پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهامور عامه - فریده ۷: علت ومعلول
توضیحات
51. غرر في أحكام مشتركة بين العلل الأربع
52. غرر في بعض أحكام العلة الجسمانية
الحادیة و الخمسون: غررٌ فی أحکامِ مشترکة بینَ العللِ الأربع
الثانیة و الخمسون: غررٌ فی بعضِ أحکامِ العِلةِ الجِسمانیةِ
درس یکصد و سی و هشتم
اشتراکات علل و بعضی از احکام علت جسمانی
أعوذُ بِالله مِن الشَّیطانِ الرَّجیم
بسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
غررٌ فی أحکامِ مشترکة بینَ العللِ الأربع:
| بَسیطةً أو مَا لَه التَّرکیبُ | *** | أو مَا هُو البَعیدُ و القَریبُ |
| عَمَّةً أو خَصَّةً أو کُلِّیةً | *** | أو مَا هُو الجُزئِی أو ذاتیةً |
| أو عَرَضیةً کَما بِالفعلِ أو | *** | بِالقوةِ العِلةِ مُطلقاً دَرَوا1 |
...
| قَد انتَهیٰ تَأثیرُ ذاتِ مُدَّة | *** | فی مُدةٍ و عِدَّةٍ و شِدَّةٍ |
| و لَیسَت أیضاً أثرت إلاّ بِأنْ | *** | مُنفعلٌ مِنها بِوَضعٍ اِقتَرِنْ2 |
احکام مشترک بین علل اربعه
بحث اوّل که راجع به احکام مشترک بین علل است اصلاً نیاز به گفتن ندارد. هر علتی یا بالفعل است یا بالقوه یا قریب یا بعید یا بسیط یا مرکب یا ذاتی یا عرضی است. فرض کنید که علت صوری علت مادی برای انسان آن نطفه است برای جنین شدن یا فرض کنید که ماده بالعرض باشد مثل مادهای که با اقتران با چیزهای دیگر ماده برای شیء دیگر میشود مثل آب برای هوا شدن باید با شیء دیگر مقترن شود تااینکه تبدیل به هوا شود، خودش ذاتاً نمیشود. همینطور در صورت در غایت در فاعل در تمامی اینها بالعرض و بالذاتی در اینجا هست و بسیط و مرکب هم هست این زیاد صحبت ندارد.
دو مطلب دیگر در اینجا هست؛ یکی اینکه هر علت جسمانی از نقطهنظر تأثیر سه مسئله را دربر دارد؛ اوّل اینکه تأثیر این علل جسمانی دارای یک شرایطی است که تا آن شرایط محقق نشود آن تأثیر بهوجود نمیآید. یکی از آن شرایط این است که قابلش دارای خصوصیات انفعال و تأثّر باشد یعنی باید شرایط برای قابل در تأثّر آماده باشد والاّ این موجِد و علت جسمانی نمیتواند چیزی را ایجاد کند و خود علت جسمانی از نقطهنظر محدودیتی که دارد چون بهواسطۀ حرکت جوهری تقسیم میشود به قوای بینهایت و یک قوهای که در عضلۀ انسان است یا در فاعل وجود دارد که بهواسطۀ قیامش به آن فعل و به آن ذات دائماً در حال تغیّر و محفوف به عدمین است یعنی عدم سابق و عدم لاحق و چون خودش محفوف به عدمین است پس دارای یک حد خاص است وقتی دارای حد خاص شد تأثیرش هم تأثیر خاص میشود. پس روی این حساب قوۀ جسمانی و علل جسمانی از نقطهنظر تأثیر منتها دارند و نامنتها نیستند؛ انتها دارند أمد دارند مهلت دارند مدت دارند. هم مدت دارند و از نقطهنظر شدت در محدودیت قرار دارند و هم از نقطهنظر عده و تعداد در محدودیت قرار دارند پس هم مدتشان محدود است و هم عده و شدتشان محدود است و آن علت به تناسب آن زوری که دارد میتواند معلولش را هم با چنین زور و فشاری بهوجود بیاورد مثلاً حرارتی که صد درجه است نمیتواند آب صد و ده درجه را گرم کند و حرارت و شعلهای که به اندازۀ یک کف دست هست نمیتواند دیگی را که قطرش یک متر هست حرارت بدهد بلکه از نظر شدت طول میکشد و از نظر تعداد هم همینطور است در هر دفعهای این یک اثر از او بهوجود میآید نهاینکه اثرات متعدده از او بهوجود میآید؛ یک علت جسمانی یک تأثیر میگذارد علت جسمانی دیگر تأثیر دیگری میگذارد و همینطور هَلُمَّ جَرَّا نهاینکه یک علت جسمانی تأثیرش نامتناهی باشد.
پس این قضیه به این مسئله برمیگردد که وقتی شیئی در وجودش نیاز به ماده داشته باشد در فعل خودش که آن فعل متفرّع بر آن وجود است هم نیاز به ماده دارد لذا علل جسمانی در وجودشان نیاز به ماده دارند مثلاً قوهای که در عضلات هست نیاز به عضله دارد آن قوهای که در نار هست نیاز به مادۀ ناریه دارد. درست شد؟! آنوقت چگونه ممکن است در فعل بینیاز از ماده باشد؟! وقتی که در فعل بینیاز از ماده باشند پس در ذات هم بینیاز از ماده هستند امکان ندارد یک شیء در ذات محتاج به ماده باشد ولی در فعل محتاج به ماده نباشد و روی همین اصل است که ما مسئلۀ توحید افعالی را از نظر احتیاج ماهیات به ذات متعال در وجود میدانیم؛ وقتی که تمام اشیاء در ذاتشان بهوجود پروردگار محتاج هستند چگونه ممکن است که در فعل محتاج به پروردگار نباشند و در فعل مستغنی از وجود پروردگار باشند؟! این توحید افعالی میشود. چگونه ممکن است که در ذات محتاج به پروردگار باشند ولی در اختیار و اراده و مشیت محتاج به اراده و مشیت و اختیار پروردگار نباشند؟! عدم احتیاج در فعل موجب عدم احتیاج در ذات میشود و این دوتا با همدیگر لازم و ملزوم هستند بنابراین به مقتضای حرکت جوهری در قوایی که این قوا بهصورت ماده هستند به این اقتضا که هر ایجادی متفرّع بر وجود است و وجود را لازم گرفته است پس نیاز به ماده دارد وقتی که نیاز به ماده داشت ماده نمیتواند بدون شرایط و مقارناتی که بتواند تأثیر بگذارد آن ایجاد را محقق کند.
بناءًعلیٰهذا همانطوری که علل جسمانی از نقطهنظر تأثیر دارای مدت و عِدَّت و شدت هستند همینطور قابل علل جسمانی از نقطهنظر وضع باید در وضعیتی قرار بگیرد که اینها بتوانند تأثیر را داشته باشند یعنی مرحوم حاجی برای هردو مسئله یک دلیل آوردهاند و دیگر اشارهای به مسائل و مطوّلاتی که در اشارات و اینها هست نکرده است و نیازی هم نداریم چون خیلی مسئلۀ مهمی نیست از این نقطهنظر بحثش در اینجا موجب تطویل بلا طائل است. بحثهای مهمتری راجع به علل هست که به آنها میرسیم.
تلمیذ: ... پس همان علم، حیات و قدرت ...
استاد: ما اصلاً به آنها فعلاً کار نداریم ما میگوییم که یک شیء در حضور خودش وقتی نیاز به یک شیء دیگر داشته باشد چگونه در فعل نیاز ندارد؟! حالا آیا قدرت خدا مطلقه هست و علم مطلقه و این حرفها کاری نداریم صحبت ما فعلاً در این است که آیا در وجود خودمان نیازمند به وجود پروردگار هستیم یا نیستیم؟! آیا نیازمند به آن ذات هستیم یا نیستیم؟! اگر نیستیم پس خودمان را مستقل بالذات میدانیم که با امکانیت ما منافات دارد. اگر نیازمند هستیم پس چگونه ممکن است که خودمان محتاج باشیم ولی افعالمان محتاج نباشد؟! بله، آنهم هست البته طریق آن برهان با این طریق فرق میکند.
غُررٌ فی أحکامِ مُشترکةِ بَینَ العِللِ الأربع.
بَسیطةً ـ مَفعولٌ مُقدَّمٌ لِقولِنا دَرَوا و مَا بَعدَه مَعطوفاتٌ عَلیه ـ أو مَا لَه التَّرکیبُ ـ و تَذکیرُ الضَّمیرِ هُنا و فیما بَعدَه مُراعاتٌ لِلَفظِ ما ـ فَالفاعِلُ البَسیطِ کَالمَبدإِ الأوّلِ و المرکبُ کَعِدَّةِ رجالٍ یُحَرِّکونَ شَیئاً و المادةُ البَسیطةُ کَالهیولیٰ و المُرکبةُ کَالعقاقِیرِ لِلتَریاقِ و الصُّورةُ البَسیطةُ کَصورةِ الماءِ و المُرکبةُ کَصورةِ البُستانِ و الغَایةُ البَسیطةُ کَالشَّبعِ لِلأکلِ و المُرکبةُ کَالتَّجَملِ و قَتلِ القُمَّلِ لِلُبْسِ الحَریرِ أو مَا هو البَعیدُ و القَریبُ و الأمثلةُ واضحةٌ عمة أو خصة.1
«”بسیطةً“ را مفعول مقدّم کنیم برای ”دَرَوا“ .. و كلمات بعد نيز تمام به آن معطوف هستند». چه علت بسیط باشد یا مرکب باشد جزئی باشد یا کلی باشد عام باشد یا خاص باشد بعید باشد یا قریب باشد بالعرض باشد یا بالفعل باشد دَرَوا برای علت مطلقا؛ آقایان برای همۀ علل این احکام مشترکه را قائل شدهاند علت بسیط «یااینکه علت مرکبه باشد، تذکیر ضمیر در اینجا که ”مَا لَه“ باشد ـ چون علت مؤنث است ـ مراعات برای لفظ ”ما“ است؛ بهخاطر ”ما“ برایش ”ه“ آورده است». «علت فاعلی بسیط مثل مبدأ اوّل میماند و ترکیب ندارد. فاعل مرکب مثل چندتا مرد که مثلاً سنگی را حرکت میدهند، مادۀ بسیطه مثل هیولا است و مرکبه مانند دواهایی که از تریاک و امثالذلک درست میکنند»؛ دواها را باهم ترکیب میکنند تااینکه فایده بدهند و بهاصطلاح درمان کنند. «صورت بسیطه مانند صورت آب میماند صورت مرکبه مثل صورت بستان میماند» یعنی مجموعۀ گل و درخت و انهار یک صورت مرکبه است. «غایت بسیطه مانند سیری برای أکل است و غایت مرکبه مثل تجمل و زیبایی و یا قتل قمل2 است برای پوشیدن حریر»،3 زیبایی یک امر مرکبی است که از ترکیب آنها این تجمل پیدا میشود. «یااینکه یک علت بعید داریم یک علت قریب داریم که مثالهایش هم روشن است» فرض کنید که علت قریب همان قوۀ در عضلانی است علت بعید هم که گفتیم: شوق و فلان و اینها «یا علت عام است یا خاص است».
فَالفاعلُ العام مَا یَنفَعِلُ عَنه کَثیرٌ کَالنَّارِ المُحرِقة لِأشیاءِ و الخاصُ مَا یَنفَعِلُ عَنه واحد و قِسْ عَلیه المادةَ. و الصُّورةُ العَامةُ کَصورةِ الکُرسِی مُطلقاً و الخاصةُ کَصورةِ هَذا الکرسی.1
حالا سراغ فاعل میآییم؛ فاعل عام به آن فاعلی میگویند که خیلی چیزها از آن منفعل میشود و تراوش میکند مثل نار بهنحو عموم؛ ناری که اشیاء متفاوتی را آتش میزند. خاص مثل آن آتشی که فقط این آتش خاص مثلاً یک شیء از آن روشن میشود. آن بهنحو عام است و این بهنحو خاص است.
«مادۀ عام مانند جسم برای همۀ اشیاء یا آهن برای مصنوعاتِ آهنی، چوب برای مصنوعاتی که با چوب میسازند اینها مادۀ عام هستند. مادۀ خاص هم مثل همین چوبی که الآن با آن تخته میسازند؛ مادهاش مادۀ خاص است. «صورت عامه مانند صورت کرسی برای کرسی نه یک کرسی خاص صورت. خاص هم مثل این کرسی».
و الغایةُ العَامةُ کَإسهالِ الصَّفراءِ لِشُربِ السِّکنجبین و لِشُربِ البَنَفسجِ و الخاصةُ کَلقاءِ زَیدٍ صَدیقَه الخاصَ أو کُلیةٌ أو مَا هو الجزئی فَالفاعلُ الکلیُّ ما یَکون غیرَ مُوازٍ لِما بِإزائِه مِن المعلولِ بَل أعَمٌّ کَالطَّبیبِ لِهذَا العلاجِ و الجزئیُ کَهذَا الطبیبِ لِهذَا العلاجِ أو کَالطبیبِ لِلعلاجِ و قِسْ علیه البواقی.2
«غایت عامه مثل ازبین بردن صفرا است بهواسطۀ شرب سکنجبین و بنفشه و صورت خاص مثل لقاء زید با دوست خاصّش، یااینکه عام کلی است یا جزئی است؛ فاعل کلی به آن چیزی گویند که با مابإزایش که همان معلول است3 برابر نیست ندارد بلکه خود فاعل أعم از معلول است مثل طبیب بهطور عموم برای این علاج بهخصوص» بلکه در اینجا معلولش خاص است اما خودش عام است؛ این عنوان و ماهیت طبیب درنظر است. «فاعل جزئی مانند این طبیب بهخصوص برای علاج بهخصوص یا مانند طبیب برای علاج نه برای این علاج این میشود بهاصطلاح جزئی که در اینجا موازی دارد طبیب درمقابل علاج و شما صور ماده و اینها را هم میتوانید قیاس کنید».
أو ذاتیةٌ أو عرضیةٌ فَالفاعل بِالذَّاتِ هو الذی لِذاتِه یَکون مَبدأً لِلفعلِ و الفاعلُ بِالعرضِ مثل السُقمُونِیا لَلتَّبرید مَعَ کونِه حاراً بِالطبعِ فإنَّ فِعلَه بِالذَّاتِ إزالةُ الصَّفراءِ و إذا زالَتْ الصَّفراءُ حَصلَت البرودةُ فَتضافُ إلیه.1
علت یا علت ذاتی است یا بالعرض است فاعل بالذات ذاتاً مبدأ برای فعل است و فاعل بالعرض مانند سُقمونیا2 که باعث تبرید بشود. در اینجا فرض این است والاّ طبع سقمونیا گرم است. خود سقمونیا میآید صفرا را ازبین میبرد و وقتی که برودت در مزاج پیدا میشود پس این در اینجا فاعل بالعرض است پس برودت اضافه به سقمونیا میشود و میگویند: سقمونیا باعث تبرید شد ولی تبرید برای ازالۀ صفرا است نه برای سقمونیا.
این کاشانیها مثل اینکه یک رسمی دارند که قبل از ظهر یک سفره میاندازند هندوانه و این چیزها میخورند و میگویند: «تبرید». ما خیلی کوچک بودیم، قمصر که رفتیم تقریباً نزدیک ظهر بود؛ ساعت یازده بود ده و نیم آمدند سفره انداختند، گفتیم که میخواهید ناهار بیاورید؟! گفتند: نه حاجآقا این سفرۀ تبرید است! گفتیم که تبرید چیست؟! گفتند: شما عربی خواندید نمیدانید تبرید چیست؟! بعد گفتند که رسم ما است که قبل از ظهر تبرید [میخوریم] یعنی خودمان را خنک میکنیم؛ حالا خیار، ماست، هندوانه و امثالذلک میآوردند. اسمش تبرید بود. شما نشنیدهاید؟!
تلمیذ: ما میدانستیم که همین سفرهای پهن میکنند اما تبرید را نمیدانستیم ...
و ذَکَروا لِلفاعلِ بِالعَرَضِ أقساماً و إنْ شِئتَ فَارْجِع إلی کُتُبِهِم. و المادةُ بِالذاتِ مَا یَقبَلُ شَیئاً بِذاتِهِ و بِالعَرَضِ مِثل أنْ یُؤخَذَ القابلُ مَعَ ضدِّ المَقبولِ فَیُجعل مَادةٌ له مِثلُ الماءِ لِلهواءِ و النُّطفة لِلإنسانِ فإنَّ الصُورةَ المائیةَ أو النطفیةَ ضدٌ لِلمقبولِ و لا بُدَّ أن یَبطل عَن المادةِ.3
«برای فاعل بالعرض اقسامی را ذکر میکنند که اگر خواستی به کتب آنها مراجعه کن. مادۀ بالذات آن چیزی است که قبول شیء میکند بذاته و بالعرض مثل اینکه برای قابل أخذ میشود با ضد مقبول یعنی قابل با ضد مقبول أخذ میشود. پس مادۀ بالذات آن است که شیئی ذاتاً قبول میکند مثل چوب برای سریر و بالعرض مثل آب برای هوا»؛ آب بالذات مادۀ برای هوا نیست بلکه ممکن است بالعرض مادۀ برای هوا باشد یعنی باید با آتش و امثالذلک در شرایطی قرار بگیرد تا تبدیل به هوا شود یااینکه فرض کنید بخاری از آن بلند شود و در یک شرایطی در هوا قرار بگیرد تا مثلاً اکسیژن شود اما بالذات نیست. «نطفه برای انسان» بالعرض است ذاتاً نیست چون نطفه مادۀ برای علقه است و جنین برای انسان بالذات است نه خود نطفه و «صورت مائیه یا صورت نطفه ضد مقبوله است» نهاینکه مجانس با ماده است «باید این از ماده باطل بشود».
و الصورةُ بِالذَّات کَشِکلِ الکُرسی و بِالعَرَضِ کَالسَّوادِ و البَیاضِ له و الغَایةُ بِالذَّاتِ کَالصِّحةِ لِلدَّواءِ و مَا بِالعَرَضِ أصنافُهُ کَثیرةٌ مَذکورةٌ فی کُتُبِهِم کما بِالفِعلِ أو بِالقُوَّةِ و الأمثلةُ واضحةٌ العلةُ مطلقاً أیة مِنَ الأربعِ کَانت دَرَوا.1
«صورت بالذات مثل شکل کرسی و صورت بالعرض مثل سواد و بیاض میماند برای این شکل کرسی که بالعرض عارض میشود. و غایت بالذات مثل صحت برای دوا که انسان دوا میخورد برای اینکه صحیح و سالم شود. و غایت بالعرض اصنافش زیاد است که ما بخواهیم بگوییم» میگویند که انسان برای خوردن، دوا درست میکند درحالیکه غایت دوا درست کردن خوردن نیست بلکه غایتش خوب شدن است، غایتِ خوردن صحت است. «همانطوری که علت بالفعل داریم علت بالقوه هم داریم» علت بالفعل همان عین شیئی است که الآن دارد چیزی را بهوجود میآورد، علت بالقوه قبل از اینکه به مرحلۀ فعلیت برسد مثل قوایی که در عضلات انسان هست ولی هنوز از آن کاری ساخته نیست، «آقایان تمام اینها را برای مطلق علت قائل هستند». این مسئله تمام شد.
اشکال به مرحوم حاجی نسب به وجود علت مرکب
البته در اینجا نکتهای هست و آن این است که در قضیۀ ترکیب و بساطت ایشان فرمودند: علت یا علت مرکب است یا علت بسیط است درحالیکه اصلاً علت مرکب نداریم بلکه علت بسیط است. این بحث قبلاً هم بود البته شبیه این را در همان مطوّل هم ایشان بحث کردهاند؛ در بحث بیان هست که آیا وجه شبه مرکب داریم اصلاً یا نداریم؟!2 ایشان در آنجا یک بحثی داشتند که اصلاً بعضیها گفتهاند که ما وجه شبه مرکب نداریم بلکه این سلسله اموری که باهم ترکیب میشوند و یک شیء را بهوجود میآورند ما نگاه به ترکیب نمیکنیم بلکه نگاه به یک مجموعه میکنیم و آن یک مجموعه بسیط است، همانطور که شما وقتی به یک پرتقال نگاه میکنید یک واحد در نظرتان میآید گرچه آن پرتقال دارای تکهتکههایی باشد یا وقتی به سیب نگاه میکنید یک واحد در نظرتان میآید گرچه آن سیب را بتوانید به قطعاتی تقسیم کنید یا وقتی به یک کتاب نگاه میکنید یک واحد درنظر میآورید گرچه این کتاب از صفحات متعددی تشکیل شده باشد. پس صرف تشکیل از چند چیز موجب ترکیب نخواهد شد بلکه در اینجا علت بسیط است و اصلاً نمیتواند مرکب شود. این بحث را بعداً میگوییم که چطور ما اصلاً علت مرکبه نداریم بلکه علت در مرحلۀ تأثیر حتماً باید بسیط باشد و نمیشود مرکب باشد، اصلاً خلف لازم میآید. این بحث بعداً میآید فقط خواستم بالإجمال اینجا یک اشارهای بکنم. البته از باب تسامح و اینها عیب ندارد که بگوییم: وقتی که چند علل باهم جمع میشوند و یک شیئی را بهوجود میآورند به اینها علل مرکبه میگوییم.
بعضی از احکام علت جسمانی
غررٌ فی بعضِ أحکامِ العِلةِ الجِسمانیةِ.
قَد انتَهیٰ تَأثیرُ ذاتِ مُدَّةٍ أیْ عِلَّة صاحبة مَادة فی مدةٍ أیْ زمانِ التَّأثیرِ و عِدَّةٍ أیْ عددِ التَّأثیر و شِدةٍ أی شِدةِ التَّأثیرِ.1
تأثیر علت مادی که علت جسمانی است متناهی است و نامتناهی و بیحد نیست؛ از نظر مدت، زمان تأثیرش مشخص است و از نظر تعداد هم دارای انتها است و حدّی دارد و از نظر شدت تأثیر هم حدّی دارد.
خلاصه اینها نامتناهی نیستند. مثلاً وقتی آتش شیئی را میسوزاند إلی الأبد نمیسوزاند بلکه در هر ثانیهای در یک برههای یک تأثیر میگذارد و بعداً تمام میشود. بنزین وقتی ماشین را به حرکت میاندازد تا کوه قاف نمیبرد بلکه بهاندازهای که بنزین هست زمان حرکت هم همان اندازه است؛ اگر زیاد باشد زیاد است کم باشد کم است. هر کسی بنزینش به هر مقداری که باشد حرکتش هم به همان مقدار است، اگر بخواهد حرکتش بیشتر شود [باید بیشتر بنزین بزند]
تلمیذ: شما باید به ما بنزین بزنید! ما اینجا میآییم که بنزین بزنیم!
و لیست أیضاً أیْ کَما أنَّ العِلةَ الجسمانیةَ و القُویَ الجِسمانیةَ مُتناهیةُ التَّأثیرِ کَذلک لَیست أثَّرتْ إلاّ بِأنْ مُنفعل أیْ منفعلها مِنها بِوضعٍ خاصٍ اقتَرَن. فَالقوةُ النَّاریةُ لا تُؤثِّر فی ماءِ القِدْر أینَما وَقَعَتْ بَل إذا حَصَلَ بَینَهما وضعُ خَاص و مُحاذاةٌ خاصة. و الشَّمسُ لا تُضِیء الأرض کَیفما تَحَقَّقت بَل بِمقابلةٍ خاصةٍ أو مَا فی حُکمِها.2
«همانطوری که علت جسمانی و قوای جسمانی متناهیةُ التأثیر هستند «همچنين اثر نمىگذارند» مگر به اینکه منفعل از این علل مقترن به وضع خاص باشد نهاینکه همینطوری باشد»؛ مثلاً آتش در اینجا است و چوب یک متر آنطرفتر است، نمیسوزاند، باید نزدیک باشد؛ باید وضع خاص و محاذات بهخصوص داشته باشد تااینکه بتواند تأثیر کند. «این آتش در آب قِدر اثر نمیکند ولو قوۀ ناریه هرطور باشد بلکه باید بین این دوتا وضع خاص و محاذات خاص باشد «و خورشید زمین را روشن نمیکند مگر» به یک مقابلۀ خاص یا در حکم مقابلۀ خاص که مقارنهای باشد، موازاتی باشد، مستقیماً باشد یا به یک چیزی بخورد و آن بتابد»، خلاصه وضع خاصی را میخواهد.
و لَم نُشِر إلی دلیلِ المَسألتین مَعَ طولِ ذیلِه فی الأولیٰ إذ بِمقتضی ثُبوتُ الحَرکةِ الجوهریةِ فی القُویٰ و الطَّبائعِ کُلُ قوةٍ تَنحَلُّ إلی قویٰ کُلُ واحدةٍ مِنها مَحفوفةٌ بِالعَدمینِ مَحدودةٌ ذاتاً و أثراً.1
«ما اشاره به دلیل دو مسئله نکردیم بااینکه این در مسئلۀ اوّلی خیلی طویلُ الذیل است و خیلی جای بحث دارد. بهخاطر این اشاره نکردیم چون این قضیه، هر دو را میگیرد؛ به مقتضی ثبوت حرکت جوهری در قوا و طبایع چون قوا در ماده هستند و ماده هم دارای حرکت جوهری پس هر قوهای منحل به قوایی میشود.» مثلاً الآن اینقدرتی که در دست من هست قائم به دست من است و دست من هم به مقتضای حرکت جوهری دائماً در حال تغییر و تبدل است؛ دستی که در کودکی بوده است با این دست ـ الآن ـ فرق میکند و همینطور این دست در بعدها اگر زنده بودیم تفاوت پیدا میکند والاّ که هیچ. پس دائماً این دست در حال حرکت جوهری بوده است و در هر آنی یک قوۀ در همان آن را داشته است پس همانطوری که خود ماده در حال تغییر و محکوم به عدمین است قوایی که در این ماده هستند هم محکوم به عدمین هستند پس هر قوهای همان تأثیر آنی خودش را دارد نه تأثیر قبلی و نه تأثیر بعدی. «هر قوهای منحل میشود به قوایی که هرکدام از این قوا محکوم به دو عدم هستند؛ عدم سابق و عدم لاحق. این قوا ذاتاً و اثراً هم محدود هستند». این مربوط به مسئلۀ اوّل بود حالا راجع به مسئلۀ دوم چه میگویید که باید این علت از نظر وضع با معلول، در یک وضع خاص باشد؟!
و اشتراطُ الوَضعِ أیضاً سَهلُ النیلِ بَعدَ تصورِ أنَّ احتیاجَ القُوةِ إلی المَادةِ فی الوُجودِ یَستَلزِمُ احتیاجَهَا إلیها فی الإیجادِ و لِتَفَرُّعِ الإیجادِ عَلی الوجودِ و الاحتیاجِ إلی المادةِ فی الإیجادِ لِیَحصُلَ بِها لِلقوَّةِ وَضعٌ مَعَ مُنفَعِلِها و إلاّ لَم تَکن مُحتاجةً إلی المادةِ فی الإیجادِ فَلَم تَکُن مُحتاجةً إلیها فی الوجودِ لأنَّ الغَنیَّ فی الفعلِ غَنِیٌ فی الذَّاتِ فَلَزِمَ کونُها مُفارقةً. و قَد فَرضناها ذات المادةِ هذا خُلفٌ. فَنَفسُ تَصوُّرِ أنَّ القوةَ جسمانیةٌ و ذاتُ مادةٍ أدَّتنا إلی المطلوبِ.2
«اشتراط وضع هم سهل النیل است و خیلی کاری ندارد بعد از اینکه تصور کردیم احتیاج قوه به ماده در وجود، احتیاج قوه را به ماده در ایجاد لازم میگیرد چون ایجاد فعل است و فعل متفرّع بر وجود است تا وجود نباشد ایجاد نیست احتیاج به ماده در ایجاد است تااینکه بهواسطۀ این ماده برای قوه یک وضعی با منفعلش پیدا شود والاّ اصلاً این قوه در وجود نیازی به ماده نداشت وقتی که در ایجاد که فعل است نیاز به ماده نداشت پس در وجود هم محتاج ماده نیست» چون وقتی که شما فرع را میاندازید اصل هم ازبین میرود؛ دیگر نمیشود فرع باشد و اصل نباشد پس اگر در فعل نیاز به ماده ندارید پس در اصل وجود هم به این ماده نیاز ندارید درحالیکه ما گفتیم: قوه در وجود به ماده محتاج است «چون کسی که در فعل بینیاز است معلوم میشود که در ذات هم بینیاز است» و فقط خدای متعال است که در فعل بینیاز است و در ذات هم بینیاز است و ما هم در ذات محتاج هستیم و هم در فعل محتاج هستیم «پس لازم است که این قوه از مفارقات باشد» درحالیکه ما فرض کردیم این علل، علل جسمانی هستند. «این خلاف است». «نفسِ تصور اینکه این قوه جسمانی است و قوۀ مادی و دارای ماده است میرساند که باید شرایطی باشد تا این بتواند تأثیر کند» چون فعل نمیتواند جدای از ماده باشد پس در هرجایی که ماده هست فعل میتواند تأثیر کند و چون ماده شرایط برای تأثیر را نیاز دارد پس فعلی هم که میخواهد از این ماده سر بزند نیاز دارد به اینکه شرایط، محاذات، وضع و امثالذلک برایش آماده باشد والاّ ماده نمیتواند به شیء دیگر تسرّی کند و خودش را بهجای دیگر برساند.
این بحث هم تمام شد و بحث بعدی دربارۀ احکام مشترکه بین علل است که این بحث را هم میخوانیم البته این از بحثهای قبلی مهمتر است. آنوقت بهطورکلی راجع به خود مسئلۀ علیت صحبتی داریم که إنشاءالله بعد از تمام شدن [مطرح خواهیم کرد]. خیال میکنم تا الهیات بالمعنی الأخص میرسیم و از آن به بعد مثل اینکه میماند.
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد