پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4: في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق ماهیت جنس و جایگاه آن در تعریف اشیاء میپردازند. بحث با تحلیل کلام مرحوم شیخ انصاری درباره نحوه اخذ جنس و استقلال آن در ارائه هویت آغاز میشود و به این نتیجه میرسد که جنس در حد ذات خود تام است و برای ادراک، نیازی به ضمیمه شدن فصل ندارد. در ادامه، ضمن نقد دیدگاههای دکارت و راسل درباره وجود، تفاوت بنیادین میان جنس و وجود تبیین میشود؛ به این معنا که جنس از منظر مفهومی و وجود از منظر تشخص و عینیت خارجی مورد بررسی قرار میگیرند. در نهایت، استاد با پیوند زدن این مباحث نظری به سیره عملی و اخلاقی، بر لزوم عبور از «أنانیت» و «خودمحوری» در برابر اوامر الهی تأکید کرده و راه رسیدن به حقیقت ولایت را در گرو صداقت و تسلیم محض در برابر امام معصوم میدانند.
درس ششصد و بیست و نه
بحث در ماهیت غیر مبهمه (1)
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
الثالثُ أنَّه جَعَلَ غیرَ المبهمِ مِن أقسامِ المأخوذِ بلا شرطِ شیءٍ.1
نیاز به بحث خارج نیست فقط از روی متن تطبیق میکنیم.
بحث جلسۀ قبل راجع به ماهیت مأخوذه بشرطلائى بود ـ یعنى به شرط وحدت بودن ـ كه مرحوم شیخ فرموده بودند: وقتى شما جنس را بشرطلا بگیرید همان حقیقت ذاتى خودش را در آنجا ارائه مىدهد كه همان معناى حیوانیتى كه از فصول و عوارض و زوائد خودش متمایز است را ارائه مىدهد حالا همان را ممكن است شما بشرطشیء بگیرید یعنى به شرط تركیب با فصل تصور كنید بعد ایراد وارد شد كه چطور یك ماهیت وقتى كه در ذات خودش بشرطلا هست این را معتبِر مىتواند بشرطشیء تصور كند؛ مگر یك شیء مىتواند از آن حقیقت خودش انقلاب پیدا كند؟!
جوابش هم مشخص است كه منظور شیخ از اینكه مىفرماید: این جنس در تعریفِ كُنه خودش و حقیقت و ذات خودش این است كه بشرطلا اخذ بشود معنایش این است كه براى ارائۀ هویت خودش احتیاجى به ضمّ ضمیمه ندارد. شما وقتى كه مىخواهید حیوان را تعریف كنید نیاز نیست فصل را هم تعریف كنید اگر بخواهید فصل را تعریف كنید پس حیوان را تعریف نكردهاید؛ حیوان كه جنس است در همان حقیقت .... این بهخاطر یک جهت اشتراطى كه خدمتتان راجع به مسئلۀ وجود عرض مىكنم یك مسئلهاى است كه قابل تأمّل و دقت است! در حیوان خود نفس حیوان باید از نقطهنظر كنه و حقیقتش براى انسان مشخص بشود حالا این فصلى كه بر حیوان بار مىشود چه فصلى است این یك مطلب دیگرى است زیرا اگر خود فصل در تعریف و شناخت حیوان و حقیقت حیوان تأثیر داشته باشد لازمهاش این است كه قسیمالشیء كه انواع دیگر براى این فصل است در تعریف ذاتى خودِ این نوع مدخلیت داشته باشد و این خلاف است؛ انسان براى خودش نوعى است و غنم هم براى خودش نوعى است و حمار هم نوع دیگرى است و هیچکدام از اینها نه از نقطهنظر وجود خارجى و نه از نقطهنظر شناخت ماهویت ارتباطى به دیگرى ندارند. فرض كنید اگر در دنیا حمار نباشد شما انسان را متوجه نمىشوید؟! خب شاید راجع به بعضىها متوجه نشوید ولى نسبت به بعضى دیگر نه، در شناخت اینها احتیاجى به دیدن حمار نیست مثل بزرگان که اگر حمار در این دنیا باشد یا نباشد شما مىتوانید این بزرگان را ادراك كنید! ولى خب سایر افراد شاید چنین مسئلهاى را نداشته باشند! علیٰکلِّحال این حمار نیازى ندارد!
وقتی كه شما مىخواهید این حیوانیت انسان را ادراك كنید، اینطور نیست که احتیاج داشته باشید بر اینكه فصل را ضمیمه كنید چون فصل امرِ مغایر با جنس است و این امرِ مغایر، منضم با جنس مىشود و در انضمامش نوع تشكیل مىشود و اگر فصل دخالتى در آن حقیقت جنس داشته باشد این دلیل آن خواهد شد كه خود جنس در هویت خودش ـ در خود ماهیت و مفهوم خودش ـ ناتمام است و نیازى به یک فصلى دارد كه آن مفهوم را تمام كند و علاوۀ بر اینكه آن فصل خودش باعث مىشود كه در تركیب بین آن جنس و فصل، سایر فصول هم به همان میزانى كه این فصل ناطقیت در حیوان مىتواند دخالت داشته باشد، سایر فصول هم مىتوانند دخالت داشته باشند چون در اینجا ترجیحى وجود ندارد كه یك فصل در مفهوم حیوان تأثیرگذار باشد و سایر فصول اینطور نباشند.
اشكال دیگرى كه در اینجا مطرح است این است كه در خود جنس هم تركیب لازم مىآید چون جنس در آن ارائۀ هویت و مفهوم خودش نیاز به امر دیگرى دارد پس این جنس، خودش مركب است و باید نقل كلام در آن قسمت اشتراک بین او و این جنسى بكنیم كه الآن این ناطقیت آمده تتمیم هویت كرده و هلُمَّ جَرّا كه تسلسل یا دور لازم مىآید.
عدم نیاز به تشخیص جنس در تشخیص انواع
بنابراین خود جنس فىحدّنفسه یك امر و حقیقتى است كه در ارائه مفهوم خودش تامّ است لذا در تشخیص انواع شما نیاز به تشخیص جنس ندارید. در جلسۀ قبل عرض کردم که وقتی یك شیئى را مىبینید که متحرك است اولین چیزى كه به نظر شما مىآید این است كه این حیوان است اما آیا تشخیص مىدهید كه ناطق است یا تشخیص مىدهید كه غنم است یا سبُع است؟! نه، فقط آن حیوانیت را مىفهمید بدون اینكه نوعیت را در اینجا احساس كنید، وقتى كه جلوتر مىآیید نوعیت را مىفهمید. پس این دلیل بر این است كه همان كیفیتى كه از جنس به انسان منتقل مىشود همان مفهومى است كه جنس دارد و به این مفهوم تامّ است البته آن از نظر وجود خارجى براى اینكه این وجود خارجى محقق بشود این جنس احتیاج دارد به اینكه فصلى براى او ضمیمه بشود.
اشکال به نظریۀ دکارت و راسل دربارۀ وجود
خارجىها یك بحثى در اینجا دارند ـ مثل همۀ اشتباهاتى كه مىكنند اینهم روی آن ـ که وجود را جنس گرفتند و گفتند كه وجود جنس است و هم دِكارت این مسئله را گفته است و راسل هم به همین مناسبت این مسئله را تكرار كرده كه وجود بهطورکلی جنس است و بهواسطۀ این عوارضى كه بر او عارض مىشود كه عوارض خارجى اشیاء باشد این وجود تبدیل به حقیقت عینیۀ خارجیه مىشود و از این نقطهنظر وجود را داخل در بحث مقولات شمردهاند كه این حرف اصلاً مِن أصله باطل است؛ بحث وجود بحث عینیت است، بحث مقولات، بحث ماهیت است، ماهیات ظرف وجودشان ذهن است. وجود، تحقق و تشخّص خارج است و ربطى بین مفهوم و عینیت خارجى نیست بلکه اصلاً اختلاف بین معلوم بالعرض و معلوم بالذات، اختلاف بین عین و صورت، كیف نفسانى یا صورت نوعیۀ ذهنیه است. اصلاً در اینجا مسئله پرتوپلا است.
ولى یك مطلبى كه در اینجا هست كه بین این دو مسئله مىتوانیم یك نوع اشتراكى قائل بشویم این است كه اینها از یك طرف دیدند كه آنچه كه در عالم تحقق خارجى دارد همان عبارت از وجود است اما نفهمیدند كه چطور بین اینکه این وجود را بهعنوان عین بگیرند یااینكه براى این وجود امر زائدى فرض کردند كه عبارت از جنس و فصل باشد فرق قائل شوند و آنها را از هم تشخیص بدهند فقط به همان جنبۀ سعى و شمول مسئله توجه كردند و اسم وجود را جنس گذاشتند؛ دیدند چون جنس عام است پس وجود هم باید از این نظر كه عام است پس اسم همان را مىتوان بر او گذاشت.
از این نقطهنظر خب اینها نسبت به این قضیه اشتباه كردند ولى از نقطهنظر دیگری مىتوان گفت كه ـ یك استفادهاى انسان از این مىكند نه بهخاطر این، بلکه بهخاطر اصل مسئله ـ در مسئلۀ اصل جنس همانطوریكه در اینجا مرحوم شیخ و مرحوم آخوند مىفرمایند: جنس در معناى خودش تامّ است وقتى كه جنس در معناى خودش تامّ بود آنوقت فصل مىآید این معناى تمام را صورت خارجى به خود مىدهد؛ یعنى جنس یك حقیقتى است كه این حقیقت، حقیقت مشتركِ عامى است و بین همۀ حقایق نوعیه سارى و جارى است ـ بسته به جنس قریب و جنس بعید ـ و بهواسطۀ آن فصلِ منوّع، آن جنس صورت نوعیه پیدا مىكند و نوع مىشود. منبابمثال اسم این را انسان مىگذاریم، اسم آن را غنم مىگذاریم، اسم این را بقر میگذاریم، اسم آن را حمار مىگذاریم، اسم این را اسد مىگذاریم و امثالذلك. این فصل جنس را از معناى خود تغییر نداده است بلكه این جنس را صورت فصلیه بخشیده است درحالیکه فصل دیگر، همین جنس را صورت نوعیۀ دیگر مىبخشد.
پس آن حیوانیتى كه الآن در همۀ اشیاء وجود دارد آن حیوانیت تغییر پیدا نكرده است بلکه آن حیوانیت، حیوانیت است نهاینکه حیوانیت انسان مختلف باشد بالذات با حیوانیت بقر، و حیوانیت بقر اختلاف ذاتى و مفهومى و تمایز كُنهى داشته باشد با حیوانیت غنم و هَلُمَّ جَرّاً.
بنابراین آن حیوانیت که بهعنوان جنس است این بهواسطۀ ضمّ فصل به یك صورت نوعیۀ خاص و مختص به آن در خواهد آمد و همان جنس با فصل دیگر به صورت نوعیۀ دیگر درمىآید و همان جنس با فصل دیگر به صورت نوعیۀ دیگرى درمىآید و در همۀ آنها آنچه كه حقیقت خارجى و واقعیت او را تشكیل مىدهد واحد است.
فرق جنس و وجود
همین مثال را ما در باب وجود مىتوانیم تصور كنیم منتها جنس از نقطهنظر مفهومى و از نظر معناى عام و سعى مدّنظر است و وجود از نظر تشخّص و عینیت خارجى مدّنظر است؛ وجود یك حقیقت واحده است كه آن حقیقت واحده نه شكلى دارد، نه رنگى دارد، نه لونى دارد، نه ثقلى دارد، نه مادهاى دارد و نه صورتى دارد هیچ ندارد ولى آن حقیقت تشخصّیۀ خارجیه ـ درعینحال كه آن وجود اینها را ندارد ـ تشخّص بالذات دارد وجود تشخّص خود را از اشیاء منضمّ إلیه نمىگیرد بلكه تعیّن خود را از آن افتراقات و آن صورى كه بر آن وجود عارض مىشود كه همان صور نوعیه است مىگیرد و چنانچه قبلاً مرحوم آخوند فرمودند بین تشخّص و تعیّن در اینجا اختلاف است.
تشخّص، قوام خارجى شیء
در مسئلۀ تشخّص عرض شد كه تشخّص خود قوام خارجى شیء است و از صورت مفهوم به صورت عینى ظهور پیدا كردن است، این را تشخّص مىگویند. آیا قبل از اینكه ارادۀ حق بر خلقت مخلوقات تعلق بگیرد خود حق وجود خارجى نداشت؟! خود خداى متعال وجود خارجى نداشت؟! وجود، وجود خارجى نداشت؟! وجود، موجودیت نداشت؟! خود وجود، یك حقیقت بالاِصاله نبود؟! اگر نبود پس این مباحث اصالة الوجود و بحث وحدت وجود و تشكیك وجود و تشخّص وجود از كجا آمده است؟! تا یك عین خارجى نباشد، انسان نمىتواند راجع به عین خارجى صحبت كند، عین خارجى سنگین است، سبك است، صورت دارد یا ندارد، ماده است مجرد است چه چیزی است باید یك تعیّن خارجى باشد آن تعیّن خارجى چه شكلى است؟ شكل ندارد، آن تعیّن خارجى چه رنگى است؟ رنگ ندارد، آن تعیّن خارجى ماده است؟ ماده ندارد، تمام اینها آثارى است که منضم به وجود مىشود. حالا در هر مرتبهاى از مراتب ـ بسته به آن مراتب تشكیكى ـ یك صورتى بر این وجود عارض مىشود و آن را به این مرتبه درمىآورد.
تشخّص، لازمه و ذاتی اصل وجود
پس تشخّص لازمۀ اصل وجود است. پس این را بدانیم كه ما بهواسطۀ ماهیت وجود را متشخّص نكردیم بلكه تشخّص وجود تشخّص ذاتى است و هركجا مىرود و پا در هر مكانى مىگذارد با خودش تشخّص را مىبرد و در هرجا كه قدم مىگذارد، اول تشخّص را مىبرد و بعد اختلاف را مىبرد.
منبابمثال وقتى كه دارید كتاب مىخوانید مىبینید یكدفعه در باز شد و یك چیزى داخل آمد، احساس مىكنید یك جنبدهاى داخل آمد، حالا چشم از كتاب بر نداشتید تا ببینید این چیست، چون در بیخود باز نمىشود بالأخره یك كسى در را باز كرده و این جنبده وارد اتاق شده است حالا آیا این جنبده انسان است؟ نگاه مىكنید مىبینید که بله این آدم است یااینكه این متحرك هرّه است، نگاه میکنید و میبینید که بله هرّه آمده است یااینكه مرغ و خروس است یااینكه گوسفند و الاغ است. بالأخره یك چیزى وارد این حجره شده است. در اینجا این اول با خودش جسمیت را ارائه مىدهد؛ جسمیت متحرك را شما احساس مىكنید.
وجود هم در هرجا كه تحقق عینى پیدا مىكند اولاًبلااول تشخّص را در آنجا مىبرد حالا این تشخّصى را كه برده ما نمىدانیم از چه تشخّصاتى است، نوعش را نمىدانیم خصوصیاتش را نمىدانیم امتیازش را با بقیه نمىدانیم یك نگاه مىكنیم مىبینیم انسان است بیشتر نگاه مىكنیم مىبینیم زید است بعد مىبینیم عمرو است بین عمرو و زید اختلاف است.
تعریف تعیّن و فرقش با تشخّص
پس اول تشخّص میآید بعد تعیّن مىآید؛ تعیّن یعنى همان صورت قوام ماهوى به خود گرفتن مىآید. پس در تعیّن مسئله، مسئلۀ اختلاف بین یك و دو است، در تشخّص مسئله، مسئلۀ استقلال ذاتى خارجى است. بله، تا شیء استقلال خارجى نداشته باشد و قوام ذاتى و عین خارجى نداشته باشد تعیّن هم در آنجا منتفى خواهد بود.
متأخر بودن مرتبۀ تعیّن از مرتبۀ تشخّص
پس مرتبۀ تعیّن همیشه متأخر از مرتبۀ تشخّص است لذا وجود یك جنبۀ سعى دارد كه بهواسطۀ آن جنبۀ سعى باعث مىشود كه در همۀ اشیاء حضور خارجى پیدا بكند، آن حضورِ خارجىِ وجود را تشخّص مىگویند. حالا سواءٌ کان این حضور در بارى تعالىٰ باشد یااینكه این حضور در ناس و حیوان و سایر اشیاء باشد یااینکه این حضور، حضور تجرد باشد یا حضور، حضور ماده باشد. از این نقطهنظر تفاوتى نخواهد بود.
محل اشتراك وجود و جنس
پس با توجه به این مسئله مىتوانیم بگوییم که بین وجود و جنس از این نقطهنظر اشتراك است پس همانطوریكه جنس همان نوع است كه به یك شكل ظهور پیدا كرده است وجود هم همان شخصیت اشیاء است كه به مسائل، حقایق، انواع، اصناف و اشخاص مختلفه ظهور پیدا مىكند. آن [جنس] جنبۀ لابشرطى و جنبۀ عام دارد ولی این وجود جنبۀ بشرطشیئى دارد؛ وجود زید قابل سرایت براى عمرو نیست و وجود عمرو قابل سرایت براى بكر نیست و وجود اینها قابل سرایت براى حجر و ماء و اینها نیست كه در همۀ اینها بشرطلائى و همینطور از بعضی جهات بشرطشیئى در اینجا اخذ شده است.
این فقط نقطۀ مشتركى است كه ما مىتوانیم اخذ كنیم اما اینكه وجود را به معناى جنس بگیریم خب این دیگر خیلى از مرتبه پرت است.
و الجوابُ أنَّ المرادَ مِن المأخوذِ وَحدَه کونُه کذلکَ بِحَسَبِ الذّاتِ و الماهیةِ.1
پاسخى كه ایشان در این شبههاى كه از كلام مرحوم شیخ به ذهن مىرسد مىدهند این است كه اینكه در اینجا مىگوییم که جنس را بهتنهایى ملاحظه مىكنیم و جنس باید خودش بهتنهایى معناى خودش را برساند این است كه این بهحسب ذات و ماهیت اینطور باشد؛ ماهیتِ جنس، نیازی به فصل ندارد. ماهیتِ جنس نیازی به ضمّ ضمیمه ندارد بلکه خود جنس را مىفهمید، نه فصل را در اینجا آوردید و نه عوارض دیگرى در اینجا مدخلت دارد.
أی لا یَحتاجُ فی تَتمیمِ ذاتِه إلى شَیءٍ آخَرَ حَتى لو انضَمَّ إلیهِ شَیءٌ صارَ ماهیةً أخرىٰ غَیرَ الأولىٰ فَهی فی حدِّ نَفسِها کاملةٌ تامةٌ بِخلافِ المأخوذِ لا بِشرطِ فَإنَّه ماهیةٌ ناقصةٌ یَحتاجُ إلى تمامٍ و لا ینافی ذلکَ کونَه جزءاً لَه و لِما یَزیدُ عَلیه لِأنَّ المجموعَ ماهیةٌ أخرىٰ.1
در اینكه خود این معناى جنس معناى ناقصى باشد و براى تتمیم این نقصان، احتیاج به ذاتى دیگر باشد یا احتیاج به عارض دیگرى باشد، نه! جنس اینطور نیست حتى اینكه اگر به این یك شیئى منضم كنید این یك ماهیت دیگرى خواهد شد كه دراینصورت ماهیت اول نخواهد بود. این را دقت كنید اینكه مىگوید: «غَیرَ الأولىٰ» منظور از «اولیٰ» ابتدائاً خود حیوان بود نهاینکه آن حیوانِ لابشرط منظور باشد، چون اگر آن حیوان لابشرط را كه شما فرض كنید هر فصلِ نوعى كه بر آن حیوان باشد آن حیوان تغییر نمىكند، بلکه همان ماهیت است؛ آن ماهیت به یك ظهورى درمىآید، یا همان ماهیت به ظهور دیگری درمیآید. پس در اینجا منظور از «غَیر الأولىٰ» یعنى همان بشرطلا گرفتن «المأخوذِ وَحدَه» یعنى جدا [درنظر] گرفتن.
مفهومِ ابهامى اسماء اجناس
فَهی فی حدِ نَفسِها کاملةٌ تامةٌ ... این ماهیت خودش كامل است و تامّ است؛ خود حیوان فیحدّنفسه كامل و تامّ است خود جسم كامل و تامّ است، خود ماده كامل و تامّ است. اما اگر شما همین را لابشرط فرض كردید یعنی اگر شما این حیوان را تصور كردید كه این حیوان یك ماهیت مبهمه است، واقعاً هم مبهم است؛ حیوان یك ماهیت مبهم است نهاینکه ابهامش ابهام مفهومى است و ابهام مفهومى ندارد چون ما مىفهمیم حیوان چیست ولى ابهامش ابهام خارجى است ابهام عینی است. آیا شما در خارج حیوان بدون فصل میتوانید نشان بدهید؟! نداریم، آیا شما میتوانید در خارج برنج یا گندم از این انواعى كه در بازار هست را نشان بدهید؟! نداریم. بهطورکلی اسماء اجناس مفهومشان مفهوم ابهامى است و بهواسطۀ آن ضمّ فصل در خارج یك صورت خارجى پیدا مىكنند. این ابهام، ابهام خارجى است. منظور از بشرطلا گرفتن، همان تعریف ذاتى و استقلالى خود جنس است و ما باید بین این دو تفاوت بگذاریم.
فَإنَّه ماهیةٌ ناقصةٌ یَحتاجُ إلى تمامٍ ... فصل باید در اینجا بیاید و منافات ندارد كه ما از یك طرف این را بشرطلا گرفتیم و خود آن حیوان تنها را درنظر گرفتیم و از یك طرف این در اینجا براى خودش و به آن فصلى كه اضافه میشود جزء بشود؛ وقتى كه شما نوع را درنظر مىگیرید این جزئش حیوان مىشود، پس آیا حیوان جزء خودش شد؟! نه، حیوان جزء یک مركب است؛ یك مركبى كه این مركب با آن لحاظ اوّلى فرق مىكند؛ شما آن حیوان اوّلى را به شرطلا گرفتید درواقع خود حیوان را درنظر گرفتید و این حیوان دومی حیوان لابشرط است كه با فصل تمام مىشود. پس این نوعى كه الآن در اینجا هست از دو چیز تركیب شده است؛ یكى از آن حیوانى كه شما بشرطلا گرفتید یكى هم از آن فصلى كه خودش بشرطلا هست این دوتا بشرطلائى باهم جمع مىشوند ـ البته نه بشرطلائى ـ وقتى كه بخواهند باهم جمع بشوند آن حیوان، بشرطلائىاش حذف مىشود و لابشرط میشود، یعنى همان معناى ابهامى و مفهوم مبهمى مىشود كه مىتواند درصورت مبهم بودن خودش را همرنگ كند.
خدای در تحت فرمان بنده!
پس جناب سیدنا! اگر انسان بخواهد خودش را با بقیه همرنگ كند نمىتواند مستقل باشد! اگر بخواهى مستقل باشى، كسى با تو همرنگ نمىشود باید این استقلال ازبین برود تااینكه انسان بتواند همرنگ بشود! باید این أنانیّت ازبین برود تا بتوانیم با دیگران بر سر یك سفره بنشینیم! باید این خودمحورى و این فرعونیت و این نفس مباركى كه تا عرش هم دستش رسیده و خدا را در مشتش گرفته و خدا را در تحت فرمان خودش درمىآورد [ازبین برود]! خیلى عجیب است! آدم براى خدا تكلیف تعیین كند! خدایا تو تقدیرت را آنگونه قرار بده كه من مىخواهم! هیچ تابهحال به این قضیه فكر كردهاید؟! هیچوقت گفتید: خدایا تقدیرت را قرار بده كه من با تقدیر تو منطبق باشم؟! یا نه، میگوییم که خدایا من این را مىخواهم و تو هم باید ملائكه را موكّل كنى كه این میل مرا در اینجا تنفیذ و اجرا كنند! ما اینطوری نیستیم؟! مردم اینطوری نیستند؟! دنیا اینطور نیست؟! اینهمه میلها، اینهمه نفسانیات، اینهمه شیطنتها، اینهمه أنانیتها اینهمه استقلالها برای چیست؟! همهاش مربوط به همین مىشود، كنهاش را بشكافید و داخل بروید؛ یکییکی درِ این صندوقها را باز كنید، صندوق دیگری در آن است، همینطور صندوق دیگر، صندوق دیگر، در انتها آن بغچهاى كه هست نفس هست! آن نفس در این صندوق گره خورده است و در آن را هم بستهایم! باید همینطور یکییکی این درها باز شود تا انسان به آن مسئله و حقیقت خودش برسد كه آنجا چه خبر است!
یك وقتى خیلى چیزها در سر ما بود؛ باید اینطور بشود، آنطور بشود، اوضاع اینطور بشود، مدام گذشت و دیدیدیم نه بابا! بیخود سركاریم! بهجاى اینكه بگوییم: بشود! بگوییم: خب خودمان مىشویم! بالأخره یك «شین» باید در آن باشد! یا شین «بشود» در آن باید باشد یا شین «بشویم»! دیدیم بشویم راحتتر است! ما بشویم، ما اینطور بشویم! نهاینکه او اینطور بشود! او نمىخواهد بشود!
منبابمثال سالها میگوییم: باید فلان شخص برود، مىبینیم نرفت! میگوید: مىخواهم بمانم! چه کسی گفته مىخواهم بروم؟! سالها مىگوییم: باید فلان شخص بیاید! نمىخواهد بیاید! باید سر جایش باشد! سالها مىگذرد باید تقدیر عالم بر این تقدیر باشد! خدا مىگوید: تو دارى تقدیر تعیین مىكنى یا بنده؟! به ظاهر مىگوییم: نه خدایا هرچه تو بخواهى! هرچه تو مصلحت بخواهى! ولى در باطن این است كه اى واى! چرا آنچه را كه ما مىگفتیم نشد؟! این «اى واى» برای چیست؟! برای این است كه از اول ما مىخواهیم براى خدا خَریطه بدهیم ما مىخواهیم براى خدا نقشه بدهیم نهاینکه نقشۀ او را بگیریم و اجرا كنیم.
امیرالمؤمنین علیهالسّلام مىرود جنگ مىكند، او براى خدا نقشه نمىدهد بلکه او نقشه را اجرا مىكند؛ حرف مىزند و میگوید که ای مردم ببینید این معاویه چه است و فلان است؛ «سَأجهَدُ فِى أن أُطَهِّرَ الأرضَ مِن هَذا الشَّخصِ المَعکوسِ وَ الجِسمِ المَرکوس؛1 من [جهاد میکنم تا] این دنیا را از این انسان واژگون خلاص کنم»، این تكلیف است، بلند مىشود مىرود و مىجنگد و هجده ماه طول میکشد! یكدفعه دستور مىآید که بایستید، تمام شد! بایستید! نه، خدایا پدرمان درآمد! اگر برگردیم این مردم چه مىگویند؟! وقتى پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود که بهسمت مكه بروید:
﴿لَّقَدۡ صَدَقَ ٱللَهُ رَسُولَهُ ٱلرُّءۡيَا بِٱلۡحَقِّ لَتَدۡخُلُنَّ ٱلۡمَسۡجِدَ ٱلۡحَرَامَ إِن شَآءَ ٱللَهُ ءَامِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَكُمۡ وَمُقَصِّرِينَ لَا تَخَافُونَ فَعَلِمَ مَا لَمۡ تَعۡلَمُواْ فَجَعَلَ مِن دُونِ ذَٰلِكَ فَتۡحٗا قَرِيبًا﴾.2
آیه آمد كه این باید انجام بشود، خیلى عجیب است که چطور خدا آدم را امتحان مىكند! این مسئله باید انجام بشود، پیغمبر حركت كرد، إنشاءالله بهسمت مكه برویم و مكه را فتح كنیم. آنها كه راه افتادند همه در این نیت بودند كه مىآیند، حركت مىكنند، میروند، مىزنند و مشركین همه را درب و داغان مىكنند و حج انجام مىدهند و تقصیر و حلق میکنند و پیش زن و بچه برمىگردند و سینه را جلو میدهند و میگویند: این شمشیر را مىبینید؟! دهتا با آن كشتم! این شمشیر را مىبینید؟! بیستتا سر را با آن پراندیم! یك پُزى به زن و بچۀ بدبخت میدهند! یك دروغ و دَوَنگی هم بگوییم چه كسى مىفهمد؟!
عمر و عثمان و ابوبكر ـ گوسالهها ـ از اُحد فرار كردند و بیرون رفتند!1 حالا خوب است مردم آنها را دیدند والاّ در تاریخ مىگفتند: هركدام نود نفر را كشتند! اگر فرار نمیکردند پشت كوههاى جزایر سراندیب2 پنهان بشوند الآن همین سنّىها مىگفتند: اینها اصلاً دور پیغمبر بودند و هرکدامشان مثل على نود زخم خوردند! دروغ است دیگر، كنتور كه نمىاندازد، شماره ندارد! حالا الحمدلله همه دیدند كه چطورى فرار کردند و گردوخاکشان هم از آن انتها پیدا بود!
عدم فرق بین ما و گذشتگان!
این پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم وقتى كه به اینها مىگوید: بروید، همه راه میافتند، با چه نیت راه مىافتند؟! با این نیت که فتح میکنیم! یكدفعه مىروند و ورق برمىگردد! اى ددم واى! اِه اِه اِه! ما الآن داریم تاریخ را بعد از هزار و چهارصد سال مىخوانیم و مرور میکنیم نمىدانیم که ما هم همین هستیم! والله قسم ـ قسم جلاله مىخورم ـ اگر ما زمان پیغمبر بودیم، جزو افرادى بودیم كه به پیغمبر ایراد مىكردیم! قسم مىخورم! میدانید چرا؟! چون دیدم، چون به مرحوم پدرمان همین رفقا اعتراض كردند! همینها كه او را ولىّ خدا میدانستند و همینها كه كلام او را حجت میدانستند همینها اعتراض مىكردند و من در جریان همه بودم! پروندۀ همه دست ما بود! لذا مىگویم: والله! خودمان هم جزوشان هستیم! اشکالی ندارد مىگویم که خدایا درستمان كن و ما همین هستیم همانطور که خیلىها كه این كار را كردند درست شدند بالأخره اشتباه مىكنیم، غلط کردیم، توبه مىكنیم و خدا مىگذرد.
آن کسی كه مىگوید: بهسمت مكه برو، تو به نیت خودت راه افتادى یا به حرف او؟! همان مىگوید: بایست! مگر او نگفته که بهسمت مكه بروید و سرتان را بتراشید؟! همان میگوید که برگرد! میگویند که ما سرمان را بتراشیم جلوى زن و بچه چه بگوییم؟! بگوییم: دست از پا درازتر آمدیم؟! [و آنها بگویند که] نه مكهاى را فتح كردید نه كسى را كشتید، پس چرا سر را تراشیدید؟! عقده داشتید مىخواستید سر بتراشید!
عبور از نفس بهواسطۀ اطاعت از اوامر جلالیه
اینجاست كه این اوامر، اوامر جلالیّۀ عبور دهنده است! یك اطاعت از این اوامر از صدتا فتح مكه و صد نفر را كشتن آدم را جلوتر مىبرد، چون آنها با یك شیرینى نفس توأم است؛ بزنیم ابوسفیان را بكشیم كه مكه را بگیریم! بتها را بزنیم بیندازیم! حتى شكستن بت هم التذاذ نفس است! بتها را بیندازیم كه خودمان دور كعبه بگردیم و نگذاریم آنها بیایند! اینجا را درست كنیم بهخاطر اینكه جاى ما باشد! حالا اگر یكى از آنها بیاید میگویند که یا رسول الله این آمده است! اینها كه نزد بزرگان مىآمدند اینطور بودند. آقا برو در خانۀ خودت بنشین، به تو چه ربطى دارد که یكى دیگر مىآید؟! نهخیر، یا جاى من است یا جاى او! او همان است؛ همان عمر است! عمر آنجا در حدیبیه آن حرف را زد كه من تابهحال شك نكرده بودم،1 و این شخص اینجا این كار را مىكند. اگر من اینجا هستم چرا فلانى به خانۀ شما میآید؟! تو باید تكلیف تعیین كن یا او باید تكلیف تعیین كند؟! تو باید استفاده كنی یا او باید استفاده كند؟! کدام؟! تو باید مسئول امور باشی یا او باید مسئول امور تو باشد؟!
تکرار جریانات تاریخ
آقا این مسئله هر روز هست! هر روز این جریان هست و هر روز این قضیه دارد انجام مىشود! ما براى خدا تكلیف تعیین میکنیم؛ خدایا ما جهاد مىكنیم براى اینكه اینطور بشود و باید بشود و غلط مىكنى که نشود! غلط مىكنى كه بر خلاف میل ما بخواهى انجام بدهی! دلیلش چیست؟! دلیلش این است كه وقتى به خواستۀمان نرسیدیم آسمان بر سرمان خراب مىشود و یکییکی این كراتى كه مىبینید مثل این زهره، مىآید به سرمان مىخورد، خورشید مىآید محكم به مغزمان مىخورد، عطارد مىآید به سرمان مىخورد، اینها همه براى چیست؟! اینها بهخاطر این است كه ما از اول براى خدا تكلیف تعیین كردیم! اگر مىخواستیم طبق تكلیف خدا برویم میگفتیم: نشد كه نشد خداحافظ شما! بلند مىشویم مىرویم در مسجد نماز مىخوانیم، بهتر! بلند مىشویم مىرویم در خانۀمان مینشینیم و تألیف مىكنیم! تألیف که كارى ندارد، آدم قلم را برمیدارد مینویسد! بلند مىشویم مىرویم به كار دیگر مىپردازیم؛ هزارتا كار هست، انسان از هزارتا راه مىتواند خدمت كند و از هزارتا راه مىتواند وظیفهاش را انجام بدهد درصورتیکه [خود را] خالص كند خدا هم در مغز و فکرش مىاندازد و القاء مىكند كه كدام راه را برود. درست شد؟!
لزوم لابشرط بودن انسان
دعوت اختصاصی مکتب عرفان از افراد
ولى اگر آمدیم خودمان براى خدا تكلیف تعیین كردیم [دیگر این القائات خدا وجود ندارد] اینها بهخاطر چیست؟! بهخاطر استقلال است! بهخاطر این است كه ما مستقل هستیم! آن جنبۀ لابشرطى را با فصلیت اشتباه گرفتیم! آن جنبۀ لابشرطى را باید در خودمان همیشه حفظ كنیم، خودمان را بشرطلا نكنیم، خودمان را بشرطشیء نكنیم! بااینكه خدا براى ما فصل قرار داده است، بگوییم: خدایا ما همان لابشرطیم! فصل را براى خودت گذاشتى، آن فصل براى خودت، ما لابشرط هستیم و لابشرط هم كه یَجتمع معَ ألفَ شرط. این آن مكتب عرفان است كه انسان را به این وادى و به این حدائق و به این عوالم دعوت مىكند كه در جاى دیگر پیدا نخواهد شد. به جان بنده و شریف سركار فیضآثار مناقبشعار اگر همهجا را بگردید این مطالب در جاى دیگر نیست فقط باید در مكتب عرفان پیدا كنید!
انحصار شناخت امام به راه عرفان
اینجاست كه مرحوم علامۀ طباطبایى ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ فرمودند: شناخت امام فقط منحصر به راه عرفان است!1 فقط اینجا است كه انسان مىتواند خود را در تحت ولایت قرار دهد. اما گریه كردن و پابرهنه در عزادارى رفتن و براى مولانا پا برهنه [اینطرف و آنطرف رفتن] كارى انجام نمىدهد. اینها همهاش امورى است كه [صحیح نیست] بالأخره إنشاءالله خدا از همه قبول كند و اگر صادقانه باشد، خدا به نیت صادقانه نگاه مىكند! ولكن مكتب عرفان مىگوید: كفشت را بپوش، سرت را هم پایین نینداز، سرت بالا باشد سریع دنبال على مرتضى برو! سرافراز، خیلى رشید، خیلى عالى، سرت را پایین نینداز که خیال کنند مثل آدم قوز کرده هستی، خیلی درست با لباس قشنگ و تمیز و خیلی خوب، خیلى با رشادت، خیلى با حریّت، انسان دنبال امامش برود و موبهمو آنچه را كه مىگوید باید اطاعت كند.
اینها همان كسانى هستند كه اگر امروز امام زمان علیهالسّلام بیاید بگوید كه مولانا شیعه است مىگویند: دروغ مىگویی! نهخیر یا ابنرسول الله! قرار نبود شما از این حرفها بزنید! تقیّه مىفرمایید؟! چند سال دیگر ظهور كنید تقیّه برداشته بشود! به جان شما قبول نخواهند كرد! به جان شما که عزیز هستید قسم میخورم اگر امام زمان بیاید و بگوید كه محىالدین شیعه بود و این حرف را كه زده از روى تسنّن بوده، یا اگر هم شیعه نبود مستضعف بود، پس چرا فحش به او مىدهید؟! مىگویند: نهخیر! مسئله اینطور نیست! یك عمرى ما قلم زدیم و یك عمرى حرف زدیم حالا دست از این حرفها برداریم؟! جواب مردم را چه بدهیم؟! جواب این شاگردهایی كه در درس ما نشستند و این حرفها را شنیدند چه بدهیم؟! نمىگویند که این آخوندها تابهحال این حرف را از كجا مىزدند؟!
صداقت، شرط هدایت شدن توسط امام علیهالسّلام
اینها چه کسانی هستند؟! اینها آنهایى هستند كه براى امام زمان نقشه تعیین كردند گرچه گریه كنند، گرچه مجلس عزا راه بیندازند، گرچه نذر و نذورات و چاى و شربت بدهند. اینها براى امام زمان تكلیف تعیین مىكنند! حالا اگر دلت را صاف كنى و متوسل به حضرت بشوى و بگویی که یا ابنرسول الله! من نمىفهمم، واقعاً نمىفهمم، خودت بیا به من راه را نشان بده، اگر حضرت نشان نداد من آن امام زمان را قبول ندارم! به شرط اینكه صادق باشی! نهاینکه در دلت نگه داشته باشی، اگر اینطور باشی چنان آدم را سركار مىگذارد كه هفت جدّ آدم هم پى نمىبرد! مسئله باید صافِ صاف باشد و واقعاً بگویی: من نمىفهمم، خدایا مطالب مختلفى شنیدم، خدایا مسائل مختلفى شنیدم، یا ابنرسول الله واقعاً اگر تو بیایى و بگویى، من دست از حرفهایم برمىدارم! امكان ندارد یك ثانیه به دو ثانیه بكشد [و حضرت هدایت نکند] امكانش نیست. چرا؟! چون او مشرف بر قلوب است و تمام قلوب در دست اوست و تمام نیاز و تمام حركات زیر نظر او است، آنوقت او از نیت تو خبر ندارد؟! حتماً باید وقت ملاقات بگیرى تا به ایشان بگویی؟! آیا او خبر ندارد؟! اگر اینطور باشد آن امام زمان دهشاهى نمىارزد كه براى اینكه خدمتش برسى وقت ملاقات بگیرى! آن امام زمانى را ما قبول داریم که قبل از اینكه خاطرهاى خطور كند او اطلاع دارد! آن امام زمانى كه نمىفهمد و باید حضورش برسى تا بفهمد یك دهشاهى زمان شاه ـ الآن كه نیست یك دهشاهى زمان شاه که زرد و مسى هم بود ـ ارزش و فایده ندارد. آن امام زمان مثل ماست منتها یك مقدار بالاتر است! پسر پیغمبر است! نسب او به پیغمبر ده یا دوازدهتا بیشتر فاصله ندارد [ولی ما هم که سید هستیم] سى یا چهلتا فاصله داریم!
امام زمان علیهالسّلام مجراى فیض عالم
امام زمان این است، کسی است كه مجراى فیض است، مجراى فیض یعنى چه؟ یعنى اگر نباشد فیض منقطع و بسته است، تمام عالم را عدم مىگیرد و همهجا یكدفعه سیاه میشود، دیدهاید؟! من یك دفعه دیدم كه خورشید كسوف كرده بود و كسوف تامّ بود، همهجا روشن بود اما یكدفعه همهجا سیاه شد! نه آن سیاه سیاهى كه آدم تعجب مىكند! جالب است كه همه چیز روشن بود یكدفعه سیاه شد. حالا این چراغ را خاموش مىكنى چیزى نیست ولى دنیا خیلى جالب مىشود که یکدفعه سیاه بشود و یكدفعه كنار كه مىرود همه چیز و همۀ عالم روشن میشود. این امام زمان است.
همۀ ماها همین هستیم همۀ ما براى خدا، پیغمبر، امام و ملائكه نقشه تعیین مىكنیم والاّ كسى كه دنبال آن نقشهها نمىرود.
مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ در آن سفری که به طهران آمده بودهاند آنها در [این روز] صحبتهایی میکردند که حاج هادی ابهری در آنجا بود خیلی منقلب شد و خیلی گریه کرده بود و بعد مطالبی را گفت که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ خیلی با او برخورد کردند نهاینکه چیز [تندی بگویند بلکه] حرف منبّه زدند که شما چه فکرهایی میکنید! این را جایی نیاوردهاند؟!
تلمیذ: خودتان در جلسۀ عنوان بصری نقل کردید.
استاد: بله، من اصلاً در آن مجلس بودم، گفتم حالا شاید مثلاً جایی آورده باشند.
خلاصه همیشه این قضیه بود و خیلی عجیب است که چرا آدم باید برای پیشبرد مسیرش به تهمت و دروغ متوسل بشود! چرا؟! همیشه به راست متوسل بشوید و همیشه راست باشید [اگر] خلاف هم میروید راست باشید مخالف هستید راست باشید، راست! دروغ چرا؟!
اللهم صل علی محمد و آل محمد