پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهامور عامه - فریده ۷: علت ومعلول
توضیحات
53. غرر في أحكام مشتركة بين العلة و المعلول
درس یکصد و چهلم:
عدم انفکاک بین علت و معلول (2)
أعوذُ بِالله مِن الشَّیطانِ الرَّجیم
بسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
صحبت در این بود که هر علتی یک معلول واحدی را میطلبد و دو معلول نمیتوانند از یک علت در عرض هم بهوجود بیایند بنابراین این تکثراتی که ما در معلولات میبینیم باید نتیجۀ علل متعدده باشند و چون علل متعدده هستند لذا معلولشان هم متعدد خواهد بود و مسئله در سلسلۀ عرضیۀ علّیت روشن است بهجهت اینکه وقتی نگاه میکنیم میبینیم وقتی عاملی علت برای معلولی میشود قطعاً شرایطی جمع شدهاند که آن عامل توانسته به مرحلۀ عمل برسد پس قطعاً آن شرایط نمیتوانند معلول دیگری را بهوجود بیاورند و شرایط دیگری را لازم دارد و مثال زدیم که برای حرکت انسان از یک نقطه به نقطۀ دیگر سلسلۀ علل و شرایطی لازم است تااینکه این قوۀ منتشرۀ در عضلات بتواند انسان را حرکت بدهد و هر قدمی را که انسان برمیدارد معلول آن قوایی است که در عضلات منتشر و منبسط هستند. طبیعتاً قدمِ بعد، معلول قوۀ دیگری است و قدم سوم معلول قوۀ ثالثهای است و هَلُمَّ جَرَّا بهنحویکه اگر آن قوا تمام شوند انسان از حرکت باز میماند و این مسئله در تمام سلسلۀ علّیت و معلولیت وجود دارد که از هر شیء واحدی یک علت واحد میتواند تراوش پیدا کند نه دو علت.
وقتی اینطور شد آنوقت چطور ممکن است که علت در سلسلۀ طولیه با وجود این تکثرات که تمام اینها منتسب به مبدأالمبادی هستند واحد باشد؟! چه جوابی باید بدهیم؟! وقتی که مبدأالمبادی واحد است این تکثرات از کجا پیدا شدهاند؟! شما در هرجا که دست بگذارید و از هر نقطه بخواهید شروع کنید در آن نقطه میبینید که معلولهای متعددهای هستند پس این تکثر؛ تکثر در علّیت از کجا پیدا میشود؟! شما عالم ارض را دارای علت و معلولهای متعدد میبینید؛ در سلسلۀ طولیه وجودات منفصله و عقول منفصله و انوار مستقله هرکدام یک معلول برای علت خودشان هستند. تمام اینها و عوالم مجرده معلول هستند و اینها هرکدام از نقطهنظر سنخیت وجودی با دیگری تفاوت دارند و هرکدام از اینها منتسب به یک علت مافوق خودشان هستند تا میرسد منبابمثال به مقام عقل و بعد هم مشیت و اینها که دیگر در آنجا واحد میشود. پس چطور اینها باعث تکثر شدند و این تکثر از کجا بهوجود آمد؟! اگر بگوییم که هر علتی یک معلول دارد پس در عالم از نقطهنظر سلسلۀ طولیه باید یک علت، علت دیگری را تعقیب کند و او هم همینطور تا به اینجا برسد، نه در عرضِ هم، این سلسلۀ عرضیه از کجا بهوجود آمد؟! در سلسلۀ طولیه مسئله حل است؛ فرض کنید مبدأالمبادی در مقام اراده تنازل پیدا میکند، اراده در مقام واحدیت و همینطور فرض کنید که یک معلول از واحدیت تراوش پیدا میکند اما اینکه اینهمه معلولها در عرض هم بودند این معلولهای در عرض هم از کجا آمدند؟! آیا این با آن مطلب ما که هر علتی یک معلول را اقتضاء میکند، منافات ندارد؟! اینها را چطور باید جواب داد؟! فعلاً روی این اشکال مطالعه شود تااینکه وقتی بحث علّیت را تمام کردیم آنوقت این مسئله را در آنجا مطرح میکنیم.
برگشت اصل و اساس قضیه به وحدت وجود است؛ اگر مسئلۀ وحدت وجود و تشخّص وجود را بتوانیم حل کنیم دیگر این قاعدۀ «لَا یَصدُر عَن الواحدِ إلاّ الوَاحد» در اینجا ثابت است. وقتی که گفتیم: وجود، وجود واحد است پس دیگر دو برنمیدارد تا در عرض هم باشند بلکه تمام اینها حکم حبابی را دارند که بر یک آب نقش میبندند و خود آن آب است که به صور مختلف درمیآید و هرچه هست در او هست. نظیر آن نفس ناطقۀ انسان است که دارای قوای متعددهای است و برگشت همۀ آنها به قوۀ واحد است و از اینجا نتیجه میگیریم که هر شیئی که در عالم هست مظهریت همۀ اسماء و صفات الهیه را دارد. این بهدنبال این قضیه است. حالا فعلاً اینها باهم خلط نشوند چون فعلاً بحث ما در مورد امور مادی است؛ همانطوری که عرض کردیم ما بحث میکنیم که هر شیء مادی معلول برای یک علت است و نمیتواند معلول برای دو علت باشد.
غررٌ فی أحکامٍ مُشترکةٍ بینَ العلةِ و المعلولِ:
| شرائطَ التأثیرِ ما یَجمَعُ یَجِب | *** | معلولُه دونَ المُعِدّ اعرِفْ تُصِب |
| مصدرُ ذاکَ لَیسَ مصدراً لِذا | *** | معنیً فَکُلٌّ اقتَضیٰ ما بِحِذا |
| فَاتَّحدَ المعلول حیثُ اتَّحَدَت | *** | کذاکَ فی وَحدتِهِ قَد تَبِعَت |
| بَینهما تَضایف و یبطل | *** | ضرورة دورا کَذا تَسَلسل |
| یبطله مَا فی المُطولاتِ | *** | مِن نحو تَطبیق و حیثیات |
| و مِن دلیل الوَسَط و الطرف | *** | و مِن تَرَتب و مِن تضایف |
| و مِن مسمی بِالأسدِ الأخصر | *** | و غیرها فاعرف بها تستبصر1 |
منها أنَّ شرائطَ ـ مفعولٌ مقدمٌ ـ التأثیرِ ما یَجمَع ـ بالجزمِ لأنَّ کلمةَ ما شرطیةٌ ـ یَجِب معلولُه. فلا یَجوزُ تَخلُّفُ المعلولِ عَن العلّةِ التامّةِ. و هذا وَاضحٌ بعدَ تصورِ العلةِ التامَّة. فلذا لَم نُشِر إلی دلیلِهِ. دُونَ المُعِدِّ فَفِیهِ یَقَعُ التَخلُّفَ. اِعرِفْ تُصِب.2
فصل در بيان احكام مشترك بين علّت و معلول:
یکی از شرایط ـ مفعول مقدم است ـ تأثیر این است که اگر جمع شوند ـ ما شرطیۀ است، نافیه نخوانید ـ معلولش واجب است. دیگر تخلف معلولش از علت تامه جایز نیست و این بعد از تصور علت تامه روشن است. و لذا به دلیلش اشاره نکردیم. ولی معد اینطور نیست، در آن تخلف واقع میشود. این مطلب را بشناس به مطلب میرسی.
یعنی ممکن است معد باشد ولی معلول نباشد بهخاطر اینکه بقیۀ شرایط هنوز آماده نیستند.
و منها أنَّ الواحدَ لا یَصدُرُ عَنه إلاّ الوَاحد و أنَّ الواحدَ لا یَصدُرُ إلاّ عَنِ الواحدِ. مَصدرُ ذاکَ لَیسَ مصدراً لِذا معنیً أی ذاتاً.1
یکی از آنها این است که از علت واحد فقط معلول واحد صادر میشود و معلول واحد صدور پیدا نمیکند مگر از علت واحد. مصدر این معلول محل صدور مصدر برای او نیست، «معناً» یعنی «ذاتاً».
یعنی اگر ما دو معلول مثل هم دیدیم باید بدانیم که این معلول یک مصدری دارد و آن معلول مصدر دیگری دارد نهاینکه مصدر هردو یکی است.
فإنَّ کُلَّ عِلَّةٍ لا بُدَّ أنْ یَکونَ لَها خُصوصیةٌ بِحَسَبِها یَصدُرُ عَنها المَعلولُ المُعَیَّنُ کَما أنَّ لِلنّارِ خُصوصیةً بِالنِّسبةِ إلی الحَرارةِ و هی الصُّورةُ النُّوعیةُ النَّاریةُ و لِلماءِ خُصوصیةً بِالنِّسبةِ إلی البُرودَةِ فَذاکَ و ذا فِیما نَحنُ فیه کَالنُّورِ و الظلمةِ کُلٌّ یَقتَضِی خُصوصیةً فی العلةِ یُناسِبُ صُدورَه.
و إذا تَحَقَّق في بسيطٍ و صَدَقَ عَليه هذان المَفهومان أعَني مصدرَ ذاك و مصدرَ ذا فَكُلُّ اقتَضَى في ذلك البَسيطِ ما بِحذا أيْ الخصوصيةَ الخاصةَ فيَتَرَكَّبُ ذلك البسيط.2
هر علتی باید یک خصوصیتی بحسبها داشته باشد تا معلول معیّن از آن صدور پیدا کند همانطور که آتش خصوصیتی نسبت به حرارت دارد که آن حرارت معلول برای نار است؛ آن حرارت عبارت از صورت نوعیۀ ناریه است و آب نسبت به برودت خصوصیتی دارد. این دوتا در مانحنفیه مثل نور و ظلمت میمانند؛ هرکدام اقتضای خصوصیت در علتی میکنند که با صدور آن معلول مناسبت دارد.
وقتی که این مسئله در یک امر بسیط محقق شد و این دو مفهوم بر آن صدق کرد یعنی مصدر این و مصدر آن، هرکدام در این بسیط ما بحذا را اقتضا میکنند یعنی خصوصیت خاصه را که ما بحذا خودشان است. این بسیط مرکب میشود.
پس وقتی شما در یک جا میبینید که نور هست باید بدانید که شیئی علت برای نور شده و یک شیء هم علت برای ظلمت شده است و از ترکیب این دو شیء این موقعیت خاص بهوجود آمده است اگر نور بیشتر بود آن علت نوریه از علت آن قویتر بود و همینطور هَلُمَّ جَرَّا آنوقت منحیثالمجموع این ماهیت مرکبه وجود پیدا میکند. الآن بدن آدمی دارای یک صحت است که به آن اعتدال مزاجی میگویند، این اعتدال مزاجی بیخود بهدست نیامده است بلکه فرض کنید از ترکیب و فعل و انفعالات اخلاط اربعه که عبارت از سودا و صفرا و بلغم و خون است بهدست آمده است ـ بنا بر طب قدما که صحیح هم همان بوده است نه اینهایی که امروزیها میگویند ـ خلاصه از اینها یک مزاج بهدست میآید؛ اگر بلغم کسی زیاد باشد یا صفرا، سودا و دم هرکدام از اینها یک تأثیری میگذارند و یک مزاجی را بهوجود میآورند و هرکدام از اینها اگر بیشتر باشند یک اثری در این مجموعۀ مرکب بهوجود میآید. مثلاً میبینید که شخصی تند است معلوم است که سودایش غلبه کرده است یکی آدم خپل و شل مشلی3 است این بلغمش غلبه کرده است. یکی حالات عصبی دارد شاید مثلاً صفرایش غلبه کرده است. این علل مختلفه در مزاج انسان تأثیر میگذارند و از تأثیر این علل مختلفه هر شخصی دارای یک مزاجی هست؛ مزاج تند و مزاج کُند و امثالذلک. شما در اشیاء خارجی هم همین را میبینید، فرض کنید که میخواهید معجونی درست کنید که این معجون یک اثر بگذارد و خواصی داشته باشد، از هرکدام از این ادویه بهمقدار معیّن مخلوط میکنید تااینکه دارو بشود حالا اگر این مقدار معیّن زیاد یا کم شود اثر این دارو هم زیاد یا کم میشود. هرکدام از این علل اثری را در این مزاج بهوجود میآورند و این بسیط تبدیل به یک مرکب میشود پس تأثیری که الآن این دارو برای شما دارد بهواسطۀ تأثیرهایی است که علل مختلفه این تأثیرها را در این دارو قرار دادهاند و از مجموع آن علل مختلفه این اثر خاص بهوجود آمده است.
«فکلٌ اقتَضَی فی ذلکَ البسیط ما بِحِذا»؛ این را میگوییم که هرکدام اقتضا میکند آن را که ما بحذا خودش است این میآید یک تأثیر ما بحذا میگذارد آنهم همینطور آنهم همینطور مجموعاً یک اثر خاصی را ایجاد میکنند و این مزاجِ امرِ مرکب میشود.
و إذا أحکمتَ هذا البیانَ فَلا تَحتاجُ إلی البَیاناتِ الطویلةِ الذیلِ و تَقدِرُ أن تَدفَعَ الشُّبهاتِ الفَخریةَ الَّتی فی هذا المقامِ.1
و وقتى اين بيان را خوب و بهنحو كامل توجه نمودى ديگر به بيانات طولانى در اين زمينه نيازى نداشته و شما قدرت و توانایی دارید که شبهات فخر رازی را که در این مقام هست دفع کنید.
این مسائل را میتوانید در اسفار و حواشی نگاه کنید، مرحوم آملی هم دارند.
ثُمَّ إنَّ لذلک الکلام أعَنی قولَهم الواحدُ لا یَصدُرُ عنه إلاّ الواحد بَطناً لو تَفَطَّن الجمهورُ به لم یَسَلّوا عَن أغمادِ أوهامِهم سُیوفَ الاعتراضاتِ علیهم منها أنه یَلزم مِن هذه القاعدةِ التَّفویضُ إذْ مِن جزئیاتِه أنَّ الواحدَ الحَقیقیَّ أوجَدَ العقلَ فَحسبُ و فَوَّضَ عَلی زَعمِهم أمرَ الإیجادِ إلیه. و لکن إنْ هَذا إلاَّ إفکٌ افْتَرَوه عَلیهم بَل مَغزیٰ مُرادِهم لَیس إلاَّ مَا أشارَ تَعالیٰ إلیه بِقوله: ﴿وَمَآ أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾.2و3
این کلام یعنی قول اینها که میفرمایند: «الواحدُ لا یَصُدر عَنه إلاّ الواحد»، بطنی دارد که اگر جمهور این مسئله را میفهمیدند دیگر شمشیر اعتراضات بر حکما نمیکشیدند؛ یکی از آن اعتراضات این است که از این قاعدۀ «الواحدُ لا یَصُدُر الاّ الواحد» تفویض لازم میآید که از جزئیات این تفویض این است که (تفویض این را میخواهد بگوید) واحد حقیقی فقط عقل را ایجاد کرده است و پی کارش رفته است و ـ به خیالشان ـ امرِ ایجاد را به جناب عقل تفویض فرموده است. این فقط افکی است که آنها بر اینها میبندند بلکه آن واقعیت و حقیقت مرادشان همان است که خدا اشاره میکند: این امر ما نیست مگر واحد.
عالم امر و حقیقت امر یک شیء بیشتر نیست و همین آیه دلالت بر وحدت حقیقت وجود میکند؛ وقتی که میگوییم: امر ما واحد است یعنی حقیقت همۀ اشیاء واحد است و آن مسئلۀ امر است نهاینکه گفتنِ ما واحد باشد [گفتن واحد نیست] یعنی امروز میگوییم که انجام بده فردا میگوییم که انجام نده پسفردا میگوییم که فلان، این اصلاً معنای آیه نیست. ﴿أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾ یعنی همان حقیقت وجود فقط واحد است حالا این حقیقت وجود چطور تکثر پیدا میکند برای بعد بماند.
و ذلک الأمرُ هو الوجودُ المنبسطُ الذی لا تَتَکَثَّر إلاّ بِتَکَثُّر المُوضوعاتِ. و معلومٌ أنَّه کَلمةٌ مُحتویةٌ عَلی کُلِّ الکَلماتِ و صُدورَه صُدورِ کُلِّ الوجوداتِ.1
این همان وجود منبسطی است که تکثر ندارد مگر به تکثر موضوعات. این موجودات ظهور همان وجود هستند که آن وجود امر واحد میشود و آن امر واحد کلمة الله است چون همۀ کلمات را دارد و صدورش صدور همۀ وجودات است.
«... إلاّ بِتَکَثُّر المُوضوعاتِ» نهاینکه واقعیتش تکثر داشته باشد بلکه موضوعات تکثر دارند حبابها و متعلقات و تعیّنها تکثر دارند ولی حقیقتش واحد است. فرض کنید مثل لیوان و پارچ نیست که حقیقتهایشان تفاوت داشته باشد و هرکدام یک حقیقت داشته باشند بلکه یک حقیقت واحد است مثل آب میماند که ظهورات این آب تفاوت پیدا میکند که ما به آن موضوعات میگوییم؛ موضوعات یعنی موجود؛ موجودات تکثر دارند نه وجود.
و لَو کانَ المرادُ العقلَ فَالعَقلُ أیضاً مُشتملٌ عَلی کُلِّ العُقولِ بَل کُل الفعلیات. و لِذا قالوا فی التَّحقیقِ لَا مُؤثِّر فی الوُجودِ إلاّ الله.2
«اگر شما ﴿وَمَآ أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾ را عقل بگیرید یعنی عالم عقل بگیرید، آن عقل منفصل مشتمل بر همۀ عقول است بلکه بر همۀ فعلیات اجتماع دارد» یعنی تمام عقول منطوی در او هستند و جدا و مستقل از این نیستند بلکه همۀ اینها داخل در همین عقل منفصل هستند. «و لذا در تحقیق گفتهاند که واقعاً حقیقت این است که مؤثری در وجود جز خدا نیست»؛ همان وجود منبسط است که تأثیر در وجود دارد و وجود از او جدا نیست.
و لکن فی مقامِ بیان صدور الوجوداتِ عَنه بِالتَّرتیبِ و النِّظامِ لَم یُهمِلوا اعتبارُ السنخیةِ.1
«ولکن در مقام بیان صدور وقتی که خواستند صدور موجودات را از خداوند متعال بیان کنند بهواسطۀ ترتیب و بهواسطۀ نظم دیگر اعتبار سنخیت را مهمل نگذاشتهاند» هر شیئی وقتی که میخواهد تعیّن پیدا کند باید علت با معلول خودش سنخیت داشته باشد پس خداوند متعال وقتی وجود منبسط و بسیط هست، نمیشود که از نقطهنظر تکثر، ما سنخیت او را با این سنخیاتی که در اینجا هست نادیده بگیریم چون باید بین علت و معلول سنخیت باشد لذا سلسله را اقتضاء میکند؛ باید سلسلۀ علت باشد که از تجرد تام شروع بشود تا بعد به عالم دیگر برسد که أدنیٰالعوالم که عالم طبع و عالم ماده هست. ما نمیتوانیم سنخیت را بین مادۀ محض و مجرد محض کنار بگذاریم بلکه برای اینکه این مسئلۀ سنخیت برقرار بشود باید بین این ماده و آن مجرد یک سلسله وجود داشته باشد تا این ماده رقیق بشود رقیق بشود رقیق بشود تا به آن تجرد تام در آنجا برسد. این از نقطهنظر مسئلۀ سنخیت است اما صحبت در این است که آیا همین ماده جدای از وجود پروردگار است؟! نه، اینجا دیگر جدا نیست.
اشکالی که در اینجا بهنظر میآید این است: شما که ـ عرض کردم اینهم بهدنبال همان است که بعداً میآید ـ مسئلۀ ماده را با وجود مجرد جدای از سنخیت میدانید آیا بین اینها بینونیت قائل هستید یا نیستید؟! اگر بینونیت قائل باشید، این انفصال است و اگر نباشید پس این ماده همین مجرد است پس سنخیت یعنی چه؟! درست شد؟! الآن شما میگویید که این ماده است، این ماده با آن وجود مجرد پروردگار سازگار نیست برای اینکه سازگار باشد سنخیت میخواهد؛ مثلاً حرکت برق، حرکت خاصی است که تبدیل به انرژی و حرکت پنکه میشود و آن را میگرداند الآن میتوانیم بگوییم که بین این حرکت و برق سنخیتی نیست، وسائطی را میخواهد تا این برق تبدیل به این حرکت شود و آن وسائط ربط میدهند بین این حرکت و آن انرژی که ما اسمش را برق میگذاریم. صوت موجی را یعنی حرکت و تموّج هوا را به امواج الکتریکی تبدیل میکند. حالا آیا آن امواج الکتریکی برای گوش ما قابل شنیدن است؟! نه، دستگاه دیگری داریم که امواج الکتریکی را تبدیل به امواج صوتی میکند که آن دستگاه، ضبط یا رادیو یا چیز دیگری است که این را تبدیل به امواج صوتی میکند و آن امواج صوتی از آن بلندگو بیرون میآید و به گوش ما میخورد. من که دارم صحبت میکنم صدای من را یک کیلومتر آنطرفتر هم میشنوند اینها را مبدّل میگویند.
پس بین آن امواج صوتی و امواج الکتریکی سنخیت نیست بلکه واسطه میخواهد که بین این دوتا ارتباط برقرار کند که آن واسطه منبابمثال میکروفون میشود ولی آیا در مورد پروردگار هم قضیه همین است؟! یعنی وقتی که وجود پروردگار متعال که وجود مجرد است را درنظر بگیریم آیا با وجود ماده دو چیز هستند که این، او نخواهد شد مگر اینکه یک سلسلهمراتبی را طی کند؟! یعنی این وجود مجرد به یک وجود دیگر تبدیل میشود، آن به یک وجود دیگر تبدیل میشود، تبدیل میشود، تبدیل میشود تا به این وجود ماده و کثیف و طبعی میرسد؟! [اگر اینطور باشد] پس لاجرم برای این سیر ما نیاز به مبدّلهایی داریم که هرکدام از این عوالم مبدّل هستند و یک مرتبه از آن وجود مجرد را به یک موجود پایینتر تبدیل میکنند تا به اینجا میرسند. پس بین این و پروردگار سنخیتی وجود ندارد [چون] باید سلسلهمراتبی را طی کند پس این که جدای از وجود مجرد شد؛ همینکه شما میگویید: بین این و خدا سنخیتی نیست پس این جدای از او است، بنابراین دیگر سنخیتی وجود ندارد.
عدم منافات بین تجرد و طبع
پس اینکه شما گفتید: نظام چون سنخیت ندارد ما قائل به سلسلۀ طولیه شدیم، این حرف صحیح نخواهد بود. قائل به سلسلۀ طولیه شدن ندارد! در همین حال که ما الآن ماده را میبینیم در همین حال مجرد هم هست و تجرد و طبع هیچ منافاتی باهم ندارند. این یکی از دقیقترین مسائل فلسفی است که ادراکش خیلی مشکل است مگر با شهود [ادراک شود].
عرض کردم حالا در آن بحث «لا یَصدُرُ عن الواحد» این مسئله هم میآید با یک توضیح دیگری که نحوهاش بهتر روشن میشود.
تلمیذ: در هر مرحله خصوصیاتی مربوط به همان مرحله است.
استاد: بنابراین بین این و سلسلۀ بعدی چه ربطی هست درحالیکه ما اینها را علت و معلول برای هم میدانیم؟! با این بیان شما هرکدام اینها مستقل هستند و ربطی به همدیگر ندارند. این جهت ربطیت بین این دوتا چطور میشود؟! ربطیت یا بهعنوان علّیت است یا غیر علّیت است، اگر غیر علّیت باشد ما غیر علّیتی نداریم اگر علّیت باشد پس نزول همان مرتبۀ بالا، مرتبۀ پایین است و آنهم همینطور و هَلُمَّ جَرَّا. پس چارهای نداریم مگر اینکه بگوییم: در عین اینکه سلسلۀ علّیت هست همۀ اینها امر واحده هستند ﴿وَمَآ أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾ یعنی همۀ اینها واحد هستند و تکثری دیگر وجود ندارد.
... و بَیَّنوا أنَّ أوّلَ صادرٍ مِن الواحدِ بِالوَحدَةِ الحقَّةِ الحَقیقیةِ لا بُدَّ أنْ یَکونَ واحداً بِالوَحدةِ الحَقَّةِ و لکن ظِلیّة لَا الواحدُ بِالوَحدةِ العَدَدیةِ المَحدودةِ.
فَاتَّحدَ المَعلولُ حیثُ اتَّحَدَت العلةُ کذاک فی وَحدَتِه أیْ وحدةِ المعلولِ قد تَبَعَت العلةُ فَکانت واحدةً. فَلا یَجوزُ تَوارُدُ عِلتینِ مُستقلتینِ لِمَعلولٍ واحدٍ شخصیٍ اجتماعاً و تبادلاً بَل تَعاقباً.1
«بیان کردند که اوّل صادر از واحد به وحدت حقۀ حقیقیه باید به وحدت حقه واحد باشد ولکن ظلّیه»، یعنی معلول برای آن وحدت حقیقیه است و خودش مستقل نیست. آن صادر، واحد به وحدت عددیۀ محدوده نیست. بنابراین با این بیان ما «معلول متحد میشود در آنجایی که علت متحد است»، معلول متکثر میشود در آنجایی که علت متکثر است «همینطور در وحدتِ معلول، علت تابع است پس نمیشود که دو علت مستقل برای معلول واحد شخصی بیاید، اجتماعاً؛ هر دو باهم جمع شوند تبادلاً؛ یکی بدل از دیگری بیاید و تعاقباً؛ یکی برود یکی دیگر بیاید»، نمیشود اینطور باشد. اگر معلول واحد است علتش هم باید واحد باشد. نمیشود که دو علت باهم یک معلول را بهوجود بیاورند و همینطور نمیشود علیالبدل بهوجود بیاورند مثلاً دوتا تیر به کسی خورده است نمیشود بگوییم که یکی از این دوتا علیالبدل است یا این علت است یا آن ولی هردو میشود باشد، نه نمیشود. «تعاقباً» یعنی یک علت برود و علت بعدی بیاید جای او بنشیند و معلول، واحد باشد، اینهم نمیشود. اگر تعاقبی هست معلولش هم تعاقب دارد مثل اینکه ما هر قدمی را که برمیداریم این قدم ما معلول یک علت است قدم بعدی برای علت دیگر و انرژی دیگر است. مثلاً اگر ما یک مشت نان یا گندم خوردیم هرکدام از این قدمها برای یک دانه گندم است فرض کنید این یک قدم، یک گندم finish قدم دوم گندم دوم رفت همینطور تا وقتی که تمام این گندمهای شکم ما همه بسوزد آنوقت سر جایمان میایستیم. درست مثل بنزینی که شما در باک بریزید فرض کنید که ده لیتر بنزین بزنید هر چرخی از این ماشین که میگردد یک قطره بنزین میسوزد، همینطور چرخ دوم سوم تااینکه بنزین باک تمام میشود آنوقت ماشین میایستد. بعضی از باکها را هرچه بنزین بزنید پر نمیشود!!
... لِما ذَکَرنا مِن اشتراطِ الخُصوصیةِ الخاصةِ فی العلیةِ. فإذا کانَ المعلولُ المُعیّن مُستدعیاً لِخُصوصیةٍ بِعینها فَهِی القَدرُ المُشترکِ فی العِلَلِ فَکَانَت واحدة.1
چون ما خصوصیت خاصهای را در علت شرط کردیم که آن خصوصیت خاصه معلول خاص را بهوجود میآورد، وقتی که معلول معیّن خصوصیتی را بعینها استدعا میکند، آن در علل، قدر مشترک هستند پس آنها واحد هستند.
پس آن خصوصیت باعث معلول میشود و همان خصوصیت باعث یک معلول دیگر میشود البته نه همان خصوصیت بلکه خصوصیتی که آن خصوصیت از آن معلول تراوش پیدا میکند و بهوجود میآید.
و مِنها قَولُنا بَینهما تَضایفٌ و هو ظاهرٌ.2
یکی دیگر از آن احکام این است که بین علت و معلول تضایف است، اینهم ظاهر است.
در واقع تا این نباشد او نیست و تا او نباشد این نیست؛ بینشان تضایف است یعنی تصور هرکدام تصور دیگری را استدعا میکند و وجود هرکدام وجود دیگری را استدعا میکند.
و مِنها أنَّه یُبطِل ضَرورةً دوراً فی العِلیةِ و المَعلولیةِ. فَلا حَاجةَ إلی البُرهانِ.3
یکی دیگر از آن احکام این است که این ضرورتاً دور را در علل باطل میکند دیگر ما نیاز به برهان نداریم.
نهاینکه معلول احتیاج به علت دارد و علت احتیاج به معلول دارد نهخیر، این دور است و در علّیت و معلولیت دیگر دوری وجود ندارد. یکی از آنها تسلسل است که بماند.
تلمیذ: ...
استاد: یکی نفس یکی هم احتیاج؛ فرض کنید که اگر جایی درست شود مثلاً دولت بگوید: ـ مگر این آقایان چقدر میدهند؟ ماهی هزار تومان ـ اگر هر طلبهای از این آقایان [شهریه] نگیرد من به او دو هزار تومان میدهم. هیچ طلبهای اینجا نمیماند! اگر مخفیانه هم باشد ما رفتیم ... تمام شد! درِ خانههای آقایان همه تخته میشود! آنوقت وقتی که شهریه ندهند کسی درسشان هم نمیرود! خانهشان هم دیگر نمیروند! همه چیز بر این مسئله مترتّب است؛ بیا و برو و اندرونی و بیرونی و همه تخته میشود! اگر به همانهایی هم که دوروبر او هستند و میگویند: نحن أبناء الدلیل بگویند: اگر اینجا بیایی یا فلانجا بروی آنقدر به تو میدهیم او باید در اندرونی برود دیگر بیرونی نیاید!!
عبدالناصر کار خوبی کرد ـ یعنی بهحساب خودش، والاّ خب ریشه را زد ـ عبدالناصر کنار الأزهر یک جامع درست کرد یعنی دانشگاه، همان اساتید در جامع آمدند و با چه وضعی! دخترهای کذایی کنار پسرها و ...! همان چیزهایی که در الأزهر درس میدادند را در دانشگاه هم درس دادند؛ حقوق حسابی و بیاوبرو و فلان! لذا از آنطرف الأزهر دیگر یک طلبه بیرون نداد! پی کارش رفت! اینها نقشه ...! یک دانشکده هم اینها داشتند! معقول و منقول، نمیدانیم شنگول منگول حبۀ انگور! خلاصه او هم آنجا چنین چیزی درست کرد و دانشجوی جوان که میآید میگوید: بهبه! چه خوب! همه چیز ردیف است؛ هم صدا است و هم سیما! از آنهم گذشته است؛ هم بصری است و هم عملی! خُب [اینجا را رها کند] برود روی زیلوهای مسجد و نمیدانم فلان چهکار کند؟!
اللهم صل علی محمد و آل محمد