655

تحلیل فلسفی اقتران صورت به ماده

بررسی حقیقتِ فعلیت اشیاء و نسبت آن با ماهیت مبهم

13993
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 7: في تحقيق اقتران الصورة بالمادة

جلسه‌های مجموعه (6 جلسه)

توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین مبانی فلسفی «اقتران صورت به ماده» می‌پردازند. بحث با تحلیل ذهن در مواجهه با حقایق مبهم آغاز می‌شود؛ جایی که ذهن برای درک اشیاء، آن‌ها را در قالب‌های کلی و مبهم تصویر می‌کند، درحالی‌که در خارج، هر موجودی دارای صورت نوعیه و فعلیت مشخص است. استاد با عبور از این مقدمه، به تبیین دقیق نسبت میان ماده و صورت پرداخته و توضیح می‌دهند که چگونه ماده به عنوان امری مبهم و دارای استعداد، با پذیرش صورت، به فعلیت می‌رسد و هویت مستقل می‌یابد. در ادامه، با اشاره به واقعه تاریخی جنگ جمل، بر لزوم عبور از ظواهر و شناخت حقایق تأکید شده و در پایان، به برخی پرسش‌های فقهی و اخلاقی پیرامون احکام عبادی و نحوه برخورد با خطاهای گذشته پاسخ داده می‌شود تا مسیر بازگشت و اصلاح نفس برای مخاطب هموار گردد.

/16
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۵۵

1
  • درس ششصد و پنجاه و پنجم

  • اقتران صورت به ماده و كیفیت تحقق ماده و تركیب آن با صورت (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • فصل (7) فی تحقیقِ إقترانِ الصورةِ بِالمادّة.

  • این بحث دربارۀ اقتران صورت به ماده و كیفیت تحقق ماده و تركیب آن با صورت است كه البته این قضیه به‌طورکلی و شمول در مسئلۀ جنس و فصل ذكر شد و در آنجا مطرح شد كه گرچه عقل حقیقت جنسیت را به‌عنوان یك حقیقت مستقله لحاظ مى‌كند و صورتى براى جنسیت ترسیم مى‌كند ولى صورت جنسیت یك صورت مبهمه است و عقل نمى‌تواند خصوص آن جنس را به‌عنوان یك صورت مشخص در ذهن كه بتواند تعیّن داشته باشد ترسیم كند. ذهن هم حتی نمى‌تواند این كار را انجام بدهد. بله، یك معناى مبهمى را مى‌تواند ترسیم كند و به همان معناى مبهم تحصّل ذهنى بدهد اما این با تشخّص ذهنى و آن فعلیت صورت ذهنی فرق دارد.

  • کیفیت تصور اشیاء داراى حقیقت مبهمه در ذهن

  • الآن آنچه را كه در اینجا نگاه مى‌كنیم من‌باب‌مثال فرشی که در اینجا افتاده است، این صورتى را كه از این فرش در ذهن داریم یك صورت تشخّص و متعیّن ذهنى است و از این‌ نقطه‌نظر ذهن مى‌تواند آن را کاملاً ادراك كند و حدود و ثغور او را درنظر بگیرد، الوانى كه الآن در اینجاست، ماده‌اى كه در اینجا وجود دارد و همین‌طور اعراضى كه بر آن از كمّ و كیف و سایر مسائل مترتب می‌شود، همۀ اینها چیزهایى است كه در این صورتِ ذهنى قرار دارد ولكن من‌باب‌مثال چطور مى‌توانید یك ماده‌اى كه به شكل خاصى نیست بلكه به صُوَر خاص است را تصور كنید؟! چطور مى‌شود پشمى را كه در یك شكل خاص قرار دارد، در ذهن تصور كرد؟! یعنی تعیّن و تحصلش یك تعیّن و تحصل تشخّصى باشد. ما بین پنبه و پشم مى‌توانیم فرق قائل بشویم ولكن خود آن حقیقت پنبۀ بدون شكل، منظورم است. حتی اگر شما یک پنبه‌اى كه ریسیده نشده است را در ذهن بیاورید، آن یك پنبه‌اى است كه داراى خصوصیاتی از اعراض، كمّ، كیف، لون و امثال‌ذلک است درحالى‌كه این پنبۀ رنگ‌آمیزى شده هم پنبه است، پنبۀ رشته‌رشته نشده هم پنبه است. آن پنبه‌ یا آن پشمى كه در ذهن مى‌آورید باز خودش در اینجا یك نوع تشخّص و تعیّن است گرچه مادۀ براى سایر منسوجات و مصنوعات است ولى فى‌حدّنفسه یك تشخّص و تعیّنى دارد.

جلسه ۶۵۵

2
  • الآن یك مشت پنبه را درنظر بگیرید كه در دستتان گرفته‌اید، این پنبه الآن داراى حجم مخصوص است بعد اگر آن را فشار بدهید حجم او كم خواهد شد. آیا مى‌توانید پنبه‌اى را تصور كنید كه این دو حجم را ندارد؟! چون در هردو صورت یكى است؛ یا مى‌توانید یك پنبه‌اى را عیناً تصور كنید كه آن ماده و اصل و حقیقت براى همۀ اینها باشد و درعین‌حال نه آن كم را داشته باشد نه این كم را، نه آن رنگ را داشته باشد و نه این رنگ را و هیچ‌کدام از اینها را نداشته باشد و او بتواند هم به‌صورت لباس دربیاید و هم به‌صورت طناب و نخ دربیاید. پس از اینجا این مسئله روشن مى‌شود كه به‌طورکلی ذهن در تصور آن اشیائى كه داراى یك حقیقت مبهمه هستند، تشخّص را اقتضا نمى‌كند بلكه ذهن یك نوع تحصّل ابهامى را درنظر مى‌آورد بدون اینكه آن تحصّل ابهامى در ضمن یك تشخّصی باشد.

  • [من‌باب‌مثال] چوب را ـ دیگر از مفهوم چوب بدیهى‌تر سراغ ندارید ـ اگر بخواهید در ذهن بیاورید باز آن چوبى كه به‌عنوان ماده و هیولا باشد و او اصل و مادۀ براى بقیۀ انواع چوب از مصنوعات و از اشجار مختلفه باشد، چوبى كه چوب گردو است با چوب چنار و با چوب كاج از نقطه‌نظر كیفیت باهم متفاوت هستند ولى شما به همۀ اینها چوب مى‌گویید. حالا یك چوبى را درنظر بگیرید كه این چوب جامع بین همۀ اینها باشد و درعین‌حال بتوانید در ذهن به او صورت بدهید، این [کار] امكان ندارد! اگر هم به او صورت مى‌دهید، صورت مبهمه به او داده مى‌شود؛ یعنى در خود آن معناى كلى هم معناى ابهام وجود دارد. چوبى كه وقتى درنظر مى‌آید در صورت چوب درخت چنار نیست یا در صورت چوب درخت كاج نیست بلكه یك جامعى است بین الوان و تراكم‌هاى مختلف و بین خصوصیاتى كه یك چوب و یک خشب مى‌تواند آن خصوصیات را داشته باشد كه همان ماده و ریشۀ چوب بودن باشد.

جلسه ۶۵۵

3
  • بنابراین بسیارى از چیزهایی را كه ادراك مى‌كنیم، همۀ اینها جنبۀ ابهامى دارد. جنبۀ تحصل آن همین چوبى است كه الآن در این مدرسه مى‌بینم و كاجى است كه درمقابل من هست، این یكى از تشخّص‌هاى همین خشبیت است، سروى كه در اینجاست یكى از تشخّص‌هاى خشبیت است، آن درخت توت و درخت‌هاى دیگری كه در اینجا میوه دارند یا ندارند، همۀ اینها دارای خصوصیات خشبیت هستند و هركدام از اینها با دیگرى تفاوت مى‌كنند و هركدام از اینها مصداق براى این امر مبهم می‌باشند.

  • اینكه الآن من دارم مى‌بینم مشخص است و در این تشخّص، درخت دیگر كه داراى خصوصیت دیگر است راه ندارد و وقتى او را درنظر مى‌گیرم این یكى [درخت] راه ندارد و هردوى اینها مصداق او هستند این از عجایب الله است كه چطور دو چیز مختلف از دو قِسم و دو نوع مختلف، ریشه و منشأ و مادۀ هردوى اینها یكى است! این امر مبهم امرى است كه انسان آن امر را در ذهن تصویر مى‌كند و براى آن امر مبهم در خارج مصادیقى مى‌تواند درست كند این كار، كار ذهن است ولى در خارج امر مبهمى وجود ندارد، آنچه كه در خارج وجود دارد همان صورت نوعیه است مثلاً اگر [درخت] است یا درخت چنار است، یا درخت منار است، یا كُنار است، یا این كاج است و آن هم سرو است و درخت‌هاى دیگر است اما یك چوبى كه از اینها جدا باشد و به من نشان بدهید كه این چوب است ولی درعین‌حال نه چوب چنار است و نه چوب منار است، یك هم‌چنین چوبى در خارج نداریم و هرچه در خارج هست بالأخره باید در تحت یكى از این انواع وجود داشته باشد ولى ذهن این كار را مى‌كند؛ ذهن مى‌آید و آن ماهیت مبهم را تصور مى‌كند و براى آن ابهام هم این‌طور نیست كه آن را مبهم بگذارد بلکه حكم جعل مى‌كند، قانون وضع مى‌كند و آن امر مبهم را درنظر مى‌گیرد و براى آن مصادیقی معیّن می‌کند.

جلسه ۶۵۵

4
  • قضیۀ جنگ جمل و ایجاد شک برای مردم

  • دنیا جاى عبرت!

  • در آن قضیۀ جنگ جمل شخص خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السّلام آمد و از اینكه این جریان در این جنگ اتفاق افتاده است که افرادى مثل طلحه، زبیر، عایشه و صحابى پیغمبر [در این جنگ] هستند كه همۀ اینها پشت سر پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نماز مى‌خواندند، حالا اینها آمدند و جنگ راه انداختند [دچار شک شده بود]. جنگ هم یعنى تو را می‌کشیم! قضیه، قضیۀ كشتن است نه‌اینکه باهم یک دعوایی می‌کنیم و لفظاً دوتا حرف مى‌زنیم و بعد هم هركدام سر كار خودمان مى‌رویم بلکه قضیه این است كه تیر، شمشیر، نیزه و سپر آورده‌ایم و خلاصه مسئله، مسئلۀ كشتن است یعنى آمده‌ایم تویی که على داماد پیغمبر و خلیفه مسلمین هستی را به قتل برسانیم! عایشه این‌طور بود دیگر، راه افتادند مِن عایشه أمُّ ‌المؤمنین زوجة ُرسولِ الله إلی كذا و إلی كذا1 براى این بود كه اى مردم بیایید على را به قتل برسانید! بیایید این علی را بكشید! ـ مثل اینكه كشتن در این دنیا خیلى راحت شده است! ـ بیایید او را بكشید چون او عثمان را كشته است! خب عثمان را كشته به تو چه ربطى دارد؟! جناب عایشه مگر تو ولىّ دم عثمان هستی که حالا دارى ادعاى خون‌بها و قصاص عثمان را مى‌كنى؟! برفرض على عثمان را كشته است، خب خود علی مى‌داند و ولىّ دمى كه عثمان دارد؛ پسرش است یا زنش است یا هر کسی که هست خود او می‌داند اما اینكه حالا تو بلند شدى و به جنگ آمدی، براى چه هم‌چنین مسئله‌اى است كه بگویی: على عثمان را کشته و باید خودش همۀ آن قَتَله را بیاید تحویل بدهد تااینكه ما دست از این چیزها برداریم؟! حالا خودش در زمان حیاتش مى‌گفت: اُقتلوا إنَّ هذا النَّعثل فقد كَفَر2 موقعى كه عمر مقرری او را كم كرده بود صدای ایشان درآمد ولى قضیۀ دنیا این است؛ دنیا عجیب است! یك روز در كنار انسان و یك روز در مقابل انسان قرار مى‌گیرند. این دنیا و این عكس‌ها را در طول حیات و عمرتان تماشا کنید كه چطور افراد در كنار هم عكس انداختند و بعد دشمن خونى یكدیگر شدند! آن موقع كه عكس انداختند صلاح بر این بوده است كه در كنار هم قرار بگیرند و وقتى مسائل عوض شده، همه چیز تغییر پیدا كرده است، دنیا جاى عبرت است!

    1. تاریخ الطبری، ج 3، ص 492.
    2. همان، ج 4، ص 459.

جلسه ۶۵۵

5
  • [در قضیۀ جنگ] آن شخص شك كرده بود كه این افرادی که به جنگ على آمدند اینها افرادى هستند كه ما از اینها خلاف ندیده‌ایم یا كم دیده‌ایم بلکه افرادى بودند محل رجوع! اما این‌‌طرف قضیه هم امیرالمؤمنین علیه‌السّلام هست که نمی‌توان کاری کرد، ایشان هم خلیفه و داماد پیغمبر است و راجع به او یك هم‌چنین مطالبى هست. اصلاً خود خصوصیات و شكل و شمایل على نشان مى‌دهد كه او چه كسى است. آنها در این قضیه گیر كردند و این گیر را ما هم داریم و گیرى نیست كه فقط به آن افراد اختصاص داشته باشد. آن شخص در این قضیه گیر کرده بود و سراغ امیرالمؤمنین آمده بود تا مشكلش را حل كند که آخر این چه قضیه‌اى است؟ چطورى مسئله این‌طور مى‌شود؟ با زبان بى‌زبانى مى‌گوید که یا على فهم و ادراک ما نتوانست از این مسئله رد شود و ظاهر را درنوردد و از ظاهر عبور كند و به باطن برسد و مشكلش را حل كند بلکه در ظاهر گیر كرده است، شما بیا ما را از ظاهر رد كن. حضرت عبارت عجیبى دارد می‌فرماید: «قالَ: لا یُعرَفُ الحَقُّ بِالرِّجالِ اعرِفِ الحَقَّ تَعرِف أهلَه.»1

  • تو در ظاهر گیر كردى و دارى به عمامه و ریش طلحه نگاه مى‌كنی، نگاه به نماز جماعت خواندنش مى‌كنی، این نماز جماعت را که یك ربات هم مى‌تواند بخواند، اگر ربات را کوک کنند، موقع اذان قشنگ بلند می‌شود و تكبیر مى‌گوید و مخارج را از زیر حلقش هم ادا مى‌كند!! ما [خیلی] مخارج داریم؛ مخارج حروف، دهان، لب، حلق و همین‌طور قاروقور معده و خیلى دیگر مخارج داریم! حالا در نمازى كه خوانده مى‌شود بعضى‌ها آن را با زبان مى‌خوانند و بعضى‌ها نمازشان، نماز شكمى است و قاروقور معده است، نماز نیست به آن بخارات معده می‌گویند، قاروقور مى‌كند، نماز نمى‌خواند!

  • آن شخص زبیر را نگاه مى‌كند؛ زبیر كسى بود كه در جنگ‌ها همراه با پیغمبر بود، در جنگ اُحد یكى از آن هشت نفرى كه با پیغمبر بودند زبیر بود و همه گذاشتند رفتند و خلفاى راشدین اسلام كه اسلام به ‌وجود آنها منیع و عزیز است، براى حفظ و بقاى اسلام فرار كردند كه خدشی بر این قامت مبارك و ابدان شریفه وارد نشود كه بعداً به‌درد اسلام بخورند!! براى این مسئله رفتند نه‌اینکه یك وقت خداى نكرده پیغمبر را ترك كنند!! حاشا به اینكه اینها مسلمان باشند و پیغمبر را تنها بگذارند! در همین مدرسۀ فیضیه، همین‌جا مگر نگفتند؟! حاشا كه عُمَر مسلمان باشد و بگوید كه «إنّ الرجل لَیَهجُر، و ردّه على رسول‌ الله صلّى الله علیه و آله حسبنا كتابُ الله»2 در همین مدرسۀ فیضیه آمدند و درس اخلاق دادند و این‌طوری حق امام زمان را كف دستش گذاشتند! این‌هم یك طور حق گذاشتن و نمك‌شناسى و اداء حق مولاست كه در آخر عمر بعد از نود سال بیایند بگویند: حاشا به جناب حضرت خلیفۀ ثانى كه با این مقامِ اسلام و ایمان و این چیزهایی كه دارد بیاید یك هم‌چنین مطلبى را بگوید، پس این مطلب از اصل باطل و غلط است! فقط باید به خدا پناه برد كه به سر ما نیاید، ما كه الآن این حرف‌ها را مى‌زنیم فردا یك وقت ممكن است به سرِ ما هم بیاید.

    1. . این روایت شریف به نص این الفاظ در مجامع روایى موجود یافت نشد، لیكن در امالى، شیخ مفید، ص 3؛ بحار الأنوار، ج 6، ص 178، با اختلاف آمده است و مرحوم علاّمه طهرانى ‌ـ رضوان الله علیه ـ در معاد شناسى، ج 2، ص 135، تعلیقه مرقوم فرموده‌اند كه:
      «در كتاب سیرى در نهج البلاغه، ص 18 گوید: ”طه حسین ادیب و نویسنده معروف مصرى معاصر، در كتاب على و بنوه، داستان مردى را نقل مى‌كند كه در جریان جنگ جَمل دچار تردید مى‌شود، با خود مى‌گوید: چطور ممكن است شخصیت‌هایى از طراز طلحه و زبیر بر خطا باشند؟! درد دل خود را با خود على علیه‌السّلام در میان مى‌گذارد، و از خود على مى‌پرسد كه: مگر ممكن است چنین شخصیت‌هاى عظیم بى‌سابقه‌اى بر خطا روند؟ على به او مى‌فرماید:
      إنَّكَ لَمَلبوسٌ عَلَیكَ، إنَّ الحقَّ و الباطِلَ لا یعرَفانِ بِأقدارِ الرِّجالِ، اعرِفِ الحقَّ تَعرِف أهلَهُ، و اعرِفِ الباطِلَ تَعرِف أهلَهُ.“
      طه حسین پس از نقل جمله‌هاى بالا مى‌گوید: ”من پس از وحى و سخن خدا، پر جلال‌تر و شیواتر از این جواب ندیده و نمى‌شناسم.“ ـ انتهى.» (محقق)
    2. الطرائف، ج ۲، ص 4۳۲؛ بحارالأنوار، ج 30 ، ص 466، با قدری اختلاف.

جلسه ۶۵۵

6
  • در زمان مرحوم آقا ـ رضوان‌ الله تعالیٰ علیه ـ یك جلسه‌اى بود و یك شخصى از بستگان در آنجا بود، سایر افراد نشسته بودند و او آمد کنار من صحبت می‌کرد و به من مى‌گفت: مگر مى‌شود انسان خورشید را ببیند و انكار كند؟! قشنگ یادم هست که گفتم: برو دست به دامن خدا و امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف بشو كه به سرت نیاید! والاّ خورشید هست و انسان نمى‌بیند! بله مى‌شود! همین شخصی كه این حرف را مى‌زد كارش به آنجایى رسید كه خورشید را دید و گفت: نیست! یك روز بعد از گذشت سال‌ها در جایى با او صحبت مى‌كردم بعد از اینكه یك صحبتى كردم و خلاصه در آن مطلبى كه مطرح مى‌كرد محكوم شد، بعد به او گفتم: حالا یك مطلبى را قوم و خویشى به تو مى‌گویم، رفیق كه دیگر نیستیم و حساب و كتاب كه دیگر جداست ولى قوم و خویش هستیم و من از روی قوم و خویشى یك حرفى را به تو مى‌زنم؛ یادت مى‌آید در مسجد، آن روزی که همۀ رفقا نشسته بودند و فلان بود و كار بود و بعد از انقلاب داشتند چه مى‌كردند، ما باهم كنار نشسته بودیم و شما این حرف را به من زدى؟! یادت می‌آید؟! جوابى را كه به تو دادم یادت می‌آید؟! آن جواب این است!

  • خلاصه آدم باید به خدا پناه‌ ببرد كه خدا انسان را حفظ كند والاّ خون ما از آنها قرمزتر نیست. از همان‌هایی كه بعد از پیغمبر بودند، همه خورشید را دیدند و آمدند انكار كردند، همه خورشید را دیدند و چشمشان را بستند، جلوی خورشید را كه نمى‌توانند بگیرند، چشم خودشان را مى‌بندند. آن کسی كه مى‌گوید: مِن عایشة أمّ ‌المومنین زوجَةُ رسولِ الله دارد چشم خودش را مى‌بندد والاّ كسى جلوى على و نورافشانى ایشان را که نمى‌تواند بگیرد! تو كه سهل است بندۀ خدا! صد میلیارد مثل تو هم بیاید به‌اندازۀ بال پشه هم عرضه ندارید که بیایید جلوی خورشیدى كه از على هر دَم و هر لحظه دارد به عالم مى‌تابد، بگیرید! بال پشه بیاید جلوى خورشید را بگیرد و نگذارد نور او به زمین بیفتد؟! تو كه برو بابا رقمى نیستى خدا خیرت بدهد! مردم در این قضیه گیر كرده بودند، همۀ ما در این قضیه گیر مى‌كنیم! حضرت فرمودند: «اعرِفِ الحَقَّ تَعرِف أهلَه» تمام مسئلۀ ما سر همین است كه آنى را كه ما اول در ذهنمان ترسیم كردیم، چیست؛ آن مطلبى را كه ترسیم كردیم و براساس آن مطلب، آن و این را مى‌سنجیم که این بد است و این خوب است این كارش غلط است و این كارش درست است، آنچه كه در ذهن ترسیم كردیم چیست؟ صحبت در آن است که آیا ترسیم ما ترسیم درست است؟ یا ترسیم، ترسیم غلطى بوده است؟ باید به آن ترسیم و آن كبرىٰ و كلى فكر كنیم تااینكه بعد، خود مصادیق و جزئیات منطبَق می‌شود و اگر یک وقت در جزئیات اشتباهی كردیم قضیه زود برمى‌گردد، اشتباه اشتباه بدوى است و اشتباه بدوى ممكن است به‌خاطر سلسلۀ علل و عوامل خارجى بر انسان حاصل بشود ولكن با یك ممارست و یكى دو هفته بودن قضیه روشن می‌شود كه آیا این با آن كلى مى‌خواند یا نمى‌خواند، با آن مرام مى‌خواند یا نمى‌خواند. این قضیه به این برمى‌گردد كه ذهن امر مبهم را تصویر مى‌كند و بعد آن امر مشخص و مصادیق مشخص خارجی باید با آن‌ امر مبهم انطباق پیدا كند. اسم آن امر مبهم را فصل مى‌گذارند. وقتى كه شما همین مسئلۀ امر مبهم را در وجود خارجى لحاظ كنید،( که در اینجا جنبۀ تعیّن و عینیت خارجى به خود مى‌گیرد، همان امر مبهم ماده مى‌شود.

جلسه ۶۵۵

7
  • فرض كنید که این فرش یك ماده‌اى دارد كه آن ماده مى‌آید و براى این فرش حكم محل را پیدا مى‌كند که یك صورتى که ما به الشى‌ء هو هو است و الآن داریم آن را به‌عنوان تشخّص مى‌بینیم و مى‌گوییم که این فرش است و لحاف، چمن، موزائیك و درخت نیست، این فرش است و آب و هوا و چدن نیست، اینكه الآن به این مى‌گوییم: «این» و اشاره مى‌كنیم، این اشاره دیگر به امر مبهم نخواهد بود بلکه به یك امر متعیّن خارجى است كه این امر متعیّن خارجى، صورت براى ماده خواهد بود پس صورت عبارت از ما به الشى‌ء هو هو است. آنكه شیئیت او به مرئى و ظهور درمى‌آید و لباس ظهور مى‌پوشد و انسان او را مشاهده مى‌كند.

  • جنبۀ فعلى انسان همان صورت او

  • این مسئله مسئله‌اى است كه مرحوم آخوند در اینجا به آن مى‌خواهند بپردازند لذا ایشان صورت را به مسائل متفاوتى اطلاق كردند؛ به نوع، اجزاء جنسیه، ذاتیات، جنس و فصل و به همۀ اینها صورت گفتند، به صورة الشی‌ء؛ شكل و شمایل او صورت گفتند، به صورتى كه محل قائم به اوست هم صورت گفته مى‌شود كه تمام اینها به یك منشأ برمى‌گردد كه او عبارت از این است كه آن چیزى كه آن محل به‌واسطۀ او مى‌تواند حقیقت خودش را كسب كند و آن شیء ـ هر شیئی که می‌خواهد باشد ـ به‌واسطۀ او می‌تواند تعیّن خودش را به‌دست بیاورد و بدون او در مقام اجمال و در مقام ابهام إلى أبد الدهر باقى خواهد بود.

  • عوض شدن صورت انسان به‌واسطۀ اعمال و تفكرات و تخیلات

  • پس آنچه كه به صورت ظاهرى درمى‌آید عبارت از همان می‌باشد و این مسئله، مسئله‌اى است كه انسان باید به آن فكر كند و به آن برسد و وضعیت و كیفیت نفس خودش را در اكتساب حالات و صوَرى كه به‌واسطۀ اعمال و تفكرات و تخیلات پیدا مى‌كند، بداند كه آن جنبۀ فعلى او صورت اوست و البته آن صورت تغییر پیدا مى‌كند، آن جنبۀ فعلى او كه وضعیت او را تشكیل مى‌دهد همان صورت اوست كه الآن نفس او به آن صورت تشكل و تشخّص پیدا كرده است لذا مى‌بینید صورت یكى حیوان است و صورت یكى انسان است، حیوانات هم متفاوت هستند؛ یعنى صورت آن شی‌ء كه الآن نفس او به این وضع است، این‌طور نیست كه نفس داراى یك حقیقت و یك واقعیت و یك مرتبه‌اى باشد و بعد صورت آمده و پوششى روى این قرار داده است، نه! خود این نفس الآن با این صورت و این وضعیتى كه پیدا كرده است تَبَدّل بشی‌ءٍ متعیّنٍ و متشخّصٍ، آن شی‌ء متعیّن و متشخص همین است؛ یعنى همین‌كه الآن دارید از نظر وضعیت و حال و هواى خود مشاهده مى‌كنید.

جلسه ۶۵۵

8
  • لذا تناقضی كه در اینجا ممكن است پیش بیاید و جوابى كه مرحوم آخوند در دفع این تناقض مى‌فرمایند فعلاً خیلى مطلبى ندارد. البته از بحث جلسۀ آینده به بعد یك مقدارى مطلب در آنجا هست. از یك طرف شما می‌گویید: ما به الشى‌ءُ هوَ هو خب ماده هم ما به الشى‌ءُ هوَ هو است و اگر ماده نباشد، صورت كجا مى‌خواهد بچسبد و از كجا مى‌خواهد بیرون بیاید و به چه مى‌خواهد تعلق بگیرد؟

  • پس چرا شما مى‌گویید که صورت آن است كه ما به الشى‌ءُ هوَ هو است ولى از یك طرف مى‌گویید که ماده خارج از صورت است پس صورت امر مبهم است؟! ایشان در مقام جواب برمى‌آیند كه خود ماده امر مبهم است و به‌واسطۀ ابهامش دیگر نمى‌توان ما به ‌الشىء هو هو گفت! بلكه به‌واسطۀ صورتیت است كه این مسئله در خارج متحقق است.

  • فصل (7) فی تحقیقِ إقترانِ الصورةِ بِالمادّة.

  • إعلم أنَّ الصورةَ قد یُقال على الماهیةِ النوعیةِ و على‌ كل ماهیةٍ لِشیءٍ كیفَ كان و على الحقیقةِ التی یقومُ المحلُّ [المادة] بِها و على الحقیقةِ التی یقومُ المحلُّ بِاعتبار حصولِ النوع الطبیعی مِنه و على كمالٍ لِلشیء مُفارقاً عَنه و لَو نظرتَ حقَّ النظرَ فی مواردِ استعمالاتِها جمیعاً لوَجدتَها مُتَّفقةً بِالذات فی معنى واحدٍ هو ما به یكونُ الشی‌ءُ هوَ هو بِالفعل و لأجلِ ذلكَ استَتَمَّ قولُهُم صورةُ الشی‌ء هی ماهیتُه التی بها هو ما هو معَ تعقیبهِ بقولِهم و مادّتهُ هی حاملُ صورتِه و لیس مُتناقضاً.1

  • «گاهى صورت بر هر ماهیت نوعیه‌ای گفته مى‌شود [مثلاً] بر انسان گفته می‌شود و انسان هم صورت مى‌شود؛ صورت انسانیتبر هر ماهیتى گفته مى‌شود؛ گاهى اوقات مى‌گویند: صورة الشىء، جنسش هست مى‌گویم: صورت این چیست؟ می‌گویند: جنس اوست یعنى حیوانیت است یا ناطقیت است و از باب اینكه خود جنس یك ظهورى است كه بین این جنس و سایر اجناس هم فرق مى‌گذارد، خود همین هم یك نوع صورت مى‌شود، جنس حیوانیت با جنس خشبیت گرچه مبهم هستند ولى فرق نمى‌كنند؛ در همین تحصّل فى الجمله‌اى كه دارند، نه تحصّل واقعى خارجى، شما بین آنها افتراق قائل مى‌شوید و نمى‌آیید خشبیت را جنس براى انسان قرار بدهید پس با اینكه در اینجا جنس است ولی درعین‌حال چون صورت ظهورى دارد از یك نظر باز به جنس، صورت هم گفته مى‌شود.»

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 32.

جلسه ۶۵۵

9
  • و على الحقیقة التى ...؛ «قوام محل به آن حقیقت است و بر آن حقیقت هم صورت گفته مى‌شود كه عبارت از این صورتى است كه به ماده تعلق مى‌گیرد و بر حقیقتى گفته مى‌شود که به اعتبار حصول نوع طبیعی كه در اینجا صورت به فصل گفته مى‌شود و بر كمال شی‌ء هم صورت گفته مى‌شود و مفارغ از اوست، مراتبى كه مثلاً بر یك شی‌ء مترتب مى‌شود.» شما خشب را تبدیل به سریر مى‌كنید، مى‌گویند: صورت سریریت، خب این مفارق اوست و خشب تبدیل به كمال یا باب شده است و مى‌گویید: صورة الشی‌ء.

  • و لَو نظرتَ ... اگر ما خوب توجه كنیم كه این در چه مواردى استعمال شده است، متوجه مى‌شویم كه این اصلاً یك مسئلۀ عرفى است. شما متوجه مى‌شوید كه تمام اینها با همدیگر یكی‌ هستند و ذاتشان با همدیگر توافق دارد و از نظر ذات در یك معنایى اتفاق دارند كه آن معنا این است كه به یكون الشی‌ء؛ به‌واسطۀ آن معنا، شی‌ء همان شی‌ء است بالفعل؛ شما به شى‌ء، شی‌ء مى‌گویید. به خشب، خشب می‌گویید. به خشب ماده نمى‌گویید. خشب، خشب است. حدید، حدید است. چدن، چدن است. ارض، ارض است. آن فعلیت شی‌ء به‌واسطۀ او تحقق پیدا مى‌كند.

  • و لأجلِ ذلكَ استَتَمَّ ... به‌خاطر همین قول اینها كه مى‌گویند: صورت شی‌ء عبارت از ماهیتى است كه به‌واسطۀ آن ماهیت هوَ هو است، این یك نقصانى را اقتضاء مى‌كند با تعقیبى كه اینها بعداً به قولشان مى‌گویند که مادۀ شی‌ء حامل صورت است درحالى‌كه تناقضى در اینجا نیست؛ یعنى در اینجا یك بوى تناقضى حس مى‌شود چون از یك طرف مى‌گویید که این ما به شیءُ هوَ هو است و از یك طرف می‌گویید که مادۀ شی‌ء حامل صورت است. اگر مادۀ شی‌ء حامل صورت باشد پس حامل شی‌ء دیگر ما به‌الشی‌ءُ هوَ هو نخواهد بود چون مادۀ شی‌ء با خود صورت شی‌ء تفاوت مى‌كند، از یك طرف مگر ماده جزو ما به الشی‌ءُ هوَ هو نیست؟ اگر ماده نباشد آیا شی‌ء به آن هویت و فعلیتش مى‌رسد؟ پس چطور شما در اینجا صورت را ما به ‌الشى‌ءُ هوَ هو گرفتید درحالى‌كه این صورت بدون ماده معنا ندارد، باید یك ماده‌اى باشد تااینكه صورت بیاید با انضمام آن ماده، تا بعد بگویید: الشی‌ءُ هوَ هو، اگر خود پشم تنها نباشد كه شما فرش در اینجا نمى‌بینید، اگر خشب نباشد سریر را نمى‌بینید. پس چطور ما به الشیءُ هوَ هو را فقط به صورت چسباندید و مادۀ بیچاره در اینجا سرش بى‌كلاه مانده است؟!

جلسه ۶۵۵

10
  • تناقضى كه در اینجا به نظر مى‌رسد این است كه از یك طرف شما صورت را به معناى ما به الشیءُ هوَ هو معنا كردید درحالی‌که ما به الشی‌ءُ هوَ هو هم ماده ‌ و هم صورت است و هردو باید باهم جمع بشوند تااینكه بتوانید بگویید: الشی‌ءُ هوَ هو، این همان است كه مورد نظر و مورد رؤیت است و فى‌حدّنفسه قوام پیدا مى‌كند، از یك طرف مى‌گویید که نه، ما به ‌الشی‌ءُ هوَ هو این صورة ‌الشی‌ء است كه با محل فرق مى‌كند، محل، حامل آن صورت است نه‌اینکه خود آن صورت با ماده با همدیگر هو الشی‌ء بشوند.

  • ایشان این تناقضى كه در اینجاست را مى‌خواهند به اجمال و به تفصیل رفع كنند به‌نحوى‌كه دیگر این تناقض در اینجا پیش نیاید.

  • و توضیحُ هذه الدَّعوى بِتقدیمِ مقدمةٍ هی أنَّ المادّةَ فی كلِّ شی‌ءٍ أمرٌ مبهمٌ ـ لا تحصُّلَ لهُ أصلاً إلاّ بِاعتبارِ كونهِ قوة شیءٍ ما و الصورةُ أمرٌ محصَّلٌ بالفعل به یصیرُ الشی‌ءُ شیئاً مثلاً مادّةُ السریرِ هی قِطعُ الخشب لٰكن لا مِن حیثُ لها حقیقةٌ خشبیةٌ و صورةٌ مُحصّلة فإنَّها مِن تَلكَ الحیثیة حقیقة مِن الحقائق.1

  • به‌نحوى‌كه دیگر این تناقض در اینجا پیش نیاید. مادۀ در هر چیزى یك امر مبهمى است كه حتى در ذهن هم تحصل ندارد، در ذهن تحصل دارد ولى تشخّص ندارد یعنى یك نوع تحصلى در ذهن دارد.

  • إلاّ باعتبارِ كونهِ ... تحصلش فقط به این ‌مقدار است و یك مقدار و حصۀ خیلى كمى از تحصل دارد که همین‌قدر كه ما بین دوتا ماده امتیاز قائل مى‌شویم مثلاً بین مادۀ چوب بودن و مادۀ حدید بودن یك تحصل بسیار ناچیزى كه به قوۀ شی‌ءٌ ما است كه این قوۀ شی‌ءٌ ما را الآن در خود دارد؛ قوۀ تبدیل شدن به چوب كذا را دارد، قوۀ تبدیل شدن به فلان صنعت خارجى را دارد، فقط از نظر استعداد براى تبدیل شدن مى‌دانیم كه به این ‌مقدار تحصّل دارد. اگر بخواهد این درخت رشد بكند، آن ماده‌اى كه مى‌تواند رشد بكند دیگر آهن نیست، این‌ مقدار مى‌فهمیم که او باید چوب باشد؛ یعنى قوۀ براى رشد در آهن و چدن پیدا نمى‌شود بلکه آن در چوب بودن و گیاه بودن پیدا مى‌شود، این‌ مقدار باعث مى‌شود که بین چوب و حدید فرق بگذاریم پس این‌ مقدار تحصّل دارد ولى صورت یك امر محصّل بالفعل است و الآن داریم اشیاء را در خارج مى‌بینیم و به‌واسطۀ او شی‌ء، شی‌ء مى‌شود. مثلاً‌ قِطَعْ خشب مادۀ سریر هستند ولكن نه از جهت اینكه براى این ماده یك حقیقت خشبیتى است و یك صورت محصّله‌اى است.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 33.

جلسه ۶۵۵

11
  • فإنَّها مِن تَلكَ الحیثیة ... اگر خود خشبیت را درنظر بگیرید، خودش یك حقیقتى از حقایق است و شما دارید نگاهش مى‌كنید، شما دارید همین خشب و الوارهایی كه در اینجا افتاده است قبل از اینكه تبدیل به سریر بشود را مى‌بینید درحالی‌که اینها سریر نیست. از نظر خشبیتش یك واقعیتى است ولى هنوز سریر و تخت نشده است كه شما بروید بنشینید و در آنجا استقرار پیدا كنید یا بروید روی آن سریر بخوابید. خلاصه انسان روی آن سریر هر کاری می‌تواند بکند بسته به اینکه زمانه چه اقتضا کند! گاهی از اوقات انسان روی سریر می‌خوابد و گاهی از اوقات سریر را روی او می‌خوابانند!

  • و لیست مادةُ لِشی‌ء أصلاً بل مادّیتُها إنَّما هی مِن حیثُ كونُها تَصلح لأن یكونَ سریراً أو باباً أو كرسیاً أو غیر ذلك و تعصّیها و امتناعها عَن قبولِ أشیاءٍ أُخر لیس لجهةِ قوَّتها و استعدادها بَل لأجل فعلیتها و اقترانِها بِصورةٍ مخصوصةٍ یَمنَعُها عنِ التَّلبُّسِ بتلكَ الأشیاءِ لأجلِ التنافی الواقعِ بین طبیعتها و طبائعَ تلك الأشیاء.

  • این مادۀ برای شی‌ء نیست بلکه خودش خشب است. مادیت براى این حقیقت این است كه این ماده صلاحیت دارد كه سریر بشود، در بشود، كرسى بشود یا چماق بشود. این خشب مى‌تواند استعداد [تبدیل] براى اینها را داشته باشد، پس در عین اینكه این خشب است و در عین اینكه حقیقةٌ مِن الحقایق است ولى لَه قوةٌ. به حیثیت خشبیت دیگر قوه ندارد و فعلیت دارد ولكن به حیثیت تبدّلش به صنعتى از صنایع [قوه دارد]. مصنوعى بشود، سریر بشود، كرسى بشود، چماق بشود یا در بشود، از این نظر ماده بودن آن قابلیت دارد، اینكه این امتناع مى‌كند و از اینكه أشیاء دیگرى را قبول بكند إبا مى‌كند به‌خاطر قوّت و استعدادش براى سریر بودن نیست بلكه به‌خاطر فعلیتش است، یعنى الآن خودش أمرٌ فِعلىٌ مِن الاعیانِ الخارجیة یكى خودش از اعیان خارجى است و به‌خاطر این قبول نمى‌كند كه به اشكال و به خصوصیات دیگر دربیاید. اینكه این مقترن به یك صورت خاصى است که او را منع‌ مى‌كند از اینكه به این اشیاء تلبس پیدا كند چون بین طبیعت خشبیت و طبایع این اشیاء با همدیگر اختلاف هست.

جلسه ۶۵۵

12
  • فالحقیقةُ الخشبیةُ مثلاً لها جهةُ نقصٍ و جهةُ كمالٍ فمِن جهةِ نقصِها یَستدعی كمالاً آخَر و مِن جهةِ كونها كمالاً یَمتنعُ عن قبولِ كمالٍ آخر و مِن هاتینِ الجهتین ینتظمُ كونَ السریر ذا مادة و صورة و كذا.

  • حقیقت خشبیت یك جهت نقص و یك جهت كمال دارد؛ جهت كمال آن همان خشبیتى است كه داریم مى‌بینیم و جهت نقصش این است كه مى‌تواند به یك كمالى تبدیل بشود و از جهت نقصش یك كمال دیگرى را استدعا مى‌كند، در عین اینكه خشب است ولى درعین‌حال ناقص است چون خشب فایده ندارد و باید تبدیل به سریر و باب و چماق بشود تااینكه مفید باشد، مخصوصاً آن سومى كه خشب تبدیل به چماق بشود، خیلى مفید است!! تازه این خشب مفید واقع مى‌شود والاّ همین خشب در جنگل هم هست و فعلیت هم دارد و به كمال هم رسیده است. پس كمالى كه در اینجا دارد، همین فعلیت است. نقصى كه دارد این است كه باید از این استفاده بشود و این همین‌طور بیخود افتاده است پس این نقص را باید تبدیل به كمال کند و سریر و باب و امثال‌ذلک بکند و از جهت اینكه خشبیت براى او كمال است دیگر تبدیل به آهن و آجر و چدن نمى‌شود بلکه در خشبیت خودش تأسی و امتناع دارد و از این دو جهت انتظام پیدا مى‌كند كه سریر داراى ماده و صورت باشد.

  • حکم احرام نوزاد

  • تلمیذ: ...

  • استاد: احرامش همان احرام عادی است و می‌توانند یک پارچه‌ای را همین‌طور روی او بیندازند و این احرام می‌شود و [یا] همان لباس او را می‌توانند لباس احرام قرار بدهند، اشکال ندارد.

  • تلمیذ: آقایان فرمودند که باید حتماً بین طواف او را وضو بدهید والا تا آخر عمر در احرام می‌ماند و برای او مشکلاتی پیش می‌آید.

  • استاد: آقایان فرمودند؟! سلام من را به آنها برسانید و بفرمایید که یک مقداری به مطالعاتشان اضافه کنند! اصلاً اصل قضیۀ آن مستحب است! یعنی بچۀ شیرخواره را باید وضو داد و آب به صورتش زد؟! این‌هم یک حکمی است!!

جلسه ۶۵۵

13
  • تلمیذ: غسل احرام هم برایش مستحب است؟

  • استاد: بله، همۀ آن مستحب است و پدر باید از طرف او غسل احرام هم بکند. باید یعنی مستحب است و اگر انجام نداد هم [مشکلی ندارد]. خود غسل احرام برای خود پدر واجب نیست حالا برای پسر واجب باشد؟!

  • تلمیذ: نه، آیا پدر باید دوتا غسل بکند؛ یکی برای خودش و یکی برای پسرش؟

  • استاد: بله، نیتی که می‌کند از طرف پسرش هم نیت بکند. کاری که انجام می‌دهد از طرف او هم انجام بدهد چون بچه که طهارت ندارد.

  • تلمیذ: باید دو بار باشد؟

  • استاد: بله، ولی طواف دادن دو بار لازم نیست، همان که او را با خودش می‌برد هم به پای خودش و هم به پای پسرش حساب می‌شود چون هردو باهم طواف می‌کنند. سعی هم همین‌طور است.

  • تلمیذ: غسلی که انجام می‌دهد باید دو بار انجام بدهد؟ نمی‌شود دو نیت داشته باشد و یک بار انجام بدهد؟

  • استاد: دو بار باید انجام بدهد؛ یکی برای خودش و یکی برای پسرش. آب دوش است دیگر دارد می‌آید [حالا دو بار غسل کند]!

  • تلمیذ: ...

  • استاد: بله آن کراهات و مستحباتی که در آنجا هست ..

  • تلمیذ: عدۀ زن برای ازدواج موقت چقدر است؟!

  • استاد: دو طُهر است؛ یعنی تقریباً دوتا حیض می‌شود. وقتی که در آن طهری هست مدتش بخشیده شود آن حیضی که می‌شود باید جدا طُهر هم بشود یا دو طهرِ متعاقبِ حیض بشود. وقتی که پاک بشود وارد طهر بعد می‌شود دیگر اشکال ندارد.

  • تلمیذ: ...

  • استاد: مسئله به قرئین برمی‌گردد و بعضی‌ها قرء را به طهر و بعضی‌ها به حیض تفسیر می‌کنند. آن که به طهر تفسیر کند باید دو طهر بگذرد و آن که به حیض تفسیر می‌کند دوتا حیض است و در واقع دوتا طهر می‌شود.

  • حکم فراموش کردن غسل واجب

  • تلمیذ: زنی که یادش رفته است غسل حیض کند و اگر عباداتش را انجام بدهد و بعد از یک ماه متوجه می‌شود که غسل حیض انجام نداده است، عبادات او قضا دارد؟

جلسه ۶۵۵

14
  • استاد: اینها اشکال دارد.

  • تلمیذ: در جنابت هم همین‌طور است؟ فراموش کرده است که ...

  • استاد: آن هم باطل است و فرق نمی‌کند.

  • تلمیذ: سؤالی که مرحوم علاّمه از آقای بهجت کرده بودند نسبت به شخصی که غسل را اشتباه انجام داده چه بود؟!

  • استاد: این مسئله به نسبت خود افراد متفاوت است و همه یک حکم ندارند. این قضیه را در مسئلۀ قضاء حج در مورد مخالف هم داریم؛ روایات مختلفی در آنجا بود و این مسئله را گفتیم که جواب امام به میزان قابلیت شخص است که در اینجا حضرت می‌فرماید: «أنا أُحبُّ أن یعید»1 و در یک جا دارد که «یجبُ أن یُعید»2 البته آنچه که ما در آنجا بین این دو جمع کردیم گفتیم که «یجبُ» به آنجایی برمی‌گردد که از نظر نَصْب خیلی قوی باشد و جهل مرکب داشته باشد و مقام، مقام عناد باشد ولی اگر نه، فردی است که جزو عوامِ اینها است مسئله فرق می‌کند و مراتب کدورت و ظلمت و ابتعاد در قضاء و عدم قضاء و الزام و عدم الزام متفاوت است. این افراد هم که طبعاً ‌چنین وضعیتی دارند مسئلۀ آنها همین‌طور است؛ یعنی نمی‌شود قضیه را به‌نحو حکم کلی گفت چون از یک نظر واقعاً خلاف ما أنزل الله عملی انجام داده است و از یک نظر انسان همه را [نمی‌تواند] الزام به [قضاء و اعاده] بکند چون ممکن است افراد به مشقت و حرج مبتلا بشوند لذا اینجاست که انسان نمی‌تواند مسئله را به حکم کلی درنظر بگیرد بلکه مسئله، مسئلۀ شخصی می‌شود که انسان در ارتباط با خود شخص باید تصمیم ‌بگیرد که نسبت به او چه تکلیفی را بگوید.

  • تلمیذ: نسبت به قبول و عدم قبول است؟ به شخصی که توانایی اعادۀ عمل را داشته باشد باید گفت که باید اعاده کنی؟!

  • استاد: بله، اگر بتواند اعاده کند؛ یعنی در آنجا هم میزانش فرق می‌کند؛ یک وقتی زیاد است و یک وقتی خیلی زیاد نیست و خود حال شخص نسبت به او هم متفاوت است. در موارد مختلفی داریم حتی نسبت به مسائل جنائی اختلافاتی در اینجا بوده است.

    1. تهذیب الأحكام، ج 5، ص ۹، با قدری اختلاف.
    2. الکافی، ج 4، ص ۲۷۳، با قدری اختلاف.

جلسه ۶۵۵

15
  • یک مردی که کار خلافی کرده بود و آمد توبه کند و به حضرت رو کرد و حضرت فرمودند: کدام‌یک از این سه عقوبت را انتخاب می‌کنی؟! گفت: آن که اشدّ است و حرق در نار را اختیار کرد و بعد دو رکعت نماز خواند و گریه کرد و حضرت فرمودند که گریۀ او ملائک سماء را به گریه آورده است و خود او رفت و در آتش پرید! حضرت رفتند و او را بیرون آوردند و گفتند که خدا تو را بخشیده است.1

  • این چیزی نیست که هرکسی بتواند این کار را انجام بدهد. حال خود شخص در اینجا مسئله هست که وضعیتش وضعیتی است که جبران کرده یا نه. ممکن است یک شخص حتی استعداد و آمادگی هم داشته باشد ولی در یک حالی است که انگار انجام داده است و خود حالت نفسانی اثر او را گذاشته است و این دیگر نیاز به قضاء ندارد.

  • تلمیذ: .... می‌گوید که آقا رها کن هرچه گذشته، گذشته است دیگر.

  • استاد: چند روز پیش یک جایی با یکی از رفقا در تهران رفته بودیم یک بنده خدایی بود تا چشمش به ما افتاد اصلاً نه اعتنایی کرد و نه چیزی و دنبال کار خود رفت. بعد مدتی گذشت و برحسب اتفاق با یکی از دوستان همین‌طور صحبت‌های عادی می‌کردیم. یک‌دفعه دیدم دارد به حرف ما گوش می‌دهد و کم‌کم سرش را تکان داد و بالا آورد و یک نگاه به ما کرد و گفت: حاج آقا سلام علیکم. گفتم که علیکم السلام، چرا خیلی دیر سلام کردی؟! گفت: وقتی که آمدی خیال کردم تو هم مثل بقیه هستی برای همین نگاهت نکردم! الآن می‌بینم نه، فرق می‌کنی لذا به تو سلام می‌کنم و دستت را هم می‌بوسم و مخلصت هم هستم! گفتم که خیلی ممنون اقلاً آمدن ما به اینجا باعث شد که جناب‌عالی دیگر همه را به یک چوب نرانید و این خودش هم یک طور تبلیغ است!

    1. الکافی، ج ۷، ص ۲۰۱.

جلسه ۶۵۵

16
  • یعنی ببینید کار به کجا کشیده که باید نظر مردم این‌طور بشود و به اینجا برسد! به‌هرحال ما حرفی نمی‌زدیم یعنی همین‌قدر احساس کرد که سرِ ما به کار خودمان است، به همین مقدار برای او کافی بود و خودش شروع کرد به هرچه گفتن و ما فقط می‌خندیدیم و لبخند می‌زدیم.

  • تلمیذ: ... ممکن است به شخص دستوری داد و ....

  • استاد: بله، آنچه که هست به‌خاطر همین ارائۀ طریقی است که نفسش جا نزند. اگر از اول بگویی که نه آقا قضا دارد و دوتا کتک هم باید بخوری و خدا پدرت را هم درمی‌آورد، می‌گوید که برو بابا با این دینتان و فلان و خداحافظ! باید یک طوری و یک قسمی با ملاطفتی و با یک نحوه‌ای برای او راهی را باز کرد و راه را نبست. فقیه نمی‌تواند راه مردم را ببندد بلکه [باید] راه را باز کند و وقتی که باز شد آن‌ موقع کم‌کم استعداد و آمادگی و قابلیت برای بالاتر را پیدا می‌کند.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد