پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهامور عامه - فریده ۷: علت ومعلول
توضیحات
53. غرر في أحكام مشتركة بين العلة و المعلول
درس یکصد و چهل و چهارم:
علیت حقیقت واحدۀ امام علیهالسلام
أعوذُ بِالله مِن الشَّیطانِ الرَّجیم
بسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
... فرقی نمیکند تأثیر یک شیء در شیء دیگر یا همین تأثیر شیئی که اضافۀ اشراقیه است. حالا اگر یک شیء به مرحلۀ تأثیر نرسیده بود و آمادگی برای تأثیر داشت و هنوز تأثیرش فعلیت پیدا نکرده است، ما اسم آن را علّیت نمیگذاریم.
بنزین با آمادگی قابلیت برای احتراق و به حرکت درآوردن موتور را دارد اما این بنزین که الآن داخل این گالن هست الآن این آمادگی را دارد یا نه؟ نه، باید تحت شرایط خاص واقع شود تا برای این آمادگی فعلیت پیدا شود. گالن الآن اینجا است، شما باید این گالن را در باک بریزید بعد در آنجا برق متصل شود و سوئیچ را بزنید و شرایط احتراق و هوا و برق و تمام اینها که آماده شد، آنوقت شرایط برای تأثیر در بنزین به فعلیت میرسد آن موقع ما میگوییم که این بنزین علت برای حرکت است. الآن نیست بلکه الآن فقط آمادگی و استعداد دارد.
بنابراین ما چه برداشتی از مفهوم علّیت داریم؟ علّیت عبارت از فعلیت تأثیری است که در یک شیء است و بهواسطۀ آن فعلیت پدیدهای در یک شیء دیگر پیدا میشود، این را فعلیت تأثیر میگوییم اما از نظر استعداد اینطور نیست و همین علل ناقصه و علل مُعدّه و امثالذلک همه استعداد دارند و اگر ما اینها را علت بنامیم اینها استعداد دارند، نهاینکه به فعلیت رسیدند، به فعلیت رسیدن درصورتی است که شرایط برای علت تمام باشد آنوقت دراینصورت علت هیچ رادع و مانعی برای تأثیر نمیبیند.
بحث در این بود که در مسئلۀ علّیت آنچه را که ما بهدنبالش هستیم این است که آیا علت از یک معلول خارجی انفکاک دارد و بعد با وجود انفکاک در آن معلول خارجی تأثیر میگذارد؟! این را که علت نمیگویند بلکه این را یک نوع فعلوانفعال خارجی مینامند که هیچ دخل و ارتباطی با علّیت ندارد مثلاً زیدی هست و عمرو هم در کنارش هست فرض کنید که این زید ضربهای به این عمرو وارد میکند لذا این ضربهای که الآن به این عمرو وارد میکند باعث نمیشود که ما بگوییم که زید علت وجود عمرو است، عمرو برای خودش جدا است زید هم برای خودش جدا است و اینها ربطی به همدیگر ندارند.
صحبت در آن ضربهای است که زید به عمرو وارد میکند، آیا این ضربهای که زید به عمرو وارد میکند این ضربه از زید جدا است یا جدا نیست؟ میبینیم که جدا نیست، آن حرکت دست ملصق به زید است، سیلیای که به صورت عمرو میزند آن سیلی ملصق به زید است، ما ارادۀ زید و حرکت دست زید را معلول برای وجود زید میدانیم؛ وجود و حقیقت زید است که موجب فعل است و بهصورت فعل درمیآید و هیچوقت جدای از زید نیست و حرکت دست زید جدای از زید نیست پس اگر ما معلول را که مضروب واقع شدنِ عمرو است، از علت که ضربِ عمرو است جدا کردیم این کاملاً خطا است. بین مضروب و ضرب هیچگونه تفاوتی نیست مگر به دو انتساب؛ چون از زید صادر شده است میگوییم: «علت»، چون به عمرو واقع شده است میگوییم: «معلول» ولی یک فعل بیشتر در خارج نیست، همان یک فعل است که ظهور اراده و فعل زید را تشکیل میدهد و چیزی غیر از آن نیست.
بناءًعلیٰهذا اگر شما بخواهید هر علت و معلولی را در این عالم درنظر بگیرید هیچکدام از اینها جدای از دیگری نیستند و به عبارة أخریٰ با تکثر انتساب به طرفین، تکثر خارجی علّیت و معلولیت پیدا نمیشود بلکه امر واحد است؛ یک امر است که ظهورات متفاوتی پیدا میکند یک حرکت است که موجب حرکتهای متعددی میشود ولی در واقع همۀ آن حرکتها همان حرکت واحد است. اگر شما سلسلۀ زنجیری در دست بگیرید و بهواسطۀ این سلسلۀ زنجیر حلقههای متفاوتی به هم مربوط باشند، شما یک حلقه را که تکان بدهید هزارتا حلقه تکان میخورد، حرکت هزار حلقه همه حرکت یک حلقه است، نه حرکتهای متوالی و جدای از هم؛ این یک حرکت هزار حرکت است یعنی این یک حرکت همان است که در دومی است همان است که در سومی است همان است که در چهارمی است و هَلُمَّ جَرَّا. صور این حرکت تفاوت پیدا کرده است ولی اصل آن حرکت واحد است.
روی این حساب یک حقیقت در تمام اینها در حال سریان و جریان است، همان یکی در همۀ این حلقهها گردش میکند، نهاینکه حرکتهای مختلفی پیدا میشود، بلکه یکی است؛ یک انرژی است که اوّل به این اصابت میکند و بعد به دومی اصابت میکند و جلوتر میرود به سومی و چهارمی اصابت میکند تا به هزارمی میرسد، هزارتا انرژی نیست بلکه یک انرژی و حرکت است.
ما این را سلسلۀ علّیت میگوییم. بنابراین آیا در عالم خارج معلولهای جدای از هم و متفاوتی داریم که هیچکدام به دیگری مربوط نیستند و هرکدام از این معلولها از بطن علت بیرون آمدهاند و برای خودشان کوس أنا الحقی زدهاند و جدای از دیگری مستقلاً پا به عرصۀ وجود گذاشتهاند؟! وقتی که دقت کنیم بنا بر قاعدۀ مسئلۀ اصالت وجود که وجود همۀ اشیاء وجود واحد است و در خود وجود، بساطت بهنحو مطلق حاکم است و هیچگونه تقیّدی در وجود نیست چون تقیّد در وجود موجب ترکّب ماهوی وجود میشود.
اصلِ تمام دگرگونیها و اختلافات
بنابراین اصلِ برای تمام این دگرگونیها و اختلافات همان وجود منبسط است، آن وجود منبسط فقط وجود پروردگار است، ما از جای دیگر وجود نداریم و وجود، مشترک لفظی با یک امر دیگر نیست بلکه وجود حقیقت واحدهای است که عبارت از حقیقت پروردگار است که آن وجود واحد برای تعیّنات خودش علت است یعنی دوباره میبینیم که از دایرۀ خودش بیرون نرفته است، حالا وقتی که این وجود میخواهد معلولی را بهوجود بیاورد آیا یک تعیّنی را بهوجود میآورد و از دایرۀ خودش بیرون میاندازد یا دوباره در دایرۀ خودش است؟! یعنی مثل یک تکه از درخت میماند که شما شاخهای از درخت را جدا کنید و بعد کنار بیندازید یااینکه مثل این است که شما در قعر اقیانوس هستید و یک مشت از این آب را بگیرید اما دوباره آب در دریا هست؛ وقتی شما در قعر دریا هستید اگر دستتان را زیر آب کنید بهاندازۀ یک مشت آب در دستتان میآید، آیا این آبی که الآن در دستتان هست از اقیانوس جدا است؟! در واقع فرض این است که شما زیر دریا هستید، پس نه! دوباره این آب در تلاطم اقیانوس جزء اقیانوس است. الآن شما یک مقدار از این هوا را به دستتان بگیرید آیا این مقدار هوایی که گرفتهاید از این هوا جدا شده است؟! نه، دوباره داخل در این هوا هست، نهاینکه محدودش کنید، این مثال، وجود وقتی که متعیّن میشود آیا از حقیقت خودش جدا میشود یااینکه از حقیقت خودش جدا نیست؟! معنای جدا شدن چیست؟ مگر شما نمیگویید که وجود منبسط علت برای تعیّنات است؟! آیا در وجود منبسط شکل هست؟! نیست. آیا تعیّن و حد و ماده هست؟! هیچکدام از اینها نیست.
بنابراین اگر یک وجود منبسطی علت برای حد شد، شکل شد، تعیّن شد، ماهیت شد، در تمام اینها در وجود و حقیقت و هویت خودش دستکاری کرده است و عجیب اینجا است که این وجود یک حقیقتی است که به هر شکلی که شما بخواهید درمیآید، در واقع یک حقیقت دُگم و بستهای نیست. ما یکجا بودیم میگفتند که بعضیها یک بُعدی هستند فقط یک راه دارند و کلهشان را پایین میاندازند و دیگر از آن تخطّی نمیکنند. زمان شاه همانطور بودند الآن هم همان هستند، یکسره!
خدا مرحوم حاج شیخ مرتضی حائری را رحمت کند، یکوقت در همان ماههای آخر عمرشان به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ میگفت:
آقا من هیچوقت تغییر نکردهام؛ تغییر رنگ ندادهام، من سابق رُک بودم الآن هم رک هستم! سابق میگفتم و الآن هم میگویم؛ همان زمان آقای بروجردی من حرفم را میزدم و الآن هم برایم فرق نمیکند! آقا هیچ فرقی برای من نکرده است!
بندۀ خدا ناراحتی قلبی هم داشت ولی خدا خیرش دهد، بارک الله!
بعضیها یک بُعدی هستند، فقط سر را پایین میاندازند و به هیچ طرف کار ندارند. بعضیها دوبُعدی هستند امروز یکطور است فردا با یکی صحبت میکند میبینیم که عوض شد، ابنالوقت هستند دیگر!
یک شب ما یک جا بودیم صحبت این بود که بعضیها دوبُعدی هستند و بعضیها سهبُعدی هستند! دیدهاید بعضی از مغازهها سه طرف دارند؟! از هر طرف نگاه میکنید مغازه است! میگفت که بعضیها سهبعدی هستند؛ اینجا میروند همرنگ این جماعت میشوند، آنجا میروند همرنگ آن جماعت میشوند، حالا شخص ساواکی است ولی اُورکت تنش کرده است و یک ریش هم گذاشته است و انقلابی عجیب و غریب شده است! از آن انقلابیها! اینها را دوبعدی و سهبعدی میگویند! شخصی آنجا بود داشت اینها را مسخره میکرد و میگفت که اینهایی که در این دولت هستند همه باید چهاربعدی و پنجبعدی و ششبعدی باشند! یعنی بهاصطلاح خودش چوب باشند، بگو: بکن بکن، نکن نکن، هیچ کاری نکند، این دولت فقط چوب میخواهد! عبارتش این بود! حالا همان آقا وزیر شده بود! یکی از او سؤال کرد که آقا شما با وجود اینکه این انحرافات را میبینید پس چرا خودتان اقدام میکنید؟! گفت که آقا مگر ما قائل به متابعت از ولایت فقیه نیستیم؟! آهان یادت رفت؟! آن شب خودت میگفتی که این دولت چوب میخواهد فقط چوب! چشم چشم! خودش اینها را مسخره میکرد! چرا؟! چون هنوز کار دستش نیامده است! قضیۀ نفس این است، تا وقتی کار دستت نیامده است میگویی ولی از پشتِ قضیه و کنار گود میگویی که لنگش کن! اما وقتی کار دستت آمد و دیدی ـ به قول آن آقا ـ بهبه ریاست چقدر لذتبخش است! [برادر او میگفت] که آقای فلانی نمیدانی چقدر ریاست لذتبخش است! وقتی کار بهدستت آمد مجبور هستی که با آنها بسازی، اگر نسازی یک لگد میزنند و تو را کنار میاندازند، آنوقت شروع به توجیه کردن میکنی! چه توجیهاتی! یک توجیهاتی میکنی که عمروعاص کار معاویه را اینقدر توجیه نمیکرد! اینها برای چیست؟ برای اینکه هنوز فلانی آب ندیده است!
حالا خوب است که آدم همان یک بُعدی باشد و در هر زمانی همانطور باشد و اینگونه افراد هیچوقت موفق نمیشوند؛ بیچاره آقای حائری آمد، دادوبیداد [کرد ولی] او را زدند و انداختند و رفت! قلبش سکته کرد و مُرد. هر کسی بخواهد حرف بزند باید کنار برود و نایستد، باید دهبُعدی باشی! حالا نظر بنده از ایشان بالاتر است! دهبعدی که شدی همیشه موفق هستی و بیاوبرو داری الحمدلله که جای شما در اعلیٰ علیّین است!
حالا این وجود مبارک از دهبعدی هم بالاتر است، میلیاردها بُعدی است! بااینکه مجرد آن را هر شکلی کنید درمیآید یعنی هیچگونه تقییدی در این وجود مطلق نیست ولی همین وجود مطلق با وجود اینکه از هر حد و رسمی مطلق است اما میتواند خودش را به حد دربیاورد، به شکل دربیاورد، مبهم کند، مطلق کند، جامع کند، متفرد کند، صورت غیر ماده داشته باشد، ماده داشته باشد تا به ماده برسد و ماده هم تفاوت داشته باشد؛ مادۀ ثقیل داشته باشد، مادۀ خفیف داشته باشد، تمام اینها از خصوصیات این وجود منبسط است؛ این وجود منبسط خودش را ترش میکند، شیرین میکند، تلخ میکند، بیمزه میکند، شور میکند، پررنگ میکند، قرمز میکند، آبی میکند، سفید میکند، بنفش میکند، سبز میکند، بیرنگ میکند، دوباره به سنگ برمیگردد، سنگ میکند، دوباره نرم میشود خاک میکند، تبدیل به آب میکند، تبدیل به آهن میکند، آهن دوباره تبدیل میشود و ... .
تمام این عالم را که میبینید، میبینید که [دائماً] خودش را تغییر میدهد. میدانید به چه کسی بوقَلْمون صفت میگویند؟ ـ نه بوقَلَمون ـ بوقلمون حیوانی است که خودش را با شرایط زیست تطبیق میدهد، [وقتی] روی درخت است برای اینکه شکار نشود رنگش رنگ درخت میشود، داخل نیزار میرود رنگش زرد میشود، روی زمین میرود رنگش خاکستری میشود، بوقلمون است دیگر!
| باد در سایۀ درختانش | *** | گسترانیده فرش بوقلمون1 |
در واقع حِرباء2 همان حیوانی است که خودش را به هر شکلی درمیآورد، چشمش هر رنگی را ببیند فوراً مادهای در بدنش شروع به تحریک شدن میکند و آن ماده روی پوست آن را میگیرد و رنگ آن را تبدیل به رنگ محیط میکند مثلاً سبز میشود، روی چمن برود سبز است، وقتی بیرون میآید سفید میشود، این خاصیت این حیوان است.
این وجود هم همین است، به هر رنگ و شکلی خودش را درمیآورد، سبز است یکدفعه میگوید که میخواهم سیاه شوم، میخواهم سفید شوم سفید میشود، قرمز شوم قرمز میشود، اینها برای چیست؟ اینها برای خصوصیت این وجود است که این وجود قابلیت و استعداد برای تمام این اَشکال که شما در این عالم میبینید را دارد. بنابراین با این اَشکالی که دارد آیا از آن تجردش بیرون میآید و مادی میشود و ارتباطی بین این و آن نیست؟! نه، همان مجرد است که خودش را به لباس ماده درآورده است یعنی یکی از خصوصیات دیگر وجود این است؛ درعینحال که مجرد است ماده هم هست و درعینحال که ماده است مجرد هم هست یعنی اینطور نیست که ماده آن را از مجرد بودن جدا کرده باشد.
فرض یادمان نرود؛ فرض ما بر این است که وجود یک امر واحدی است که قابل تقسیم نیست، وجود یک امر واحدی است که اشتراک لفظی ندارد، وجود امر واحد مجرد است چون وجود، وجود پروردگار است، در پروردگار هم تقیّد معنا ندارد، ماهیت ندارد، از جای دیگر که نیامده است و ما هم که در خارج ـ بر خلاف برخی از صوفیه که قائل هستند که هرچه در خارج میبینیم سراب است ـ سراب نمیبینیم بلکه واقعیت را میبینیم. ما در خارج واقعیت را میبینیم.
این آب است و آب با سنگ تفاوت پیدا میکند جناب آقایی که حرف اشتباه میزنی و چرتوپرت میگویی! آب، آب است و رفع تشنگی میکند! سنگ، سنگ است اگر به سر تو بخورد خون میآید! درست شد؟! ما در خارج سراب نمیبینیم ما در خارج موجودات مستقلۀ متفاوتةالآثار میبینیم که هرکدام از اینها برای خودشان یک اثری دارند. آیا شما میگویید: آنچه که در خارج هست یک امر واحد است و ما تخیلاً آن را دو میبینیم؟! [اگر اینطور است] بهجای شیر منبابمثال زهرمار بخور! بهجای آب که میخواهی رفع تشنگی کنی قرهقروت بخور! خیال است دیگر، خیال، خیال است دیگر! [میگوید که] نه آقا! در خارج یک امر بیشتر نیست و آن حقیقت وجود است، ما آب را آب میبینیم. [اگر اینطور است] بهجای آن قرهقروت بخور، چرا نمیخوری؟ چرا وقتی که مریض هستی قرص میخوری که خوب شوی؟! بهجای قرص مثلاً سرکه بخور تا همانجا دَمَر بیفتی!
علت اینکه سرکه مریض تبدار را میکشد، چیست؟ علتش این است که ما خیال میکنیم؟! یااینکه یک خاصیتی در آن است؟! علتی که الآن استامینوفن [شخص] تبدار را خوب میکند چیست؟! ما خیال میکنیم؟! یااینکه خاصیتی در آن است؟! پس آنها که میگویند: ما آنچه در خارج میبینیم سراب است و یک حقیقت بیشتر نیست و ما این استقلالات و این تأثیرات را خیال میکنیم، اینها چیست؟! اگر منظور این است که اینها در وجود مستقل هستند بهنحویکه جدای از آن وجود [هستند]، مثل شاخهای که از درخت جدا کنی و دور بیندازی، آیا اینگونه هستند؟! آن شاخه را جدا میکنی، آن شاخه را هم جدا میکنی، شاخۀ دیگر را هم جدا میکنی، بعد چه میماند؟! یک تنۀ درخت میماند! این وجود هم اینگونه است! اوّل یک تکۀ اینقدری بود، یک تکه «زید» میشود، یک تکه را کنار انداختیم «عمرو» شد، یک تکهاش چه شد پس این الآن چه شده است؟! فرض کنید الآن منبابمثال دوسوم وجود رفته است، یکسوماش برای خدا مانده است، آیا اینگونه است؟! دوسوم رفته است سهچهارم رفته است، یکچهارم بیشتر نمانده است! آن هم خدای نازک دراز مثل این شاخۀ درخت که همۀ برگ و شاخه و ریشهاش را جدا کردیم، آیا وجود اینگونه است؟! نه، پس چیست؟! وجود این است که هرچه هم شاخههای این درخت را جدا کنی، جدای از این درخت نیستند، وجود این است.
این مثال زدن برای قضیۀ ما، اشتباه است پس شما آنچه که در خارج میبینید سراب نیست جان من! همۀ اینها حقایق هستند، زید یک حقیقت است، عمرو یک حقیقت است، زمین یک حقیقت است، آسمان حقیقت است، ملائکه حقیقت هستند، عالم ملکوت حقیقت است، تمام اینها حقایقی در خارج هستند و سراب هم نیستند و تخیل هم نیستند و هر کدام دارای اثر هستند و یک مطلب است و آن اینکه حقیقت وجود این است که با تقیّد به قیودات و تحدد به حدود باز اینها از آن وجود جدا نمیشوند یعنی حقیقت وجود اینگونه است که وقتی مقیّد هم میشود دوباره خودش است که مقیّد میشود و دوباره خودش است که رفع تقیّد از خودش میکند.
الآن خودم را به ماده مقیّد کردهام بعد همین الآن ماده را از خودم بر میدارم مجرد میشوم، اینجا دیگر معجزۀ انبیا خودش روشن میشود؛ وقتی که حضرت موسی چوب را تبدیل به اژدها میکند واقعاً یک اژدهای خارجی الآن در خارج درست شده است، یک مار عظیمی در خارج است، خیال هم نیست، آن [خیال] برای سَحَره است که ﴿يُخَيَّلُ إِلَيۡهِ مِن سِحۡرِهِمۡ أَنَّهَا تَسۡعَىٰ﴾1 ولی [معجزۀ] حضرت موسی در خارج واقعاً هست و ماهیت ماریه دارد، حقیقت این شیء الآن مار شده است، الآن این حیوان است و روح حیوانی دارد، نهاینکه به خیال آنها درمیآید که این حیوان است و دهانش را باز و بسته میکند! مار است روح حیوانی دارد سَم دارد دُم دارد دندان دارد استخوان دارد، مار شده است.
شما مار واقعی در باغوحش نمیبینید؟! این همان است، این هم مار است، یک مار شده است، از کجا پیدا شد؟! از همان چوبی که در آنجا بود، آیا آن چوب حصهای از وجود بود یا نبود؟! حصهای از وجود بود، همان حصۀ از وجود به روح حیوانی و فلان تبدیل شد و به افعی تبدیل شد. حالا که افعی شد [افعی] دیگر نمیخواهم افعی بماند بلکه میخواهم دوباره به چوب برگردانم لذا همان روح افعی از او سلب میشود، آن ماده از او گرفته میشود و به حالت چوب برگردانده میشود.
پس هرچه در عالم انجام میشود دخل و تصرفات در خود وجود منبسط است، خارج از آن وجود منبسط هیچ چیزی نیست، امروز اینطور است فردا آنطور است.
حقیقت وجود در دست امام
امام، مجرای وجود
کاری که امام رضا و موسیبنجعفر علیهماالسّلام کردند همین بود. نقش بر دیوار است، آن نقش را چهکار میکند؟! چون وجود دست امام است، حقیقت وجود دست امام است، خودش اصلاً مجرای وجود است، خود امام به آن وجود روی این نقش، لباس مادی میپوشاند لذا «شیر» میشود، آن وجود کجا بود؟! آن وجود عبارت از وجود پروردگار است و چون این در مجرای وجود و فیض پروردگار هست پس خودش هم میتواند این هستی را به این شکل درآورد، آن وجود، ارادۀ امام میشود، آن وجود، مشیت امام میشود بنابراین کل عالم عبارت از مشیت حق است که آنهم عین ذات حق است و کسانی که در مجرای آن مشیت واقع شدهاند، آنها هم میتوانند همان را انجام دهند، نهاینکه از آن مشیت خدا یکتکه را بردارند و تغییر و تحول دهند! نه، همان خودشان را به شکل شیر درمیآورند.
وجود عبارت از حقیقت خود امام
چون حقیقت خودشان است، وجود عبارت از حقیقت خود امام است، ارادۀ خودش را به شیر تبدیل میکند، ارادۀ خودش است که حضرت موسی به اژدها تبدیل میکند، ارادۀ خودش را مثلاً به یک امر خارجی تبدیل میکند. ارادۀ خود حضرت عیسی است که مرده را زنده میکند، نهاینکه از خدا اجازه بگیرد که از آن بالا تلنگر بشود و این انجام دهد! بلکه همان خودش است! ﴿وَأُحۡيِ ٱلۡمَوۡتَىٰ بِإِذۡنِ ٱللَّهِ﴾1 معنایش همین است، ﴿بِإِذۡنِ﴾ یعنی چون در مجرای إذن من واقع شدهای، نهاینکه دعا میکنی که خدایا تو انجام بده، من دست بلند کردهام تو از آن بالا کلید را بزن! یکدفعه مرده زنده میشود! نه، حضرت عیسی که آن گِل را برمیدارد و پرنده درست میکند ﴿أَنِّيٓ أَخۡلُقُ لَكُم مِّنَ ٱلطِّينِ كَهَيَۡٔةِ ٱلطَّيۡرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيۡرَۢا بِإِذۡنِ ٱللَّهِ﴾2 او خلق میکند، ﴿أَخۡلُقُ﴾ او میدمد، ﴿فَأَنفُخُ﴾، ﴿فَيَكُونُ طَيۡرَۢا بِإِذۡنِ ٱللَّهِ﴾، گِل درست میکند بعد هم خودش آن را فوت میکند، این فوت از کجا آمد؟! از نفس خودش است، نفس خودش چیست؟! نفسالرّحمان است، از خودش نیاورده است.
بنابراین شما میبینید این کاری که انجام میدهد روی إذن او است، إذن او است یعنی مشیت او است، جدای از مشیت او صفر است؛ حضرت عیسی یا حضرت موسی بن جعفر و حضرت رضا علیهمالسّلام بدون مشیت خدا صفر هستند، هیچ، اما با مشیت خدا بینهایت [هستند]. پس یک علت بیشتر نیست و آن علت مشیةالله است، آن علت ذاتالله است، آن علت وجود منبسط است که آن وجود منبسط عبارت از ذات، اراده و مشیت پروردگار است.
وجود یک حقیقت در عالم
تمام اینها آن علت واحد هستند و هر کسی هر کاری که انجام میدهد او انجام داده است، نهاینکه خدا به او اجازه میدهد که او انجام دهد، اینطور نیست بلکه یک حقیقت بیشتر در عالم وجود ندارد و آن علةالعلل و مبدأالمبادی است و آن ذات پروردگار است و هر وجودی در این سلسلۀ علل کاری انجام دهد او انجام داده است.
بنابراین ما به این نکته میرسیم که تمام این حقایقی که ما واقعاً این حقایق را در عالم میبینیم حصههایی از وجود هستند که این حصههای از وجود با توجه به ماهیت خود، به شکلهای متفاوت میباشند و جدای از وجود نیستند و این تعددات باعث تعدد بهعنوان وجودات مستقل نشدهاند بلکه همان وجود است که به این کیفیات درآمده است و جدای از هم نیستند و اینجا است که شاعر میگوید:
| اینهمه عکس مِی و نقش مخالف که نمود | *** | یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد1 |
یعنی تمام عالم وجود عبارت از یک مظهریت پروردگار است که آن مظهریت پروردگار هیچ جدای از آن مُظهر نخواهد بود و اصلاً «دو» در اینجا دیگر معنا ندارد، «دو» درصورت انفکاک است، وقتی هرچه در عالم، وجود پیدا میکند منفک نباشد پس شما چگونه میتوانید برای مظهریت «دو» تصور کنید؟! دیگر «دو» وجود ندارد، «دو» در صورتی است که یک پارچ اینجا باشد و یک پارچ هم آنجا باشد، میگویید که این یک پارچ و آنهم دوتا، یا این یک لیوان و آنهم یک لیوان دیگر که دوتا میشوند ولی وقتی بگویید که این لیوان، پارچ، سینی، فرش، دیوار و همۀ اینها صور متعدده برای یک حقیقت هستند پس در عالم خارج اینها مستقلاند؟! دیگر مستقل نیستند، درعینحال که هر کدام یک اثر خاصی دارند، باشد، این اثرات برای خاصیت وجود است که اثرات تفاوت پیدا میکند و ظهورات تفاوت پیدا میکند مثلاً یک وجود ظهورش اینطور است؛ وجود دیگر ظهورش آنطور است، وجود ظهورش خوشگل است ولی یک وجود ظهورش بدگل است، یک وجود ظهورش نرم و ملایم، یک وجود ظهورش زمخت و سفت است، یک ظهور شیرین است، یک ظهور تلخ است، همۀ اینها خاصیتهای وجود است ولی دوباره این ظهورات باعث این نمیشود که اصل حقیقت دوتا شود.
غیر قابل قسمت بودن وجود
اصل و حقیقت همهاش حقیقت وجود است؛ لذا یک فروغ رخ ساقی است یعنی یک مظهریت در اینجا داریم و تمام آنچه که تغییر و تبدّل پیدا میکند از آن یک مظهریت خارج نمیشود، اصلاً نمیشود دویی تصور کرد، إلی قیام قیامت و جلوتر [از آن] برو دائماً تغییر و تبدّلات در عالم انجام بگیرد، تا حالا میلیاردها تغییر انجام بشود شما صد برابر هم روی آن بگذار دوباره همان یک فروغ رخ ساقی است و دوتا نشده است چون وجود قابل قسمت نیست، وجود قابل تعدد نیست.
حالا من از بعضی بزرگان که فوت کردند شنیدم که این شعر را اینگونه معنا میکردند: اینهمه تغییر و تبدّلات تازه یک فروغش است! ببین چیزهای دیگر که برای خودش نگه داشته است چیست!
اصلاً چیز دیگری برای خودش نگه نداشته است، بینهایت است، از ازل بینهایت بود و در ابد هم بینهایت است و همهاش یک فروغ است، در اینجا «دو» دیگر اصلاً معنا ندارد که باشد، درست شد؟! این مسئله مربوط به مسئلۀ علّیت بود که این قضیه روشن شود.
آنوقت معنای «لا یَصدُر عَن الواحدِ إلاّ الواحد» اینجا روشن میشود. چرا؟ چون علت واحد میشود، وقتی علت واحد شد باید مظهرش هم واحد باشد لذا مظهرش هم واحد است و تعدد ندارد. آنوقت خود آن مظهرِ واحد هم موجب مظاهر مختلف میشود پس مظاهر مختلف شدن دلیل بر تعدد خارجی و واقعی آن مظاهر نخواهد بود، در واقع صور متعدد است ولی حقیقت، حقیقت وجود است و آن واحد است. همینطور «لا یَصدُر عَن الواحدِ إلاّ الواحد» و «لا یَصدُر واحد إلاّ عَن الواحد» که مرحلۀ معلول است، این یک بحث راجع به مسئلۀ علّیت است.
روی این حساب همانطوری که دیروز آقای ... هم فرمودند این تعدداتی که ما در خارج میبینیم همۀ اینها جنبۀ اعتباری دارند اما حقیقت تعدد در خارج واحد است که همان «لا یَصدُر عَن الواحدِ إلاّ الواحد» است؛ صور تفاوت پیدا میکند ولی حقیقتشان واحد است و اینجا ما به این مسئلۀ تشخّص در وجود پی میبریم که وجود یک امر شخصی خارجی است. ما نمیتوانیم قائل به تشکیک شویم مگر تشکیک به آن معنا که منافات با تشخّص نداشته باشد که البته همینطور هست. تشخّص در خارج یک چیز است وجود در خارج یک چیز است، آنچه که مشخص است و آنچه که در عالم خارج حقیقت دارد یک واحد است که آن یک واحد تبدّل پیدا میکند؛ صور به خودش میگیرد، کم میشود، زیاد میشود، مجرد میشود، ماده میشود و این یک مسئله [است].
ماده عین مجرد
مسئلۀ دیگر که در اینجا هست [این است که] مطرح کردهاند و فرمودهاند که این وجود مجرد، جدای از ماده است، این مسئله هم در اینجا قابل نِقاش میشود و آن این است که دیگر مجرد جدای از ماده نیست و ماده هم جدای از مجرد نیست، ماده صورتی از مجرد است، در عین اینکه صورتی از او است چون حقیقتش همان حقیقت مجرد است دوباره در خودش همیشه تجرد را واجد است. بنابراین اینکه الآن این لیوان بهصورت ماده درآمده است و وزن دارد منافاتی با تجرد ندارد، همان امر مجردی که در این هست و آن امر مجرد به صورت درآمده است، همان امر مجرد اگر بخواهد این صورت را از خودش میگیرد و جالبتر اینکه الآن آن امر مجرد که به صورت ماده درآمده است مراتبی را بهواسطۀ سنخیت طی کرده است، مراتبی را طی کرده تا به این ماده رسیده است.
نحوۀ اخبارات غیبی انبیاء و اولیاء
الآن صورت این لیوان بدون وزن که حقیقت این شیء خارجی ماده است، در عالم ملکوت ثابت است. دلیلش این است که یک نفر بدون آنکه ببیند اینجا چه خبر است خبر میدهد و میگوید که الآن در منزل آقا شیخ ... در این اتاق پایینشان یک سینی با یک پارچ و یک لیوان وجود دارد، آیا او با این چشمش دیده است؟! ندیده است، اصلاً چشم ندارد و کور است، چه چیز را دیده است؟! او این صورت ملکوتی را دیده است و از آنجا خبر میدهد. پس در اینجا این هست و غیر از این نیست. او این را در نفسش دیده است، نفسش که اینجا نبوده است، نفسش متصل به چه بوده است، صورت برزخی داشته است پس صورت این را در برزخ دیده است و گفته است که همین صورت در خارج وجود دارد، گاهی اوقات هم میگوید که این صورت در خارج وجود ندارد بعداً وجود پیدا میکند. اخبارات غیبی که انبیا و اولیا میدهند همه از این قبیل است، آن صورت را در نفسشان میبینند ولی چون در خارج نیست میگویند که سه سال دیگر پیدا میشود، الآن در خارج نیست.
بنابراین آنچه در این عالم در تغییر و تحولات است چون در آن عالم ثابت است ـ چون گفتیم که باید سلسلۀ علّیت تمام باشد، وقتی یک امر مجرد میخواهد تبدیل شود باید طبق میزان و طبق قانون این امر انجام شود ـ و چون این ماده معلول برای مجرد است و آنهم معلول برای بالاتر است، بنابراین حقیقت این باید به صورت مجرد در عالم ملکوت و در برزخ وجود داشته باشد، آیا میشود وجود نداشته باشد و این در اینجا باشد؟! نمیشود، باید در آنجا وجود داشته باشد. آنجا عالم ثابتات است، وقتی که آنجا عالم ثابتات شد بنابراین آن باعث میشود که این در خارج و در این عالم طبع تحقق پیدا کند، آنوقت کسی که در آن عالم اطلاع پیدا کند یعنی نفسش در آن عالم باشد و از حقایقی که در آن عالم است اطلاع دارد، حالا یااینکه صورت نازلۀ آنها در این عالم پیدا شده است یا نشده است، درهرصورت به آنچه که در این عالم طبیعت اتفاق میافتد اطلاع دارد اما به بالاتر هم اطلاع دارد؟ نه، یعنی به آن چیزهایی که حتی صورت ندارند [اطلاع ندارد] مگر اینکه نفسش دوباره رشد کند و در عالم جبروت یا لاهوت قرار بگیرد آنوقت بر آنچه که در عالم ملکوت سفلیٰ یعنی عالم برزخ و اشکال میگذرد اطلاع دارد، به بالاتر هم اطلاع دارد؟ نه، مگر اینکه دوباره در لاهوت برود دوباره به جبروت اطلاع دارد و از بالاتر خبر ندارد تااینکه در فنا قرار بگیرد که دیگر تمام عوالم هست.
پس اگر شما در مرحلۀ علت باشید چون علت اقوای از معلول است اطلاع بر معلول دارید اما اگر در مرحلۀ معلول باشید اطلاع بر علت ندارید لذا ما اطلاع بر سلسلۀ علل نداریم، چرا؟ چون ما در عالم طبع هستیم، همین نفس ما چون پابند به طبع است اطلاع ندارد، اگر این نفس از طبع بیرون آمد اطلاع پیدا میکند همانطوریکه اگر در خواب برویم اطلاع پیدا میکنیم این هم همینطور است.
دیگر این مقدار بهنظر رسید حالا اگر مطلب یا اشکالی هست [شما بگویید]. این بحث راجع به خصوصیت علّیت و اینها بود که تمام شد البته جای صحبت در اینجا زیاد است چون این یک بحثی است که به خیلی از موارد کشیده میشود [مثل] مسئلۀ علّیت و همین اختلاف بین مفهوم آقا شیخ محمدحسین و مرحوم آقا سید احمد از همینجا است1 ولی تمام اینها نکتهاش به همین یک مسئله برمیگردد که عرض کردم. همۀ اشکال آقا شیخ محمدحسین در این بود که من بارها در این جملاتم تکرار میکردم که وقتی شیئی مقیّد شود از آن مجرد جدا میشود لذا دیگر نمیتواند به آن مجرد و اصل خودش برگردد ولی آقا سید احمد میگوید که نه جانم! جدا شدنی در خارج وجود ندارد!
فرق بین عارف و جاهل فقط در علم و جهل
وقتی که یک وجود مقیّد شد و محدود شد، آیا این محدود شدن به معنای جدا شدن از آن حقیقت است؟ نه، این نیست بلکه همان حقیقت است که محدود شده است. بنابراین، این در همان حقیقت داخل است. روی این حساب هیچ فرقی نمیکند بین اینکه انسان مقامات را طی کند و از نقطهنظر واقعیت به فنا برسد یااینکه مانند مردم زندگی کند و درعینحال در آن حقیقت فانی است ولی خودش نمیفهمد. فرق بین عارف و جاهل فقط فرق بین علم و جهل است، پس ما هم مثل آنها هستیم، خیلی مغرور نباشیم!
تلمیذ: زیاد تغییری ایجاد نمیکند!
استاد: بله، هیچ مسئلهای نیست تازه وقتی آنجا برویم میبینیم که عجب! اینکه قبلاً بوده است ـ ما که نرفتهایم! ـ آن عرفایی که عوالم بالا میروند میگویند که عجب! مثل اینکه این را قبلاً دیدهاند اصلاً اینجا بودهاند فقط اطلاع پیدا میکند یعنی بر خصوصیات این عوالم علم پیدا میکند. آقا شیخ محمدحسین خیال میکرد وقتی یک امر وجودی محدود شد دیگر جدا شد، وقتی جدا شد [آنوقت] دیگر یک شیء محدود نمیتواند در یک بیحد و مطلق برگردد، جلوی آن را میگیرند. آنوقت دیگر مسئلۀ عین ثابت و امثالذلک پیش میآید و نمیگذارد برسد. آقا سید احمد میگوید که نه! تغییری پیدا نشده است، مگر شما نمیگویی که همۀ ما قبلاً از آنجا بودیم؟ حالا هم هستیم، «کَان الله و لَم یَکن مَعه شَیءٌ و ألآنَ کَما کان»2 الآن هم همانطور است، «کَان» همانطور است، هیچ چیزی نبود، «یَکون» هم همین است بعداً هم همین است و الآن هم «کما کان»؛ یعنی هیچ تفاوتی در ذات خدا از نقطهنظر حد و از نقطهنظر قید و از نظر انفکاک و از نظر اتصال پیدا نشده است، صور عوض میشود و عوض شدن صور که حقیقت را عوض نمیکند، خود صورت هم از خواص وجود است.
بنابراین میبینیم که خدا چقدر عجیب است! قشنگ میشود، زشت میشود! اینکه میگویید: چقدر بد است، این «چقدر بد است» چیست؟ یعنی الآن خدا اینجا زشت شده است. خوشبو میشود و... همۀ اینها صور مختلفی است که این وجود به خودش میگیرد.
بنابراین این مسئلۀ علّیت مسئلۀ بسیار مهمی است که شاید بگوییم این مسئلۀ علّیت در بسیاری از ـ نود درصد یا هشتاد درصد ـ قواعد فلسفی و عرفان نظری ما دخیل است و اگر ما همین قضیۀ علّیت را متوجه شویم خیلی از [مسائل را] متوجه میشویم! متوجه شدهاید که قضیه چقدر راحت است؟! خیلی راحت و صاف و پوستکنده! اصلاً اینها باهم چه اختلافی دارند؟! چه دعوایی دارند؟!
خود مرحوم ملاّصدرا وقتی که به این قضیه در یک جا میرسد و وقتی به این نقطه میرسد میبیند که روی قضیه علّیت است که مشتش باز میشود و دستش بسته میشود و اعتراف میکند ولی چون این مرحله هنوز به شهود نرسیده است و وجدان نشده است، دوباره با مسائل مختلف برای او شبهه پیدا میشود.
در این قضیۀ علّیت ما از خدا توفیق این را بخواهیم که برای ما این را وجدانی کند که یک حقیقت بیشتر در عالم نبینیم و تمام اینها را اَشکال و صور [او ببینیم] ... و همه را میبینیم که اینها را خودش کار انجام میدهد، «هر لحظه به شکلی بت عیّار درآمد»1 همۀ اینها اشاره است به اینکه اینها سر از قانون علّیت درمیآورند.
قانون علّیت مهمترین مسئلۀ فلسفی
به نظر من قانون علّیت مهمترین مسئلۀ فلسفی است که بسیاری از قضایا و مسائل با همین مسئلۀ علّیت حل میشود و شبههای باقی نمیماند. این یک برداشتی بود. إنشاءالله دیگر مطلب ما در اینجا به انتها میرسد و إنشاءالله تتمۀ آن برای بعد بماند اگر فرصتی پیدا شد.
تلمیذ: ... مظهر ... هستند ... این حرکت دست و پریدن حیوانات و امثالذلک، اینها چگونه هستند؟
استاد: آنها هم مظهر هستند، امکان ندارد که نداشته باشند. فرض کنید الآن یک ذرهای را از روی فرش برمیدارم بالأخره این عمل خارجی از من سر زده است یا نه؟! نمیتوانید بگویید که سر نزده است چون میبینید که ذرهای را برداشتم. آیا برداشتن این ذره جدای از آن ارادۀ خدا است؟! جدای از آن قدرت خدا است؟! یعنی من یک قدرت جدایی دارم و خدا هم اینجا نشسته است و قدرت جدایی دارد و من با قدرت خودم برمیدارم؟! این همان حرفهایی شد که ما گفتیم دیگر که الآن شما بین معلول و علت انفکاک قائل شدهاید، مثل درختی که یک شاخهاش را جدا کنید و کنار بیندازید بعد به آن شاخه بگویید که خودت در یک درخت سبز شو و بالا بیا و درخت شو، داخل زمین برو! میکَنَند دیگر، نهال، یک قسمت از درخت همین است، یک تکه شاخه را از جدا میکنند که ریشه دارد بعد آن را یک جای دیگر میبرند و میکارند و این رشد پیدا میکند. اگر اینطور باشد که این خلاف است چون ما در قانون علّیت گفتیم که وجود تکهبردار نمیشود، حقیقت وجود که وجود پروردگار است اینطور نمیشود.
| هر لحظه به شكلى بت عيّار بر آمد | *** | دل بُرد و نهان شد |
بنابراین هرچه که انجام میگیرد همان حدود و همان صورِ حقیقت است؛ چه فرقی میکند که آن در حضرت عیسی باشد یا در ما باشد؟! همین است دیگر. پس ما که غضب میکنیم مظهر قهاریت هستیم، ما که میخندیم مظهر رحمانیت هستیم.
| گر به جهل آییم آن زندان اوست | *** | ور به علم آییم آن ایوان اوست |
| ور بگرییم ابر پر زرق وییم | *** | ور بخندیم آن زمان برق وییم |
| ما کییم اندر جهان پیچ پیچ | *** | چون الف او خود ندارد هیچهیچ1 |
...
| ما همه شیران ولی شیر علم | *** | حملهشان از باد باشد دمبدم |
| حملهشان پیداست و ناپیداست باد | *** | جان فدای آنکه ناپیداست باد2 |
هیچ ارادهای از خودمان نداریم، همان شمر که سر امام حسین علیهالسّلام را میبُرد، با اراده و مشیت خدا میبُرد و با قدرت خدا دارد میبُرد. شمر در آن زمان مظهر محیی خداوند است، [با اینکه مقابلش] امام است، ولی مظهر محیی است. حالا [چه کسی] به شمر این قدرت را میدهد؟ خود همین امام حسین که الآن دارد سرش را میبرد، خود او میگوید که ببُر.
ابنملجم که شمشیر را بر فرق امیرالمؤمنین علیهالسّلام میزند، آیا با ارادۀ علی میزند یا علی خودش را کنار کشیده است؟ میگوید که من خودم را کنار کشیدهام حالا میخواهی بزنی بزن! مگر او میتواند بدون اراده و اختیار علی چشمش را بههم بزند؟! نمیتواند نفس بکشد [آنوقت] شمشیر را میتواند بردارد؟! پس کسی که میزند، علی [به او] میگوید که بزن!
| آلت حقی تو فاعل دست حق | *** | چون زنم بر آلت حق طعن و دق3 |
من خودم این را قادر کردهام! وقتی ولی به مقام ولایت برسد اصلاً خودش مجری آن مشیت خداوند در تمام عوالم میشود و مِنجمله در خودش. بله، همه مظهر هستیم، نباشیم که کفر است، من این لیوان را بردارم مظهر قادر هستم، بخندم مظهر ...، همۀ اینها فعل خدا است ولی صحبت در این است که خود خدا در اینجا خودش را به صورت درآورده است یعنی هر کسی که انجام میدهد از این نقطهنظر که خودش را مستقل در تأثیر میبیند خودش را حرکت میدهد و خودش باعث فعل خودش میشود، باعث کمال خودش میشود، باعث پیشروی خودش میشود چون خودش را مستقل در تأثیر میداند.
تلمیذ: مستقل بشناسد باید مستقل در تأثیر ... .
استاد: نه، او چون میبیند، عالم، عالم تکلیف است، اگر مثل اولیا از این استقلال در تأثیر بیرون آمد و دیگر خودش را ندید، دیگر در آنجا تکلیفی نیست.
تلمیذ: افعالی که بهوجود میآید اینها چطوری است؟ ترکیب اینها چطوری است؟ ما اینجاییم، پرندهای پرواز میکند، جمع بین اسماء میشود؟ یعنی مظهریت اسماء است؟
استاد: بله، هر شیئی در هر نقطهای یک مظهریتی دارد، اصلاً کل عالم همه مظهر اسماء است.
تلمیذ: نه، [منظور] ترکیبش است.
استاد: مگر در عالم ترکیب ...؟ الآن آسمان، زمین، ستارهها، تمام حوادث، قضایا و امثالذلک براساس یک سلسلۀ عللی است که آن سلسله منتهی به مشیت خدا میشود که در این عالم آنها را انجام میدهد، این ترکیب است دیگر.
تلمیذ: مثلاً صدای موتوری میآید، این هم مثلاً ...
استاد: بله، آن برای خودش و این هم برای خودش، با همدیگر پیوستهاند. الآن مقارن با این آن هم میآید و این کار را انجام میدهد و باهم یک برخوردی انجام میشود. اصلاً تمام آنچه که در عالم است همه براساس ترکیب و تصادم است. هر چه هست؛ تمام مُردنها، زنده شدنها، تمام حوادث بهواسطۀ آن عللی است که دستبهدست هم میدهند و آن راههای متفاوت میآیند تا یک قضیه را بهوجود میآورند و همینطور جاهای دیگر که اینها با همدیگر مرتبط هستند.
تلمیذ: تمام این مراحل پایینتر از مرتبۀ ذات است.
استاد: بله بله، در مرحلۀ ذات تقیّد نیست ولی باز اینها جدای از ذات هم نیستند، نهاینکه حالا چون محدود شدند دوباره از ذات جدا افتادهاند، ـ اشکال مرحوم کمپانی این است ـ بااینکه ذات مجرد است ولی اینهایی که صور هستند درعینحال دوباره در ذات هستند و جدای از ذات نیستند. فقط مسئله این است که ذات روی خودش تغییر داده است، اگر بخواهد، میدهد و اگر نخواهد نمیدهد، همین! قضیه این است.
أللهم صل علی محمد و آل محمد