734

حقیقت مُثُل افلاطونی و جایگاه آن در معارف الهی

تبیین نسبت میان حقایق کلیه و اعیان خارجی در نظام هستی

14197
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مبانی فلسفی و عرفانی پیرامون نظریه «مُثُل افلاطونی» می‌پردازند. بحث با نقد دیدگاه‌های سطحی و مادی‌گرایانه در تحلیل حقایق هستی آغاز شده و با بررسی دیدگاه حکما و فلاسفه بزرگ، به این نتیجه می‌رسد که مُثُل، نه یک فرض ذهنی، بلکه حقایقی نوری و کلی هستند که واسطه اتصال عالم ماده به عالم ملکوت محسوب می‌شوند. استاد با تفکیک میان «قضاء کلی» و «قدر جزئی»، توضیح می‌دهند که چگونه حقایق واحده در مراتب بالاتر، در عالم اعیان به صورت موجودات متکثر با خصوصیات متفاوت ظهور می‌یابند. در ادامه، با اشاره به مقام «خلیفة‌اللهی» انسان، به این نکته کلیدی پرداخته می‌شود که حقیقت انسان، فراتر از تفاوت‌های ظاهری و مادی است. جلسه با تحلیل مراتب وجودی اصحاب سیدالشهدا علیه‌السلام و تفاوت درجات شهود و اتصال سرّی آنان به امام، به پایان می‌رسد که نشان‌دهنده تفاوت عمیق میان نگاه مادی و نگاه توحیدی به وقایع تاریخی است.

/21
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۳۴

1
  • درس هفتصد و سی و چهارم

  • کلام مرحوم سید میرداماد و تطبیق این مسئله با مُثُل افلاطونى‌ (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • همین‌طوری [مثل این ضبط] کارها، افکار، خیالات و خطورات ما هم همه ثبت می‌شوند، از اینها دقیق‌تر!

  • یک دفعه با مرحوم آقا خدمت مرحوم علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ رفته بودیم. خود من یک ضبط داشتم که قرار بود صداى ایشان را ضبط کنم. آن را این‌طرف گذاشتم و یکى دو نفر دیگر هم آنجا بودند، آنها هم ضبط داشتند یک ضبط هم آنها آن‌طرف گذاشتند. یک‌دفعه ایشان فرمودند:

  • ﴿إِذۡ يَتَلَقَّى ٱلۡمُتَلَقِّيَانِ عَنِ ٱلۡيَمِينِ وَعَنِ ٱلشِّمَالِ قَعِيدٞ * مَّا يَلۡفِظُ مِن قَوۡلٍ إِلَّا لَدَيۡهِ رَقِيبٌ عَتِيد﴾.1

  • به‌خاطر دوتا سیم و چهار مثقال پلاستیک، آدم چطورى مواظبت مى‌کند حرف خلافى نزند! به‌خاطر چهارتا سیم و سه چهارتا پلاستیک و اینها حرف خلاف نزند خودش را درست کند همین‌طور قشنگ، مرتب، منظم، این عبا را روى آن قبا بیندازد، با نزاکت و ... اما همین‌که این سیم و پلاستیک‌ها کنار مى‌رود دیگر هیچ ابایى ندارد که هرچه گفت و هر کاری کرد و هر مسئله‌اى رخ داد [اشکال ندارد] ضبط که نمى‌شود!

  • خیلى فرق مى‌کند خیلی فرق می‌کند بین کسى که در یک موقعیتى قرار دارد و حرف مى‌زند و کسی که در آن موقعیت نیست و دارد صحبت مى‌کند، خیلى تفاوت هست؛ کیفیت حرف زدن و کیفیت تخاطب، خیلى خیلى فرق مى‌کند.

  • فرق دیدگاه رجل الهی با بقیۀ افراد

  • در جنگ جمل ابن‌عباس در کنار امیرالمؤمنین علیه‌السّلام بود و جنگ مى‌خواست شروع بشود، یکی آمد یک مسئله راجع به نماز پرسید؛ در نماز اشتباهى کرده بود. گفت: نماز صبحم را که مى‌خواستم بخوانم این کار را کردم چه‌کار کنم؟ حضرت فرمودند که این کار را بکن مثلاً یا اشکال ندارد یا چه‌کار کن یا سجده سهو کن! ابن عباس گفت که حالا وقت سؤال کردن است؟!

  • ببینید چقدر ...! امیرالمؤمنین علیه‌السّلام رو به ابن عباس کردند و گفتند که پس چه موقع براى نماز سؤال کند؟!2

    1. . سوره ق (50) آیه 17 و 18.
      ترجمه: «[کافى است به یاد آرى این معنا را که] دو مامور ما در طرف راست و چپ او نشسته اعمال او را مى‌گیرند * هیچ سخنى در فضاى دهان نمى‌آورد مگر آنکه در همان‌جا مراقبى آماده است.»
    2. الخصال، ج 1، ص 2:
      «إنّ أعرابیًّا قامَ یومَ الجمل... فقال أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام: دعوه، فإنّ الّذى یریده الأعرابىّ هو الّذى نُریده من القوم؛ در روز جنگ جمل عرب بادیه نشینى برخاست و به امیرالمؤمنین گفت: تو مى‌گویى خدا واحد است، مردم به او هجوم آوردند و گفتند الآن وقت سؤال پرسیدن است؟! نمى‌بینى خاطر امیرالمؤمنین مشغول است؟ امیرالمؤمنین علیه‌السّلام فرمودند: رهایش کنید، آنچه اعرابى مى‌خواهد همان است که ما از این گروه مى‌خواهیم...»؛
      إرشاد القلوب، ج 2، ص 217: «کان علیه‌السّلام یومًا فى حرب صفین... فقال علیه‌السّلام: إنما نُقاتلهم على الصلاة؛ آن حضرت روزى در جنگ صفین مشغول جنگ بود و آتش نبرد زبانه مى‌کشید، در بین دو سپاه به خورشید نگاه مى‌کرد و منتظر وقت نماز ظهر بود، ابن‌عبّاس به حضرت عرض کرد: اى امیرالمؤمنین این چه کارى است؟ حضرت فرمودند: نگاه مى‌کنم که اگر زوال خورشید شده نماز بخوانیم. ابن‌عبّاس گفت: آیا الآن وقت نماز است درحالى‌که سخت مشغول جنگ هستیم؟! حضرت فرمودند: ما براى چه با اینها مى‌جنگیم؟! ما فقط براى نماز با اینها مى‌جنگیم». جهت اطّلاع بیشتر رجوع شود به امام شناسى، ج 12، ص 369.

جلسه ۷۳۴

2
  • شما همین دوتا جمله را در کنار هم قرار بدهید بعد بروید ماه‌ها روى آن فکر کنید. یک روز کم است! یک روز و یک هفته کم است، خیلی کم است!

  • یک دفعه مرحوم آقا داشتند راجع به «الصلوة خیرٌ مِن النوم»1 که این آقا از خودش درآورد صحبت مى‌کردند که دیدگاه یک رجل الهى با دیدگاه یک فرد سیاسى چه تفاوت و فرق‌هایى مى‌تواند داشته باشد.

  • ایشان فرمودند: دیدگاه رجل الهى؛ پیغمبر، رسول خدا، یک رجل الهی، بالاترینش! این [پیامبر] نماز که مى‌آورد و مى‌گوید: «حىّ على خیرِ العَمَل». در این «خیر العمل» همه چیز خوابیده است؛ خیرُ العمل مِن الصوم، خیرُ العمل مِن الحج، خیرُ العمل مِن الجهاد فى سبیل الله، جهاد غیر سبیل الله که خروج موضوعى دارد! خیرُ مِن العمل فی الإنفاق، خیرُ مِن العمل فی الصدقة، هر چیز که شما مى‌توانید به‌حساب بیاورید. نماز بالاترین است! شما این دیدگاه را بشکافید که چرا پیغمبر صلّی الله و علیه و آله و سلّم مى‌فرماید: نماز بالاترین است؟! [چرا نمى‌فرماید:] صوم، حج، جهاد! در جهاد خون ریخته مى‌شود! حلوا که در آنجا پخش نمى‌کنند، خون ریخته می‌شود! نمازی که در آن خون ریخته نمى‌شود آدم هم طورى نمى‌شود، نه طورى‌اش مى‌شود نه خونى ریخته مى‌شود نه اذیت و زحمتى برایش پیدا مى‌شود چرا باید نماز بهترین و بالاترین باشد؟! چرا باید خیر العمل باشد؟! این حرف را کسى نمى‌تواند بزند مگر آن کسى که واسطۀ فیض پروردگار و مجلیٰ و مجراى فیض باشد. او فقط مى‌فهمد که چرا نماز خیر العمل است که تمام حقیقت هستى انسان به ربط است و ربط هم در همین نماز حاصل مى‌شود. آن ربط نباشد جهاد کشک مى‌شود! روزه کشک می‌شود! انفاق کشک مى‌شود! همه کشک مى‌شوند! کشک در کشک در کشک، همه کشک مى‌شوند! آن ربط اگر نباشد همه کشک مى‌شود! آن ربط اگر باشد همه چیز صحیح مى‌شود، همه چیز درست مى‌شود.

    1. الإیضاح، فضل بن شاذان، ص 202؛ بحار الأنوار، ج 30، ص 357. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به امام شناسى، ج 3، ص 117.

جلسه ۷۳۴

3
  • این را بقیه نمى‌فهمند لذا مى‌گویند: «الصلوة خیرٌ مِن النوم» نمى‌فهمند دیگر! به‌جاى اینکه بخوابید حالا بلند شوید نماز بخوانید! خب اگر این‌طور هست چرا مى‌گویید: «الصلوةُ خیرٌ مِن النوم» بگو: الریاضةُ خیرٌ مِن النوم؛ ورزش بهتر از خواب هست! الیقظةُ خیرٌ مِن النوم، المشىُ خیرٌ مِن النوم؛ پیاده‌روى بهتر از خواب هست! چون دیدگاه، مقایسه با خواب مى‌شود. خواب درازکش هست صلاة ایستادن هست. تفاوت همین است! آن‌وقت آن شخصیت مى‌رود این‌ شخصیت مى‌آید جایش مى‌نشیند. اى دَدَم واى! آنکه در آن هوا و در آن فضا و در آن مرحله دارد سیر مى‌کند کنار مى‌رود و فوت مى‌کند و به رحمت خدا مى‌رود و به‌ جایش کسى مى‌آید که دیدگاهش این است، افق ادراکش این است فهمش این است! حالا چه خواهد شد؟! چه خواهد شد؟! بعد ایشان مى‌فرمودند: همین را شما مى‌توانید معیار قرار بدهید! همین را معیار قرار بدهید!

  • یک دفعه معاویه داشت امیرالمؤمنین را مدح مى‌کرد و مى‌گفت: خدا [ابوتراب را] رحمت کند ـ این مدح‌ها همه بعد از فوت است ها! ـ والاّ در زمان حیات از این مدح‌ها هیچ خبرى نیست. وقتى امیرالمؤمنین مى‌میرد و شهیدش مى‌کنند و مسئله تمام مى‌شود مدح و ثنا [شروع می‌شود] چون دیگر رقیب نیست! حالا مدح و ثنا هم بکند به‌پاى تواضعش مى‌گذارند! اما خودت اینهایى را که مى‌گویى آن موقعی که على در قید حیات هم بود مى‌گفتى؟! نمى‌گفتى! ـ گفت: خدا ابوتراب را رحمت کند، طلا و کاه در پیش او [یکی بود] و اگر یک کوه [از] طلا [و یک کوه از کاه] داشت طلا را زودتر از کاه انفاق مى‌کرد.1

  • مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در اینجا عبارت‌هاى جالبى مى‌فرمودند یعنى نکته‌هایى در این عبارت‌ها شکفته مى‌شد. ایشان مى‌فرمودند: چون دیدگاه خودش دیدگاه مادى است على علیه‌السّلام را هم دارد از دیدگاه مادى بررسى مى‌کند! چون فهمش فهم مادى است. او (معاویه) طلا را مسلّم بر کاه ترجیح مى‌دهد و نمى‌آید کاه را بگیرد و طلا را رها کند ولى آن‌قدر این بندۀ خدا نمى‌داند که براى على طلا و کاه یکى هست و تفاوتى نمى‌کند. طلا و کاه یکى است! نه‌اینکه طلا و کاه یکى است یعنى هردو به یک نظر، از نظر ارزش؛ [بلکه] او در یک افقى است که غیر از او هرچه مى‌خواهد باشد؛ طلا، سنگ، برلیان، هرچه از امور دنیا و اینها دیگر براى او تفاوتى نمى‌کند که حالا در معیار سنجش قرار بگیرد یا نگیرد. نه، هیچ تفاوتى نمى‌کند!

    1. . کشف الیقین، ص 475.

جلسه ۷۳۴

4
  • یک نفر در خودش إعمال روّیه مى‌کند و این را در خودش ایجاد مى‌کند و به‌وجود مى‌آورد که این مسئله به این کیفیت در آن باشد خب شاید موفق هم بشود. بعید نیست که موفق بشود ادامه بدهد و کارى بکند که طلا و کاه پیشش یکسان باشد، ولى این نفسش را به این بى‌ارزشى عادت داده است. خوب است نه‌اینکه بد است ولى راه خدا انسان را بالاتر از این مى‌برد؛ راه خدا انسان را به همان حقیقت و مبدأ مى‌برد. دیگر غیر از آن مبدأ همه چیز خودش خواهى‌‌نخواهى از ارزش مى‌افتد. نه‌اینکه این بخواهد خودش را در این مسئله به یک نگرشى وادارد.

  • مى‌فرمودند: این معاویه اگر على را مى‌شناخت مى‌گفت: براى على طلا و کاه فرقى نداشت و در یک ردیف بودند. این شخص دیدگاهش مادى است لذا مى‌گوید: این از آن بالاتر است. بله!

  • شناخت افراد از روی معیارهای مدح و ذمشان

  • اینها براى ما مى‌تواند معیار قرار بگیرد؛ معیارهاى سنجشِ افکار می‌تواند قرار بگیرد. آدم مى‌بیند که افراد وقتى که در صحبت‌هایشان مدح مى‌کنند یا مى‌خواهند تعریف کنند [مى‌گویند:] مثلاً نگاه کنید در فلان قضیه، جمعیت چقدر آمده است! این معیار مى‌شود؟! یااینکه نه، برایش تفاوتى نکند جمعیت چقدر آمده است! هیچ فرقى نکند! آن حرفى که باید بزند، بزند. [این شخص] چه کسی است؟! شما یک نفر را به من نشان بدهید بگویید که این [این‌طور هست.] بله! تبسم و خنده، همۀ ما از این چیزها داریم! تواضع تصنّعى! وقتى به یک جایی یک تکان می‌خورد یک دفعه شما مى‌بینید عجب آنچه که در دلش هست [بیرون] ریخت! آنچه که در نفسش هست [بیرون] مى‌ریزد. آنچه که تابه‌حال مخفى بود ـ نه‌اینکه نبود! بود ولى مخفى بود ـ پوشش‌ها آمده بود و آن را مخفى نگه داشته بود. حتّى دَم از خدا هم که مى‌زنیم به‌واسطۀ آن پوشش‌هاست. [می‌گوید:] خداوند ما را موفق کرده است! حتى به‌حسابِ [خدا می‌گذارد] خداوند این لطف را به ما کرده است! این‌هم دروغ است! خداىِ نفسِت‌ دارد مى‌گوید: خداوند به من کمک کرده است! نه خداى واقعى. اگر خداى واقعى باشد، آن وقتى که قضیه تکان مى‌خورد چرا آن خداى واقعى کنار مى‌رود و به جایش هزارتا فحش و بدوبیراه به این و آن مى‌رسد؟! خدا که همیشه خداست دیگر! خدا هم که التزام نداده همیشه مسائل به یک نحوه باشد، مى‌گوید: نه! مى‌خواهیم این طرفى‌اش کنیم! دست ماست! جنگ بدر است مسلمین را پیروز مى‌کنیم. جنگ اُحد است شکست مى‌دهیم. مسلمین در جنگ اُحد شکست خوردند. البته [اول] آنها فرار کردند و آخر قضیه برگشتند ولى خب بالأخره شکست بود. بر سر پیغمبر چه آمد و افراد و فلان! امیرالمؤمنین که اصلاً تمام تنش تکه‌تکه شده بود، آش و لاش! آن جنگ چه بود؟! ما همین هستیم دیگر! ما که خدا هستیم یا پیروز مى‌کنیم یا شکست مى‌دهیم. شما باید کار خودت را بکنی! به امید پیروزى رفته بودند. در جنگ جمل، پیروزى دادیم در جنگ نهروان به على علیه‌السّلام پیروزى دادیم و در جنگ صفین شکست دادیم! جنگ صفین به نفع چه کسى تمام شد؟! به نفع معاویه تمام شد دیگر! خدعۀ آن آقای کذایى و نیرنگ و فریبِ آدم‌های نفهم و قرآن‌ها را سرنیزه کردن و تمام شد و بعد هم حَکَمیت و هیچی دیگر، رفت پی ‌کارش! تمام هجده‌ ماه جنگ همه هوا رفت! اما براى امیرالمؤمنین هیچ فرق نمى‌کند. همین‌طورى نگاه مى‌کند! ببینید چیست؟! تماشا کنید! خدا را تماشا کنید! دُم شتر به زمین مى‌رسد ولى اگر برسد خیلى کیف دارد! دُم شتر به زمین مى‌رسد تا طرف بتواند یک ذرّه از حالات اینها را بفهمد، تازه بفهمد تااینکه خودش برسد، دُم شتر به زمین مى‌رسد. تازه برسد و فلان و ... اصلاً حالا دیگر چه بشود!

جلسه ۷۳۴

5
  • بله، وقتى که این‌طور مى‌شود آنچه بعدش گیر آدم مى‌آید خیلى شیرین است. حالا اینها را که امیرالمؤمنین نمى‌تواند روى منبر بگوید؛ به‌به! چه خوب شد! شماها آمدید و بساط را به‌هم زدید! همه چیز به‌هم مى‌ریزد؛ حکومت، خلافت، امر، نهى و همه چیز به‌هم می‌ریزد! آن را در دلش نگه مى‌دارد و فقط با چند نفرى که خلاصه باهم مِى‌ها را می‌زنند مى‌تواند سرّى را فاش کند یا سرّى را منتقل کند والاّ بقیۀ افراد نه! چرا این‌طورى کردى؟! چرا آن‌طور کردى؟! خطا کردى فلان کردى، این مسائل در جاى خودش هست!

  • همین قضیه را باید افرادى که متصدى مسائل اعتقادى مردم هستند درنظر بگیرند. خیلى قضایا، مسائل اعتقادى، مسئولیت‌ها ـ حالا نه مسئولیت‌هاى کلى ـ همین مسئولیت خانواده، مسئولیت یک فرد، مسئولیت جمع و افراد، حتى در همین حدود و اینها [رعایت کنند] تا چه برسد به اینکه بخواهند مسئولیت فتوایی به‌عهده بگیرند که واویلاست! بله، خدا به دادمان برسد!

  • ما در راه مى‌آمدیم به آقا گفتیم که فلان قضیه این‌طور بود. گفت: آقا این قرار بود دیشب انجام بشود. گفتم: عجب! اى داد بى داد! پس معلوم مى‌شود پیر شدیم! معلوم مى‌شود ما پیر شدیم و نیاز به یک مذکّر داریم.

  • شخصى مى‌گفت: یک برترى که جماعت نسوان بر مردها دارند این است که حافظه‌شان خیلى زیاد است! صد گیگابایت حافظه دارند! مثلاً شما پانزده سال پیش جایى براى ناهار خوردن رفته بودید و ما اصلاً رفتن به آنجا را فراموش کرده‌ایم، چه برسد به اینکه ناهار چه خوردیم ولى اینها علاوه بر غذا، مزه‌اش را هم به یاد دارند! حالا امروز غذا درست مى‌کند می‌گوید: ببین فلانى! آن غذایى که پانزده سال پیش خوردیم، آن خوشمزه‌تر است یا این؟

  • یک دفعه به ما یک هم‌چنین حرفى زده شد، گفتم: آقا من صبحانه که مى‌خورم یادم مى‌رود چه خورده‌ام، نان قندى بود یا نان و پنیر بود یا نمى‌دانم چه چیز بوده است. آن‌وقت تو مى‌خواهى بگویى: دو هفته پیش...! من چه مى‌دانم! آقا اینها پانزده سال و سى‌سال پیش هم یادشان هست! این چه مغزى است؟! این قضیه از عجائب است!

جلسه ۷۳۴

6
  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم‌

  • و قال شَیخُنا و سَیدُنا و مَن إلَیهِ سَنَدُنا فى العُلومِ أدامَ الله عُلوَّه و مَجدَه فى بَعضِ کتُبِه العَقلیة.1

  • همان‌طورى‌که درنظر رفقا هست مسئلۀ مُثل افلاطونى را در سال گذشته تا حدودى در اطرافش صحبت کردیم و عرض کردیم که این بزرگان مطالبشان در آن حدى نیست که بخواهد قابل طعنه و قابل اشکال و ایراد به این کیفیت باشد. اینها با صفاى دلشان و با روشنى ضمیرشان مسائلى را ادراک مى‌کردند که از دیدگان بقیه مخفى بود و حتى مى‌خواهم عرض کنم آنهایى که اهل تتبّع، تحقیق، تفحّص و امثال‌ذلک در این‌گونه مسائل هستند و کتاب‌ها و مطالبى نوشته‌اند من وقتى مطالعه مى‌کنم مى‌بینم نه، فقط از این کتاب و آن کتاب نقل شده است و مسائل، مسائلى نیست که بخواهد از ضمیر دل و اتصال به غیب بخواهد نشئت بگیرد. اما این بزرگانى که این مسائل‌ را مطرح کرده‌اند و بیان کرده‌اند اینها صرفاً با استمداد از قواى عقلانى، تفکّر، تتبّع، تعلّم و امثال‌ذلک نبوده است بلکه مى‌توان گفت که با نوعى [از] آمیختگى با نفحات و بارقه‌هایى بود که بر قلب و بر دل آنها این نفحات و این بَوارق نازل مى‌شده است و آنها این مطالب را از آن افق نقل مى‌کردند. گرچه مى‌توانیم اضافه بر این مسئله مدعى بشویم که بالاتر از این مطلب مُثل مسائل دیگرى هم ممکن است وجود داشته باشد.

  • علیٰ‌کلّ‌حال بزرگان در مطالب خودشان، هرکدام از افق دید و منظر شهود خودشان صحبت مى‌کردند و هرکدام در جاى خودش، قابل تأمّل و قابل براى تحقیق است و عجب اینجاست که انسان مى‌بیند که بسیارى از مسائل عادىِ فلسفى از طرف افرادى که خودشان اهل فلسفه بوده‌اند مورد خدشه و مورد نقد قرار مى‌گرفت! من بعضى از مقالات را که مى‌خوانم در احوالات نویسندۀ آن مى‌گویم: اینها افرادى بودند که سال‌ها پیشِ بزرگان از فلاسفه و حکماء تعلّم کرده‌اند. تعجب مى‌کنم کسى که یک منظومه خوانده باشد این حرف را نمى‌زند! چطور یک هم‌چنین سابقه‌اى راجع به یک‌ فرد ذکر مى‌شود و بعد آن شخص این مطلب را بیان مى‌کند! بنده بعضى از این نحوه نگرش‌ها را اگر درنظر داشته باشید در کتاب افق وحى ذکر کردم که خیلى براى من باعث تعجب است که چطور انسان به این مطالب که مى‌توان گفت از مسائل ابتدایى فلسفه و مسائل حِکَمى هست نتوانسته است برسد؟! غیر از اینکه مى‌توانیم بگوییم: اینها فقط صرفاً آمده‌اند در این‌گونه مطالب یک تورق و یک تفحصى کرده‌اند ولى نخواسته‌اند یا نتوانسته‌اند دل خود و ضمیر خود و فکر و عقل خود را در این‌گونه مسائل غور بدهند و به آن نتایج حقیقى و واقعى برسند.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 50.

جلسه ۷۳۴

7
  • اختلاف دیدگاه بزرگان در بحث مُثل افلاطونی

  • در مسئلۀ مُثل افلاطونى مطلب به همین کیفیت هست و همین مسئله هست که بزرگان از حکماء و فلاسفه مانند مرحوم میرداماد یا امثال شیخ یا حتى خود مرحوم آخوند و مرحوم محقق دوانى در مقام توجیه برآمدند و مِثل متکلمین نیامدند اینها را رد کنند که آقا مُثل چیست؟! فرض کنید که هر چیزى یک رب النّوع داشته باشد و آن افراد در اعیان خارجى و متکوّن به ماده، متعلّق به آن رب النّوع کلى و نوعى باشند و دلیلى ندارد. اگر یک حقیقتى داراى تعیّن خارجى باشد، دیگر یک حقیقت جزئیه و متشخص بشود و اگر داراى تعیّن نباشد در همان ماهیت خودش به‌صورت کلى هست و حقایق وجودیه که نمى‌توانند متعلّق به یک ماهیت بدون تعیّن خارجى باشند! حالا یا تعیّن مادى یا تعیّن غیر مادى. تعیّن در غیر مادى هم علیٰ‌کلّ‌حال هست و هر چیزى که یک حیثیت ماهوى به او مى‌خورد داراى محدودیت وجودى خواهد بود که ما اسمش را ماهیت مى‌گذاریم. چه حالا ماهیتش مانند ماهیات مادى باشد یااینکه نه، ماهیتش همان جنبۀ محدودیت وجودى باشد.

  • بی‌معنا بودن تعیّن در ماهیت

  • بالأخره متعیّن است و از اطلاق خارج مى‌باشد. بالأخره یک چیزی است که خارجى است. ، تعیّن در ماهیت معنا ندارد. آنچه که موجب تعیّن و تشخّص هست حقیقت وجود هست و ماهیت لا أیسٌ و لا لیسٌ هست. بنابراین این مسئله مورد خدشه است.

  • پاسخ‌هایی در اینجا دادند که ما خواندیم تا رسیدیم به مسئله و توجیه مرحوم سید که ایشان در اینجا توجیهى دارند که نسبتاً توجیه ایشان هم می‌شود گفت موجّه است و ایشان در باب قضاء کلى و قَدَر جزئى مطلب را بالا برده‌اند و از همان‌جا که یک جهت نقلى هم به مسئله داده مى‌شود با بیان خودشان ـ البته این مطلب در افق مبین هست ایشان در آنجا آورده‌اند ـ در آنجا این مسئله را به این کیفیت بیان کرده‌اند و همان‌طور که عرض کردیم ـ این مطلب را ظاهراً در باب قضاء و قدر آن‌طور که یادم هست در سال گذشته عرض‌ کردیم ـ حالا به‌نحو فهرست عرض مى‌کنیم که در مسئلۀ قضاء کلى و قَدَر جزئى چه اختلاف و تفاوتى هست و چه امتزاج و اختلاطى هست.

جلسه ۷۳۴

8
  • معنای قضای کلی

  • در آنجا وقتى این مطلب را بیان مى‌کنند مى‌گویند: مُثُل هم همین هست مُثُل هم همین مسائلى است که ما در باب قضاء و قدر گفتیم. در باب قضاء و قدر یک قضاء قضاء کلى است و عبارت از حقایق غیر قابل تغیّر و تبدّل و تحوّل است که از آن به یک حقایق کلیّه تعبیر مى‌شود، هم نسبت به اعیان خارجی و موجودات خارجى و هم نسبت به تصورات، اطوار، صفات، افعال، حرکات، تغیّرات و تبدّلات خارجى، در تمام اینها یک حقیقت کلى وجود دارد که از آن تعبیر به قضاء کلى مى‌شود. در قضاء کلى الهیه است که انسان باید به این کیفیت و به این خصوصیت، تعیّن و عینیّت خارجى پیدا بکند. این به آن قضاء کلى برمى‌گردد.

  • این مسائل را بنده در یکى از صحبت‌هایم عرض کردم که این مسائل چطور طبقه‌بندى مى‌شود و در آن طبقات بالا مى‌بینیم که یک حقیقت کلى قرار مى‌گیرد. حالا یک مثال مى‌زنم بقیه را خودمان مى‌توانیم استنتاج کنیم. شما الآن در خارج دو مصداق از این نوعیت انسان مشاهده مى‌کنید؛ یکى مذکر و یکى مؤنث. هرکدام داراى افکار خودشان هستند و داراى رفتار خودشان هستند و داراى خصوصیات جسمانى مختلف ـ چه در مورد مرد و چه در مورد زن ـ و داراى سلیقه‌هاى مختلف و داراى افکار مختلف و خصوصیات مختلف، هم در توان و استعدادهاى ظاهرى و هم در استعدادهاى باطنى و توان باطنى هستند و این قابل حس است و همه مشاهده مى‌کنند و جاى انکار هم نیست. یک چیز محسوسى است که جاى انکار هم نیست و هر کسی هم که انکار بکند این تقریباً دیگر مکابره‌ای انجام داده است. در این قضیه شک نداریم.

  • امروز هم در این زمینه حتى افراد غیر وابسته به فرهنگ و ثقافۀ اسلامى در این زمینه اعترافاتى کرده‌اند و مطالبى را گفته‌اند و راجع به اختلاف بین زن و مرد و تکلیفى که متوجه هرکدام از این دوتاست براساس این اختلاف تعلّق مى‌گیرد کتاب‌هایى‌ نوشته‌اند. کتاب‌هاى خوبى نوشته‌اند، مطالب خوبی گفته‌اند، مقالات خوبى گفته‌اند.

جلسه ۷۳۴

9
  • اهمیت بازگشت به فطرت برای همۀ افراد

  • طبیعى است وقتى که انسان به فطرت خود برمى‌گردد غیر از آنچه که در ظاهر مطرح است مى‌یابد و غیر از آنچه که افراد به‌خاطر مسائل خودشان، به‌خاطر مصالح خودشان بیان مى‌کنند آنها را مشاهده مى‌کند و مى‌یابد و اعتراف مى‌کند به حقایقى که در این عالم وجود دارد. در این زمینه حتى خارجى‌ها هم کتاب‌هایى نوشته‌اند و اعتراف‌هایى کرده‌اند. حتى کتابى که اخیراً ـ قاعدتاً باید ترجمه شده باشد ـ نوشته شده است و نویسنده‌اش هم یک خانم قاضى در نیویورک است و ایشان کتابی نوشته است که بسیار کتاب خوبى است راجع به اختلافات بین زن و مرد و تکلیفى که متوجه هرکدام از اینهاست و شدیداً فرهنگ غرب را به باد انتقاد گرفته است و گفته که جایگاه زن را غیر از آنچه که هست و طبیعت به او عرضه کرده ـ حالا بر اصطلاح او ـ قرار داده‌اند و باید برگردند و به همان نقطه‌اى که آن نقطه، واقعیت هست برسیم و غیر از این‌هم آثارش همین مى‌شود که ما داریم مشاهده مى‌کنیم و الآن هم هست و هیچ فرقى نکرده است. پیشرفت تکنولوژى و تکنیک و ارتقاء این مسائل علمى هیچ‌گونه تأثیرى در مسائل اصلى و نگرش‌هاى افراد ایجاد نکرده است.

  • انحطاط فکری در قرن جدید

  • بله، براى آن کسانى که به‌دنبال واقعیت و حقیقت مى‌روند و براى ادراک مطلب، اینها همه خوب بوده و مفید هست و جاى شک نیست اما براى عامۀ افراد مسئله این‌طور نیست بلکه تفکراتى که امروزه بر جوامع ملل، حاکم است اگر نگوییم بسیار منحط‌تر و پست‌تر و دورتر از افق انسانى و دورتر از ارزش‌هاى انسانى از افراد هزار سال پیش و دو هزار سال پیش و سه هزار سال پیش است، اگر پایین‌تر نباشد حداقل در سطح آنهاست و بالاتر نیست!

  • مسائلى را که انسان مشاهده مى‌کند، مطالبى را که مى‌شنود، تفکراتى را که‌ از افراد مى‌بیند و نگرش آنها، واقعاً چِندِش‌آور است و واقعاً مهوّع است و تهوّع براى انسان پیش مى‌آورد وقتى که انسان مى‌بیند انسانى که در عصر کذا و کذا [در این] شکوفایى علمى است چگونه در خارج تفکرات خودش را عرضه مى‌کند و کارهاى خودش را انجام مى‌دهد، چه ارزش‌هایى را قبول دارد و به چه ارزش‌ها پشت‌پا مى‌زند! خیلى واقعاً تأسف‌آور است که انسان در این دوره و زمانه مسائلى را مطرح کند که حکایت از بى‌نیازى و عدم احتیاج انسان به رابط بین عالَم ماده و عالم ملکوت است. این خیلى دور بودن از واقعیت را مى‌طلبد که انسان چشم روى همۀ وقایع ببندد و پا روى همۀ چیزها قرار بدهد.

جلسه ۷۳۴

10
  • اشکالى که بر عرب جاهلیت مى‌کردند این است که چطور دختر چهارساله و پنج‌ساله را با دست خودش زنده‌به‌گور مى‌کرد! آن کسى که یک مشت افراد بى‌گناه را که در آن هواپیما از یک‌جا به‌جاى دیگر مى‌روند ـ پیرمرد در آن هواپیما هست بچۀ شیرخوار و زن در آن هست که به مسائل سیاست و این حرف‌ها ربطى ندارد ـ با یک موشک که شلیک مى‌کند تکه‌تکه مى‌کند! آیا این بدتر است یا آن بدتر است؟! اگر قرار باشد ما او را دور از انسانیت بدانیم قطعاً باید اسم حیوان بر این فرد بگذاریم چون دارد با چشم خودش مى‌بیند. آن‌ کسى که دارد یک هواپیمایى را می‌راند و بر بالاى یک مدرسه که بچه‌ها دارند در صحن مدرسه بازی می‌کنند مى‌بیند و مشاهده مى‌کند و بعد بمب را در آنجا مى‌اندازد آن حیوان‌تر است یا آن عرب که دختر چهارساله یا پنج‌سالۀ خودش را زنده‌به‌گور مى‌کند؟! او دارد از بالا [سوخته] شدن اینها را تماشا مى‌کند و بمب را مى‌اندازد. کدام حیوان‌تر هستند؟! کدام از انسانیت دورتر هستند؟! و قِس علىٰ هذا، هر کسی مى‌خواهد باشد، چه مسلمان باشد، چه مسیحى باشد، چه شیعه باشد، فرق نمى‌کند! چه عالِم باشد، چه غیر عالم باشد، چه روحانى باشد، هیچ‌ تفاوتى ندارد! منظور، گرفتار شدن در نفس أمّاره و دور بودن از فرهنگ توحید و فرهنگ اولیاء الهى است!

  • آثار دور بودن از فرهنگ توحید و فرهنگ اولیاء الهى

  • کسى که از آن فرهنگ دور باشد دست به همه‌ کارى مى‌زند؛ در هر لباسى و موقعیتى به آن کار دست مى‌زند و اگر نزند، معلوم است مصلحتش اقتضاء نکرده است یا نمى‌توانسته است! براى رسیدن به آن منویاتِ خودش و نفسانیاتِ خودش، شما مى‌بینید همه ‌کار انجام مى‌دهد. لباس نمى‌تواند مانع باشد از اینکه انسان نفسانیات خود را و فرهنگ خود را بتواند کنار بگذارد! این نفسانیات در نفس، عقل را به اسارت گرفته‌اند و فطرت را به اسارت مى‌گیرند و بعد در خارج ظهور و نمودشان این است که ما مشاهده مى‌کنیم! فرق نمى‌کند و هیچ تفاوتى نمى‌کند. همین‌قدر که یک حیثیتى براى خود اقتضاء بکند همه ‌کار انجام مى‌دهد و اسم خودش و اسم آن [کار] را هم همه‌ چیز مى‌گذارد؛ هر چیزى که بخورد؛ دیگر نیاز به تسمیه ندارد، این تسمیه را هم براى عوام‌فریبى مى‌گذارد والاّ کار خودش را انجام مى‌دهد.

جلسه ۷۳۴

11
  • انسان دارای یک حقیقت واحده

  • معنای مقام خلافة‌اللهى و جانشینى انسان

  • در قضاء کلى الهى مسئله این است که انسان یک حقیقت واحده است که آن حقیقت واحده داراى این خصوصیات است؛ مقام خلافة‌اللهى دارد، واجد اسماء کلیه و جامعیت اسماء و صفات کلیه هست و به همین جهت مخلّع به خلعت خلافة‌اللهى و جانشینى است یعنى همان وجود نازله و متجسّم پروردگار در عالم اعیان و در عالم خارج، این را خلیفةُ‌الله مى‌گویند.

  • معنای مقام خلیفةاللهی

  • آثار خدا همه‌جا هست و آیات ‌الهى همه‌جا هست؛ ﴿سَنُرِيهِمۡ ءَايَٰتِنَا فِي ٱلۡأٓفَاقِ وَفِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمۡ أَنَّهُ ٱلۡحَقُّ أَوَ لَمۡ يَكۡفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ شَهِيد﴾1 آیات در همه‌جا هست و نشانه در همه‌جا هست ولى خدا به کسى مقام خلافة‌اللهى اطلاق نکرده است زیرا آنها حصّه‌اى از مراتب وجود که همان اسماء هست را دارند و داراى همۀ اسم هم نیستند همۀ صفت هم نیستند ولى انسان داراى همۀ اسماء و صفات هست بنابراین مى‌تواند خلیفه باشد؛ خلیفۀ الهى در فلان اسم، خلیفۀ الهى در فلان صفت، خلیفۀ الهى در این مسئله. این مقامِ [خلیفةُاللهى] می‌شود. خیلى مسئله، مسئلۀ عجیب و والایى است و خیلی قضیه بالاست! چندى پیش عرض کردم مسئله آن‌قدر بالاست که انسان حتى جرأت مطرح کردن آن را ندارد که این مقام خلافة‌اللهى وقتى به فعلیت برسد چه‌ها خواهد شد و چه مسائلى پیش خواهد آمد! بنده که تابه‌حال جرأت نکرده‌ام بیان کنم! این برای مسئلۀ خلافة‌اللهى است که انسان به آن حیثیت استجماع صفات و اسماء کلیه مى‌خواهد دسترسى پیدا کند. این مافوق تصور ماست و ما حتى نمى‌توانیم تصورش را بکنیم.

  • بروز و ظهور مقام خلافة‌اللهى در عالم اعیان

  • این مقام خلافة‌اللهی وقتى در عالم اعیان بروز و ظهور پیدا مى‌کند به این شکل و به این کیفیت در خواهد آمد. این مربوط به اعیان خارجى است و مربوط به عینیت خارجى است که یکى مرد مى‌شود، یکى زن، یکى داراى این خصوصیت مى‌شود، افکار مختلف می‌شود، اوصاف مختلف مى‌شود و همان‌طورى‌که مسائل ظاهرى و حالات ظاهرى فرق می‌کند حالات باطنى هم تفاوت مى‌کند و این به اعیان خارجى مربوط مى‌شود. ولى آن واقعیت مقام خلافة‌اللهى که همان حقیقت انسان است به یک حقیقت واحده برمی‌گردد که آن حقیقت واحده نه مذکر دارد و نه مؤنث دارد. اصلاً مذکر در آنجا معنا ندارد، آن همان حقیقت انسانیت می‌شود و ﴿نَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾2 آن هست؛ آن مسئله هست که شاید نظر افلاطون در قضیۀ مُثُل نوریه در انسان، اشاره به این حقیقت واحده دارد که از این حقیقت واحده آن حقایق مختلفه در آنجا نشئت مى‌گیرد.

    1. . سوره فصلت (41) آیه 53. الله شناسى، ج ‌1، ص 79:
      «به زودى ما آیات خودمان را به ایشان در موجودات نواحى جهان و در وجود خودشان نشان خواهیم داد تا براى آنان روشن شود که: نشان داده شده (آیه‌اى که نشان ماست) حقّ است. آیا براى پروردگارت این کفایت نمى‌کند که او بر هر چیز شاهد و حاضر و ناظر مى‌باشد؟!»
    2. . سوره ص (38) آیه 72. مطلع انوار، ج 13، ص 141:
      «زمانى که از جهت خلقت مادى و معنوى او را استوار نمودم و به مرتبۀ استواء تام رسانیدم و از روح و ذات خود در آن دمیدم [آنگاه در برابر او سجده آرید].»

جلسه ۷۳۴

12
  • البته محیی‌الدین در این زمینه در کتاب فصوص هم مطالبى دارد. در فتوحات هم خیلى مسئله را گسترش داده است و همان مسئلۀ مُثُل به صورت حقیقت نوریۀ انسانیه که در نفس رسول الله صلّی الله و علیه و آله و سلّم هست در آنجا ظهور پیدا مى‌کند. مى‌توانیم به این نحوه، ما در اینجا مطلب را مطرح کنیم.

  • علیٰ‌کل‌ّحال آن حقیقت نوریه که شما «مجلاى ولایت» هم مى‌توانید اسمش را بگذارید «مجراى ولایت» یا «ظهور ولایت»، «نَحنُ صَنائِعُ الله و الخَلقُ بعدُ صَنائعُ لَنا»1 هم مى‌توانید اسمش را بگذارید. «واسطۀ فیض» می‌توانید اسمش را بگذارید تمام اینها، «أوَّلُ ما خَلَقَ الله»2 روایاتی که در این زمینه هست همۀ اینها می‌تواند در این زمینه موقعیت خودش را پیدا کند.

  • منظور از مُثل افلاطونی در دید افلاطون

  • این قضیه مربوط مى‌شود به آن حقیقت واحده‌اى که آن حقیقت واحده اولین حلقۀ اتصال بین حقائق خارجیه و بین آن نزول اسم و صفت خاص پروردگار در تکوّن این حقایق خارجى است. آن حلقۀ اول، مُثُل افلاطونى می‌شود. این را من در مورد انسان گفتم و شما همین را در مورد شیر هم مى‌توانید به‌کار ببرید، در مورد فیل، اسب، کلب، کلاغ، حمار، حیّه، امثال‌ذلک، حیوانات، جمادات و همۀ اینها با اختلافى که دارند وقتی به آن نقطه مى‌رسند در آن نقطه همۀ این اختلافات کنار مى‌رود و تبدیل به یک حیوان خاص مى‌شود که دریچۀ خاصِ ظهورِ فلان اسم را دارد بعد وقتى که در این عالم نزول پیدا مى‌کند شما او را به این شکل مى‌بینید ولى باید ببینید که بی‌خود و گُتره تبدیل به این شکل نشده است و بى‌جهت و برحسب صُدفه و اتفاق این حالت در او قرار نگرفته است. این چرخشى است که به‌واسطۀ نزول از آن مرتبۀ تجرد ـ تجردی که دارد و نوعیت کلیه‌اى که در آنجا دارد ـ در این عالم براى او حاصل شده است. تمام حرف افلاطون این مسئله است که این قضیه است؛ یعنى توجیه کلام افلاطون در اینجا به این کیفیت هست و به این مسئله در اینجا برمى‌گردد.

    1. نهج ‌البلاغه (صبحی صالح)، نامه 28، ص 385:
      «فإنّا صَنائِعُ رَبِّنا و النّاسُ بَعدُ صَنائِعُ لَنا.» امام شناسی، ج 5، ص 130:
      «ما دست پروردگان پروردگارمان هستیم و مردم پس از این دست پروردگان ما هستند.»
    2. . الکافی، ج ‌2، کتاب الحجة، ابواب التاریخ، بابُ مَولِدِ النَّبیِّ صلّى اللَهُ علیه و آله و سلّم و وفاتِه،‌ ص 443.

جلسه ۷۳۴

13
  • نظر سید میرداماد در مُثل افلاطونی

  • مرحوم سید میرداماد همین مطلب را به یک نحوۀ دیگر بیان مى‌کنند. البته در کیفیت تقریرشان یک نکاتى هست که حالا بنده عرض مى‌کنم ولى لبّ مطلبشان به همین مطلب برمى‌گردد یعنى اگر ما دیگر خیلى نخواهیم مته به خشخاش بگذاریم روى تعابیرى که ایشان آوردند ـ چون در آنجا هم یک مسائل قابل تأملى هست ـ [مى‌گوییم که] ایشان هم مى‌خواهند همین را در اینجا بیان کنند منتها با یک تعابیر و با مثال‌هایی که خاص خود ایشان هست مطالب را بیان مى‌کنند. در تقسیم‌بندى که بین اعیان خارجى و مُلکى و بین حقایق مجرده کرده‌اند و آن حقایق ملکى را در رتبۀ متأخر از آن مرتبۀ قضاء قرار مى‌دهند که در اینجا ما حرف داریم. ایشان آن حقیقتش را در آن علم عنائى حق تصور مى‌کنند که به قضاء کلى و لوح محفوظ برمى‌گردد. [لوح محفوظ] غیر از لوح محو و اثبات مى‌باشد که مرتبۀ قَدَر است و مى‌آید در آنجا تقدیر مى‌شود. در آن لوح محفوظ، ایشان آنها را در آنجا به یک نحو کلى مى‌داند گرچه ارتباط بین آن لوح محفوظ و لوح محو و اثبات را انکار نمى‌کنند و اتصال بین مُلک که غیر مجرد است و بین آن حقیقت مجردۀ خود را هم رد نمى‌کنند.

  • در اینجا یک شبهه‌اى پیش مى‌آید که إن‌شاءالله ما به آن مسئله در جلسۀ بعد مى‌رسیم.

  • اختلاف خصوصیات بقاء در هر امام

  • تلمیذ: این مطلب را نسبت به امام حسین علیه‌السّلام فرموده بودید که در رابطۀ با فلسفۀ قیام امام حسین و قضایایى که در کربلا صورت گرفت مافوق امامت هست؛ «و إنَّ لَکَ فی الجَنَّةِ دَرَجاتٍ لا تَنالُها إلّا بِالشَّهادَة»1 و اینکه یک مطلبى را سابق فرمودید که مقام، مقام رسول الله صلّی الله و علیه وآله و سلّم بود. اگر مقام رسول الله هم مقام انسان کامل باشد مگر امام علیه‌السّلام خودش به آن مرحله نرسیده است؟

  • استاد: ببینید من در آنجا هم عرض کردم که مسئلۀ رسیدن به آن مرتبۀ کشف کلى لازمۀ امامت هست چون در امام هیچ مطلب مجهولى نباید وجود داشته باشد و امام نفسش مبرّاى از هر نقطه‌ای و از هر مرتبۀ ضعفی و [از هر] مرتبۀ استعدادى است که فعلیت پیدا نکرده باشد! نفس امام به مرتبۀ آن شهود کلى مى‌رسد و به‌واسطۀ همین، آن قدرت و ولایت و اقتدار بر تمام زوایاى وجود در عالم مجرد و در عالم ماده [را دارد]. به‌خاطر همان، اشراف بر همۀ زوایاى وجود پیدا مى‌کند. این امام مى‌شود که مسئلۀ انجذاب و مسئلۀ ترقّى، رشد، تکامل، تربیت و اینها همه مسائلى است که در همین زمینه قرار مى‌دهیم. این یک مرتبه هست و این مرتبه را همۀ ائمه حائز هستند. وقتى که امام باشد خب اینها هم هست.

    1. الأمالی، شیخ صدوق، ص 152. امام شناسى، ج ‌15، ص 333:
      «حقّاً در بهشت براى تو منزلت و درجتى است که بدون شهادت بدان دست نخواهى یافت.»‌

جلسه ۷۳۴

14
  • تصور غلط از سعۀ وجودی

  • اما یک خصوصیاتى هست که اینها برای مراتب بقاء هست و کارى به مرتبۀ فناء ندارد. آن خصوصیات بقاء در هر امامى مختلف است؛ در امام سجاد به یک نحو هست، در امام جواد به‌نحو دیگر هست، در امام هادى، در امام زمان و ... آن خصوصیات بقاء که مربوط به آن وضعیت و سعۀ وجودى خودشان مى‌شود آن مسئله به یک کیفیت وجود مربوط مى‌شود؛ یعنى نحوۀ سعۀ وجودى هرکدام. آن سعۀ وجودى یک‌ عبارتى است که درعین‌حال مجمل و مطلق است. تصور ما این است که مثلاً این فنجان حالا تبدیل به کاسه مى‌شود، سعۀ وجودى این نیست! سعۀ وجودى به معناى انکشاف اسماء و صفات خدا در اطوار مختلف و در تبدّلات و تحوّلات مختلف هست.

  • آن مسئله یعنى آن ظهور اسم کلى! چون خود نفس ذات، خود ذات فى‌حدّنفسه خودش به‌واسطۀ این اسم بروز و ظهور پیدا مى‌کند؛ یعنى هرچه که انسان از شهودات و انکشافات ذات براى او بخواهد حاصل بشود در مرتبۀ اسم قرار مى‌گیرد. بسته به اینکه آن ذات در این اسم، چه نحوه ظهور و تجلّى کرده است. به آن مقدار، انسان از مصداقیت ذات و اتّصاف به آن صفت بهره‌مند مى‌شود «و إنَّ لَکَ فی الجَنَّةِ دَرَجاتٍ لا تَنالُها إلّا بِالشَّهادَة»؛ یعنى از آن تجلّى ذات در مرتبۀ اسم یک تجلیاتى هست که این تجلیات فقط باید در این موقعیت قرار بگیرد والاّ آن تجلیات نخواهد بود! ما راجع به غیر سیدالشهداء هم داریم منتها حالا راجع به سیدالشهداء چه هست؟! خب حالا به ما بیان نشده است که آن تجلیّات چیست؟! قابل فهم براى افراد هم نیست. اینها را فقط اولیاء خدا مى‌دانند

  • سرّ نفرین نکردن پیامبر اکرم در جنگ احد

  • مگر در جنگ اُحد دربارۀ پیغمبر نداریم که [به ایشان گفتند:] اى رسول خدا [نفرین کن] و حضرت به‌جاى [نفرین] دعا مى‌کرد: «اللهمّ إهدِ قَومى فإنّهُم لا یعلَمون».1‌ درحالی‌که جبرئیل مى‌گوید که از مرتبۀ رسالت تو هم کم نخواهد شد. این عجیب است! مرتبۀ رسالت یعنى مسئلۀ اتصال با ما. آن مرتبۀ اتصال با ما محفوظ است! وحی محفوظ است! القائات محفوظ است! شهود تو محفوظ است! پس چه چیزى در این وسط حاصل مى‌شود؟! چون بالأخره پیغمبر این‌طرف را انتخاب مى‌کند دیگر؛ «اللهمّ إهدِ قَومى» این است؟!

    1. إعلام الورى، ص 83؛ عیون الأثر، ج 2، ص 398؛ سفینة البحار، ج 2، ص 681.

جلسه ۷۳۴

15
  • در انتخاب این‌طرف به پیغمبر چه داده مى‌شود؟! این همان است! همان تجلیات ذاتیه است که باید شخص عبور کند؛ از این مرتبه باید عبور کند. حالا مرتبه‌اى است که به‌واسطۀ تألّم‌هاى ظاهرى باشد و ممکن است به‌واسطۀ تألّم‌هاى حتی درونى باشد حتى ممکن است از ظاهرى هم بدتر باشد. کسى ممکن است بگوید: حاضرم هزار مرتبه کشته بشوم بهتر است تا این ...! پاى [حرفش هم] هست!

  • وقوع حادثۀ کربلا لازمۀ تجلی خاص شدن سیدالشهداء

  • براى سیدالشّهداء علیه‌السّلام یک نوع تجلّى خاصى بوده که مى‌بایست قضیۀ کربلا اتفاق بیفتد والاّ امامت حضرت به‌جاى خودش هست، دستگیرى همۀ نفوس هست ولایتش هست حکومتش بر مُلک و ملکوت هست همه به‌جاى خودش هست اما آن تجلّى نیست! آن خصوصیت نیست! آن یک چیز دیگرى است. آن مرتبۀ بقاء مى‌شود.

  • تلمیذ: که رسول الله دارد امام حسین ندارد؟

  • استاد: نه، نه! هرکدام نحوۀ خودشان را دارند. منتها براى سیدالشّهداء آن نحوۀ تجلّى خاص غیر از مسئلۀ امامت مى‌بایست انجام بشود. مطلب این است. حالا آیا مى‌توانیم بگوییم که آن خصوصیت را امام حسین دارد و امام سجاد ندارد؟!

  • این را نمى‌توانیم بگوییم، اثبات نمى‌کند. شاید امام سجاد یک چیز دیگر داشته است و شاید امام باقر علیهم‌السّلام یک چیز دیگر داشته است. اما براى سیدالشّهداء رسیدن به این مرتبه کربلا را مى‌خواست! به عرضم رسیدید یا نرسیدید؟!

  • تلمیذ: لازمۀ این مرتبه براى سید الشّهداء علیه‌السّلام هم همین است که خب زن و بچه را ببرد؟

  • استاد: همه‌اش! همه‌اش دیگر! وقتی کسى پایش مى‌ایستد؛ «إنَّ اللهَ‌ قَد شاءَ أن یراهُنَّ سَبایا.»1 «إنّ اللَه شاءَ» یعنی همین دیگر! خواست و تقدیر این است که سبایا باشند و این‌طور باشند و غل‌وزنجیر باشد و مجلس یزید آن‌طور باشد و مجلس ابن‌زیاد و یزید این‌طور باشد و همۀ اینها را موبه‌مو، یک‌به‌یک، لحظه‌به‌لحظه امام حسین قبل از شهادتش نمى‌دید؟! امام حسین که سهل است شاگردِ شاگردِ شاگردِ شاگردِ شاگردِ شاگردِ شاگردِ امام حسین علیه‌السّلام هم مى‌دید! بچه‌مکتبی‌ها هم مى‌دیدند! امام حسین داستان کوفه را نمى‌دید؟! همین‌طور چشم‌بسته گفت: خدایا «رضاً بقَضائک»2؟! همه را مى‌دید؛ صحبت حضرت زینب را مى‌دید، حضرت ام‌کلثوم را مى‌دید، رفتن به مجلس ابن‌زیاد را مى‌دید، یزید را مى‌دید، همۀ اینها را مى‌دید و همه را با فهم، تعقّل، قبول، رضا و بهجت کامل، ابتهاج، افهام، انبساط‌خاطر یکى‌یکى مى‌پذیرفت، نه با اخم و فشار!

    1. اللهوف، ص 65.
    2. مقتل مقرّم، ص 423.

جلسه ۷۳۴

16
  • معنای «ما رَأیتُ إلّا جَمیلًا» در کلام حضرت زینب سلام‌الله‌علیها

  • [اما] ما چه؟! حالا ما ممکن است یک قضیه را قبول کنیم ولى هزارتا فحش به خدا مى‌دهیم! چرا این‌طور، چرا آن‌طور و ...! قضیۀ امام حسین و حضرت زینب این است: «ما رَأیتُ إلّا جَمیلًا».1 این «إلّا جَمیلاً» یعنى اَخم در آن نیست. ناراحتى در آن نیست بلکه استقبال در آن هست و حتی دارد از این مسئله استقبال مى‌کند. ولى خب گریه هم سر جایش هست، تألّم هم سر جایش هست، همۀ مسائل سر جایش هست. شما در قضیۀ عاشورا هیچ در امام حسین تذبذب نمى‌بینید! شک نمى‌بینید! یک لحظه حتى خطور که هان! حالا این‌طور هم نمى‌شد چه مى‌شد، نمى‌بینید! شما مى‌بینید امام حسین علیه‌السلام یک خط سیر را در کارهایش، یک نحوه صحبت، یک نحوه تفکر، یک نحوه خط سیر را شروع مى‌کند از اول مى‌آید مى‌آید مى‌آید تا وقتى که حتى افتاده است و به شهادت مى‌رسد همان است. یک راه و یک تفکر و یک خط سیر است. یک رضا و تسلیم است. یک انبساط و ابتهاج است. هرچه به شهادت نزدیک‌تر مى‌شد مى‌گویند: «چهرۀ حضرت [روشن‌تر] می‌شد و فلان می‌شد».2 این قضیه براى امام حسین علیه‌السّلام به این کیفیت هست حالا راجع به بقیۀ ائمه به چه صورت بوده است؟ آیا بوده است یا نبوده است؟ ما نمى‌دانیم! اطلاع نداریم!

  • علت افضلیت یک امام از امام دیگر

  • تلمیذ: روایتى داریم که امام زمان علیه‌السّلام از همۀ ائمه افضل هستند الاّ امیرالمؤمنین، دلالت بر این مسئله نمى‌کند؟

  • استاد: نه، آن چیز دیگرى است و به این مربوط نیست.

  • تلمیذ: تجلیّات و...؟

  • استاد: نه! آن قضیه مربوط به سعۀ وجودى نسبت به آن کیفیت ارتباط حضرت است و مسائلى که باید تحقق پیدا کند. ظرفیت، تحمل، صبر، فلان و اینها، خلاصه خصوصیاتى که لازمۀ ادارۀ حضرت و تدبیر حضرت با آن حیثیت ارتباط حضرت است این‌طور که به ‌نظر مى‌رسد. من این‌طور تصور مى‌کنم حالا اگر چیز دیگر باشد بنده خبر ندارم.

    1. اللهوف، ص 160.
    2. مقتل مقرّم، ص 329.

جلسه ۷۳۴

17
  • این مسئلۀ ظهور یک قضیه‌اى است که یک هم‌چنین سعه‌اى را مى‌طلبد و یک هم‌چنین ظرفیتى را اقتضاء مى‌کند و شاید یک هم‌چنین‌ موقعیت، سعه، ظرفیت و خصوصیت به قضیۀ همان ادارۀ ارتباطات و مسائل برمى‌گردد. این در سایر ائمه شاید به این نحو و به این کیفیت نباشد. باید یک توان دیگرى هم از نظر ظاهرى و جسمى و هم از نظر آن سعۀ نفسانى و اینها بطلبد.

  • تلمیذ: یعنى ظهور آن‌قدر تأخیر دارد که نفس امام باید در شرایطى باشد که بتواند قضیۀ تدبیر عالم را اجرا کند؟

  • استاد: بله! باید شرایط [باشد].

  • تلمیذ: یعنى امام‌هاى دیگر ممکن است این توانایى را نداشته باشند؟

  • استاد: ببینید! ما نمى‌خواهیم بگوییم که توانایى ندارند، امام بالأخره امام است. امام بر همۀ مُلک و ملکوت مسلّط و حاکم است اما اینکه حالا خودِ امام در نفس خودش چه مى‌گذرد، ما این را نمى‌دانیم و [نمى‌دانیم] در خودش و در ذات خودش چه دارد مى‌گذرد! آنچه که ما مى‌بینیم یک آثارى مى‌بینیم؛ امام این کار را مى‌کند، این خبر را مى‌گوید، این مسئله را مطرح مى‌کند اما اینکه در خود امام و در نفس و ذات امام چه مسائلى هست ما این را خبر نداریم!

  • تلمیذ: اینکه اطلاق بقیةالله مى‌شود به‌خاطر همین جنبه است که دیگر مظاهر الهى از انبیاء و ائمه نداشتند؟

  • استاد: حالا نه‌اینکه نداشتند. انبیاء و اینها خب نه، آنها نداشتند!

  • تلمیذ: راجع به قضیۀ شعیب که مى‌گوید: ﴿بَقِيَّتُ ٱللَهِ خَيۡرٞ لَّكُمۡ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ﴾1 منظور آن نیست؟

  • استاد: نه! نه‌خیر! قضیۀ ظهور یک چیزى نیست که فقط ظهور، ظهورِ یک چیز خاص خارجى باشد و تعیین حاکم و استاندار و فرماندار و رتق‌وفتق باشد. در قضیۀ ظهور اصلاً به‌طورکلی در تمام مُلک و ملکوت این ظهور پیدا مى‌شود حتى در ملکوت این قضیه هست! فقط یک رتق‌وفتق عادى نیست.

  • تلمیذ: مرحوم علامه ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در معادشناسى، خیلى مختصر و گذرا این تعبیر را دارند. بحث رجعت را ظاهراً مطرح مى‌فرمایند. بحث رجعت که نسبت به آن مرتبۀ قیامت که اصل باید اتفاق بیفتد و اول او ظهور مى‌فرماید. بحث ظهور و در واقع تکویناً این انجام می‌شود.

    1. . سوره هود (11) آیه 86. آموزه‌های ولایت، ج ۲، ص 19:
      ترجمه: «بَقیّةُ الله* (وجود باقیۀ خداوند متعال) برای شما بهتر است اگر مؤمن بوده باشید!»
      *. امام شناسی، ج 3، ص 20، تعلیقه: «بقیّةالله‌ و بقیۀ خدا یعنی‌ آن کسی که تمام أسماء و صفات الَهیّه‌ای که تا به حال ظهور خارجی پیدا ننموده‌اند در او ظهور پیدا بنماید و باقی مانده و تمام‌کنندۀ ظهورات أنبیاء و امامان باشد و ارادۀ حَتمیّۀ پروردگار به بَقاء او تعلّق گرفته باشد.»

جلسه ۷۳۴

18
  • استاد: باید انجام بشود.

  • تلمیذ: بعد بحث رجعت و بعد قیامت. در جلد چهارم هست. خیلى گذرا و در دوسه خط این را توضیح داده‌اند.

  • تلمیذ: آقا این روایت که یکى از رفقا نقل کردند دربارۀ اصحاب سیدالشّهداء، شما فرمودید که رنگ و روى حضرت مدام بازتر مى‌شد. ادامۀ روایت مى‌فرماید: بعضى از کسانى که با حضرت بودند ...

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: یعنى همۀ اصحاب این‌طور نبودند؟

  • استاد: «و کان بعضُ مَن معه».1

  • تلمیذ: یعنى همه اصحاب این‌طور نبودند؟! یعنى آنها اضطراب داشتند؟! چه بوده است؟

  • استاد: اضطراب هم نداشتند. نه، مثلاً مى‌گوییم که نگاه کن، ببین! یکى دارد به آن یکی می‌گوید. همه هم مى‌بینند منتها یکى قضیه را دارد برای یکى نقل مى‌کند. در مقام نقل یکی گفته است حالا بقیه هم دارند مى‌بینند. اضطراب نداشتند. چرا اضطراب داشته باشند؟! «اُنظروا إلی هذا الرجل لا یُبالى بالموت کُلَّما إشتدَّ الأمر تَغَیّرت ألوانُهم ...».2

  • تلمیذ: این «مَن معه» به قال نخورده است! «و بعضُ مَن معه» یعنى شما به قال مى‌زنید؟!

  • استاد: بله، بله، بله! من تصورم این بود که به این قضیه هست!! عرض کنم در قضیۀ «بعض مَن معه»، خب ممکن است آن اصحاب خاص حضرت باشند مانند برادرانشان یا فرزندانشان یا مثلاً اشخاصى که در روز [عاشورا] در کربلا بودند اینها مراتب مختلفى داشتند. همه در یک مرتبه نبودند.

  • تلمیذ: شوق به مرگ، پایین‌ترینِ درجات نیست؟ شوق به مرگ، شوق به شهادت ...

  • استاد: بله، شوق به مرگ خیلى مسئلۀ مهمى براى آنها نیست ولی براى ما مهم است! ولى براى آنها، خب جایى که خود سیدالشّهداء ...، البته بعد از اینکه آنها نفس خودشان را براى شهادت آماده کردند، نه قبل! قبل [از این] حضرت این کار را نکردند. لذا در شب عاشورا حضرت به افراد گفتند که بروید. اول از همین جهات ظاهرى و عادى جلو آمدند و گفتند: فردا هر کسی بماند خلاصه حیاتى در کار نیست. خب این خبرى است که آنها هم [مى‌دانستند] که حضرت راست مى‌گوید. امام راست مى‌گوید. هنوز از اینکه چیزى نشان بدهند و مقامات و درجه و فلان و اینها هیچ چیز نبوده است و اگر نشان بدهند که فایده ندارد. اگر بخواهند نشان بدهند آنهایى که رفته‌اند هم شاید نروند. آنها هم شاید نروند چون مى‌بینند یک هم‌چنین جایى دارند یعنى اگر حضرت بخواهند این‌طورى نشان بدهند یعنی ایجاد کنند برای شخصی که آقا اگر شما فردا بمانید به اینجا مى‌رسید، خب شاید اصلاً نرود ولى این عالمِ امتحان باید در جاى خودش باشد و بدون این‌گونه مسائل باید باشد؛ بدون این‌ کشف‌هاى نفسانى و لذائذ نفسانى، گرچه اُخروى. این عالمِ امتحان و اختبار و ایثار باید باشد.

    1. ناسخ التواریخ، ج 4، ص 294، با اندکی اختلاف.
    2. همان.

جلسه ۷۳۴

19
  • علت تنها گذاشتن سیدالشهدا توسط افراد بعد از سخنان شب عاشورا

  • وقتی که آنها متوجه شدند مسئله این است خب گفتند: براى چه بمانیم؟! معلوم شد همۀ آنها در آمدنشان با سیدالشهداء اهل دنیا بودند و اهل عُقبىٰ نبودند. به‌خاطر مسائل و ریاسات و فلان و این چیزها بودند [که] به جایى برسند! چون اگر اهل عقبىٰ باشند خب بسم الله! سفره پهن شد چرا دارى مى‌روى؟! تو یک عمری براى الآن باید صبر مى‌کردى، چطور الآن گذاشتى رفتى؟! سر بزنگاه از وسط سفره بلند می‌شوی مى‌روى؟! معلوم مى‌شود اهل عقبىٰ نبودند و اهل دنیا بودند. وقتى که آنها رفتند حالا آنهایى که اهل عقبىٰ بودند دیگر مشخص شدند. هنوز هم هیچ چیزى ندیدند، مشاهده‌اى نکردند، فلان نکردند. حالا که مشخص شدند حضرت گفتند: خب حالا یک چیزى هم به شما مى‌دهیم! شیرینى‌اش را از همین امشب خلاصه به شما مى‌دهیم که ببینید اوضاع چیست! یک مقداری‌اش را الآن نشان مى‌دهیم و بقیه‌اش را هم برای بعد مى‌گذاریم والاّ همین الآن خودتان را تکه‌تکه مى‌کنید! تا فردا صبر کنید عجله نکنید!

  • لذا اصلاً اصحاب سیدالشّهداء خودشان را در لشگر مى‌انداختند که تکه‌تکه بشوند! نکند آنچه که دیدیم ازدست برود! چه دیدند آقای ...؟! می‌گویند: مسلم بن عوسجه شوخى مى‌کرد! سر حورى دعوایشان بود! دعوا مى‌کردند! مى‌گفت: من برای تو را برمى‌دارم! یک هم‌چنین چیزهایى بود؟! سربه‌سر هم مى‌گذاشتند!1

  • تلمیذ: ...؟

  • استاد: اینها یک چیزهایى مى‌گویند! ما باید تحقیق کنیم ببینیم قضیه چه بوده است. آن‌وقت اینها وقتى که این مسائل را دیدند اشتیاق به آن مرتبه برایشان پیدا می‌شود و این‌گونه چیزها! اما خب بعضى از اینها هم بودند که نه، این دیدن‌ها را قبلاً دیده بودند! این مسائل را قبلاً طى کرده بودند مثل حبیب و عابس؛ اینها کسانى بودند که مراتب را قبلاً داشتند. هرکدام از اینها خصوصیات خودشان را داشتند. بله، من‌باب‌مثال یک کسى اشتیاق به آن مراتبى که مشاهده کرده است او را جلو مى‌برد. البته همۀ اینها در یک وحدت ولایى امام جمع بودند! خداى نکرده یک وقتى نباید تعبیرى کنیم که موجب وهن آنها بشود. نه! همۀ آنها مست همان شراب طهور سیدالشّهداء بودند ولی خود آنها هم در آن افق دید خودشان متفاوت بودند؛ آنچه را که حبیب بن مظاهر مى‌دید و براى رسیدن به آن مى‌خواست شهید شود قطعاً یک هم‌چنین چیزى را حُر نمى‌دید و اصلاً به فکر هفت پشتش هم نمى‌رسید! آنچه را که حضرت اباالفضل مشاهده مى‌کرد و مى‌خواست زود این لباس بدن را خلع کند و فلان بکند ...، چه‌ موقع این مسئله را افراد عادى دیگرى که در آنجا بودند مى‌توانستند ببینند؟!

    1. نفس المهموم، ص 143.

جلسه ۷۳۴

20
  • یا حضرت علی‌اکبر! اصلاً حضرت علی اکبر را تالى‌تلو امام مى‌شمارند. تالى‌تلو امام بود! اگر امامت به امام سجاد علیه‌السّلام نمى‌رسید در تقدیر خدا به حضرت علی‌اکبر مى‌رسید. باهم اصلاً جلو مى‌رفتند، خب تقدیر خدا بر [امامت] حضرت سجاد بود! کجا یک هم‌چنین چیزى را افراد عادى [می‌فهمند]؟! ما همین‌طورى مى‌بینیم پسر امام حسین بود و سى و چند سال و فلان بود و خب شهید شد و دیگر بسیار خب! بله، مثل آن آقایى که مى‌گفت: اى حسین! اگر تو یک علی‌اکبر دادى ما هزاران علی‌اکبر دادیم! فقط باید به او گفت: برایتان خیلى متأسفیم! واقعاً متأسفیم! این را بایست گفت. اگر تو یک حبیب بن مظاهر دادى، ما هزاران حبیب بن مظاهر دادیم! چقدر سطح فکر پایین است! چقدر! حبیب بن مظاهر را اینها فقط در ریش سفید و موى سفید مى‌بینند، همین است دیگر! حالا اگر حبیب بن مظاهر آمد مویش را سیاه کرد ـ یک دواهایى هست که به کله و ریش و اینها مى‌مالند سیاه مى‌شود ـ و اگر دوتا جراحى پلاستیک هم روى صورتش انجام داد و موهایش را هم سیاه کرد و یک مقدار سروصورتش را هم اصلاح کرد و سى‌ساله شد، او هم مثل بقیۀ جوان‌ها می‌شود! یک چندتا جراحى پلاستیک هستند. نمی‌دانم تزریق ژل و فلان و این حرف‌ها! اخیراً شنیده‌ام بعضى‌ها مثل اینکه از این کارها کرده‌اند و خط و خطوط را برمى‌دارند و حالا تجدید فراشى مى‌خواهند بفرمایند! تجدید لحافى یا هرچه... نمى‌دانم! آخر در این سن به فکر جراحى پلاستیک افتادن چیست؟! آدم [را] می‌برد در اینکه این قضیه چیست؟! علیٰ‌کلّ‌حال آرزو بر نوجوانان عیب نیست! حالا این حبیب بن مظاهر که سرش سفید است را بیاید سیاه کند خب جوان مى‌شود و دیگر پیر نیست. حالا از پیرى درآمد و مثل بقیه شد؛ مثل جوانان دیگر شد و مثل همه شد. میزانِ فکر ما سفیدى مو است! سفیدى مو است! این میزان معرفت ما به معارف الهیه است. سفیدى مو و سیاهى مو، قبراقى و این چیزها... .

جلسه ۷۳۴

21
  • اتصال سرّ حبیب بن مظاهر با سیدالشّهداء

  • حبیب بن مظاهر با سیدالشّهداء اتصال سرّ داشت. قضیۀ اتصال سرّ را کسى نمى‌فهمد! سرّش متصل بود نه قلب و ضمیرش! نه فکرش! نه عقلش! نه نفسش! سرّش متصل بود. این تعبیر بنده نیست تعبیر بزرگان است. اتصال سرّ با امام حسین داشت. [حالا آن آقا می‌گوید:] اگر تو یک حبیب دادى ما هزاران حبیب داده‌ایم! هزاران حبیب! قضیه این بود.

  • همه یک‌طور نبودند. عابس در یک مرتبه‌اى بود. آنها در یک مرتبه‌اى بودند. هرکدام در افق خودشان مست بودند. آنها در حال‌وهوای خودشان حرکت مى‌کردند و امام حسین هم براساس پیمانه‌هاى آنها مى‌ریخت و جلو مى‌برد و بعد ...! خدا قسمت کند. خدا قسمت کند. جاى خوبى است! جاى خوبى است!

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد