پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۳: افعال واجب تعالی
توضیحات
82. غرر في أن ما صدر عنه تعالى أنما صدر بالترتيب
درس دویست و یکم:
ترتيب صادرات از حق تعالىٰ
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
یک مطالبی در همان تتمۀ بحث گذشته باقی ماند که إنشاءالله آنها را در همین بحثهای آینده مطرح میکنیم در اینکه همانطور که بسیاری از محققین از حکما فرمودهاند، سنخیّت صادر اوّل با ذات باری تعالی بالوجود است یا بالایجاد است؟! بعضیها فرمودند که سنخیت اقتضا میکند که وجودش بوجوده باشد لا بإیجاده ولکن باقی اشیاء چون از او تنزل پیدا میکنند وجود آنها بإیجاده است نه بوجوده، که برگشت این سنخیت، سنخیت ذاتیه است و این در صُقع ذات تحقق دارد. این مطلب نهاینکه بهواسطۀ عدمِ تحقیق علمی است، این بندگان خدا از این نقطهنظر واقعاً کمال دقت و تحقیقشان را در این مسئله بهکار بردهاند و میتوانیم بگوییم که دیگر بیش از این نتوانستهاند ادراک کنند از جهت اینکه واقعاً این مسئلۀ عینیّت ذات با صفات برای این آقایان حل نشده است. از این نقطهنظر در این مسئله هم اشتباه کردهاند.
مراتب طبعی سلسلۀ نزول
هرچه که از مقام ذات تنزل پیدا کند جنبۀ ایجادی و ایجابی به خود میگیرد یعنی اوّل ایجاب است و بعد ایجاد میشود و بعد از ایجاد، وجوب است و بعد از وجوب، وجود میشود، این مراتب طبعی سلسلۀ نزول است.
إنشاءالله این بحث عینیّت صفات با ذات در بحث کیفیت ربط حادث به قدیم میآید ولو اینکه عقل اوّل باشد و از نظر سنخیت، سنخیت تامّ با ذات داشته باشد. همینقدر که شما ذات را منحاز از او و مرتبۀ عِلّی برای او و این وجود را نازلۀ مقام ذات دانستهاید، این جنبۀ ایجاد و جنبۀ تعیّن در او راه پیدا میکند گرچه تعیّن به تعیّن مراتب مادون نرسد ولکن قطعاً نزول از مرتبۀ ذات، تعیّن به خود میگیرد. این خیلی بالإجمال بود که بعضی از حواشی دارند و خواستم مطلب را هم عرض کرده باشم.
غُرَرٌ في أنَّ ما صَدَرَ عَنهُ تَعالىٰ أنَّما صَدَرَ بِالتَّرتِيب.
أيِ الأشرفُ فَالأشرفُ إلَى الأخَس الَذي يَنتَهي بِهِ السِلسِلةُ النُزوليةُ إذِ العِنايةُ قَد عَلِمتَ مَعناها اقتَضَتْ وُجوداً أي وجودَ الأفعالِ فَفاضَ مِنها بِالنِّظامِ وَ التَّرتيبِ جوداً أي إفادَةً بِلا عَوَضٍ وَ لا غَرَضٍ قاهِرٌ أعلىٰ أيِ العُقول الطولية بِالتَرتيب ثُمَّ فاضَ مُثُل ذي شارِقَة نُورية أيِ الطَبَقَةُ العَرَضية مِنَ العُقول أعني القَواهِرَ الأدنين بِلِسانِ الإشراق كَما سَيَجيء فَنَفسُ كل.1
«اشرف فالأشرف شروع میشود تا به اخسّ برسد که [سلسلۀ نزولیه به آن منتهی میشود]» به تناسب مقام سنخیت علت و معلول اقتضا میکند که سلسلۀ نظام از اشرف فالأشرف شروع شود تا به اخسّ برسد.
وجود افعال مقتضای علم عنایی حق
همانطوریکه قبلاً عرض شد «علم عنایی که اقتضای وجود افعال میکند پس به مقتضای علم عنایی حق، نظام احسن ترتیب و تنزل پیدا میکند بر وفق آن نظام اتمّ اجمالی که در صقع ذات مُنحفظ است». «افادهای که عوض و غرضی ندارد» چون جود را به این نحو معنا میکنند که إعطاءُ مُعطیٍ معطیٰ له بِلا غَرَضٍ و لا عوضٍ. «این مرتبۀ قاهر و عقول قاهره در سلسلۀ عقول طولیه، افاضه پیدا میکند» بعد مُثل است که دارای نور هستند و در مرتبۀ مادن از عقول قاهره قرار دارند که به اوّلی «أعلین» گفته میشود و به دومیها که همان مُثل باشند «أدنین» گفته میشود یعنی نفوس عرضیه و عقول قاهرۀ طولیه.
«قواهر أدنین هستند که مراتب نفوس هستند؛ نفوس در عالم ملکوت و آن عقول طولیّۀ قواهر أعلین، عقول طولیه در سلسلۀ نزول که آنها در مرتبۀ مافوق قرار دارند.»
تلمیذ: «أعلین» جمع است؟
استاد: جمع است، أعلون بود آنوقت بهواسطۀ حالت کسرش «واو» تبدیل به «یاء» میشود مثل در آیۀ قرآن هم داریم ﴿ٱلۡمُصۡطَفَيۡنَ ٱلۡأَخۡيَارِ﴾2.
أي ثُمَّ فاضَ نَفسُ الكُل و المُراد بِها هاهُنا جُملَةُ النُفوسِ المُحركَةِ لِلسماوات لا نَفس الأطلسِ فَقَط كَما مَر.3
«بعد نفس کل افاضه میشود (نفس کل در اینجا چیست؟!) یعنی نفوسی که این نفوس محرکۀ سماوات و ارضین هستند، نهاینکه نفس همین اطلس بلکه نفس همۀ سماوات.
همین محیطی که در مافوق و اطراف ما از کواکب و سیارات قرار گرفتهاند به آن اطلس گفته میشود.
تلمیذ: همۀ اینها بر هیئت قدیم است؟
استاد: بله، البته قبلاً عرض کردیم که حکمای قدیم ... البته این مسئله خالی از اشراق هم نیست ولی تفاوتی که بین آنها و متأخّرین هست در این است که آنها برای نفوس و جرم افلاک دو مطلب قائل بودند؛ یکی قائل بودند بر اینکه یک نفس کلی مدیر و مدبّر حرکت اجرام است که در اینجا زمین، قمر، خورشید و سایر سیارات و ثوابت، داخلِ تحتِ آن فلک هستند، این فلک ادنیٰ است، بعد فلک أعلیٰ داریم، همینطور این داخل در او است تا به فلک هفتم میرسد.
مقام اطاعت؛ مقام اختیار و انقیاد
این یک نفس کلی دارد که این نفس کلی بر نفوس جزئیّۀ خود اجرام اشراف دارد مثل زمین و قمر و ... البته در دعای صحیفۀ سجادیّه حضرت سجاد علیهالسّلام داریم: «أیّها الخلقُ المطیع»1 که خطاب به قمر میکند، این دلالت میکند بر یک نفسی که آن قمر را به حرکت درمیآورد والاّ حضرت که به جرم خطاب نمیکند چون مقام اطاعت، مقام اختیار است و مقام انقیاد است. این مسئله در شهود هم هست و در مراتب مشاهدات سلوکی هم وجود دارد بر اینکه نفوسِ هرکدام از این اجرام با دیگری متفاوت هستند و خود آن نفس باعث حرکت آن جرم خود بر طبق آن نظام معیّن و مشخص است، این یک مطلب بود.
عقول کلیه متصدی تدبیر و ادارۀ نظام عرضیِ عالم
مطلب دیگر که عرض کردم عبارت از همان نفس کلی است که بر این نفوس احاطه دارد البته این مسئله ثابت نشده است که غیر از این نفس جزئی آیا خود همین فلک یک نفس کلی دارد یا ندارد؟ آن مطلبی که هست این است که ما یک عقول کلیه داریم که این عقول کلیه متصدی تدبیر و ادارۀ آن نظام عرضیِ در هر عالم است. فرض کنید که عالم جبروت یک عقل کلی دارد، عالم لاهوت یک عقل کلی دارد، ملکوت علیا یک عقل کلی دارد، عالم برزخ و مثال یک عقل کلی دارد، عالم اجرام هم که عالم سماوات و ارضین هستند اینها هم یک عقل کلی دارند اما اینکه هر فلکی یک عقل جداگانه داشته باشد، چنین مطلبی اثبات نشده است. بله، خود همینها دارای نفس هستند و دارای آن جنبۀ تعلق به مادهای از روحانی هستند که آنها را اداره میکنند.
آن مطلبی که در حکمت قدیم بود و حکمای قدیم به آن معتقد بودند و الآن دیگر جایی ندارد این است که اینها معتقدند بر اینکه فلک سوای این اجرامی که هست خودش یک جرم لطیف دارد. این مطلبی است که پایه و اساسی ندارد و [رد] میشود اما اینکه این افلاک دارای نفس و یک نفس کلی هستند ما میتوانیم بگوییم که بله یک نفسی که متناسب با سلسلۀ عرضی خود آن عالم باید باشد این لامحاله باید وجود داشته باشد و بر این مطلب هم از قدیم مانند افلاطون به بعد ادلّهای میآورند و تا حدودی هم بعضی از مسائل آنها پذیرفته شده است. حالا اگر نگوییم: همان عقول عشره، لااقل ما قطعاً باید قائل به عقول سبعه باشیم؛ سبعۀ کلیّه یا مُثُل افلاطونی.
تلمیذ: جرم لطیف همان وجود مثالی است؟
استاد: نهخیر، جرم است یعنی ماده است هیولا و صورت است.
ثُمَّ فاضَ مُثُلٌ مُعَلَقَة أي عالَمُ المِثال وَ الخيالِ المُنفَصِل فَالطَبع أي فَفاضَ طَبعِ الكُل فَالصُورة 1
«بعد یک مُثُل معلقهای را از عالمِ انشاء افاضه میفرماید که آن عالم مثل معلقه عبارت از عالم مثال و خیال منفصل است» که این بر جرم احاطه دارد و بر ابدان و بر سماوات و ارضین احاطه دارد. «[از عالم مثال که گذشت نوبت به عالم طبیعت میرسد و در عالم طبیعت نیز طبایع که صور نوعیه است.]»
تعریف خیال متصل و منفصل
[این] غیر از آن خیال متصل است که با خود آن اجرام که ابدان و امثالذلک است وجود دارد چون در خود ما یک خیال متصل و یک خیال منفصل هست؛ خیال متصل ما عبارت از همان صور و همان تخیّل و قوّۀ واهمهای است که صور را ایجاد میکند البته صور حسی و تخیّلی را ایجاد میکند اما صور عقلی به خیال مربوط نیست.
عدم وجود خیال منفصل و متصل
یک بحث خیلی دقیقی در این خیال متصل و خیال منفصل هست که افرادی هم که در این موضوع بحث کردهاند، بهواسطۀ عدم اشراف آنها بر اندماج این عوالم در بطنِ هم، نتوانستهاند این ارتباط دقیق و لطیف بین اینها را آنطوریکه باید و شاید احساس کنند، بهنظر میرسد که خیال منفصل و خیال متصلی نداریم یعنی یک حقیقت است که آن حقیقت و آن واقعیت عبارت از عالم خیال ما است اما اینکه ما یک عالم خیالی ماورای جسم خودمان داشته باشیم و این را در یک گوشهای بیندازیم و گاهی اوقات به سراغش برویم و گاهی اوقات رهایش کنیم، چنین مسئلهای وجود ندارد.
عالم خیال یک عالم واحد است قوّۀ تخیلۀ ما ناشی از خیال ما است، حالا یا ما علمِ به علم داریم یا علمِ به علم نداریم. اگر علمِ به علم داشته باشیم مثل اینکه در خواب صور مثالی خودمان را مشاهده میکنیم و امثالذلک و درصورتیکه علم به علم نداشته باشیم این عبارت از همین صور خیالیه که در ذهن ما نقش میبندد و براساس آن صور خیالیه ما تدبیر امور میکنیم و مرام خودمان را بر آن نسب وفق میدهیم ولی این صور خیالیه همان صورت برزخیه است که معلول از نفس است و معلول برای اِعمال نفس است. اگر ما نفس را علت بدانیم هم آن نفس برای صورت خیال منفصل ـ به قول آقایان ـ علت است و هم او برای صورت خیال متصل علت میشود بنا بر این قول قابل تأمّلتر و دقتتر.
یک خیال بیشتر نیست آن خیال یااینکه جدای از تعلق نفس به بدن به یک نحوۀ کم یعنی صرفاً کمی تعلقش کم شود، برای انسان تجسّم میکند یا با تعلق تامّ نفس به بدن آن خیال برای انسان وجود دارد.
درهرصورت قوۀ خیال عبارت از عالم خیال است چون آن عالم خیال برای این صور خیالیۀ انسان علت است یعنی در مرحلۀ معلولیت برای نفس است بین مرحلۀ روح و بدن است، یعنی برزخ بین روح و بدن عبارت از یک حقیقتی است که آن حقیقت از دید ما مخفی است ولکن وجود دارد. ما علم به آن حقیقت نداریم علمِ به علم نداریم درحالیکه تمام تخیلات خودمان را براساس آن حقیقت انجام میدهیم.
عدم وجود خیال منفصل و متصل
روی این حساب میشود گفت که اصلاً خیال متصل و خیال منفصل نداریم بلکه یک واقعیت است که آن واقعیت یا مصاحب با ما است یا جدای از ما است در وقتی که انصرافی از بدن برای ما پیدا شود؛ یا انصراف اختیاری مثل موت اختیاری و امثالذلک یا انصراف غیر اختیاری مثل خواب، بیهوشی، بیخود شدن، مکاشفات و امثالذلک.
مُثل معلقه برای عالم مثال و خیال منفصل پس طبع در مرحلۀ بعد از مُثل، انشاء به او تعلق میگیرد.
تلمیذ: ... عالم مثال متصل؟
استاد: بله همان است.
تلمیذ: در عالم برزخ تعداد افراد متعدد است یا نسبت به تمام افراد یک حقیقت واحده است؟!
استاد: هر کسی برای خودش یک برزخی دارد.
تلمیذ: پس انسان برای خودش جداگانه از اینجا به عالم برزخ منتقل میشود؟
استاد: منتقل نمیشود، ادراک او به برزخ ظاهر میشود، نهاینکه منتقل شود، الآن هم در برزخ هست ولی الآن علمِ به علم ندارد.
تلمیذ: ارتباطات چه میشود؟! اگر اینطور باشد هر کسی برای خودش یک برزخ داشته باشد آنوقت ارتباط نفوس باهم...؟!
استاد: ارتباط بهجای خودش محفوظ است هر کسی براساس شاکلۀ خود ﴿قُلۡ كُلّٞ يَعۡمَلُ عَلَىٰ شَاكِلَتِهِۦ﴾1 هر کسی درعینحال که برای خودش یک شاکلهای دارد و یک ماهیتی دارد و یک وجود متعیّنی دارد، یک ارتباط هم با دیگری دارد. براساس آن اصل وجود که واحد است آن یک ارتباط وجودی است گرچه صور با همدیگر تفاوت پیدا میکند.
تلمیذ: ما عالم مثال نداریم الاّ همین وجود خود نفوس جزئیّه؟!
استاد: بله هرچه هست؛ عالم ملکوت هم جز این نفوس نداریم، عالم جبروت هم جز این نداریم. عرض کردم که تمام عوالم همه در هم مندمج هستند و یک حقیقت واحده است که یک مراتبی را در خودش دربر گرفته است. شما کلاف اوّل را باز میکنید میبینید که یکی دیگر داخل آن است، خیال میکنید که دیگر فقط همین پوسته است تمام شد و رفت، یک دفعه مثل پیاز پوستۀ دوم را باز میکنید خیال میکنید که دیگر رسیدید، میبینید که یکی دیگر هم اینجا هست این را ببینیم چه چیزی است! بعد دوباره این پوسته را برمیدارید باز میکنید، میبینید یکی دیگر هم اینجا هست! ما خبر نداشتیم خیال میکردیم که پیاز فقط یک رنگ صورتی یا قرمز دارد، دیگر نمیدانستیم که این پیاز سفید هم دارد زرد هم دارد رنگهای متفاوت هم در آن دارد حتی در آن یک لایههای نازک هم دارد، اصلاً ما از اینها خبر نداشتیم! درحالتیکه این حالت رنگی که از مراتب مادون این پوست پیاز و امثالذلک پیدا میشود، همه از آن مرتبۀ مغز نشئت میگیرد و بیرون میآید یعنی این اثرات در خود اصل آن حقیقت است که در بیرون به این صورت جلوه میکند.
حالا اگر ما پوست پیاز را مشاعرِ خودمان بدانیم خیال میکنیم ما فقط همین پوست پیاز هستیم و هیچچیز دیگر نمیدانیم. میگویند که آقا شما یک مثال هم دارید، فرض کنید لابد مثال دارید این است که من باید از اینجا حرکت کنم که یک جای دیگر بروم به آنجا برسم! دست بچهای یا کسی میافتیم این پوست پیاز را باز میکند میبینیم که عجب یک چیز دیگری در من بود! چرا تا حالا نمیدانستم؟! اصلاً تا حالا از آن خبر نداشتم یا اینطور، یااینکه فرض کنید که خودش در همان موقعی که هست، میرسد یااینکه با مرگی این پوست کنار میرود و آن پوستۀ دوم برای او حقیقت پیدا میکند، حتی وقتی که مرگ برای او پیدا میشود پوستههای بعدی هنوز روشن نیست باید قیامت بشود تا یک پوستۀ دیگر کنار برود.
﴿فَبَصَرُكَ ٱلۡيَوۡمَ حَدِيدٞ﴾ مربوط به قیامت است
﴿فَبَصَرُكَ ٱلۡيَوۡمَ حَدِيدٞ﴾1 مربوط به مرگ نیست بلکه مربوط به عالم قیامت است یعنی وقتی که برای او تجرد پیدا شود، آنوقت ﴿فَبَصَرُكَ ٱلۡيَوۡمَ حَدِيدٞ﴾ در آنجا ظاهر میشود.
عدم معنای مرگ دربارۀ اولیاء
حالا اولیاء خدا کسانی هستند در همین آن که هستند تمام این پوستههای پیاز یکییکی برایشان روشن شده است. او هم به خیال خودش رسیده است و هم به ملکوت سفلیٰ خودش رسیده ـ مراتب دارد ـ هم به أعلیٰ رسیده است، جبروت و لاهوت و همۀ اینها را الآن حیازت کرده است پس دیگر مرگ بر اینها فایدهای ندارد فقط یک انتقالی است و کمی درد و بلا کمتر میشود، دیگر دردسرهایی که در اینجا هست طبعاً برای او پیدا نمیشود. اما علم به علمی که برای او بهواسطۀ آن عوالمی که در وجودِ او هست پیدا شود، یا باید در همینجا مجاهدات نفسانی کند تا به آن علم به علم برسد یااینکه قهراً و جبراً این پردهها برای او کنار برود تااینکه به او برسد، نهاینکه ما وقتی که در عالم برزخ میرویم، نه! ما همین الآن در عالم برزخ هستیم. فقط در آنجا ﴿فَبَصَرُكَ ٱلۡيَوۡمَ حَدِيدٞ﴾ است، هیچ مسئله تغییر پیدا نمیکند یعنی ما از جایمان هیچ تکان نخوردیم، آنوقت بهشت هم همین است، خیال نکنید که اولیاء هم که در بهشت هستند اینها میکشند یک جایی میروند که دود میشوند مثل ستاره مخفی میشوند و آنها را نمیبینیم، نه! پیش شما نشستهاند. اینکه داریم اگر فلان کار را بکنید با امام حسین هستید یا فرض کنید که فلان عمل را انجام دهید با ما هستید در واقعیت هم همین است یعنی در روز قیامت همین امام حسین علیهالسّلام در کنار شما مینشیند إنشاءالله، کنار همۀ ما مینشیند. درست شد؟! در همین قیامت در همین بهشت إنشاءالله همۀ ما در کنار ائمه و اولیاء علیهمالسّلام هستیم. اما اینکه الآن پیش ما نشسته است و با ما صحبت میکند و ﴿عَلَىٰ سُرُرٖ مُّتَقَٰبِلِينَ﴾2 است، آیا محدودۀ ادراک لذات الهی ما به همان محدودۀ ادراک این است؟! در همین دنیا چطور بود آنجا هم همین است! مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مینشستند با شما صحبت میکردند یا نمیکردند؟! بله، مینشستند و میگفتند: چه خبر و فلان اما محدودۀ ادراکات ما بهاندازۀ محدودۀ ادراکات ایشان بود؟! ایشان در یکجا بودند ولی در مرتبۀ اَدنیٰ با ما جلیس بودند. آنجا هم همین است، حالا نمیخواهم بگویم که ... شماها که إنشاءالله میروید و همسطح و همافق و امثالذلک ولی ما خودمان را میگوییم، درست شد؟!
بنابراین آن وجودی که در روز قیامت به مراتب تجرد خودش تجرد پیدا میکند به این معنا نیست که از یک مرتبه منخلع میشود و به مرتبۀ دیگر میافتد بلکه درعینحال که در مرتبۀ پایین است و از گلابیهای بهشت میخورد و از سیب بهشت و از حورالعین و همۀ این کارها را که میکند درعینحال در آن مرتبۀ ما هم وجود دارد، گاهگاهی هم یکدفعه انصراف پیدا میکند که حورالعین صدایش درمیآید که ای داد بیداد او چرا با ما ور نمیرود! پس ما برای چه درست شدهایم! خدا هم میگوید که آقا ما اینها [را] خلق کردیم خلاصه چیزی هم به این بیچارهها برسد دوباره تنازل پیدا میکند و ... . آنجا عجیب است یعنی این روایاتی که در آنجا هست ظاهراً اینطور میخواهد برساند که برای اولیای خدا آنقدر آن مراتب عِلوی عجیب است که حتی اصلاً قادر به حفظ جمعیت نیستند، اگر بتوانند جمعیت را حفظ کنند درعینحال که این مراتب بالا را دارد دستی هم به سر این پایینیها میکشد ولی اینقدر آن مراتب، مراتب عجیب و بالا است که میخواهد تمام وجود خودش را در آنجا منمحض کند و هیچ ذرهای از وجود خودش را در اینجا تنازل ندهد الاّ اینکه خدا میگوید که آقا این بندههایی را که خلق کردیم تو را به خدا بیا فلان کن، میگوید که حالا صدقۀ سر تو میآییم و با اینها مقداری ور میرویم. نهاینکه شما خیال کنید ... نه! این خبرها نیست! به شما قول بدهم از این خبرها اصلاً نیست! فقط باید بنشیند و نگاهش کنید، همین! هیچ خبری نیست هر کاری میخواهید کنید همینجا کنید! بنده به شما امضا میدهم از این خبرها نیست هر کاری میخواهید همینجا بکنید! بعداً نگویید که نگفتید! روز قیامت نگویید که نگفتید! مراتب مثال و مراتب مافوق مثال به این کیفیت است.
وجود بهشت و جهنم در این دنیا
تلمیذ: شما فرمودید که بهشت همین دنیاست یعنی چه بهشت همین دنیاست؟!
استاد: بله یعنی بهشت همین دنیاست دیگر یعنی کسی که در آن مقام در اینجا هست و در آنجا هست همینجا الآن در بهشت است و جهنم هم در همینجا است.
تلمیذ: منظور فقط معیتش است؟!
استاد: واقعاً هست، عرض کردم که فقط ﴿فَبَصَرُكَ ٱلۡيَوۡمَ حَدِيدٞ﴾ مثل این آیه ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَأۡكُلُونَ أَمۡوَٰلَ ٱلۡيَتَٰمَىٰ ظُلۡمًا إِنَّمَا يَأۡكُلُونَ فِي بُطُونِهِمۡ نَارٗا﴾1 آنهایی که مال یتیم میخورند [الآن] آتش میخورند و نمیفهمند! واقعاً یعنی الآن در جهنم است که نمیفهمد، آن شخص هم که در مقابلش انفاق میکند او هم مثلاً «إنَّما یأکلون نِعَم الله» و امثالذلک، حالا فرض کنید که او هم نفهمد، البته آن حالت سبکی که برای او دست میدهد [را میفهمد] و حالت نشاط و انبساطی که دست میدهد همان بهشت است.
حقیقت بهشت و جهنم
شما نگاه کنید ببینید واقعاً مردم [همه بر سر هم میزنند]. دیشب ما جایی رفته بودیم یک بندۀ خدایی آقای ... میگفت که آقا خبر دارید چه شده است؟! دوباره عراق چه میکند و آمریکا فلان میکند چهکار میکند! در دلمان میخندیدیم، ما که رسوای جهانیم حالا هرچه میخواهد بشود! حالا فرض کنید آن کسی که الآن حساب زندگی خودش را میکند حساب کارش را میکند حساب چه را میکند آی شلوغ شود وضعم چه میشود کارخانهام چه میشود آی فلان شود اوضاع چطور شود، او الآن دارد در یک جهنمی از مواجهۀ با مشاکل و جنگ با اعصاب و امثالذلک [غوطه میخورد]، آقا بیخیال! حالا هرچه میخواهد بشود بشود لذا بهشت همین است دیگر، بهشت یعنی چه؟! بهشت یعنی انسان فکرش، ذهنش ـ من حداقل را میگویم ـ از این مسائلی که دیگران با او در ارتباط هستند و درصدد هستند پاک کند. حالا این مسائل مادی [است]، شبهات دینی که پیدا میشود برای اینها تزلزلات عجیبی که پیدا میشود این سردرگمیهایی که برای اینها هست واقعاً برای بعضی از همین متدینین و امثالهم یک سردرگمهایی عجیبی هست و خلاصه نمیدانند چهکار کنند، اینطرف را بگیرند یا آنطرف را بگیرند همینطور میمانند، همۀ اینها برای این است که در جهنم زندگی میکنند، یکدفعه یک خبر میآورند که آقا با یک قطعنامه نصف سرمایهات رفت سکته میکند و میمیرد لذا او در جهنم زندگی میکند! یا آن کسی که میگوید که رفت؟! بقیهاش هم برود، برای خودش بود و برداشت و برد!
چهقدر فرق میکند انسان به دستورات عرفانی و سلوکی ائمه علیهمالسّلام توجه کند و واقعاً روایاتی مثل عنوان بصری و امثالذلک را درنظر بگیرد، آی مثلاً سرمایه رفت! برود! برای خودش است دیگر! رفت! دیگر چهکارش کنیم؟! چرا ما دنبالش برویم؟! خودش بردارد و بیاورد! یعنی رسیدن به این قضایا لازمۀ حرکت است یعنی لازمۀ سیر انسان است و اگر انسان سیر کند به این مطالب خواهد رسید و اینکه لا مؤثّر فی الوجود إلاّ الله و بهشت یعنی مقام تسلیم، مقام عبودیت و در آنجایی که هیچچیز جایی ندارد و فقط انسان خود را عبد خدا بداند همانجایی که امیرالمؤمنین علیهالسّلام میفرماید که بهشت را از من بگیر اما فراقت را از ما نگیر! این بهشت همینجاست، حالا حضرت را در جهنم بگذارند اگر این باشد پس بهشتِ حضرت در جهنم است، حضرت را هرجا میخواهند بگذارند وقتی که این مسئله موجود باشد بهشت حضرت همانجاست، فرقی نمیکند.
أي فَفاضَ الصورةَ الجِسمية المُطلَقَة فَالهيولى أي فَفاضَ الهَيولى وَ اَختَتَمَ القُوسُ بِها.1
بعد طبع است و بعد از طبع یعنی طبع کل است یعنی همان حقیقت که به او نفس عالم اجرام گفته میشود بعد از آن نفس، معلول آن نفس صورت است یعنی صورت جسمیه است و خود صورت هم علت برای هیولا میشود، هیولا افاضه میشود، بعد از افاضۀ هیولا [قوس نزول به پایان میرسد].
تلمیذ: ... فالطبع ...
استاد: طبع همان نفس است، طبع عبارت از آن نفسی است که به صورت تعلق میگیرد یعنی فرض کنید که خود اینها [معتقد] بودند بر اینکه خود این نفس حیوانی یک نفس کلی است و آن خودش صورتهای جزئیه را میسازد یعنی خود غنم دارای یک نفس کلیه است که نفس غنم این صورت غنم جزئی را میسازد، این غنم جزئی...
تلمیذ: یعنی مُثُل؟
استاد: نه آن با مُثل دوباره فرق میکند. آن مُثل یک مرحلۀ بالاتر است، تعبیراتی که در مُثل آوردهاند متفاوت است؛ به یک تعبیر این مُثُل است و به یک تعبیر به مُثل عقل کل میگویند یعنی مُثل افلاطونی را میگویند که عبارت است از آن عقول کلیه که آن عقل کلی، عقلی است که در عرض هر عالمی است، به آن [عقل یا] عالم مُثل گفته میشود و آن مُثل حیوان یک مُثل دارد، به انسان یک مثال است؛ به اشجار یک مثال است به جمادات یک مثال و امثالذلک.
تلمیذ: انواع حیوانات هم؟
استاد: آنوقت آن انواع حیوانات میشود همان نفس طبع کل بعضیها اینطور گفتند، تعابیر فرق میکند همانطور که خود ایشان گفتند، بعضیها هم گفتند که مُثل عبارت است از همان صورت نوعیۀ هر نوعی، آن مُثل است این مُثل میشود آنوقت بنابراین دیگر در اینصورت طبع کل همان مُثل میشود.
تلمیذ: صورت جسمیّت مطلقه هم همان میشود دیگر؟
استاد: نه، صورت جسمیه مطلقه بهعنوان ماهیت مطلقه است، نه بهعنوان صورت جسمیت. ببینید یک مهندس وقتی که میخواهد یک نقشهای را مطرح کند آنچه را که اوّل از این بِنا در ذهنش میآورد، اوّل سراغ رنگ این ساختمان نمیرود که رنگش چیست، اوّل زمین را درنظر میگیرد که زمین مساحتش چقدر است؟ بعد در همان نفس و ذهن خودش شاخهها و تیرآهنها را با همدیگر جوش میدهد بعد میسازد کمکم جلو میآید تا به آخر که میرسد رنگ و این چیزها را درنظر میگیرد، درست شد؟!
این سلسلهای که برای این قضیه بیان کردهاند تعبیرهای متفاوتی است که از آن ملکوت سفلیٰ به عبارت دیگر از برزخ و امثالذلک آوردهاند. در [مورد] ملکوت بعضیها گفتهاند که یک ملکوت بیشتر نداریم بعد جبروت و لاهوت است. بعضیها گفتهاند یک ملکوت أعلیٰ داریم، یک ملکوت سفلیٰ داریم؛ خود ملکوت سفلیٰ عبارت از برزخ است، برزخ هم تفاوت پیدا میکند به همین صورت و به طبعِ کل و امثالذلک، درست شد؟! ممکن [است] ما این هردو را یکی بگیریم یعنی طبع کل با صورت جسمیه را یکی بگیریم بعد ممکن است دوتا بگیریم و بگوییم که طبع کل عبارت از همان حقیقت نوعیه است که نوع هم به دو ماهیت تقسیم میشود و به دو حقیقت ذاتی تقسیم میشود و به دو جوهر [تقسیم میشود]، یک جوهر عبارت از صورت است و یکی هم عبارت از هیولا است.
بنابراین اینکه هست این است که هیچوقت معلول نمیتواند ـ همانطوریکه در اینجا هست ـ یک امر مبهم و کلی باشد یعنی ما امر مبهم و کلی نداریم، آنچه که بهعنوان معلولیت در عالم تحقق پیدا میکند آن عبارت از همان نفوس جزئیه است عبارت از جرم جزئی است، عبارت از صورت جزئیه است. اینکه ایشان در اینجا صورت جسمیۀ مطلقه دارند اگر از مرحوم حاجی منبابمثال سؤال کنیم اصلاً معنا دارد صورت جسمیۀ مطلقه در مقام اطلاق در خارج تحقق پیدا کند؟! این اصلاً معنا ندارد. غیر از اینکه ما بگوییم: آن نفسی که ـ همانطوریکه عرض کردم ـ مدیر و مدبر سلسلۀ عرضیۀ در عالم هست ما اسم آن نفس را جسمیت مطلقه بگذاریم یعنی آن نفس بهواسطۀ معلولی که در خارج از خودش بهوجود میآورد، در مقام ایجادِ صورت، به آن صورت مطلقه بگوییم، در مقام ایجادِ آن نوع به آن مُثل افلاطونیه بگوییم، در مقام ایجاد آن هیولا به آن هیولای مطلقه بگوییم والاّ ما اصلاً هیولای مطلقه نداریم، آنچه که در خارج تحقق میکند باید تشخص داشته باشد و این تشخص واجب است اما اینکه بهعنوان ابهام تمام این تشخصات از یک امر کلی سِعی ـ نه امر کلی بهعنوان کلی طبیعی ـ که خود او هم تشخص دارد ولی تشخصش او نسبت به این لایتناهی است یعنی نسبت به او سعه دارد، ما اسم آن را مطلق میگذاریم، نه مطلق ابهامی بلکه مطلق...
تلمیذ: طبق فرمایش شما دیگر اینجا ترتیب نباشد؛ ترتیب صورت، ترتیب...؟
استاد: چرا دیگر، یعنی در مقام تکوّن خارجی، آخرین مرتبۀ ظلمت و آخرین مرتبۀ سلسله هیولا است؛ هیولا یعنی همان جسم خارجی و ماده، ماده است.
تلمیذ: ... به اعتبارات میتوانیم بگیریم.
استاد: میدانم اما خود اعتبار هم در تعلق خارجی خودش مراتب دارد. همانطوریکه عرض کردم فرض کنید شخصی میخواهد یک بِنا بسازد چطور اوّل آن زمین و بعداً آن شاکله را درنظر میگیرد و ... آیا در عالم خارج هم اوّل رنگ را میسازد بعد سراغ آن میرود، یا بر طبق ذهن خودش اوّل آن زمین و آنها را درنظر میگیرد بعد آهن میچیند بعد دیوار درست میکند و بعد کف میزند و بعد گچ میزند و بعد رنگ میزند یعنی آنچه را که در خارج تحقق میکند به وزان آنچه هست که در قبلاً ذهن ترسیم کرده است، درست شد؟! اینهم همینطور است، آنچه را که در خارج تحقق پیدا میکند از نقطهنظر سنخیت بین علت و معلول تا به آن سنخیت تامّه برسد این سلسله باید درست باشد، نمیشود که عقب و جلو باشد، شنبه که جایش را با یکشنبه عوض نمیکند. پس ما اوّل احتیاج به نوع داریم بعد احتیاج به صورت داریم بعد احتیاج به هیولا داریم، این سلسله از نقطهنظر اشرفیت و اخسّیت باید لحاظ شود این هم همینطور است.
... أي فَفاضَ الهَيولى وَ اَختَتَمَ القُوسُ بِها أي بالهيولى نزولاً فَهذا هُوَ القُوسُ النُزُولي وَ في مُقابِلِه القُوسُ الصُعودي مَراتِبُه كَمَراتِبِه و يُقابِلُ كُلُّ مِن هذِه بِنَظيرِه مِن تِلكَ كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ لٰكِن النُّزول مِنَ الأشرف فَالأشرف وَ الصُعودُ مِنَ الأخسِ فَالأخس بِمُقتَضى قاعدةِ إمكانِ الأشرف و الأخس.1
«قوس نزولی بهواسطۀ هیولا اختتام پیدا میکند»، قوس صعودی است که حالا این هیولا از نظر ارتباطش...، در اینجا مقام ایجاد و انشاء بود، دومی مقام تکامل و کمال است که این هیولا که به اَدنیٰ العوالم رسیده است حالا در مقام کمال دوباره میخواهد برود و به همان جنبۀ تجردی خودش برسد. «در مقابلش قوس صعودی است مراتب آنهم مثل مراتب همین است و هیچ فرقی نمیکند ولی آن مرتبه، مرتبۀ تفصیل است و مرتبۀ اوّل مرتبۀ اجمال بود همانطوریکه شما را آوردیم به همین کیفیت شما بازگشت خواهید کرد و به تجرد خواهید رسید ولکن نزول از بالا به پایین است و از قوی به ضعیف است و صعود از پایین به بالا است از اخسّ است» و میخواهد از پایین حرکت کند و به بالا برود به مقتضای قاعدۀ امکان اشرف و اخسّی که بعداً ذکر خواهد شد، این هم یک مطلب بود.
تلمیذ: مطالبی که در جلسۀ قبل فرمودید نسبت بهاینکه رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم هم در آن عوالم در مظاهر حق سیر میکند که بینهایت است، اینجا سؤال میشود آیا ... هم غیر از حقیقت رسول خدا است؟ رسول خدا جامعیت تمام مظاهر حق است، آن مظاهری هم به غیر از مقام از خدا میماند که مثلاً حضرت میخواهد آنها را هم سیر کند و همه را ملاحظه کند؟
استاد: مظهریت خدا لایتناهیٰ است.
تلمیذ: مگر همین لایتناهیٰ در همین وجود مقدس انشاء نشده است؟!
استاد: نه، ببینید اینکه ما از وجود تصور داریم تصوری است ... همانطوریکه مرحوم حاجی میفرماید:
| مفهومُهُ من أعرف الأشیاء | *** | و کُنهُهُ فی غایة الخفاء1 |
معنایش همین است. وجود عبارت از حقیقت ذات پروردگار است که انتهائی برای آثار او وجود ندارد. یکوقت شما مظهریت رسول اکرم را برای ذات پروردگار به این منوال میدانید که این مظهریت [این است که] خدا یک چیزی اینجا درست کرده است و گفته است که تو میتوانی ... خدا یک مظهریتی درست کرده است...، فرض کنید که ما خدا را از اینجا تا اینجا تصور کنیم، رسول خدا از اینجا درست شده است ولی این خطهایش به تمام وجودات خدا خورده است، فرض کنید که این قسمت علم است این قسمت حیات است این قسمت قدرت است این قسمت جمال است این قسمت اراده است این قسمت رزق است این قسمت خلق است این قسمت خصوصیات دیگر است، رحمت و امثالذلک، آنوقت پیغمبر اکرم برای اینها مظَهر شده است، اینکه برای اینها مظهر شده است یعنی پیغمبر برای تمام این علم مظهر شده است، برای تمام این قدرت مظهر شده است، برای تمام این جمال مظهر شده است، برای تمام این جلال مظهر شده است، این [قضیه] اینطور نیست. مظهریت تامّ معنایش این است که خداوند متعال به چه اثری میتواند خودش را در خارج نشان دهد؟! به چه ظهوری میتواند خودش را در خارج نشان دهد؟! فرض کنید رنگ بدن من سفید است، وقتی که با شما برخورد میکنم شما میبینید که این رنگ من سفید است اما اگر منبابمثال یکدفعه در یک مسئلهای قرار بگیرم و بترسم، یکدفعه شما برخورد میکنید میبینید که از رنگی که خیلی هم سفید نبود تبدیل به گچ شده است یا یکدفعه در یک مسئله خجالت میکشم میبینید که همین رنگ من تبدیل به قرمز شده است، یکدفعه در یک مطلبی قرار میگیرم رنگم تبدیل به کبود میشود فرض کنید که کمخونی به بدن برسد رنگ پوست و بشره کبود میشود. این رنگها عبارت از ظهورات مختلفی است که یک ذات میتواند با آن ظهورات در شرایط مختلف خودش را نشان دهد ولی این رنگها محدود است، آیا من میتوانم بینهایت رنگ عوض کنم؟! نه یا سفید است یا قرمز یا کبود و بنفش و فلان. اما رنگ بدنم مثلاً آبی شود آبی که نمیشود یا رنگ بدنم یکدفعه هفت رنگ شود مثل رنگینکمان؛ قرمز، آبی، سبز و امثالذلک، نمیشود مگر اینکه دور سر را نقاشی کنیم. اگر بخواهد ظهور پیدا کند رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم استعداد و مایۀ ظهور آن مظهر را در خود دارد، این نیست که نداشته باشد. یک تکۀ چوب قابلیت برای تبدیل به آهن شدن در شرایط فعلی را ندارد صد سال هم بگذرد ندارد، چوب، چوب است یعنی مظهریت برای حدید شدن در چوب معدوم است، همینطور در آهن مظهریت برای چوب شدن معدوم است، اگر بخواهد چوب شود باید یک میلیون سال از این آهن بگذرد پودر شود خاک شود فلان بشود، حالا اگر نگوییم که یک میلیون سال بالأخره صد سال طول میکشد تا تبدیل به خاک شود همینطور تااینکه منبابمثال تبدیل به چوب شود. اما در شرایط فعلی در همین شرایط در زماننا هذا یکدفعه یک شیء مظهریت برای حقایق مختلف را داشته باشد، این امکان دارد؟! امکان ندارد اما در پیغمبر امکان دارد؛ در رسول خدا مظهریت برای تمام صفات پروردگار در همۀ اینها وجود داشته است. حالا سراغ صفات خود پروردگار میرویم، آیا خود علم پروردگار محدود است یا نامحدود است؟! نامحدود است پس پیغمبر در علم پروردگار إلی ما لا نهایه سیر میکند.
تلمیذ: فعلیت تامّه ندارد؟
استاد: نه ندارد، فعلیت تامّه به این منوال که واجدیّت علم تامّۀ پروردگار باشد، نهخیر، ابداً. هر تعیّنی را شما درنظر بگیرید آن تعیّن در مرتبۀ مادون ذات است و او معلول برای ذات است.
تلمیذ: فنا شدن در موقعیت فعلیّه چه میشود؟
استاد: فنا شود، در مرحلۀ فنا که اصلاً تعیّن معنا ندارد، در مقام بقاء تعیّن میخورد و سعهها فرق میکند. یک پیغمبر میبینید که با یک مقدار حجیمی از علم خدا سروکار دارد و یک ولیّ خدا با این مقدارش سروکار دارد، آن یکی با این مقدارش، دیگری با این مقدارش، آن با این مقدارش، هرکدام بر طبق سعهای که دارند بعد از فناء در مراتب اسماء و صفات خدا إلیٰ ما لا نهایه سیر میکنند لذا اگر صد میلیارد سال دیگر اینها با سرعت نور حرکت کنند و ببینند دوباره بهاندازۀ یک میلیمتر راه نرفتهاند، چرا؟! چون ما لا نهایه است، اصلاً نهایت ندارد یعنی وجود پروردگار نهایت ندارد و حرکت در نعمتهای الهی و التذاذ و ابتهاج از این سیر هم نهایت ندارد. چه پیغمبر میخواهد باشد چه هر کسی دیگر میخواهد باشد ولی پیغمبر براساس سعۀ خودش بیشتر ادراک میکند [ولی] این کمتر. هردو در این باغ حرکت میکنند این چشمش کمتر میبیند و جلو را میبیند و او چشمش بیشتر میبیند و بیشتر اطراف را میبیند.
تلمیذ: پس کمالی برای پیغمبر نیست، برای هیچکس نیست، برای ائمه نیست؟
استاد: چرا کمالی نیست؟
تلمیذ: کمال بهطور مطلق دیگر؟!
استاد: کمال مطلق همین است دیگر، پس چیست؟!
تلمیذ: مظهریت تامّه برای اسماء پروردگار، صفات پروردگار ذات پروردگار پیدا کنند این نیست؟!
استاد: مظهریت تامّه یعنی به مقدار سعۀ وجودی خودشان، این کمال است اصلاً کمال یعنی رسیدن به اسماء و صفات الهی، اصلاً خود کمال یعنی انسان اسماء و صفات را خودش بلاواسطه حیازت کند.
تلمیذ: یعنی چه؟ فعلیت خدا هم همیشه استمرار دارد؟!
استاد: خودش هم استمرار دارد یعنی اصلاً وجود همیشه استمرار دارد.
تلمیذ: وجود مطلق یعنی همین؟!
استاد: اصلاً وجود یعنی استمرار؛ استمرار در آثار و صفات. شما هیچ حدّ یقفی برای وجود نمیبینید تااینکه وجود به اینجا رسید دیگر باطریاش تمام شد و همینجا بایستد!
تلمیذ: صحبت در این است که آیا آنچه را که خدا دارد اینها دارند یا ندارند؟
استاد: ببینید آنچه را که خدا دارد لایتناهیٰ است.
تلمیذ: آنها هم علمشان، صفاتشان لایتناهیٰ است.
استاد: نه، علم بهعنوان لایتناهیٰ یعنی حد و مرز از این نقطهنظر ندارد که بههرمقدار که اینها بتوانند و در سعۀ وجودی آنها باشد مرزی برای آنها نیست، این معنی لایتناهیٰ بودن است. الآن برای این وجود مرز است و از این مرز نمیتواند خارج شود، حد وجودیاش چرم است و به حدید نمیتواند تبدیل شود، او مرز ندارد و به هر کیفیتی میتواند دربیاید.
أللهم صل علی محمد و آل محمد