/8
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۳۹

1
  • الثالثة و الخمسون: غررٌ فی أحکامٍ مُشترکةٍ بینَ العلةِ و المعلول

  • درس یکصد و سی و نهم تا درس یکصد و چهل و چهارم

  • درس یکصد و سی و نهم:

  • عدم انفکاک بین علت و معلول (1)

جلسه ۱۳۹

2
  •  

  • أعوذُ بِالله مِن الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

  •  

  • غررٌ فی أحکامِ مشترکةِ بینَ العلةِ و المعلولِ:

  • شرائطَ التأثیرِ ما یَجمَعُ یَجِب***معلولُه دونَ المُعِدّ اعرِفْ تُصِب
  • مصدرُ ذاکَ لَیسَ مصدراً لِذا***معنیً فَکُلٌّ اقتَضـیٰ ما بِحِذا
  • فَاتَّحدَ المعلول حیثُ اتَّحَدَت***کذاکَ فی وَحدتِهِ قَد تَبِعَت1
  • مرحوم حاجی در این مبحث چند مطلب را که بین علت و معلول مشترک است بیان می‌کنند.

  • برابر بودن وجوب با وجود

  • یکی این است که درصورتی‌که شرایط و اسباب تأثیر در علت تمام شود حتماً معلول باید وجود پیدا کند. ما از این نکته به این مسئله می‌رسیم که وجوب با وجود برابر است یعنی هر معلولی برای وجود خودش نیاز دارد به اینکه علت، جمیع انحاء عدمِ معلول را سد کند و آن طرق را ببندد و فقط یک راه باز باشد که همان راه منحصر به انتخاب معلول و به ایجاد معلول باشد.

  • مطلب بدیهی است به اینکه اگر شیئی بخواهد وجود پیدا کند یا حادثه‌‌ای بخواهد وجود پیدا کند، نمی‌شود که این حادثه خودش را از سایر حوادث این عالم جدا و منفک به‌حساب بیاورد و برای خودش پروندۀ جدایی غیر از آن پرونده‌هایی که برای حوادث دیگر درست شده‌اند باز کند؛ اگر این لیوان بخواهد از اینجا برداشته شود و در آنجا گذاشته شود محرکی را لازم دارد پس محرکی باید در این اتاق بیاید، آن محرک حتماً باید بیاید و اگر نیاید این لیوان هم از جای خودش تکان نمی‌خورد، لیوان روی هوا بلند نمی‌شود. خود آن محرک برای آمدن به یک سلسله اموری احتیاج دارد که قبلاً بوده است که قطعاً آن امور در وجود این محرک دخالت داشته‌اند. اگر قرار بر این باشد که من این لیوان آب را بردارم پس باید وجود داشته باشم، من باید در این اتاق حضور داشته باشم، وجود من در این اتاق و حضورم لازم می‌گیرد که آمده باشم، عللی باید دست‌‌به‌‌دست هم بدهند تا مرا به اینجا بیاورند و اصلاً به‌‌طورکلی اصل وجود من باید محرز شده باشد و سلسله عللی باید قبلاً من را موجود کرده باشند و هَلُمَّ جَرَّا تا این لیوان از جای خودش حرکت کند.

    1. منظومه، ج 2، ص 445.

جلسه ۱۳۹

3
  • بنابراین تا شرایط برای وجود یک شیء از ناحیۀ علت تمام نباشد آن معلول وجود پیدا نخواهد کرد و وقتی‌ که شرایط تمام شد آن معلول وجود پیدا می‌کند پس در هر وجودی، وجوبی خوابیده است که باید این معلول باشد و نمی‌شود که نباشد.

  • پیدایش و عدم پیدایش معلول محکوم به امکان

  • چون پیدایش و عدم پیدایش معلول محکوم به امکان است اگر این ماهیت بخواهد از مرحلۀ امکان خارج شود باید علتی او را ایجاب کرده باشد، اگر علت ایجاب نکند [لازم می‌آید که] این امکان به صدفه و اتفاق و بدون علت به‌طرف وجوب چرخیده باشد و این محال است و علت وقتی‌ که می‌خواهد این ممکن را واجب کند و بعد به او وجود بدهد باید هرچه که مانع از چرخش امکان به‌سمت وجوب است را برطرف کند و فقط تنها راهی که در اینجا وجود دارد همان راه ایجاب معلول است که به‌واسطۀ او وجوب پیدا می‌شود و به‌واسطۀ او وجود پیدا می‌شود.

  • از این نکته به این مسئله پی می‌بریم که هرچه در عالم اتفاق می‌افتد یک بایدی را هم به‌ همراه دارد، نمی‌توانیم بگویم: آنچه که در این عالم اتفاق افتاده است می‌شد که نباشد. این «می‌شد که نباشد» امکان است درحالی‌که می‌بینیم در عالم وجود دارد مثلاً این پرنده الآن دارد در عالم پرواز می‌کند این آسمان الآن در جلوی چشم ما هست این وقایع و حوادث الآن در جلوی چشم ما هستند پس «می‌شد که نباشد» نداریم. می‌شد که نباشدِ ذاتی داریم که ذاتاً «می‌شد که نباشد» ولی می‌شد که نباشدِ وقوعی نداریم این حتماً باید باشد چرا؟! چون علتش حتماً هست؛ وقتی‌ که علت برای این حوادث هست دیگر نمی‌توانیم بگوییم که می‌شود باشند و می‌شود نباشند، این دیگر معنی ندارد. وقتی دست من به‌طرف این لیوان می‌رود و این لیوان را برمی‌دارد نمی‌توانیم بگوییم که می‌شود لیوان برداشته شود، می‌شود لیوان برداشته نشود، الآن این علت هست دیگر، یعنی شما با وجود علت، فرض عدم معلول را دراین‌صورت می‌کنید که محال است. پس هر هستی، بایدی هم به‌دنبال دارد و تا آن باید نبوده باشد آن «هست» هم هست نخواهد بود آن «باید» می‌آید و «هست» را هست می‌کند. درست شد؟! «باید» یعنی چه؟! یعنی سد ثغور جمیع انحاء عدم، این معنای «باید» می‌شود.

جلسه ۱۳۹

4
  • محال عقلی بودن انفکاک علت از معلول

  • پس وقتی‌ که علت هست انفکاکش از معلول عقلاً محال است. آن‌وقت نقل کلام در علت می‌کنیم چرا علت هست؟! چون آن‌هم معلولِ علت است، نقل کلام در آن می‌کنیم تا برگردد به اراده و مشیت خدا که دیگر در آنجا بحثی نیست؛ مشیت و ارادۀ خدا بر همین تعلّق گرفته است.

  • اصلح بودن نفس ارادۀ خدا

  • آیا در آنجا می‌شد که خدا طور دیگری انجام بدهد و انجام نداد و این قسم را اختیار کرد؟! دیگر در آنجا خیلی بحث چرت‌وپرت می‌شود چون در آنجا انتخاب اصلح دیگر معنا ندارد، نفس ارادۀ خدا اصلح است.

  • عدم وجود اصلحیت در اراده و مشیت پروردگار

  • این انتخاب اصلح بنا بر فکر ما است که در مقایسه با قضایای خارجی، جهتِ رجحان یکی بر دیگری باعث می‌شود که ما آن طریق را انتخاب کنیم ولی در اراده و مشیت پروردگار دیگر اصلحی وجود ندارد؛ یک ارادۀ صالح هست؛ نفس اراده و وجود پروردگار خیر محض علی‌الإطلاق است و هیچ ‌چیز دیگر نمی‌تواند با او مقابله کند.

  • بنابراین از هر هستی «باید» انتزاع می‌شود و از هر بایدی «هست» به‌وجود می‌آید و فرق و انفکاکِ بین باید و هست عقلاً محال است. این یکی از مسائل مشترک بین علت و معلول است. البته عرض کردم فعلاً بحث علّیت را مطرح می‌کنیم آن‌وقت که بحثش تمام شد در همان اصل علّیت و افتراقش با علت تامه، علت جزئیه، با معدّات و امثال‌ذلک [بحث می‌کنیم].

  • یکی از آن مسائلی که ایشان مطرح می‌کنند و خیلی هم مورد مناقشه و دادوبیداد و از مسائل پر جنب‌ و جوش فلسفه و عرفان است همین قاعدۀ معروف صدور واحد از واحد است؛ «الواحدُ لا یَصدر مِنه إلاّ الواحد»1 در جهت علّیت یا «الواحدُ لا یَصدر إلاّ عَن الواحد»2 در جهت معلولیت؛ واحد غیر از یک معلول از او سر نمی‌زند و به‌وجود نمی‌آید و معلول هم از غیر از یک واحد از او سر نمی‌زند و به‌وجود نمی‌آید.

    1. حکمت متعالیه، ج 2، ص 204.
    2. حکمت متعالیه، ج 2، ص 209.

جلسه ۱۳۹

5
  • حالا مطلب در ناحیۀ معلول تا حدودی روشن‌تر است به‌جهت ‌اینکه معنا ندارد بگوییم که معلول از دوتا علت به‌وجود می‌آید یعنی دوتا علت دست‌‌به‌‌دست هم می‌دهند و یک معلول را به‌وجود می‌آورند این عقلاً محال است به‌‌جهت اینکه گفتیم: معلول عبارت از تمامیت شرایط وجود است، وقتی‌ که شرایط وجود تمام شد دیگر معلول هم خواهی‌‌نخواهی هست پس یک شرایط وجود دیگری باید برای معلول دیگری وجود پیدا کند؛ اگر این وجود دارد پس آن این وسط دارد چه‌کار می‌کند؟! آن‌وقت در اینجا مناقشاتی کرده‌اند؛ فرض کنید اگر دوتا ضربه یا دوتا تیر به شخصی بخورد و هرکدام از اینها کاری باشد دیگر در این‌‌صورت می‌بینیم که با دوتا علت یک موت انجام می‌گیرد پس در اینجا معلول از دوتا علت به‌‌وجود آمده است. درحالی‌که این‌طور نیست بلکه موت امر واحد است ولی ازبین رفتن و ازبین بردن عضو در اینجا واسطه است وقتی دوتا تیر وارد قلب یک نفر می‌شوند هردو این قلب را ازبین می‌برند؛ این یک تأثیر ایجاد می‌کند و آن تأثیر دیگر، تأثیر این با تأثیر آن، دوتا است. می‌دانیم این، این‌طرف قلب را ازبین برده است و آن، آن‌طرف قلب را ا بین برده است ولی هردو دوتا موت به‌وجود نمی‌آورند. هردو یک قلب را ازبین می‌برند بعد یک معلول بر این مترتّب می‌شود که آن معلول موت است یعنی تخریب و اضمحلال قلب مستند به دو تیر است، این را قبول داریم. یکی آمده این را تخریب کرده است و آن‌هم آمده این را تخریب کرده است این دوتا تیر وقتی‌ که می‌آیند به یک عضله می‌خورند نتیجه‌شان تخریب است منتها این در حد خودش، آن‌هم در حد خودش، گرچه اگر یکی از اینها نبود، دیگری برای از کار افتادن کافی بود ولی آن از کار افتادن، معلول واحد است نه‌اینکه تخریب، معلول واحد باشد.

  • شما ممکن است به یک عضله پنج‌تا تیر را هم وارد کنید ولی هرکدام از این پنج‌تا یک کار را انجام می‌دهند. این تیری که الآن به اینجا خورده است با آن تیری که به آنجا خورده است دوتا است و این با آن که به جای دیگر خورده است دوتا است هرکدام از اینها می‌آیند و اثر خودشان را می‌گذارند وقتی اثر خودشان را گذاشتند آنچه که مترتّب می‌شود این است که معلول واحد به‌وجود می‌آید بنابراین ما در اینجا دوتا معلول نداریم. شکافی که در این عضله وارد شده است معلول برای این تیر است؛ این شکاف چندتا است، این ضربه و جُور چندتا است، چه کسی گفته است که یکی است؟! نه، سه‌‌تا است چهارتا است مثل شخصی که یک چاقو هم به قلب بزند هم به ریه بزند هم به کبد بزند و هم به روده بزند و هم در سر بزند بعد بگوییم که هرکدام از این ضربه‌ها باعث می‌شوند که یک مرگ به‌وجود بیاید پس پنج‌تا علت باعث یک معلول شده‌اند. نه، پنج‌تا علت تأثیر خودشان را در همان موضع گذاشته‌اند و کار اینها تخریب است و وقتی‌ که تخریب انجام شد درنتیجه مرگ که یک معلول واحد است خواهی‌نخواهی انجام خواهد شد، نه‌اینکه الآن چاقو باعث مرگ شده است، این‌طور نیست بلکه کاری که این چاقو کرده است این است که وارد عضله شده است. این علت است و آن ‌هم معلولش که معلول واحد است. کاری که الآن این تیر کرده‌ است این است که وارد مغز شده است؛ این علت است و معلولش هم معلول واحد است که همان فرورفتن در مغز است و آن فرورفتن در کبد یا در روده یا در جای دیگر است.

جلسه ۱۳۹

6
  • خلاصه هرکدام از اینها اثر خاصی را برای خودشان از ناحیۀ علّیت دارند. ما اسم این را علت می‌گذاریم و اسم آن را هم معلول می‌گذاریم. بعد وقتی‌ که خود این عضله از کار می‌افتد خواهی‌نخواهی از کار افتادنش معلول دیگری را می‌طلبد که دیگر ربطی به این علت خارجی که الآن انجام گرفته است، ندارد.

  • این مسئله تا حدودی روشن است اما صحبت در این است که چرا علت نمی‌تواند از این ناحیه دو معلول ایجاد کند؟! معلول از ناحیۀ دو علت ایجاد نمی‌شود، این مسئله درست است اما اینکه یک علت دو معلول ایجاد کند مثلاً دست من دو بار این لیوان را بردارد یا سه ‌بار بردارد یا اینکه یک آتش دو بار یا سه بار یک جایی را آتش بزند یا فرض کنید که یک علت چند مرتبه این معلول را تکرار کند، چرا نمی‌شود؟!

  • آنچه که فعلاً و به‌طور مجمل می‌توانیم در اینجا بگوییم این است که ـ در ناحیۀ علت ـ وقتی‌ یک علت به‌سمت معلول حرکت می‌کند به‌ معنای این است که شرایط برای تحقق معلول ـ حالا ما فعلاً مادیات را درنظر می‌گیریم، مجردات بماند ـ باید تمام باشد، وقتی‌ که این شرایط تمام شد این معلول هم در خارج انجام می‌گیرد.

  • یکی از آن شرایط، خودِ آلتی است که می‌خواهد این علت را انجام دهد. ما می‌بینیم آن قوه‌ای که در این است یک قوۀ مستمر نیست بلکه آناً فآناً است؛ دلیلش این است که آن قوه‌ای که هست تمام می‌شود. شما فرض کنید که دو فرسخ راه بروید این حرکت پاهای شما برای طی مسافت قوه‌ای است که در پای شما است، قوه‌ای است که منبسط در عضلات است، آن قوۀ‌ منبسطه در عضلات تمامی دارد والاّ شما تا کوه قاف هم می‌رفتید، اینکه تا دو فرسخ می‌روید و می‌گویید: خسته شدم و حوصله ندارم به‌خاطر این‌ است که قوایتان تمام شده است. پس معلوم می‌شود اینها قوایی است که تدریجاً و کم‌کم پیدا می‌شوند. خب این یک مسئلۀ مهم بود که در هر قدمی که شما بر می‌دارید یک قوه‌ای هست که برای قدم دوم آن قوه نیست بلکه آن قوۀ انرژی تمام شد و پی‌کارش رفت. مثلاً دوباره باید یک سیب بخورید تا بتوانید یکصد متر دیگر راه بروید، آن سیب اوّل کارتان را می‌سازد و شما را یکصد متر جلوتر می‌برد به صدمتر دوم می‌رسید می‌گویید که قدرتم تمام شد. خب حالا چه چیزی باید به شما بدهیم؟! فرض کنید یک مشت پسته هم بخورید و بتوانید پانصد متر دیگر هم راه بروید، پانصد متر دیگر می‌روید می‌گویید که دیگر قدرتم تمام شد، این مشت بادام را هم بخورید و ... . این بخوربخورها به‌خاطر این است که این انرژی که تولید می‌شود در حال ازبین رفتن است؛ این انرژی باعث یک معلول می‌شود و ازبین می‌رود، انرژی بعد می‌آید جایگزینش می‌شود و بعد یک معلول در خارج ایجاد می‌شود تااینکه فرض کنید به یک جایی می‌رسید که می‌گویید دیگر نمی‌توانم، اصلاً من را ببرید. این علّیت می‌شود. این یکی از آن شرایطش است که باید انجام شود. ما می‌بینیم که این قوۀ عامله قابل تکرّر نیست بلکه هر قوۀ عامله‌ای در یک خصوصیت اختصاصی می‌تواند مؤثر واقع شود.

جلسه ۱۳۹

7
  • از آن‌طرف؛ مگر ما برای ایجاد معلول نیاز به زمان و مکان نداریم؟! مگر این زمان در حال تدریج و زوال نیست؟! وقتی‌ که من الآن این لیوان را برمی‌دارم برای برداشتن دوم زمان دیگری را لازم دارم آن برداشت علت در وقت دوم با برداشت علت در وقت اوّل، دوتا می‌شود. آیا ممکن است در یک زمان دو معلول از یک علت سر بزند؟! نمی‌شود. این را من الآن برمی‌دارم و دوباره می‌آیم آن را برمی‌دارم پس دو امر انجام‌ شده است اما چون می‌بینیم که این دو امر شبیه هم هستند مثل کارخانه‌ای که یک ردیف جنس را بیرون می‌زند که مثل هم هستند می‌گوییم که پس این مثل آن است درحالی‌که این ماده‌اش با آن فرق می‌کند. مثلاً برقی که برای این مصرف‌ شده است با برقی که برای آن جنس است فرق می‌کند کارگری که باعث شده این الآن صادر شود با آن فرق می‌کند. نگاه می‌کنیم می‌بینیم که هزارتا فرق بین این و آن است منتها ما در خارج نگاه می‌کنیم ‌می‌بینیم که همۀ ماشین‌ها یک‌شکل هستند، همۀ قالب‌ها یک‌شکل هستند همۀ محصولات یک‌شکل هستند می‌گوییم که پس یک علت باعث شده است این‌همه معلول در خارج تحقق پیدا کند درحالی‌که در شرایطِ هر موقع و در شرایط زمانیِ هر موقع، یک علت فقط یک معلول را ایجاد کرده است و امکان ندارد بتواند دوتا معلول ایجاد کند.

  • این بحث را می‌خوانیم إن‌شاءالله وقتی تمام شد آن بحث علّیت کلی را که گفتیم، دیگر تمام اینها به‌طور وضوح روشن می‌شوند که اصلاً علّیت چه چیزی هست و فرق بین علّیت و فاعل و معدّات و شرایط چه چیزی هست. آن‌وقت در آنجا متوجه می‌شویم که در تمام عالم فقط یک علت بیشتر وجود ندارد و یک معلول هم بیشتر وجود ندارد و قاعدۀ «الواحدُ لا یَصدر مِنه إلاّ الواحد» هم بنا بر مسلک عرفا و مسلک فلاسفه روشن می‌شود.

جلسه ۱۳۹

8
  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد