت است و آن افرادى که ملکالموت در اختیار دارد، فعلى را که آن ملک انجام مىدهد آن فعل در اراده و مشیت ملکالموت دارد انجام مىگیرد. الآن من زبانم دارد صحبت مىکند این زبانم که دارد صحبت مىکند با دستم یکى است یا دوتا است؟! دوتا است! فرض کنید دستم سه کیلو است، زبانم که اینطور نیست. بعضىها زبانشان هفت هشت کیلو هست اما زبان ما إنشاءالله چند سیر بیشتر نیست!
فرض کنید این زبان براى من عضو خاصى است. چشم، دارم نگاه مىکنم کارى که الآن دارم با چشمم انجام مىدهم با زبانم که انجام نمىدهم. با چشمم دارم شماها را نگاه مىکنم، با زبانم نگاه مىکنم؟! گوشم همین سخنم را دارد مىشنود صداى شما، اشکال شما را مىشنود، صدایى که از بیرون مىآید مىشنود. با زبانم که صدا را نمىشنوم با چشمم که نمىشنوم با گوشم [میشنوم].
دستم را دارم حرکت مىدهم. تمام اینها اعضاء مختلف است و هرکدام یک فعل خاص انجام مىدهند و ارتباط با بقیه ندارند. فعلى که اینها انجام مىدهند مستقل از ارادۀ من است یا فانی در ارادۀ من است؟! زبانى که دارد حرف مىزند براى خودش حرف مىزند؟! البته بعضىها هستند که یک ساعت حرف میزنند که بدون اختیار و اراده است و اصلاً نمىفهمند خودشان هم چه مىگویند! بعد مىروند مىگویند: ببینیم ما چه گفتیم! آنها بحثشان جدا است.
نه، آن زبانى که من الآن دارم صحبت مىکنم و این مطالب را دارم توسط زبانم القاء مىکنم پس این زبان استقلال از خودش دارد یا ندارد؟! ندارد. اگر داشت چرا باید به این ریتم و کیفیت خاص اداء کند، مىآمد یک چیز دیگر مىگفت؛ على شیر خدا مىگفت، حسین کرد شبسترى مىگفت و چیزهاى دیگر مىگفت! پس این که الآن دارد مىگوید، استقلال ندارد و این در بیانى که دارد مىکند در تحت ارادۀ من است. چشم دارد مىبیند، آیا از خودش استقلال دارد یا نه؟! اگر استقلال داشت بهجاى اینکه به شما نگاه کند مىرفت به بیرون نگاه مىکرد، به طاق نگاه مىکرد. این چشم که دارد به شما نگاه مىکند، اینطرف مىگردد، آنطرف مىگردد، پس معلوم است در تحت ارادۀ یک مرید است در تحت تسخیر یک مسخر است و تسخیر فاعلى در اینجا چشم را به چپ و راست و هرجایى که بخواهد قرار میدهد. همینطور گوش و سایر اعضاء.
فناء فعلى ملائکه، در عین انجام فعل
پس تمام اینها در عین انجام فعل، فناء فعلى دارند یعنى فعلى که دارد در اینجا سر مىزند در آن ارادۀ مرید در ذات انسان. درست شد؟! خیال مىکنم که راحتتر از این مثال دیگر نشود مثالى براى این پیدا کرد که تمام این فعل زبان، فعل رؤیت، فعل سمع و فعل حرکت ید، تمام اینها فناء فعلى دارند در عین ظهور خارجى در آن اراده و ولایت مرید.
ملکالموت هم همین است؛ ملکالموت که دارد این عمل را انجام مىدهد که ازهاق روح و إماته است این نزع روح توسط ملائکه انجام مىشود منتها آن ملائکه از نقطهنظر اراده و آن فعلى که انجام مىدهند مستند به آن ملکالموت مىشوند، آن ملکالموت است که دارد إعمال ارادۀ ازهاق روح توسط آن ملک از فلان شخص مىکند. آن ملکالموت دارد اعمال ارادۀ اماته مىکند از آن طرف که در دریا إنشاءالله خفه مىشود! آن ملکالموت دارد ارادۀ اماته مىکند از آن کسی که هیچوقت خیال مىکند نمىمیرد و آخر مىمیرد! ما همه همین هستیم! خیال مىکنیم تا قیامت هستیم! اگر این فکر را نمىکردیم این کارها را نمىکردیم. ما همه که اینجا نشستهایم خیال مىکنیم عمر نوح داریم! نه بابا! فردا مىمیریم، پسفردا مىمیریم، آجر به سرمان مىخورد مىمیریم، سکته مىکنیم مىمیریم، سرمان تومور درمىآورد مىمیریم، انواع مختلفى هست! آنهایى که خیال مىکنند هیچوقت نمىمیرند؛ ﴿أَيۡنَمَا تَكُونُواْ يُدۡرِككُّمُ ٱلۡمَوۡتُ وَلَوۡ كُنتُمۡ فِي بُرُوجٖ مُّشَيَّدَةٖ﴾،1 اینطرف و آنطرف فلان و این حرفها... آقاجان از دست ملکالموت که نمىتوانى فرار کنى؟! مىتوانى؟! حالا مدام بردار اینطرفت را این بذار، آنطرفت را این بگذار، جلو و عقبت را چیزهای دیگر ببند و آویزان کن، چه کسی را مىتوانى نگه دارى؟! یک ثانیه! آنقدر ارزش دارد که بیاید ...
ما نگاه به امیرالمؤمنین علیهالسّلام مىکنیم، مىخواهد از داخل منزل به مسجد بیاید، خودش هم جلو جلو دارد میگوید که امشب شب شهادت من است، امشب شب ضربت خوردن من است، امام حسن و امام حسین علیهماالسّلام مىگویند: با شما به مسجد بیاییم؟! مىگوید: نه، براى چه مىخواهید بیایید؟!2
مگر اینها امام ما نبودند؟! مگر اینها امامان ما نبودند؟! خودش مىرود قاتلش را بیدار مىکند؛ بلند شو نماز بخوان دارد نمازت قضاء مىشود! بلند شو که مىدانم چه در دل و چه در سرت هست که اگر اقدام کنى آسمانها چه مىشوند و زمین چه خواهند شد و عالم دگرگون خواهند شد.3 همۀ آثار و علائم حکایت از این مىکند که یک واقعهاى امشب در شرف تکوّن است. بلند مىشود راحت مىآید بالاى مأذنه مىرود اذان مىدهد، مىرود نماز مىخواند، نافلۀ فجر را مىخواند و همان مسئله که باید اتفاق بیفتد، اتفاق میافتد. حالا ما چهکار مىکنیم؟! قضیه چه [چیزی] است؟! اینها همهاش بهخاطر این است که ما از قضیه و مسئله پرت هستیم و ما خدا را باور نداریم! ما جنود خدا را باور نداریم! جنود خودمان را باور داریم! جنود خدا و ولایت خدا را باور نداریم ! عالم علل و اسباب را باور نداریم اگر باور داشته باشیم اینطور نمیکنیم. بله، تا یک حدودى از باب تکلیف [رعایت میکنیم] گفتهاند: غذا که مىخورى تا همینقدر که سم نباشد کافی است دیگر! حالا بروى نگاه بکنى و چند دست بگردند به این بدهى بخورد که نمیرد، به این بخورد نمیرد، بعد از پانزده نفر آنوقت من بخورم! به قول یکى مىگفت: دنیا ارزش ندارد، اینقدر بخواهى خلاصه ...
آنقدر که ما بخواهیم فکر و ذهن خودمان را صرف این مسائل کنیم، یکمقدار صرف آن بالابالاها مىکردیم خیلى جلو و راحت بودیم. خیلىها! واقعاً این بشر به کجا مىرسد!
| باتوا عَلی قُلَل الأجبال تَحرسُهُم | *** | غُلبُ الرِّجال فَلَم تَنفَعهُم القُلَل1 |
ببینیم ائمۀ ما چه گفتهاند! رجال آن بالاى کوهها رفتند و... حالا بعضىها بالاى کوهها مىروند، بعضیها انتهای زمین مىروند، هردوی آن یکى است! آن انتهای زمین با نود متر و شصت متر گودى، با آن بالاى کوه یکى است. آن بالاست و آن زیر است. تازه آن بالا بهتر است! هوایش بهتر است! خیال کردهاند مىتوانند از چنگال ملائکۀ ما فرار کنند. همین ملائکه که استقلال ندارند و اینها فعلشان فانى در فعل ماست. مگر ما مىتوانیم از دست خدا فرار کنیم؟! مگر مىتوانیم ازدست قدرت خدا فرار کنیم؟! بهجاى پرداختن به اعتبارات و به این ظواهر فریبنده و دورکنندۀ از حقیقت و واقعیت، یک مقدار تکان مىخوردیم خیلى چیزها گیرمان مىآمد که در اینجاها گیر نمىآید.
ابراهیم ادهم بعد از پدرش به پادشاهى رسید ـ پدرش ادهم شاه بود ـ اما او یک پسرى بود که یک چیزش مىشد و همچنین یک مقدار خلاصه به عبادت و فلان و اینها پرداخته بود! یک شب همینکه برای عبادت بلند مىشود مىبیند یک پیرمردى در قصرش هست. حالا در همۀ قصرش پاسبان گذاشتهاند، پاسدار گذاشتهاند! ـ آن موقع پاسدار نبود!! پاسبان بود ـ نیروى انتظامى بود؟! خلاصه از اینها گذاشتند که کسی نیاید. بالأخره پادشاه است، حفظ جان واجب است و مىآیند قصد سوء مىکنند و چه مىکنند و... لابد او هم تکلیف شرعى احساس کرده بود! یکدفعه دید با اینهمه نگهبان یک پیرمردى مىآید، مىگوید که آمدى در اینجا چه کنى؟! گفت که یک چیزى گم کردهام آمدم اینجا پیدا کنم!
گفت: در قصر پادشاه که گم کردهات را پیدا نمىکنى عمو!
گفت: آن چیزى را هم که تو دنبالش هستى اینجا پیدا نمىکنى!
این را گفت و یکدفعه از جلویش غیب شد. دیگر از همانجا خلاصه راهش را عوض کرد و ابراهیم ادهم شد.1 آن چیزى که ما دنبالش هستیم با این چیزها پیدا نمىشود؛ تفنگ زیاد کن، توپ زیاد کن، هیچ فایدهای ندارد آقاجان! به والله قسم به ذات ذوالجلال قسم در تقدیر خدا بهاندازۀ سر سوزنى اینها دخالت ندارد! سر سوزنى! چرا؟! چون همۀ اینها مستقل نیستند! اگر مستقل بودند مىشد رویشان حساب کرد ولی مستقل نیستند!
یک روز در پیش متوکل خلیفۀ عباسى صحبت از شمشیر شد و این شمشیرش را آورد نشان داد که آنقدر قیمت دارد و خلاصه هر کسى از فرماندهان شمشیرش را آورد و... یکى گفت: من یک شمشیر در هند دیدهام، آن شمشیر را به سنگ بزنى نصف مىکند. گفتند: عجب! عجب! جدى اینطور است؟! گفتند: بله، یکى آنجا هست.
فرستاد و گفت که بروید و آن شمشیر را بخرید و بیاورید! متوکل گفت! متوکل که مثل ما او هم برجوبارو درست مىکرد! اصلاً در سامرا یک معسکر داشت، برجوبارو، برو و بیا داشت! مرا نگه دارند! حفظ کنند! خلیفۀ اسلام است! تکلیف شرعى هم است و خلیفۀ اسلام باید بماند دیگر! متوکل اگر بمیرد، آسمان به زمین میآید! اصلاً همۀ دستگاههای خدا ازبین میرود! باید بماند! برای نگهداری هر تار مویش باید میلیاردها خرج بشود! متوکل خلیفۀ عباسى است! خیلى خب، فرستادند و به هند رفتند و آن شمشیر را پیدا کردند و آن شخص هم نمىفروخت و ...
خلاصه آن را آوردند و گفتند که حالا این شمشیر چه باید بشود؟! همه نشستند شور کردند و گفتند که این شمشیر را باید به دست غلام خاص متوکل بدهیم! او هم بالاى [سر] متوکل بایستد تا هر کسی بیاید با این شمشیر بزند و دو شقهاش کند! این بهترین راه استفاده از این شمشیر است! [باید] شخص خاص و این نوکر مخصوص که اینهمه به او اعتماد دارد شمشیر را نگه دارد و همینطورى بالاى سرش بایستد! حقوق به او بدهند و بالای سرش بایستد که کسى مىآید [او مواظب باشد]!
این شمشیر فرود نیامد، مگر بر سر خود متوکل! متوکل با همین شمشیر کشته شد! از چه مىخواهیم فرار کنیم؟! از چه کسی مىخواهیم فرار کنیم؟! از چه کسی؟! با دست خودمان مىرویم شمشیر را از هند تهیه مىکنیم و بهدست معتمدترین افراد خودمان مىدهیم و بعد توسط همان در سرمان [فرود میآید]! وقتى که پسرش آمد کودتا کرد و فتح بن خاقان و اینها را هم گرفت و تکهتکهشان کردند! آنقدر زدند که اصلاً اینها باهم قاطى شدند! یک وضعى شد!1
این شمشیر بر سر خود متوکل فرود آمد! درست شد؟! حالا دیگر بله! دیگر من یک چیزى را گفتم!
معناى فناء در فعل
علیٰکلِّحال این مسائل استقلالى و اینها را ما داریم استقلال تصور مىکنیم، در واقع استقلال نیست. ﴿تَتَوَفَّىٰهُمُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ﴾ یعنى فعلشان فعل ملکالموت میشود و فعل او هم فعل الله مىشود! پس ﴿ٱللَهُ يَتَوَفَّى ٱلۡأَنفُسَ حِينَ مَوۡتِهَا﴾! تمام شد! یک اراده بیشتر نیست و آن اراده، ارادۀ پروردگار است که در نفس ملکالموت مىآید، یکی است نهاینکه میآید دوتا مىشود. من مىخواهم و به او میگویم: بکن، نه، اینطورى نیست! من مىخواهم و مىشود! ﴿يَتَوَفَّىٰكُم مَّلَكُ ٱلۡمَوۡتِ﴾ یعنى همان اراده مىآید و در آنجا قرار مىگیرد. همان نفس اراده مىآید و در آن مسیر واقع مىشود. این معنا معناى فناء در فعل مىشود!
معنای فناء در صفت
همین مسئله را شما در فناء صفت انجام بدهید؛ فناء در صفت هم تمام اوصاف همۀ اینها در عین ظهورشان فانى مىشوند.
همین مسئله را هم شما در مورد مسئلۀ فناء در صفت بگویید که در عین وجود صفت خارجى، در عین او مىشود فانى در صفت خدا. فناء در صفت هم معنایش همین است دیگر. پس چرا ما باید فقط سراغ فناء در ذات برویم؟! این بحث فناء در ذات فقط اختصاص به ذات ندارد. هم در فناء در صفت مىشود، هم در فناء در فعل مىشود و در آنجا مىرود. این قضیه را بعد شما در فناء در ذات هم حساب کنید پس در عین اینکه تمام اشیاء وجود خارجى دارند و از آنها فعل صادر مىشود و داراى صفت هستند و صفت و نعت آنها ظهور پیدا مىکند، در عین اینکه آنها در نفس فعلیتشان و در نفس نعتیت خودشان فانى در فعل و نعت خدا هستند ـ به مصداق همین آیه ـ همینطور ذات آنها هم همین قسم است؛ در عین اینکه آنها الآن داراى ذات هستند! پس اصلاً نیاز به عین ثابت و این مسائل نداریم که عین ثابت فرض کنیم و آن بخواهد ازبین برود و بخواهد باشد یا نباشد و آن عین ثابت در عین محدودیت خودش چگونه در آن لا حدّى مىتواند جا باز بکند، اصلاً نیاز به این بحثها نداریم! نفس خود ذات انسان که همان حقیقت ثابت او است، همین ذات انسان نفسش فانىِ در آن ذات و فانى در آن حقیقت وجودى بحت و بسیط پروردگار مىشود. مسئله به این کیفیت قابل براى تصور است!
پس فنائى نیست ـ همانطورىکه عرض کردم ـ جز انکشاف! ﴿فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُۥ لِلۡجَبَلِ جَعَلَهُۥ دَكّٗا﴾ این فناء است که آن حقیقت و هویت ذاتى خودش را با تجلى ازدست مىدهد. آنچه را که ازدست مىدهد نهاینکه ازدست نداده بلکه از اوّلش نداشته است! براى موسى ازدست مىدهد، براى آن افراد ازدست مىدهد منتها موسى داراى قدرت بوده و داراى این قوّت بوده و توانسته این را ادراک بکند، ولى آن افرادى که آنجا بودند غش کردند و افتادند و نمىدانم ﴿وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقٗا﴾ حالا او خیلى قوى بوده است. براى آن افرادى که داراى آن استعداد هستند و آن آمادگى را دارند این تجلى هست بدون اینکه آنها این حالات را پیدا بکنند!
امیرالمؤمنین علیهالسّلام در دوران عمر خودشان هم یک همچنین تجلیاتى داشتهاند. لذا وقتى شبها مناجات مىکردند داریم که ابودرداء آمد دید حضرت غش کردند و در نخلستان بود و خلاصه رفت به حضرت زهرا سلاماللهعلیها گفت! حضرت زهرا گفت: بابا این کار هر شب على است! این کار هر شبش است.1 ولى همین حالت را حضرت در اواخر عمر نداشتند! این برای چیست؟! این برای همان سعۀ وجودى است که این سعۀ وجودى وقتى واسطیت در ربط پیدا مىکند، از نقطهنظر فیزیکى هم مستعد براى تبدل آن جاذبهها و براى تجلیات ذاتیه مىشود ولى چون هنوز به مرتبۀ وساطت نرسیده، مىآید بهواسطۀ قدرت و بهواسطۀ حدّت و شدّتش، مىآید آن نفس را در اختیار مىگیرد و بهواسطۀ اختیار گرفتن تأثیر روى بدن مىگذارد و بدن را تحت تأثیر قرار مىدهد.
لذا حال امیرالمؤمنین در آن وقتى که تیر از پایش درآوردند و نفهمید پایینتر بود از آن وقتى که در نماز اگر کسى یک سوزن هم فرو مىکرد دردش مىآمد!
حالا ما خیال مىکنیم آن بالاتر است! على چه نمازى مىخواند! تیر از پایش در مىآوردند نمىفهمید! این برای اوایل راه بود! حالا آن اوایل بهحساب آنها! بهحساب ما که اصلاً به خواب هم ما این چیزها را نمىبینیم! حال امیرالمؤمنین در اواخر این نبود که تیر دربیاورند و نفهمد! نه، اتفاقاً خیلى هم دردش مىآمد! کاملاً هم احساس مىکرد!
در کربلا هم همینطور بودند ها! از اصحاب امام حسین علیهالسّلام کسانى بودند که «لا یَمَسّونَ ألَمَ الحَدیدِ»؛1 احساس نمىکردند تیر مىزدند، نمىفهمیدند اینها در همین حال فناء بودند ولى اصحاب دیگر و اطرافیان حضرت و خود حضرت که آنها جنبۀ بقاء داشتند درد را احساس مىکردند! احساس نکنند که هیچ! دیگر دیوار است! مثل آدم بىهوش را که شما چاقو به او فرو کنید!
آدمى که سِر کنید دیگر تأثیر ندارد و چیزى نمىفهمد اما اینها واقعاً احساس مىکردند و حتى ـ این را هم بگویم ـ احساس الم این افراد، از احساس الم افراد عادى بسیار بالاتر است! یعنى حتى در نقطۀ بروز و ظهورِ آن فعل و صفت در خارج، براى شخصى که بقاء پیدا کرده آن احساس از احساس افراد عادى بالاتر است! عاطفهاش بیشتر است! محبتش بیشتر است! تعلقات ممکن است حتی بیشتر باشد! آن احساس تعلقى که مىکند، یعنى در عین ارتباط با پروردگار یک همچنین مسئلهاى هست و احساس تألّمش احساس بیشترى است یعنى ما اگر یک مقدارى تحمل کنیم شاید تحملى که او مىکند ما نتوانیم تحمل کنیم. خلاصه بیشتر این قضیه برایش ظهور و اینها پیدا مىکند.
این عین ثابت به همین کیفیتى است که عرض شد یعنى این مُثُل افلاطونى. مسئله در اینجا این است یعنى یک حقیقتى که آن حقیقت، یک واقعیتى است که آن واقعیت در همۀ افراد و در همۀ مصادیق سارى است نهاینکه در یک نقطۀ خاص باشد و آن حقیقت در آن نقطۀ خاص بهعنوان نقطۀ أعلىٰ وجود داشته باشد و هیچ ارتباطى با پایین نداشته باشد. حالا اگر ابهامى هم بود باز إنشاءالله برای جلسۀ بعد بماند.
أللهم صلّ على محمد و آل محمّد