/16
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۲۰۰

1
  • درس دویست‌ام:

  • کیفیت حصول کثرت در عالم (1)

جلسه ۲۰۰

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  •  

  • این بحث و بحث بعدی و همین‌طور بحث ثالث که بحث کیفیت حصول کثرت در عالم است مقدمۀ بحث ربط حادث به قدیم هستند. یکی از مسائل مشکلۀ فلسفی که می‌شود گفت: حلّ آن حتی برای اکابر از فلاسفۀ ما مشکل افتاده است این بحث ربط حادث به قدیم است و صحبت در این است که خداوند متعال و مبدأالمبادی هم قِدَم ذاتی دارد و هم قدم زمانی؛ یعنی مافوق زمان است و وجود او محیط بر زمان است، نه مُحاط بر زمان. و باقی ممکنات از آن مبدأ مفیض به‌نحو امکان ماهوی مفاض هستند بنابراین نمی‌شود که خود باقی اشیاء ـ چه اشیاء مجرده و چه مادی ـ در قبال قدم ذاتی پروردگار، قدم ذاتی داشته باشند، اینها باید امکان ذاتی یا حدوث ذاتی داشته باشند.

  • اما در مورد پروردگار متعال این قدم ذاتی لازمۀ ذات او است والاّ او هم محتاج و نیازمند به غیر خواهد بود اما صحبت در این است وجودی که این وجود قدم ذاتی دارد و محیط بر زمان است چگونه از او اشیائی افاضه می‌شوند که حدوث زمانی دارند؟! یعنی این کیفیت ارتباط بین سلسلۀ علل که در یک طرف قِدَم زمانی و در یک طرف حدوث زمانی هست، چگونه است و ما چگونه این حلقۀ رابطۀ بین این دو ماهیت مختلفه را پیدا کنیم؟ اینجا است که مسئله خیلی مشکل شده است و برای حلّش افراد مختلف مسائل مختلفی فرمودند که خود بحثِ در زمان هم یک مقولۀ مهمی است؛ آیا زمان یک مسئلۀ اعتباری است یا یک مسئلۀ حقیقی است و درهرصورت از چه منشأ می‌گیرد؟

  • حالا قبل از اینکه ما به آن مرتبۀ ربط حادث با قدیم برسیم، مسئله‌ای را در اینجا مطرح می‌کنیم تا بعد در آنجا از این قضیه استفاده کنیم و آن مسئله این است که شکی نیست در اینکه وجود پروردگار وجود بسیط و لایتناهی است و وجود سایر اشیاء مطلقاً متناها و مُحَدد و متعیّن است البته حالا از آن وجود بالا تا پایین وجود که أظلم العوالم و أدنیٰ العوالم باشد، تمام اینها دارای این خصوصیت هستند الاّ اینکه در نحوۀ سعه و ضیق تفاوت پیدا می‌کند. این وجود پروردگار که وجود مجرد است؛ مجرد از علائق ماده و مجردِ از حد و مجرد از عوارضی که آنها عارض می‌شوند و طاری می‌شوند بر ماهیت بما هی‌هی، چه ماهیات مجرده و چه ماهیات غیر مجرده. وجود پروردگار، از تمام این عوارض مطلق است.

جلسه ۲۰۰

3
  • بعد صحبت در این نحوۀ سلسلۀ علّیت است که این سلسلۀ علّیت چگونه از مجرد، محدود و متعیّن می‌شود تا به ماده می‌رسد که هیچ‌گونه ربط و ارتباطی با مجرد ندارد؟ این وسط چه مسائلی اتفاق می‌افتد که آن وجود مجرد که فقط نور و بهاء محض است به یک موجود سفت مثل سنگ یا آهن یا جَبَل یا خاک و یا سایر مواد تبدیل می‌شود و این موجودی که این‌قدر دارای کثافت وجودیه یعنی ثقل وجودیه است، چگونه ارتباط پیدا می‌کند با آن وجود بسیط و نورانی و صددرصد دارای بهاء و صددرصد دارای لطافت که هیچ‌گونه شائبۀ کثرت در او نیست؟!

  • سنخیت بین علت و معلول

  • این مسئله، مسئلۀ سنخیت بین علت و معلول را ایجاب می‌کند که هر علتی باید با معلول خودش سنخیت داشته باشد، مُفیض حرارت نمی‌تواند خودش بارد باشد و یا شیئی که بارد است نمی‌تواند مفیض حرارت باشد، بین علت و معلول باید سنخیت وجود داشته باشد. اگر شرایط برای حصول دانۀ گندم وجود دارد که به بار بیاید، امکان ندارد از این دانۀ گندم دانۀ جو به بار بیاید و اگر شرایط برای دانۀ جو مهیّا است، از دانۀ جو هیچ‌وقت دانۀ گندم به‌وجود نمی‌آید.

  • این سنخیت ما را به فکر می‌اندازد که چه واسطه‌ای باید در اینجا وجود داشته باشد تااینکه این موجود ثقیل را با آن موجود مجرد ربط دهد؟! امکان ندارد خداوند متعال محدود به حجر، حدید، جبل، ارض و سماء شود. خداوند متعال مجرد است و این تجرد اقتضاء می‌کند که او محدود نشود پس لاجرم باید در اینجا واسطه بخورد.

  • لذا مرحوم حاجی این بحث را اینجا مطرح کرده‌اند که فیض پروردگار که در این عوالم سریان و جریان دارد یک ترکیبی در این سیر لحاظ می‌شود، یک‌دفعه پروردگار متعال افاضه نکرده است که سنگ درست کند و بعد جبرئیل و میکائیل! نه‌خیر! سلسلۀ عوالم طولیه یکی پس از دیگری از نقطه‌نظر سنخیت اقتضاء می‌کند که اینها دارای یک نوع تَسانُخی باشند و این سنخیت، مجرد را به مرحلۀ ماده برساند تااینکه این ماده بتواند تحقق پیدا کند.

جلسه ۲۰۰

4
  • نکتۀ ظریفی که در اینجا هست این است که وقتی ماده، ماده می‌شود آیا از مجرد جدا می‌شود یااینکه تجرد را با خود حمل می‌کند؟! این نکته است که تمام حکما را به اشتباه انداخته است؛ یعنی آنها خیال می‌کنند وقتی که یک موجودی، یک علتی در معلول افاضه کرد، سنخیت بین خود آن معلول و آن علت اقتضاء کرده است که این معلول از او به‌وجود بیاید ولی در یک مرحلۀ پایین‌تر، حالا آن مرحلۀ پایین‌تر، مرحله‌ای است که آن معلول را از علت جدا کرده است و بالنتیجه معلولی که علت می‌شود برای معلول دیگر دوباره سنخیت بین این دو اقتضاء می‌کند که یک ارتباطی بین این دو باشد، در [مورد] ارتباط کسی حرفی ندارد و در [مورد] جدایی کسی حرفی ندارد که جدایی محال است، اگر کسی قائل به جدایی شود این واسطۀ بینِ فیض ازبین می‌رود، گفت: «اگر نازی کند از هم فروریزند قالب‌ها»،1 این ارتباط باید بماند. در اینکه ارتباط باید بین علت و آخر مرتبۀ معلول وجود داشته باشد حرفی نیست. صحبت در خود نحوۀ وجود معلول است که خودِ نحوۀ وجود معلول چه جایگاه و چه ارتباطی با علت خودش دارد؟! آیا وقتی که این معلول هم برای معلول دیگر علت می‌شود، آن معلول دیگر در یک مرتبۀ نازلۀ از این علت دوم، سنخیت وجود خودش را با علت اوّل قطع می‌کند و از مقولۀ دیگری می‌شود و به‌طورکلی از نقطه‌نظر وجودی ارتباطی ندارد؟! به عبارت دیگر فقط یک راه آب باریکه باقی می‌ماند که از آن علت اوّل، این معلول دوم حیات داشته باشد و ادامۀ حیات دهد، آیا این است؟! که اصلاً به‌طورکلی این نحوۀ دیگری است و آن نحو دیگری است، من‌باب‌مثال کارخانۀ سنگ‌بری است که عبارت از یک‌سری دستگاه‌ها و چرخ‌دنده‌ها و اره‌هایی است که این اره‌ها سنگ‌ها را می‌برند و بعد اینها را به قطعات مختلف درمی‌آورند. من‌باب‌مثال یک کارخانۀ دیگری هست که کارخانۀ تولید برق و تولید نیرو است اصلاً سنخیت او فرق می‌کند، آن کارخانه اره ندارد آن کارخانه چرخ‌دنده ندارد آن کارخانه فقط یک‌سری توربین‌هایی دارد که این آب در بین این توربین‌ها می‌آید و اینها را به حرکت درمی‌آورد و اینها با آن زغال‌ها و توربین‌هایی که در اطراف آن مولّد قرار گرفته است وقتی که به حرکت درمی‌آیند برق و انرژی تولید می‌کنند و این برق و انرژی را به سیم‌ها منتقل می‌کنند و این را وارد شبکه می‌کنند.

    1. غزلیات نظیری نیشابوری، غزل شماره 8:
      به محض التفاتی زنده دارد آفرینش را***اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالب‌ها

جلسه ۲۰۰

5
  • اما صحبت در این است که آن کارخانه‌ای که سنگ تولید می‌کند برای بقاء و حیات خودش نیاز به نیرو و نیاز به قوه دارد و این قوه‌اش را این کارخانه تأمین می‌کند اما این دوتا اصلاً به‌هم مربوط نیستند، این آب است و حرکت است و توربین است و امثال‌ذلک، این هم موتور است و چرخ‌دنده و ارّه و امثال‌ذلک، اینها اصلاً به‌هم مربوط نیستند این را او تعیین می‌کند و هیچ ربطی به همدیگر ندارند. این نحوه‌ای که الآن اگر قرار بر این باشد که آن معلول ما از نقطه‌نظر وجودی سنخیتی با آن علت اوّل نداشته باشد بنابراین ارتباط بین این وجود و آن علت اوّل هم طبعاً منتفی می‌شود یعنی مسئلۀ ارتباط یک مسئلۀ اعتباری نیست که من‌باب‌مثال ما کلید این برق را بزنیم و از این کارخانه قطع کنیم و این برق را به فلان شبکه متصل کنیم، این‌طور نیست. اگر ارتباطی هست باید ارتباط تکوینی بین این سلسلۀ علت باشد یعنی خود ذات معلول فی‌حدّنفسه استجلاب دوام و حیات را از آن علت می‌کند و خود ذات علت فی‌حدنفسه بر معلول خودش اقتضاء افاضه می‌کند. این‌طور نیست که خدا فرض کنید که به این علت گفته باشد که حالا آن را کمک کن قوه و توان به او بده بعد حالا فعلاً قطع کن و به آن یکی بده، نه! خود ذات علت این را اقتضاء می‌کند.

  • یعنی می‌خواهم عرض کنم که استجلاب حیات از اوصاف وجودی برای علت و معلول است یعنی وصف وجودی است و بین این دو لازمۀ لاینفک است، این یک جهت اعتباری ندارد که خدا دلش خواسته [باشد] که آن علت به آن معلول افاضه کند و این معلول ادامۀ حیات دهد و افاضه نکند ادامۀ حیات ندهد، خود ذات هردو اقتضاء می‌کند. بنابراین چگونه ممکن است که دو ذات؛ ذات علت و ذات معلول استجلاب و افاضۀ حیات را داشته باشند درحالتی‌که هیچ سنخیتی بین آنها وجود نداشته باشد؟! درعین‌حال که ما می‌بینیم که این ماده است و او مجرد است و هیچ سنخیتی وجود ندارد، ما این سنخیت را چگونه تحصیل کنیم؟! یعنی اینجا است که مسئله به آن بِزَنگاه خودش می‌رسد و ربط حادث به قدیم کاملاً در اینجا خودش را نشان می‌دهد و این ترتیبی که آقایان فلاسفه در عقول عشره بیان کردند یااینکه فرض کنید حالا ما عشره نگوییم، هرچه می‌خواهیم بگوییم، در سلسلۀ نزولیه، این عوالم لاهوت، جبروت، ملکوت، ملکوت عُلیا، ملکوت سُفلیٰ، مثال و عالم طبع بیان کردند در این نقطه به این مسئلۀ حساس می‌رسند که پس ربط سنخیت بین این ماده و این مجرد چه نوع سنخیتی است؟! سنخیتی ندارد، این محدود و او لامحدود است، این ثقیل است او مجرد است، این سیاه و سفید است او اصلاً رنگ ندارد، این ترش و شیرین است او اصلاً مزه ندارد، او نور محض است این ظلمت محض است، پس اصلاً سنخیتی معنا ندارد.

جلسه ۲۰۰

6
  • اگر شما بگویید که این درعین‌حالی‌که این است، آن است این [قضیه] جمع بین متناقضین است، اگر بگویید که این از آن جدا است پس چطور این ادامۀ حیات می‌دهد؟! اگر جدا است پس دیگر نمی‌شود معلول از علتش جدا باشد پس این چه نحوه است؟! از آن‌طرف هم ما باید بالأخره رابطۀ بین علت و معلول را پیدا کنیم، این رابطه دیگر قطعی است ما نمی‌توانیم اینجا صرف‌نظر کنیم.

  • ماده بودن ماده در عین تجرد

  • یک نکته‌ای من در اینجا عرض می‌کنم که إن‌شاءالله مفصلش برای بعد، آن نکته و بِزَنگاه در این است که اصلاً به‌طورکلی ماده و مجرد معنا ندارد؛ یعنی خاصیت وجود به‌نحو بساطت خودش و به‌نحو جامعِ جمیع شوائب و اوصاف ذاتی خودش این است که به هر کیفیتی که دربیاید فقط کیفیت تغییر پیدا می‌کند اما آن خصوصیات ذاتی هیچ‌وقت تغییر پیدا نمی‌کند یعنی به این معنا که درعین‌حال که این ماده، ماده است درعین‌حال این ماده مجرد است یعنی ما یک مسئله‌ای به نام جدا بودن از ماده و مجرد در شیء واحد نداریم که این ماده خودش را جدای از مجرد بیندازد یعنی این مجرد بیاید در این محدوده بایستد، از این محدوده به بعد ماده شود، نه!‌ این مجرد هست و اشکال مختلفی که به خودش می‌گیرد، می‌گیرد، می‌گیرد تا آن آخر شما نگاه کنید در تمام اشکال دوباره این ماده وجود دارد، درست مثل کارخانه‌ای می‌ماند که کارخانۀ برق است، این برق را تولید می‌کند به سیم‌ها می‌فرستد ابتدا این سیم یک شبکۀ مرکزی را تغذیه می‌کند دوباره همان برق از آن شبکۀ مرکزی عبور می‌کند و می‌آید و یک شبکۀ جزئی که پست برقی است را اشباع می‌کند و راه می‌اندازد، از آنجا دوباره عبور می‌کند و می‌آید پست یک شهر را همین‌طور درست می‌کند و راه می‌اندازد، دوباره از آنجا حرکت می‌کند می‌آید در بخش‌هایی که ـ چون هر شهری دارای چند بخش است، مرکزی برای ایستگاه برق ـ تقسیم می‌شود و از آنجا وارد منازل می‌شود و فرض کنید در پنکه می‌رود، پنکه را به گردش می‌اندازد، می‌آید و در یخچال می‌رود و یخچال را به حرکت وامی‌دارد و امثال‌ذلک.

جلسه ۲۰۰

7
  • شما می‌بینید این نحوۀ برقی که الآن از آنجا تولید شده است تغییر ماهوی نداده است بلکه همان ماهیتش اشکال مختلفی به خود گرفته است؛ در یک زمینه واقع شده است تبدیل به گرما شده است، فرض کنید در زمینۀ اِلِمِنت قرار گرفته است و گرما تولید کرده است، همین در یک زمینۀ ـ من‌ مثال می‌زنم والاّ فرق بین مانحن‌فیه هست ـ المنت‌های نازک قرار گرفته است و به نور شده تبدیل است، در زمینۀ موتورهای پنکه قرار گرفته است و تبدیل به حرکت هوا شده است، در زمینۀ موتور یخچال قرار گرفته است و به برودت تبدیل شده است.

  • ببینید یک امر واحد است که آن یک امر واحد زمینه‌های مختلفی برای خودش پیدا می‌کند و آن یک امر واحد در همه حضور خودش را حفظ می‌کند، این نور وجود با تجرد خودش و با بساطت خودش هیچ‌گاه آن بساطت خودش را ازدست نمی‌دهد الاّ اینکه کاری که انجام می‌دهد خودش را به کیفیات مختلف درمی‌آورد، نه‌اینکه آن حقیقت خودش و آن بساطت و تجرد خودش را ازدست می‌دهد و اصلاً تبدیل به ماده می‌شود به‌نحوی‌که اصلاً بین او و تجرد بونٌ بعید بماند! اگر این باشد بنابراین دیگر ربطی بین این دوتا وجود ندارد، ارتباطی بین این دوتا وجود ندارد.

  • تلمیذ: پس سلسلۀ طولیه ازبین می‌رود؟!

  • استاد: نه سلسلۀ طولیه به حال خودش می‌ماند. صحبت در این است که این سلسلۀ طولیه به حال خودش هست، عرض کردم که این نور وجود وقتی که حرکت می‌کند و پایین می‌آید در هر مرتبه‌ای حالتی به خود می‌گیرد آن حالت گرفتن را سلسلۀ طولیه می‌گوییم.

  • تلمیذ: چه نیازی است وقتی که وجود می‌تواند به هر شکلی متشکل شود چه نیازی است که در سلسلۀ طولیه سیر کند؟!

  • استاد: این وجود می‌خواهد متشکل شود، درست است؟ بین آن بساطت تامّ خودش و تجرد تامّ خودش و آن شکل آخری که می‌خواهد دربیاید یک فاصله است دیگر، بالأخره باید این فاصله را طی کند.

جلسه ۲۰۰

8
  • تلمیذ: ... ماده که فرموده بودید که در حقیقت مجرد است و حقیقت خودش را از دست نداده است، بساطت و بحت بودن خودش را از دست نداده است خود حضرت حق دارد در خود وجود مادی تجلی می‌کند، دیگر فاصله‌ای ایجاد نشده است این همان است و این هوهویتش که از بین نرفته است.

  • استاد: ببینید این ماده الآن صورت به خود گرفته است یا نگرفته است؟! حق که صورت ندارد، اگر این ‌صورت را شما درنظر بگیرید، خود این صورت همین‌که الآن این وجود آمد مقیّد شده است یعنی یک فاصله‌ای را طی کرده است تا به اینجا رسیده است، اینکه فاصله‌ای را طی کرده است نه‌اینکه از مرکز خودش جدا افتاده است بلکه خودش هست که به این صورت درآمده است ولی این خودش که به این صورت درآمده است آن صورتی که لامحدود بود یعنی حقیقتی که لامحدود بود؛ حقیقتی که رنگ نداشت، بو نداشت، هیچ‌چیزی نداشت، فقط نور و بهاء بود الآن به یک شکلی درآمده است به یک طور درآمده است که این الآن رنگ دارد، بو دارد، شکل دارد، ترشی دارد، شیرینی دارد، تلخی دارد اما آن نور و آن تجرد محضه آیا تلخی دارد؟! یعنی الآن در آن تجرد محض تلخی احساس می‌کند؟! ترشی احساس می‌کند؟ یعنی وقتی آن تجرد محضه و صقعش برسد تلخی و امثال‌ذلک در آنجا وجود ندارد، اینکه «وجود ندارد» یعنی می‌تواند وجود پیدا کند ولی ندارد، یعنی آن حقیقت مجرده قدرت و استعداد دارد به این شکل دربیاید.

  • من‌باب‌مثال الآن آن قوه‌ای که در دست من است آیا شکل و وزن دارد؟! آن قوه‌ای که می‌تواند این کتاب را از زمین بردارد، این کتاب که از زمین برداشته شده است نیرو آن را برده یا نبرده است؟! یا خودش بلند شده است؟! پس چه نیرویی بود؟! این دست من بوده است، آن نیرویی که در دست من است آن نیرویی است که می‌تواند به‌صورت ارتفاع دربیاید یا به‌صورت حرکت عرضیه و طولیه دربیاید یا به‌صورت اجتماع دربیاید یا به‌صورت انتشار دربیاید ولی شما آن نیرو را نمی‌بینید بلکه چیزی را که می‌بینید واسطه و آلت برای ابراز آن نیرو را مشاهده می‌کنید، درست شد؟!

جلسه ۲۰۰

9
  • استجماع جمیع صفات ماده و غیر ماده در بسیط‌الحقیقه به‌نحو اجمال

  • عیناً این قضیه در وجود بسیط و وجود بسیط‌الحقیقه است، در بسیط‌الحقیقه واجدیت و استجماع جمیع صفات ماده و غیر ماده همه هست ولی به‌نحو اجمال، تا چه درنظر آید یعنی تا چه راه و تا چه آن مرید و فعّال ما یشاء بخواهد از این جامعیت به‌نحو تفصیل بیرون بیاورد. همه چیز در او هست اما خود این نیرویی که الآن در دست من هست نه جهت ارتفاع دارد نه جهت تنزل دارد نه جهت حرکت به این‌طرف دارد نه جهت حرکت به آن‌طرف دارد، تمام این حرکت‌های مختلفه به اضافۀ مسائل دیگر، در این نیرو و توانی که در دست من هست و آن منبثّ1 و منتشرۀ در عضلات و اعصاب دست است در آنجا همه به‌نحو اجمال وجود دارد تااینکه آن ارادۀ مرید به کدام‌یک از این اَنحاء تعلق بگیرد.

  • در عوالم؛ ماده، مثال، صورت و غیر صورت، در تمام اینها یک‌وقت خلق صورت کند یک‌وقت خلق ماده کند. درست شد؟ خلق معانی «عقول» می‌شود، خلق صورت «ملکوت» می‌شود، خلق ماده «عالم مُلک و طبیعت» می‌شود که عالم شهادت باشد، درست شد؟! حالا خلق معانی هم مراتب دارد؛ وقتی که او می‌تواند به آن صورت تجلی کند درحالی‌که خودش هیچ‌گونه تعیّنی ندارد، لاجرم به‌خاطر اینکه به یک تعیّن برسد باید از یک سلسلۀ عوالم عبور کند تااینکه به این تعیّن برسد، از باب سنخیت بین علت و معلول باید این نور وجود که نور محض است و هیچ قیدی ندارد و هیچ تعیّنی ندارد و هیچ‌گونه ثقلی ندارد ـ هزار کیلو از نور وجود را روی ترازو بگذارید یک مثقال هم وزن ندارد اما اگر شما یک کیلو شکر بگذارید ترازو پایین می‌رود ـ آن نور وجود وقتی که می‌خواهد تبدیل به شکر شود و وزن پیدا کند این قبلاً باید به شکر صورت دهد، آیا بدون صورت می‌شود؟! نمی‌شود، قبلاً باید این صورتی که داده است این صورت را منبعث کند از یک معنایی که آن معنا صورت شکریت را ایجاد کرده است یعنی خود صورت معلول برای معنا است پس اوّل باید او را درست کند لذا این سلسلۀ طولیه ‌خواهی‌نخواهی فرق می‌کند. حالا مسئله‌ای که هست شما می‌توانید در اینجا این را بگویید که آیا آن افاضه‌ای که می‌شود نیاز به زمان دارد؟! ما می‌گوییم که نه! نیاز به زمان ندارد، ممکن است که یک شیء که در خارج انجام می‌گیرد هزار سال بگذرد تحقق پیدا کند ممکن است با ارادۀ یک ولیّ در ثانیه تحقق پیدا کند ولی آن اراده‌ای که می‌خواهد از آن مجرای فیض و نور وجود تنازل کند و به یک شیر در خارج تبدیل شود و یک شخص را بخورد، همۀ این سلسله را در آنِ واحد و لا زمان طی می‌کند یعنی امام رضا علیه‌السّلام با یک ارادۀ مرید و با همتی که دارد تمام این سلسله را خودش درست می‌کند؛2 اوّل عقل درست می‌کند عقل پایین درست می‌کند عقل کلی درست می‌کند فرض کنید سلسلۀ بعد درست می‌کند معنا درست می‌کند معنا می‌آید و صورت شیر درست می‌کند صورت شیر می‌آید و مادۀ شیر درست می‌کند، تمام اینها را او طرفة‌ٌما انجام می‌دهد لذا این مطلب هست.

    1. لغت‌نامه دهخدا: «منبث: بیهوش، پراکنده»
    2. . عيون اخبار الرضا علیه السّلام، ج 1، ص 182. معاد شناسى، ج ‌1، ص 228:
      ... اما اصل روايت در كتاب «عيون» چنين است كه مرحوم صدوق روايت مي‌كند از أبوالحسن بن قاسم المفسّر از يوسف بن محمّد بن زياد و علىّ بن محمّد بن سيّار، و اين دو نفر از دو پدرشان و آن دو پدر از حضرت امام حسن عسكرى عليه‌السّلام از پدرش حضرت علىّ بن محمّد از پدرش حضرت محمّد بن علىّ عليهم‌السّلام، و حضرت روايت را مفصّلاً ذكر مى‌كنند تا مي‌ر‌سند به آنكه:
      حاجب مأمون كه مأمور بود در مجلس، حضرت رضا را تحقير كند به آن حضرت گفت: مردم براى تو معجزاتى اثبات مى‌كنند كه براى احدى از مردم غير از تو اثبات نكرده‌اند؛ گویى معجزه‌اى مانند معجزه حضرت ابراهيم كه مرغان كشته شده را زنده كرد آورده‌اى؟! اگر راست مى‌گویى پس امر كن به اين دو شير و آنها را زنده كن و بر من مسلط گردان! و مقصود حاجب دو صورت شيرى بود كه روبروى هم بر مسند مأمون نقش كرده بودند. حضرت به غضب درآمده و به آن دو صورت صدا زدند: بگيريد اين فاجر را! و اين مرد فاجر را طعمه خود قرار دهيد و از او عين و اثرى باقى نگذاريد!
      آن دو شير برجستند و آن مرد را پاره كرده طعمه خود قرار دادند و استخوان‌هاى او را خرد كرده و جويدند و او را خوردند و خون او را ليسيدند ـ و مردم تماشا مي‌كردند و همه در تحيّر و حيرت فرو رفته بودند ـ و پس از آن خدمت حضرت ايستادند و عرض كردند: اى ولىّ خدا در روى زمين! آيا امر مى‌كنى كه با مأمون نيز اين عمل را انجام دهيم؟ مأمون از استماع اين سخن غش كرد، و حضرت فرمودند: بايستيد! و آنها به حال خود برگشتند الحديث‌.

جلسه ۲۰۰

10
  • عدم افتراق بین ماده و مجرد

  • حالا تفصیلش برای بعد می‌ماند اما بالاجمال این است که عرض شد؛ اصلاً بین ماده و تجرد افتراق ذاتی نیست تااینکه ما در اینجا بخواهیم گیر کنیم و بگوییم که در قضیۀ ربط حادث به قدیم اینها تفاوت ذاتی بین دو وجود دارند پس چگونه بخواهیم این حلقه را به این دو وصل کنیم، اصلاً مسئله‌ای نیست، صحبت در این است که یک حقیقت واحد است. آن‌وقت دیگر در اینجا آن مسائل بعدی که بر این مترتّب می‌شود قضیه‌ای که حالا بعد ممکن است از این استفاده شود گرچه در اینجا جایِ حرف است و بعد مسئلۀ جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء بودن نفس که چطور نفس جسمانیةالحدوث است و صدرالمتألّهین استفاده کرده است بااینکه ایشان وسائل و ادوات و اینها نداشته است اما گفته است که این نفس ناطقۀ انسان از همین جسم به‌وجود می‌آید و وقتی که آمادگی و استعدادِ برای اشراف پروردگار را پیدا کند و نزول همان ﴿فَإِذَا سَوَّيۡتُهُۥ وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾1 را پیدا کرد آنجا دیگر روحانیةالبقاء می‌شود یعنی جنبۀ تجرد انسانی به خودش می‌گیرد.2 تمام اینها فقط و فقط با این دلیل و برهان توجیه می‌شود گرچه می‌گویم در آنجا هم حرف داریم؛ در جسمانیةالحدوث نفس حرف داریم و کیفیتی که ملاصدرا گفته است برای ما جای تأمّل است. إن‌شاءالله در آنجا اگر در بحث نفس رسیدیم عرض می‌کنیم ولی درهرصورت اگر کلام صدرالمتألّهین بخواهد توجیهی داشته باشد فقط از همین نقطه است که این ماده با ماده بودن خودش جنبۀ تجرد خودش را هیچ‌وقت ازدست نمی‌دهد بلکه آن جنبۀ تجرد است که شروع می‌کند به کار کردن و کار کردن و کار کردن تااینکه به‌واسطۀ ارتقائی که پیدا می‌کند و تلطیفی که پیدا می‌کند برای مقام ﴿وَ نَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾ مستعد می‌شود و تبدیل به نفس ناطقه می‌شود.

  • تلمیذ: ما در حقیقت در عالم ترکیبی نداریم چون فرمودید که خود وجود آن بساطتش را ازدست نمی‌دهد.

    1. . سوره حجر (15) آيه 29. افق وحى، ص 157:
      «زمانى كه از جهت خلقت مادى و معنوى او را استوار نمودم و به مرتبه استواء تام رسانيدم و از روح و ذات خود در آن دميدم، [آنگاه در برابر او سجده آريد].»
    2. . الحکمة المتعالية، ج 8، ص 347.

جلسه ۲۰۰

11
  • استاد: بله وجود بساطتش را ازدست نمی‌دهد بلکه صورش تفاوت پیدا می‌کند؛ یک صورتش برزخ می‌شود یک صورتش ماده می‌شود یک صورتش عقل می‌شود، صور مختلف است.

  • تلمیذ: وقتی به صورت ماده درمی‌آید بساطتش را از دست نمی‌دهد؟!

  • استاد: نه‌ بساطتش را ازدست نمی‌دهد. این‌هم چه اشکال دارد؟! این صور باهم جمع شوند تفریق شوند یا جدا شوند اینها چه اشکالی دارد؟! مگر حالا اگر ترکیب شوند از آن بساطت خودشان جدا می‌شوند؟! تمام اینها صور این هستند حالا این صورت با آن صورت می‌خواهد منضّم شود، شما این را برمی‌دارید کنار این می‌گذارید، آیا با گذاشتن کنار این از تجرد دست برمی‌دارد؟ حالا شما فرض کنید یُد و سدیم را باهم ترکیب کنید تبدیل به نمک می‌شود، حالا اگر قبل از اینکه بخواهید ترکیب کنید این تجرد را با خودش داشته است حالا که ترکیب کردید دیگر دست از تجرد برمی‌دارد؟! اینکه نمی‌تواند باشد.

  • تلمیذ: پس نسبت به هر معلولی ذره‌ذرۀ هر شیئی که وجود دارد، هر ذره‌اش نیازی به علت جداگانه دارد؟!

  • استاد: این‌هم علت دارد دیگر، یک علتی اینها را ترکیب کرده است، تا آن علت نبود شما اصلاً نمی‌توانستید ترکیب کنید.

  • تلمیذ: پس ما واحد حقیقی در خارج نداریم الاّ آن ذرات وجود که مثلاً ما که یک انسان هستیم ما یک نفر نیستیم یک معلول واحد نیستیم، ما معالیل کثیرۀ این ...

  • استاد: نه این از باب نفس است که الآن شما واحد حقیقی هستید، این از باب نفس است والاّ چه کسی گفته است که بدن واحد حقیقی است؟! نفس است که واحد حقیقی است. لذا همان نفس با قطع شدن اعضاء وحدت خودش را ازدست نمی‌دهد و دوباره آن نفس با تعدد ابدان وحدت خودش را ازدست نمی‌دهد. ابدان متعدد است مثل اینهایی که بدن خلق می‌کنند؛ یکی اینجا درست می‌کند یکی پیش ننه‌اش می‌رود، یکی پیش زنش می‌رود، خودش هم پیش یکی دیگر می‌رود، همۀ اینها درعین‌حال که وحدت دارند ولی ابدان متعدد است، بحث در وحدت نفس است، نه ابدان.

جلسه ۲۰۰

12
  • تلمیذ: ... تشکیک می‌کنند مثلاً به سایه، بنابراین این درست نیست؟

  • استاد: سایه هستند.

  • تلمیذ: آن جنبۀ انانیت را ندارد؟

  • استاد: چرا، ببینید این سایه‌ای که هست با این سایه‌ای که ... است فرق می‌کند، علت اینکه به این سایه می‌گویند به‌جهت این است که سایه همان تلألو و شعاع ذی‌الظل است ولی با یک مرتبۀ خفیف‌تر، وقتی که نور در اینجا می‌خورد الآن کتاب من در اینجا یک سایه‌ای انداخته است ولی این ظلمت مطلق که نیست. آن‌وقت در اینجا سایه همین است یعنی معلول در مقام معلولیت و در هویت ذات خودش نمایانگر علت است ولی یک مرتبه پایین‌تر، در اینکه نمایانگر علت است حرفی نیست بالأخره معلول برای آن است و سنخیت هم با آن دارد و حقیقت او هم در این هست ولی حقیقتِ تنزل پیدا کردۀ در این؛ چون او از جای خودش اینجا آمده است، یک مقداری در اینجا آن حقیقت خودش را تنزل داده است، خودش در مقام علیّت، اقوا است.

  • تلمیذ: بعد از تنزل دیگر آن نور را ندارد مثلاً آن حرارت را ندارد.

  • استاد: دارد ولی کمتر است دیگر خود سایه نور دارد ولی نورش کمتر است.

  • تلمیذ: این دیگر با تجردش نمی‌سازد؛ وقتی ماده آن خصوصیات خودش را داده است یعنی عدم تجرد.

  • استاد: نه تجرد را دارد ولی تجرد به‌نحو کمتر ولی آن تجرد تامّ که در آن هیچ عرضی نبوده است و در او هیچ وصفی نبوده است، تجرد تامّ را ندارد. اگر واقعاً آن تجرد تامّ را داشته باشد دیگر متعین نیست پس این وقتی تنازل می‌کند در واقع یک مقداری از تجرد خودش دست برمی‌دارد ولی درعین‌حال دوباره این مجرد است یعنی آن تجرد تامّ به آن کیفیت را ندارد، مقداری از آن تجرد تامّ کم شده است ولی نه‌اینکه بین این و او بینونیت افتاده است، بینونیت که بیفتد دیگر ارتباطی نیست. سایه را هم از این نظر سایه می‌گویند که همان شمس است ولی با یک قدرت کمتر و با یک نور کمتر و با اثر کمتر لذا خود سایه هم اثر دارد. شما می‌توانید بعضی از چیزهایی که قدرت و قوه می‌گیرند آن دستگاه‌هایی که نور تبدیل به قوه و امثال‌ذلک می‌شود، شما در سایه بگذارید همین اینها هم شارژ می‌شوند و خود اینها چیز می‌شوند. سایه همان است. اینکه ظلّ گفتند از باب همین است؛ از باب تشبیه محسوس به معقول است، گفتند که در سلسلۀ طولیه اگر ما بخواهیم تشبیه کنیم این مثل محسوس در سلسلۀ عرضیه می‌ماند، همان‌طور که سایه همان نور است ولی ضعیف‌تر این‌هم همان علت است ولی یک‌قدری ضعیف‌تر که خودش را به این کیفیت درآورده است.

جلسه ۲۰۰

13
  • تلمیذ: می‌شود گفت جواب این است که تفاوت اجمال و تفصیل در هر عالمی است؟

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: حالا یک دفعه نزاع سر مادی و مجرد است، یک دفعه هم بحث حدوث و قدم است، یک‌دفعه نحوۀ ارتباطشان، یک دفعه کثیر با واحد است، کلاً جواب....

  • استاد: همۀ اینها یکی است فرقی نمی‌کند.

  • تلمیذ: آن‌وقت یک جواب واحد هم دارد که تفاوت اجمال و تفصیل است.

  • استاد: بله، ‌بله همین‌طور است، همان اجمال است که در اینجا تفصیل شده است ولی صحبت در این است که این در تفصیل خودش وقتی که در اینجا تفصیل می‌شود آن قدرت و اشتداد اجمال را دیگر ندارد.

  • تلمیذ: وقتی که پایین می‌آید و بالأخره یک جنبه‌ای را ازدست می‌دهد، ـ حالا وحدتی، بساطتی، هرچه حساب کنیم ـ یک مقداری پایین می‌آید دیگر...

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: چطوری می‌توانیم بگوییم که همان است؟!

  • استاد: این همان بودنش از باب این است که حقیقتش همان است، حقیقتش تغییر پیدا نکرد ولی ضعف در حقیقتش پیدا شده است. اینکه اشکالی ندارد.

  • تلمیذ: پس چطور می‌شود که آن حقیقت ضعیف می‌شود؟!

  • استاد: آن حقیقت، قدرت و توانی در خود آن وجود است، این دیگر از آن چیزهایی است که دیگر در دست ما نیست یعنی این وجود به حیثیتی است که می‌تواند به خودش اشتداد بدهد و خودش را باد کند و می‌تواند خودش را جمع کند. این جمع کردن، باد کردن، کِش آمدن و امثال‌ذلک أشکالی است که خلاصه به‌وجود می‌آید.

  • تلمیذ: مثل آب یخ و بخار؟

  • استاد: بله مثل آب یخ و بخار، نه صحبت در همان نحوۀ اشتداد است البته از نظر اینها مثال درست است که شما مثال زدید ولی این وجود می‌تواند خودش را در یک محدودیتی بیاورد که درعین‌حال که خود را در آن شیئی که الآن به آن صورت درآمده است حاضر می‌بیند درعین‌حال توان و قدرت خود را در این مرحله بالاتر از توان و قدرت او در آن مرحله مشاهده می‌کند، آن‌وقت در همان حال همین می‌تواند با افاضه‌ای که در او می‌کند و آن تجلی که در او می‌تواند بکند او را به همان قدرتی برساند که الآن خودش دارد.

جلسه ۲۰۰

14
  • تلمیذ: به اجمال خودش؟

  • استاد: بله به اجمال خودش دارد، یک‌دفعه شما می‌بینید یک ذره‌ای که الآن در دست من است همین می‌تواند آسمان و زمین را کن فیکون کند و تمام آسمان و زمین این یک ذره را نمی‌تواند حرکت دهد، این چیست؟! اراده و خواستی است که این وجود مجرد می‌خواهد خودش را به آن مرتبۀ بالا برساند.

  • تلمیذ: یعنی چطور می‌شود که ... نوع هدف در همین هست یا نیست؟

  • استاد: هست، اگر نباشد که معنا ندارد، خودش حضور دارد، خودش خودش را به این کیفیت درآورده است، خودش خودش را کوچک کرده است، خودش آن قوا را از خودش گرفته است.

  • تلمیذ: چه نیازی بر این داشت که در این‌صورت ما برای تحرک این، یک علت خارجی را تصور کنیم؟!

  • استاد: چون این سلسلۀ طولیه اقتضا می‌کند.

  • تلمیذ: باید بگوییم که این سلسلۀ طولیه دوباره از همین سرچشمه گرفته است؟

  • استاد: از همین است یعنی خودش می‌آید خودش را دست‌کاری می‌کند.

  • تلمیذ: و بر عکس وقتی که خود این بخواهد حرکت کند دوباره خودش آن بزرگ‌ها را درست می‌کند؟

  • استاد: بله خودش اینها را درست می‌کند یعنی خودش در سلسلۀ علل تصرف می‌کند و یکی‌یکی اینها را حرکت می‌دهد و می‌رود و خودش را به بالاتر می‌رساند یعنی این مسئله را می‌خواهم خدمتتان بگویم که تمام حرکات و تغیّراتی که در عالم پیدا می‌شود ـ به شرطی که این حرف‌ها را به کسی نزنید! ـ تغیّراتی است که دائماً ذات در درون خودش انجام می‌دهد، ذات در آن زاییده‌ها ـ حالا اسم زاییده غلط است ـ ذات در آن تغییر و تبدلاتی که در خودش هست دائماً کار انجام می‌دهد، نه‌اینکه اینها از ذات جدا شدند و حالا این ذات می‌خواهد بر اینها یک تصرف کند و یک سیخی بزند، نه! جدایی معنا ندارد دوری معنا ندارد، ذات است که در این ذره وجود دارد همان ذات در این تخم هندوانه وجود دارد، همان ذات است که در زید وجود دارد.

جلسه ۲۰۰

15
  • تلمیذ: ... وجود همان وجود، است لذا همان قوا و خصوصیات...؟

  • استاد: ضعف از باب محدودیتش است چون الآن محدود شده است ضعیف است والاّ اگر بخواهد آن محدودیت را بردارد اصلاً ضعف ندارد.

  • تلمیذ: ولی وقتی از عالم اجمال پایین می‌آید این برای کسب کمال پایین می‌آید پس این چطور می‌سازد با آن ... یعنی کمال ندارد، فاقد است، می‌خواهد به‌دست بگیرد و دوباره بگردد و بالا برود.

  • استاد: می‌خواهد کمال خارجی برای خودش درست کند یعنی از مرحلۀ اجمال می‌خواهد بیرون بیاید و به تفصیل برسد، این اجمال به تفصیل یعنی کمال.

  • تلمیذ: ... که ما عود می‌کنیم به اصلمان و این عود...

  • استاد: بله اصل ما در مرحلۀ تفصیل است با تفصیل عود می‌کنیم نه با اجمال، از اوّل اجمال داشتیم ولی الآن دیگر با تفصیل است ولی دوباره برگشتمان به‌جای اوّل است، درست است.

  • تلمیذ: یعنی به اجمال عود نمی‌کنیم؟!

  • استاد: نه‌ دوباره به تفصیل است یعنی در مرحلۀ بعد که برمی‌گردیم دیگر مقام تفصیل است و اجمال نیست یعنی ذات در مقام ذات خودش که مقام اجمال است می‌خواهد اُعْرَف شود اُعْرَف باشد یعنی خودش را به تفصیل دربیاورد. همان‌طور که تمام قوا در دست من هست ولی با این قوا کار انجام نمی‌دهم بعد دستم را به این کیفیت حرکت می‌دهم، می‌گویم که عجب! دستم حرکت پیدا می‌کند به‌به چقدر خوب است بالا می‌رود پایین می‌آید این کتاب را برمی‌دارد فلان می‌کند، این چیزها همه در من بوده است ولی ظهور پیدا نکرده است و از جای دیگر هم نیاوردم. شما به من ندادی، شما دادی؟!

  • تلمیذ: اگر براساس نیاز باشد چه لزومی دارد که این دست را تکان بدهیم؟!

  • استاد: دلش می‌خواهد، آنجا دیگر به ما مربوط نیست این دیگر به ما مربوط نیست خودش می‌داند.

  • تلمیذ: همیشه بقاء دارد؟

  • استاد: همیشه بقاء دارد.

  • تلمیذ: ﴿كُلُّ شَيۡءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجۡهَهُ﴾1

  • استاد: هالک یعنی استقلال‌شان را ازدست می‌دهند.

  • تلمیذ: من فکر می‌کنم یکی از موارد و یکی از ادلۀ محکم در بحث وحدت وجود همین باشد این بحثی که در رابطه با حادث و قدیم است...

    1. . سوره قصص (28) آیه 88. الله شناسى، ج ‌3، ص 42:
      «تمام اشياء الآن نيست و نابودند مگر وجه او»

جلسه ۲۰۰

16
  • استاد: بله اینها به‌هم مربوط است. درست است. اصالت وجود، وحدت وجود، بسیط‌الحقیقه همۀ اینها به‌هم مربوط هستند.

  • تلمیذ: ادله باید باشد؟

  • استاد: بله بله.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد