پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۳: افعال واجب تعالی
توضیحات
الفريدة الثالثة في أفعاله تعالى
81. غرر في أنحاء تقسيمات لفعل اللَه تعالى
الفَريدةُ الثالِثَةُ في أفعالِهِ تَعالى
الحادیة و الثمانون: غُرَرٌ في أنحاءِ تقسيمات لِفِعلِ الله تَعالى
الثانیة و الثمانون غُرَرٌ في أنَّ ما صَدَرَ عَنهُ تَعالىٰ أنَّما صَدَرَ بِالتَّرتِيب
درس یکصد و نود و نهم تا درس دویست و یکم
درس یکصد و نود و نهم:
کیفیت تحقق افعال الله و تقسیمات آن
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الفَريدةُ الثالِثَةُ في أفعالِهِ تَعالى.
غُرَرٌ في أنحاءِ تقسيمات لِفِعلِ الله تَعالى:
| الفِعلُ إن يَسبِق هيولى مُبتَدَع | *** | وَ مَعَ لُحُوقِ كائنٌ وَ مُختَرَع |
| لِلمُدةِ الكائن أيضاً قَد لَحَق | *** | بِذاكَ عَن مُختَرَعَ قَدِ افتَرَق |
| بِتَمٍ أو ناقِصٍ إما مُكتَفي | *** | أو غَيره الفعل كَذا أيضاً يَفي |
| وَ أيضاً الفِعلُ مُحَرِكٌ فَقَط | *** | أو مُتِحَرِكٌ فَقَط أو مَا اختَلَط |
| كَذاكَ مِن لا شيء أو مِن شيء أو | *** | لا هُو مِن شيء و إياها عَنوا1 |
بحث راجع به کیفیت تحقق افعال است و تقسیماتی که افعال الله تعالی به معنای نفس آن فعل خارجی [دارد] نه جهت انتسابش به فاعل؛ یعنی فعل در اینجا به معنی مفعول و آن شیء خارجی و آن تقسیماتی که دارد. ایشان یک تقسیمی میکنند و اصلاً مطلبی ندارد. یکی اینکه قبل از فعل مادهای هست مانند همین عنصریاتی که شما ملاحظه میکنید یعنی قبل از این مادهای هست و یک مدتی هست یعنی مسبوق به زمان است، قبل از او زمانی بوده است و قبل از او مادهای بوده است.
تعریف کائنات و کائن
لذا به این کائنات میگویند و کائن عبارت از همان چیزی است که در آن کُون و فساد تحقق پیدا میکند. یک چیزی هست یک فعلی که قبل از او مادهای بوده است اما زمان نبوده است لذا این هیولای این مواد است که عناصر اربعه هستند. بعضی از افعال، مخلوقات و امثالذلک هستند که مسبوق به ماده نیستند مانند مجردات چون اینها قبل از ماده خلق میشوند و اصلاً به ماده کاری ندارند و به اینها مبتدعات میگویند مانند عقول و نفوس البته نفوس از جنبۀ تجردش، نه از جنبۀ تعلقش به بدن که آن متأخّر از ماده است یا بگوییم که ملازم است درصورتیکه ما این ماده را یک وجود سیال توأم با نفس نامیه بدانیم، این یک نحو تقسیماتی است که میکنند.
بعضی از تقسیمها به این نحو است که آیا این از شیء به وجود آمده است یعنی از ـ قبل از او ـ یک ماهیتی که دارای صورت است بهوجود آمده است یااینکه از لا شیء بهوجود آمده است؟! یعنی قبل از او چیزی نبوده [است] مانند عقول که قبل از او شیئی که به معنای ماهیتی که قابل اشارۀ حسیه باشد یعنی وجود متعیّنه باشد نبوده است و خودش مفیض وجود، به همۀ صور جزئیه است و بعضی از مخلوقات هستند که اینها مسبوق به علت هستند و علت آنها خودش دارای وجود متعیّن بود مانند این نفوس مجرده یا صور مثالیه که اینها مسبوق به علت هستند و علت آنها خودش یک وجود متعیّن در سلسلۀ طولیه داشته است.
یک تقسیم هست که بعضی از افعال الله تعالی محرکاند و متحرک نیستند و آنهایی هستند که به فعلیت تامّه رسیدند چون در تحرک همیشه از قوه به فعل و از استعداد به فعل را میخواهیم، یک شیء متحرک بهواسطۀ حرکتش به یک فعلیتی میرسد که فاقد آن فعلیت بوده است و اگر در مقام جبروت آن عقول را تامّه بدانیم دیگر جهت نقصانی در آنها نیست تااینکه بهواسطۀ تحرک رفع آن نقصان شود، اینها محرکاند و متحرک نیستند.
بعضیها متحرکاند و محرک نیستند مانند جسم بما هو جسم که فقط جنبۀ قابلیت در او هست و جنبۀ فعلیت در او نیست یا مانند همین هیولا و مادةُ المواد که فقط جنبۀ قابلیت دارد تااینکه صورت برای او چه بخواهد تعین کند.
بعضیها هم محرک و هم متحرکاند مانند نفوس؛ نفوسی که به اجسام تعلق میگیرند، نفوس ما که به ابدان تعلق میگیرند همۀ اینها محرک هستند چون محرک بدن هستند و بهسمت آنچه که فاقد او هستند [میروند] و هم خودشان متحرک هستند چون اینها از ناحیۀ علل تحرک میپذیرند. این هم یک تقسیم است.
بعد ایشان میفرماید: حالا در مورد عقل و امثالذلک تعبیرات تفاوت پیدا میکند بعضیها مانند مشّائین به صوری که خالی از مواد هست عقل میگویند، بعضیها مانند حکماء اشراق و امثالهم عالم مثال و ملکوت اسفل و ملکوت أعلیٰ میگویند و بعضیها هم مانند اهل شرع به او جبروت و ملائکه و امثالذلک میگویند، ملائکه هم دارای مراتبی هستند؛ ملائکۀ کلیه داریم که اینها مافوق همۀ ملائکه هستند، عقول آنها به تمام معنا کامل است، ملائکۀ جزئیه داریم که اینها مدبّرات امر هستند، این معناها همه یکی است ولکن این الفاظی که برای اینها وضع شدهاند متفاوت هستند.
این تقسیماتی است که برای افعال الله تعالیٰ است که افعال خداوند متعال اقسامی دارد؛ بعضی از آن [افعال] در سلسلۀ طولیه تامّ هستند، بعضیها ناقص، بعضیها محرک، بعضیها متحرک، بعضیها هم مخلوطِ محرک و متحرک هستند و در سلسلۀ عرضیه نحوۀ افعال الله تعالیٰ را در اینجا بیان میکند [که] بعضی از افعال الله تعالیٰ ابتدایی است و مسبوق به چیزی نیست، بعضی از این افعال الله تعالیٰ مسبوق به یک سلسلۀ طولیه است تااینکه این فعل انجام شود. البته این بحث طولانی نیست و آن بحثی که بعداً میآید میتواند مقدمۀ برای آن واقع شود و آن بحث این است که آیا برای هر فعلی که در سلسلۀ طولیه انجام میشود حتماً باید از نقطهنظر سلسلۀ طولیه تمام مراتب طول محقق شود تا این فعل در این أدوَنُ العوالم واقع شود یااینکه لازم نیست؟ این یک بحث است.
بحث دیگر این است که اگر یک فعلی که مسبوق به ماده و مدت بود، آیا باید جمیع مراتبی که این شیء طی میکند تا به این کیفیت درآید در خارج تحقق پیدا کند ولو آناًما یااینکه میشود شیئی که مسبوق به ماده و مدت است بدون سیر این مراحل تکوّن خودش در خارج تحقق پیدا کند؟ این بحث جای صحبت دارد و یکی از بحثهای مهم است و بحثی است که در آن مسائل متکلمین مثل اعجاز و نحو ذلک هم در آنجا میآید که اگر بتوانیم در آن بحث کیفیت ربط حادث به قدیم یا کیفیت حصول کثرت در عالم این مطالب گفته میشود. این بحث خیلی چیز ندارد.
الفِعلُ ـ بِمَعنِى المَفعول ـ إمَّا أن يَكُونَ مَسبوقاً بِالمادَة وَ المُدَة وَ هُوَ الكائنُ و إمّا أن لا يَكونَ مَسبوقَاً بِشيءٍ مِنهُما وَ هُوَ المُبتَدَعُ وَ إمَّا أن يَكونَ مَسبوقاً بِالمادَةِ دُونَ المُدَّةِ وَ هُوَ المُختَرَعُ و إمَّا عَكسُهُ فَاحتِمالٌ في بادِي النَظَر غَيرَ مُتَحقِق فِي الخارجِ.1
فعل ـ در اینجا به معنای مفعول است ـ یااینکه قبل از فعل مسبوق به ماده و مدت است یعنی ماده و مدتی به این فعل لاحق شده است، به این فعل «فعل کائن» میگویند. یااینکه به هیچکدام از اینها مسبوق نیست که به این مبتدع میگویند (مبتدعات آن افعال اللهی هستند که قبل از آنها نه مادهای بود و نه زمانی بود بلکه آنها در لا زمان ابتداع میشوند). یااینکه قبل از او ماده بوده است ولی مدت نبوده است که آن مخترع است (البته میگویند که نفوس فلکیه و اجرام فلکیه اینطور بودند) و اما عکسش، یک احتمالی هست که در خارج محقق نیست.
تعریف زمان و بیان اعتباری بودن آن
ولی اگر زمان را خوب دقت کنیم باید اینطور گفت که اصلاً غیرممکن است نهاینکه فقط یک احتمالی است. اگر مسئلۀ زمان برای ما حل بشود که زمان یک امر اعتباری است و هیچچیزی [و بهرهای از] و وجود خارجی ندارد، فقط حرکت یک شیء و حرکت ماده را زمان میگویند و این یک امر اعتباری است، آنوقت دراینصورت این احتمال هم معنا نمیدهد.
وَ إليها أُشيرَ بِقُولِنا إنْ يَسبِق هَيولى ـ مَفعول يَسبِق ـ وَ مَعلومٌ أنَّه إذا سَبَقَ الهَيولىٰ سَبَقَ المُدَة أيضاً.1
اشاره شده است به قول ما که اگر فعل هیولا را سبقت بگیرد که هیولا در اینجا مفعول یَسبق است، روشن است که اگر فعل سابق بر هیولا شود سابق بر مدت هم خواهد بود.
بهجهت اینکه زمان عبارت از همان حرکت هیولا و صورتپذیری هیولا است و حرکت از استعداد به فعلیت که همۀ اینها عبارت از زمان است و به قول معروف تا موضوع نباشد نمیشود عَرَضی بر او عارض شود.
فَهُوَ مُبتَدَعٌ كَالعُقولِ وَ النُفوسِ المُجَرَدَةِ وَ مَعَ لُحُوقٍ لِلهَيولىٰ فَهُوَ كائِنٌ كَالعَناصُرِو العُنصريات و مُختَرَعٌ كَالفَلَكِ وَ الفَلَكيّات لِلمُدَّةِ الكَائنِ أيضاً أي كَما لِلهَيولى قَد لَحَقَ بِذاك عَن مُختَرَعٍ قَدِ افتَرَقَ فإنَّ المُختَرَعَ غَيرُ مَسبوقٍ بِالمُدَّةِ بَلِ المُدَّة مِقدارُ حَرِكَتِهِ المُتأخِرةِ عَن جِسمِهِ طَبعَاً.2
«پس آن مبتدع است مانند عقول و نفوس مجرده»، حالا نه آن نفوسی که تعلق به بدن و تعلق به جسم میگیرند که باید قبل از آن جسمی وجود داشته باشد بلکه خود نفوس مجردۀ در مقابل عقل و در مقام تعلق به بدن. «حالا اگر به هیولا ملحق شود به این کائن میگویند»؛ یعنی اگر آن فعل به هیولا ملحق شود به این کائن میگویند؛ «یعنی این کائن است مانند عناصر و عنصریات. فعل مخترع است مانند فلک و فلکیات.»
بیان فرق بین کائن و مُخترَع
حالا فرق بین کائن و مُخترع چیست؟! ما در مُخترع ماده داریم ولی در کائن هم ماده داریم و هم مدت و زمان داریم. فرق بین این دو را بیان میکنند؛ «کائن به زمان ملحق میشود همانطوریکه آن زمان به هیولا ملحق میشود. به این، مخترع از آن کائن افتراق پیدا میکند، مخترَع مسبوقِ به زمان نیست. مدت عبارت از مقدار حرکت این مخترع است که طبعاً متأخر از جسم او است» یعنی اوّل این مخترَع اختراع میشود بعد وقتی که شروع به حرکت کرد زمان تولید میشود پس زمان بعد از مخترع بهوجود میآید.
بِتَمٍّ ـ مُتَعَلِقٌ بِيَفي ـ وَ هُوَ ما لَيسَ لَهُ حالةٌ مُنتَظِرةٌ كَالعقولِ أو ناقِصٍ وَ هُوَ بِخلافِ التّام و الناقِص إمّا مُكتَفِ إن اكتَفى بِذاتِه....1
تقسیم دومی که مرحوم حاجی در اینجا میکنند این است که «افعال الله یا تامّ هستند یا ناقص، تامّ چیست؟ حالت منتظرۀ استعدادیه ندارد تااینکه واجد او شود مثل عقول میمانند. یا به خلاف تامّ، ناقص است، ناقص یا مکتفی به ذات است یا مکتفی به ذات نیست» یعنی خودِ ذاتش او را به کمال میرساند. آنطور که ایشان نقل میفرمایند مانند نفوس فلکیه هستند، مانند نفوس انبیاء هستند که اینها از خودشان یعنی خود آن ذات خودش را به مرحلۀ کمال میرساند. البته در اینها مناقشه هم هست ولی چون خیلی مسئله مهم نیست راجع به آن صحبت هم نیست، چطور ممکن است نفس نبی خودش به مقام کمال برسد؟! هدایت یکوقت هدایت خارجیه است یک وقت هدایت باطنیه است، در هر دو صورت ما مکتفی به ذات نداریم که بخواهد خود آن ذات او را به کمال برساند. و غیر مکتفی آن است که یک هدایت خارجیه میخواهد او را به کمال برساند، هدایت فرق نمیکند یا بهواسطۀ هادی است که میآید و دستگیری میکند و یا آن هدایت در نُبُّوات و در مَنامات یا مکاشفات و امثالذلک انسان را راهبری میکند.
تلمیذ: اگر خارج از خودش نباشد قطعاً در ذاتش میشود.
استاد: نه، در ذاتش از کجا؟
تلمیذ: در خارج از ذات او چیزی نداریم، وقتی پیامبر اکرم و نور ذاتش فوق تمام چیزها است پس معلوم است که از باب «لَمْ يَسَعْنِي سَمَائِي وَ لاَ أَرْضِي وَ وَسِعَنِي قَلْبُ عَبْدِي اَلْمُؤْمِنِ»2....
استاد: آیا پیغمبر اکرم در نهایت امر اینطور بود یا از ابتدا؟! آیا در ابتداء اینطور بود که امیرالمؤمنین علیهالسّلام میفرمایند:
و لَقد قَرَنَ اللّهُ بِهِ صَلى الله عليه و آله و سلّم مِن لدُن أنْ كَان فَطِيماً أعظَمَ مَلَكٍ مِن ملائِكتِهِ يَسلُكُ بِهِ طَرِيق المَكارِمِ و مَحاسِنَ أخلاقِ العَالَمِ لَيلَهُ و نَهارَهُ.3
تلمیذ: بعد شد ولی آنچه که به او داده میشود از ذاتش هست.
استاد: همه همینطور هستند یعنی هر وجودی در وجود خودش واجد همۀ کمالات است ولی چیزی که هست پرده افتاده است. این باید او را برساند.
تلمیذ: در مورد حضرت علی، پیغمبرِ خارجی بود که توسط او از ذات او میگرفت و به حضرت میداد. اما پیغمبر اکرم کسی را نداشت؟
استاد: میگویم که فرقی نمیکند که آن مَلک در خارج بیاید و در خارج رویِ دست پیغمبر بزند تا پیغمبر دامنش را بیندازد که عورتش پیدا نشود یااینکه همان مَلک در باطن بیاید و به او مُلهَم شود که به اینطرف برود و به آنطرف برود، این کار را انجام بدهد یا آن کار انجام بدهد، چه فرقی میکند؟! یعنی باطن و ظاهر یکی است.
تلمیذ: این در حضرت علی از طرف خود پیامبر بود یعنی ذات حضرت علی اتکاء به ذات پیغمبر داشت.
استاد: اشکال ندارد.
تلمیذ: اما ذات پیامبر به ذات دیگری اتکاء نداشت؟
استاد: چرا؟
تلمیذ: حتی اگر ذات خودش را یک وجود ظاهری درست میکند مثلاً جبرائیل از ذات خود پیغمبر سرچشمه گرفته بود، به خلاف حضرت علی
استاد: ببینید ـ در پیغمبر ـ وقتی مسئله، مسئلۀ تربیت است و مسئلۀ حرکت در عالم کثرت است...، چه کسی پیغمبر را در طفولیتش تربیت کرد؟! چه کسی او را به غار حرا سوق میداد؟! چه کسی او را برای این مسائل آماده میکرد؟! چه شخصی او را تربیت میکرد؟! آیا خودش ذاتاً این مسائل را میفهمید یا ملائکه به او الهام میکردند؟! حالا در مکاشفه در وحی و امثالذلک این مسائل را از آن وجود که ملأ أعلیٰ بود میگرفتند و به او الهام میکردند.
نکتهای که در اینجا هست و خیال میکنم شما بهدنبال او میگردید این است که وقتی که ما پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را تجلی اعظم بدانیم و مفیض به همۀ خلایق بدانیم و اوّل صادر بدانیم دیگر ملائکهای که حتی برای آن حضرت جهات هدایت را میآوردند، آنها دیگر از وجود خود پیغمبر میآوردند این مطلب را شما دنبال میکنید. این مسئله منافاتی با مطلب ما ندارد. ما در دو وادی صحبت میکنیم؛ یک وادی آن نفس عالی و راقی رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم است که در ملکوت أعلیٰ آن نفس جنبۀ فعلیت دارد و از باب اینکه آنجا عالم زمان و مکان نیست این نفس جنبۀ فعلیت در آنجا دارد. این یک مسئله است، مسئلۀ دیگر این است که الآن این نفس بشری و این نفس حیوانی و محدود میخواهد خودش را به آنجا برساند، صحبت در این است، آنوقت از خودش میگیرد و خودش را به کمال میرساند این یعنی...
تلمیذ: امیرالمؤمنین علیهالسّلام هم همینطور است.
استاد: بله، امیرالمؤمنین هم همینطور است بقیه افراد هم همینطور هستند حتی زید و عمرو و بکر هم همه همینطور هستند؛ یعنی بالمآل این زید همان زیدی است که به فعلیت رسیده است ولی الآن برای اینکه خودش را به او برساند نیاز به یک سلسله ریاضات دارد، نیاز به یک سلسله مسائل دارد ولی نکته در این است که همۀ ـ ما ـ ماسویٰالله مندک در آن نفس پیغمبر هستیم ولی پیامبر مندک در خودِ خدا است یعنی در اینجا ما واسطه خوردیم ولی پیغمبر واسطه نخورده است، فرق همین است. یعنی در این سلسلۀ طولیه، صادر اوّل پیغمبر بود بعد او همینطور به موارد دیگر در سلسلۀ طولیه افاضه کرده است تا به أدنیٰ العوالم که همین عالم ماده و امثالذلک رسیده است و در اینجا هیچ فرقی بین امیرالمؤمنین و فاطمۀ زهرا و امام حسن و امام حسین علیهمالسّلام و بقیه نیست ولی آنها...
تلمیذ: از جهت اینکه صادره اوّل هستند...؟
استاد: نه آنها هم صادره اوّل نیستند.
تلمیذ: نور واحد هستند؟
استاد: نور واحد با صادر اوّل فرق میکند شما هیچوقت سلسلۀ طولیه را قاطی نکنید، ما «یکی» داریم وقتی که شیئی واحد است دیگر آن شیء دو نیست.
تلمیذ: امیرالمؤمنین میفرمایند که جبرئیل از من خلق شد ملائکه از من خلق شدند.
استاد: یعنی او از پیغمبر و جبرئیل هم از او.
تلمیذ: از آنطرف هم داریم جبرئیل از پیغمبر هم خلق شد.
استاد: معلوم است وقتی که جبرئیل از این خلق شود از پیغمبر هم شده است دیگر.
تلمیذ: مثل اینکه از خدا خلق شده است؟
استاد: علت در جنبۀ طولیت بر همه احاطه دارد و إنشاءالله بعداً در همین بحث سیر نزول میگوییم که علت این نیست که فقط به معلول اوّل خودش احاطه داشته باشد علت آن چیزی است که به تمام معالیل مادون احاطه دارد یعنی حضور دارد، با همۀ معلولهای خودش در خارج حضور خارجی و عینی دارد نهاینکه آن را خلق کند و خودش کنار بنشیند و بگوید: حالا تو برو و بقیه را درست کن و او هم برود دیگری را درست کند و کنار بنشیند و بگوید که تو بقیه را درست کن اینطوری نیست، اینکه علت نیست.
تلمیذ: علت بالا بر علّیت اُولیٰ است.
استاد: بله آن جنبۀ علیتش اقوا است، در اینجا این علت حضور خارجی دارد با همۀ آنچه را که در خارج هستند پس ما هم میتوانیم بگوییم که جبرئیل از امیرالمؤمنین است و هم میتوانیم بگوییم که جبرئیل از امام حسن و امام حسین است فرقی نمیکند و یا سایر ائمه است. تمام اینها در سلسلۀ طولیه برای مادون علت هستند و همۀ اینها به پیغمبر میرسند و پیغمبر هم صادر اوّل میشود.
... الناقِص إمّا مُكتَفٍ إن اكتَفى بِذاتِه وَ باطِن ذاتِه مِن عِلَلِه الذاتية في خُروجِه مِنَ النَقصِ إلىَ الكَمالِ كَالأفلاكِ وَ نُفوسِها وَ مِن هذا القَبيل نُفُوسُ الأنبياءُ بِحَسبِ الفِطرَة وَ إمَّا بَعدَ الاستِكمال فَرُبَما صاروا مِنَ التَّام أو غَيرِه أي غَيرِ مُكتَفِ إن لَم يَكتَفِ بِذاتِه وَ باطِنِ ذاتِه فِي الاستِكمال بَلِ احتاجَ إلى مُكمِّلٍ خارج كَالعُنصريات و نُفوسِهَا الغَيرِ المُؤيِدَة الفعل كَذا أيضاً يفي.1
«یااینکه ناقص است، اگر اکتفای به ذات کند و باطن ذاتش از علل ذاتیه در خروجش از نقص به کمال باشد مثل افلاک، به این مُکتفی به ذات میگویند یعنی خود باطن ذاتش او را از نقص به کمال میرساند و دیگر نیاز به شیء خارج از ذات ندارد. از این قبیل نفوس انبیاء بهحسب فطرت است، اینها خودشان فطرتاً هدایت باطنی دارند و اما بعد از استکمال ممکن است تامّ بشوند که آن بحث دیگر است.» قبل از استکمال صحبت میکنیم.
«یا غیر مکتفی است اگر مکتفی به ذاتش نباشد و به ذاتش و در باطن ذاتش برای استکمال اکتفا نکند بلکه از خارج باید به کمال برسد مانند عنصریات است» که در عنصریات برای اینکه منبابمثال شما یک دانۀ سیب را به کمال برسانید این نیاز به خارجِ از خودش دارد، آب میخواهد، باد میخواهد، خاک میخواهد، خارج از ذات بیاید و این دانه را به کمال خودش برساند و بهتنهایی نمیرسد، «یا مانند نفوس غیر مؤیّده که اینها احتیاج به مربی دارند، آنوقت اگر اینطور شد فعل به دو جهت وافی است»؛ یکی بهجهت تامّ یا به ناقص. این یک تقسیم بود.
أيضاً الفِعلُ مُحرِكٌ فَقَط أي غَير مُتحرِك كَالعُقولِ النُوريةِ فَإنَها مُحَرِكَةٌ لِلنُفُوس كَتَحريكِ المُعلم لِلمُتِعَلِم وَ المَعشوق لِلعاشِق أو مُتِحَرِكٌ فَقَط غَير مُحرِكٍ لِشَيءٍ كَالجِسم بِما هُوَ جِسم وَ الهَيولى أو مَا اختَلَط مِنهُما أي مُحرِكٌ مِن وَجه وَ مُتِحَرِكٌ مِن وَجهِ كَالنُفوس وَ الطبائِع.1
تقسیم سوم این است که «فعل یا محرک است یعنی غیر متحرک مانند عقول نوریه» چون اینها جنبۀ نقص ندارند تا بهواسطۀ حرکت از استعداد به فعلیت و به آن کمال برسند. «اینها محرکت نفوساند مانند تحریک معلم متعلم را و معشوق عاشق را، یا فقط متحرکاند» یعنی جذب میکنند. آن عشق، عاشق را جذب میکند، اینها هم بهسمت کمال این نفوس ناقصه را جذب میکنند «یا فقط متحرکاند یعنی غیر محرک برای شیئی هستند مثل جسم بما هو جسم و هیولیٰ، اما جسم از نظر اینکه نفس به او تعلق بگیرد او هم محرک واقع میشود یااینکه مخلوط است، نفوس و طبایع از یک نظر محرکاند و از یک نظر متحرک هستند»، اینها هم که روشن است.
کَذاك تَقسيمٌ رابِع لِلفِعل بِأنَّهُ إمَّا شيٌء مِن لا شَيء كَالأجسامِ فَإنَّها خُلِقَت مِنَ المادَةِ الأوليٰ وَ هِيَ اللاشيء يعني لا شَيئيةٌ فِعليةٌ لَها فَإنَّها قُوةٌ مَحضَةٌ وَ قُوةُ الشِيءِ بِما هِيَ قُوةُ الشَّيء لَيسَت بِشيء.2
تقسیم چهارم برای فعل؛ یا تعیّنی است یعنی از «لا شیء» صورت پذیرفته است مانند اجسام که از ماده اُولیٰ خلق شدهاند که ماده و هیولا باشد، مادة المواد «لا شیء» است دیگر چون هنوز صورت ندارد و فقط استعداد محض و قابلیت محض است. شیئیت فعلیه اصلاً برای این مادة المواد نیست، قوۀ یک شیء در مرحلۀ استعداد، شیء نیست یعنی صورت ندارد.
تلمیذ: آیا لا شیء واقعاً عدم است؟
استاد: عدم نیست بلکه فقط استعداد است یعنی هیچ جنبۀ فعلیت در او نیست.
تلمیذ: فعلیت برای فعل؟
استاد: ببینید ما به آن مادهای که در عنصریات هست و دائماً تبدّل پیدا میکند، صرفنظر از آن صورتی که دارد هیولا میگوییم.
تلمیذ: این شیئیت برای صورت است؟
استاد: بله برای صورت است، شیء یعنی صورت.
أو شيءٌ مِن شيءٍ كَالنُفُوسِ مِنَ العُقُولِ أو لا هُوَ مِن شيءٍ أي شيءٌ لا مِن شيء كَالعُقُولِ وَ يُمكِنُ أن يَكونَ شَيٌء مِن شَيءٍ كَالمواليدِ مِنَ الأمَهات.1
«یا خودش صورت دارد و از یک صورت واجد صورت دیگری نشئت میگیرد مانند نفوس از عقول که نفوس مرتبۀ نازلهای از عقول هستند»، عقول شیء است یعنی وجود متعین است، نفوسی که معلول برای عقول هستند خود آن نفوس هم وجودات متعیّنۀ نازلۀ آن عقول هستند. «یااینکه از شیء نیست یعنی شیء است اما از شیء نشئت نمیگیرد» مثل عقول، عقول از شیء نشئت نمیگیرند بلکه آن عقول کلیّه از خدا نشئت میگیرند و خدا شیء نیست یعنی خدا تعیّن ندارد بنابراین...
تلمیذ: عقل یکی است یا هر نفسی یک عقلی دارد؟
استاد: در اینجا عقل یکی است؛ آن عقل کلی منظور است، عقول جزئیه نیستند.
«ممکن است که شیء از شیء باشد مانند موالید از امهات» ـ موالید ثلاثه که معدن و نبات و حیوان هستند که اینها از امهات خودشان [آب، خاک، باد، آتش] نشئت میگیرند. ما نسبت به عنصریات اینطور بگوییم که شیء از شیء هستند.
بعد آنهایی که از اینها نشئت میگیرند همان عنصریات هستند که میشمارند؛ آهن و گوگرد و نمک و معدنیات که این چیزها موالید این امهات هستند.
إذِ المُتَعارفُ إدخالُ كَلِمَة مِنْ عَلَى مَادَةِ الشَّيء وَ العُقُولُ لَيسَتْ مَادَةً لِلنُفُوسِ فَيَكونُ النُفُوسُ المُجرَدَةُ مِن شَيءٍ لا مِن شيء. وَ إذا عَرَفتَ هِذه فَاعرِف أن إيَّاها عَنوا وَ عَنها عَبروا بِالجِسم وَ النَفس وَ عَقل ذي سَمَك أي رَفعة مِما هُوَ الأكثرُ تَداولاً فِي لسانِ المَشائين وَ جَبَروت هُوَ عالَمُ العُقولِ وَ مَلكوت بِالمَعنِى الأعَمِ وَ هُوَ عالَمُ الغَيبِ جُملَةً وَ مَلَكوت بِالمَعنِى الأخَصِ هُوَ عالمُ المِثالِ وَ يُقالَ لَهُ المَلَكوتِ الأسفل أيضاً وَ مَلِكٌ مِن ﴿وَٱلصَّٰٓفَّٰتِ صَفّٗا﴾2 و ﴿فَٱلسَّٰبِقَٰتِ سَبۡقٗا﴾3 وَ ﴿فَٱلۡمُدَبِّرَٰتِ أَمۡرٗا﴾4.5
«متعارف این است که ما «مِن» را بر مادۀ شیء متعارف کنیم» اما نفوس از عقول غیرمتعارف است، هیچوقت برای علّیت معلولیت «مِن» نمیآورند اما برای مادۀ شیء میآورند، «عقول که مادۀ برای نفوس نیستند بلکه جنبۀ علّیت دارند [پس نفوس مجرد از شیء میشوند نه اینکه از شیء باشند. وقتی که این را دانستی پس بدان که] که علماء اینها را قصد کردهاند و از اینها به جسم و نفس و عقل تعبیر کردهاند»؛ جسم گفتهاند یا نفس گفتهاند یا عقل گفتهاند؛ «یعنی عقلی که دارای رفعت است. مشائین به عالم ارواح عالم عقل میگویند»، به عالم عقول عالم عقل میگویند درحالتیکه ممکن است همین لفظ در لسان اهل شرع تفاوت پیدا کند و ملائکه بگویند یا ملائکۀ مقرب بگویند و «جبروت که عالم عقول است و ملکوت به معنای اَعَم که عالم غیب است جُملَةً، حالا ملکوت أعلیٰ داریم، ملکوت أخصّ داریم که عالم مثال است که به آن ملکوت اسفل هم میگویند که عالم مثال برزخ است و ملکوت أعلیٰ میگویند که ملکوت أعلیٰ خودش شامل جبروت هم خواهد شد و ملک ﴿وَٱلصَّٰٓفَّٰتِ صَفّٗا﴾ مقرب که از او به روحالأمین تعبیر میشود یا جبرائیل و امثالذلک که در مرتبۀ بالا هستند ﴿فَٱلسَّٰبِقَٰتِ سَبۡقٗا﴾ ملائکۀ واسطه هستند بین ملائکۀ جزئیه که مدبرات عالماند و بین ﴿وَٱلصَّٰٓفَّٰتِ صَفّٗا﴾ هستند و ﴿فَٱلۡمُدَبِّرَٰتِ أَمۡرٗا﴾ عبارت است از آن نفوس جزئیه نوریه که اینها تدبیر عالم را میکنند.»
مِما هُوَ الأكثَرُ تَداولاً في لِسانِ الشَريعة وَ المَعرِفَة وَ النُورِ الأسفَهبُد مِنَ النُفوسِ الفَلَكيةِ وَ الأرضيةِ وَ المَظاهر مِنَ الأجسامِ الفَلَكية وَ العُنصرية بَلِ الأشباحِ المِثالية.1
در لسان شریعت از عالم غیب و عالم انوار، تعبیر به ملائکه میشود و نور اسفهبد از نفوس فلکیه و ارضیه (که به لسان اشراقیین تداول دارد) و مظاهر از اجسام فلکیه و اجسام مظاهر را میگویند که بیان آنها از اجسام فلکیه است و اجسام عنصریه است بلکه آن اشباح مثالیه که همان عالم مثال است، (این را هم تعبیر به مظاهر در اینجا میکنند).
تلمیذ: نور اسپهبدیه ... با این فرق میکند؟
استاد: بله.
تلمیذ: مگر همین اصطلاح نیست؟
استاد: بله.
تلمیذ: پس چطور ...؟
استاد: نه، ببینید این نفوس فلکیه و آن نفوس را اسفهبدیه میگویند، خودِ نور اسفهبدیه هم تفاوت پیدا میکند.
تلمیذ: مگر نور نفس خود شخص نیست؟
استاد: نور اسپهبدیۀ انسان است، نور اسپهبدیۀ فلک است و اینها هرکدام برای خودشان یک چیز جدا هستند.
لِنورِ الأنوار وَ نُور قاهر مِن عالَمِ العَقل مِما هُوَ الأكثَرُ تَداولاً في لِسانِ الإشراقيين وَ بَعضُها كَالمَظاهرِ أكثَرُ تَداوُلاً في لِسانِ الإشراقيينِ الإسلام وَ أمّا حُكَماء الإشراق غَيرُهُم فَيُعَبِّرون عَنِ الأجسامِ الفَلكية وَ العُنصرية بِالبَرازِخِ العِلوية.1
«و به نورالانوار اطلاق میشود و همینطور نور قاهری که از عالم عقل است در لسان اشراقیین به نور قاهر، نور اسپهبدیه گفته میشود.» نورالانوار هم به فاعل این نور قاهر گفته میشود که خداوند متعال است. «بعضی از این انوار مانند مظاهر در لسان اشراقیین اسلام متداول است» که منظور آنها از مظاهر عبارت از انوار جزئیۀ نورالانوار یا نور قاهر که عقل باشد، است. «و اما حکماء اشراق غیر از این اشراقیین مانند شیخ شهاب و امثاله از اجسام فلکیه و اجسام عنصریه [به برازخ علویه] تعبیر میآورند.» البته اجسام فلکیه بنا بر هیئت قدیم و اما الآن جسم فلکی اصلاً معنا ندارد، بنا بر همان هیئت قدیم که میگفتند که این فلک یک جسم خاصی دارد و دارای روح و دارای نفس خاص است و آن فلک است که این کرات را در درون خودش حرکت میدهد.
البته در اینکه هرکدام از این اجرام فلکی دارای نفس هستند شکی نیست؛ زمین دارای یک نفس است شمس دارای یک نفس است قمر دارای یک نفس است اما اینکه سوای اینها یک نفس کلی هم داشته باشیم که آن منظومۀ شمسی را حرکت دهد، فلک اوّل و فلک دوم و ...، چنین چیزی ثابت نشده است و این بنا بر همان هیئت قدیم است.
تلمیذ: برای مجموع حقیقتی قائلاند؟
استاد: بله، بله غیر از نفس خودِ اینها یک نفس کلی دیگر هم قائل بودند. حالا قائل نفس بودن یک مسئله است خیلی مهم نیست و میتوانیم بگوییم که یک تدبیر کلی اینها را میگرداند ولی صحبت در این است که برای اینها جزء قائل بودند؛ اجزاء لطیفه قائل بودند. این اشکال دارد.
فَيُعَبِّرونَ عَنِ الأجسامِ الفَلكية وَ العُنصرية بِالبَرازِخِ العِلوية و السِفلية كَما في كتابِ حِكمَةِ الإشراق كُلٌّ مِنَ الألفاظِ المُساوِقَة مِن كُلِّ لِسانٍ كَالنُّورِ القاهِر وَ المَلَكِ المُقَرَب وَ الجَبَروت وَ العَقل لِمَعنَىٰ واحِدٍ يُشيرُ وَ قِسْ عَليهِ الباقي بَلِ الكُل دالاتٌ عَلَى مَعنى واحد حَقيقي هُو مَعنَى المَعاني وَ مَقصَدُ المُقاصد.1
«از اجسام فلکیه و عنصریه تعبیر به برزخ علوی و برزخ سِفلی میکنند [همانطور که در کتاب حکمت اشراق] اینها میگفتند که عالم مثال و عالم برزخ عبارت از همین نفوس فلکیه است. هرکدام از این الفاظ که مساوق از هر لسانی است مانند نور قاهر، ملک مقرب، جبروت و عقل، ـ هرکدام از اینها که یک عده میگویند ـ تمام اینها اشاره به یک معنا میکنند و فقط الفاظ تفاوت پیدا میکند» مثل اینکه ما در لسان شرع هم داریم که گاهی اوقات از اوّل ما خَلَقَ تعبیر به لوح و قلم میشود و گاهی اوقات از اوّل مَا خَلَق تعبیر نور نَبیّک یا جابر2 میشود گاهیاوقات از اوّل ما خلق تعبیر به عقل میشود. اینها همه یک معنا است ولی تعابیر تفاوت پیدا میکند. «بلکه تمام اینها بر معنای واحدِ حقیقی دلالت میکنند که آن معنیالمعانی و مبدع همۀ موجودات و مقصد المَقاصد است.»
| الكُلُ عِبارَةٌ وَ أنتَ المَعنى | *** | يا مَن هُوَ لِلقلوبِ مِـغناطيس |
وَ كانَ في تَعبيرِنَا التَغيير.3
همۀ موجودات عبارت هستند و تو معنا و حقیقت آنها هستی، ای کسی که قلبها را مغناطیس هستی و جذب میکنی.
در تعبیر ما تغییر است.
اما واقعاً تمام اینها اشاره به یک معنا است.
تلمیذ: این مطلب را من خوب متوجه نشدم، از آنجایی که در سلسلۀ عِلَل مثل پیغمبر و امیرالمؤمنین علیهماالسّلام، وجوداً نیاز به غیر خودشان ندارند اما سایر موجودات فقرا هستند نسبت به اینها که علل هستند، شما یک تفاوتی بین واقعیت اینها و این عالم کثرت ... متوجه نشدم؟
شکلبندی و نگهداری بدن عنصری توسط بدن مثالی
استاد: عرض کردم که ما در دو مرحله بحث داریم؛ صحبت در دو مرحله است؛ مرحلۀ اوّل اینکه اصل کینونیت وجودِ اشیاء در مرتبۀ معلولیت ناشی از چه علتی است؟! آیا معلول بلاواسطۀ فیض پروردگار است یا در اینجا واسطه خورده است؟! لاجرم و لا محال در سلسلۀ طولیه وسائطی هست که این وسائط موجب تحقق مخلوقات عَلی انواعِها در عالم خارج هستند و این واسطهها مراتب قویّه و شدیدهای هستند که موجب بروز معلولات در مراتب مادون میشوند. اگر شما به نفس خودتان مراجعه کنید همین سلسلۀ مراتب را در آنجا میبینید. الآن شما یک مرتبۀ مادونی دارید که عبارت از بدن شما است؛ پوست، گوشت، استخوان و امثالذلک که یک مرتبۀ مادون است. یک مرتبۀ مافوق این دارید که مرتبۀ مثال شما است که آن مرتبۀ مثال همین مرتبۀ قوای متخیلۀ شما است که صورت هم ناشی از آن است و شما اگر بخواهید به خواب بروید در همان بدن مثالی واقع میشوید چون بدن عنصری شما روی زمین افتاده است بنابراین این بدن عنصری شما بر وزان آن بدن مثالی است. اینطور نیست که بدن عنصری دماغش سفید باشد اما دماغ بدن مثالی قرمز یا سیاه باشد یااینکه بدن عنصری دارای این شکل و قیافه باشد اما آن بدن مثالی دارای یک قیافۀ دیگر باشد. آن بدن مثالی است که این بدن عنصری را شکلبندی میکند و نگه میدارد اما آیا مسئله به همینجا ختم میشود یا دوباره ما راه در پیش داریم؟!
آن روحی که هم در بدن عنصری شما و هم در بدن مثالی شما رفته است معلوم میشود که آن یک مرتبۀ بالاتری از این بدن مثالی است. اگر ما نقل کلام در آنجا کنیم خواهیم دید که بین بدن مثالی و آن روح لطیف مراتبی وجود دارد؛ در یک مرتبه به مرتبۀ معنا میرسد و در یک مرتبه اصلاً آن مرتبۀ معنا هم حذف میشود و فقط نور محض باقی میماند ولی همان نور، بحت تعیُّن پیدا کرده است و وقتی که پایین آمده است به این شکل پایین آمده است یعنی صورت و امثالذلک به خود گرفته است. حالا صحبت در این است که این وجوداتی که همه در سلسلۀ طولیه به پروردگار میرسند؛ این ابدان عنصریه این ابدان مثالیه این ابدان فوق مثالیه تااینکه بالا برسند و این روح لطیف شود، لطیف شود تا به حدّی که نور محض شود و دیگر در آنجا، مقام، مقام فناء و اندکاک است که دیگر مقام تعیّن در آنجا وجود ندارد، همانطور که الآن هم همینطور است در آنجا سلسلۀ مراتبی که هست آیا هرکدام از آنها یک علت مستقله برای رسیدن به آن هستند یا اینها تحت یک عللی واقع شدهاند؟! معلوم است که بنای یک سلسلۀ عِلّیه در اینجا وجود داشته است؛ آن سلسلۀ علت، اوّل نفس پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم بوده است و بعد ائمه علیهمالسّلام، دیگر بعد از ائمه همۀ خلایق تحقق پیدا میکنند. البته ما از دلیل فلسفی به این مسئله نمیرسیم دلیل فلسفی هیچگاه به ما نمیگوید که باید دوازدهتا امام باشد و مثلاً نمیشود دهتا باشد، این نیست. بله، آنچه را که ما در خارج یقین داریم میتوانیم براساس سلسلۀ طولیۀ فعل که فَطرَت محال است منطبق کنیم، اینکه از ابتدائیات و اوّلیات و یقینیات است دیگر لذا ما در یقینیات میدانیم و این نه فقط اختصاص به زمان خلقت ما دارد بلکه در تمام زمانها این سلسلۀ طولیه باید وجود داشته باشد.
یعنی الآن هم یک نفس کلی باید در عالم وجود داشته باشد که آن نفس کلی باید منشأ برای فیض به همه چیز باشد که این نفس کلی الآن حضرت بقیةالله است، درست شد؟! این یک مسئله است که وجود همۀ اشیاء و کینونیت همۀ اشیاء و همینطور وجود باقی اشیاء و کمالات برای اشیاء، همۀ اینها تحت یک سلسلۀ طولیه واقع هستند.
مسئلۀ دوم اینکه حالا که اینها میخواهند تربیت شوند، آیا نیاز به مربیِ خارج از ذات خودشان دارند یا نیاز به مربیِ داخل دارند؟! یعنی مربی خارجی نمیخواهند. ما میگوییم که اصلاً مربی داخل که خود ذات باشد محال است باشد، چرا محال است؟! بهجهت اینکه اگر این ناقص است متحرک میشود، متحرک برای رسیدن به آن فعلیت خودش نیاز به محرک دارد، عقلاً محال است که محرک و متحرک شیء واحد باشند چون اگر شیء واحد باشند معنایش این است که متحرک در عین نقصش واجد کمال باشد چون محرک واجد آن کمال است، میخواهد متحرک را به آن کمال خودش برساند.
پس اگر متحرک در آنِ واحد هم محرک به خودش باشد بنابراین واجد این فعلیت است پس میخواهد چه چیزی را کسب کند؟! این ماشینی که از اینجا میخواهد به آنجا برود شما باید به او گاز بدهید تا آنجا برود، رسیدن به آنجا یعنی رسیدن به یک فعلیت، لذا این واجد فعلیت نیست. آیا ممکن است در آن واحد این ماشین هم رسیده باشد و هم نرسیده باشد؟! اینکه محال است، آنوقت حالا صحبت در این است.
تلمیذ: در همین عالم معالیل ما نسبت به هدایت خودمان نیاز به هادی داریم؟
استاد: بله.
تلمیذ: هادیِ پیغمبر بر آن فرضی که شما فرمودید یا جبرئیل است یا باطناً است، در هر دو صورت چه جبرئیل باشد چه آن ملکۀ باطنیه باشد، روحالقدس باشد، هر کسی باشد، آن مخلوق از قِبَل خود پیغمبر است؟
استاد: نه این نفس الآن پیغمبر، این نفس نازله است و این نفس...
تلمیذ: یعنی الآن رتبهاش پایینتر از خود جبرئیل است؟
استاد: بله الآن این نفس در این رتبه یک نفس بشری است، باطن این قضیه که این خودش را میخواهد برگرداند و به آنجا برساند، باطن او همان نفس کامل است ولی این برای اینکه به او برسد باید این گردش را انجام دهد. آن نفس کاملی که در آن مرحلۀ بالا قرار دارد که من گفتم که بهعنوان علّیت ـ اگر این را فراموش نکنیم ـ در همۀ مراتب حضور دارد، آن نفسِ کامل، خودش میآید و این نفسی که الآن جزئیه است و میخواهد آن را به آنجا برساند هدایت میکند، حالا آنکه هدایت میکند از اسباب و ادوات استفاده میکند؛ جبرئیل دارد میکائیل دارد گاهی اوقات ممکن است افراد خارجی بیایند و گاهی اوقات تحت تربیت ابوطالب قرار میگیرد و گاهی اوقات افراد دیگر، اینها مشخصِ بر این است که پیغمبر دائماً حالی عوض میکند یعنی خود آن حالِ نفس کلی پیغمبر که در آن عالم که زمان و مکان نیست و فعلیت است ـ حالا اگر ما تعبیر غلط بیاوریم هم بیاوریم تااینکه معنا روشن بشود عیبی ندارد لذا میآوریم آن فعلیتی که بعداً پیدا میشود چون آن فعلیت هست، آن فعلیت قبل را درست میکند و آن را به آنجا میرساند، آن فعلیتی که بعداً هست ... یعنی چون الآن نفس پیغمبر باید به یک فعلیتی برسد...، آیا الآن که پیغمبر در این مرتبۀ هفت سالگی است به او وحی میشود؟
تلمیذ:...؟
استاد: قرآن الآن به پیغمبر آمده است؟
تلمیذ: در مورد امیرالمؤمنین چطور؟ وقتی که شروع کرد به خواندن آیات قرآن.1
استاد: ... اگر به او وحی میشد پس چرا اینهمه به غار حرا میرفت چرا اینقدر بدبختی میکشید؟
تلمیذ: یا رسول الله بخوانم برایت تورات و انجیل و قرآنی که هنوز نازل نشده است؟
استاد: کدام؟ او هم از آنجا مدد میگیرد، شما که الآن خودتان را رد میکنید، این امیرالمؤمنین که الآن اینها را میخواند یعنی الآن نفسش کامل است که میخواند؟
تلمیذ: من نمیدانم.
استاد: یااینکه ناقص است؟ من الآن حتی نسبت به خودِ شما میگویم، چرا سراغ امیرالمؤمنین برویم! الآن ما در خواب یا در مسائل دیگر مسائل آینده و حوادث آینده را میبینیم که اتفاق میافتد یااینکه فرض کنید شخص بزرگی نگاه به این بچه میکند و میگوید که این بچه آیندهاش معلوم است که به کجاها خواهد رسید، درست شد؟! اینکه میگوید: آینده به کجا خواهد رسید، الآن رسیده است یا بعداً میرسد؟! اگر الآن میرسد پس الآن کامل است پس چرا تربیت میخواهد؟! بعداً میرسد، اینکه میگوید که بعداً میرسد الآن او را دیده یا ندیده است؟!
تلمیذ: غیر از آن قرائت قرآن است که به خود پیامبر هم نازل نشده است.
استاد: اجازه وِر مَنَه!1 به قول ترکها به حکم اللهم بیر بیر2 صبر کنید! او الآن ناقص است او الآن میخواهد به آن کمال برسد درحالیکه الآن آن شخص کامل حالا امام یا غیر ولیّ یا ولیّ گفتهاند که او مآلش این خواهد بود، اینکه گفتهاند: مآلش این خواهد بود یعنی آن مقام و مآل را ادراک کردهاند یا همینطور رَجماً بالغیب گفتهاند؟! ادراک کردهاند بنابراین بین او و این نفس ناقصۀ او تفاوت است. من این را میخواهم بگویم که ممکن است درعینحال [که] این نفس ناقص است ولی چون این مآلش او است او هم الآن وجود دارد و او باید خودش را به چه برساند؟
وجود در رتبۀ أعلیٰ است وجود اجمالی است. بله این وجودش چون خیلی أعلیٰ است خیلی بالا است و این بالمآل به او خواهد رسید یعنی چون این وجود دارد بنابراین او بالمآل خواهد رسید این یک وجود رابطی است که مثل کِش میماند؛ یک سرش بالا است و یک سرش پایین است، آنکه بالا است این پایین را آنقدر میآورد و میکشاند و به خودش میچسباند، یکی میشوند. درست شد؟! نهاینکه دو وجود جدا است [که مثلاً] خدا یک وجودی به نام زید کامل درست کرده است و در عالم جبروت او انداخته است و یک وجودی هم همین زید ناقص درست کرده است که اینجا خوابیده است و شیر میخورد، این دو وجود است و به او ربطی ندارد، نه اینطور نیست بلکه آن وجودِ کامل است که این را درست کرده است و او را به آنجا میبرد و هر دو یکی است و صحبت در این است، دوتا نیست، یکی است؛ یکی ناقص است و یکی کامل است.
آنوقت امیرالمؤمنین علیهالسّلام که آن را میخواند هنوز کامل نبوده است چه کسی گفته کامل بوده است؟! امیرالمؤمنین کامل نبوده است، امیرالمؤمنین نفسش در آن موقع به او احاطه کرده است یعنی حلول کرده است...
تلمیذ: حقیقت خودش؟
استاد: حقیقت خودش آمده حلول کرده است و او را به زبان درآورده است و آن حقیقت وقتی که جدا شود [دیگر قرآن نمیخواند] لذا بعدش مثلاً در پنج سالگی از امیرالمؤمنین سؤال کنید که قرآن را بخوان شاید نتواند بخواند.
تلمیذ: حقیقت خودش آیا کامل است یا نیست؟
استاد: کامل است.
تلمیذ: فعلیت محضه است یا نیست؟
استاد: بله درست است.
تلمیذ: وقتی حقیقت خودش فعلیت محضه است چه نیازی به قوس صعود و نزول دارد؟!
استاد: قوس نزول دارد، میخواهد آن را به چیز برساند.
تلمیذ: کامل است دیگر، فعلیت محضه است.
استاد: نه آن مقام، مقام اجمال است.
تلمیذ: اگر اجمال است پس چرا قرآن تفصیلی میخواند؟!
استاد: عیب ندارد منافات ندارد؛ چه اشکالی دارد؟! خود او از آن اجمال حکایت میکند، قرآن هم خودش در نفسش هست، وقتی قرآن در نفسش هست آن افاضهای که به این میکند قرآنی که در نفسش هست افاضه میکند، قرآنی که برای پیغمبر دفعةً واحده نازل شد چگونه بود؟! همین الفاظ دفعةً واحده نازل شد.
تلمیذ: تفصیلاً؟!
استاد: تفصیلاً، درحالیکه هنوز دو سوم قرآن مانده است، هنوز اصلاً قرآن نیامده است، اینها منافاتی ندارد منبابمثال ـ نمیدانم برای شما پیدا شده است؟ إنشاءالله پیدا میشود ـ گاهی اوقات در مقام اجمال یکسری چیزهایی را یکدفعه به آدم نشان میدهند اما خود انسان میبیند واجد این مسائل نیست، برای اینکه بخواهد واجد شود نیاز به سیر دارد ولی به انسان میرسانند که تو به اینجاها [میرسی] و چنین خبرهایی هست و چنین جاهایی هست. آیا نفس در آن موقع واجد آنها بوده است یا یک اشارهای از آنها شده است و یک حرکتی بهوجود آمده است و یک لَمحهای از آنچه را که باید خودش به تفصیل و تربیت به او برسد به او ارائه شده است؟ این برای امیرالمؤمنین و پیامبر همینطور بوده است.
خود امیرالمؤمنین نوزاد، الآن این نفس، نفسِ کامل نیست. اگر واقعاً نفس کامل و فعلیت باشد پس چرا میگوید که «لَقَد کُنتُ اَتَّبعُه اتبّاع الفصیل أثر اُمّه»1 پس چرا میگفت که هر روز بابی را میگشود که از [هر] باب هزار باب علم باز میشد؟! کامل است دیگر، کامل که چیزی نمیخواهد! این معنایش این است که این نفس همان است ولی برای اینکه خودش را به مقام تفصیل برساند، باید این نفس در اینجا مجاهده کند، ریاضت کند، تحت تربیت واقع شود تااینکه استعداد پیدا کند برای اینکه خودش را برساند به آنچه را که بعداً بالمآل خواهد رسید و اگر تربیت نشود به آنجا نخواهد رسید، هیچوقت نخواهد رسید باید تربیت شود.
در اینجا ما میبینیم که افراد تفاوت پیدا میکنند یعنی در مقام تربیت چهبسا ممکن است شخصی مجذوب باشد و اصلاً نیاز به مربی خارجی هم نداشته باشد. افرادی هستند که خودبهخود راه میافتند، حرکت میکنند و دائماً از باطن مدد میشوند، اینکه از باطن مدد میشوند نهاینکه از باطن خودشان مدد میشوند...
تلمیذ: آنکه باطناً نیاز به استاد نداشته باشد یا یکسری مقامات دارند یا ابتدائیش مثلاً یا...؟
استاد: اینها افرادی هستند که [برایشان] استاد هست، ولی استاد آنها را از باطن راه میبرد. یکوقت استاد میآید با شما میگوید، میخندد و همینطور پیش شما مینشیند، یکوقت شما در خانه خودتان هستید او خودبهخود به شما مُلهَم میکند این کار را انجام بده، آن کار را انجام بده، درهرصورت دوباره استاد است که اینها را حرکت میدهد و میبرد، نهاینکه اینها خودبهخود از پیش خودشان راه بروند.
تلمیذ: هست که مَن لَم یکن امامٌ ـ تقریباً به این مضمون است ـ تقریباً اینکه او را ببیند، تعین داشته باشد، مشهود باشد...
استاد: بله.
تلمیذ: این کلیت دارد یا نه؟ اگر کلیت داشته باشد پس او باید یک امامی داشته باشد که مشهودش باشد و بهعنوان مربی و ... ولو در یکسری مقامات....
استاد: بله، درهرصورت ما نیاز داریم، اینطوری که ایشان میفرمودند درهرصورت نیاز هست حالا یک مراحلی را اینطور ولی آن مراحل بالا که عبور از نفس است درهرصورت نیاز است ولی صحبت در این است که حالا ما قدم اوّل را میگوییم، قدم دوم، ما در یک مرحله که ثابت کردیم مسئله [روشن] میشود که این هدایت، یک هدایت باطنی است و این هدایت باطنی همیشه از جانب سلسلۀ طولیه انجام میگیرد، نه از جانب خود ذات، بهخاطر اینکه این ذات ناقص است و نمیتواند خودش، خودش را به فعلیت برساند، این برهانی است.
تلمیذ: آن زمان به امامت نرسیده بود؟
استاد: نهخیر نرسیده بود.
تلمیذ: به کمال نرسیده بود یا به کمال مطلق نرسیده بود؟
استاد: به امامت نرسیده بود.
تلمیذ: این آیاتی که داریم هادی، امیرالمؤمنین است و مبلغِ رسول الله است آیاتی داریم که هادی...
استاد: امیرالمؤمنین مظهر ولایت است دیگر.
تلمیذ: همین مظهر ولایت یعنی مظهر امامت؟
استاد: بله.
تلمیذ: در همان زمان پیغمبر هادی بودند، پیغمبر میفرمایند که من مبلغم و تو هادی هستی.
استاد: تو هادی هستی، بله.
تلمیذ: یعنی تو امام هستی.
استاد: بله یعنی همان نفس کلی او که کار انجام میدهد.
تلمیذ: در تعیّن خارجیش ظاهراً این است که دارد به تعیّن خارجی میرسد.
استاد: منافات ندارد یعنی آن نفس تو که به آن میرسی آن نفس کلی تو است که کار انجام میدهد.
تلمیذ: آنوقت میگوییم که این در همان مرحلۀ آخر رسید که همان مرحلۀ وصایت است؟
استاد: بله یعنی بعد از پیغمبر بوده است، ائمه تفاوت دارند.
تلمیذ: حتی در عید غدیرخم هم به همان مرحله اشاره میکند...؟
استاد: بله آن هم همینطور است، بله حتی در غدیر خم حضرت به مقام کمال نرسیده بودند.
تلمیذ: یعنی به مرحلۀ بعد از خود؟
استاد: بعد از خود درست است، بله.
تلمیذ: پس این مسئله که میفرمودند: پیغمبر اکرم زمانی به پیغمبری رسید که کامل شد. اگر کمال، کمال مطلق باشد بله تا آن لحظۀ آخر هم همینطور دائماً سعۀ حضرت بیشتر میشود ولی اگر کمال، کمال به معنای فناء باشد موقعی که حضرت به چهل سالگی رسیدند و مبعوث به پیغمبری شدند آن موقع کمال پیدا کردند، درست است؟
استاد: بله.
تلمیذ: آنوقت منظور شما کمال مطلق است که نرسیدند؟
استاد: به مطلق آن موقع رسیدند؛ مطلقی که بتواند کثرت را اداره کند آن موقع به پیغمبری رسید بله، تا نبیند و نتواند کثرت را اداره کند که کمال مطلق ندارد البته
پیغمبر همۀ مراتب را حیازت کرد و بعد به کثرت رسید، انبیاء گذشته لازم نبود که به همۀ مراتب برسند؛ وسط راه سر خر را کج میکردند و در کثرت میآمدند. لازم نبود که به این کمال مطلق برسند.
تلمیذ: در مورد ائمه هم همینطور است؟
استاد: نه، ائمه هم مثل پیغمبر.
تلمیذ: حضرت عیسی در واقع در یک بُعد این مسئله است؟
استاد: بله بله.
تلمیذ: و در کثرت آمد؟
استاد: در کثرت آمد، بله.
تلمیذ: ﴿وَءَاتَيۡنَٰهُ ٱلۡحُكۡمَ صَبِيّٗا﴾1 همینطور است؟
استاد: بله همه همینطور است، حکم مراتب دارد.
ما خیال میکنیم معانی دقیق و معانی عِلوی و آن عالم بالا یکی است و آن اطلاع است اما یک مسائلی هست که اینقدر عجیب و اینقدر دقیق است، فوقی بعد از فوقی هست همینطور که اصلاً حدی برای آن تصور نمیشود مثلاً همین را میکُشت یا نمیکُشت؟! حضرت موسی، در یک مرحله میبینیم درست است ولی ممکن بود اگر حضرت موسی واجد یک کمالات مافوقی بود و بیشتر به کثرت و به جهات کثرت حیازت داشت و معرفتش به مظاهر خدا بیشتر بود و نحوۀ ظهور و تجلی خدا را بهتر و دقیقتر ادراک میکرد، شاید این کار را نمیکرد.
ما فقط خیال میکنیم یک مرتبه است اما آنقدر مراحلی هست، آنقدر چیزهایی هست. یکوقت آقا همین اواخر ـ چند سال آخر عمرشان ـ میفرمودند که الآن ما را مؤاخذه میکنند و ما الآن داریم حساب پس میدهیم2 برای بعضی از ارتباطاتی که منبابمثال سیسال پیش داشتیم، با شخصی برخورد داشتیم ـ البته بعضیها را فرمودند اما همهاش را نگفتند ـ و برخورد درست و صحیحی بود ولی الآن ما را مؤاخذه میکنند که آن برخورد، برخورد یک کاملِ پختۀ چیزی نبود و الآن خلاصه باید ما آن برخورد سیسال پیش را درست کنیم تا بتوانیم بگذریم. حالا چه تغییرات و چه تحولات و چه مسائلی پیدا بشود تا از آنطرف شخصی که مرده است را بردارند و چه تغییراتی در برزخش بدهند و چهکار کنند تا عِتاب و حساب....
یک چیزهایی در آنجا هست. پیغمبر دارد از دنیا میرود یکدفعه مورد عتاب خدا واقع میشود. بله، یعنی یک مسائلی هست که تا کسی آن معانی را ادراک نکند اصلاً بههیچوجه به ذهن نمیآید. ما یک کمالی میگوییم که به کمال رسیدیم و تمام شد و رفت. کمال چیست؟! کاف و میم و الف و لام که لفظی است اما اینکه چه مراتبی در این کمال هست و این حرفها [را ما چه میدانیم؟!]
حضرت موسی به آن مقام عجیب و غریبی که رسیده بود و برگشته بود و دیده بود و دیگر اوضاعش تمام شده بود، تازه ظهور خدا را در خضر نمیدانست که چه بود. اولوالعزم بود، حضرت خضر هم در شریعت او بود، در زیر لوای او بود ولی هنوز این نحوۀ ظهور را نمیفهمید که خلاصه او چه نحو ظهور دارد؟! حالا حضرت موسی با آن ید و بیضاء خودش نفهمد، شما ببینید که ما این قضیه را مُطَّرِد کنیم، حالا ممکن است خضر را فهمیده [باشد ولی] هزارتا دیگر هم مانده است، حالا خضر را فهمیدی، آنوقت دیگر اینجا اینقدر عجیب میشود اینقدر قضایا عجیب میشود دیگر آدم...
احاطۀ علّی و حضور پیامبر در هر مظهری
آنوقت پیغمبر کسی بود که در کل مظاهر سعه داشت؛ یعنی در هر مظهری احاطۀ علّی و حضور داشت و به جانش آن مظهر را احساس میکرد. آنوقت دیگر اینجا تفاوت پیدا میکند، ارتباط اولیاء با افراد مختلف میشود چرا با بعضی اینطور میکنند او که آدم فاسقی بود، چرا با بعضی آنطور میکنند ... او که آدم خوبی بود. یک چیزهایی هست که ... همۀ اینها [به این دلیل است] که آن ولیّ در آنجا حضور دارد، در آن نفس حضور دارد. بله آقا کارِ هر بُز نیست...
أللهم صل علی محمد و آل محمد