/13
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۳۵

1
  • درس یکصد و سی و پنجم:

  • دفع شکوک از غایت (3)

جلسه ۱۳۵

2
  •  

  • أعوذُ بِالله مِن الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

  •  

  • در جلسات قبل عرض شد که اگر ما غایت را کمال برای مرحلۀ ناقص اوّلی بدانیم و رسیدن به مرحلۀ فعلیت را استکمال برای خودش به‌حساب بیاوریم دراین‌صورت لازم گرفته است که آن مبدأ اوّل در انتخاب هدف،‌ راه اصلح و احسن را انتخاب کند و این استکمال و انتخاب هدف بدون اختیار و بدون اراده امکان ندارد که یک فعلی بدون لحاظ فاعلیت مختاری، خود آن قوۀ عاملۀ غیر ذوی‌الشعور که فاعل برای فعل است راه اصلح و احسن را برای رسیدن به‌ غایت خودش انتخاب کند ولهذا حتماً در غایت به‌ معنای استکمال ناقص باید اراده و اختیار را دخیل بدانیم، حالا شوق و رغبت دخیل باشد یا نباشد مسئلۀ دیگری است ولی اختیار و اراده قطعاً در این قضیه دخالت دارند.

  • فلهذا در افعالی که قوۀ عاملۀ در آنها غیر ذوی‌الشعور است مانند اعضا و جوارح انسان؛ معده، قلب، کبد، کلیه و امثال‌ذلک و در حوادث طبیعی که فاعل در آنها غیر ذوی‌الشعور است مانند باد، باران، زلزله، قوای مستکونۀ در ارض، قوای سماوی؛ خورشید و ماه، تمام اینها در فاعلیت خودشان ـ البته اگر قائل شویم به اینکه اینها از ذوی‌الشعور نیستند ـ غایتی را استتباع نمی‌کنند و کمالی را برای فعل خودشان به‌دست نمی‌آورند چون لازمۀ به‌‌طرف کمال رفتن اختیار و اراده و همین‌طور انتخاب اصلح است.

  • مخدوش بودن اصل دخالت علل اربعه در تحقّق فعل

  • بنابراین اینکه فرموده‌اند: در تحقّق هر فعلی نیاز به چهار علت داریم ناتمام می‌ماند بلکه در مسائل مادی نیاز به سه علت داریم؛ علت فاعلی که آن قوۀ عامله و مباشر در فعل است و علت مادی و صوری. غایت به ‌معنای نهایت، معلول برای خود فعل است نه علت برای فعل چون لازمۀ علت تحقّق این علّیت غایی در ذهن فاعل است و به ‌عبارت ‌دیگر در مسیرِ فعلِ فاعل در مقام فاعلیت نه در مقام هویت یعنی فاعل وقتی‌ که می‌خواهد یک فعل را انجام بدهد اوّل باید غایتی برایش درنظر بگیرید و بعد به‌سمت آن حرکت کند والاّ حرکت به‌سمت آن را بخت و اتفاق و شانس می‌گویند. حالا راجع‌ به بخت و اینها مسئله روشن است و از مسائلی که گفته شد روشن می‌شود و بعداً هم خواهیم گفت.

جلسه ۱۳۵

3
  • روی این حساب این اصل دخالت علل اربعه در تحقّق فعل مخدوش می‌شود. حالا ما باید یکی از این دو کار را انجام بدهیم؛ اوّل اینکه حکما و متألّهین قائل به این قضیه شده‌اند که هر فعلی که در عالم انجام می‌شود مظهری از مظاهر اراده و مشیت خدا است به عبارت دیگر «فَفِی نِظامِ الکُلِّ کُلٌ مُنتَظمٌ» تمام آنچه را که در این عالم اتفاق می‌افتد فعل پروردگار است و پروردگار فَعّال ما یَشاء و حَاکم ما یُرید است یعنی فعل پروردگار روی اختیار و اراده و مشیت انجام می‌گیرد بنابراین تمام این افعال دارای غایتی هستند یعنی فاعل به خود این فعل غایت می‌دهد. البته در اینجا بحث است که این غایتی که در اینجا ما معنا کرده‌ایم آیا استکمال برای پروردگار هست یا اینکه نه، پروردگار در مقام هویت خودش تام و مستغنی از استکمال است و این غایات کمالی برای خود آن مظاهر خارجی است که این هم اشکال ندارد که خود غایت کمال همان مظهر خارجی شود؛ آن شیئی که در خارج انجام گرفته است کمال برای خود او می‌شود.

  • بنابراین این مسئلۀ قسر که مرحوم حاجی مطرح کرده‌اند:

  • وَ القَسـرُ لا یَکونُ دَائِماً کَما***لَم یَکُ بِالأکثَرِ فَلْیَنحَسِما1
  • این مسئله پی ‌کارش می‌رود. چرا؟ به‌جهت اینکه اصلاً در نظام عالم دیگر قسری وجود ندارد بلکه خداوند متعال در هر فعلی یک هدفی را برای آن فعل درنظر می‌گیرد و آن فعل را به‌سمت آن هدف هدایت می‌کند. حالا یک وقت آن فعل را برای رسیدن به یک مطلوبی درنظر می‌گیرد و نظیر آن را برای رسیدن به مطلوب دیگری درنظر می‌گیرد مثلاً یک گیاه را درنظر می‌گیرد برای‌ اینکه این رشد کند و سنبله شود و گندم بدهد، گیاه دیگر را برای‌ اینکه بره‌ای بیاید و این گیاه را بخورد و شیر بدهد، گیاه دیگر برای‌ اینکه بالا بیاید و سایه بدهد و [هَلمَّ ‌جَرّا] که همین‌طور تمام اینها در این نظام احسن برای غایاتی هستند که غایةُ الغایات و مَبدأ المَبادی در فعل خودش و در مظاهر خودش درنظر گرفته است و تمام اینها به آن حد و مطلوب می‌رسند. مطلوب چیست؟! مطلوب اراده است از آن مصلحتی که مشیت پروردگار آن مصلحت را در خلقت و حدوث این فعل درنظر دارد، آن غایت و مصلحت و هدف می‌شود. پس اینکه ما می‌گوییم: الآن این شیء به غایتش نرسید براساس قیاس به هم‌‌نوع خودش می‌گوییم که این به‌ غایت نرسید مثلاً انسان در اوایل کودکی ازبین می‌رود ما در قیاس به انسان کامل ـ همان‌طوری که خود مرحوم حاجی فرمود ـ می‌گوییم که به غایت نرسید یا گیاه است به‌جای اینکه سنبله بشود و دانه بدهد در ابتدای راه ازبین می‌رود لذا می‌گوییم که به غایتش نرسیده است تمام اینها در مقیاس به هم‌‌نوع سنجیده می‌شوند و می‌گوییم که به ‌غایت رسیدند یا نرسیدند اما در پروندۀ خاص و حساب جداگانه‌ای که هرکدام از این اجزاء و مظاهر عالم برای خودشان دارند و همین‌طور ربطی که بین آنها و پروردگارشان هست هرکدام از اینها به‌ غایت خودشان می‌رسند؛ امام حسین علیه‌السّلام به‌ غایت خودش می‌رسد شمر و یزید و عُمر هم به غایت خودشان می‌رسند. گلابی به‌ غایت خودش می‌رسد هندوانۀ ابوجهل هم به‌ غایت خودش می‌رسد و تمام ذرات این عالم هرکدام دارای غایت و هدفی هستند گرچه ما نسبت به دیگران آنها را کم یا زیاد یا فلان بدانیم.

    1. منظومه، ج 2، ص 420.

جلسه ۱۳۵

4
  • بنابراین اصلاً دیگر قسری وجود ندارد؛ قسری که به‌ معنای منع از رسیدن به‌ غایت باشد [وجود ندارد] چون قسر را این‌طور می‌گوییم که ما برای رسیدن به یک هدفی شروع به حرکت می‌کنیم مانعی در سر راه ایجاد می‌شود و اجازه نمی‌دهد که به هدف برسیم این را قسر می‌گوییم. قسر در عالم دائمی نیست و اگر دائمی بود هیچ‌چیزی به غایتی نمی‌رسید درحالی‌که ما می‌بینیم اشیاء همه دارند به غایات خودشان می‌رسند. همین‌طور اگر قسر اکثری هم باشد باز نظام اختلال پیدا می‌کند حالا در یک جا فرض کنیم که اگر گیاهی به غایتش نرسید، مرحوم حاجی می‌گویند که آن جزئیش هم اشکالی ندارد، کل نظام دارد به‌سمت غایت حرکت می‌کند. آن‌وقت اشکالی که به ایشان وارد می‌شود این است که بحث ما روی تک‌‌تک افعال است قاعدۀ فلسفی برای هر فعلی یک پروندۀ خاص باز می‌کند نه‌اینکه کل را من‌‌حیث‌‌المجموع درنظر بگیرد بنابراین از این نقطه‌نظر می‌توانیم بگوییم که اشکال بر مرحوم حاجی وارد است که رفع اکثریت و دائمیت قسر رفع اشکال نمی‌کند از این مسئله که در این مورد جزئی آیا این به‌ غایت رسیده یا نرسیده است.

  • اگر منظور شما از رسیدن به ‌غایت، نهایت سیر است که خُب دیگر از اوّل دعوا نبود بلکه همان حکمای یونان یا همین طبیعیون یا مادیون همه قائل‌اند که هر حرکتی بالأخره به یک نهایتی می‌رسد کسی این حرف‌ها را منکر نیست، آنهایی که راجع ‌به غایت بحث می‌کنند که آیا افعال دارای غایت و هدف هستند منظورشان غایت کمالی برای شیء است نه غایت به معنای «نهایة الحرکة»، در «نهایة الحرکة» بالأخره این را قبول دارد که دست من که از اینجا حرکت می‌کند به اینجا منتهی می‌شود. وقتی شما یک ماشین کوکی را کوک می‌کنید این ماشین راه می‌رود تا وقتی‌ که کوک آن تمام شود و وقتی که کوکش تمام شد در آنجا توقف می‌کند. این غایت را همه قبول دارند.

جلسه ۱۳۵

5
  • آن غایتی که در آن بحث است غایت به معنای کمال وجودی یک امر ناقص است مثلاً بسیاری از افعال انسان را می‌بینیم که این کمال را ندارند فرض کنید که شخص می‌آید از چهارزانویی به دوزانویی می‌نشیند، این چه کمالی برایش هست؟! آن دیوانه می‌آید یک حرکاتی انجام می‌دهد، چه کمالی برای فعلش هست؟! آن بچه‌ای که مشغول بازی است، چه کمالی بر بازی‌اش مترتّب است؟! شما که خمیازه می‌کشید چه کمالی بر این مترتّب است؟! وقتی ‌که حرکت می‌کنید برای اینکه دوستتان را ببینید و در راه مانعی پیدا می‌شود، چه کمالی برای این حرکتتان هست؟! و امثال‌ذلک که در این صحبت است.

  • تازه اینها در مورد انسان بود در مورد غیر انسان هم همین‌طور است؛ این‌همه از اشیاء غیر ذوی‌الشعور چه کمالی برای فعلشان هست؟! مثلاً بادی از یک جا حرکت می‌کند و طوفان به‌پا می‌کند و یک عده را ازبین می‌برد و می‌کشد، کجا این کمال است؟! خانه‌ای را خراب می‌کند، کجا این کمال است؟! مزرعه‌ای را ازبین می‌برد، کجا این کمال است؟! صاعقه از آسمان می‌آید و می‌زند مزرعه را می‌سوزاند، کجا این کمال است؟! این افعالی که در این دنیا دارند انجام می‌گیرند، چه کمالی برای نفس آن افعال هست؟! آن قوه‌ای که الآن در باد است چه کمالی برایش هست که می‌زند شیئی را خراب می‌کند؟! کمال که نیست هیچ، ناقص هم هست و مردم فحش هم می‌دهند و می‌گویند که طوفان آمد فلان کرد! قهر طبیعت، قهر طبیعت که شنیده‌اید اینها همه‌ از این مسائل است.

  • به‌طورکلی اصلاً معنا ندارد یک امر غیر ذوی‌الشعور کمالی برای خودش کسب کند آن امر غیر ذوی‌الشعور عملی را با همان قوه‌ای که در آن است انجام می‌دهد و هیچ‌گونه ارتباطی با غایت و با قبل و با بعد و هیچ چیزی ندارد، فقط عملی است که دارد انجام می‌دهد. حالا ما یا باید فاعلی را در پشت ‌پرده بپنداریم که آن فاعل دارد انجام می‌دهد آن‌وقت نقل کلام می‌کنیم در آن فاعل که آن فاعل آیا مختار است یا مختار نیست و منظورش از این فعلی که انجام می‌دهد چیست؟ آن یک بحث دیگر است که الآن مطرح کردیم که اگر بخواهیم این بحث را هم مطرح کنیم که اگر ما سلسلۀ علل را همان‌طوری‌که مرحوم حاجی فرمودند بخواهیم به عقب ببریم، بله، این فعلی که در خارج دارد انجام می‌گیرد مترتّب بر یک علتی است آن علت مترتّب بر علت دیگر تا می‌رسد به علةالعلل و غایةالغایات و مبدأالمبادی آن‌وقت در آنجا پروردگار متعال مبدأ همۀ اشیاء است مبدأ همۀ افعال است و برای تمام این افعال حساب و کتاب درنظر گرفته است. بله، دیگر در آنجا این مسئله هست، همان‌طوری که حضرت نوح را هزار سال عُمر می‌دهد آن طفل را در دو ماهگی در شکم مادر سقط می‌کند خودش می‌داند که چه مصلحت و فایده‌ای در اینجا هست. خودش می‌داند که به شخصی بیست سال پنجاه سال هفتاد سال عُمر می‌دهد و یک حضرت خضری هم پیدا می‌شود بچه را در ده‌سالگی می‌کشد و ازبین می‌برد و این را از روی مصلحت انجام می‌دهد، این را دیگر کسانی اطلاع دارند که بر غیب و عالم باطن و از نحوۀ جریان نزول فیض مطّلع هستند آنها می‌دانند که در خراب شدن خانۀ آن پیرزن یک مصلحتی است که شما به‌‌ظاهر مفسده می‌بینید. در ازبین رفتن و سقط شدن آن بچه ‌یک مصلحتی است که شما به‌ظاهر مفسده می‌بینید. در خراب شدن و صاعقه آمدن و یک مزرعه را سوزاندن یک مصلحتی است که شما دارید اینها را مفسده می‌بینید و هَلُمَّ‌ جَرَّا حتی در کشته شدن امام حسین علیه‌السّلام هم یک مصلحتی است که ما مفسده می‌بینیم. در ضربت خوردن امیرالمؤمنین علیه‌السّلام هم مصلحت است که ما مفسده می‌بینیم. دیگر تمام ذرات وجود عالم ...

جلسه ۱۳۵

6
  • جهان چون چشم و خال و خط و ابروست***که هر چیزی به‌ جای خویش نیکوست1
  • «لو عَلم الناس کَیفیة القضاءِ و القَدَرِ لَم یَلُم أحدٌ أحداً».2

  • این مسئله به اراده و مشیت مطلقه برمی‌گردد که در همۀ افعال آن اراده و مشیت جاری است، از این نقطه‌نظر اشکال ازبین می‌رود پس دیگر اصلاً قسری دراین‌صورت وجود ندارد بلکه قسر یک امر عرفی و وهمی و خیالی می‌شود. اصلاً قسری وجود ندارد قسر یعنی اتفاق و شانس و مانع. دیگر هر چیزی روی حساب خودش دارد انجام وظیفه می‌کند و کار انجام می‌دهد. چه فرق می‌کند بین اینکه شخصی دویست سال عمر کند و برحسب طبیعی کم‌کم قلبش از کار بیفتد و بمیرد یااینکه شخصی دویست سال عمر می‌کند و ماشین به او بزند و از دنیا برود؟! وقتی که ما آن را قسر ندانیم این را هم قسر نمی‌دانیم پس ماشین زدن وسیله‌ای برای به هدف رسیدن است همان‌طوری که دارو باعث می‌شود انسان از مِمراضیت به مصحاحیت انتقال پیدا کند همین‌طور میکروبی هم می‌آید که انسان را از مصحاحیت به ممراضیت منتقل می‌کند و تمام اینها براساس مصلحت است در دعای حضرت سجاد علیه‌السّلام می‌خوانیم که حضرت می‌فرماید: «لِأیِّ مِن ‌الأمرین أشکر أکنت سالماً أم مریضاً»3 ـ حالا این عین عبارت نیست ـ نمی‌دانم که آیا مرض برای من در این حال بهتر است یا سلامتی برای من در این حال بهتر است بعد حضرت می‌فرماید که چه‌‌بسا ممکن است در این حالی که من الآن دارم یعنی مرض برای من بهتر باشد پس باید برای مرض تو را شکر کنم.

  • فرض کنید شخص وقتی‌ که می‌خواست بیاید برای نمی‌دانم چه این یک‌دفعه از بالا پشت‌بام افتاد و پایش شکست؛ که بود از این چیزهای امام حسین مختار یا ابی‌عبیده بود یا کسی دیگر بله مختار بود می‌خواست بیاردش این حرفا دیگر ابن ‌زیاد فرستاد دنبالش گفت ببین پایم چه شده نمی‌دانم مختار بود یا کس دیگر ببین پایم شکسته و معافش کرد از رسیدن به ...4

    1. گلشن راز شیخ محمود شبستری، بخش 50:
      جهان چون زلف و خط و خال و ابروست***که هر چیزی به‌ جای خویش نیکوست
    2. الکافی، ج ۲، الجزء الثاني كتاب الإيمان و الكفر بَابٌ آخَرُ مِنْهُ، ص 44، ح 1:«عن شِهابٍ قالَ سَمِعتُ أبا عبدِ اللهِ عَليهِ السّلامُ يَقُولُ: لَو عَلِمَ النَّاسُ كَيف خَلَقَ اللهُ تَبارك و تَعالىٰ هَذا الخَلق لَم يَلُمْ أحدٌ أحداً الحدیث.» ترجمه:«از شهاب، گويد: از امام صادق عليه‌السّلام شنيدم مى‌فرمود: اگر مردم بدانند خدا تبارك و تعالى چگونه اين خلق را آفريد، احدى احدى را سرزنش نكند.»
    3. . صحیفۀ سجادیه، ج ۱، و كانَ مِن دُعائِهِ عَلَيهِ السَّلامُ إِذا مَرِضَ أَو نَزلَ بِهِ كَربٌ أَو بَليَّةٌ، ص۷6:«فَمَا أَدْرِی، یا إِلَهِی، ‌ای الْحَالَینِ أَحَقُّ بِالشُّکرِ لَک، وَ‌ای الوَقتَینِ أَولَی بِالحَمدِ لَک*أَ وَقتُ الصِّحَّةِ الَّتی هَنَّأتَنِی فیها طَیباتِ رِزقِک، و نَشَّطتَنی بِها لِابتِغاءِ مَرْضاتِک و فَضلِک، وَ قَوَّیتَنِی مَعَها عَلی ما وَفَّقتَنی لهُ مِن طاعَتِک*أَم وَقتُ العِلَّةِ الَّتی مَحَّصتَنی بِها، و النِّعَمِ الَّتی أَتحَفتَنِی بِها، تَخفیفاً لِما ثَقُلَ بِهِ عَلی ظَهری مِنَ الخَطِیئاتِ، وَ تَطهِیراً لِما انْغَمَستُ فیهِ مِنَ السَّیئاتِ، وَ تَنبیهاً لِتَناوُلِ التَّوبَةِ، وَ تَذکیراً لِمَحوِ الحَوبَةِ بِقَدیمِ النِّعمَةِ.» ترجمه:«اى خداوند، ندانم كدام يك از اين دو حالت سزاوارتر به سپاسگزارى توست و كدام‌يك از اين دو وقت به شكر تو اولىٰ است؛ آيا آن روزگاران تندرستى كه مرا از نعم پاكيزه و گواراى خود روزى من ساختى و به طلب خشنودى و فضل خويش به تلاش وا‌مى‌داشتى و براى فرمانبردارى خود توفيق مى‌دادى و نيرو مى‌بخشيدى، يا وقتی كه بيمارم و مرا به اين بيمارى آزموده‌اى و اين دردها را چونان نعمتى بر من ارمغان داشته‌اى تا بار گناهانم را كه بر پشتم سنگينى مى‌كند سبك گردانى و از گناهانى كه در آن غرقه گشته‌ام پاكيزه سازى و مرا به توبه هشدار دهى و ياد‌كرد نعمت قديم را سبب زدودن گناهان كنى‌؟!»
    4. . مصدر در حال بررسی.

جلسه ۱۳۵

7
  • ما وقتی بخواهیم نگاه کنیم می‌بینیم که خصوصیت بعضی از مسائل ظاهر است و اصلاً روشن است که مثلاً این مرضی که الآن آمده است به‌‌خاطر این جهت آمده است تازه ما یکی را می‌فهمیم که اگر مریض نبودیم به چه مصائبی مبتلا می‌شدیم و الآن این مرض و گرفتاری برای این است که ما به کمال برسیم یااینکه این بلیه از ما برداشته شود و ما به این کمال برسیم. خلاصه بعضی‌هایش برای ما روشن است و بعضی‌هایش برای ما روشن نیست. از این نقطه‌نظر دیگر اشکالی وجود ندارد پس دیگر قسری نیست و تمام این اشیایی که در عالم هستند همه به علة‌العلل برمی‌گردند و طبق قاعدۀ علت و معلول که هر چیزی پدیدۀ یک امر قبلی است، آن‌هم پدیدۀ یک امر قبلی است تا به علةالعلل می‌رسد و در آنجا اختیار و ارادۀ تام بر همه اینها حاکم است. این شق اوّل از رفع اشکال بود که ما انتخاب کردیم.

  • و اما مسئلۀ دیگر اینکه ما اصلاً چرا بحث را به علةالعلل و غایةالغایات برگردانیم و قطعاً این مسئله مورد توجه آنهایی که قائل به دخالت علل اربعه در اشیاء شده‌اند نبوده است ولکن مطلب به ‌این ‌نحو است که اصلاً چرا موجود را در عالم به موجود ذوی‌الشعور و غیر ذوی‌الشعور تقسیم کنیم؟! تمام اشیاء عالم با شعور و با اختیار خود دارند به‌سمت هدفی حرکت می‌کنند و طبق قاعدۀ فلسفی: «کُلُّ ما وُجِدَت فَلَه عِلمٌ و قُدرةٌ و حَیاةٌ»؛ این سه چیز باید در همۀ اشیایی که وجود پیدا می‌کنند باشند.

  • تعریف وجود منبسط

  • جهتش این است که تمام وجودات مظاهر و تعیّناتِ وجودِ منبسط هستند و وجود منبسط عبارت است از همان وجود بحت و بسیط و وجود علی‌الإطلاق در پروردگار که آنچه که از این وجود انتزاع می‌شود علم و حیات و قدرت است و سایر صفات کمالیه متراوشات و تنزلات و ظهورات این سه صفت هستند لذا در این صفت می‌گویند که اتحاد با ذات دارد، که این هم محل بحث است.

جلسه ۱۳۵

8
  • علم و حیات و قدرت از لوازم انتزاعیۀ وجود

  • این سه صفت، صفت اصلیه هستند که از آنها به اسم تلقّی می‌کنند؛ اسامی ذات؛ اسم حی و قادر و قدیر و اسم علیم، بعد صفات دیگر که خالقیت و رحمانیت و امثال‌ذلک باشد از این سه صفت تراوش پیدا می‌کنند و به‌وجود می‌آیند لهذا خود این علم و حیات و قدرت از لوازم انتزاعیۀ وجود هستند.

  • تمام ذرات عالم دارای علم و حیات و قدرت

  • وجود بحت و بسیط یک لازمۀ ذاتی دارد که لاینفک عنها است که علم و حیات و قدرت می‌باشد پس در هر چیزی از عالم که وجود پیدا می‌کند چون از آن وجود حصّه‌ای دارد، از علم و حیات و قدرت هم‌ حصّه‌ای دارد پس تمام ذرات عالم در مسیر خودشان دارای علم، حیات، قدرت و شعور هستند. درست شد؟! حالا که دارای علم، حیات، قدرت و شعور شدند پس در هر جزئی از جزئیات این عالم ادراک و شعور برای رسیدن به یک هدف و کمال وجود دارد که در ذات آن نهفته است ولکن اطلاع بر این قضیه نیاز به کشف شهودی دارد اما برهانش همین است؛ برهانش این است که هرچه که در عالم وجود پیدا می‌کند مظهر آن وجود بسیط هستند و چون علم و حیات و قدرت لازمۀ وجود بما هو وجود است پس مرحلۀ نازلۀ آن وجود نمی‌تواند از لوازم ذاتی خودش منفک باشد و نداشته باشد. روی این حساب هر چیزی در عالم دارای علم و حیات و قدرت است و با علم و حیات و قدرت است که فعل را انجام می‌دهد منتها اینکه شما در اینجا می‌بینید الآن تمام اینها تحت تسخیر انسان هستند ﴿سُبۡحَٰنَ ٱلَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَٰذَا وَمَا كُنَّا لَهُۥ مُقۡرِنِينَ﴾1 با علم و حیات و قدرت فاعل بالتّسخیر برای ما شده‌اند و با علم و حیات و قدرت فاعل بالتّسخیر برای وجود دیگری می‌شوند اگر قرار باشد که مشیت الهی بر عدم تحقّق فعلیت یک قوه‌ای باشد، آن شیء فاعل بالتّسخیر نخواهد شد بنابراین اینکه می‌بینید مثلاً این کارد الآن دارد این سیب را می‌بُرد این کارد دارد با شعور این کار را انجام می‌دهد اگر مشیت الهی نباشد این کارد هم سر باز می‌زند.

    1. . سوره زخرف (43) آیه 13.

جلسه ۱۳۵

9
  • در اشعار حضرت مولانا هست که در قضیۀ ذبح اسماعیل می‌فرماید: «الخلیلُ یَأمُرنی و الجَلیل یَنهانی»1 این کلام به این معنا نیست که این کارد غیر ذوی‌الشعور است و در اینجا از عالم ملکوت ندا آمده است بلکه خود این چاقو دارد الآن صحبت می‌کند و خود این چاقو از شعور و ادراک خودش دارد به حضرت ابراهیم خبر می‌دهد که تو داری به من امر می‌کنی «و الجَلیل یَنهانی» و من فاعل بالتّسخیر برای آن فاعل علی‌الإطلاق هستم لذا خودم انجام نمی‌دهم. آن سنگی که الآن می‌خورد و شیشه‌ای را می‌شکند یا سری را می‌شکند با علم و اطلاع می‌خورد و سر را می‌شکند اگر مشیت نباشد نمی‌شکند. گفت:

  • شب تاریک و سنگستان و مو مست***قدح ازدست مو افتاد و نشکست
  • نگه‌دارنده‌اش نیکو نگه‌داشت***وگرنه صد قدح نفتاده بشکست2
  • این به‌خاطر این نیست که اینها اراده و قدرت ندارند و بی‌جان هستند و هرچه در سرشان بخورد از باب متابعه قبول می‌کنند. نه‌خیر، اینها ادراک دارند و خود این اراده دارد که باید بشکند و ادراک و اراده دارد که نباید بشکند. آن‌وقت ما این قضیه را از نظر برهانی بیان کردیم ولی ازنظر عرفان نظری و مقام شهود هم که دیگر إلی‌ماشاءالله هست؛ دعایی که حضرت سجاد علیه‌السّلام در صحیفه سجادیه به ماه دارد: «أَيُّهَا الخَلقُ المُطيع»؛3 حضرت به ماه نگاه می‌کند و ماه را دارای اختیار و اراده می‌بیند. براساس همین مسائل است که قدمای از حکما قائل به نفس فلکی شدند و او را در حرکت‌های دقیق و عجیب مختار دانستند و تمام این فعل و انفعالاتی که به‌واسطۀ تقارن باهم یا ابتعاد از هم در عوامل و حوادث زمینی و اینها، به‌وجود می‌آورند تمام اینها هم از یک شعور مرموزی ناشی می‌شود که خداوند متعال آن شعور مرموز را در وجود هر چیزی به‌نحو کُمون قرار داده است.

  • پس این داروهایی که ما می‌خوریم این داروها با اطلاع درمان می‌کنند اگر امر به آنها نیاید درمان نمی‌کنند آن میکروبی که الآن در بدن می‌رود با اطلاع موجب مرض می‌شود و اگر امر به آن نیاید میکروب می‌رود و کاری انجام نمی‌دهد. درست شد؟! تمام اینها روی حساب است آن قلبی که الآن دارد می‌زند با اطلاع دارد می‌زند اگر امر به آن نیاید دیگر نمی‌زند و هَلُمَّ جَرَّا.

    1. . مصدر در حال بررسی.
    2. دوبیتی‌های باباطاهر، دوبیتی شمارۀ 9.
    3. صحیفة سجادیه، ج ۱، و كانَ مِن دُعائِهِ عليهِ السَّلامُ إذا نَظَرَ إلى الهِلال، ص۱۸۲.

جلسه ۱۳۵

10
  • بنابراین در برهانِ اوّل اثبات شعور برای خود موجودات نمی‌شود ولی آنها فاعل بالتّسخیر برای یک علة‌العلل هستند ولی در برهان دوم ما خودمان اثبات شعور و اختیار برای ذات موجودات کردیم.

  • این ماحصل بحث غایت و علت غایی برای تمام اشیاء است بنابراین تمام حوادثی که در این عالم انجام می‌شوند با اختیار و مشیت خودشان یک هدفی را تعقیب می‌کنند و علم به خودشان دارند و علم به مسیری دارند که برای آنها تعیین‌ شده است و با علم و قدرت ـ چون قدرت دارند ـ آن مسیر را انتخاب می‌کنند. این راجع‌ به این قضیه بود. یکی دو مسئلۀ دیگر هم به‌‌دنبال این قضیه هست که إن‌شاءالله برای جلسۀ بعد باشد.

  • تلمیذ: لازمۀ علم و قدرت و حیات، اختیار است درحالی‌که در کل حوادثی که ما ذوی‌الشعور تلقّی می‌کنیم می‌بینیم که اختیاری در آنها نیست.

  • استاد: چرا نیست؟!

  • تلمیذ: یعنی الآن می‌توانند تخلّف کنند؟!

  • استاد: بله، اگر ارادۀ پروردگار بیاید تخلّف می‌کنند!

  • تلمیذ: آن‌وقت اگر ما اختیار را اثبات کنیم لزوم آن وجود تکلیف است.

  • استاد: خیر، صحبت تکلیف نیست صحبت این است که یک موجودی راه اصلح را انتخاب می‌کند چون می‌داند که این اصلح است نه از باب تکلیف؛ در واقع چون در اینجا علم دارد که مشیت پروردگار این است اصلاً غیر از این را انتخاب نمی‌کند. آن بحثی که راجع‌‌به تکلیف ملائکه بیان کرده‌ام ـ البته مجمل بود ـ را مطالعه کرده‌اید؟! ملائکه مختار هستند ولی همیشه اصلح را اختیار می‌کنند نه‌اینکه ملائکه مضطر و مجبور باشند. ﴿لَّا يَعۡصُونَ ٱللَّهَ مَآ أَمَرَهُمۡ وَيَفۡعَلُونَ مَا يُؤۡمَرُونَ﴾1 این در آنجا بحث شد که لازمۀ اختیار و اراده، انتخاب غیر اصلح نیست.

  • تلمیذ: آن‌وقت در انسان چطور است؟!

  • استاد: بله، آن‌وقت از اینجا می‌رسیم به اینکه انسان کامل به مرحله‌ای می‌رسد که دیگر اصلاً غیر اصلح را نمی‌تواند انتخاب کند؛ اصلح را اختیار می‌کند، انتخاب می‌کند و می‌تواند یعنی در قدرتش هست ولی هیچ‌وقت انجام نمی‌دهد چون مصلحت فعلی برای او تمام است اصلاً به‌هیچ‌وجه به‌طرف آن نمی‌رود. مثل اینکه شما [دست خود را در کورۀ آتش فرو نمی‌برید آیا شده که در] اینجا دست‌تان را بگیرید هیچ‌وقت این کار را می‌کنید. چرا؟ چون اختیار دارید انجام بدهید یا ندهید و چون در اینجا علم فعلی و وجدانی به مفسده دارید اصلاً به‌طرف مفسده حرکت نمی‌کنید این منافاتی با اختیار شما ندارد اینها هم همین‌طور هستند چون آنها علم فعلی و وجدانی با خیر محض دارند لذا اصلاً جز خیر محض از آنها متمشی نمی‌شود نه‌اینکه نتوانند، نتوانستن با نخواستن فرق می‌کند دو مسئله است نمی‌خواهند اما نه‌اینکه نمی‌توانند؛ هیچ‌وقت آنها نمی‌خواهند. این موجودات هم همین‌طور هستند، موجودات در مسیر فعلی خودشان آن غایتی که خدا برای آنها درنظر گرفته است را تعقیب می‌کنند یعنی آن کاردی که الآن دارد می‌بُرد چون می‌داند که الآن امر آمده است که ببُر من دارم می‌بُرم و این امر بریدن را از باب فعل خدا به‌حساب می‌آورد و آن غایت برای این می‌شود و باعث کمال می‌شود برای همین‌که این را انجام داده است. باعث کمال خودش هست حالا چه ‌نحو کمالی است ما نمی‌دانیم ولی آن فعل و غایت فاعل را متوجه هست که الآن دارد انجام می‌دهد مثلاً این چاقو الآن می‌داند که الآن دارد سر امام حسین علیه‌السّلام را می‌برد. می‌داند که دارد خیار پوست می‌کند لذا اگر شخصی از او سؤال کند می‌گوید: من الآن می‌دانم که سر امام حسین علیه‌السّلام را دارم می‌برم، من الآن می‌دانم که این خیار را دارم پوست می‌کنم، من الآن می‌دانم که دارم سر این گوسفند را می‌برم.

    1. . سوره تحریم (66) آیه 6. معاد شناسى، ج‌ 3، ص 138:
      «فرشتگان سخت‌دل و باشدتى كه هيچ‌گاه مخالفت و عصيان امر پروردگار را نكنند و به هرچه امر شوند به‌جاى مى‌آورند گماشته است.»

جلسه ۱۳۵

11
  • تلمیذ: یعنی در مورد حضرت اسماعیل اصلح همان نبریدن بود و در مورد امام حسین اصلح بریدن می‌شود؟!

  • استاد: بله، بریدن است. اگر بریدن نیست پس چیست؟! کشتن امام حسین اصلح نبود؟! آیا فساد داشت؟ برای امام حسین کشته شدن بد بود؟! کمالش بود! چه کسی می‌گوید که بد بود؟! خیلی هم خوب بود اما برای حضرت اسماعیل این‌طور نبود اگر حضرت اسماعیل کشته می‌شد دیگر امام حسین به‌وجود نمی‌آمد.

  • تلمیذ: یعنی چاقو این‌قدر ادراک دارد که تا آنجا ...

  • استاد: بله آقا! بله آقا! مگر نداریم که تمام ذرات عالم برای امام حسین علیه‌السّلام گریه کردند ریگ‌های بیابان زیرشان خون بود1 اینها همان شعور است که حقیقت خودش را ظاهر کرده است و به این صورت درآورده است شعور این است. مگر نداریم وقتی‌که امیرالمؤمنین علیه‌السّلام می‌آمد به آن گداها و اینها نان می‌داد تمام در و دیوار با آن حضرت تسبیح می‌گفتند؟!2 غیر از اینکه آن حضور حضرت را ادراک کنند چه بود؟! مگه نداریم: ﴿وَإِن مِّن شَيۡءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمۡدِهِۦ وَلَٰكِن لَّا تَفۡقَهُونَ تَسۡبِيحَهُمۡ﴾3 این مگر غیر از شعور است؟! وقتی‌ یک موجود غیر ذوی‌الشعور مثل ماشین کوکی تسبیح بگوید چه فایده‌ای دارد؟! چه فایده‌ای دارد که خدا منت سر ما بگذارد که احمق‌های بی‌شعور شما تسبیح نمی‌گویید ولی هر موجود و هر ذره‌ای دارد تسبیح من را می‌گوید؟! پس معلوم است که با اختیار، علم، قدرت، کُرنش و تواضع در مقابل عظمت مطلقه دارند این‌ کار را انجام می‌دهند.

  • مولانا می‌گوید:

  • ما سمیعیم و بصیریم و هوشیم***با شما نامحرمان ما خاموشیم4
  • ...

  • نطق آب و نطق خاک و نطق گل***هست محسوس حواس اهل دل5
  • آنهایی که چشمشان باز شده است می‌بینند که تمام عالم [شعور و تسبیح] دارند و برگشت همۀ اینها به‌ همین علم و حیات و قدرت است که دارند این را انجام می‌دهند موجودی که علم ندارد تسبیح هم ندارد، قدرت‌ ندارد تسبیح هم ندارد، حیات ندارد مرده است و تسبیح هم ندارد، پس برای تسبیح باید هرسه‌تا باشند؛ اگر قدرت و حیات داشته باشد ولی علم نداشته باشد نمی‌تواند به عظمت پروردگار پی‌ببرد اگر علم داشته باشد و نتواند حرف بزند باز نمی‌تواند، اگر حیات هم نداشته باشد که مرده‌ است ـ آنکه دیگر بهتر! ـ پس فقط کار ما از همه خراب‌تر است.

    1. کامل الزّیارات، ص ١٦٠؛ مدینة المعاجز، ج ٤، ص ١٨٦.
    2. روضة الشهداء، ج 1، ص 218؛ مطلع انوار، ج ‌12، ص 401:
      «در بعضى از تواريخ مذكور است هنگامى كه به ظهر كوفه مى‌رسند، در خرابه‌اى صداى ناله‌اى را مى‌شنوند، به سمت آن ناله حركت مى‌كنند مى‌بينند پيرمردى نابينا نشسته و دائماً گريه مى‌كند و با خود زمزمه مى‌كند: اى كسى كه هر شب به سراغ من مى‌آمدى و مرا مورد تلطّف و ترحّم خود قرار مى‌دادى، چه شده است كه از من روى برگرداندى و ديگر به سراغ من نمى‌آيى؟!
      امام مجتبى عليه‌السّلام مى‌فرمايند: اى پيرمرد چه مى‌گويى؟
      مى‌گويد: من هر شب در اينجا منتظر كسى بودم، مى‌آمد و براى من نان و خرما مى‌آورد و از احوال من تفقد مى‌نمود.
      به او مى‌گويند: آيا آثار و خصوصياتى از او سراغ دارى؟
      عرضه مى‌دارد: خصوصيات او اين بود كه هر وقت پا به اين مكان مى‌گذاشت، من از تمام در و ديوار و ذرات و سنگ‌ريزه‌هايى كه در اينجا بود صداى تسبيح و تقديس مى‌شنيدم و همراه با او به تسبيح و تقديس مشغول مى‌شدم.
      امام مجتبى عليه‌السّلام او را تسلّى و تسليت داد و فرمود كه: اى پيرمرد او پدر ما بود كه سه شب قبل به دست تيغ ظلم دار فانى را وداع گفت.»
      جهت اطلاع بیشتر پیرامون تسبیح موجودات به شرح فصوص الحکم (قیصری)، ص ٥٠٩ رجوع شود.
    3. . سوره إسراء (17) آیه 44. افق وحى، ص 48:
      «هر چه در عالم وجود تعيّن مى‌يابد به لحاظ همان شعور و ادراك و علم درونى خود، تسبيح و حمد پروردگار را مى‌نمايد ولى چه سود كه شما از حقيقت و كنه اين مسئله بى‌اطّلاع و جاهليد.»
    4. مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش 37ـ حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمان‌هاش پیچید و آورد به بغداد.
    5. مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش 150ـ مرتد شدن کاتب وحی به‌سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محلّ وحی‌ام.

جلسه ۱۳۵

12
  • تلمیذ: صحبت در خودمان است؛ این انتخاب غیر اصلحی که ما می‌کنیم بر چه اساسی است؟

  • استاد: آن دیگر براساس اختیار تکلیفی است یعنی ما غیر از آنها یک چیزی داریم. یک چیزی در ذاتمان هست که خودمان خبر نداریم و آن دارد تسبیح می‌کند؛ این انگشت و گوش و چشم من دارند [تسبیح] می‌کنند. یک حالت دیگر حالت نفس است که آن اختیار روی اختیار است؛ در واقع روی آن غیر از جنبۀ باطنی یک جنبۀ دیگر داریم یعنی آن جنبۀ باطن یعنی همان شمر که الآن دارد سر امام حسین علیه‌السّلام را می‌برد تسبیح خدا را می‌کند البته در مرحلۀ باطن دارد تسبیح می‌کند که دراین‌صورت بین شقی و سعید دیگر فرقی نیست چون او هم حصّه‌ای از وجود دارد. بله، اضافۀ بر آن، یک امر اختیاری تکلیفی دیگری هم در مقام نفسانیتش دارد که غیر از جنبۀ فاعل بالتّسخیر، فاعل بالإراده هم هست و به‌واسطۀ فاعل بالإراده بودن جنبۀ اختیار و تکلیف و اینها می‌آید، نه به‌جهت فاعل بالتّسخیر بودن.

  • انتخاب اصلح و غیر اصلح براساس نزدیکی و دوری با عوالم بالا

  • تلمیذ: همان فاعل بالإراده بودن چرا انتخاب غیر اصلح می‌کند؟!

  • استاد: لازمۀ اختیار این است؛ اگر دور باشد غیر اصلح را اختیار می‌کند اگر نزدیک باشد اصلح را انتخاب می‌کند اینها دیگر براساس دوری و نزدیکی با عوالم بالا است که چه علل و عواملی در این می‌تواند مؤثر واقع شود که کدام‌یک از این راه‌ها را انتخاب کند.

  • تلمیذ: در اینجا کدام فاعل بالتّسخیر قرار داده می‌شوند؟! این چاقویی که سر حضرت اسماعیل را نبریده است یا حضرت ابراهیم که فاعل هم بوده است؟!

  • استاد: حضرت ابراهیم می‌بینند اصلح این است که سرش را ببرد.

  • تلمیذ: این همان علم و قدرت و حیاتی نیست که مظهرش در حضرت ابراهیم علیه‌السّلام هست؟! یعنی او متوجه نمی‌شود؟!

  • تعارض ارادۀ اعضای بدن با نفس انسان

  • استاد: بله. بحث اختیار یک بحث دیگری است. نه‌خیر، نمی‌داند. چاقو می‌داند ولی او نمی‌داند. چاقو بر طبق شعوری که خدا برای او قرار داده است خبر دارد اما حضرت ابراهیم اطلاع بر این قضیه ندارد چون در عالم نفس است و از عالم علم و ارادۀ پروردگار اطلاع ندارد. باطن حضرت ابراهیم، دست حضرت ابراهیم، همه می‌دانند که الآن باید این کار را انجام بدهند آن‌وقت اینکه الآن می‌داند باید انجام بدهد از این چاقو خبر ندارد، آن چاقو هم از دست خبر ندارد، ـ این خیلی دقیق هست ایشان به نکتۀ خوبی اشاره کردند ـ هرکدام از اینها از دیگری خبر ندارند بلکه هرکدام دارند کار خودشان را انجام می‌دهند چون گفتیم که برای هرکدام پروندۀ خاصی است که از پروندۀ دیگری خبر ندارند مثلاً این پارچ استیل است و از این لیوان خبر ندارد این لیوان هم از این پارچ خبر ندارد این وظیفه‌اش را انجام می‌دهد؛ وظیفه‌اش این است که خودش را به ‌همین کیفیت نگه ‌دارد که وقتی آب در آن بریزند، استفاده کنند این هم وظیفه‌اش را انجام می‌دهد. اگر این لیوان یک ‌وقت به این نکته برسد که باید وظیفه‌اش را دیگر انجام ندهد، می‌بینید که یک‌دفعه می‌شکند. می‌گویید که چه شد؟! سنگ خورد؟! نه. شخصی می‌گفت که لیوان در دستم بود و داشتم از بالا به حیاط می‌آمدم یک‌دفعه صدای بوق ماشین آمد و لیوان در دست من پودر شد! درحالی‌که همان موقع اگر صدتا چیز دیگر هم باشد هیچ طوری نمی‌شود اما این باید این‌طور شود! اینها همه تحت اطاعت هستند. این الآن می‌داند که وظیفه‌اش این است که بترکد! لذا یک‌دفعه داغان می‌شود یااینکه من‌باب‌مثال حالا نمی‌گویم که ترکیدن دست این باشد یک‌دفعه آن ارادۀ خودش دیگر ازدست می‌رود و آن ارادۀ پروردگار می‌آید که خلاصه این را ازبین می‌برد. آن چاقو الآن می‌داند که نباید این را انجام بدهد دست می‌بیند که باید انجام بدهد اگر وظیفۀ دست هم مثل چاقو بود همین‌طور خشک می‌شد.

جلسه ۱۳۵

13
  • [شنیده‌اید] که می‌گویند: «إِذا جاءَ القَضاءُ ضاقَ الفَضاءُ»؟!1 گاهی اوقات چیزی اتفاق می‌افتد اصلاً دست آدم نمی‌رود به اینکه [جلوی آن را] بگیرد مثلاً یک‌دفعه بچه می‌افتد و سرش می‌شکند. خیلی اتفاق افتاده است که وقتی مسئله‌ای می‌خواهد انجام شود آدم بااینکه دارد می‌بیند که مثلاً این الآن می‌افتد و خودش هم می‌گوید که دارد می‌افتد اما کاری انجام نمی‌دهد و این یک‌دفعه می‌افتد. خب بلند شو برو جلوی افتادن را بگیر اما در همان‌جا‌ می‌ماند ـ این در جایی است که این وسائل و اینها می‌بینند که در پرونده‌اش هست که این حرکت نکند ـ درحالی‌که می‌خواهد برود اما اعضا حرکت نمی‌کنند این همان‌جایی است که اعضا با نفس در تعارض واقع می‌شود این همان جایی است که «الخلیلُ یَأمُرنی و الجَلیل یَنهانی» نفس می‌گوید که به‌طرف آن برود اما نفس انجام نمی‌دهد.

  • تلمیذ: عوام می‌گویند: فلان چیز که شکست قضا و بلا بوده آیا درست است؟

  • استاد: بله، درست است ممکن است که می‌خواسته به یک چیز مهم‌تری بخورد ولی به این خورده است. قضیۀ حضرت موسی را در مثنوی بخوانید که شخصی می‌خواست زبان حیوانات یاد بگیرد و ... خرش خواست بمیرد فروخت قاطرش خواست بمیرد فروخت اسبش خواست بمیرد فروخت. بعد آن حیوان گفت که غصه نخور امروز خودش می‌میرد! خلاصه آمد پیش موسی و ... موسی هم گفت که به تو گفتم که فایده ندارد و صلاح نیست! و خلاصه مُرد.2

  • ما خیال می‌کنیم که این چیزهایی که پیدا می‌شوند همه از سر اتفاق و شانس است که فقط به ما خورده است درحالی‌که همه روی حساب دقیق و صلاح است. شاید اگر این‌طور نمی‌شد بدتر ‌می‌شد.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد

    1. بحارالأنوار، ج 74، أبواب المواعظ و الحکم، باب 7، ص 165.
    2. مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش 155ـ استدعاء آن مرد از موسی زبان بهایم با طیور.