پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهامور عامه - فریده ۷: علت ومعلول
توضیحات
الفريدة السابعة في العلة و المعلول
44. غرر في التعريف و التقسيم
الفريدة السابعة في العلة و المعلول
الرابعة و الأربعون: غرٌر فی التعریفِ و التقسیمِ
درس یکصد و بیست و ششم
تعریف علت و اقسام آن
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحيم
الفريدة السابعة في العلة و المعلول.
غرٌر فی التعریفِ و التقسیمِ:
| إنَّ الذی الشّـَیءُ إلـیه اِفتَقَرا | *** | فَعِلَةٌ و الشّـَیءُ مَـعلولاً یُری |
| فَـمِنه ناقصٌ و مِنه ما اسْتَقَل | *** | و مِنه خارجٌ و مِنه ما دَخَل |
| فَالعُنصـری الصُوری لِلقوامِ | *** | وَ لِلوجودِ الفاعلیِ التَّمامی |
| و مَا لأجلِهِ الوُجودِ حَاصلٌ | *** | فَغایةٌ و ما بِه فَفاعلٌٰ |
| بِالطبعِ أو بِالقَسـرِ أو بِالقصدِ أو | *** | بِـالجَبرِ بـِالتَّسخیرِ فَارْعِ مَا رَعَوا |
| أو بِالتَّجلی ثُمَّ بِالعِنایةِ | *** | أو بِالرِّضا فَادْروا أولی الدِّرایَةِ1 |
بحث علت و معلول از مباحث مهم فلسفه
بحث علت و معلول است که یکی از بحثهای خیلی مهم فلسفه است و خلاصه بحثی است که خیلی از مسائل الهیات به معنای اعم یا اخص به این بحث بستگی پیدا میکنند.
تعریف علت و معلول
بهطورکلی مرحوم حاجی تعریف علت را به احتیاج یک شیء به شیء دیگر قرار میدهند؛ اگر یک شیئی در وجود خودش یا در آن وجود زائد، وجود اوّل یا وجود دوم، کمال اوّل کمال ثانی، به شیء دیگری نیازمند بود، به آن شیء مفتقَرٌ الیه علت میگویند و به شیء مفتقر معلول میگویند.
اقسام چهارگانۀ علت
حالا این علت هم اقسامی دارد؛ اشیاء مادی که از ماده و صورت ترکیب شدهاند دارای چهار علت هستند که از مجموع این چهار علت که هرکدام از اینها علت ناقصه هستند یا جزءالعله هم به آنها میگویند، آن شیء مادی تحقق پیدا میکند. اوّلی علت مادی است؛ وقتی یک شیء مادی میخواهد وجود پیدا کند باید مادهای در کار باشد و شیء مادی بدون ماده نمیشود. حالا یا اصل آن ماده قبلاً هست و صورتش عوض میشود یااینکه خود آن ماده هم به جعل جاعل تحقق پیدا میکند، حالا به آن کار نداریم ولی بالأخره یک شیء مادی ماده میخواهد. شما وقتی میخواهید سکنجبین درست کنید، این سکنجبین سرکه و انگبین میخواهد. با چوبک و زردچوبه نمیتوانید سکنجبین درست کنید، آنها برای چیزهای دیگر است و به درد کارهای دیگر میخورد.
حالا یک وقت سرکه در کناری هست مثلاً روی طاقچه هست و انگبین هم در کنارش هست و شما که فاعل هستید این دو را باهم ترکیب میکنید. یک وقت هم اینطور نیست بلکه خود فاعل، جاعل هم واقع میشود یعنی فاعل وقتی که میخواهد سکنجبین بسازد، دیگر بلند نمیشود از روی طاقچه سرکه و انگبین بردارد بلکه میگوید: «سکنجبین شو»، با این «شو» که میگوید، هم سرکه درست میشود، هم انگبین و هم بین این دوتا ترکیب میشود و از آن سکنجبینی که شما از بقالی میخرید هم بهتر درمیآید!
حالا بعداً میرسیم که چطور ممکن است جاعل به خود ماده هم وجود بدهد و چه مسائلی باید انجام شود تا چنین قضیهای در خارج وجود پیدا کند. درهرصورت در یک معلول مادی به ماده نیاز داریم و ماده باید باشد مثلاً نجاری که تخت درست میکند باید قبلاً چوب داشته باشد، به این علت مادی میگویند.
تعریف علت مادی
پس علت مادی عبارت از آن مادهای است که آن شیء مادیِ خارجی از آن ماده تشکیل میشود مثل تخت از چوب، فرش از پشم، کتاب از قُطْن،1 دیوار از آجر و امثالذلک، این علت مادی میشود. پس نمیشود مادۀ تنها وجود پیدا کند بلکه هر مادهای یک صورت میخواهد. یک شیء مادی باید ماده داشته باشد. آیا مادۀ بدون صورت باید داشته باشد یا صورتی باید داشته باشد؟ باید صورت داشته باشد. این فرش الآن از ماده است منتها چه مادهای؟ مادهای که پشم است و دارای این خصوصیات است، البته خود این پشم برای فرش ماده میشود ولی فرش یک صورت میخواهد؛ صورتی میخواهد که آن فرش را از سایر اشیاءِ دارای این ماده جدا کند مثلاً باید به این کیفیت ببافند و به این صورت دربیاورند و این نقشونگار را به آن بدهند و صورت این ماده را تغییر دهند تااینکه آن را به این کیفیت دربیاورند.
منظور ما از بحث در علیت، خود وجود اوّل و کمال اوّل نیست بلکه هر شیئی که در خارج تحقق پیدا میکند او را دربر میگیرد. یک وقت از اینکه خود پشم چگونه بهوجود میآید صحبت میکنیم، این کمال اوّل شیء است یعنی یک شیء مادی چگونه به یک حقیقت نوعیه تبدیل میشود. خُب این بحثش این است که این آب و علفی که گوسفند میخورد بهواسطۀ فعل و انفعالاتی که در بدن او پیدا میشود تبدیل به پشم میشود و این ماده صورتی به خودش میگیرد؛ این ماده قبلاً صورت نباتیه داشت، صورت مائیه داشت ولی حالا بهواسطۀ مسائلی تبدیل به صورت پشمیه میشود. یک وقت هم میگوییم که حالا که بهصورت پشم شد میخواهیم آن را به فرش تبدیل کنیم، آن فرش از آن لباس جدا میشود، از پوستین جدا میشود، از هرچه که پشمین است جدا میشود، این کمال ثانی میشود.
تعریف کمال ثانی
یعنی حالا که این ماده در خارج وجود پیدا کرد، ما میخواهیم شیء دیگری را بر آن بار کنیم که مسئلۀ علیت در اینجا هم هست؛ میگوییم که این فرش مادهای میخواهد که پشم است، صورتی میخواهد که همان نحوۀ بافت و نحوۀ درآوردن آن است. خُب این صورتش است که علت صوری است برای شیء و شی دیگر فاعل است که بیاید این شیء خارجی را متحقق کند؛ فاعلی که بیاید و این معلول و شیء خارجی را متحقق کند بهجهت اینکه این شیء خارجی خودبهخود متحقق نمیشود و هر معلولی در وجود خودش به علت نیاز دارد.
بنابراین باید فاعلی خارج از ذات این معلول باشد که بین این علت صوری و علت مادی را باهم جمع کند. در واقع بافندهای میخواهد که بیاید پشم را به این کیفیت در بیاورد کارخانهای میخواهد که بیاید این قُطْن یا اشجار را بهصورت صفحات دربیاورد. پس ماده هست ولی این ماده را به این صورت درآوردن نیاز به فاعل و جاعل دارد. ماده هست ولی نجاری میخواهد که این ماده را تبدیل به سریر کند؛ خود سریر بهتنهایی میخ و چکش نمیشود بلکه فاعل میخواهد.
تعریف علت فاعلی
پس هر شیئی چه در قِوام وجودی خودش و چه در قِوام عوارض خودش نیازمند به فاعل هست این علت فاعلی میشود. حالا وقتی که فاعل آمد این کار را انجام داد، آیا مسئله تمام است؟ نه، میگوییم: فاعلی که میخواهد این کار را انجام دهد آن فاعل به یک جهتی انجام میدهد؛ این فاعل انجام میدهد تااینکه این شیء به این کیفیت دربیاید این فاعل انجام میدهد بهخاطر این هدف، مثلاً فاعل سکنجبین را بهخاطر اینکه مریضی بخورد و صفراویت از او دفع بشود درست میکند یا فرض کنید که صندلی میسازد تااینکه روی آن بنشینند.
تعریف علت غائی
پس فاعل آن فعلی را که انجام میدهد بهجهت هدفی است که آن هدف را در ذهن و درنظر دارد. آن هدفی که فاعل، آن هدف را درنظر دارد، به آن علت تمامی یا علت غائی میگویند بهجهت اینکه تَمامُ الشیء به او است. وقتی که هدف محقق نشود پس شیء در وجود خودش انگار تام نشده است.
حالا بحث است اینکه آیا آن هدف در خارج تحقق پیدا میکند یا نمیکند و به چه نحو است، بماند ولی برای وجود هر شیئی ـ وجود خارجی که مادی باشد ـ چهار علت درنظر گرفتهاند؛ یکی علت ماده، یکی صورت، یکی علت فاعلی و یکی هم آن هدفی که فاعل از آن فعلش آن هدف را تعقیب میکند. اینها علت مادی برای شیء هستند.
البته ما در بحث علت و معلول بحثمان اعمّ از ماده و شیء است چون بحث در مجردات هم همینطور است. منتها در مجردات چون خود اشتداد وجودی، هم مادۀ شیء و هم صورت شیء است بنابراین در آنجا آنچه که مدنظر است فقط جعل جاعل است و دیگر نیازی به ماده و علت ماده و امثالذلک نداریم ولی در همانجا نیاز به صورت داریم که همان حقیقت نوعیه و فصلیۀ آن شیء است که در خارج تحقق دارد، نیاز به فاعل و غایت هم داریم؛ در آنجا این سه مسئله هست و فقط علت مادی نیست.
وجود صورت در عالم معنا طبق قاعدۀ «حقیقةُ الشُّیء بِصورتِه لا بمِادته»
اینکه در بعضی جاها ممکن است ببینید که علت صوری نیست، نهخیر، صورت شیء فقط صورتی نیست که شیء به آن در مادیات متحقق میشود بلکه در عالم معنا و در مجردات هم صورة الشیء هست بلکه طبق قاعدۀ «حقیقةُ الشَّیء بِصورتِه لا بِمادته» اصلاً در آنجا میتوانیم بگوییم که فقط آنچه که حاکم است صورت محض است که همان مراتب اشتداد وجودی آن مجردات است که طبق آن مراتب این مجردات هم صورت به خود میگیرند و صورت میپذیرند.
تعریف فاعل
بعد ایشان میگوید که حالا ما گفتیم که علت فاعلی داریم. حالا ببینیم که این فاعل چیست؟ ایشان میفرمایند که آن قوۀ قادرهای است که عملی را انجام میدهد، آن قوه را فاعل میگوییم؛ حالا آن قوه مادی است باشد، مجرد است باشد، نفس است باشد، ملائکه هستند باشند، هرچه میخواهد باشد ما به آن قوهای که عملی را انجام میدهد فاعل الشیء میگوییم.
اقسام فاعل
آن قوه و آن فاعل اقسامی دارند؛ یااینکه آن فاعل در آن فعلی که انجام میدهد اصلاً از خودش شعور و ارادهای ندارد، نه اراده دارد و نه فهم دارد که چه کاری انجام میدهد و مانند ماشین کوکی که وقتی آن را کوک میکنید آن ماشین راه میافتد و میرود. آن چیزی که دارد آن ماشین کوکی را میبرد یک قوهای است که آن قوه عبارت است از نیرویی که در فنر است و آن فنر این ماشین را حرکت میدهد. ما به آن قوۀ فاعلی میگوییم. ما از اوّل فاعل برای آمادهسازی این فنر بودیم و بعد کنار رفتیم یعنی کارمان را انجام دادیم، مأموریتمان را انجام دادیم و کنار رفتیم و یک فاعل در اینجا درست شد که آن فاعل عبارت از آن نیرویی است که در فنر است و آن شروع میکند به ماشین را راه انداختن. مثل اینکه شما چندتا مهره را از اینجا تا آنجا بهطوری بچینید که اگر یکی را زدید، این زدن باعث شود که روی دیگری بیفتد و دیگری روی دیگری بیفتد و تا آخر برود و بیفتد.
وقتی که آقا سید علی کوچک بود مُهرها را از جامهری در مسجد قائم برمیداشت و میآورد و بهردیف همینطوری میبُرد تا تمام مهرهای مسجد را خالی میکرد! یک مسافتی میشد! بعد یکدفعه تلنگری به یکی از آنها میزد، این میخورد به آن و آن میخورد به بعدی و همینطور تا یک مسافت طولانی میرفت.
حالا فاعل در اینها کیست؟! اگر بگوییم که فاعل در همۀ اینها یک نفر است این خلاف است چون او فقط یکی را انداخته است ولی این زدن او انتقال فاعلیت در آن مهر دیگر کرده است و آنهم همینطور. پس فاعل در اینجا یک قوهای مَکْنون و مخفی است که در هر مهری بهواسطۀ ضربۀ قبلی پیدا میشود. آن کسی که ماشین کوکی را برمیدارد و پیچش را میچرخاند، فاعل در پیچاندن این فنری است که در آن است، پس فاعل است و کار را انجام میدهد و کنار میرود حالا میخواهد آن فاعل راه بیفتد. میگوید: من کنار هستم. آن که آن ماشین را حرکت میدهد آن قوایی است که در فنر است. آن قوا برای حرکت فاعل است و این قوهای است که فاقد شعور است، شعور ندارد که دارد چهکار میکند خودش نمیفهمد.
مثال معروفی که میزنند جهاز هاضمه است؛ میگویند: قوایی که در جهاز هاضمۀ انسان هستند فاقد شعور هستند الآن که معده غذا را هضم میکند خودش نمیفهمد چهکار میکند. رودهها که دارند غذا را هضم میکنند و کبد که دارد غذا را تجزیه و تحلیل میکند خودشان نمیفهمند که دارند چهکار میکنند این شُشی که ما داریم، در شبها خودش کار انجام میدهد قلب خودش کار انجام میدهد شش میآید این اکسیژن را میگیرد و به خون میدهد تا سوختوساز بدن مهیا شود. آیا میفهمند که دارند چهکار میکنند؟! نه. البته میدانید که در نفسکشیدن شُش دو حالت دارد: یک حالت اختیاری است که انسان در وقتی که بیدار است این حال را انجام میدهد و یک حالت غیراختیاری است که در وقتی که در خواب است انجام میدهد گرچه در بیداری هم انسان از آن حالت غیراختیاری استفاده میکند بهجهت اینکه در وقتی که انسان نمیفهمد و اصلاً شاعر به نفس زدن نیست این شُش دارد کار میکند. من از اوّل صحبت تا اینجا اصلاً متوجه این نبودم که نفس هم باید بکشم یا شمایی که در اینجا نشستهاید هیچوقت نگفتهاید که من کمی نفس بکشم ولی همین میشود اختیاری؛ یعنی شما همین نفس عمیقی که میکشید این دیگر به اختیار خودتان است. در واقع دو سلسلۀ اعصاب برای شُش هست؛ یک سلسلۀ اختیاری و یک سلسلۀ غیراختیاری. در شبها شما بهطورکلی مشاعرتان را از دست میدهید ـ البته خود بنده هم همینگونه هستم فرقی نمیکند ـ در اینجا آن غیراختیاری راه میافتد و شروع میکند ولی در روز شما با اختیار خودتان نفس میکشید. درست شد؟! درهرصورت این جهاز فاقد شعور هستند.
تعریف فاعل بالطبع
البته میفرمایند که حالا اگر فعل این فاعل ملایم با طبعش است یعنی ملایمت دارد، به این فاعل بالطبع میگویند. افعالی که این جهاز هاضمه انجام میدهند ملازم با طبعشان است یعنی اصلاً خدا اینها را برای این کار خلق کرده است و خلافی انجام نمیدهند. همان روند هضم غذا و امثالذلک اینها موافق با طبع است. اینها فاعل بالطبع هستند.
تعریف فاعل بالقسر
یک فاعلی هست که آن فاعل عملی را مخالف با طبع خودش انجام میدهد. شما که سنگی را بلند میکنید و پرت میکنید وقت پرت کردن شما برای انتقال قدرت به آن سنگ یک فاعل بودید ولی اگر شما فاعلِ تنها بودید وقتی که سنگ از دست شما رها میشود باید زمین بیفتد پس چرا آنطرف میرود؟! شما فاعل نیستید. شما هرچقدر هم قدرت داشته باشید بالأخره وقتی که سنگ از دست شما جدا میشود همینجا میافتد. چرا آنطرف میرود؟! معلوم میشود که یک قدرتی بهواسطۀ حرکت شما در این سنگ قرار گرفته است، آن حرکت راه را ادامه میدهد و سنگ را تا یک مسافتی میبرد. مثلاً آن گلولهای که از یک توپ جنگی حرکت میکند، آن چاشنی یک قدرتی را در آن گلوله ایجاد میکند و گلوله را با فشار از این لولۀ توپ خارج میکند. کاری که این چاشنی کرد این است که یک فشار به این وارد کرد اگر مسئله به چاشنی مربوط باشد وقتی این فشار وارد میشود و جدا میشود باید این توپ در لوله گیر کند پس چرا حرکت میکند؟! بعضی از اینها تا شصت کیلومتر هم آنطرفتر میروند. این بهخاطر این است که چاشنی یک قوهای را در این گلوله به ودیعه گذاشت و این گلوله این قوه را قبول کرد؛ تا وقتی که این قوه در این گلوله هست این به طرفی حرکت میکند و وقتی که این قوه تمام شد گلوله در همانجا پایین میافتد. لذا یک قوۀ مخفی در جنبۀ فاعلی دارد و محرک این گلوله است که بهواسطۀ این چاشنی در این گلوله قرار داده میشود، آن فاعل میشود که به آن فاعل بالقسر میگوییم. نمیگوییم فاعل بالطبع چرا؟! چون فعلی که دارد الآن این قوه انجام میدهد موافق با طبعش نیست. اگر موافق با طبعش بود باید این گلوله زمین میافتاد ولی این دارد گلوله را بر خلاف طبعش که میل به ثقل است و میل به پایینی است حرکت میدهد. این سنگی که الآن از دست من به هوا میرود الآن باید طبعاً به زمین بیفتد. این قوه دارد یک عملی را انجام میدهد که مخالف با طبیعت سنگ است. طبیعت سنگ آن است که به جهت ثقل میل پیدا کند اما این دارد بر خلاف آن انجام میدهد. وقتی که بر خلاف آن انجام میدهد، یک نهایتی دارد.
لذا میگویند که «القَسرُ لا یَدوم»، بهخاطر اینکه قسر بر خلاف مسیر است لذا باید در یک جایی آن جهت فاعلیت قسر تمام شود. به این دوتا میگویند: فاعلی که شعور ندارد؛ یعنی در آن عملی که انجام میدهد شعور ندارد.
تعریف فاعل بالجبر
حالا اگر فاعل در آن عملی که انجام میدهد خودش هم فهم و شعور داشت یا آن فعلی که انجام میدهد بدون اراده است که فاعل بالجبر میشود؛ فاعل بالجبر این است که او را مجبور کنند که عملی را انجام دهد، او فاعل بالجبر است.
فرق اجبار با اکراه
مجبور بودن با اکراه فرق میکند؛ اکراه این است که شما اختیار دارید گرچه اکراه است اما اختیار دارید ولی در اینجا اختیار نیست، فاعل بالجبر این است که شما را مجبور به یک عملی میکنند که انجام میدهید ولکن اختیار ندارید مثلاً دست شما را در غذا میکنند و این غذا را جبراً داخل دهان میکنید و روزه باطل میشود یا سر شما را به جبر در زیر آب میکنند، شما دارید سرتان را برای باطل کردن روزه زیر آب میکنید ولی شخص دیگری دارد انجام میدهد. اگر آن قوا در شما نبود و انجام نمیدادید آن فاعل نمیتوانست این کار را انجام دهد، این فاعل بالجبر میشود که ارادهای در کار نیست.
تعریف فاعل بالقصد
یااینکه فاعل در عین اینکه شعور دارد اراده هم دارد. حالا آن که اراده دارد یا قصد او در فعل زائد بر فعل است زائد بر ذات خودش است یعنی یک امر زائد بر آن فعل را قصد میکند، این فاعل بالقصد میشود. ما وقتی که میخواهیم یک عملی را انجام بدهیم یک قصدی را زائد بر آن فعل درنظر میگیریم، مصلحت و یا مفسدهای را زائد بر آن فعل درنظر میگیریم و این عمل را انجام میدهیم، این فاعل بالقصد میشود. تمام تکلیف براساس این فاعلیت بالقصد پیدا میشود.
تعریف فاعل بالعنایه
یااینکه آن فاعل در این عملی که انجام میدهد، خود فعل او و خود علم او به این فعل منشأ برای این فعل میشود. همینکه علم به فعل دارد، این منشأ میشود این فاعل را فاعل بالعنایه میگویند. دیدهاید که گاهی اوقات وقتی انسان شیئی را تصور میکند خود آن تصور منشأ میشود که آن شیء در خارج تحقق پیدا کند؟! مثالی که میزنند این است که شخصی از یک حائط یا شاهقی1 به پایین نگاه میکند نفس علم او به سقوط موجب سقوط است لذا میگویند که شما هیچوقت از بالا به پایین نگاه نکن که این موجب خطر میشود. این فاعل بالعنایه میشود.
تعریف فاعل بالتجلی
یااینکه علم او به این فعل عین علم او به ذات است وقتی که علم به ذات دارد این علم به ذات، عین علم او به این فعل است. حالا یا این فعل سابق بر علمش است که این را فاعل بالتجلی میگویند؛ علم یک شیء به ذات خودش و به این فعل، سابق بر خود آن فعل است ولی بهنحو اجمال یعنی بهنحو اجمال این افعال و اعمال خودش را چون در ذات خودش هستند و از ذات خودش سرچشمه میگیرند، [میداند]. علت اینکه به آن فاعل بالتجلی میگویند بهخاطر این است که آن علم موجب تجلی ذات میشود و کشف تفصیلی پیدا میکند. وقتی که ذات عالم به ذات خودش است، فاعل عالم به ذات خودش است، این علم فاعل به ذات خود موجب میشود که ظهوراتی بهصورت تفصیلی ـ نه بهصورت اجمالی ـ از این ذات تراوش کند که به آن فاعل بالتجلی میگویند.
تعریف فاعل بالرضا
یااینکه آن علم به ذات عین کشف تفصیلی است و آن علم و آن فعل همیشه پیش ذات به حضور تفصیلی حضور دارند و جدایی و بینونیتی بین آن ذات و آن فعل مشاهده نمیشود که به این فاعل بالرضا میگویند؛ فاعل بالرضا یعنی چون فاعل حب دارد، و رضای حبّ به ذات دارد لذا آن فاعل رضا به لوازم ذات و ظهورات ذات دارد. از این نقطهنظر علم ذات، به ذات خود هیچگونه بینونیت با علم ذات به افعال و اعمالش ندارد. این فاعل بالرضا میشود.
بعد مرحوم حاجی یک تعاریفی برای اینها در شعر میآورند و دستهبندی میکنند. دستهبندی ایشان از این مطالبی که من گفتم بهتر است. ایشان با همان نحوۀ حصری که بین سلب و ایجاب میکنند، آنها را هم بیان میکنند.
إنَّ الذی الشّیءُ إلیه افتقرا مُطلقاً صدوراً أو قواماً تامّاً أو ناقصاً فَعِلَّةٌ.
و الشیءُ المُفتَقِر مَعلولاً یری. فَمنه ـ الضَّمیرُ عَائدٌ إلی المُوصولِ ـ ناقصٌ و مِنه مَا اسْتَقَلّ و مِنه خارجٌ و منه ما دَخَل.
و قد أشَرنا إلیهما بقولِنا فَالعنصری الصوری ـ إمّا علی سَبیلِ التعدادِ أو بِحذفِ العَاطفِ و کَذا فیما بَعدَه و نَظائِرَه کَثیرة ـ لِلقوامِ کَما یُطلَقُ عَلیهِما عِللُ القوامِ و لِلوجودِ الفَاعلی التَمامی. و ما لِأجْلِهِ الوجودِ حاصلٌ فَغایةٌ. و ما بِه أیْ ما بِسَبَبِهِ الوجود حاصلٌ فَفاعلٌ.1
«آنچه که شیء به آن نیاز دارد علت است مطلقاً؛ [یعنی] از نظر صدوری یا از نظر قوامی، تا صادر بشود یااینکه آن شیء قائم به آن باشد حالا آن علل قوامی چه علل تامه باشند چه علت ناقصه باشند این علت است»، فرق نمیکند. پس هم به علت تامه علت میگوییم و هم به علت ناقصه علت میگوییم. صدوری از نظر وجود میگویند، قوام از نقطهنظر ماده و صورت میگویند. «شیء مفتقر هم معلول میشود. آن علت یا علت ناقص است یا علت تامه است یکی از آنها یا خارج است یعنی علت خارجی است، یا علت داخلی است. با این دوتا به علل داخلی شیء اشاره کردیم. دو علت داریم؛ یک علت عنصری داریم که به آن علت مادی میگویند. دوم علت صوری. اینکه عنصری و صوری گفتیم چون داریم میشماریم؛ حسن تقی نقی حسین دیگر عاطفه نمیآوریم. عاطف در اینجا حذف شده است. عنصری و صوری بوده است ما بعدش هم همینطور است» که میگوید: علت فاعلی و علت تمامی اینهم دوتاست.
«علل قوام شخص علت عنصری و صوری است» یعنی یک شیء از نقطهنظر قوام به این دو شیء قوام دارد. «به این دو علل قوام میگویند، علل فاعلی و علل تمامی، این دو علل وجود شیء هستند» و علل صدور شیء هستند که شیء صادر بشود به اینها علل وجود میگویند که علت فاعلی و علت تمامی میگویند که علت غائی باشد. «آن که بهخاطر آن وجود حاصل است به آن علت غائی میگویند» این را تمامی میگویند غائی هم میگویند. «آنکه به سبب او وجود حاصل است، فاعل است؛ علت فاعلی».
ثُمَّ لِلفاعلِ أقسامٌ و هی بِالطَّبعِ أو بِالقَسْرِ ـ کلمةُ أوْ فیه و فی قَرائِنِه لِلتنویعِ ـ أو بِالقصدِ أو بِالجبرِ بِالتَّسخیرِ ـ فَارْعِ ما رَعوا ـ أو بِالتَّجلیِّ ثمَّ بِالعنایةِ أو بِالرضا.1
فاعل اقسامی دارد: (هشت قسم برای فاعل ما میشماریم) یا فاعل بالطبع است یا فاعل بالقسر ـ این «أو» برای تردید نیست بلکه تنویعیه است ـ یا بالقصد است یا بالجبر است یا بالتسخیر ـ که شما این را رعایت کن ـ یا بالتجلی یا بالعنایه یا بالرضا.
فاعل بالتسخیر روشن است. ایشان بعداً میگویند که فاعل بالتسخیر آن است که تحت سیطرۀ یک قوه و فاعل دیگری واقع شود مثل آن قوای جهاز هاضمه که تحت سیطرۀ نفس هستند. یا نفس که تحت سیطرۀ جبروت است.
فَادرَوا یا أُولی الدّرایةِ ثمَّ أشرَنا إلی وجهِ ضبط یُستنبَط مِنه تعاریفُها مُلَخَّصُه أنَّ الفاعلَ إمَّا أنْ یَکونَ لَه عِلمٌ بِفعلِهِ أو لا. و الثَّانی إمّا أنْ یُلائِمَ فِعلُه طَبعَه فَهو الفاعلُ بِالطَّبعِ أو لا فهو الفاعلُ بِالقَسْرِ.2
تعریفهای اینها از این وجه ضبط روشن میشود ملخصش این است که فاعل یا علم به فعل دارد یا ندارد. دوم یا فعلش ملایم با طبعش است که فاعل بالطبع میشود. یا ملایم نیست که به آن فاعل بالقسر میگویند.
میگویند که «الملک یَبقیٰ مع الکفر و لا یَبقیٰ مع الظلم»3 کاری که حکومت انجام میدهد باید کاری موافق با طبع خود حکومت باشد. حکومت برقراری نظام اجتماعی است؛ باید نظام اجتماعی را در بین مردم برقرار کند بهطوریکه کسی به کسی ظلم نکند. حالا اگر حکومتی این کار را انجام داد، این فاعل بالطبع میشود ـ مثلاً میگوییم ـ چون این شاعر است حالا فرض کنید شاعر هم نباشد در واقع نفس عمل این حکومت ـ نه آن کسانی که انجام میدهند ـ فاعل بالطبع است و این حکومت دوام دارد. حالا اگر حکومت بر خلاف این طبع انجام داد یعنی ظلم کرد پول گرفت مالیات گرفت پارتیبازی و فلان کرد این عمل حکومت فاعل بالقسر میشود یعنی عملی را بر خلاف آن حیثیت وجودی خودش انجام میدهد؛ حیثیت وجودی حکومت در وقتی است که عمل بر وفق مصلحت باشد. اگر بر خلاف مصلحت انجام داد، پس این عمل بالقسر میشود و القسر لا یدوم. یک وقت ملت منفجر میشود و میزند زیر پای همه چیز و داغان میکند! لذا میگویند: «الملک یَبقیٰ مع الکفر و لا یَبقیٰ مع الظلم».
علت دوام حکومتهای اروپایی
شما به این حکومتهای اروپایی نگاه کنید، تمام اینها برقرارند چرا؟! چون عمل آن حکومت فاعل بالطبع است نه سردمداران؛ سردمداران اختیار دارند، علم به فعلشان دارند. نفس جریان طبیعتی که در این حکومت است موافق با میلشان است و آن کسی که آن را وضع کرده است و کارهایی که دارد انجام میدهد همه برای رضایت مردم است لذا شما میبینید که از کسی سروصدا بلند نمیشود. سوئیس، سوئد، اتریش و یا جاهای دیگر نمونه و سمبل هستند این حکومت دوام دارد همین حکومتهایی که در خارج هست مثلاً در آمریکا هست حکومتهایی که برای ساکت کردن مردم درست شدهاند و هرچه مردم بخواهند به آنها میدهند اینها دوام دارند ملت هم دولتشان را میخواهند.
اما یک حکومتهایی هستند که این حکومتها برای ساکت کردن مردم نیستند بلکه برای بهرهکشی زمامداران خودشان است درنتیجه با ملت در تصادم و تعارض واقع میشوند چون بر خلاف مسیر طبیعی مردم هست! یک روز دو روز چند روز صبر کنند [نابود خواهند شد چون] یک فشاری پشت این قضیه هست. آن فشار چیست؟ مثلاً ممکن است نیروی نظامی باشد یا ممکن است نیروی تقدس و دیانت مردم باشد چون بعضی بهخاطر تقدس و دیانت مردم زور میگویند! یکدفعه میبینی که آن هم منکر شد و گفت که اصلاً این دیانتِ را نخواستیم! دیگر بستگی به این دارد که آن فشار برداشته شود. در خانوادهای که در آن زور هست، این زور تا یک حدّی است؛ تا وقتی است که آن فشار وجود داشته باشد، آن فشار و انگیزه که برداشته میشود، آنهم منکر میشود.
فرض کنید یک زنی هست بهخاطر اینکه بدبخت چیزی ندارد دائماً شوهر به او زور میگوید یا مثلاً شوهر زندگی را بهخاطر مسائل و جهاتی تحمل میکند ولی نفس این عمل که دارد انجام میدهد بر خلاف است و موافق طبع نیست دائماً دندان روی جگر میگذارد و این ناراحتیها را تحمل میکند تا وقتی که بچهها بزرگ شوند. همینکه بچهها بزرگ شدند یک لگد زیر پای همسرش میزند و میگوید که به خانۀ پدرت برو! این قسر لا یدوم است؛ دوام ندارد این قسر برای بزرگ شدن بچهها است برای یک جهتی است. برای یک مصلحتی است. آن مصلحت که کنار برود این دیگر از این فشار راحت میشود.
بنابراین هر حرکت قسری که شما مشاهده کنید این قانون القَسْر لا یدوم در نظامات اجتماعی میآید، در نظام خانوادگی میآید، در اعمال و ارتباطات شخصی انسان میآید. تمام اینها هم بهجهت این است که هر فاعلی در فعلی که دارد انجام میدهد اگر موافق با طبعش نباشد حتماً یک جهتی بوده که الآن این فاعل دارد این کار را انجام میدهد اگر آن جهت برداشته شود این فاعل هم کنار میزند. در واقع تا وقتی که آن جهت هست، این را نگه میدارد. حالا فرض کنید بعضی خانوادهها هستند که اصلاً بنای خانواده بر احترام است یعنی چرا مرد زن را طلاق نمیدهد؟! برای اینکه رعایت مسائل خانوادگی را میکند رعایت جهات خانوادگی را میکند اما تا آن مورد برداشته میشود، میگوید: خداحافظ شما! این خانواده نمیتواند دوام داشته باشد و امثالذلک.
تلمیذ: حرکت بالقسر هم به بالطبع برگردد؛ این حرکت بالقسر بالأخره به حرکت بالطبع برمیگردد. در امور تربیت، کسی که با زور و فشار تربیت میکند، ممکن است طبع طرف هم عوض بشود ...
استاد: نه، اصلاً خود بالقسر ماهیتاً با بالطبع فرق میکند. بله، ممکن است یکی تبدیل به دیگری بشود. همانطور ممکن است بالطبع تبدیل به بالقسر بشود فرض کنید دو نفر با همدیگر هستند و هستند بعد یکدفعه این حرکت طبعی خودشان تبدیل به یک حرکت قسری میشود حالاتی کمکم در آنها پیدا میشود که اگر آن حرکت طبعی نبود، قسری هم نبود؛ از اوّل باهم زندگی نمیکردند. اینکه باهم زندگی میکنند و روز اوّل میگویند که ما همدیگر را درک کردیم، چرا دو ماه دیگر همدیگر را دَک میکنید؟! حرف «راء» این «درک» کجا رفت؟! بهخاطر این است که این حرکتی که در این دو ماه بوده موافق با طبع بوده ولی مسئلهای مخفی و در کمون بوده است که این حرکت طبعی جلوی آن را میگرفته و اجازه نمیداده خودش را نشان بدهد. تا وقتی که این دو باهم داغ هستند آن مسائل آشکار نمیشود اما همینکه این حرکت طبعی کار خودش را انجام داد آن مسائل یکییکی آشکار میشوند. میگوید که تو فلان هستی، تو با من آنطور رفتار کردی و ... ! خب تا حالا هم این آقا همینطور بود! میگوید: نه!
آن قضیۀ شفیع و شفیعه از این باب است! زن پیش قاضی رفت و گفت که این شوهر آدم بدی است و امثالذلک! بعد قاضی گفت که شما سیسال باهم زندگی کردید چطور حالا بد شد؟! گفت که تا حالا هم بد بود ولی هروقت که ما دعوا میکردیم بین ما شفیع میآورد! من دیگر نمیخواستم روی او را زمین بیندازم و مسئله حل میشد اما دیگر شفیع را نمیآورد!1 لذا کار مشکل میشود! خلاصه شفیعتان را از دست ندهید خیلی بهدرد میخورد!
تلمیذ: مسئلۀ مجاهده با نفس و بلاها همه حرکت بالقسر است. لامحاله خود نفس از این فشارها و بلاها متأثّر میشود و شکل و صورت دیگری پیدا میکند و بعد آن بلا برایش آسان میشود و شاید بالقسر نشود و بالطبع بشود.
استاد: بله، بالقسر است. اشکال ندارد. عرض کردم که گاهی بالطبع تبدیل به بالقسر میشود و گاهی اوقات بالقسر تبدیل به بالطبع میشود. آن موقعی که بالطبع میشود دیگر برایش فشاری ندارد. اصلاً این ریاضاتی که میگویند انسان انجام بدهد برای چیست؟! مثلاً شخص سخاوت ندارد به او میگویند که فلان کار را انجام بده، روز اوّل خیلی سخت است. روز دوم سخت است ولی کمکم فشارش کمتر میشود تا وقتی که مال دنیا برایش هیچ تفاوتی نمیکند. حالا دیگر بخشش حرکت طبعی میشود.
انفاق موافق با سرشت و خلقت انسان
چون انفاق و بذل و بخشش موافق با سرشت انسان و موافق با خلقت و فطرت انسان است که خدا قرار داده است. ما آمدیم خلاف آن را در خودمان قرار دادهایم لذا انفاق کردن برایمان مشکل و سخت میشود ما باید خودمان را طوری [تربیت] کنیم که همۀ حرکاتمان برطبق فضائل اخلاقی، طبعی باشد نهاینکه قسری باشد. قسری یعنی میگوید: آه! یعنی جانش دارد درمیآید و فشار به خودش میآورد! حالا بعضی خودشان خدایی بالطبع هستند! اینها دیگر خیلی راحت هستند. دیدهاید بعضیها اصلاً نفس ندارند ولی بعضیها ای وای! مانند این سوسمارها و تمساحها میمانند! جانش درمیآید ولی رها نمیکند کینهای که دارد آن چیزی که دارد رها نمیکند حالا چه اینطور باشد چه آنطور بالأخره باید بههرحال به این صورت برگردید چارهای ندارید! کار مسائل جلالیه همین است دیگر!
و الأوّلُ إمّا أنْ لا یکونَ فِعلُه بإرادتِهِ فَهو الفاعلٌ بِالجَبرِ أو یَکونُ فإمّا أن یکونَ عِلمُه بفعلِه مع فِعلِه بلْ هُو عینُه و یَکونُ عِلمُه بِذاتِهِ هو عِلمُه السَّابقُ بِفعلِهِ إجمالاً لا غیر فَهو الفاعلٌ بِالرِّضا أو لا بَلْ یَکونُ عِلمُه بِفعلِه سَابقاً فإمّا یَقرُنَ عِلمُه بِالدَّاعی الزَّائدِ فَهو الفاعلٌ بِالقَصدِ أو لا بلْ یَکونُ نَفسُ العلمِ فِعلیاً مَنشأ لِلمعلولِ فإمّا أنْ یَکونَ ذلک العِلمِ بالفعلِ زائداً عَلی ذاتِهِ فهو الفاعلُ بِالعنایةِ. أو لا بِأنْ یَکونَ عینُ عِلمِه بِذاتِهِ الذی هو عینُ ذاتِه و ذلک هُو العلمُ الإجمالیِّ بِالفعلِ فی عینِ الکشفِ التَّفصیلی فَهو الفاعلُ بِالتَّجلی. و یُقالُ لَه العِنایةُ بِالْمعنی الأَعمّ.1
«اوّلی که علم به فعل دارد یا فعل به ارادهاش نیست که به آن فاعل بالجبر میگویند» یعنی دارد این کار را انجام میدهد ولی مجبور است، اراده نمیکند، «یااینکه فعلش به اراده است حالا که فعل به اراده است، علم به فعلش همراه با فعل است بلکه اصلاً عین فعل است» این مقام هوهویت است که در آنجا مقام علم به ذات در آن منطوی است علم به افعال و به ظهورات. «... یااینکه با فعل نیست بلکه علمش به فعلش سابق است. حالا اینکه قبلاً علم به فعل داشته بعداً فعل پیدا میشود یااینکه علمش مقرون است به داعی زائد بر آن فعل که این فاعل بالقصد است.» ما فاعل بالقصد هستیم. قبلاً یک چیزی را درنظر میگیریم بعد بهخاطر یک داعی یا یک مصلحت یا یک جهت میرویم آن را انجام میدهیم یااینکه «نه بلکه خود علم فعلی منشأ برای معلول است حالا اینهم دو نحو است: یااینکه این علم به فعل زائد بر ذات فاعل است به آن فاعل بالعنایه میگویند» مثل کسی که از بالا میافتد صِرف علم به سقوط، خودش موجب سقوط است.
یک قصه میگویند که کسی سکته کرده بود گفتند که به او نگویید که سکته کرده است والاّ میمیرد! البته سکته کرده بود و خوب شده بود. آمدند و گفتند که میدانی دیشب چه بر سرت آمد؟! گفت: نه. گفتند که تو دیشب سکته کردی، سکتۀ اوّلت بود خدا به دادت برسد الآن دوتا سکتۀ دیگر بکنی میمیری! گفت: من سکته کردم؟! من؟! من؟! من؟! یکدفعه افتاد! همین تصور سکته موجب سکته شد! در اینجا خیلی از مسائل روانی هست و استفاده میشود. نفس علم به فعل خودش موجب فعل است خودش موجب تحقق خودش در خارج است. به این فاعل بالعنایه میگویند.
«یااینکه نه (این دیگر از همهاش عالیتر است) علمش به ذاتش عبارت از عین ذات است یعنی جدای ذات چیزی نیست علم به ذاتش که عین ذات فاعل است و این عبارت از همان علم اجمالی به فعل است که در فاعل بالرضا میگفتیم، اضافۀ بر آن در عین کشف تفصیلی است و به این عنایه بالمعنی الأعم میگویند» یعنی در عین اینکه علم به ذات دارد، اعمال خودش را هم در جلوی چشم خودش حاضر میبیند. الآن ذات پروردگار در عین اینکه علم به ذات دارد و تمام این افعال در ذات بهنحو اجمال هست، درعینحال تمام این ظهورات را در جلوی چشم خودش میبیند و مشاهده میکند.
شما علم به ذات دارید؛ علم به خودتان دارید، علم به عوارض ذات هم دارید یعنی وقتی که شما علم به ذات دارید اگر بخواهید خوب لای صندوق و نامهها را نگاه کنید میبینید که میتوانید یک کارهایی با این ذات خودتان میتوانید انجام دهید؛ فکر کنید تعقل کنید بخندید غضب کنید و کارهای دیگر انجام بدهید. اینکه من علم به ذات دارم، اعمال و رفتار خودم را بهنحو اجمال در ذات میبینم. شما یک محفوظاتی دارید مثلاً اگر از شما بپرسند که آیا اشعار زیاد حفظ هستید؟ میگویید که بله من یک اشعاری حفظ هستم. آیا تکتک آن اشعار را الآن در ذهن آوردهاید و این حرف را زدهاید یا نه؟! نه، بالإجمال گفتید که بله من هزار بیت شعر حفظ هستم. اینکه بالإجمال گفتید، از کجا پیدا کردهاید؟! از کدام صندوق آوردهاید؟! شما یک نگاه به ذات خودتان کردید و دیدید که در این ذات چیزهایی هم مخفی شده است و این هم همان اشعار است ولی تفصیل نیست. خُب ادعای بیدلیل که نمیشود، این گوی و این میدان؛ شما شروع میکنید اشعار را میخوانید. این کشف تفصیلی میشود؛ در کشف تفصیلی دیگر اجمال نیست.
پس ما دو مقام داریم:
مقام اوّل مقام اجمال است که در آن مقام ما فاعل بالرضا هستیم. ما علم به ذات داریم و آن علم به ذات ما در عین علم اجمالی ما به افعال ما است. فعلاً کاری به خدا نداریم.
[در مقام] دوم ما فاعل بالتجلی هستیم. علم به ذات داریم و علم به افعال خود قبل از سابق ـ یعنی قبل از اینکه بهوجود بیاید ـ داریم و بعد در مقام علم خودمان به آن افعال، در کشف تفصیلی هم آن افعال و اعمال در نزد ما موجود است. در آن موقع به ما فاعل بالتجلی میگویند یعنی آن اعمال و افعالی که در ما مخفی و منطوی بود برای ما ظاهر شد. خداوند متعال همیشه فاعل بالتجلی است یعنی همیشه اعمال و ظهوراتش در نزد او حاضر به علم حضوری است نه به علم [حصولی]. درست شد؟! این فرق فاعل بالتجلی و فاعل بالرضا است؛ در فاعل بالرضا اجمال است، در اینجا کشف تفصیلی است.
أللهم صل علی محمد و آل محمد