/14
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۳۶

1
  • درس یکصد و سی و ششم:

  • عدم وجود مانع در نظام عالم

جلسه ۱۳۶

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحيم

  •  

  • براساس برهان اینکه: «هر شیئی که وجود پیدا می‌کند دارای علم، حیات و قدرت است» عرض شد که تمام موجودات عالم از یک ذرّه تا تمام ذرّات و عوالم امکان دارای علم به آن مسیر اصلح و مُجری اراده و مشیت پروردگار هستند. روی این‌ حساب این مطلبی که فاعل در فعل خود غایتی را درنظر دارد و به‌سمت آن غایت که کمال وجودی او است حرکت می‌کند، در تمام اشیاء عالم متحقّق است؛ هر ذره‌ای در فاعلیت خودش به‌سمت غایتی که درنظر دارد حرکت می‌کند و آن کمال وجودی خودش و به فعلیت درآوردن آن امکانات و استعدادات خودش را جستجو و پیدا می‌کند.

  • بعد مطلبی که در اینجا می‌ماند این است که این موانعی که بر سر راه جریانات و حوادث پیدا می‌شوند، حالا چه افعالی که از انسان صادر می‌شود یا از حیوان و نبات و جماد سر می‌زند این موانع چگونه توجیه می‌شوند؟ و آیا این موانع واقعاً مانع هستند؟ یااینکه این موانع در سلسلۀ عرضیه و طولیه، فعلی از افعال هستند و نه‌تنها مانع نیستند بلکه وجود آنها ضرورت دارد.

  • تلمیذ: آیا برای مجردات هم موانع مفروض هستند یا نه؟

  • اختصاص وجود موانع به عالم طبیعی

  • عدم وجود موانع در عالم ثابتات

  • استاد: به‌‌طورکلی در عالم ثابتات دیگر مانع وجود ندارد و موانع در این عالم طبیعی است. بحث ما راجع به عالم طبیعی و ماده است که سلسلۀ علل در این عالم طبیعی ختم می‌شوند اما چون در آنجا ثوابت هستند و برای هر وجودی در حیطۀ وجودی خودش فعلیت تامه هست، دیگر مانعی از این‌ نظر وجود ندارد و اراده‌ای برای رسیدن به‌غایت در آنجا نیست.

  • عدم وجود مانع در کل نظام

  • آنچه که هست سلسله‌‌ای از عوامل طبیعی است که در اینجا هم ما می‌گوییم که اصلاً مانعی وجود ندارد، بنابراین می‌توانیم بگوییم که اصلاً در کل نظام مانع وجود ندارد بلکه ما آنها را مانع می‌پنداریم. مانع هم براساس عادت انسان و براساس انتساب به فعلی است به آن طبیعت نوعیۀ خودش که ما می‌گوییم: مانع وجود دارد. اما اگر آن فعل را نسبت ‌‌به خودش لحاظ کنیم دیگر موانعی از این نقطه‌نظر نیست و کل عالم در یک نظام حرکت می‌کند، به‌‌جهت اینکه ما در تحول یک ماهیتِ ممکنِ بالوجود به واجب بالغیر نیاز داریم و این واجب بالغیر هم یک ماهیتی را از مرحلۀ امکان و طبیعتی را به مرحلۀ وجود متحول می‌کند. بنابراین اگر فعلی بخواهد انجام بگیرد این فعل مستند به یک واجبی است که آن واجب این را ایجاب کرده است و بعد وجوب و بعد وجود داده است. خود آن واجب هم نیاز به یک واجب دیگری دارد و هَلُمَّ جَرَّا. حالا اگر ما بخواهیم در یک حادثۀ طبیعی نگاه کنیم اگر منزلی فرض کنید که ساخته می‌شود و بعد خراب می‌شود الآن آنچه که باعث خراب شدن این منزل است عبارت از باد و باران است؛ این باد و باران، فاعل و مُعدّ برای تخریب این منزل هستند. از یک‌ طرف باران می‌آید این زمین از این منزل نم می‌کشد، از آن‌طرف باد می‌آید خرابش می‌کند. خود باد از کجا پیدا شد؟ باد منتهی به یک علت دیگری است که از اختلاف دما یا فرض کنید که از گرما پیدا می‌شود. آن اختلاف دما از کجا پیدا شد؟ از علت دیگری پیدا شده است مثل حرکت زمین، نحوۀ مقابله با خورشید و سایر مسائل. حرکت زمین از کجا پیدا شده است؟ در این وضعیت که زمین باید به این کیفیت دربیاید و در این موقعیت قرار بگیرد، یک فاعلی این زمین را به این کیفیت درآورده است و همین‌طور تااینکه این سلسلۀ علل همه به علة‌العلل که همان مبدأ المبادی است منتهی می‌شوند. این از یک طرف، از آن‌طرف آن بنّایی که این منزل را می‌سازد [این منزل] یک سلسلۀ علل برای خودش دارد؛ هم علل مادی که عبارت از سنگ و چوب و امثال‌ذلک است که باید آماده شوند، هم علل صوری که هست، هم علل فاعلی هست که این بنّاء باشد که این را می‌سازد و باید دارای این خصوصیات باشد مثلاً در این زمان باشد، از پدر و مادر به‌‌وجود آمده باشد، آن شخصی هم که تصمیم می‌گیرد او هم دارای یک سلسله علل است.

جلسه ۱۳۶

3
  • یک سلسلۀ عللی است که اینها حادثه هستند و [موجب می‌شوند که] ساختمان این بِنا در خارج وجود پیدا کند و یک سلسلۀ علل هم از این‌طرف شروع می‌شود که سلسلۀ تخریبیه است. این از این‌‌طرف می‌آید و آن هم از آن‌طرف می‌آید هردو باهم می‌آیند و می‌آیند و می‌آیند همین‌که بنا دارد ساخته می‌شود ـ وسط کار ـ این علت می‌آید بر آن علت حکومت پیدا می‌کند و اجازه نمی‌دهد که به انتها برسد پس معلوم می‌شود که آن سلسلۀ عللی که از آن موقع آمده‌اند حدشان تا نیمه بوده است نه تا انتها و در واقع مانعی بر جلوی راه او قرار نگرفته است بلکه یک علت بر علت دیگری در این‌‌صورت غلبه پیدا کرده است و در این مرحله باهم‌ جمع شده‌اند.

  • بطلان تصادفات و اتفاقات

  • بنابراین تمام تصادفات و تمام اتفاقات و تمام اموری که ما اینها را صُدفه می‌پنداریم تمام اینها باطل است.

  • تعریف صُدفه و اتفاق

  • بلکه صُدفه و اتفاق عبارت از حکومت یک علت بر علت دیگر است. اگر شما بخواهید چاهی برای رسیدن به آب حفر کنید، وقتی ‌که آن چاه حفر می‌شود یک‌مرتبه شما در وسط راه به گنجی می‌رسید، ما به این اتفاق می‌گوییم اما در واقع اتفاق نیست به‌جهت اینکه می‌گوییم: عللی باید دست‌‌به‌‌دست هم‌ بدهند تااینکه این شیء در خارج وجود پیدا کند.

  • عدم بینونت اتفاق از دایرۀ علیت و معلولیت

  • در واقع ما نمی‌توانیم اتفاق را جدا از دایرۀ علّیت و معلولیت تصور کنیم بلکه خود اتفاق عبارت از یک سلسلۀ علل است؛ اوّل در سر مقنّی [فکری] پیدا می‌شود که بیاید اینجا را حفر کند لذا تیشه را برمی‌دارد و ـ تمام اینها علت هستند ـ زمین را یکی‌یکی می‌کَند هر قدمی که برمی‌دارد و هر تیشه‌ای که می‌زند ‌مقداری به این غایت نزدیک می‌شود تا به گنجی که در اینجا هست می‌رسد. قطعاً اگر این شخص حفر نمی‌کرد به این گنج نمی‌رسید، قطعاً اگر این مقنّی فکر رسیدن به آب در او نبود به این گنج نمی‌رسید، قطعاً اگر در این ‌وسط سنگی بود که مانع از کَندن می‌شد این شخص به‌ این گنج نمی‌رسید.

جلسه ۱۳۶

4
  • بنابراین هر حادثه‌ای که در عالم اتفاق می‌افتد معلول سلسلۀ عللی است که آن سلسلۀ علل این حادثه را به‌وجود می‌آورند. لذا اصلاً معنا ندارد که ما قائل به‌ اتفاق شویم و اتفاق را یک امر بدون علت بپنداریم که بله، فرض کنید که یک‌‌دفعه برحسب شانس این‌طور شد مثلاً شخص رفت بلیط بخت‌آزمایی خرید و اتفاقاً بختش درآمد. درحالی‌که این رفتن و بلیط بخت‌آزمایی گرفتن ـ تمام اینها ـ سلسلۀ علل دارد، قرعه‌کشی‌ که در آنجا هست سلسلۀ علل دارد، فکری که در سر او پیدا می‌شود که این را از بقیه جدا کند سلسلۀ علل دارد و این سلسلۀ علل از یک طرف دست‌‌به‌‌دست هم می‌دهند و او را برای خریدن بلیط می‌آورند، از یک طرف آنها را می‌آورند به انتخاب کردن این بلیط، این دوتا باهم در یک مرحله جمع می‌شوند تااینکه این آقا برنده می‌شود. ما اسم این را اتفاق می‌گذاریم درحالی‌که دو سلسلۀ علل و همین‌طور سلسلۀ علل‌ دیگر باهم کار کردند، حالا یک طرف قضیه این است، طرف دیگر قضیه آن کسی است که قرعه را انتخاب می‌کند اما در اینجا چه عواملی بوده است که این مسئله همین‌طور اتفاق افتاده است، اینها همه به سلسلۀ علل بستگی دارد.

  • تلمیذ: آیا آن که غلبه پیدا می‌کند مظهر اسم کلی‎تر است؟!

  • استاد: نه‌خیر، آن یک اسم است و این هم یک اسم است، این بر آن غلبه پیدا می‌کند، چرا کلی‌تر باشد؟!

  • تلمیذ: پس چگونه غلبه پیدا می‌کند؟!

  • استاد: چون سلسلۀ عللش اقتضاء می‌کند؛ علتش جلوتر است. آن علل که پیدا شده‌اند بر این مقدّم هستند که جلوی این علت را گرفته‌اند و بر این غلبه پیدا می‌کنند. حالا مطلب دیگری که در اینجا هست این است که ما نه‌تنها قضیۀ اتفاق را داخل در سلسلۀ علل قرار می‌دهیم بلکه تمام حوادث عالم در اینجا دیگر اتفاقی هستند یعنی هرچه که در عالم انجام می‌شود اسمش اتفاق است. اتفاق به این معنا که گفتیم: یعنی سلسلۀ علل یک امری را به‌وجود می‌آورند یا یک امری را ازبین می‌برند مثلاً آن بچه‌ای که از شکم مادر به دنیا می‌آید یک سلسله علل می‌خواهد، سلسله عللی که بیایند و کار انجام بدهند. آن‌وقت این سلسله علل کار می‌کنند تا به یک‌ نقطه می‌رسند و یک حادثه‌ای را به‌وجود می‌آورند اما ما می‌گوییم که این بچه اتفاقاً شش‌ماهه به دنیا آمد، نه، اتفاق در کار نبوده است بلکه آن سلسلۀ علل اصلاً به اینجا می‌رسد و حتی شش ماه و یک روز هم نمی‌شود. آن سلسلۀ علل می‌آیند شش ماه و پنج روز بچه را به دنیا می‌آورند، سلسلۀ علل دیگری می‌آیند هفت‌ماهه به دنیا می‌آورند، معمولاً سلسلۀ علل‌ نه‌ماهه به دنیا می‌آورند لذا ما اسم شش‌ماهه را اتفاق می‌گذاریم ولی اگر بخواهیم نگاه کنیم به اندازۀ سر مویی بین آن سلسلۀ عللی که موجب به دنیا آمدن بچه نه‌ماهه شده‌اند با آن سلسلۀ عللی که موجب به دنیا آمدن و سقط شدن بچۀ چهار‌ماهه شده‌اند هیچ تفاوتی نیست. آن علل دارند کار انجام می‌دهند، این علل هم دارند در اینجا کار انجام می‌دهند، آن نه‌ماهه به دنیا می‌آید و این چهار‌ماهه سقط می‌شود.

جلسه ۱۳۶

5
  • بنابراین اصلاً [همه چیز] در تمام عالم یعنی عالم ماده براساس اتفاق دارد انجام می‌گیرد، ما به‌لحاظ و قیاس به نوعِ این طبیعتِ نوعیه که چنین اقتضائی می‌کند، اسم بعضی از قضایا را اتفاق می‌گذاریم مثلاً برحسب طبیعت نوعیه بچه باید نُه‌ماهه به دنیا بیاید، حالا که سقط می‌شود می‌گوییم که اتفاقاً سقط شد. براساس طبیعت نوعیه فرض کنید که انسان باید هشتاد یا صد سال عمر کند، حالا شخصی بیست‌سالگی سرطان می‌گیرد و می‌میرد، می‌گوییم که اتفاق است یا وقتی ‌که از این‌طرف خیابان می‌آید به آن‌طرف خیابان با ماشین‌ تصادف می‌کند می‌گوییم که اتفاقاً در راه مُرد. درحالی‌که قرار نبود سلسلۀ علل او را به هشتاد یا صدسالگی برساند و در بیست‌سالگی ایست در او پیدا شد، نه‌خیر، قرار بود سلسلۀ علل این شخص او را به چنین قضیه‌ای برساند. او از منزلش بیرون می‌آید دیگری هم از خانه‌اش بیرون می‌آید، او سوار ماشین می‌شود، دیگری هم سوار این می‌شود، هردو باهم در یک ‌نقطه می‌آیند و این‌ کار را انجام می‌دهند و این حادثه را در خارج به‌وجود می‌آورند.

  • اگر بخواهیم دقت کنیم همان‌طوری‌که عرض کردم تمام اجزاء عالم امکان یعنی آنچه که در این عالم مجردات و همین‌طور عالم ماده تحقق [پیدا] می‌کنند همه براساس سلسلۀ عللی است که آن سلسله دست‌به‌دست هم می‌دهند و یک قضیه را به‌وجود می‌آورند. اصلاً اتفاقی در کار نخواهد بود و اتفاق به این معنایی که ما می‌گوییم در کار است؛ اتفاق به این معنا که این علل همه با همدیگر در یک راستا عمل می‌کنند، نه‌اینکه او برای خودش کار کند و این‌هم برای خودش کار کند و یک‌دفعه به‌هم برسند. نه‌خیر، همان‌طوری‌که مشیت تعلّق می‌گیرد که آن علت آنجا بیاید همین‌طور همین مشیت این را اینجا می‌‌آورد. همان‌طور که در یک دستتان یک ماشین است و در یک دستتان ماشین دیگر است بعد این ماشین‌ها را می‌آورید می‌آورید یک‌دفعه به همدیگر می‌زنید، الآن نمی‌توانید بگویید که این علت جدا رفت و آن علت هم برای خودش رفت اما اتفاقاً در یک ‌نقطه به همدیگر کوبیدند و یک بدبخت از دنیا رفت! نه‌خیر، آن علتی که روی اختیار و غایت و هدف‌گیری خط سیرش را دارد و معلول ایجاد می‌کند، می‌آید، می‌آید، می‌آید تا اینجا، آن مشیت قادره و قاهرۀ پروردگار و آن هدف‌گیری که در آن علت شده است و آن اختیاری که در تنسیق این امور و تنظیم آن امور هست، بعینه همان اختیار و هدف‌گیری در این علت دارد انجام می‌گیرد، این‌ هم از این‌طرف می‌آورد و هردو را یک‌جوری تطبیق می‌دهد که در یک ‌نقطه به همدیگر برسند و این قضیه انجام بگیرد.

جلسه ۱۳۶

6
  • این به ‌معنای ارتباط داشتن جمیع اجزاءِ عالم در نظام احسن است که تمام اجزاءِ عالم براساس آن قدرت قاهرۀ پروردگار در آن خط نظام احسن همدیگر را کمک و تأیید می‌کنند یعنی این‌ قضیه‌ای که الآن اتفاق می‌افتد مقدمه و زمینه است برای قضیه‌ای که ده‌هزار سال دیگر من‌باب‌مثال می‌خواهد انجام بگیرد و قضیه‌ای که الآن اتفاق افتاده است ذی‌المقدمه برای قضیه‌ای است که یک میلیون سال پیش، ده میلیون سال پیش، صد میلیارد سال پیش انجام گرفته است و اگر بخواهیم نگاه بکنیم می‌بینیم که تمام اجزاء عالم براساس یک اراده و مشیتی است که آن اراده و مشیت دارد همۀ اینها را روی یک ‌حساب علت‌ و معلولی به‌وجود می‌آورد.

  • لذا می‌گویند که اگر یکی از این اجزاء عالم را از وسط بردارید تمام عالم به‌هم می‌ریزید چرا؟! چون مثل دانه‌های زنجیری است که یکی از آن حذف شود، آن‌وقت این زنجیر گسسته می‌شود چون اگر شما این را بردارید باید علتش را هم بردارید. چون چیزی که وجود پیدا کرده است وجودش وجود بالغیر است یعنی غیر، این را به‌‌وجود آورده است پس اگر این بخواهد نباشد یعنی علتش نباشد، علتش نباشد یعنی علتِ علتش نباشد، آن نباشد یعنی علتِ ‌علتِ ‌علت نباشد، همین‌طور بروید جلو بروید جلو یک‌دفعه می‌بینید کل عالم به‌هم ریخت. مثل اینکه الآن یک برنامه‌ای را درست کنند ـ فرض کنید همۀ برنامه‌ها را به کامپیوتر می‌دهند ـ گرچه این برنامه این ‌مقدار هست ولی اگر یک کلمه از این برنامه را بردارید اصلاً کامپیوتر کل برنامه را نشان نمی‌دهد، چرا؟ چون برنامه طوری تنظیم شده است که این برنامه را به‌‌نحو مجموع در معرض بیاورد، آن‌وقت اگر یک واو از این قضیه کم شود اصلاً به‌طورکلی هیچ‌چیزی نشان نمی‌دهد. کل مجموعۀ عالم هم براساس سلسلۀ علت است.

  • تلمیذ: این چیزهای قلبی که هست مثلاً می‌گویند که به‌خاطر دل این مؤمن ‌چنین چیزی پیش نیامد، آن‌هم جزء سلسلۀ علل می‌شود؟!

جلسه ۱۳۶

7
  • استاد: بله.

  • تلمیذ: در جمیع موضوعات ...

  • استاد: هیچ فرقی نمی‌کند، آن‌وقت در این سلسلۀ عللی که دارد انجام می‌شود، مسئلۀ تقدیر و مشیت دارد پیدا می‌شود. مثلاً می‌گویند که اگر دعا کنید رفع بلا می‌کند،1 اگر صلۀ رحم انجام بدهید طول عمر را زیاد می‌کند،2 حضرت عیسی داشت یک جا می‌رفت گفت که الآن این شخص می‌میرد، دیدند فردا زنده‌ است، گفت که این کاری کرده است که این‌طور شده است، بعد معلوم شد که آن روز مثلاً رفته است به مادرش یا کسی صلۀ رحم کرده است بعد ماری زیر تختش پیدا شده است و مار را مثلاً کشتند.3 اشخاصی که از مسائل و وقایعی که هست، خبر می‌دهند، تمام اینها از یک مرتبه‌ای از حوادث و وقایع خبر می‌دهند و از آن علتی که ممکن است در پس پرده بیاید و جلوی آن قضیه را بگیرد، اطلاعی ندارند.

  • عالم محو و اثبات، و عالم لوح محفوظ

  • لذا ما دو عالم داریم؛ یک عالم محو و اثبات و یک عالم لوح محفوظ داریم. عالم محو و اثبات عالم تقدیر قضا پروردگار است که آن قضا پروردگار وقتی می‌خواهد در اینجا انجام بگیرد، در تصادم با سلسلۀ علل و معلولی که در اینجا هست نحوه‌ و شکل‌گیری‌اش عوض می‌شود و در اینجا به‌نحو دیگری می‌رسد. این را عالم محو و اثبات می‌گویند. آنهایی که بالاتر هستند از لوح محفوظ خبر دارند؛ لوح محفوظ یعنی آن عالمی که مشیت مطلقه و ثابتۀ پروردگار است که بر لوح محو و اثبات هم حکومت و اطلاع دارد؛ می‌داند بالأخره عاقبت این لوح محو و اثبات به کجا می‌رسد، از این خبر دارد لذا حرف آنها هیچ‌وقت خلاف درنمی‌آید اما حرف اینها ـ اینهایی که اهل رمل و جفر و فلان و این حرف‌ها هستند ـ خلاف درمی‌آید مثلاً یک طرف قضیه را می‌بینند ولکن چون از باطن قضیه خبر ندارند این‌طور که می‌گویند نمی‌شود.

    1. الکافي، ج ۲، كتابُ الدُّعاءِ، بابُ أَنَّ الدُّعاءَ يَرُدُّ البَلاءَ و القَضاءَ، ص 46۹، ح 5:
      «عنِ الحَسنِ بنِ علِيٍّ الوشّاءِ عَن أبِي الحَسَنِ عليهِ‌السّلامُ قالَ كَان عَليُّ بنُ الحُسينِ عليهِماالسّلامُ يَقُولُ: الدُّعاءُ يَدفعُ البلاء النّازِلَ و ما لَم يَنْزِلْ.» ترجمه:
      «از حسن بن علی الوشّا از حضرت رضا عليه‌السّلام نقل شده که حضرت امام سجاد عليه‌السّلام می‌فرمود: دعا بلائى را كه نازل شده و آنچه نازل نشده دفع می‌كند.»
    2. . الکافی، ج ۲، كتاب الإيمان و الكفر، بابُ صِلةِ الرّحِمِ، ص۱5۰، ح 3:
      «عن مُحمّدِ بنِ عُبيدِ اللهِ قال: قال أبُو الحَسنِ الرِّضا عَليهِ السّلامُ: ”يَكُونُ الرّجُلُ يَصِلُ رَحِمَهُ فيَكُونُ قَد بَقِيَ مِن عُمُرِهِ ثَلاثُ سِنِينَ فيُصَيِّرُها اللهُ ثَلاثِين سِنَةً و يَفعلُ اللهُ ما يَشاءُ“.»
      «از محمد بن عبید الله نقل شده که امام رضا عليه‌السّلام فرمود: مردي كه سه سال از عمرش باقى مانده صله‌رحم مي‌كند، خدا عمرش را 30 سال قرار مي‌دهد و خدا هر چه خواهد مي‌كند.»
    3. الکافی، ج 4، أَبوابُ الصَّدقةِ، بابُ أنَّ الصَّدقةَ تَدفَعُ البَلاء، ص 6، ح 8.

جلسه ۱۳۶

8
  • پس همان‌طوری‌که ما در یک حادثه‌ مثل خوب شدن مریض یا امثال‌ذلک به علل مادی نیاز داریم؛ به دارو و به استراحت نیاز داریم، همین‌طور در این سلسلۀ علل، نفس مؤمن و دعایی که می‌کند هم قرار دارد. فرض کنید قرار بر این است که یک موتی برای این بیاید یک‌دفعه یک مؤمن دعا می‌کند و این موت را به تأخیر می‌اندازد، چرا تأخیر می‌اندازد؟! چون اراده و مشیت پروردگار تعلّق گرفته است که آن مشیت از دریچۀ نفس مؤمن راه خود را عوض کند. شفاعت‌ها و دعاهایی که انسان می‌کند از این قبیل است، توسلاتی که می‌کند از این قبیل است و به‌‌طورکلی تمام عالم چه جهات مادی و چه جهات معنوی همه براساس یک سلسلۀ علل و معلولی است که اینها دست‌به‌دست همدیگر می‌دهند تااینکه حادثه‌ای انجام شود؛ بالأخره این مریض بمیرد یا خوب شود، این دائماً در حال تغییر است. یک‌دفعه می‌بینید مریضی دارد می‌میرد اما یک علت می‌آید در مقابل این قرار می‌گیرد و آن را تغییر می‌دهد و این مریضی که قرار است بمیرد شروع به خوب شدن می‌کند. یااینکه اصلاً واقعاً می‌میرد و روح می‌رود ولی دوباره آن روح به‌واسطۀ توسل برمی‌گردد. ما خیلی از موارد دیده‌ایم که واقعاً شخص مرده است و قلب ایستاده است و به قول امروزی‌ها ایست قلبی پیدا شده است! این بالا رفته است و خبر هم می‌دهد که به کجاها رسیدم و فلان اما دوباره برمی‌گردد. من خودم سراغ دارم ـ البته الآن بنده خدا فوت کرده است ـ که حتی واقعاً برایش مرگ پیدا شد، پنج‌تن علیهم‌السّلام را دید و عزرائیل را دید و بالا رفت و حساب و کتاب و از سؤالاتی که از او می‌پرسیدند همۀ اینها برایش پیدا شده بود بعد یک‌مرتبه ـ نمی‌دانم قضیه چه شده بود ـ دوباره روی همان تخت بیمارستان برگشته بود. این قضیه برای این انتشارات اسلامیه هست مرحوم آسید محمد کتابچی.

جلسه ۱۳۶

9
  • تلمیذ: مرحوم مرعشی بود، ایشان به کتاب‌فروشی اسلامیه می‌رفتند.

  • استاد:‌ ایشان اتفاقاً برایشان واقعاً مرگ پیدا شد و موت پیدا شد و عزرائیل را دید پنج‌تن را دید امیرالمؤمنین علیه‌السّلام را دید. آدم خیری بود، شخص صالحی بود، از اصحاب‌الیمین و خیلی هم آدم پاک، خوش‌نفس و خوش‌عملی بود. از رفقای سلوکی آقا نبود همین رفقای جلسۀ عمومی بود ولی خیلی ارتباط نزدیک با او داشتیم. خلاصه ایشان این‌طور شد که برایش یک قضیه‌ای پیش آمد و چند سال بعد از آن هم در حیات بود و بعد هم دیگر از دنیا رفت.

  • این توجیه دعا و غلبۀ دعا بر جهات مادی است که اینها همه‌اش تمام آن سلسلۀ علل و معلول در عالم در حال حرکت و رد و ایراد و اینها هستند تااینکه به یک ‌نقطه‌ای که همان مشیت پروردگار هست می‌رسند. روی این ‌حساب همان‌طوری ‌که یک میکروب یا یک دارو می‌تواند در شخصی مؤثر واقع شود، همین‌طور خود آن دارو براساس سلسلۀ عللی که در وجودش هست می‌تواند تأثیر خودش را از آن‌ شخص نگه می‌دارد یا آن میکروب و جانداری که قرار است براساس سلسلۀ آن علل اثر بگذارد، این‌طور نیست که می‌خواهد اثر کند ولی بی‌اثر است بلکه خود آن میکروب اثر خودش را نگه می‌دارد و اجازه نمی‌دهد اثر کند لذا شخص بلند می‌شود می‌نشیند. این‌طور نیست که دارو اثر می‌کند ولی درعین‌حال شخص می‌میرد بلکه خود دارو اثر نمی‌کند. این‌طور نیست که میکروب اثر می‌کند و یک علت دیگر می‌آید در سرش می‌زند نه‌خیر، خود میکروب به‌واسطۀ آن دعایی که آن نفس مؤمن کرده است جلوی تأثیر خودش را نگه می‌دارد و می‌گوید که ما دیگر با تو کار نداریم، چون کتک می‌خوریم! چون پشتمان قوی است دیگر با تو کار نداریم!

  • این کلام مرحوم حاجی «فَفی نِظامِ الْکُلِّ کُلٌ مُنتَظَم»1 اشاره به این معنا است که اصلاً در عالم، اتفاق به‌ معنای وجود حادثۀ بدون علت نداریم و هرچه که در عالم هست همه براساس سلسلۀ علل طولیه و عرضیه است که در عالم انجام می‌شود و روی این ‌حساب تمام قضایایی که در عالم است اتفاق است؛ البته اتفاق به این معنا که سلسلۀ علل دست‌به‌دست هم می‌دهند و در یک ‌نقطه حادثه‌ای را به‌وجود می‌آورند. نه اتفاق به معنای شانس و به معنای پدید شدن حادثۀ بدون علت و بدون علت فاعلی یا به‌اصطلاح جنبۀ انتقال از عدم به‌ وجود، بدون جهت فاعلی که اصلاً معنا ندارد. لذا تمام عالم براساس غایاتی که برای آنها درنظر گرفته ‌شده است در حرکت هستند و هر موجودی نسبت‌ به غایتی که دارد دارای شعور و میل و رغبت است.

    1. 1.منظومه، ج 2، ص 422.

جلسه ۱۳۶

10
  • عشق سبب حرکت در عالم

  • و از اینجا است که اثبات می‌کنند که آنچه که در عالم هست، حرکت در عالم براساس عشق ذرات و تمام موجودات به ذات پروردگار است که اینها را به حرکت درمی‌آورد و به‌‌طرف کمال خودشان می‌برد. به‌جهت اینکه هر کمالی اختصاص به‌وجود دارد و هر شیئی در عالم وجود نازلۀ آن وجود منبسط است، بنابراین صفات کمالیۀ آن وجود منبسط در هر ذره‌ای وجود و تحقّق دارد.

  • این بحث راجع‌ به غایت بود که به‌نظر می‌رسد به همین مقدارش کافی باشد.

  • پس ما از دو راه اثبات غایت برای اشیاء کردیم؛ یکی از همین راه معروف که کل نظام عالم دارند به‌واسطۀ سلسلۀ علل به‌سمت یک خط و یک هدف حرکت می‌کنند، البته مسئله‌ای مرحوم حاجی در اینجا مطرح کرده‌اند:

  • وَ القَسـرُ لا یَکونُ دَائِماً کَما***لَم یَکُ بِالأکثَرِ فَلْیَنحَسِما1
  • که این قضیه در جای خودش محل تأمل است به‌جهت اینکه اگر قسر دائمی باشد موجب اختلال نظام می‌شود یا اگر قسر اکثری باشد باز هم موجب اختلال نظام می‌شود، اما اینکه اگر قسر اقل باشد موجب اختلال نظام نمی‌شود با آن مبنایی که داریم که هر وجودی فی‌حدّنفسه برای خودش نیاز به علل چهارگانه و غایت و اینها دارد در تعارض است. پس بهتر این است که ما کل اشیاء در عالم را براساس آن «فَفی نِظامِ الْکُلِّ کُلٌ مُنتَظَم» به‌سوی غایت و اینها بدانیم که فاعل و اختیار از ناحیۀ پروردگار است. برهان دوم که در این مسئله بیان شد همین مسئلۀ ذاتیات صفات کمالیۀ وجود منبسط در همۀ موجودات است که علم، حیات و قدرت است و اینها لاینفک هستند پس هر موجودی در ذات خودش دارد به‌سمت غایت حرکت می‌کند و کاری به آن نظام هم نداریم یعنی صرف‌نظر از آن نظام، این موجود روی علم و حیات و قدرت به‌‌سمت غایت خودش در حرکت است و دارد کمال خودش را به‌وجود می‌آورد. تأییداتی هم از مشاهدات و مکاشفاتی که در این قضیه شده است و روایات و تعبیرات و امثال‌ذلک إلیٰ‌ماشاءالله بر این مسئلۀ دوم حکایت می‌کنند همان‌طور که بر وجه اوّل هم مسائل و تأییدات إلی‌ٰماشاءالله وجود دارند.

    1. منظومه، ج 2، ص 420.

جلسه ۱۳۶

11
  • تلمیذ: آیا این مطلب با تشکیک در وجود و وحدت و یکپارچگی وجود سازگار است؟

  • استاد: در مسئلۀ تشکیک وجود، آن مسئله سلسلۀ علیت را منتفی نمی‌کند به‌جهت اینکه در قضیۀ تشکیک در وجود آن وجودی که در مرحلۀ نازلۀ از وجود بالا قرار گرفته است و برای او هم یک تعیّنی پیدا شده است این‌طور نیست که به‌سوی همان کمالی که برایش هست حرکت نداشته باشد و قوامش به‌دست همان وجود بالاتر که علت برای این و در مرحلۀ مافوق است نباشد، آنها چنین قضیه‌ای را انکار نمی‌کنند ولی آنها می‌گویند: گرچه تشکیک در وجود داریم و وجود دارای مراتبی هست و هر مرتبه در ذات خودش تعیّن دارد ولی درهرصورت قوامش به ‌علت بالایی به‌جای خودش محفوظ است و آن علت بالا آن را به همان سمتی که مورد نظر است و به‌سمت کمالات خودش حرکت می‌دهد.

  • تلمیذ: اینکه هر موجودی باید رابطۀ مستقلی با قضیه .. داشته باشد ...

  • استاد: رابطۀ مستقلش در سلسلۀ علت طولیه محفوظ است یعنی براساس تشکیک در وجود هم محفوظ است. ولی اشکالی که در آن مسئله هست این است که اصلاً تعیّن جدای از علت معنا ندارد. آن یک مطلب دیگر است که بدون درنظر گرفتن علت تعیّن دیگری را برای معلول درنظر بگیریم، این تعیّن از کجا آمده است؟! غیر از اینکه خود تعیّن فانی در آن معیِّن است که خود علت است چیز دیگری نمی‌تواند باشد. بله، این مطلب در اینجا هست.

  • تلمیذ: اشخاصی که تصرف می‌کنند و نظم عالم را از بین می‌برند.

  • استاد: نظم عالم ازبین نمی‌رود، خود تصرف جزء نظم عالم است!

  • تلمیذ: نمی‌تواند تصرف بکند؛ اگر قرار باشد همه کار خودشان را انجام بدهند دیگر چه کسی تصرف بکند؟!

  • استاد: نه، گفتم از نقطه‌نظر سلسلۀ علل همان‌طوری‌که علل مادی در تحقّق یک حادثه دخیل هستند، علل معنوی که دعا، شفاعت، توسل، ارادۀ مؤمن، ارادۀ شخص مرتاض و امثال‌ذلک باشد، در این سلسلۀ علل قرار دارند. این‌طور نیست که ما فقط سلسلۀ علل را به دارو، بنزین و لوکوموتیو اختصاص بدهیم اما ارادۀ آن مرتاض جدای از این نباشد، بالأخره اینها هست، آن‌هم هست بعد صحبت در این است که از بالا چه اراده شده باشد. اگر اراده شده باشد که بنزین و لوکوموتیو حرکت کند، دیگر آن مرتاض هم هرچه بخواهد اراده کند کاری انجام نمی‌دهد اما اگر از آن بالا اراده‌ شده باشد که این مرتاض بیاید بر این غلبه کند آن‌وقت دیگر دراین‌صورت نفس مرتاض می‌آید و جلوی حرکت قطار را می‌گیرد، آن مرتاض می‌آید جلوی صحت شخص را می‌گیرد یا یک نفس مؤمن می‌آید جلوی موت شخص را با دعا و توسل می‌گیرد. تمام اینها داخل در سلسلۀ علل هستند. نمی‌توانیم اینها را از بقیه جدا کنیم و اصلاً نمی‌توانیم اینها را در عرض همدیگر قرار بدهیم بلکه همۀ اینها در سلسلۀ طولیه هستند. حالا فرض کنید که این مؤمن می‌تواند دعا کند ولکن خبر کسالت و سکته دیر به او می‌رسد یعنی وقتی خبر می‌رسد که شخص مرده است و نمی‌تواند کاری انجام بدهد پس معلوم می‌شود سلسله عللی آمده است و اجازه نداده است که این خبر به گوشش برسد چون اگر خبر به گوش او می‌رسید متأثّر می‌شد و دعا می‌کرد و [دعایش] غلبه می‌کرد. چون قرار بر این نبوده است لذا خبر دیر رسیده است. در آنجایی که قرار است خبر برسد، خبر زود می‌آید و خودتان دیگر ... تمام آنچه که در این عالم هست تمام اینها همه براساس آن اراده و مشیت پروردگار است که خودش می‌آید و جور می‌کند؛ یکی را کم می‌کند، یکی را زیاد می‌کند، یکی دیر [می‌رسد] و یکی زود [می‌رسد]! خلاصه به این نحو است؛ «نوش‌دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی!»1

    1. گزیدۀ غزلیات شهریار، غزل شمارۀ ۹:
      نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی***سنگ‌دل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

جلسه ۱۳۶

12
  • وقتی قرار است که سهراب بمیرد دیگر نوش‌دارویش هم دیر می‌آید! من‌باب‌مثال وقتی که قرار است امیرکبیر را در [حمام] فین کاشان بکُشند، آن کسی که قرار است خبر [فرمان قتلش] را برساند، چنان می‌رود که ... یعنی همان نصف ‌شب حرکت می‌کند که خبر را برساند اما آن کسی که قرار است خبر بعدی را ببرد که او را نکُشید صبر می‌کند تا ظهر با اهل و عیالش باشد، یک حمام هم برود، ظهر حرکت کند و برود! درنتیجه دو ساعت دیر می‌رسد آن‌وقت در همین دو ساعت کلک این بیچاره کنده می‌شود! حالا چه کسی در سر این می‌اندازد که یک سر و گوشی هم به آب بدهد و فلان؟! چه کسی در کلۀ او می‌اندازد که همان نصف شب هنوز نخوابیده بلند شود اسب را بتازاند و برود؟! حاج علی حاجب‌الدوله بود که رفت و با سعایت همین شخص و مادر ناصرالدین‌شاه و اینها بود که این کار انجام شد آنها این کار را کردند.

  • تعریف از شخصیت امیرکبیر

  • واقعاً جای این امیرکبیر الآن خالی است. یعنی ما الآن در چنین نظام جهانی، انقلاب ما نیاز به امیرکبیر داشت که او در برابر این قضایا و مسائل ... جداً عجیب بود وقتی‌ که ما به حالاتش نگاه می‌کنیم می‌بینیم که برای آن زمان خیلی زود بود. بله، وقتی با سیاست‌های داهیانه1 و مسائل دیگر بسنجیم می‌بینیم مثل اینکه ایشان برای حالا هم زود است! درهرصورت تقدیر بر این بوده است که قضایا به ‌این ‌نحو بیاید و سلسلۀ علّیت به این کیفیت بیاید و ما همین‌گونه باشیم که هستیم و دیگران هم به همین کیفیت باشند که هستند، تا اراده و مشیت پروردگار بعد از این چه را بطلبد.

  • تلمیذ: عرضی داشتم...

  • استاد: بفرمایید خواهش می‌کنم! «هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو!»2

  • تلمیذ: بینید ... در هر امری ... بعد اولیای خدا که از عالم بقا بر می‌گردند مثلاً یک چیز می‌بینند بعد گریه و زاری می‌کنند یا حالت‌هایی که مثلاً ...

    1. لغت‌نامه دهخدا: هم‌چون داهیان. زیرکانه.
    2. مثنوی معنوی، دفتر دوم، بخش ۳۷ ـ وحی آمدن موسی را علیه‌السّلام در عذر آن شبان:
      هیچ آدابی و ترتیبی مجو***هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

جلسه ۱۳۶

13
  • استاد: لازمۀ حالت گریه و زاری و تأثّر و فلان دارای نفس بودن است؛ هر شخصی که دارای نفس هست تأثّر دارد، تعلّق هم دارد و منافاتی ندارد که تعلّقش، تعلّق رحمانی باشد؛ خدا قرار داده است. مگر غیر از این است محبتی که الآن مادر به فرزندش دارد را خدا قرار داده است؟! حالا اگر این محبت ازبین برود مادر نباید متأثر شود؟! حضرت عیسی داشت از یک جایی می‌رفت دید یک مادری ...1

  • تلمیذ: این محبت لازمۀ نفس مادی‌اش است.

  • بیان مصادیق محبت الهی

  • استاد: نه‌خیر، اتفاقاً این محبتش محبت الهی است نفس مادی ندارد. مادر که از بچه‌اش مراقبت می‌کند این محبتش محبت الهی است محبت مادی نیست. چه کسی گفته است؟! ارتباط زن با شوهر این محبت‌ها الهی است مادی نیست، محبتی که پدر به فرزندش دارد اینها محبت‌های الهی هستند.

  • تعریف محبت مادی

  • محبت مادی آن محبتی است که براساس اغراض دنیوی تعلّق بگیرد مثل محبتی که شخصی به کسی دارد به‌خاطر پولش که او را بچاپد یا محبتی که شخصی به کسی دارد به‌خاطر اینکه من‌باب‌مثال سوارش شود! این محبت‌ها محبت‌های شیطانی هستند والاّ مگر اصل محبت از غیر از ناحیۀ پروردگار آمده است؟! این‌هم همین است. کسی که در این عالم هست اگر ترشی بخورد دهانش ترش می‌شود و شیرینی بخورد دهانش شیرین می‌شود. حالا چون پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم از عالم بقا آمده است اگر شیرینی بخورد، دهانش باید ترش جلوه کند؟! نه‌خیر، شیرینی، شیرینی است، از شیرینی خوشش می‌آید و از تلخی هم بدش می‌آید. آیا چون پیغمبر از بقا آمده است اگر هندوانۀ ابوجهل به او بدهید خوشش می‌آید؟!

  • تلمیذ: ولی نباید در اینجا اعتراضی باشد.

  • استاد: اعتراض نمی‌کند اما ناراحتی هست، می‌گوید که نحن راضون.2 می‌گوید که ما تسلیم هستیم خُب ناراحت هم می‌شویم، چه اشکالی دارد؟! فرض کنید برای اینکه تب شما خوب شود، آمپول به شما می‌زنند و دردتان می‌آید ولی می‌گویید که برای تبم خوب است لذا صبر می‌کنم. یک پنی‌سیلین 1200 به شما می‌زنند؛ یکی این‌طرف، یکی هم آن‌طرف و هردوتا را از کار می‌اندازد! الآن در این‌ صورت شما راضی هستید یا نیستید؟! درعین‌حال دردتان هم می‌آید. پیغمبر هم همین است اولیای خدا هم همین هستند در عین اینکه راضی هستند و به‌اندازۀ سر مویی اعتراض ندارند و اصلاً مشیت پروردگار می‌بینند، درعین‌حال مشیت پروردگار دو نحو است؛ یا تلخ است یا شیرین است. مشیت یا جنبۀ جلالی دارد یا جنبۀ جمالی دارد. آنها هر دو را خوب می‌بینند. یعنی می‌بینند که الآن این مرگ به صلاح شخص است و درست است و باید هم باشد ولی از اینکه الآن مرگ به این تعلّق گرفته است و او دارد از این جدا می‌شود، ناراحت است. چه عیب دارد؟! ما خیال می‌کنیم که ناراحتی از اعتراض ناشی می‌شود از اینکه چرا هست ناشی می‌شود ولی ناراحتی از این نیست؛ منظور این است که ناراحت شدن و تأثّر و اظهار رقت کردن ناشی از اعتراض نیست اینها ناشی از فقدان یک شیء است که آن فقدان موجب این است والاّ اصل فقدان را هم صحیح می‌دانند و این یک امر طبیعی است. لازمۀ نفس بودن همین است. اینکه نفس دارد یعنی تعلّق دارد گرچه تعلقش تعلّق الهی است.

    1. . مصدر در حال بررسی
    2. الکافي، ج ۳، كِتابُ الجنائِزِ، بابُ الصّبرِ و الجزعِ و الاِستِرجاعِ، ص۲۲۶، ح 14:
      «عن يُونُس بنِ يَعقُوب عن بعضِ أصحابِنا قال: كان قومٌ أتَوا أبا جَعفرٍ عليهِ السّلامُ فَوافقُوا صَبِيّا لهُ مَرِيضاً فرأوا مِنهُ اِهتِماماً و غمّاً و جعل لا يَقِرُّ قال: فقالُوا و اللّهِ لئِن أصابهُ شيءٌ إِنّا لنَتَخَوَّفُ أن نَرى مِنهُ ما نَكرَهُ قَال: فما لبِثُوا أن سَمِعُوا الصِّياح عَليهِ فإِذا هُو قد خَرَج عَليهِم مُنبسِطَ الوَجهِ فِي غَيرِ الحالِ الّتِي كان عَليها فَقالُوا لهُ: جَعلنا اللّهُ فِداك لَقد كُنّا نَخافُ مِمّا نَرى مِنك أن لَو وقع أن نرى مِنك ما يَغُمُّنا. فقال لهُم: إِنّا لَنُحِبُّ أن نُعافى فِيمَن نُحِبُّ فإِذا جَاءَ أمرُ اللّهِ سَلَّمنا فِيما أحبّ.» ترجمه:
      «یونس بن یعقوب گويد: گروهى بودند که خدمت امام باقر عليه السّلام شرف‌ياب می‌شدند، از قضا آمدن آنها موافق شد با بیماری فرزند امام عليه السّلام و آثار حزن و اندوه بر چهرۀ امام را دیدند و امام از غم و غصۀ آن فرزند قرار و آرامش نداشت راوی گفت که آنها با خود گفتند: به خدا سوگند! مى‌ترسيم كه اگر مصيبتى به او برسد، چيز ناخوشايندى از او مشاهده كنيم. اندك زمانى نگذشت تااينكه صداى گريه و ناله بر آن كودك را شنيدند، ناگاه امام عليه السّلام را ديدند كه با چهرۀ گشاده از اندرون آمد و ديگر اندوهگين نبود.
      از اين ‌رو گفتند: قربانت گرديم! ما می‌ترسیدیم از حالتى‌که در شما مشاهده كرديم كه اگر حادثه‌ای واقع شود عملى از شما سر زند كه ما را محزون و غمگين سازد.
      امام عليه السّلام فرمود: ما دوست داريم به هر كس علاقه‌منديم، در سلامت و عافیت باشد، ولى چون امر قطعى خداوند فرا رسد (و او چيزى براى ما بخواهد) ما تسلیم آن چیزی می‌شویم که خداوند دوست دارد.»

جلسه ۱۳۶

14
  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد