/20
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۳۷

1
  • التاسعة و الأربعون: غررٌ في العلةِ الصوريةِ

  • الخمسون: غررٌ فِی العلةِ المادیةِ

  • درس یکصد و سی و هفتم

  • بحث در باب علت صوری و علت مادی

جلسه ۱۳۷

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  •  

  • دو بحث در اینجا هست؛ یکی بحث علت صوری و یکی هم بحث علت مادی. اصلاً علت صوری و ماده خیلی مطلبی ندارند، بله مسئله‌ای که در اینجا هست راجع به این قضیه است که صورت یک شیء عبارت است از فعلیت آن شیء که ما به‌واسطۀ آن فعلیت می‌توانیم به این هویت اشاره کنیم؛ تا یک شیء دارای صورت نباشد قابل اشاره به او نیست و قابل تعقل هم نیست.

  • البته در مورد ماده و عالم اجسام صورت شیء به صورت آن جسمیت شیئی گفته می‌شود که حامل قوه‌ای است و به ‌عبارت ‌دیگر هیولای برای فعلیت است مانند قطنیت که صورت برای پنبه است، ماهیت پنبه است یا حجریت که صورت برای مادۀ حجر است، مائیت صورت برای مادۀ آب است و به‌‌طورکلی تمام عناصر دارای صورتی هستند که از انضمام اینها دوباره صورت دیگری پیدا می‌شود و تا صورت شیء نباشد آن ماده قابل اشاره و قابل تعقل نیست، اگر بخواهد تعقل شود یک تعقل اجمالی است.

  • بنابراین حقیقت یک شیء را آن صورتش تشکیل می‌دهد؛ الآن که ما به زید «زید» می‌گوییم و به عمرو «عمرو» می‌گوییم در ماده بودن باهم اختلاف ندارند، عمده این است که صورت آنها با هم تفاوت دارد یعنی همین از نظر ظاهر و همین شکل ظاهری باعث می‌شود که بین زید و عمرو اختلاف باشد، به این صورت عرضی می‌گویند، نه صورت جوهری. صورت جوهری در هردو یکی است، این شخص گوشت و پوست‌ و استخوان است او هم همین‌طور که صورت جوهری آنها است اما از نظر صورت عرضی و به‌ عبارت ‌دیگر صورت شکلیۀ آنها تفاوت دارند به‌طوری‌که اگر شما نقاب عمرو را روی زید بگذارید خیال می‌کنید که او عمرو است و بالعکس.

  • همین‌طور ذات اشیاء هم صورت‌ جوهری دارند که آن صورت جوهری باعث اختلاف در جوهریت اشیاء می‌شود؛ من‌باب‌مثال صورت جوهری سیب به‌طورکلی با صورت جوهری انگور تفاوت دارد و همین‌طور با صورت جوهری گلابی. آن‌ صورت جوهری است که باعث می‌شود گلابی از سیب امتیاز داده شود و دارای خصوصیات متفاوتی باشد. بنابراین آنچه که حقیقت و واقعیت یک شیء است مادۀ او نیست چون ماده بین همه مشترک است بلکه شکل‌گیری جوهری ماده است که این ماده به چه شکلی جوهرگیری و جوهربندی شده و تجوهر ذاتی پیدا کرده است آن مهم است اما شما بخواهید عوارض را دخالت قرار دهید این عوارض دلیل نمی‌شود.

جلسه ۱۳۷

3
  • فرض کنید که وزن یک شیء از دیگری بیشتر باشد حالا ممکن است که یک ‌وقت وزن دیگری از این شیء بیشتر باشد؛ یک‌وقت وزن یک گلابی از سیب بیشتر است یک‌وقت وزن سیب از یک گلابی بیشتر است. شکلش تفاوت می‌کند؛ گلابی زرد است سیب قرمز است، یا اینکه در بعضی جاها سیب زرد است گلابی قرمز است. وضعش تفاوت می‌کند، گلابی سرش نازک است ته آن [بزرگ] است، ولی ممکن است شما سیبی پیدا کنید که سر آن نازک باشد و ته آن بزرگ باشد یا یک گلابی گرد پیدا کنید، اگر یک گلابی را در یک قالبی بگذارند و در همان قالب رشد کند گلابی گرد می‌شود دیگر، آیا از گلابی بودن درمی‌آید؟! می‌گویند که نه! [می‌گویند:] چطور گلابی‌ها گرد شده است؟!

  • مثل الآن که میوه‌هایی درست می‌کنند که مکعب است، من‌باب‌مثال به‌خاطر اینکه هندوانه‌ای جای کمتری را اشغال کند و پرت فضایی نداشته باشد هندوانه‌ها را [به شکل] مکعب درمی‌آورند و روی هم می‌چینند، در ژاپن این جانورها از این کارها می‌کنند! برای میوه‌ها قالب درست می‌کنند تا اینکه [در اشغال فضا] صرفه‌جویی شود. حالا هندوانه‌ای که گرد است و مکعب درآمد از هندوانه بودن خارج نمی‌شود اگرچه تغییر در شکل پیدا کرده است ولی تغییر در جوهر پیدا نکرده است.

  • بنابراین اینکه می‌گویند: «حقیقةٌ الشَّیءِ بِصورته لَا بِمادته» صحیح [است]، در اعراض وقتی ‌که اختلافی موجب سلب اسم نشود و تسمیه‌ای که الآن بر روی این شیء گذاشتند صحت سلب نداشته باشد [اطلاق آن اسم بر او صحیح است]، همین‌طور از نظر مادۀ اینها هم می‌بینیم که ماده یکی است، ماده عبارت است از آن عناصری که آن عناصر این شیء را تشکیل می‌دهند، حالا اگر آن ماده را نگاه کنیم، می‌بینیم که در همۀ اینها یکی است ولی کم‌ و زیاد دارد. فرض کنید که ماده‌ای از این مواد یک ‌مقدار دارد و آن شیء دیگر از این مواد مقداری بیشتر دارد، این بیشتر داشتنش باعث می‌شود که خاصیت دیگری پیدا کند که آن دیگری پیدا نکرده است بنابراین شکل‌گیری ذاتی این ماده است که باعث می‌شود که این شیء دارای خصوصیاتی جدای از دیگری باشد و همین‌طور برویم تا به مادةالمواد برسیم.

جلسه ۱۳۷

4
  • بناءًعلیٰ‌هذا آنچه که حقیقت یک شیء را تشکیل می‌دهد عبارت است از صورت آن که الآن این صورت فعلیه‌اش به چه نحو است ولی ماده بودنش دخالتی در اختلاف بین انواع و اختلاف بین اصناف ندارد، آن صورت آن شیئیت است. البته در اینجا بحثی که مطرح کردند و این بحث را خلط کردند، در بحث تعلّق نفس و روح به جسم در اینجا یک مسئله را خلط کردند؛ بین صورت مادی و جسمیت با صورت نفسانی و نفسی خلط کردند و گفتند که صورت زید عبارت است از نفس زید که الآن به این بدن تعلّق گرفته است و بین این دو نمی‌شود انفکاکی قائل شد. این قضیه در بحث نفس و امثال‌ذلک می‌آید و در اینجا وقتی‌ که بخواهیم بالإجمال اشاره‌ای کنیم این‌طور می‌گوییم که یک‌وقت شما صورت تجوهری نفس زید را درنظر می‌گیرید و یک‌وقت بدن زید را درنظر می‌گیرید، صورت بدن زید عبارت از نفس زید نیست بلکه بدن زید عبارت است از همان صورتی که حیوانیتی دارد‌ که اصلاً به نفس کار ندارد، صورت بدن زید عبارت است از همان صورت لحمیت که بین انسان‌ها و حیوان‌ها مشترک است، عبارت است از همان شکل ظاهر که بین انسان‌ها و بین حیوان‌ها مشترک است. این صورت، صورت جسمیتش است بعد در این صورت جسمیت یک جوهری حلول می‌کند، حالا اسمش را حلول می‌گذاریم ولی حالا به عبارت اعم تعلّق می‌گیرد.

  • بحث در این است که آن شیئی که تعلّق می‌گیرد، آیا ماده دارد یا ماده ندارد؟ آیا مجرد است یا مجرد نیست؟ نه اینکه آن چیزی که به این بدن تعلّق می‌گیرد صورت جسمیتِ این می‌شود و دلیلش این است که وقتی‌ شخصی از دنیا می‌رود درعین‌حال واقعاً صورت جسمیتش که ‌صورت انسانیتش باشد تفاوت نکرده است، شما به او نگاه می‌کنید و هیچ تفاوتی نمی‌بینید، فقط چشم‌هایش را بسته است یا چشم‌هایش را باز گذاشته است ولی می‌بینید که روح ندارد حرکت ندارد شعور ندارد ادراک ندارد پس این صورتی که الآن دارد، به نفسش کاری ندارد، این صورت او است. شما با یک کارخانه هم اگر می‌توانید سلول‌ها را بغل هم بگذارید به‌نحوی‌که زیدی درست کنید همان‌طور که مجسمه درست می‌کنید و اجزاء مواد را در کنار هم می‌گذارید؛ مجسمه درست می‌کنید اصلاً نمی‌فهمند این زید است یا مجسمه است. چنان نقاشی می‌کشید که [شخص] نمی‌فهمد که این واقعاً عکس است یا واقعاً خود شخص است. می‌گویند که کمال‌الملک که نقاشی و تابلویی می‌کشید شما خیال می‌کردید واقعاً این جلوی شما نشسته است! این‌قدر برجسته و عالی [می‌کشید]. مجسمه هم همین‌طور است چه اشکال دارد که شما در کارخانه‌ای یا دستگاهی در لابراتواری یا امثال‌ذلک سلول‌های یک موجود زنده یا مرده را کنار همدیگر قرار دهید و به یک زید تبدیلش کنید به‌طوری‌که تا با شما حرف نزند شما نفهمید که این زید است یا عمرو، این که کاری ندارد این که چیزی نیست، حالا اگر تابه‌حال انجام نگرفته است ما دلیل بر عدم وقوعش نداریم، نه این هیچ مسئله‌ای نیست، اگر بخواهیم راجع به آن دلیل بیاوریم در بحث عدم وقوع در بحث مجردات است.

جلسه ۱۳۷

5
  • بنابراین اینکه در بعضی از مسائل فلسفی این‌طور گفته‌اند که نفس عبارت است از صورت جوهری که ماده است و آن نفس به ماده تعلّق می‌گیرد و صورت جوهری برای ماده می‌سازد، این خلط است بین صورت ظاهری که عبارت است از صورت شکلیه یا صورت جسمیه و صورت جوهریه که همان نفس است و هیچ ربطی بین این دوتا نیست. ممکن است که یک نفس به یک بدن تعلّق بگیرد ولکن صورت بدن خود را منطبع نکند تا در آن بدن به‌ صورت عمرو بیاید، بلکه زید در قالب عمرو بیاید، این هیچ اشکالی ندارد و دلیل هم بر عدمش نداریم بلکه این مطلب را شواهد وجودی تأیید می‌کنند. همان‌طوری‌که ممکن است یک روح به قوالب برزخی تجلی پیدا کند همین‌طور احتمال دارد که یک نفس و روح در قوالب جسمی به صورت‌های ظاهری متفاوت بروز و ظهور پیدا کند پس ما هیچ دلیلی بر امتناع نداریم بلکه همان‌طور که عرض کردم همۀ شواهد این قضیه را تأیید می‌کنند، بین این دو مسئله فرق بگذارید، بناءًعلیٰ‌هذا ... .

  • تلمیذ: اینکه بعضی از ظاهر افراد به مسائل نفسانی شخص پی می‌برند این دلالت بر ارتباط بین این حقیقت با آن حقیقت نمی‌کند؟!

  • استاد: نه، عرض کردم که بین این دو خلط نشود ولکن إن‌شاءالله در بحث نفس می‌گوییم که همین شکل‌گیری که خود بدن ظاهر دارد به‌‌خاطر نحوۀ ارتباطی است که روح با این بدن دارد همان‌طور که ممکن است انسان به‌واسطۀ مداومت بر بعضی از افعال، آن ملکات و صفاتش طوری تغییر پیدا کند که بر شکل ظاهرش هم مؤثر باشد یا ممکن است تغییر در عبادات و امثال‌ذلک حتی در شکل ظاهر تغییر دهد اما اینکه ما بگوییم که الآن این صورت ظاهری که او پیدا کرده است یعنی صورت لحمیتی که او پیدا کرده است به‌خاطر نفس است، نه‌خیر، این‌طور نیست! الآن این شکلی که پیدا کرده است ابرویش این‌طور شده است این به‌خاطر نفس است والاّ اگر نفسش نبود این ابرویش سر بالا می‌رفت، این‌طور نیست!

جلسه ۱۳۷

6
  • این یک نحوه ارتباطی است همان‌‌طوری‌که عناصر در شکل‌گیری انسان مؤثر هستند موادی که یک مادر در دوران حاملگی بخورد در شکل‌گیری بچه تأثیر دارد، همین‌طور غذاهایی که ما در دوران حیات می‌خوریم در شکل‌گیری ما مؤثر است، آب ‌و هوا در شکل‌گیری صورت و بدن مؤثر است، همین‌طور نحوۀ کاری که انجام می‌دهیم ارتباطات ما در شکل‌گیری‌ها مؤثر هستند، افرادی که اهل معصیت هستند صورت گرفته‌ای دارند، افراد اهل عبادت صورتشان باز است، اینها دیگر خصوصیات و تأثیراتی است که اشیاء در صورت ظاهری انسان اینها را به‌وجود می‌آورند.

  • تلمیذ: این علمی که به‌عنوان علم فراست داریم که انسان صورت را می‌بیند و به خصوصیات نفس پی می‌برد که اگر بینی‌اش این‌طور است این خصوصیت را دارد و اگر مثلاً لب‌هایش این‌طور است انسان ضعیف‌النفسی یا شجاعی است، مگر می‌توانیم بگوییم که اینها هیچ تأثیری از آن مسائل نفسانی نگرفته است و بدون ارتباط باشد؟ نه اینکه بخواهیم بگوییم که این بی‌ارتباط است، نه! با این کاری نداریم؛ ما می‌خواهیم بگوییم که تنزّل همان نفس است.

  • استاد: عرض کردم الآن وقتش نیست که این بحث [را بیان کنیم]. یک‌وقت ما در شکل‌گیری شیئی صحبت می‌کنیم؛ وقتی که شیئی شکل می‌گیرد مجموع قضایا و مجموع عواملی است که دست‌‌به‌‌دست هم می‌دهند تا اینکه شکلی را به‌وجود بیاورند، همان‌طوری‌که عرض کردم هم علل مادی و نحوۀ تغذیه در اینجا مؤثر است و هم مسائل معنوی در اینجا مؤثر است، به‌‌طورکلی روحیات هم می‌توانند در شکل‌گیری صورت ظاهری اشیاء دخالت کنند ولی صحبت در این است که آیا اگر آن صورت نفسانی انسلاخ پیدا کرد، این صورت ظاهر هم ازبین می‌رود؟! وقتی‌ که شما می‌بینید الآن مرده در اینجا افتاده است و روح ندارد، آیا الآن این صورت به این بدن تعلّق گرفته است یا نگرفته است؟! نمی‌توانید بگویید که تعلّق دارد! پس این صورتش از کجا آمده است؟!

  • در اینجا ما می‌خواهیم این را بگوییم که دخالت داشتن غیر از این است که واقعاً این صورت ناشی از آن است به‌‌نحوی‌که اگر صورت شیء را برداریم فعلیت شیء را برداشتیم، وقتی فعلیت شیء را برداریم به قابلیت تبدیل می‌شود، درحالی‌که الآن که فعلیت از این بدن رفته است که عبارت از نفس است ما می‌بینیم که همین بدن دارای فعلیت است و فعلیتش همین جنبۀ لحمیت و عظمیت و بشریت و امثال‌ذلک و این چیزهایی که الآن در خود دارد، است این صورتی که الآن دارد است درحالی‌که ما می‌بینیم آن صورت اصلی الآن از این انسلاخ پیدا کرده است، چطور این صورت به حال خودش باقی مانده است؟!

جلسه ۱۳۷

7
  • تلمیذ: به‌خاطر همان تعلّق‌ٌمایی که هست چون می‌گویند که در حال موت تمام علاقه‌ها قطع نمی‌شود.

  • استاد: هیچ تعلّقی نیست، همین صورت را وقتی‌ که مومیایی کنند تعلّق هست، پس آیا این تعلّق به مومیایی و غیر مومیایی شدن بستگی دارد؟! اگر یک آمپول به او بزنند پانصد سال دوام می‌آورد و اگر آمپول نزنند تبدیل به خاکستر می‌شود، تعلّق چیست!

  • تلمیذ: اینکه بعضی‌ها را در قبر سالم می‌بینند به‌خاطر تعلّق روح به بدن نیست؟!

  • نحوۀ شکل‌گیری و تقدیر بین بدن و روح دلیل سالم ماندن یا پوسیدن بدن در قبر

  • استاد: بله، در بعضی از موارد داریم اما در خیلی از اولیا هم حتی بدن‌هایشان می‌پوسد، اینها به‌‌خاطر یک قسم خصوصیات است، بله تعلّق هست اما این منافات ندارد با اینکه بدن پوسیده شود. [اگر بدن پوسیده شد] به همان خاکستر هم تعلّق دارد به همان خاک هم تعلّق دارد، لازم نیست که حتماً به همین بدن عنصری تعلّق داشته باشد تا اسم تعلّق روی آن بگذاریم، تعلّق یعنی تعلّق به این ماده‌ای که بوده است، این ماده به‌واسطۀ ارتباطی که با آن روح داشته است در بعضی از موارد دارای یک خصوصیتی می‌شود که می‌ماند و این اشکالی ندارد و [حتماً لازم نیست بدن سالم] بماند، خیلی از بزرگان و اولیا هستند که اصلاً به‌‌طورکلی خاک می‌شوند و [بدنشان] می‌پوسد، بعضی‌ها هستند که [بدنشان سالم] می‌ماند، بعضی‌ها فاسق‌اند [ولی بدنشان سالم] می‌ماند، بعضی‌ها صالح‌اند ولی [بدنشان] ازبین می‌رود؛ اینها هیچ‌گونه ارتباطی به خوب یا بدی شخص ندارند بلکه به نحوۀ شکل‌گیری و تقدیری [ارتباط] دارد که بین این بدن و این روح وجود دارد.

  • تلمیذ: این ارتباطی که مسلّم بود و تخلّف هم نمی‌کرد تا اینکه از این اشکال و قیافه بشناسد، در خیلی از اینها ...

  • استاد: بله، اینها جنبۀ غالبی دارد، درست است.

  • این جهت علت صوری بود که علت صوری عبارت از همان فعلیتی است که یک شیء الآن در آن فعلیت بسر می‌برد، این علت صوری می‌شود البته علت صوری هم همان‌طوری‌‌که حاجی می‌فرمایند متفاوت است و به چند قسم تقسیم می‌کنند؛ علت صوری که صورت جسمیتش است یا علت صوری نوعیت یا علت صوری فصلیت است، همۀ اینها علت‌های صوری هستند و خود ایشان اینها را بیان می‌کنند و خیلی مهم نیستند، فقط از روی متن تطبیق می‌کنیم.

جلسه ۱۳۷

8
  • بنابراین آنچه که در علت صوری مطرح است این است که صورت در مادیات عبارت از یک معنا یا یک صفت یا یک ذات است که مادۀ خودش را از حالت ابهام بیرون بیاورد، این «صورت» می‌شود. یااینکه اصلاً صورت شیء که ما می‌گوییم که فعلیت یک شیء است عبارت از فعلیت ماهیت یک شیء است، نه ماهیت مادی، چون ممکن است ماهیت مجرد باشد و در مجردات مانند عقول مفارقه و امثال‌ذلک که ماده وجود ندارد اینها صورت محض هستند؛ اینها ماده ندارند تااینکه مادۀ آنها قابل شکل‌گیری به اشکال مختلف باشد و بعد یک صورتی بیاید آنها را شکل دهد، نه! اینها اصلاً فعلیت هستند؛ فعلیت محضه هستند و ماده ندارند.

  • بنابراین از این نقطه‌نظر ما به این مسئله می‌رسیم که هرچه بخواهیم از نقطه‌نظر تجرد به تجرد بیشتری نزدیک‌تر شویم، جنبۀ مادی صورت ضعیف می‌شود و جنبۀ صوری صورت قوی می‌شود تا به‌جایی که به وجود منبسط برسیم و در آنجا دیگر هیچ ماده‌ای وجود ندارد و فقط صورت محض است. بنابراین خداوند متعال چون فعلیت محض است و هیچ جهت قابلیتی در او وجود ندارد و هیچ جهت تغییر و تبدّلی در ذات او راه ندارد، صورت علی‌الإطلاق می‌شود، بر همین اساس یکی از معانی‌ای که برای صورت کرده‌اند صورت علمیه است، از این جهت خداوند متعال صورت علمیه برای ما دارد.

  • امکان تعقل خداوند بالإبهام

  • ما می‌توانیم خداوند را تعقل کنیم البته بالإبهام چون می‌توانیم آن معنای فعلیت ذاتی را در ذهن خودمان بیاوریم، این بحث برای علت صوری است که این بحث در مباحث معاد و امثال‌ذلک خیلی به‌‌درد می‌خورد.

  • ارتباط بحث علت صوری و مادی به مباحث معاد

  • بحث علت صوری و علت مادی به مباحث معاد مربوط می‌شود، آن‌وقت در آنجا به اشکال شبهۀ آکل و مأکول از همین راه جواب داده می‌شود که اصلاً خود ماده وزان و ارزشی ندارد بلکه عمده همان صورتی است که به او تعلّق می‌گیرد و چون نفس، صورت مجرد است و آن نفس به ماده تعلّق گرفته است، به هر ماده‌ای که تعلّق بگیرد آن ماده را هم‌سنخ با خودش قرار می‌دهد. بنابراین شما به این ماده که نفس زید به آن ماده تعلّق می‌گیرد زید می‌گویید، به‌‌خاطر اینکه [نفس زید به آن تعلّق گرفته است] و اگر به ‌همین ماده نفس عمرو تعلّق بگیرد شما به این عمرو می‌گویید، اگر به ‌همین ماده نفس بکر تعلّق بگیرد شما به این ماده بکر می‌گویید، حالا اشکالی ندارد که شکلش را عوض بکند یا عوض نکند.

جلسه ۱۳۷

9
  • من‌‌باب‌مثال وقتی‌ که می‌بینید ایشان که الآن در مقابل شما نشسته است دارای خصوصیات عمرو است مثلاً حافظه‌اش حافظۀ عمرو است، حرف‌هایی که می‌زند حرف‌های عمرو است، نحوۀ کارهایش نحوۀ کار عمرو است، همۀ حرکات و سکنات او [مثل] عمرو است ولو اینکه شکل ظاهری‌اش شکل زید است ولی شما به او عمرو می‌گویید و این شکل ظاهر ملاک برای تسمیۀ او به‌ زید نخواهد بود. [وجه تسمیه] عبارت از آن نفسانیاتی است که آن نفسانیات به بکر و زید و امثالهم هویت می‌دهد. بله، شما می‌توانید به او بگویید: «این بدنی است مانند این بدن».

  • امیرالمؤمنین علیه‌السّلام فرمودند که «و إنَّما كُنتُ جاراً جاوَرَكُم بَدني أَيَّاماً و ... صَاحبکم»؛1 آنچه ‌که با شما بود فقط بدن من بود، بدن من با شما بود، خود من با شما نبودم پس شما من را نمی‌دیدید بلکه بدن من را می‌دیدید، این بدن هم خاک می‌شود و ازبین می‌رود، من خاک نمی‌شوم! ما هستیم، بدن من مثل بقیۀ بدن‌ها [است و] هیچ تفاوتی هم بینشان نیست، بین‌ این بدن و آن بدن هیچ فرقی نیست؛ [از جهت] خصوصیات و جهات فیزیکی و عنصری همۀ اینها یکی هستند پس آنچه ‌که ملاک برای اشاره و ارزش و حقیقت داشتن شیء است ماده بودن نیست، ماده بودن میان آنها مشترک است، ماده شعور و ادراک و فهم ندارد ماده هیچ ندارد، ماده مثل این استیل می‌ماند که از خودش اختیار ندارد شما در آن آب بریزید یا سرکه شیره در آن بریزید، می‌گوید که من یک ظرف هستم و هرچه می‌خواهید در من بریزید؛ امروز آب بریزید، فردا شربت بریزید، پس‌فردا سرکه شیره بریزید، پس‌آن فردا دوغ بریزید، هرچه می‌خواهید بریزید برای من فرقی نمی‌کند. ارزش این پارچ به این است که ببینیم داخل آن چیست، اگر سرکه و شیره بود قیمت این پارچ چهارصد تومان می‌شود، اگر در این پارچ آب بود قیمت آن صد تومان می‌شود، این صد تومان و چهارصد تومان برای آن سرکه شیره‌ و‌ آبی است که داخل آن هست. ارزش زید و عمرو به‌خاطر این نیست که زید هشتاد کیلو وزن دارد و وزن عمرو شصت کیلو است بلکه به‌خاطر این است که یک نفسی به زید تعلّق گرفته است که آن نفس به او ارزش داده است و یک نفسی به عمرو تعلّق گرفته است که آن نفس به او ارزش داده است.

    1. نهج البلاغة، ج ۱، خطبه 149: و مِن كلام له عليه السّلام قَبلَ مَوتِه، ص ۲۰۷:
      «[قال الامیرالمؤمنین علیه‌السّلام:]... أَنا بِالأَمْسِ صاحِبُكُم و أَنا اليَومَ عِبرَةٌ لَكم و غَداً مُفارِقُكُم غَفَرَ اللهُ لي و لكم!... و إنَّما كُنتُ جاراً جاوَرَكُم بَدني أَيَّاماً الحدیث.»

جلسه ۱۳۷

10
  • تمام ملاکات و حقایق و ارزش‌ها به‌خاطر نفس

  • بنابراین تمام ملاکات و تمام حقایق و تمام ارزش‌ها تماماً و تماماً به‌خاطر نفس است، یک‌ سر سوزن بدن در این قضیه نقشی ندارد بلکه بدن ماده است؛ آب‌ و خاک است؛ یک روز [شخص] رژیم می‌گیرد و لاغر می‌شود و [وزنش] به پنجاه کیلو می‌رسد بعد آن‌قدر می‌خورد که نمی‌تواند تکان بخورد!

  • به شخصی گفتم که چرا اجازه می‌دهید که عیالتان این‌قدر چاق شود که این‌قدر می‌آیید شکایت می‌کنید؟! گفت که می‌خورد و حرکت نمی‌کند! گفتم که به حرکتش بینداز! گفت: فقط می‌خورد و حرکت نمی‌کند! گفتم که بله منم بخورم و حرکت نکنم، این‌طور می‌شوم! گفت که ایشان این‌طور است دیگر، می‌خورد و حرکت نمی‌کند! گفتم که چند کیلو است؟! گفت که از صد و ده بالا رفته است!

  • تلمیذ: گفتند که بخوابد و بخورد!

  • استاد: بخوابد و بخورد، بیشتر باد می‌کند!

  • لذا این‌طور است؛ این بدن که می‌خورد و راه نمی‌رود این‌قدر می‌شود، وقتی نخورد و راه برود این‌قدر می‌شود، این از دست می‌رود، کجای این قضیه شرافت و ارزش دارد؟! عمده ارزشش آن نفسی است که الآن این بدن را این‌طرف و آن‌طرف می‌کشاند. این هم علت صوری [بود].

  • یک علت هم علت مادی است که این علت مادی از نقطه‌نظر تعلّقش به مادیات است ولی همان‌طوری‌که عرض کردیم در مورد مجردات ما علت مادی نداریم و همین‌طور در مورد برزخ هم علت مادی نداریم، این برزخ، ماده نیست، برزخِ بین ماده و صورت است. دیگر چیز مهمی ندارد و از همان متن تطبیق می‌کنیم.

  • تلمیذ: علت مادی را نفرمودید.

  • استاد: علت مادی را عرض کردم، گفتم که علت مادی چیزی ندارد، فقط آنچه که حامل قوۀ یک شیء است به آن علت مادی می‌گویند که صورت این قوه را به فعلیت درمی‌آورد.

  • [صوت قطع]، اما اینکه حالا این علت مادی واحد یا متعدد باشد، از مجموع آن دوتا پیدا شود، آن واحد تغییر پیدا کند یا بدون تغییر باشد یا زیادی و نقصان باشد یا مجموعاً باشد، دیگر اینها چیزهایی است که از خارج گفتن ندارد همین‌طور حاجی گفته است.

جلسه ۱۳۷

11
  • غررٌ في العلةِ الصوريةِ.

  • و ما به للشّـَیءِ فِعْلیّته***صورته فَمنه شیئیّته
  • فعلةٌ صوریةٌ للکلِّ***و فاعل و صورة المحلِّ
  • تقال للجسمیّة و النوعیَّة***و الشّکل و الهیئة و العلمیّة
  • وَ ما بِهِ لِلشَّیءِ فِعلیَّتُه صُورَتُه. و لَمّا لَم تُعَرَّفَ الصُورةُ و المادةُ فی أوَّلِ الفَریدةِ عُرِّفَتا هاهُنا. فَمِنهُ أی مِمّا بِهِ شَیئیَّتُه.1

  • آنچه که به‌واسطۀ آن، شیء فعلیت پیدا می‌کند به آن صورةالشیء می‌گویند، از آنجایی ‌که صورت و ماده در اوّل فریده تعریف‌ نشده‌اند در اینجا معرفی شده‌اند. پس شیئیت شیء از آن است.

  • شیئیت شیء که می‌گوییم: «هذا شی‌ء»، چه زمانی می‌توانیم بگوییم که «هذا شیءٌ»؟! وقتی‌ که بتوانیم به آن اشاره کنیم، تا وقتی که اشاره نکردیم نمی‌توانیم بگوییم که این «چیز» است، چه زمانی می‌توانیم اشاره کنیم؟! وقتی که صورتی داشته باشد والاّ هیچ‌وقت شما نمی‌توانید به هیولای مبهمه اشاره کنید، باید یک چیزی در خارج باشد. شما به‌‌نحوکلی به یک آهن اشاره کنید، نمی‌شود! یا آهن باید به شکل استیل باشد یا به شکل سینی باشد یا به شکل در و پنجره باشد یا به شکل تیرآهن باشد، ما نمی‌توانیم به یک آهن به عنوان مبهم اشاره کنیم.

  • همان‌طوری‌که عرض کردم به‌‌طورکلی اسماء اجناس هیولای مبهمه و طبیعت مهمله هستند و اینها قابل اشاره نیستند مگر اینکه به صورتی در بیایند.

  • فِعلةٌ صوریةٌ لِلکُلِّ و فاعِلٌ و صُورةُ المَحَل.2

  • تعریف علت صوریه

  • «به همۀ این اشیاء یعنی به این کل علت صوریه می‌گویند» یعنی «کل» علت صوریه برای مجموع همۀ اجزاء می‌شود یعنی وقتی یک شیء از اجزایی ترکیب شد علت صوریۀ همه می‌گویند؛ علت صوریۀ بدن چیست؟ لحمیت است، علت صوریۀ این اجزاء عظمیت است، علت صوریۀ آن، عبارت از آن خصوصیت حجریت، شجریت و امثال‌ذلک است. به مجموعۀ اجزاء و هیئت و حالتی که از ترکیب اجزاء باهم پیدا می‌شود علت صوریه می‌گویند.

  • «و همین‌طور فاعل و صورت برای محل گفته می‌شود» یعنی اگر شما علت را نسبت‌ به همه درنظر بگیرید به آن علت صوریه می‌گویند چون علت صوریه و علت مادیه هردو باهم از انضمام شیء در خارج تحقق پیدا می‌کنند، صورت بدون ماده در ـ در مادیات البته ـ خارج نیست، همان‌طوری‌که عرض کردم در مجردات صورت اصلاً ماده ندارد ولی در مادیات صورت با ماده با همدیگر هستند و در خارج تحقق پیدا می‌کنند پس ما علت صوری می‌گوییم وقتی‌ که نسبت ‌به همه بسنجیم؛ نسبت‌ به صورت و ماده مجموعاً می‌گوییم که علت صوری است ولی وقتی‌ که شما از این نظر به صورت نگاه کنید که این صورت است که در ماده حلول کرده است و باعث شده است که این ماده وجود خارجی پیدا کند، دیگر به آن علت نمی‌گویند، این را صورةالشیء می‌گویند.

    1. منظومه، ج 2، ص 433.
    2. همان.

جلسه ۱۳۷

12
  • پس علت در وقتی است که ما ماده ـ البته یکی است ولی لحاظ فرق می‌کند ـ و صورت را باهم نگاه کنیم، یک کل ترکیب می‌شود بعد می‌گوییم که علت برای این مجموع «علت صوری» است ولی برای خود ماده «صورت ماده» می‌شود چون صورت، ماده را به‌وجود نمی‌آورد، بلکه ماده خودش هست. بله به ماده شکل و هویت می‌دهد. پس نسبت به کل، علت صوریه می‌گویند، فاعل می‌گویند علت فاعلی و صورت می‌گویند برای محل؛ یعنی نسبت‌ به محل که ماده باشد صورت می‌گویند، نسبت‌ به علت و ماده، صورت می‌گویند.

  • یَعنی أنَّ لِلصُّورةِ اعتِبارَین. فَبِاعتِبارِ أنَّها جُزءٌ لِلمُرکَبِّ مِنها وَ مِن المادةِ علةٌ صوریةٌ لِلمُرکبِ. و بِاعتبارِ أنَّها تُقَوِّمُ المَحَل أعنی المادةَ علةُ فاعلیةٌ و صورةٌ لِلمَحل. وَ هکذا فِی المادةِ و یعلم مِن هنا حالها.1

  • برای صورت دو اعتبار هست؛ به اعتبار اینکه جزئی است برای مرکب از این صورت و ماده است که به آن علت صوریه برای مرکب می‌گویند و به اعتبار اینکه صورت به محل که ماده باشد قوام می‌دهد به آن علت فاعلی و صورت محل می‌گویند و دیگر علت نمی‌گویند و در ماده هم همین‌طور است و حالش از اینجا دانسته می‌شود.

  • اگر نسبت‌ به ماده و صورت نگاه کنید ماده علت مادی می‌شود چون تا ماده نباشد خود صورت هم تحقق ندارد دیگر ولی اگر از این ‌نظر که قابلیت برای صورت را دارد نگاه کنید به آن ماده می‌گویند و دیگر علت نمی‌گویند.

  • تُقالُ أی الصُورةُ لِمَعانی ذَکَرنا خمَسةً مِنها لِلجِسمیةِ أی الصُّورةُ الجِسمیةُ و الصُّورةُ النوعیةُ و الشِکلُ و الهِیئةُ مُطلقاً و الصُّورةُ العلمیة.2

  • «صورت برای معانی گفته می‌شود که ما پنج‌تا از آن را ذکر کردیم؛ یکی این است که به جسمیت صورت جسمیت می‌گویند» مانند صورة‌الجسمیة که یعنی صورت خود جسمیت در مقابل صورت روحانیت، جسم در مقابل معنا، جسم یعنی ماده. «به آن صورت نوعیه می‌گویند»، این‌هم همین‌طور یعنی نوع نسبت‌ به جسم دراین‌صورت جنس و فصل می‌شود چون در اینجا جنس و نوع می‌شود. یک‌وقت می‌گوییم: صورت حیوانیت و یک‌وقت می‌گوییم: صورت بقریت، صورت حیوانیت با صورت بقریت دوتا است، صورت حیوانیت معنای حیوان را ترسیم می‌کند اما صورت بقریت این معنا را مشخص می‌کند و محدود می‌کند. پس صورت نوعیت عبارت از آن حالتی است که بقر دارد، صورت انسانیت عبارت از آن حالتی است که با آن حالت انسان از بقیه جدا می‌شود این را صورت انسانیت می‌گوییم، صورت حیوانیت آن‌ حالتی است که حیوان از حجر و شجر جدا می‌شود به آن صورت جسمیت می‌گوییم. «صورت شکلیت هم‌ می‌گویند، و صورت هیئت مطلقاً» یعنی چه هیئت در اعراض چه هیئت در خود ذات، مثلاً می‌گوییم که هیئت فلانی این‌طور است و به این شکل است، هیئت دیگری این‌طور است، هیئت دیگری این‌طور است یعنی مکعب است، هیئت دیگری این‌طور است فرض کنید که مستطیل است و یا سفید است، هیئت آن [شخص] سیاه است.

    1. منظومه، ج 2، ص 433.
    2. منظومه، ج 2، ص 433.

جلسه ۱۳۷

13
  • تعریف هیئت

  • هیئت یعنی وضع و ترکیب. شکل هم همین‌طور است شکل یعنی [مثلاً] شکل این مستطیل است البته هیئت به ترکیب اجزاء هم گفته می‌شود چون در اینجا به معنای ترکیب اجزاء آمده است، از ترکیب اجزاء هیئتی ترکیب می‌شود؛ هیئت ترکیبیه از عناصر، از ادویه و از مواد یک هیئت خصوصی ترکیب می‌شود که به آن هیئت ترکیبیه می‌گویند. صورت آن هیئت ترکیبیه؛ سرکه و انگبین، سکنجبین یا سرکه و شیره، شربت و امثال‌ذلک است در واقع این مواد و عناصری که در ترکیبشان هیئت را به‌وجود می‌آورند. و همین‌طور به اعراض هم هیئت گفته می‌شود که اینها دارای این اعراض هستند، عرضش این‌طور است سفید است سیاه است و به‌‌طورکلی مستطیل است یا مکعب است و امثال‌ذلک. شکل هم که به همان صورت شکلیت ظاهری گفته می‌شود و «صورت علمیه هم به آن تصورات و تصدیقات ذهنی گفته می‌شود» که در ذهن انسان است که به آن صورت علمیه می‌گویند چون تا شیئی تشخّص پیدا نکند نمی‌شود در ذهن بیاید، به این هم صورت علمیه می‌گویند. پس پنج‌تا شد: جسمیت، نوعیت، شکل، هیئت و صورت علمیه.

  • قالَ الشَّیخُ فی إلهیاتِ الشفاء و أمَّا الصُّورةُ فَنَقولُ قَد یُقال صُورةٌ لِکلِّ مَعنی بِالفعلِ یَصلَحَ أنْ یُعقَل حَتی تَکونَ الجواهرُ المُفارِقَةُ صوراً بِهذا المَعنیٰ. وَ قَد یُقالُ صُورةٌ لِکلِّ هیئةٍ و فِعلٍ یَکونُ فی قَابلٍ وُحدانی أو بِالتَّرکیبِ حَتی تَکونَ الحرکاتُ و الأعراضُ صُوراً.1

  • شیخ در شفا اینها را تقریر می‌کند و می‌فرمایند که صورت برای هر معنای بالفعلی که صلاحیت دارد معقول شود (ایشان همین قسم پنجم را می‌خواهد بگوید که صورت علمیه است) حتی جواهری که مفارق است مانند عقول، بهذا المعنی صور است.

  • آن‌وقت روی این‌ حساب خداوند متعال هم صورت علمیه برای انسان می‌شود به آن‌هم صورت گفته می‌شود.

  • وَ قَد یُقالُ صُورةٌ لِکلِّ هیئةٍ و فِعلٍ یَکونُ فی قَابلٍ وُحدانی أو بِالتَّرکیبِ حَتی تَکونَ الحرکاتُ و الأعراضُ صُوراً.2

    1. منظومه، ج 2، ص 433.
    2. منظومه، ج 2، ص 433 و 434.

جلسه ۱۳۷

14
  • به هر هیئت و فعلی که در یک قابل وحدانی است صورت گفته می‌شود یااینکه قابلش وحدانی نیست بلکه به‌واسطۀ ترکیب، یک هیئت پیدا کرده است، حتی حرکات یک شیء و اعراض (از قبیل رنگ و وضع و امثال‌ذلک که بر یک شیء وارد می‌شوند) به این صورة‌الشیء می‌گویند.

  • پس صورت جلوس یک شیء به شکل چهارزانو نشستن یا سه‌زانو نشستن به‌خاطر اعراضی است که در آن پیدا شده است، این صورت وضعیه است، رنگ و امثال‌ذلک به‌خاطر صورت کیفیه است و امثال‌ذلک.

  • حالا یا قابل وحدانی یک شیء است یا به ترکیب است؛ فرض کنید که چند نفر نشسته‌اند و از مجموع نشستن چند نفر یک صورت پیدا می‌شود، می‌گویند: یک گُردان، یک مجموعه، یک قبیله، یک گروه؛ اینها با همدیگر ... مثلاً دیده‌اید که چند نفر در این چیزها با همدیگر بازی می‌کنند؟!

  • تلمیذ: ...

  • استاد: بله در این بازی‌هایی که سوار هم می‌شوند، تا بالا می‌روند، اینها صورت ترکیبیه‌ای است که از مجموع چند واحدِ چیز تشکیل شده است.

  • وَ یُقالُ صُورةٌ لِما یَتَقَوَّمُ بِهِ المادةُ بِالفعل.1 فَلا یَکونُ حینئذٍ الجواهرُ العَقلیةُ و الأعراضُ صوراً. 2

  • همین‌طور به آن چیزی که بالفعل قوام ماده است صورت می‌گویند؛ این را علت صوری می‌گویند، آنچه که قوام ماده به آن است و ماده به آن قائم است صورت جسمیه باشد. جواهر عقلیه و همین‌طور اعراض صورت نیستند چون قوام ماده به آنها نیست.

  • در جواهر عقلیه که اصلاً ماده نیست، اعراض هم صورت نیستند چون قوام ماده به اعراض نیست بلکه اینها عارض بر موضوع می‌شوند.

  • وَ یُقالُ صُورة ٌ لِما یَکمُلُ بهِ المادةُ و إنْ لَم تَکُن مُتَقَومةً بِها بِالفعلِ مثلُ الصِحَةِ و ما یَتَحرکُ إلیها بِالطَبعِ.3

  • صورت می‌گویند به آن چیزی که ماده به آن کمال پیدا می‌کند گرچه قوام ماده بالفعل به آن نیست مانند صحتی که برای بدن پیدا می‌شود و آن غایتی که این ماده بالطبع حرکت می‌کند.

    1. منظومه، ج 2، ص 434.
    2. منظومه، ج 2، ص 434.
    3. منظومه، ج 2، ص 434.

جلسه ۱۳۷

15
  • چون طبیعت ماده این است که به طرف مصحاحیت برود، نه به‌طرف ممراضیت، بنابراین به‌ غایت «علت کمالی» گفته می‌شود، علت کمالی ماده عبارت از آن غایت مطلوبی است که برای یک شیء پیدا می‌شود.

  • وَ یُقالُ صُورةٌ خَاصةٌ لِما یَحدُثُ فی المَوادِ بِالصَّناعةِ مِن الأشکالِ و غیرِها. وَ یُقالُ صُورةٌ لِنوعِ الشَّیءِ و لِجِنسِهِ و لِفَصلِه و لِجمیعِ ذلک.1

  • «به آنچه که در مواد به‌واسطۀ ساختن حادث می‌شود صورت خاصه می‌گویند، اشکالی که می‌سازند را صورت می‌گویند»؛ سریر، تخت، کمد، پنجره و‌ همۀ اینها که صورت صناعی هستند که صورت شکلی هستند که ایشان فرمود: «و الشکلُ و الهیئة» منظور همان شکلی است که اشیاء را با آن می‌سازند. «و غیر از شکل باشد صورت پیدا می‌کند» مثل اینکه از عمود شدن دو خط بر همدیگر [برخورد دو خط با یکدیگر] که زاویه پیدا می‌شود، شکل نیست ولیکن به‌واسطۀ صنعت این مسئله پیدا می‌شود.

  • «همین‌طور به نوع شی صورت نوعیه و به جنس شیء صورت جنسیه و به فصل آن صورت فصلیه می‌گویند و برای همۀ اینها صورت هم گفته می‌شود» یعنی برای جنس و فصل صورت گفته می‌شود و برای نوع هم گفته می‌شود ولی نوع مجمل می‌شود ولی جنس و فصل به تفصیل می‌شود، به تمام اینها صورت گفته می‌شود.

  • و یَکونُ کُلیةُ الکُلِّ صورةً فی الأجزاءِ أیضاً انتهیٰ.2

  • کلیت کل صورت اجزاء است.

  • که ایشان در همین‌جا آورده‌اند، «فعلةٌ صوریةٌ لِلکلّی» کلیت کل برای اجزاء صورت می‌شود؛ این اجزاء وقتی‌ که مرکب شوند یک مجموعی را به‌وجود می‌آورند که آن مجموع صورت برای اجزاء می‌شود که اگر این کلیت را از آن بگیرند این اجزاء هستند اما ترکیب اینها دیگر نیست و ازبین می‌رود. «کلام شیخ تمام شد» و آنچه ‌که مطلب شیخ از مرحوم حاجی اضافه داشت همان صورت کمالی بود که در این پنج‌تا نبود ولی ایشان بقیۀ آن را در این پنج‌تا ذکر کرده‌اند. این علت صوری بود.

    1. منظومه، ج 2، ص 434.
    2. همان.

جلسه ۱۳۷

16
  • غررٌ فِی العلةِ المادیةِ:

  • حامل قوة لشـیء عنصـره***بوحدةٍ أو ضمِّ ما یغایره
  • کلٌّ مع التغییر ذاتاً أو صفةً***زیادةً نقصاناً أو لا فاقتفه
  • و أیضاً إمّا واحد ما طبعه***أو جملة مع منتهیً أو لا معه
  • حَاملُ قُوةٍ لِشیءٍ عُنصُرُه و مادتُه بِالمَعنَی الأعَمِّ هَاهُنا حَتی یشمل موضوعَ العرض و متعلّقَ النَّفسِ بِوَحدةٍ ـ شُروعٌ فی تقسیمِ المادةِ بِأنَّ العُنصُر إمَّا أنْ یَکونَ عُنصراً لِلشیء بِوَحدَةٍ ـ أو لِأجلِ ضَمّ ما یُغایِرُه.1

  • و اما علت مادی، علت مادی به چه می‌گویند؟!

  • «به آنچه که قوۀ یک شیء را حمل می‌کند؛ عنصر شیء و مادۀ شیء را، بالمعنی الأعم می‌گویند»، آنچه که حامل یک شیء است؛ حامل قوه است قوه ـ نه فعلیت ـ را حمل می‌کند که صورت به این قوه فعلیت می‌دهد. حالا اینکه می‌گوییم: «ماده شیء بالمعنی الأعم» شامل موضوع عرض هم می‌شود چون ماده حامل عرض نیست بلکه عرض از خارج بر این ماده چیز [حمل] می‌شود ولی همین‌قدر چون استعداد دارد که عرض [به آن] حمل شود، به این‌هم در اینجا ماده برای عرض گفته می‌شود.

  • بدن، ظرفی برای تعلّق نفس

  • «یا متعلّق نفس»، مرحوم حاجی هم در اینجا متذکر به این قضیه بودند که نباید بین نفس و بدن خلط کرد، نفس به این بدن وجود نمی‌دهد این‌طور نیست بلکه بدن ظرفی برای تعلّق نفس است، این‌طور نیست که بدن از نفس صورت می‌گیرد و صورت می‌پذیرد که آن قوه را به فعلیت دربیاورد، دوباره از نظر تعلّق [به این هم] حامل قوه می‌گویند؛ حامل قوه‌ای است که نفس به آن تعلّق بگیرد. در اینجا ما ماده را تقسیم می‌کنیم ... [صوت قطع].

  • «اين عبارت و آنچه بعد از آن است شروع در تقسيم ماده مى‌باشد و شرح آن‌ اين است: عنصر يا عنصر و ماده است براى شيء به‌تنهایى يا به‌خاطر اينكه منضم شده با چيزى كه با آن مغاير است.»

  • وَ کُلُّ واحدٍ مِنهما إمَّا مَع التَّغییرِ ذَاتاً أو صِفَةً و التَّغییرُ إمَّا أن یَکونَ زیادةً أی بِحَسبِ الزیادةِ أو نُقصاناً أی بِحَسبِ النُقصانِ أو لا مَعَ التَّغییر بِأقسامِه. فَاقْتَفِه.2

    1. منظومه، ج 2، ص 436.
    2. منظومه، ج 2، ص 436.

جلسه ۱۳۷

17
  • و هرکدام از این دوتا واحد باشند یا تنها باشند، یا ذاتاً و یا صفتاً تغییر پیدا می‌کنند یا [در آن] تغییر پیدا نمی‌شود؛ حالا تغییر یا تغییر زیادی است و این دائماً زیاد می‌شود یا [از آن] کم می‌شود.

  • یعنی مادۀ یک شیء به‌واسطۀ ازدیاد برای شیء «ماده» می‌شود و به‌واسطۀ نقصان برای شیء «ماده» می‌شود. ماده برای شیء به‌واسطۀ ازدیاد [مثل] این است که شمع را آب می‌کنند و با همدیگر قاطی می‌کنند و تبدیل به صنم می‌کنند، دائماً زیادش می‌کنند. ماده برای شیء به‌واسطۀ نقصان [مثل] این است چوب را می‌گیرند دائماً [از آن] می‌تراشند و به سریر تبدیل می‌کنند یعنی به‌واسطۀ نقصان سریر می‌شود. یااینکه مادۀ آن شیء تغییر پیدا نمی‌کند.

  • فَالواحدُ بِلا تغییرٍ کَاللوحِ لِلکتابةِ وَ مَعَ التَّغییرِ فی ذاتهِ زیادةً جوهریةً کَالمَنِی لِلحیوانِ حَیثُ یَزیدَ عَلیهِ کمالاتٌ جُوهریةٌ حَتی یَبلُغُ إلی دَرجةِ الحیوانِ و إن کانَ مَع اِنسلاخاتٍ صوریةٍ أیضاً و نُقصاناً جُوهریاً کَالخَشَبِ لِلسَّریرِ فَإنَّه یَنقُصُ بِالنَحتِ و مَعَ التَّغییرِ فی صِفتهِ زیادة کَالشَمعَةِ لِلصَّنمِ و الصَّبِیِ لِلرَجُلِ حَیثُ یَتَغَیَّرُ العُنصرُ فیهما فی حالِه لِعروضِ الحرکةِ لَه فی أینٍ أو کَمٍّ أو غیرِ ذلک و مَعَ التَّغییر نُقصاناً فی صفتِهِ مِثلُ الأبیضِ لِلأسودِ حَیثُ یَفقُدُ مِنهُ صِفةُ البَیاضِ و الَّذی بِالاِنضِمام بِلا تَغییرٍ مثلُ الخَشَبِ و الحِجارةِ لِلبیتِ و مِن هذا القَبیلِ الآحادُ لِلعددِ و المُقدماتُ لِصورةِ القیاسِ و مَعَ التَّغییرِ کَالأدویةِ لِلمَعجونِ فَإنَّها تَستَحیلُ حَتی تَصیرَ مَعجوناً کذا فی الشفاءِ.1

  • «آن شیئی که برای یک امر واحد ماده است و خود آن ماده به یک امر واحد تعلّق گرفته است مانند لوح برای کتابت»، این واحد است و در آن هم تغییر پیدا نمی‌شود، همین‌طور لوح است دیگر، با آن کاری نمی‌کنند، «حالا اگر در ذات آن ماده زیادی جوهری پیدا شود مانند منی نسب به حیوان» که همین‌طور در آن منی زیادی پیدا می‌شود تا به حیوان می‌رسد پس همین‌طور نمی‌ماند. به قول آن [شخص] که گفت: مگر آنجا صندوق‌خانه است!! «همین‌طور شروع به حرکت می‌کند تااینکه در آن کمالات جوهریه زیاد شود تااینکه این ماده که منی بود کم‌کم به درجۀ حیوانیت برسد. گرچه که یک انسلاخات صوریه هم دارد» یعنی یک چیزهایی را از خودش حذف می‌کند ولیکن به‌سمت کمال می‌رود، نه‌اینکه از آن کم می‌شود بلکه صورت‌ها را همین‌طور تغییر می‌دهد؛ صورت را به صورت علقه منسلخ می‌کند، آن هم به صورت مضغه منسلخ می‌کند و همین‌طور صورت‌ها را یکی‌یکی کنار می‌اندازد تااینکه به صورت بالاتر برسد. «حالا اگر از این ماده کم شود یعنی نقصان جوهری داشته باشد مانند چوب نسبت به سریر، به‌واسطۀ تراشیدن از این چوب کم می‌شود یا اگر در این ماده زیادی در صفت باشد مانند اینکه شمع را تغییر می‌دهند ـ دائماً این شمع‌ها را زیادش می‌کنند ـ و آن را به صنم و بُت تبدیل می‌کنند، همین‌طور این صبی رشد پیدا می‌کند و مرد می‌شود و حال عنصر در این دوتا تغییر پیدا می‌کند چون این حرکت برای این عنصر در ”أین“ عارض می‌شود، در مکان بزرگ می‌شود، در ”کم“ عارض می‌شود ”کم“ آن زیاد و کم می‌شود و غیرذلک، در ”وضع“ در شکل و امثال‌ذلک». «حالا اگر این ماده تغییر پیدا کرد و ناقص هم بود ولی نقصانش در صفت باشد نه در ذات، مثل أبیضیت برای أسودیت چون صفت بیاض از أبیض ساقط می‌شود و تبدیل به سیاه می‌شود و کدر می‌شود»، این را تغییر در عرض می‌گویند. حالا در این ماده این تغییر پیدا می‌شود و دائماً از آن کم می‌شود ولی در عرض کم می‌شود در ذات؛ ذاتش فرق نمی‌کند بلکه رنگش عوض می‌شود.

    1. منظومه، ج 2، ص 436.

جلسه ۱۳۷

18
  • «حالا آن ماده‌ای که به‌واسطۀ انضمام با شیء دیگر برای شیئی ماده می‌شود و تغییر در آن پیدا نمی‌شود مثل خشب و سنگ برای خانه که خشب با انضمام سنگ ـ هردو ـ برای خانه ماده می‌شوند و از این قبیل است آحاد برای عدد»؛ یک دو سه چهار برای عدد که اینها با انضمام [همدیگر] یک عددی را تشکیل می‌دهند پس آحاد علت مادی برای عدد است. «و همین‌طور مقدمات برای صورت قیاس»؛ صغریٰ و کبریٰ برای صورت قیاس مقدمه هستند، لذا به صغریٰ و کبریٰ علت مادی قیاس می‌گویند، «علت صوری‌شان عبارت از همان شکل‌بندی آنها است»؛ اینکه کبریٰ در کجا باشد؟ صغریٰ را در کجا بگذاریم؟ این را آنجا بگذاریم، «حالا اگر اینها تغییر پیدا کنند» یعنی این ماده با انضمامش به شیء دیگر که هردو ماده هستند تغییر پیدا کنند «مانند همین ترکیبات شیمیایی که از دواها و امثال‌ذلک به‌دست می‌آید» اینها چند چیز را باهم مخلوط می‌کنند که برای دواء ماده می‌شوند، «اینها استحاله پیدا می‌کنند تااینکه معجون شوند، ایشان این‌طور در شفا فرموده‌اند».

  • و أیضاً إمَّا واحدٌ ما أیْ صورةٌ طَبَعَه و حَلَّ فیه أی یَکونُ الشَّیءُ عُنصُراً لِشَیءٍ وَاحدٍ کَهیولی کُلِّ فَلَکٍ بَناءً علی اختِلافِها بِالنَّوعِ فَهِی لا یَقبَلُ إلاّ صُورةَ فَلَکِها خَاصةً أو جُملةٌ مَعَ منتهی کَالعَصیرِ لِلخَمرِ و الخِلّ و الدِبسِ و غیرِ ذلک أو جُملَةُ لا مَعَهُ أی لا مَعَ مُنتهی کَالهَیولیٰ الأولیٰ لِلکُلّ.1

  • «تقسیم دیگر اینکه صورت یا در یک صورت منطبع می‌شود»؛ صورت در این، به‌صورت واحد منطبع می‌شود؛ یک صورت در این ماده منطبع می‌شود «و یک شیء عنصر برای یک شیء واحد است مانند هیولای هر فلکی که ماده برای همان فلک است»؛ فلک قمر و فلک شمس هرکدام از اینها یک هیولایی دارند که صورت‌شان صورت فلکیت است و اینها هیولای برای همان فلک هستند، «این هیولا فقط صورت فلک خاص خودش را قبول می‌کند» مثلاً صورت قمریت [فقط قمریت را قبول می‌کند] چون قمر از نظر ذات با شمس فرق می‌کند، حالات آن فرق می‌کند؛ حالات روحی، حرکتش، خصوصیاتش و فلانش، ... لذا ماده‌ای که این قمر در آن می‌گردد آن ماده و هیولا هم یک فلک در آن می‌تواند منطبع شود، نه بقیه افلاک در آن هیولا، به‌ عبارت‌ دیگر هر فلکی یک مادۀ مختص به خودش دارد، یک هیولای مختص به خودش دارد.

    1. منظومه، ج 2، ص 436 و 437.

جلسه ۱۳۷

19
  • «یااینکه صور مختلفی در این هیولا می‌تواند پیدا شود ولی منتها دارد مانند آب انگور»، این ماده‌ای که آب انگور است می‌تواند صور مختلفی به خودش بگیرد [مثلاً] یکی برای خمر، عصیر شود و «یا برای سرکه یا برای دِبس یا برای غیرذلک» که تمام اینها یک ماده هستند ولی این ماده می‌تواند مجموع اینها را به خودش بگیرد؛ اوّل خمر شود بعد خِلّ شود یا اوّل دبس شود بعد این‌طور شود ولی این منتها دارد و بالأخره به یک ‌جایی می‌رسد. «یااینکه برای جمله‌ای از صور ماده است ولی منتها ندارد مانند مادةالمواد نسبت‌ به همۀ اشیایی که در عالم پیدا می‌شوند»، این هیولا برای همۀ اشیاء است و انتها هم ندارد. آهن، گوگرد، فسفر، یُد و امثال‌ذلک، تمام این عناصر در حال حرکت هستند و هیچ انتهایی هم ندارند، صدها میلیارد سال قبل بوده‌اند و صدها میلیارد سال بعد هم هستند و یا اصلاً گفتنش هم غلط است و هیچ حدّی برای این صور وجود ندارد که به حدّی برسند.

  • تلمیذ: ...

  • استاد: بله، تعلّق هست، اگر تعلّق نباشد که سر قبرشان این‌همه شواهد و امثال‌ذلک نیست، تعلّق به‌ معنای ارتباط است، به معنای به حرکت درآوردن آن بدن و آن را وادار به حرکت دادن و حرکت کردن و اینها نیست، به معنای ارتباط است همین‌قدر که اجازه ندهد تا خراب شود و ازبین برود. همان تعلّق است که به این بدن شرافت می‌دهد والاّ خودش شرافت ندارد بلکه مثل بقیۀ بدن‌ها است.

  • تلمیذ: شخصی که رحلت کرد آن آثاری که در دنیا برای خودش به‌جا گذاشته است، آیا دوباره در آن عالم می‌توانند تصرفاتی در آن آثار کنند؟ مثلاً علم، در اینجا کتاب نوشته است بعد می‌خواهد کتاب را رواج دهد، آیا می‌تواند تأثیر بگذارد؟!

  • استاد: بله، به این بستگی دارد که در آنجا تا چقدر اختیار برای او هست، [شخص] به خواب می‌آید و می‌گوید که کتاب من را فلان کن، فلان‌جا هست.

جلسه ۱۳۷

20
  • تلمیذ: ...

  • استاد: ممکن است، اگر نفوس قویه باشند و مجاز باشند مثلاً با تصرفاتی که ممکن است در اینجا کنند راه بیندازند.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد