پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۳: افعال واجب تعالی
توضیحات
85. غرر في ربط الحادث بالقديم
درس دویست و هفتم:
کیفیت ربط حادث به قدیم (2)
أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
بیان اشکال به نظر صدرالمتألّهین در کیفیت ربط حادث به قدیم
عرض شد که نظر صدرالمتألّهین در اینجا خالی از تأمّل نیست به جهت اینکه نهایت آنچه را که در این نظریه اثبات میشود این است که ماده در وجود و هویت خودش در حال حرکت است و در این، بحثی نیست. بسیار حرف متین و استواری است به جهت اینکه ما میبینیم این ماده دائماً در حال تبدّل عرض و صورت است. صحبت در این است که چه جهت مادی دارد در اینجا حرکت میکند؟ جهت هیولانی این ماده در حال حرکت است یااینکه جهت دیگری در اینجا هست؟! به مقتضای آن چیزی که ایشان ثابت میکنند، این است که همان هیولا به عبارت دیگر مادةالمواد بهواسطۀ عروض علل و عوامل و در بستر مناسب قرار گرفتن دائماً در حال تبدّل صورت از صورتی بهصورت دیگر و از یک نوعی به نوع دیگر است؛ از جمادی تبدیل به نمو میشود، از نمو به جماد برمیگردد، از جمادی تبدیل به حیوان میشود، از حیوان به نبات برمیگردد، دائماً این بدن و جسم و ماده در حال تبدّل است. این یک مطلبی است که مطلب صحیحی هم است اما نکتهای که در اینجا هست این است که ما میبینیم در این تغییر و تبدّلات جای هیچچیز عوض نمیشود یعنی مسئلۀ غیرعادی اتفاق نمیافتد؛ آن مولکولهایی که در یک جسم وجود دارند بهواسطۀ کم و زیاد شدن از یک عنصری به عنصر دیگر متبدّل میشوند و آن اجزاء غیر مرئی بهواسطۀ کم و زیاد شدن و تغییراتی که در آنها پیدا میشود از نوعی به نوع دیگر متبدّل میشوند، حالا ما اسم این را حرکت جوهری میگذاریم یعنی وقتی که یک شیءِ جماد تبدیل به نبات میشود، هیچ چیزی نیست مگر اینکه مولکولهای یک جسم، زیاد یا کم میشوند و از نقطهنظر اندماج و عدم اندماج و تمرکز و عدم تمرکز دارای خصوصیاتی میشوند که صورت نوعیۀ آنها تغییر پیدا میکند. همانطور که در مورد آب همینطور است که وقتی انبساط پیدا میکند بخار است و وقتی که اندماج پیدا میکند تبدیل به ثلج و اینها میشود ولی حقیقت آنها تغییری پیدا نمیکند. در حرکت جوهریه نهایت اینکه اثبات میشود، همین است؛ یک جسم بهواسطۀ علل و عواملی که در آنها بهوجود میآید، حرکاتی در مولکولها پیدا میشود؛ آب، خاک، هوا، نار و گرما است، اینها داخل در درخت میشود و بعد بهواسطۀ تجزیه و تحلیلهایی در کنار هم قرار میگیرند و متبدّل به برگ یا میوه میشوند. این مسئله بهجای خودش محفوظ است اما به مانحنفیه چه مربوط است؟! آنچه ما در مانحنفیه لازم داریم این است که ربط حادث به قدیم را در اینجا پیدا کنیم، شما بهواسطۀ حرکت جوهریه حادث را به قدیم چه ربطی دادهاید؟! آن هیولا که بهجای خودش محفوظ است. در تمام این صور نوعیه، آن تحفّظ مادةالمواد به هیولا در اینجا لحاظ شده است یعنی آن هیولا در تمام این صور وجود داشته است؛ هم در وقتی که جامد بود هیولا بود، هم در وقتی که نامی است و هم وقتی که حیوان است، حالا برفرض مطلب شما حرکت جوهریه را قبول میکنیم و به این مقدارش، متسالَمٌ علیه است، این مقدار درست ولی ربط حادث به قدیم او چه شد؟! ما در آن هیولا نقل کلام میکنیم، شما میگویید که یک امر ثابت در آنجا وجود دارد که آن امر ثابت همان نقطه و محور حادث به قدیم است، آن امر ثابت هیولا است. هیولا ماده است، آنهم حادث است و هیولا که از حدوث بیرون نمیآید. این یک.
ثانیاً شما برای اثبات این چه نیاز به حرکت جوهریه دارید؟! اگر ما نیاز هم قائل نشویم، مسئله حل است. این حرکت جوهریه چه دردی برای ما دوا کرد؟! فرض بر اینکه هیولا در حال حرکت است، خب! هیولا در حال حرکت نباشد، اشکال در جای خودش هست. شما میخواهید یک مسئلۀ مادی را به یک مسئلۀ مجرد ربط بدهید چه حرکت جوهریه داشته باشید، چه نداشته باشید، حرکت جوهریه چطور آمد این قضیه را ثابت کرد؟! یعنی چرا ما در اثبات ربط حادث به قدیم سراغ حرکت جوهریه برویم؟! بهخاطر اینکه تمام مطالبی را که شما میفرمایید براساس حرکت در ماده است شما که به تجرد کاری ندارید. یک وقت شما میخواهید بگویید که در مادۀ ما یک امر مجرد است که آن امر مجرد ارتباطی دارد، این یک مسئلۀ دیگر است که همین عرض بنده است که ما باید مسئله را از جنبۀ طولی نگاه کنیم، حرکت جوهری جنبۀ عرضی دارد و جنبۀ طولی ندارد؛ جماد است میآید نامی میشود، حیوان میشود، انسان میشود و بعد بالا میرود. تمام اینها حرکت در عرض است، حرکت طولی ندارد.
لزوم تأمل در مسئلۀ جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء
تلمیذ: این سیری که دارد بالا میرود و همان جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء بقاء مگر سلسلۀ طولیه را طی نمیکند؟!
استاد: عرض کردم که باید در مسئلۀ جسمانیة الحدوث تأمّل بشود، اینکه جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء است، این چه جهتی در ماده است که او تبدیل به روح میشود؟!
تلمیذ: شاید ملاّصدرا همین را میخواسته بگوید ولی از آنطرف آمده اثبات کرده است که جنبۀ مادی آمده ارتباطش را با قدیم اثبات کرده است.
استاد: اما دیگر در اینجا نباید سراغ ماده برویم چون ماده راه ما را میبندد نهاینکه راه ما را باز کند. ببینید ما در جنبۀ روح و جسمانیة الحدوث میگوییم که هرچه هست فقط یک مسئلۀ مادی است، آن ماده چیست؟! مادة المواد است، آن هیولا است، آن مادة المواد همان چیزی است که در بستر مناسب که قرار بگیرد و با حرکت جوهریهای که خود ایشان ثابت میکنند شروع به چرخش میکند یعنی ماده شروع به حرکت میکند، ماده چیست؟! همین است که وزن دارد، این ماده شروع به حرکت میکند، وقتی که شروع به حرکت کرد مثلاً اوّل نطفه است بعد علقه و مضغه و کذا و کذا و کذا تا میآید به یک مرحلهای میرسد که تمام اینها همه ماده است، درست شد؟! از این مرحله به بعد یکدفعه یک پشتک میزند تبدیل به روح میشود، این ماده که تبدیل به روح نمیشود، کجا این ماده تبدیل به روح شد؟! شما اگر الآن به این مادهای که فرض کنید یک گرم وزن داشت در آخر نگاه کنید میبینید که یک گرم در جای خودش محفوظ است و دست نخورده است. کجای این قضیه تغییر پیدا کرد و تبدیل به روح شد؟! کجای این ماده و خود ماده متبدّل به یک امر مجرد شد؟! ماده که سر جایش هست.
تلمیذ: شاید مثلاً میخواهد همان حرف مولوی را اثبات کند در این مطلب که میگوید از جمادی مُردَم چون اینجا همهاش خطاب به شخص خودش است میگوید که از «جمادی مُردم و نامی شدم»1 این یک حقیقتی است منطوی در این سیری که از عالم ماده به معنا شده است.
استاد: بله، یک حقیقت منطوی در جماد است بنابراین ما نباید بگوییم که جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء، اگر مسئله، مسئلۀ حقیقت جمادی است و آنچه را که جماد بهواسطۀ او جماد است، آنچه را که نبات بهواسطۀ او نبات است، آنچه را که حیوان بهواسطۀ او حیوان است، آنچه را که انسان بهواسطۀ او دارای نفس ناطقه است، اگر آن حقیقتی که خودش را پشت دریچه مخفی کرده است و در را به رویش بسته است و شما فقط آنچه را که میبینید جسم است و پشت این جسم را نمیبینید که چه هست، اگر آن منظور است، خب دیگر نباید جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء بگوید، چون او از اوّل جنبۀ روحانیت دارد.
تلمیذ: روحانیة البقاء و روحانیة الظهور میگوید.
استاد: بله، آن فقط خفا و ظهورش فرق میکند، شما آن جنبۀ روحانیتش را میگویید که بهواسطۀ حرکت جوهریۀ در ذات، تبدیل به مجرد میشود، مجرد میشود تااینکه متبدّل به تجرد انسانی میشود.
تلمیذ: ... میگوید که از جمادی مُردم، یعنی جسمانیة الحدوث...
استاد: آن جهتی که در جماد بوده است را میگوید، نه خود جماد. نمیگوید: من جماد بودم بلکه میگوید: منی که در جماد بودم، آن «من» تبدیل به منی که در نبات هست شد.
تلمیذ: آن عالم ظهورشان را میگوید.
استاد: عالم ظهورشان را میگوید یعنی نزولش را میگوید یعنی نمیخواهم بگویم که در اینجا نظریۀ مولوی مثل نظریۀ ملاّصدرا است. در اینجا یک جنبۀ نزول و جنبۀ تفسیرش را از عالم غیب به عالم شهادت دارد به این کیفیت بیان میکند که خود این قضیه بعد باید مطرح بشود و مطرح کردنش در اینجا استطرادی بود و این اشکالات و این حرفها را پیش آورد. خلاصه بیشتر باید این مسئله [بررسی] شود که اصلاً عالم ثابتات یعنی چه؟! عالم مثال یعنی چه؟! عالم صور یعنی چه؟! حقیقت روح یعنی چه؟! حقیقت نفس یعنی چه؟! چگونه روح تبدیل به نفس میشود؟! آیا برای تبدیل به نفس شدن نیاز به ماده است یا نیست؟! این ماده چه نقشی در کشیدن نفس به این عالم دارد؟! اینها چیزهایی است که باید منحیثالمجموع در او لحاظ بشود، آنوقت ببینم جایگاه روح در این عالم ـ همین زمان که ما داریم صحبت میکنیم ـ نسبت به اشیائی که در این عالم وجود پیدا نکردهاند، چیست و چه جایگاهی دارد؛ آیا هست یا نیست؟! آیا کار انجام میدهد یا کار انجام نمیدهد؟! چهکار دارد میکند؟! وقتی که حضرت آدم علیهالسّلام خدا را به این خمسۀ طیّبه قسم میدهد و خدا از گناهانش میگذرد2 آیا به یک امر عدمی نسبت میدهد و تأثیرات یک امر عدمی است که موجب بخشش او میشود یااینکه یک امر حقیقی در عالم وجود دارد یااینکه دارد چرت و پرت میگوید؟! کدام را در اینجا انجام میدهد؟! یا حضرت ابراهیم وقتی نگاه میکند، همینطور است یااینکه فرض کنید سایر انبیاء ... اسامی ائمه علیهمالسّلام که در تورات و انجیل [هست] ﴿وَمُبَشِّرَۢا بِرَسُولٖ يَأۡتِي مِنۢ بَعۡدِي ٱسۡمُهُۥٓ أَحۡمَدُ﴾3 که آیه در مورد انجیل در اینجا هست، آیا حضرت عیسی وجود نورانی حقیقت مقام پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم و روح پیغمبر اکرم را درک میکند یا نه اجمالاً به او میگویند که کسی خواهد آمد؟!
تلمیذ: حالا نمیشود گفت اینها یک مقامی [است] ولی تعیّنش و تشخّصش غیر از آن است؛ تشخّصش با حرکت جوهریه است؟
استاد: ألشَّیُ ما لَم یَتَشَخَّص لم یُوجد تا تشخص ...
تلمیذ: تشخّص برحسب خودش است یعنی تشخّص تعیّن خارجی ندارد.
استاد: احسنت، بسیار خوب ما خارجیاش را قبول داریم که خارجی در عالم شهادت، این ندارد، چرا؟ چون در اینجا این تکوّن نیاز به زمان و مکان دارد، اینها را قبول داریم ولی با توجه به این قضیه حالا میخواهیم بگوییم که این جناب ملاّصدرا که میگوید: روح آدمی وجود ندارد الاّ اینکه از جنبۀ ماده این نشئت پیدا کند یعنی قبل از اینکه مادهای به حرکت جوهری به حرکت دربیاید، روحی وجود ندارد.
تلمیذ: یعنی تشخّصش.
استاد: یعنی چه، دیگر تشخّصش یعنی چه؟!
تلمیذ: یعنی همان وجود خارجیاش است.
استاد: وجود خارجی را من قبول دارم، بنابراین آن روح در آنجا به فعلیت رسید یا نرسید؟! پس روح وجود دارد، حالا وقتی که آن روح میخواهد پایین بیاید نیاز به یک سلسلۀ علت دارد، از نظر تعلقش به ماده میخواهید بفرمایید، خب اینکه دیگر روح نیست مثل اینکه یکی را میخواهند پایین بکشند، منبابمثال همین الآن یک چیزی مثل یک گِل درست کنند و بعد روحی به او بدمند، آن که نیازی به این سلسلۀ علل ندارد، از نقطهنظر سلسلۀ علل، بله ما نیاز داریم بر اینکه علل برای تنازل روح به این عالم آماده باشد اما نهاینکه آن روح که در مقام فعلیت است، فعلیتش را ازدست بدهد و دوباره به جمادی برگردد؛ یا علی، خداحافظ از حالا ما فعلاً جماد شدیم!
تلمیذ: والاّ ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾،1 چه معنا پیدا میکند؟!
استاد: بله دیگر، همینطور است اینهم یکی از مسائلی است که در اینجا هست.
این تمام فعلیات و ادراکات و اثراتش را از دست بدهد تازه بگوید که سلام علیکم حالا ما جماد هستیم، تا حالا کجا بودی؟!
تلمیذ: ازدست نمیرود، به یک نحوی در درونش مخفی میشود، متحد به عالم پایینتر میشود.
استاد: پس منظور این است که آن جنبۀ فعلیت یک جنبۀ فعلیتی است که میتواند ... یعنی فعلیت تامّه دارد و الآن فعلیتش فعلیت تامّه است و آن فعلیت تامّه در مقام نزول به اینها، آن اثرات وجود نازلۀ خودش را در حرکت در ماده قرار میدهد ما این را قبول داریم. نهاینکه آن فعلیت را ازدست میدهد، نهاینکه من مُردَم، «من» شدم بلکه من سر جایم هستم، من در آن مقام و آن فعلیت خودم هستم، نه پیغمبر بلکه همه، همه در آن مقام هستند، همه الآن در آن مقام هستند، بهطوریکه اگر یک عایقی اجازه نداد آن روح منبابمثال در این دنیا بیاید، مگر شما نمیگویید که «از جمادی مُردَم و فانی شدم»، اگر در علقه بودن یکدفعه آن علقه ازبین رفت و بچه سقط شد، اینکه بچه سقط شد، آیا این بچه الآن در همان علقه بودن مانده است؟! اگر کسی ادراک و مشاعر و این حرفها را باز کند آیا میبیند که این همانجا مانده است و الآن انسان نیست؟! انسان است، الآن یک انسان است، اگر چشم برزخی باز کنید میبینید انسان است منتها هنوز جنبۀ خارجی به خودش نگرفته است لذا میگویند که در ورودی بهشت میایستد و شکمش را جلو میدهد و میگوید: تا بابا و ننهام نروند، من نمیروم!1 پس انسان است، حالا این یک طرف، اصلاً طرف دیگر هم همینطور، فرض کنید هنوز نطفهاش هم منعقد نشده باشد، حتی اگر نطفهاش هم منعقد نشده باشد، به این دنیا نیاید، حتی اگر نیاید هم باز در آنجا در مقام انسانیتش هست و آن صورت، صورت برزخی دارد.
تلمیذ: شما تعلق روح به عالم ماده را قبول ندارید، و از اینطرف هم فرمودید که عالم مادهای نداریم؟
استاد: «خیرُ الأمور أوسَطها».2
تلمیذ: حالا بنابراین چطور ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾ را هم...؟
استاد: عرض میکنم! آنچه که من در اینجا درصددش بودم این است که بگویم: این مسئلۀ ربط حادث به قدیمی که براساس حرکت جوهریه است، خالی از تأمّل نیست اما حالا که مسئله به اینجا کشیده شد، اینجا جایش نیست اینجا دیگر خیلی ... یعنی اینکه باید ما بحث نفس را بخوانیم، ماده را بخوانیم، هیولا را بخوانیم، اجزاء لایتجّزیٰ را بخوانیم، اصلاً تأثیر فلک را بنا بر مسائل قدما بخوانیم، بعد وقتی اینها تمام شد بیاییم همه را جمعبندی کنیم و آنچه را که به نظر میرسد، عرض کنیم.
عدم تأثیر حرکت جوهریه در مسئلۀ ربط حادث به قدیم
فعلاً صحبت در اینجا است که حرکت جوهریه تأثیری در این مسئلۀ ربط حادث به قدیم ندارد، اگر هم قائل به حرکت جوهریه نشویم باز در اینجا مسئله بهجای خودش محفوظ است یعنی ما یک ارتباطی بین ماده که از مستحدثات است و یک ارتباط بین مجرد و قدیم است باید پیدا کنیم که در حرکت جوهریه نفی ماده در اینجا نشده است باز اثبات ماده در اینجا بهعنوان هیولای اوّلیه هست و نقل کلام در آن هیولای اوّلیه اقتضاء میکند که ما دنبال این جنبۀ حدوث و ربط بگردیم و هیچ چارهای در اینجا نیست الاّ اینکه خدمتتان عرض کردم و آن اینکه اصلاً در ماده یک جهت معنا هست که آن جهت معنا علّیت برای حدوث خود ماده را دارد. ما اصلاً چرا به عرض نگاه کنیم، چرا ما اینطرف برویم! چرا ما دائماً به سمت عالمِ صد میلیون سال پیش برویم و دنبال مادةالمواد و هیولا برویم؟! اینها راه را دور کردن و به نتیجه نرسیدن و بنبست است. مطلبی را که من خدمت شما عرض میکنم این است: شما این تصور را داشته باشید که الآن یک ولیّ میتواند خلق ماده کند یا نمیتواند؟! به هیچچیزی هم کار نداریم یعنی فرض کنید نه دست به کرۀ زمین بزنیم و نه دست به کرۀ ماه بزنیم نه از جایی یک مقدار خاک برداریم هیچچیزی انجام نمیدهیم بلکه الآن نفس ولیّ در خارج، نفس امام میتواند خلق ماده بکند یا نمیتواند؟! میتواند. این دیگر کاری ندارد، این خلق مادهاش از کجا آمد؟! این همان جنبۀ طولی است که آن جنبۀ طولی همان حالت تجرد که نفس وجود است آن حالت تجرد به نزول خودش در اینجا خلق میکند، وقتی که خلق کرد از اینجا زمان شروع به بهوجود آمدن میکند یعنی به محض اینکه ماده خلق شد یکدفعه کنتور شروع به انداختن میکند، یک ثانیه گذشت، دو ثانیه گذشت، سه ثانیه گذشت، چهار ثانیه گذشت، همینطور ... این آقا هم در آنجا یک خلق میکند، به محض اینکه خلق کرد کنتور شروع به انداختن میکند، یک ثانیه بر این خلق گذشت، دو ثانیه و ... زمان شروع به حرکت کردن میکند، فرض کنید که آن آسمان و زمین یکدفعه به این شکل خلق شد. اینکه ما بگوییم: انتها ندارد و ... اینها همهاش از سلسلۀ عرضی طی کردن و به بنبست رسیدن است، همین جهت مجرد، به محض اینکه این جهت مجرد ارادهاش بر خلق یک ماده تعلق میگیرد، آن جنبۀ مجرد خواهینخواهی معلول برای یک صورت نازله میشود که ما اسم آن صورت نازله را جسم میگذاریم. درست شد؟! این دیگر در هر وقتی که میخواهد باشد، باشد؛ در هر زمانی میخواهد باشد، باشد. در اینجا دیگر زمان مطرح نیست، زمان دیگر تابع او خواهد بود نهاینکه او تابع زمان است، ما بگردیم این در چه زمانی خلق شد؟! دائماً عقب عقب برویم تا به یک نقطهای برسیم که زمین آتش بود و باز عقب، عقب، عقب برویم تا به یک نقطهای که زمین دخان بود، باز عقب، عقب، عقب برویم تا به نقطهای که تمام این کرات همه امواج بودند، باز عقب، عقب، عقب برویم بالأخره اینقدر عقب میروید، عقب میروید تا از آنطرف پشتبام پایین میافتید! آیا میتوانید هرچه عقب میروید ماده را نفی کنید یا نه؟! یا بالأخره به یک جایی میرسید که ماده تبدیل به مجرد میشود؟! اینطوری که تبدیل نمیشود، صد میلیارد سال هم عقب بروید باز همین است؛ ماده، ماده است، کیفش عوض شده است؛ آن موقع در هوا میچرخید، حالا مجتمع شده است دوباره در هوا میچرخد، پراکنده میشود، اجتماع پیدا میکند، بالا میرود، پایین میآید اما ماده را که ازدست نمیدهد یا شما باید با عقب رفتنتان به یک جایی برسید که در آنجا ماده میخواهد تبدیل به مجرد بشود، سر بزنگاه بیخش را میگیرید که اینجا ربط حادث به قدیم شد، همینجا یقهاش را گرفتیم، تازه در آنجا صحبت است که حالا که آن مجرد میخواهد تبدیل به ماده بشود، آنجا دیگر چطور میشود؟ آنجایی که دیگر این اجسام رقیق شدند؛ رقیق، رقیق، رقیق، تقریباً دیگر اصلاً فاصلهای بینش باقی نمانده است.
تلمیذ 1: اینکه شما میفرمایید، اقتضای همین مطلب را میکند، ولی وقتی چیزی که ایجاد میکند این به همان معنا است، منتها این ایجاد الآن است، آن ایجاد مثلاً صد میلیون سال قبل است، باید یک زمانی برایش تصور کرد که ...
تلمیذ 2: این در مادةالمواد باید باشد، مادةالمواد هم برای قبل است.
استاد: عرض بنده این است که وقتی ولیّ یک امری را انجام میدهد اصلاً نگاه به قبل نمیکند، خود نفس او نفس...
تلمیذ: تمام هستی از این قبیل است.
استاد: از این قبیل است، اشکال ندارد. عرض بنده هم همین است، بنده هم میگویم که ما برای بهدستآوردن حلقۀ مفقوده اگر هرچه به عقب برویم به بنبست میرسیم بهجایی نمیرسیم که در آنجا خود ماده تبدیل به مجرد یا مجرد تبدیل ماده شده باشد که از آنجا بگوییم که الآن ما آمدیم، آمدیم، این جسم و سختی و اینها همه را طی کردیم و به این نقطه رسیدیم، به این نقطه که رسیدیم اینجا ربط بین حادث و قدیم است، در اینجا مجرد آمده تبدیل به ماده شده است. میگوییم که مگر این ماده حادث نیست؟! ارتباطش با مجرد دیگر چطور است؟! ماده چطوری با مجرد ارتباط پیدا میکند؟! یعنی وقتی که ما سلسلۀ علّی علت و معلول را درنظر نگرفتیم و آن را کنار گذاشتیم از نقطهنظر سلسلۀ عرضی قطعاً به بنبست میرسیم بهخاطر اینکه باز ربط بین حادث و قدیم میماند. چطور این ماده در زمان پیدا شد درحالیکه هیچ ارتباطی بین او و مجرد نیست؟! ما هیچ چارهای نداریم برای اینکه بگوییم که اصلاً در همان مرحلۀ اوّلش هم حرف میزنیم؛ ما همین الآن این قضیه را درست کنیم و میگوییم که اوّل هم همینطور است.
تلمیذ: یعنی علل همیشه طولی است.
استاد: علل همیشه طولی است. یک علت یکدفعه میآید ابتدائاً چیزی را درست میکند بعد همان را سفتش میکند، یک وقت از اوّل سفت درست میکند این چه فرقی میکند؟! یک وقت علت میآید موجی درست میکند که آن موج را تبدیل به انرژی میکند، انرژی را تبدیل به گاز میکند، گاز را تبدیل به دخان میکند، دخان را تبدیل به نار میکند، نار را تبدیل به خاکستر تا میآید یک جسم سفتی درست میکند، همین ادواری که در این عالم است از این قبیل است. یک وقت آن جنبۀ مجرد میآید از اوّل یک کره درست میکند و میگوید: چرا دنبال اینهمه بندوبیل و این حرفها برویم. نمیشود؟! چرا نمیشود؟!
تلمیذ: این اشکالی که از اوّل دربارۀ ربط حادث به قدیم است این است که بالأخره این ماده چه میشود اگر ما بگوییم که ارتباط با عالم مجردات دارد چطوری مجرد تبدیل به ماده شد؟
استاد: ببینید عرض من هم همین است. آن اشکال این است که بهاصطلاح آن قابلیت وجود برای تطور به صور مختلفه در سلسلۀ نزولیه همینکه دارد پایین میآید به یک نقطه میرسد، به آن نقطه که رسید دیگر آخرِ خطِ چیست؟! یعنی دائماً یکییکی دارد آن جنبۀ تجرد خودش را ازدست میدهد. آنچه که من عرض کردم در جنبۀ سنخیت این است که آن وجود در عین بساطت خودش و در عین لطافت خودش یکدفعه تبدیل به ماده بشود، این طفره میشود و طفره محال است. ولی اگر گفتیم که این وجود برای اینکه از این نقطه حرکت کند و بیاید به اینجا برسد و تبدیل به یک آجر بشود و یک وقت در کلۀ شما بخورد و دو نصف کند، آن وجود منبسط از اوّل این کار را نمیکرد آنوقت هرچه هم این وجود را در سر شما بزنند [نهتنها چیزی نمیشود] تازه احساس شادی و خوشی هم میکنید. چطور شد که این آجر در سر شما میخورد همه درب و داغان میشدید اما الآن...؟! این برای اینکه از آنجا پایین بیاید باید یکییکی صور متفاوتی را متناسب با سنخیت ذاتی خود، به خود بگیرد تا قابلیت داشته باشد برای اینکه به این کیفیت دربیاید.
شما وقتی که در مقام اراده هستید برای اینکه یک عمل را در خارج انجام بدهید مثل دیوانهها که نمیآیید یکدفعه بالا بپرید، نه، اوّل تصور میکنید، شوق در شما پیدا میشود، رغبت پیدا میشود، اطرافش را تأمّل میکنید، یقین که کردید، حالا که اراده کردید، حالا مقتضیات زمان و مکان و خصوصیات را میسنجید، آن اراده در ذهن شما میآید میبینند رنگ شما عوض شد، حالا که رنگ شما عوض شد، دست شما رفت بهطرف یک چیز تا منبابمثال آن را بردارید. این سلسله باید طی بشود والاّ بدون اینکه نفس سلسله را طی کند یکدفعه چیزی در خارج ظهور کند، این طفره است دیگر! سلسلۀ علّیه پس کجا رفتند؟! اگر بخواهد امری از شما در خارج بهوجود بیاید، بین آن بهوجود آمدن خارجی که جنبۀ مادی دارد و آنچه را که در ذهن شما است و جنبۀ تجرد دارد، نمیشود یکدفعه از تجرد تبدیل به ماده بشود بلکه باید این سلسله طی بشود.
مطلبی که علاّمه ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ داشتند و ما در آنجا [معجزات و اعجاز] حرف داشتیم این است که ایشان میگفتند که باید سلسلۀ عرضیه طی بشود1 ما میگوییم که نیاز به سلسلۀ عرضیه نیست فرض کنید که این سلسلۀ طولیه مطرح است و آن «أبَى اللَّهُ أن يَجرىَ الأمور بأسبابِها»2 به سلسلۀ طولیه میخورد ما نیاز به سلسلۀ عرضیه نداریم که اصلاً فرض کنید که اگر یک چیزی حیوان میشود باید اوّل جماد باشد بعد نبات بشود و بعد تبدیل به حیوان شود بلکه سلسلۀ طولیه یکدفعه میآید آن ماده را تبدیل به حیوان میکند.
تلمیذ: طفره ممکن نیست؟!
استاد: طفره نیست. ما طفره را در سلسلۀ طولیه قرار دادیم که محال است ولی صحبت در سلسلۀ عرضیه است. در سلسلۀ عرضیه چه اشکالی دارد که حیوان حیوان بشود بدون اینکه قبلاً نبات بوده باشد؟! حیوان از جمادی حیوان میشود، از جمادی یک شیء برمیگردد حیوان میشود. شما آنچه را که در یک حیوان میخواهید چه میخواهید؟! بدنش را میخواهید؟! حتماً بدن باید نبات باشد؟! نمیشود چندتا شیء جامد را بگیرید و در آزمایشگاه باهم مخلوط کنید و بدن یک شیء درست کنید؟! حتماً باید از گل و گیاه و درخت بردارید در آزمایشگاه بدن درست کنید! الآن اگر فرض کنید یک لابراتواری درست بشود که این لابراتوار بیاید سلولها را با همدیگر جمع کند و یک بدن خرگوش درست کند و در آنجا بگذارد، چیزی که فقط کم دارد نفس و روح است. اگر یک عیسیای هم پیدا بشود به او فوت کند این خرگوش راه میافتد و میرود. یعنی هیچ کاری ندارد!
تلمیذ: خب این همان طفره است دیگر.
استاد: نه
تلمیذ: در سلسلۀ طولیه اشکال ندارد.
استاد: در سلسلۀ طولی عرض میکنم. اما در سلسلۀ عرضی که بدنِ این حیوان باید درست بشود، اوّل این بدن باید از نبات درست بشود و قبلاً باید از جماد باشد؟! ما میگوییم که نه، در سلسلۀ عرضی لازم نیست. سلسلۀ عرضی ماده است، ماده را شما به هر شکلی بردارید بچرخانید باز ماده است. آنچه که در اینجا هست سلسلۀ طولی است یعنی اگر یک نفس بخواهد از آن حالت تجردش به این ماده تعلق بگیرد باید این سلسلۀ طولیه را طی کند؛ این عالم جبروت و لاهوت و این حرفها را طی کند، مثال را طی کند و بعد از مثال به این بدن تعلق بگیرد. بدون اینکه مثال داشته باشد یعنی یک روح به این بدن تعلق بگیرد ولی هنوز بدن مثالی ندارد این طفره میشود. یک روح از لاهوت به یک بدن تعلق بگیرد ولی هنوز ملکوت ندارد، ملکوتش کجاست؟! یادش رفته درست کند! این نمیشود! یعنی یکدفعه یک علت اینجا کنار برود، این طفره میشود. اگر از این سلسلۀ حلقات زنجیر یکی را بردارید این زنجیر افتاده است. این محال است. «أبَى اللَّهُ أن يَجرىَ الأمور بأسبابِها» این منظور است البته یک جنبۀ اخلاقی و اجتماعی هم دارد که عرض کردم این جهت چیست! درست شد؟!
تلمیذ: ... هر حادثی منحیثالحقیقه و منحیثالوجود حادث است.
استاد: بله حادث است. شاید منظور مرحوم صدرالمتألهین این باشد منتها نتوانسته است که بیان کند. یعنی ایشان یک ادراکاتی داشته است ـ ما نمیخواهیم خدای ناکرده به ایشان ... ـ که خواسته با حرکت جوهری بیان کند ما میگوییم که نیازی به حرکت جوهری شما نیست اینکه ایشان در اینجا میفرماید که این ربطی به جنبۀ علمی حق دارد و از ناحیۀ جنبۀ علمی حق، میگیرد و یک جنبۀ مادی دارد، شاید ایشان همین را میخواهند بفرمایند که آن باطنی که در آن ماده هست آن باطن علت موجدۀ برای آن ماده است و آن همان جهت ربطی است که با علم عنایی حق دارد که همان علم عنایی حق موجب وجود خارجی اشیاء میشود. [صوری] به خود میگیرد که آخرین صورتش همین صورتی خارجی است! به این ترتیب ما خیلی راحت ربط بین حادث و قدیم را درست کردیم و هیچ نیازی به چیزی نداریم. آن عنایت جنبۀ تجردی به صوری که به خود میگیرد لامحاله او را میکشاند بهاینکه آن صورت آخری ماده باشد. حالا یااینکه او تعلق گرفته است اوّل یک بخار درست کرده و بعد این تشکیلات و کرات و فلان یکییکی درست شد، یا نیاز به تشکیلات و کرات و امثالذلک ندارد بلکه آن علم الهی تعلق میگیرد در لامکان و لازمان و یکدفعه به امر حضرت رضا یا موسی بن جعفر علیهمالسّلام یک شیری در خارج درست میشود1 بدون اینکه اوّل بخار شده باشد، دود و آتش و فلان بوده باشد، خاک بوده باشد و بعد خاکستر شده و حضرت یکییکی درست کرده باشد بلکه آن ارادۀ نفس ولیّ که موسی بن جعفر است میآید و همینطور یکییکی صورتها را در عالم درست میکند؛ ملکوت را درست میکند، مثال درست میکند تبدیل به شیر میشود. بهطوریکه اگر الآن چشم شما باز بشود آن شیری را که موسی بن جعفر درست کرده میبینید، هم به صورت ملکوتیاش میبینید، هم به صورت برزخیاش میبینید و هم به صورت ماده میبینید. یعنی در این ظرف زمان از ماده اگر بخواهیم به عقب برگردیم واقعاً صورت مادی را در اینجا احساس میکنیم چون هر چیز که وجود پیدا کند عدم بر او طاری نمیشود.
تلمیذ 1: قبلاً فرموده بودید در رابطه با اینکه نه چیزی ایجاد شد و نه چیزی معدوم شده و همۀ مخلوقات الآن هم هستند پس ما میتوانیم بالأصل حدوث را هم انکار کنیم. دیگر اصلاً چیز حادثی نداریم. نو از کجا آمده و کهنه به کجا میرود و نه ورای اینها.
تلمیذ 2: این از بالا نگاه کردن است.
استاد: بله، اینکه عرض کردم جنبۀ اشراف علّی است، در جنبۀ اشراف علمی هیچ چیزی حادث نشده است. همۀ چیزها جنبۀ حدوث ذاتی و قدم زمانی دارند. همۀ چیزها، همۀ اشیاء جنبۀ حدوث دارند ولی ما که از آن بالا نگاه نمیکنیم ما از پایین داریم بالا را نگاه میکنیم. بعضیها میرفتند از پایین بالا را نگاه میکردند!! اگر بخواهیم بالا را نگاه کنیم آنوقت خیلی چیزها را میبینیم، سلسله مراتب میبینیم، علل مُعِدّه را میبینیم.
تلمیذ: کلاً آقاجان این مشکلات فلسفه، در همان دو دید نگاه کردن است.
استاد: بله همینطور است.
تلمیذ: اینها از پایین میبینند آنها از بالا.
استاد: بله همینطور است.
حالا تا هرجا که میتوانیم فعلاً بخوانیم.
غررٌ فِي ربطِ الحادثِ بِالقَديم.
و سببُ الحادثِ كانَ حادثاً و لولاه أي لَو لا حدوثُ سببِه بِأن كانَ قَديماً طولَ الدهرِ ـ متعلقٌ بِما بَعدَه ـ كانَ الحادثُ المسببُ لابِثاً هذا خلفٌ.1
سبب حادث حادث است و اگر حدوث سبب نباشد بهاینکه این سببش قدیم باشد؛ معلولش حادث است و سببش قدیم است، در طول دهر ـ متعلق به مابعدش است ـ باید این حادث وجود داشته باشد، لابث باشد، درحالیکه این خلاف است (و اشیائی که حادث میشوند متدرجاً هستند).
ایشان دارند یک اشکال را مطرح میکنند تا بعد سراغ جوابش بروند.
و إذا كانَ حادثاً فَسَبَبُهُ أيضاً حادثٌ و هَكذا إلى غيرِ النِّهايةِ فَيكونُ حوادثُ غيرُ متناهيةٍ مجتمعةً فِي الوجودِ مترتبةً و هذا هو التسلسلُ.2
حالا که حادث است پس سببش هم باید حادث باشد و باید تا بینهایت هم اینطور باشد (خدا هم باید حادث باشد) پس این حوادث غیرمتناهیه مجتمع در وجود هستند، مترتبه هستند و این همان تسلسل است که اشکال دارد.
حالا سراغ جوابش بیاییم.
لَكنَّه معَ لا تَناهي السلسلةِ تَخلُّفٌ عَنِ السَّببِ القديم مثلُ المُسببِ الحادثِ الأصل و الحالُ أنَّه لا بُدَّ مِن انتهاءِ الممكناتِ و الحوادثِ طرأ إلى واجبِ الوجودِ تعالىٰ شأنُه و تَخلفُ المُسببِ عَنِ السَّببِ غيرُ جائزٍ هذا أصلُ الشُبهَة.1
لکن با لاتناهی سلسله این تخلف از سبب قدیم پیدا میشود (اگر شما بگویید که سلسله لایتناهی باشد این تخلف از سبب قدیم است) مثل مسببی که خود اصل آن هم حادث است درحالیکه چارهای نیست بر اینکه ممکن و حوادث همه به واجبالوجود ـ تعالیٰ شأنه ـ منتهی بشوند و تخلف سبب از مسبب جایز نیست درحالیکه واجبالوجود قدیم بالذات است و بقیۀ ممکنات حادث هستند. این اصل شبهه است.
پس در اینجا این مسئلۀ ربط بین حادث و قدیم بهوجود میآید؛ قدیم قدیم بوده است حادث حادث است. این وسط بین قدیم و حادث این خلأ را ما چگونه پُر کنیم؟!
و أما دفعُها فَالحكماءُ قائلةٌ ـ و مقولُ القولِ هو البيتانِ بعده ـ نَعنِي قولَنا حركةٌ دوريةٌ فلكيةٌ تجددتْ نِسَبُها و ذاتُها أي ذاتُ الحركة قَد ثَبَتَتْ إذ قالوا في كلِّ حركةٍ أمرٌ واحدٌ بسيطٌ مستمرٌ.2
«اما دفعش؛ آقایان حکماء میفرمایند ـ مقول قول دو بیت بعدش است که میآید ـ یعنی قول ما: حرکت دوریۀ فلکیه [نسبش تجدید میشود] و ذات حرکت ثابت است.» اگر شما نگاه کنید این حرکتی که فلک دارد به دور خودش میکند، نِسَبش تفاوت پیدا میکند. فرض کنید که الآن در اینجا کره در یک مقطع واقع شده است، بعد میآید در این مقطع، بعد در این مقطع، درحالیکه خود آن فلک ثابت است یعنی فلک ثابت است و اوضاعش باهمدیگر تفاوت پیدا میکند؛ اوّل این جسم اینجا بود، حالا اینجا است، بعد حالا اینطرف میآید، اینجا میرود ولی خود فلک فیحدنفسه ثابت است یعنی آن وجودی که بر همۀ اینها حاکم است ثابت است اما خود آن وجود دارد نسبتهایش را عوض میکند؛ این را اینجا میفرستد، آن را آنجا میفرستد، ـ ایشان دارند تشبیه میکنند ـ در خودشان دارند این نسبتها را با همدیگر تفاوت میدهند درحالیکه خود حرکت یک حرکت ثابتی است و آن حرکت، قابلِ حدوث نیست ولی آن اوزانی که بهواسطۀ حرکت پیش میآید آن نسبها متفاوت است. ایشان میگویند که ارتباط این عالم هم با آن عالم مثل حرکت خود فلک میماند که حوادث در این عالم هست مثلاً زید الآن پیدا میشود، عمرو دو سال دیگر، فلان قضیه آنجا پیدا میشود، زلزله اینجا پیدا میشود ولکن خود اصل همان ارتباطی که بین این و آن بالا هست که آن ارتباط موجب میشود که این حرکات در اینها پیدا بشود، خود همان ارتباط به حال خودش باقی است یعنی خود اصل و ذات هست ولکن حرکتش تفاوت پیدا میکند.
«گفتهاند که حرکت عبارت از یک امر واحد و بسیط است» چون حرکت مرکب نیست بلکه یک امر واحد بسیط است، آن کیفیتی است که در اجسام بهوجود میآید و آن واحد است و «مستمر است و توسط بین مبدأ و منتها است». اگر ما مبدأ را در اینجا فرض کنیم و منتها را در اینجا فرض کنیم آنچه که واسطۀ بین این و آن است و جسم از آنجا به اینجا میآید، آن حالتی که جسم به خود میگیرد آن یک امر ثابت است ولی جسم جایش فرق میکند. خود حرکت ثابت است. حرکت یک امر ثابت است ولی متحرک فرق میکند؛ اوّل متحرک اینجا است بعد اینجا تشریف میآورد بعد آنطرف میرود یعنی خود حرکت جایش را عوض نمیکند بلکه خود حرکت یک امر بسیط است و جسم بهواسطۀ او جایش را عوض میکند. اینکه به این کیفیت است.
حالا بحث دربارۀ حرکت هم یک مسئلۀ مهم است که حرکت چیست؟ بعضیها حرکت را داخل در مقولات نیاوردهاند و بعضیها مقولۀ یازدهم ذکر کردهاند، بعضیها اصلاً او را وجود بهحساب آوردند و عرضی را که ما قبلاً داشتیم و اشکالی که وارد میشود بر اینکه اگر وجود باشد چه اشکالی است؟! حرکت یک جنبۀ تعیّن دارد، وجود بدون اینکه تعیّن بگیرد تشخّص پیدا نمیکند. اشکالاتی که در آنجا بود و نظریۀ مرحوم علامه ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ هم در آنجا بیان شد اما آنچه را که ما در آنجا عرض کردیم این است که حرکت عبارت از کیفیتی است که یک جسم به خود میگیرد. یا ـ فرق نمیکند ـ یک وجود مجرد آن حرکت به خود میگیرد منتها حرکت در مکان داریم، حرکت در أین داریم، حرکت جوهری و امثالذلک داریم، حرکتهای متفاوت داریم که عبارت از آن کیفیتی است که آن کیفیت عبارت از رسیدن به فعلیت بعد الاستعداد است. آن استعداد قبلی باید باشد. فعلیت، فعلیت بعدی باشد، آن حالت رسیدن آن شیء ـ هرچه میخواهد باشد مادی میخواهد باشد یا مجرد ـ به فعلیت بعد الاستعداد حرکت میگویند. آنوقت این از اَنحاء وجود است نهاینکه اصلالوجود است.
هو التوسطُ بينَ المبدإ و المنتهى راسمٌ لِأمرٍ مُمتَدٍ هو الحركةُ بِمعنَى القَطع فَذلكَ التوسطُ أمر ثابت دائم بِاعتبار ذاتِهِ إنَّما التَّجددُ بِاعتبارِ نِسَبِهِ إلى الحدودِ المفروضةِ فيما فيهِ الحركةِ فَالحركةُ مِن حيثِ الذّاتِ أعني ذلكَ الأمرَ البسيطَ المحفوظَ فِي تلكَ الحدودِ مستندةٌ إلى المبدإ الثابت و بِاعتبارِ نِسَبِها المُتِجَدِّدَة يُسند إليها الحوادثُ المتجددة.1
«آن توسط بین مبدأ و منتها رسم میکند یک امر ممتدّی را که آن امر ممتد بین مبدأ و منتها کشیده شده است و آن حرکت به معنای قطع است. این توسط یک امر ثابت دائمی است که به اعتبار ذات این، ذاتاً هست و تجددش به اعتبار نسبت این حرکت است به حدودی که فرض میشود»؛ مبدأ، منتها، بالا، پایین، شمال، جنوب، شرق و غرب، این نسبت به این حدود مفروضه تجدد در او پیدا میشود در آن جایی که، مکانی که، کمّ و زمانی که در آن زمان حرکت باشد. «خود ذات حرکت، یعنی این امر بسیطی که در این حدود محفوظ است این حرکت مستند به مبدأ ثابت است»، باید به یک مبدأ ثابت مستند باشد که آن مبدأ ثابتش عبارت از همان توسط بین مبدأ و منتها است که آن ثابت است و تغییری نمیکند.
«به اعتبار نسبتهای متجددهای که در حرکت پیدا میشود حوادث متجدده استناد به او پیدا میکند.»
فَكلُّ قطعةٍ أوحدٍّ منها شرطٌ لِحدوثِ حادثٍ وَقَعَ فِي زمانٍ خاصٍ مخصص لِحدوثِهِ فَعِلَّةُ كلُّ حادثٍ مركبٍ مِن شيءٍ قديمٍ كَالعقلِ الفعّالِ بِحولِ الله و قوَّتِهِ و مِن شيءٍ حادثٍ هو تلكَ القطعة أو ذلكَ الحد كَما قُلنا.2
«هر قطعهای از حرکت یا حدی از حرکت شرط برای حدوث حادثی است که در زمان خاصی واقع میشود که مخصّص است برای حدوث او»، یعنی هر قطعهای از حرکت شرط است برای اینکه یک متحرکی در آنجا حدوث پیدا کند. قطعۀ بعدی حرکت شرط است برای آن که یک حادثی آنجا پیدا کند، قطعۀ بعدی همینطور، بنابراین حوادث متعدده بهواسطۀ قطعات مختلفۀ حرکت پیدا میشود درحالیکه خود اصل آن حرکت یک امر ثابتی است. «علت هر حادثی باید مرکب از یک شیء قدیمی باشد مثل عقل فعال و از یک شیء حادثی که این قطعۀ از حرکت است یا این حد است. همانطور که گفتیم.» پس برای اینکه این شیء پیدا بشود یک عقل فعالی میخواهیم که در سلسلۀ طولیه آن عقل فعال این را حادث کند و یک قطعهای از حرکت هم میخواهیم که آن عقل فعال این را در این قطعۀ از حرکت ایجاد کند. آن عقل فعال زید را روز دوشنبه ایجاد کند در این قطعهای از زمان، عمرو را روز چهارشنبه ایجاد کند در این قطعهای از زمان. برای ایجادش، عقل فعال میخواهیم برای علل مُعدّهاش نیازی به این قطعۀ خاصی از حرکت داریم. پس از این نقطهنظر که در این قطعه است به او حادث میگویند و از این نقطهنظر که ارتباط با عقل فعال دارد ارتباط با قدیم دارد؛ حادث ارتباط با قدیم پیدا میکند.
كَما بِثابتٍ قديمٍ بِالزَّمانِ كَالعقلِ أو قديم بِالذّاتِ و هو الواجبُ الوجودُ الذي يَنتَهِي إليه سلسلةُ الحاجاتِ ثباتُها أي ثباتُ الحركةِ ارتبط كانَ لحادث مِنَ الحوادثِ الكونِية حدوثها وسط و إذا نُقِلَ الكلامُ إلى حدوثِ كلِّ قطعةٍ قطعةٍ إذْ لا بُدَّ لِكلِّ حادثٍ مِن مُحدِث فَيَعودُ حديثُ التَّخلُّف يجابُ بِأنَّ الحدوثَ و التَّجددَ ذاتي لِلحركةِ و الذاتي لا يُعَلَّلْ.1
همانطوریکه به یک ثابت که قدیم به زمان است مثل عقل یا قدیم بالذات است که واجبالوجود است [که سلسلۀ حاجات به آن منتهی میشود] ثبات حرکت ارتباط پیدا میکند، (ثبات حرکت به آن ثابت ارتباط پیدا میکند، او ثابت است پس حرکت هم ثابت میشود. بنابراین بین ثابت و متحرک سنخیت است و این ربط بین حادث و قدیم است)، برای حادث، حادثی از حوادث کونیه حدوثش حد وسط واقع میشود و وقتی که کلام را به حدوث قطعهقطعه نقل دادیم زیرا هر حادثی یک محدِث باید داشته باشد پس برگشت حدیث تخلّف اینطور جواب میدهیم که حدوث و تجدد ذاتی برای حرکت است و ذاتی هم علت برنمیدارد.
چرا حرکت حادث است؟! بهخاطر اینکه ذاتیاش است. چرا ماء میعان دارد؟! بهخاطر اینکه ذاتیاش است یعنی لازمۀ حرکت این تجدد است. هر حرکتی بخواهد واقع بشود لامحاله یک زمانی را باید طی کند، یک مکانی را باید طی کند. نمیشود من الآن این کاغذ را حرکت بدهم درحالتیکه این کاغذ سر جایش محفوظ باشد. آنوقت در اینجا آمد یک حادث، در اینجا یک حادث دیگر، در اینجا یک حادث دیگر، همینطور حوادث بینهایت بهواسطۀ حرکت ـ که امر ثابتی است ـ پیدا میشوند پس خود حرکت ثابت است، اتصالش هم به ثابت قدیم است، اما آنچه که ما فیه الحرکه است که همان متحرک باشد، حادث میشود.
فَالجاعلُ جَعَلَ الحركةَ لا أنَّه جَعَلَ الحركةَ حرکةً إذْ قَد مَرَّ أنَّ الجعلَ التركيبي فيما بينَ الشيء و ذاتِهِ أو ذاتيّاتِهِ باطلٌ.2
«جناب جاعل که عقل یا وجود پروردگار باشد خود حرکت را درست کرد»، حدوث را درست نکرد. حرکت را درست کرد و وقتی که حرکت درست شد حدوث هم درست شد. «نهاینکه حرکت را به حرکت درآورد» و نسب به او داد و اختلاف و اینها در او بهوجود آورد. «گذشت که جعل ترکیبی بین شیء و ذات آن نیست یا بین شیء و ذاتیاتش نیست و باطل است.» پس وقتی که آن ثابت حرکت را که ثابت است درست کرد، در آنجا متحرک بهوجود میآید.
مطلبی که در اینجا هست همان مسئلهای است که ما نظر به اشکال مرحوم صدرالمتألّهین داشتیم و آن اینکه آیا همین امر ثابت ـ ما میگوییم که ثابت ـ جهت مادی دارد یا ندارد؟ اگر جهت مادی داشته باشد، جهت مادی، حادث است. باز در آن بزنگاه، مسئله گریبانگیر ما خواهد شد.
و قيل أيضاً فِي ربطِ الحادث بِالقديمِ غيرُ ذا فَمِنها ما قالَه صدرُ المتألهين ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ في موضعٍ مِنَ الأسفارِ بناءً على ما حَقَّقَه مِنَ الحركةِ الجوهريةِ و التَّجَددِ الذّاتِي فِي الطبيعةِ أنَّه يَلزَمُ الانتهاءُ إلى حادثٍ ماهيتُهُ أو حقيقتُهُ عينَ الحدوثِ و التجددِ ... .1
«[و در ربط حادث به قدیم همینطور چیزی غیر از این گفته شده است که از جمله آنها کلام مرحوم صدرالمتألّهین قُدِّسَ سِرُّه است]» مطلب دیگری که فرمودند مربوط به مرحوم صدرالمتألّهین در ربط حادث به قدیم است؛ ایشان از باب حرکت جوهریه جلو آمدند یعنی در حرکت جوهریه را یک امر ثابتی فرض کردند و گفتند: پس این ثابت با آن ثابت هم ارتباط دارد و آنجا عرض شد که نقل کلام در آنجا میکنیم که آن ثابت ماده است یا نه؟! ماده که شد حدوث میخواهد.
«همانطوریکه این را در اسفار تحقیق کردند از حرکت جوهریه و تجدد ذاتی در طبیعت، فرمودند: لازم است انتها به یک حادثی باشد؛ ماهیتش یا حقیقتش.» این دیگر برای جلسۀ بعد بماند.
تلمیذ: آیا تنزل حقیقت وجود در عالم ماده ... بنابراین خوردن و آشامیدن و نکاح و امثالذلک همه بازیگری است که ما تماشاگر آن بازی هستیم.
استاد: شما هم جزء همین هستید!
تلمیذ: یک حقیقت من دارم، یک حقیقت شخص دیگری دارد، هر فردی برای خودش یک حقیقتی دارد والاّ همه یکی میشوند.
استاد: بله.
تلمیذ: دراینصورت هر کسی یک حقیقت دارد. حالا این حقیقت من آمده با همان اجزایی که در عالم ماده بوده هماهنگ شده یا خودش به همان صورت درآمده، جمع شدند، دور هم شدند. در اینصورت میگوییم که خوردن و آشامیدن و اینها همه بیخود است یعنی نه سیر میشوم و نه سیراب میشوم آن وجود است که آمده دائماً به شکلهای مختلف درآمده است.
استاد: مگر شما خودتان را جدای از آن وجود فرض میکنید؟! شما هم جزء همان هستید دیگر شما که از آن دور نیستید.
تلمیذ: منظورم این است این تنزّل وجودی که آمده چطور است؟! یعنی در هر موقع و موضعی آمده به همان شکل درآمده است؟!
استاد: ﴿و هو ٱلَّذِي يُصَوِّرُكُمۡ فِي ٱلۡأَرۡحَامِ كَيۡفَ يَشَآءُ﴾؛1 ببینید وجود بر طبق سلسلۀ علیت خود همان آمده به اینصورت با توجه به مسائل و مطالب دیگر خودش را به این شکل درآورده است و این جدای از سلسلۀ علیت و این حرفها نیست یعنی آن وجود میخواهد خودش را به این شکل دربیاورد، مُعِدّات را هم برای خودش جمع میکند؛ امروز سیب میخورد، فردا گلابی میخورد، پسفردا چیز دیگر میخورد. امروز یک چیز میخورد شکلش اینطور میشود، فردا اینطور میخورد آنطور میشود، اینطور میخورد حافظهاش کم میشود، مادرش یک چیزی میخورد، حافظۀ بچه زیاد میشود، این علل و اسباب همه باهم جمع میشوند تااینکه یک زیدی در شکم مادر درست میشود. درست شد؟! لذا میگویند که [مادر را] جای خوب ببرید، غذای خوب بدهید، چیزهای کثیف و اینها نخورد، با وضو باشد و چه باشد بهخاطر اینکه تمام اینها در آن قضیۀ شکلگیری مؤثر است. آنوقت حالا این آمد به این شکل خودش را درآورد حالا برای بقاء خودش هم نیاز دارد بهاینکه یک راهی را طی کند، غذایی را بخورد، بگیرد، بنشیند، بلند شود، نکاح کند و چهکار کند اینها همه جنبۀ استدامه و بقاء آن وجودی است که میخواهد خودش را به کمال برساند. کجای قضیه اشکال دارد؟!
تلمیذ: پس بنا بر فرمایش شما کل عالم کثرات را ما یککاسه حساب میکنیم یعنی ما جزءجزء حساب نمیکنیم. درحالیکه در همان مرصاد العباد دارد که شخصی مثلاً دیده بود میگفت که من دیدم از آن عالم که پایین میآمدم ملائکه دائماً ناله میکردند که این بندۀ خدا دارد به عالم ظلمات میرود. میگفت که من دیدم دارم نزول میکنم و میآیم. پس معلوم میشود حقیقت این شخص غیر از حقیقت تمام افراد است.
استاد: خود آن ملائکه هم جنبۀ کثرت دارند، خود ملائکه جنبۀ کثرت دارند اگر همان ملائکه بهصورت نورانی خودشان در جنبۀ فناء بسیطه نگاه بکنند دیگر غصه نمیخورند. خود آنها هم جنبۀ کثرت دارند خود آنها هم احساس الَم و اینها دارند خود آنها همان حد وجودی دارند اینهم همین است.
تلمیذ: میخواهم عرض کنم همین شخص که دارد خودش را میبیند که دارد از عالم مافوق تنزل میکند، در این عالم مادی که میآید بالأخره مادی میشود دیگر، چون به این شکل در میآید.
استاد: ببینید همینکه میگویید: خودش دارد میآید یعنی وجود در اینجا به یک صورتی غیر از آن درآمد. حقیقت، حقیقتِ واحد است اما همینکه میخواهد صورت بگیرد خودش را از بقیه جدا میکند.
تلمیذ: تمام شد، حالا میآید اینجا سیب، گلابی، درخت و آب میشود، دائماً جزءجزء میشود.
استاد: بله، اینها همه تفاوت میکند، بله!
تلمیذ: بعد دائماً باید خورده بشود بیاید نطفه بشود و بعد هم بیاید جمع بشود و همه اینها را حقیقت وجود میگویند.
استاد: بله، همان حقیقت وجود خودش را به این شکلها در میآورد. جدا نیست، همه یکی هستند.
أللهم صل علی محمد و آل محمد