/14
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۲۰۴

1
  • الخامسة و الثمانون: غررٌ فِي ربطِ الحادثِ بِالقَديم

  • درس دویست و چهارم تا درس دویست و هشتم

  • درس دویست و چهارم:

  • مقدمۀ بحث ربط حادث به قدیم

جلسه ۲۰۴

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرّحمن الرّحیم

  •  

  • این بحث در ربط حادث به قدیم است و چگونگی این ارتباط و به عبارت دیگر مبدئیت برای حدوث حادث با توجه به قدیم بودن سلسلۀ علل که هیچ شبهه‌ای در آن نیست که در مورد خداوند متعال که علة العلل است، قِدَم ذاتی از لوازم ذات او است، آن‌وقت با توجه به قدم ذاتی که او دارد، حدوث زمانی من‌باب‌مثال چگونه تحقق پیدا می‌کند؟! حالا چه برسد به قدم زمانی که قدم زمانی عبارت از همان تَکوّن اصل عناصر است که به‌واسطۀ آن تکوّن، زمان هم تکوّن پیدا می‌کند چون زمان علی ما هُوَ المُحَقَق یک امر حقیقی و یک عَرَض حقیقی خارجی همانند کیف و کمّ نیست، البته گرچه ظهور عرضیّتش بسیار زیاد و قوی است که بعضی او را جزء اعراض اصیل به‌حساب می‌آورند ولی در زمان ـ البته بحثش می‌آید ـ یک امری نداریم که جنبۀ هویت زمان را تشکیل بدهد و از استمرار او زمان به‌وجود بیاید.

  • سوای آن نفس معروض، که عبارت است از همان خود آن «موضوع» که موضوعِ برای زمان واقع می‌شود. و همین مسئله در مورد مکان هم می‌آید، به‌خصوص اگر مسئلۀ مکان حل بشود، مسئلۀ تناهی ابعاد هم حل می‌شود.

  • و اینکه خود شیء با خودش آیا مکان را می‌آورد، یا اینکه مکان یک امر خارجی است که مظروف می‌طلبد؟! درهرحال آنچه را که مطرح است و فکر حکما را به خود مشغول کرده است، این است که چطور یک امر قدیم، که هویت قِدم زمانی دارد، یعنی در لازمان است، برای یک امر حادث علت می‌شود که آن حدوثش، حدوث زمانی است و باید در زمان باشد؟! و آن جرقه‌ای که آن جرقه، می‌خواهد در آن بزنگاه زده بشود و از آنجا آن امر حادث شروع به فعالیت بکند، آن جرقه در چه وقتی است؟! به‌جهت اینکه علت هیچ‌گاه از معلول خودش جدا نیست، و بالعکس، بنابراین اگر قائل باشیم بر اینکه علتِ برای حادث یک امر حادث است و این اقتضا می‌کند به یک سلسلۀ غیر متناهیۀ در علل، مجتمعتاً در وجود و مترتبةً بعضی‌ها بر بعض دیگری تحقق داشته باشد، و خب این‌هم تسلسل است، چون این علتش یک حادث دیگری است و آن هم یک حادث دیگری است، همین‌طوری إلیٰ ما لا نهایة پس باید به یک قدیم برسد، وقتی که این حادث به این قدیم می‌رسد، قدیم هم که در دهر قدیم بوده است، پس لازمه‌اش این است که این حادث ما ثبات دهری داشته باشد. یعنی با کینونیت این امر قدیم ثبات داشته باشد، آن هم باشد.

جلسه ۲۰۴

3
  • در اینجا دو سه مطلب هست که اینها را باید درنظر بگیریم، مطلب اوّل اینکه: ما سلسلۀ علل را همیشه سلسلۀ عرضیه نگاه می‌کنیم نه طولیه، یعنی فرض کنید که ما می‌گوییم که الآن ما هستیم، ده سال پیش خب چه بود! بیست سال پیش چه بود! پنجاه سال پیش چه بود، هزار سال پیش، یک میلیون سال پیش، یک میلیارد سال پیش، بعد به یک خطی می‌رسیم یا به یک نقطه‌ای می‌رسیم که آن نقطۀ زمین، خاک نبود، در آنجا من‌باب‌مثال ـ حالا روی فرضیه حالا درست است یا غلط است نمی‌دانیم ـ آتش بود، گاز بود، یک میلیارد سال قبل را هم باز رد می‌کنیم در آنجا فقط بر همه‌جا یک نوع عنصر خاص افشانده بودند.

  • باز عبور می‌کنیم بالأخره به یک نقطه‌ای می‌رسیم در آن نقطه مادۀ مشترکی، آن ماده، حالا اسمش را گاز بگذاریم هر چیزی، عنصر عالم را تشکیل می‌داد.

  • به آنجا که رسیدیم لب مرز است حالا از آن‌طرف به بعد دیگر هیچ. می‌خواهیم اسم آنجا را ربط حادث به قدیم بگذاریم یعنی در آن بزنگاه است که این حادث با یک امر قدیم ارتباط پیدا می‌کند. آن‌وقت صحبت در این همین مسائل پیش می‌آید که اگر این حادث است پس علتش هم باید حادث باشد، نمی‌شود علت، علت قدیم باشد درعین‌حال ما تخلف علت از معلول را هم باید بپذیریم.

  • وقتی که علتش قدیم است پس این قدم، قدم زمانی بوده است درحالتی‌که ما می‌بینیم این یک امر حادث است و این خلف است. این یک مطلب است که در اینجا سلسلۀ علل را در ناحیۀ عرْضی بررسی کرده‌اند یعنی گفته‌اند که ماده یک امری است که مجرد نمی‌تواند به آن ماده تعلق بگیرد، مجرد نمی‌تواند به او افاضه کند، نمی‌تواند ارتباط با ماده برقرار کند. اگر ماده بخواهد موجود بشود باید علت او هم علت مادی باشد و نمی‌شود علتش مجرد باشد. یعنی اینها جهت سنخیت بین ماده و مجرد را ملزوم برای عدم تحقق ماده از مجرد دانسته‌اند و در اینجا گیرکرده‌اند که چطور یک امر مجرد به یک امر مادی متبدل می‌شود. طبعاً صحبت در اینجا پیش می‌آید که آن مجرد با توجه به عدم سنخیتی که با ماده دارد چگونه می‌شود علت برای این باشد و بعداً صحبت در این است که خود آن مجرد جنبۀ قدم دارد، ماده جنبۀ حدوث دارد، بین این قدم و حدوث چگونه جمع می‌شود؟! مثلاً حرارت برای آتش جنبۀ ذاتی دارد، شما آبی روی آتش بگذارید، من‌باب‌مثال هزار سال بگذرد یک‌دفعه این آب گرم شود، مگر در طول این هزار سال این آتش گرما نداشت؟! مگر این علت برای سخونت ماء نبود؟! چطور شد که یک‌دفعه بعد از هزار سال این آب گرم شد درحالی‌که از اوّل وقتی که آب روی آتش بود باید گرم می‌شد؟!

جلسه ۲۰۴

4
  • اگر این ماده به علت، به آن قِدَم استناد دارد، چطور در یک وقت خاصی این استارت زده می‌شود درحالتی‌که معلول نباید از علتش جدا باشد. اگر شما بگویید که یک شرایط دیگری می‌خواهد و به علت کاری ندارد. صحبت در آن شرایط دیگر است که خود آن شرایط یعنی مُعدّات آیا قدیم هستند یا حادث هستند؟! آن‌وقت در نقل کلام به آنها باز همین مسئله پیش می‌آید که خود آن شرایط قدیم هستند، اگر قدیم باشند جنبۀ تأثیر شرطی آنها چگونه است! درهرصورت فرقی نمی‌کند. این‌هم به‌اصطلاح یکی از مطالبی است که در اینجا صحبت شده است.

  • یکی دیگر از مسائلی که در اینجا مورد بحث واقع می‌شود کیفیت نزول فیض است. به عبارت دیگر کیفیت حصول تکثر که در بحث قبلی بود و آن بحث قبلی ارتباط مستقیمی با اینجا دارد که اصلاً کثرت چگونه در این عالم پیدا می‌شود؟! آیا این کثرت یک امر، دفعی است یااینکه سلسله مراتب دارد و باید کثرت با آن سلسله مراتب در عالم تحقق پیدا کند؟! راجع به این بحث قبلاً عرض شد که به لحاظ لازمۀ طبعی نزول وجود در مرایا و تعیّنش در مرائی مختلف، این لازمه اقتضاء می‌کند یک سلسلۀ طولیه‌ای ـ نه سلسلۀ عرضیه ـ در اینجا طی و پیدا شود و به‌واسطۀ آن سلسلۀ طولیه این وجود در خارج تحقق پیدا کند و به این شکل دربیاید و بدون آن سلسلۀ طولیه این اشکال دارد.

  • من یک مثالی در اینجا بزنم و با این مثال این مطالب را جمع کنیم. البته بقیۀ بحث برای جلسۀ بعد می‌ماند چون ادامه دارد. اگر ما صرف‌نظر از خلقت زمین و کرات و آسمان‌ها بخواهیم این مسئله را بالوجدان نگاه کنیم در این معجزاتی که انبیاء می‌کنند ـ اینها مشاهدات است؛ جزء مشاهدات بدویّه است ـ ما چه تصوری داریم؟! فرض کنید اگر ارادۀ نفس ولیّ به خلق یک شیء تعلق بگیرد، آیا در مرحلۀ علّیت از سلسلۀ عرضیه مدد گرفته است یا این ارادۀ او به سلسلۀ طولیه تعلق گرفته است؟! من‌باب‌مثال وقتی که امام رضا علیه‌السّلام اراده می‌کند و شیری در خارج درست می‌کند،1 آیا آن شیر ماده دارد یا ندارد؟! طبیعتاً ماده دارد، پفک که نیست شما دست بیندازید شیر بالا بیاید، سیصد کیلو وزن دارد! حالا اگر از حضرت بپرسید: شما که این شیر را آوردید و به این شکل درآوردید، آیا از باغ وحش برداشتید آوردید و در اینجا گذاشتید؟! یعنی فقط در اینجا یک حرکت قطعیۀ کمیّه پیدا شده است؟! حضرت می‌گوید: نه، من از کدام باغ وحش آوردم؟! من درستش کردم، از باغ وحش نیاوردم، اینکه هنر نیست آدم از آنجا بیاورد. بعد از حضرت سؤال می‌کنیم که واقعاً این شیر درست شده است یااینکه چشم‌بندی است؟! می‌گوید: درست شده است، ببینید دیگر، اگر بخواهید برای شما ده سال هم نگهش می‌دارم! جلوی چشمتان است. او را خورد شما را هم بخورد! ببینید او را خورد و پی‌ کارش رفت.

    1. عيون اخبار الرضا علیه السّلام، ج 1، ص 182. معاد شناسى، ج ‌1، ص 228:
      ... امّا اصل روايت در كتاب «عيون» چنين است كه مرحوم صدوق روايت مي‌كند از أبوالحسن بن قاسم المفسّر از يوسف بن محمّد بن زياد و علىّ بن محمّد بن سيّار، و اين دو نفر از دو پدرشان و آن دو پدر از حضرت امام حسن عسكرى عليه‌السّلام از پدرش حضرت علىّ بن محمّد از پدرش حضرت محمّد بن علىّ عليهم‌السّلام، و حضرت روايت را مفصّلاً ذكر مى‌كنند تا مي‌ر‌سند به آنكه:
      حاجب مأمون كه مأمور بود در مجلس، حضرت رضا را تحقير كند به آن حضرت گفت: مردم براى تو معجزاتى اثبات مى‌كنند كه براى احدى از مردم غير از تو اثبات نكرده‌اند؛ گویى معجزه‌اى مانند معجزه حضرت ابراهيم كه مرغان كشته شده را زنده كرد آورده‌اى؟! اگر راست مى‌گویى پس امر كن به اين دو شير و آنها را زنده كن و بر من مسلط گردان! و مقصود حاجب دو صورت شيرى بود كه روبروى هم بر مسند مأمون نقش كرده بودند. حضرت به غضب درآمده و به آن دو صورت صدا زدند: بگيريد اين فاجر را! و اين مرد فاجر را طعمه خود قرار دهيد و از او عين و اثرى باقى نگذاريد!
      آن دو شير برجستند و آن مرد را پاره كرده طعمه خود قرار دادند و استخوان‌هاى او را خرد كرده و جويدند و او را خوردند و خون او را ليسيدند ـ و مردم تماشا مي‌كردند و همه در تحيّر و حيرت فرو رفته بودند ـ و پس از آن خدمت حضرت ايستادند و عرض كردند: اى ولىّ خدا در روى زمين! آيا امر مى‌كنى كه با مأمون نيز اين عمل را انجام دهيم؟ مأمون از استماع اين سخن غش كرد، و حضرت فرمودند: بايستيد! و آنها به حال خود برگشتند الحديث‌.

جلسه ۲۰۴

5
  • حضرت در اینجا چه عملی انجام داده است؟! چه کرده است؟! برگشت تمام این مسائل به این است که ما وجود را آن‌طوری‌که باید و شاید نشناخته‌ایم یعنی آیا واقعاً حضرت یک مشت خاک از جایی برداشته و به آن فوت کرده و تبدیل به شیر کرده است؟! حالا در مورد حضرت عیسی ـ گرچه حضرت عیسی هم می‌تواند این کار را انجام دهد ـ برای اینکه نگویند چشم‌بندی و فلان است حضرت می‌آمد یک کارهایی انجام می‌داد؛ ﴿وَإِذۡ تَخۡلُقُ مِنَ ٱلطِّينِ كَهَيۡ‍َٔةِ ٱلطَّيۡرِ بِإِذۡنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيۡرَۢا بِإِذۡنِي﴾1 طین برمی‌داری و این طینی که برمی‌داری خب طین است، جلوی چشمان هم هست، می‌بینیم دیگر که این طین است، خاک را مقداری برمی‌دارد ﴿كَهَيۡ‍َٔةِ ٱلطَّيۡرِ﴾ برایش درست می‌کنیم و چه می‌کنیم، می‌شود طیر مثل اینکه فرض کنید ﴿فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيۡرَۢا بِإِذۡنِي﴾ به او نفخ می‌کنی فوت کنی، اراده‌ات به او تعلق می‌گیرد، این دَمِ نفسانی است، این تبدیل به طیر می‌شود....

  • یک وقتی صحبت حضرت ابراهیم بود آقا فرمودند: حضرت ابراهیم از آن درویش‌های حسابی بود. خلاصه از این دَم درویشی به این خاک می‌زنی و این همان معنای ﴿فَتَنفُخُ﴾ است. وقتی که زدی ﴿فَتَكُونُ طَيۡرَۢا بِإِذۡنِي﴾ حالا طیر شد، حالا که طیر شد یعنی این دارای نفس است، دارای روح است، دارای حرکت و تمام سلسلۀ وجودی است که مثل خودش در یک طیر دیگر وجود دارد. اگر سؤال کنید که آیا حضرت عیسی می‌توانست یک بچه درست کند؟! بله، بچه هم درست می‌کرد، فرقی نمی‌کند! منتها در آنجا از باب اینکه خب دیگر چیزهای دیگر و نَسَب و فلان و از این حرف‌ها، نظیرش ناقۀ صالح است؛ ناقۀ صالح همین‌طور بوده است. ما برای این، نظایر بسیار زیادی داریم که با نفس ارادۀ ولیّ آن امر در خارج تحقق پیدا می‌کند، درست شد؟! ما کلام را در اینجا فرض می‌کنیم ـ همۀ اینها را برای تقریب مطلب عرض می‌کنم ـ اگر فرض کنیم اصلاً آسمان و زمینی وجود نداشت و اصلاً به‌هیچ‌وجه عنصری وجود نداشت، آیا وقتی که تعلق و ارادۀ امام علیه‌السلام به خلق یک اسد بود، آیا می‌توانست این اسد را درست کند یا نمی‌توانست؟! اصلاً نه زمینی داریم، نه آسمانی داریم، نه هیچ چیز، فقط یک تخته اینجا گذاشته‌اند و امام می‌خواهد یک شیر درست کند و روی آن تخته بگذارد و شما تماشا کنید، می‌تواند یا نمی‌تواند؟! می‌تواند دیگر، این خیلی واضح است؛ یعنی در اینجا وقتی که سؤال کنیم حضرت نمی‌گوید که من از زمین یک توبره خاک برداشتم و فوت کردم و تبدیل به این شیر شد تا شما بگویید که پس این جسمیتش مستند به یک علت مادی است. آنچه را که حضرت در اینجا می‌فرماید و اولیاء هم این‌طور فرمودند: این است که نفس ارادۀ حضرت خلق ماده می‌کند. حالا این خلق ماده که چیزی نیست، آن روح و نفسی که در او درست می‌کند مهم است ماده که چیزی نیست چون ماده أدنیَ العَوالم است أظلَم العَوالم است. وقتی که یک ولیّ نفس یک حیوان را درست کند ...، ماده درست کردن که برای او کاری ندارد چون مرتبۀ وجودی ماده خیلی ضعیف‌تر از آن نفس است پس آنچه را که حضرت در اینجا انجام می‌دهد چیست؟! از وجود خودش [است] که عبارت از اراده و مشیّت پروردگار از آن وجود خودش که همّت در او است می‌باشد که «العَارفُ یَخلق بِهِمَّتِه»؛2 این همتی که در نفس ولیّ است، این همت می‌آید و در تعلقش به ﴿إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيۡ‍ًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ﴾3 نفس تصور آن صورت علمیه خارج تحقق آن عین خارج است یعنی وقتی که صورت شیر را تصور می‌کند، ارادۀ او شیر را به وزان خارج درست می‌کند. اراده او وجود؛ حقیقت وجود است. از حقیقت وجود چیزی کم نمی‌شود یعنی [این‌طور نیست که] تا حضرت شیر را درست کرد یک‌تکه از حقیقت وجود کم شد ...

    1. . سوره مائده (5) آیه 110. مطلع انوار، ج ‌12، ص 187:
      «و در آن زمانى كه تو از گِل مثل صورت پرنده‌اى مى‌ساختى به اذن من، و پس از آن در او مى‌دميدى و بدين جهت آن گِل دميده شده به اذن من به صورت پرنده‌اى به پرواز در مى‌آمد!»
    2. فصوص الحكم، ج 2، ص 81.
    3. 2. سوره یس (36) آیه 82. امام‌شناسی، ج 16، ص 18:
      «اين است و جز اين نيست، امر خداوند آن است كه چون اراده كند چيزى موجود شود، به آن چيز مى‌گويد: بشو! و آن مى‌شود.»

جلسه ۲۰۴

6
  • تلمیذ: آیا وجود را ایجاد می‌کند؟!

  • استاد: وجود که هست، صورت به او می‌دهد. وجود هست، نه از وجود یک ذره کم می‌شود نه به وجود یک ذره اضافه می‌شود، کاری که حضرت می‌کند این است که به آن وجود صورت می‌دهد، آن صورت چیست؟ ماده بودن، صورت نفسانی است، صورت عقلانی است، هر سه باهم است.

  • تلمیذ: در واقع ایجاد کنندۀ صورت است؟

  • استاد: صورت ایجاد می‌کند، اما وجود را دیگر ایجاد نمی‌کند چون وجود ایجاد نیست؛ الوجود موجودٌ بنفسه لذا دیگر معنا ندارد که ایجاد شود.

  • بنابراین:

  • این‌همه عکس مِی و نقش مخالف که نمود***یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد1
  • عکس رخ ساقی است که در جام می‌افتد یعنی جام عالم؛ عالم ممکنات و هرچه امکان ذاتی است اسمش را جام بگذاریم یا عالم حقیقت اشیاء بگذاریم. یک فروغ رخ ساقی است یعنی عکس او است که در این می‌افتد، نمود او است که به این صورت‌ها هست، ظهور او است که به این شکل‌ها هست. درست شد؟! در اینجا آن وجود می‌آید و جنبۀ مادی به خود می‌گیرد و آن به‌خاطر نفس ارادۀ ولیّ است. نفس ارادۀ ولیّ این سلسلۀ عرْضیه را که طی نکرد که هزارتا دنگ و فَنگ دارد؛ این را اوّل تبدیل به چه بکند تا یک شیری درست بشود. او در سلسلۀ طولیه تصرف می‌کند یعنی گوش عقل فعال را گرفته و پیچانده تا پایین [آورده] و یک موجود در خارج [به‌وجود آمده است] یعنی به یک طرفةالعین این سلسلۀ طولیه آمد عقل اوّل را به دوم، لاهوت را به جبروت و ملکوت علیا، ملکوت سفلیٰ، صورت برزخی برایش درست کرده است، این شیر الآن صورت برزخی دارد، صورت مثالی دارد، به وزان همین صورت مادی یک صورت مثالی دارد، نفس دارد. او همه را در یک طرفةالعین درست کرد و بعد به آن صورت مثالی هم یک ماده داد و شیر شد.

    1. دیوان حافظ، غزل شمارۀ 111.

جلسه ۲۰۴

7
  • تلمیذ: ولی سِحر این‌طور نیست، صورت مثالی ندارد، در سحر دیگر صورت مثالی نیست؟!

  • استاد: سحر صورت مثالی ندارد، سحر اصلاً خلق نیست، سحر اصلاً تشبُّه است، اصلاً در سحر خلق نیست اما این خلق است.

  • تلمیذ: می‌شود حد واسطه‌ها را تصور کرد؟ بله، می‌شود حد واسطه‌ها را تصور کرد؟!

  • استاد: نمی‌شود به‌خاطر اینکه طفره پیش می‌آید و طفره هم محال است، یعنی اگر شما در اینجا بخواهید آن وجود مجردِ بسیطِ بسیط را که هیچ جنبۀ حتی معنا در آنجا نیست و فقط نور و بهاء محض است را به‌صورتِ این مادۀ ماده دربیاورید، چطور یک‌دفعه بدون تنزّل به‌صورت ماده درمی‌آید؟ اصلاً امکان ندارد، نفس جهت لازمۀ سنخیت بین علت و معلول اقتضاء می‌کند که او به یک مرتبۀ مادون خودش از کثرت تنزّل کند، آن‌هم باز به پایین‌تر تنزّل کند تا به این ماده برسد.

  • تلمیذ: بالأخره این «یکی» که مطلق است با «دو» باید سنخیت داشته باشد، بله «دو» با «سه» هم باید سنخیت داشته باشد، «سه» هم با «چهار»، خب این سنخیت با آن سنخیت، با آن سنخیت یک با هزار هم سنخیت پیدا می‌کند؟

  • استاد: سنخیت او در اصل‌الوجود است. سنخیتش در اصل‌الوجود است در چیز دیگر نیست. ظلّ با ذی ظلّ سنخیت دارد.

  • تلمیذ: این با این سنخیت دارد این‌هم با این سنخیت دارد، این را هم با این می‌توانیم هر سه واسطه‌ها را بگوییم این با این سنخیت دارد؟ یعنی مثل همان مثل جزء، جزء جزء، نمی‌شود مثلاً؟

  • استاد: نه‌ آن باز در آنجا تفاوت می‌کند. ببینید در اینجا چون این بالنسبه به معلول خودش جنبۀ علّیت دارد پس معلول خودش در یک مرتبۀ اضعف از او باید قرار بگیرد، آن مرتبۀ اضعف همانی است که عرض می‌کنم که سنخیت، سنخیت ذاتی و اضعفیت، اضعفیتِ وجودی [است] یعنی وجودش ضعیف‌تر است ولی ذاتاً همان است یعنی همان وجود است که به‌صورت ضعیف‌تر درآمده است مثل واکسن وبا؛ می‌گویند که اگر اسبی وبا بگیرد خونش را می‌گیرند و به‌اصطلاح تبدیل به واکسن می‌کنند؛ ضعیفش می‌کنند و در بدن شما تزریق می‌کنند. الآن سنخیت بین این و آن هست یا نیست؟! این دیگر آبغوره که نیست بالأخره همان واکسن وبا است منتها این سنخیت سبب این نمی‌شود که این از نقطه‌نظر اشتداد وجودی هم باید مثل همان باشد بلکه این همان است اما ضعیف شده است، همان است ولی لطیف شده است، همان است ولی خصوصیات اشتدادی او گرفته شده است؛ همین‌طور مثل آب می‌ماند، مثل بخار می‌ماند، بین بخار و آب سنخیت هست یا نه؟! ولی نحوۀ وجود آنها این‌طور است که بخار لطیف است ولی آب ثقل دارد. آیا بین آب و ثلج سنخیت هست یا نه؟! بله سنخیت هست و این همان است منتها ثلج به‌صورت سفت است. اینها مراتبی است که یکی بر دیگری مترتّب می‌شود، از نقطه‌نظر علّیت و آن معلولش همان است از نظر وجود، که آن وجود ضعیف شده است، یعنی نه‌اینکه جدا شده است، یک وقت می‌گوییم که جدا شده است و این جدا شدن یعنی این می‌آید یک چیزی را درست می‌کند و هم‌چنان ازنظر وجود همان است که آن وجود ضعیف شده است یعنی نه‌اینکه جدا شده است، یک وقت می‌گوییم که جدا شده و این جدا شدن یعنی این می‌آید یک چیزی را درست می‌کند و کنار می‌گذارد، یک وقت می‌بینیم نه، این خودش را می‌تواند به حالت ضعیفی درآورد و خودش را به حالت ضعیفی درمی‌آورد.

جلسه ۲۰۴

8
  • ما همین مطلب را در مورد خودمان هم می‌توانیم مقایسه کنیم؛ ببینید شما می‌توانید در یک مسئله فکر کنید، فکر کنید، فکر کنید، دائماً خودتان را در یک محیطی ببرید که آن محیط دائماً بر شما تأثیر بگذارد. خودتان را در آنجا رها کنید تااینکه کم‌کم از نقطه‌نظر خصوصیات روحی در یک مرتبۀ خیلی مادونی قرار بگیرید، کدورت پیدا کنید، کسالت پیدا کنید، ملالت پیدا کنید، حالت سستی و فتور در شما پیدا شود، اینها همه به‌خاطر این است که خودتان را در آن ظرف قرار داده‌اید بعد همان موقع که آنجا هستید می‌گویید: ای داد بیداد من چرا این‌طور شدم چرا فلان شدم، باید خودم را بالا بیاورم، از این منجلاب نجات بدهم، از این وضع نجات بدهم، من چه کسی هستم، شروع می‌کنید دوباره دائماً در نفستان مبارزه و معارضه کردن و دائماً یکی‌یکی ـ در خارج کاری انجام نمی‌دهید همین‌قدر خودتان یکی‌یکی همان مسائلی که برایتان پیدا شده است را با تلقین و با تفکر و فلان، یکی‌یکی دفع می‌کنید ـ دفع می‌کنید، دفع می‌کنید یک‌دفعه از آنجا بیرون می‌آیید و نگاه می‌کنید می‌بینید همان شخص اوّل هستید، بعد شروع می‌کنید در خودتان حرکت می‌کنید، دائماً همین‌طور این اشتداد وجودی خودتان را زیاد می‌کنید تااینکه به یک انسان مجرد تبدیل می‌شوید، منتها حالا یا طول می‌کشد یا در یک مدت کم واقع می‌شود، ما به او کار نداریم.

  • در تمام این مدت؛ مرتبۀ اوّل که حدِ استوا بودید، آن مرتبۀ مادون که وارد أظلم العوالم شده بودید که همان عالم حیوانیت و شهوانیت و اینها است،‌ مرتبۀ مافوق که آمدید در خودتان حرکت کردید و عبور کردید و به خودتان رسیدید، در تمام این مراتب آیا شما خودتان را می‌بینید یا نمی‌بینید؟! یعنی وقتی شما به آن مرتبۀ بالای تجردی برسید اصلاً فراموش می‌کنید که در اینجا بودید؟! اصلاً صورت عینیۀ آن برای شما هست؛ می‌گویید: من همان بودم؟! عجب! من همان بودم که آن کارها را می‌کردم، من بودم که فلان‌جا بودم، حالا چطور هستم و ... شما الآن نسبت به دوران طفولیت خودتان حضور ذهنی دارید یا ندارید؟! اشراف بر آن دارید یا ندارید؟! فرض کنید می‌گویید: من این کار را می‌کردم، من آن کار را می‌کردم، من وقتی کوچک بودم چه‌کار می‌کردم! وقتی به ده سالگی رسیدم چه‌کار می‌کردم! من در بیست سالگی ... همین‌طور تمام این صور نفسانی که در حالات مختلف بود الآن برای شما عینیت دارد و خودتان را در همۀ اینها امر واحد می‌بینید و دوتا نمی‌بینید که الآن شما کسی هستید و او کسی دیگر است، اگر این‌طور باشد دیگر نمی‌توانید خود را به او مرتبط کنید، نمی‌توانید منتسب کنید. می‌گویید: من همان هستم ولی شکل من آن‌طور بود، من همان هستم ولی دست من کوتاه بود، من همان هستم ولی نیم متر بودم اما حالا تبدیل به دو متر شدم، من همان هستم منتها فرض کنید غذایم یک نعلبکی بود اما حالا یک بشقاب است. این «من همان هستم» دلالت می‌کند بر یک امر ثابتی که آن امر ثابت عبارت از سنخیت بین صور مختلفه است. یعنی آن امر ثابت یک امر واحدی است که راسم کثرات است مانند دانۀ تسبیح که راسم وحدت است بر کثراتی که به دور او حلقه زده‌اند. آن عبارت از نفس است.

جلسه ۲۰۴

9
  • حالا همین مسئله در وجود هست؛ وقتی که وجود در مقام بهاء و جمال و جلال خودش هست که اصلاً صورت علمیه هم حتی در آنجا نیست یعنی فقط بهاء و جلال و جمال است. مطلب به‌اندازه‌ای در آنجا دقیق و ظریف است که دیگر اصلاً معنا ندارد که هیچ تعیّنی در آنجا راه پیدا کند ولی همان صورت وجود با آن بهاء و جمالش در خودش یعنی همان بهاء و جمال، خودش می‌تواند اراده کند و به‌صورت نازل دربیاورد، این از قوایی است که در او قرار داده شده است؛ در این بهاء قرار داده شده است.

  • الآن اگر یک چراغی در اینجا روشن باشد این چراغ به بیرون نور می‌دهد و نورش هم یک نور زرد است. شما اگر بخواهید رنگ‌های این چراغ تغییر پیدا کند باید یک مشبّکی بیاورید و در مقابل این لامپ قرار بدهید مثلاً زرد، آبی، قرمز قرار بدهید تا وقتی که نور او به این مشبّک می‌خورد هرکدام ‌یک شبکۀ خاص را نشان بدهد. الآن آن نور به آن صور درآمد یا نیامد؟! درآمد. به چه جهت؟! به‌جهت اینکه در مقابلش عایقی واقع شد. چه کسی این عایق را قرار داد؟! بنده نه او، تمام این کارها را خود نور در مرحلۀ وجود می‌کند یعنی خودش هم نور است، هم مشبّک است، هم فرض کنید جلوه است، جلوه‌های مختلف است، تمام اینها هست، بعد خودش می‌آید آن مشبّک را برمی‌دارد تمام آن شبکه‌ها را یکی‌یکی بیرون می‌کشد و می‌برد صورت را هم عوض می‌کند و تبدیل به خودش می‌کند که نور محض است تمام این کارها را خودش می‌کند، حالا برای اینکه آن نوری که آن بهاء و صفای خاص را دارد تبدیل به آن شیء خاص بشود آیا بدون این سلسله می‌تواند این کار را بکند؟! نه، این سلسله می‌خواهد، درست شد؟! به آن سلسله می‌گویند: «سلسلۀ طولیه» و این دیگر اسامی متفاوتی دارد؛ یکی می‌گوید: لاهوت و جبروت و فلان، یکی می‌گوید: عقل اوّل و دوم و عاشر.

جلسه ۲۰۴

10
  • حالا این نفس ولیّ که می‌خواهد آن بهاء و جمال را به این ‌صورت مادی دربیاورد ـ این نکتۀ خیلی دقیقی است ـ افراد در اینجا متفاوت هستند؛ بعضی‌ها از همان کمال و بهاء و جمال، آن را نازل می‌دهند و به این ‌صورت درمی‌آورند اما بعضی‌ها به آنجا دسترسی ندارند و به این وسط‌ها رسیده‌اند و تا این وسط‌ها آمده‌اند لذا از همان وسط می‌گیرند و پایین می‌آورند یعنی فرض کنید از جبروت می‌گیرد و جبروت را تبدیل به ملکوت می‌کند و آن را صورت برزخی می‌دهد و به این تبدلش می‌کند. لازم نیست که این حقیقتی که در خارج پیدا شده است ریشه و منشئش مستقیماً به آن باشد. آن نور وجود منبسط و آن وجود بسیط در این مراتبی که به خود گرفته است هر مرتبه را برای خودش پر کرده است، حالا بسته به این است که شما به کدام‌یک از اینها برسید! اگر آمدید و به جبروت رسیدید که قطعاً می‌توانید، اگر فرض کنید به لاهوت رسیدید که فَبَها، اگر به بالاتر رسیدید که مقام فناء است که به آن وجود لا عینٌ و لا صورةٌ و لا إسمٌ و لا رسمٌ رسیده‌اید اما اگر به آنجا نرسیده‌اید، آن نفس مریدی که الآن به جبروت رسیده یا فرض کنید به ملکوت علیا رسیده، نه ملکوت سفلی در ملکوت علیا، عالم مثال و عالم برزخ است، در آنجا همۀ صور هستند، آنها را نمی‌توانیم کاری بکنیم.

  • تلمیذ: خب صورت را می‌گیرد ماده می‌دهد دیگر!

  • استاد: این خودش می‌خواهد صورت بسازد.

  • تلمیذ: آن صورتی که آنجا هست با این صورتی که اینجا هست چه فرقی می‌کند؟! صورت، صورت است؟

  • استاد: نه فرق ندارد، ببیند این می‌خواهد خودش صورت ملکوتی هم درست کند.

  • تلمیذ: آن چیزی که ذهن هست با آن چیزی که در خارج که صورتاً فرق می‌کند؟!

  • استاد: صورتاً فرق می‌کند درست است. حالا این نفس ولیّ می‌خواهد برای این شیر خارجی اوّل یک صورت ذهنی درست کند، بسازد، بعد به وزان آن صورت ذهنی صورت خارجی هم خودبه‌خود تحقق پیدا کند. درست شد؟! پس باید یک ملکوت درست کند و به‌توسط درست کردن ملکوت، مُلک هم در خارج درست شود. لذا ما در خلق این صور و در معجزه نیاز به فناء نداریم، فرض کنید نیاز به اینکه این شخص ولیّ حتماً به مقام لاهوت و یا فناء و امثال‌ذلک رسیده باشد، نداریم بلکه همان اراده‌ای که او مرید است آن اراده‌ای است که از آن بالا تعلق گرفته است منتها این خودش از آن خبر ندارد. خیال می‌کند الآن می‌تواند کار انجام بدهد درحالی‌که جبروت دارد در این کار می‌کند، لاهوت دارد در این کار می‌کند، یعنی علمِ به علم در اینجا ندارد چون بالا نرفته است ولی ارادۀ او آن‌قدر قوی است که بتواند مثال درست کند و درست می‌کند و بر طبق او عین خارجی هم درست می‌کند.

جلسه ۲۰۴

11
  • تلمیذ: این از باب ﴿لِّيَطۡمَئِنَّ قَلۡبِي﴾1 است که یعنی هنوز به آن مقام ولیّ نرسیدیم این کار را می‌تواند انجام بدهد!

  • استاد: ولیّ می‌تواند انجام بدهد. از باب ﴿لِّيَطۡمَئِنَّ قَلۡبِي﴾ است، بله درست است.

  • بیان نکته‌ای در باب آیۀ ﴿لِّيَطۡمَئِنَّ قَلۡبِي﴾

  • یعنی حضرت ابراهیم در آنجا می‌خواهد آن کیفیتی که از او سر می‌زند را ببیند که این چطور دارد انجام می‌شود. در اینجا خدا از آن اکسیری که در او بود، در حضرت ابراهیم انداخت که ببین من این‌طور درست می‌کنم، خودش دید که درست کرد، [فهمید] که خدا هم این‌طور درست می‌کند. مثل بچه‌ای که شنا بلد نیست و فقط می‌بیند بابایش دارد در دریا شنا می‌کند، خودش تا در آب برود غرق می‌شود، می‌گوید: پس این بابای من چه‌کار می‌کند که همین‌طور در آب ایستاده است یا شنا می‌کند! بچه می‌بیند که دارد غرق می‌شود مجبور است دست و پا ‌بزند بعد می‌بیند روی آب می‌ایستد، آن‌وقت می‌گوید که پس بابای من در دریا این‌طوری می‌کرد که در آب ایستاده بود و زیر آب نمی‌رفت و امثال‌ذلک. آن فوت کاسه‌گری که با او خدا درست می‌کرد را در نفس حضرت ابراهیم انداخت و او دید این‌هم این‌طور است یعنی بإرادته و همّته؛ به اراده و همتش آن نور را در عالم خارج نازل می‌کند و به آن تحقق می‌دهد، همان است. یعنی اگر قضیه حتی بر این‌هم نبود یعنی اگر حتی این مواد هم درست نشده بودند باز هم در اینجا حضرت ابراهیم درست می‌کرد؛ یعنی به طاووس اراده می‌کرد طاووس بلند می‌شد و می‌آمد، اراده به چیز می‌کرد، چیز می‌آمد منتها خدا این‌طور خواسته به او نشان بدهد؛ حالا یا به او نشان بدهد یا به افراد دیگر برساند که ما این کار را کردیم و مادۀ اینها را به‌طورکلی در خارج به‌هم ریختیم و فلان ...

  • تلمیذ: به نظر این چه بوده است یعنی قبلاً بوده و این می‌خواسته...

    1. . سوره بقره (2) آیه 260.

جلسه ۲۰۴

12
  • استاد: نه ببینید در اینکه یک حقیقتی است که مدیر و مدبّر و خالق است، در این حرفی نداشته است و می‌دانسته که خدا که در اینجا این کار را انجام می‌دهد دارد یک کاری می‌کند، در این بحثی نبود منتها به کیفیتش کار داشته است و می‌خواسته به این کیفیت برسد یعنی در وجود و در نفس خودش ... خلاصه بفهمد خدا در اینجا چه‌کار می‌کند و چه فُوتِی دارد به کار می‌برد!

  • تلمیذ: ﴿لِّيَطۡمَئِنَّ قَلۡبِي﴾ یک چیز جدیدی است؟

  • استاد: نه دیگر.

  • تلمیذ: یک چیز جدیدی دارد و ﴿لِّيَطۡمَئِنَّ قَلۡبِي﴾ یک چیزی هست ولی مشکوک است، مردد است ... او در صقع طرف استقرار پیدا کند.

  • استاد: نه ببینید در جنبۀ خلق و امثال‌ذلک حضرت ابراهیم در اینجا می‌دانسته که اگر خداوند متعال اراده‌اش تعلق بگیرد مردگان را خلق می‌کند و اینها در این دانستن حرفی ندارد منتها ﴿لِّيَطۡمَئِنَّ قَلۡبِي﴾ به‌خاطر این است که نفس من هم نسبت به این قضیه به مرحلۀ آرامش برسد. چه موقع به مرحلۀ آرامش می‌رسد؟! وقتی که وجدانی شما بشود، آن موقع شما آرام می‌شوید.﴿أَلَا بِذِكۡرِ ٱللَّهِ تَطۡمَئِنُّ ٱلۡقُلُوبُ﴾1 ﴿يَٰٓأَيَّتُهَا ٱلنَّفۡسُ ٱلۡمُطۡمَئِنَّةُ﴾2 مطمئنه به کسی نمی‌گویند که به او وعده داده شده است بلکه خودش را در نعمت خدا می‌بیند لذا برایش اطمینان پیدا می‌شود، خودش را الآن در بهشت می‌بیند لذا اطمینان پیدا می‌شود اما اگر بگویند: آقا ما شما را در بهشت می‌بریم، همان‌طور دو دِل هستیم که نکند بدائی پیدا بشود، نکند خدا یادش برود، نکند سرش شلوغ باشد، فلان باشد همین‌طوری، مذبذب هستیم، ولی وقتی که آمدند به شما نشان دادند و گفتند: این جایگاه شما در بهشت است، وقتی که به شما نشان دادند و شما این را به عیان دیدید یااینکه از این بالاتر خودتان را در آنجا احساس کردید؟! آیا در اینجا شک و تردیدی هست؟!

  • اطمینان عبارت است از احساس وجدانی یک قضیه

  • این می‌شود اطمینان، پس اطمینان عبارت از احساس وجدانی یک قضیه است. برای حضرت ابراهیم از نظر اینکه خلقتی برای او وجود دارد، خلقتی برای اموات وجود دارد، احیاء برای اموات است از نقطه‌نظر ارادۀ پروردگار، حرفی نبوده است ولی می‌خواسته این حالت را در خودش؛ در نفس خودش بیابد، یعنی به مقام اطمینان برسد لذا خدا او را در آن واقعه قرار داد و گفت: ببین، کاری که من می‌کنم تو هم الآن داری انجام می‌دهی، اراده کن، این خودش دیگر در اینجا اراده کرد و خلق کرد و فهمید که خلقت اموات چیزی نیست و مسئله و مطلبی نیست.

    1. . سوره رعد (13) آیه 28.
    2. . سوره فجر (89) آیه 27.

جلسه ۲۰۴

13
  • این مطلب در تقریب قضیۀ ما مهم است که ما بدانیم اصلاً در خلقت ماده آنچه که مهم است آیا سلسلۀ عرضیه است یااینکه جنبۀ طولیه است؟! کدام‌یک از اینها است؟! اینها این دوتا را باهم قاطی کردند لذا گرفتار شدند، ولی اگر ما مسئله را از نقطه‌نظر طولی نگاه کنیم، هیچ اشکالی نیست. آن وجود بقابلیّته قابلیت دارد که بیاید، بیاید، بیاید و دائماً جنبۀ ثقل به خودش بگیرد، جنبۀ معنا بگیرد و پایین‌تر بیاید جنبۀ صورت بگیرد و بیاید اینجا، آن ملکوت سفلیٰ که آن صورت برزخی آن شیء است بیاید آن را محقق کند و بعد از برزخ هم فاصله‌ای از نظر طولی دارد وقتی یک چیزی صورت دارد، دیگر با ماده خیلی اختلاف ندارد، آن صورت این ماده را درست می‌کند و دیگر ربط حادث به قدیم در اینجا محقق می‌شود. إن‌شاءالله تتمه‌اش برای بعد باشد.

  • تلمیذ: ... وقتی که وجود در آن عوالم سیر می‌کند و به عالم ملک می‌رسد ... سیر صعودی را طی کند آیا این وجود جزئی می‌آید سیر می‌کند یا نه، همان وجود کلی و حقیقت وجود کلی دامنش را از عالم کثرت جمع می‌کند؟

  • استاد: می‌خواهد چه‌کار کند، دوباره می‌خواهد برگردد؟

  • تلمیذ: این در عالم قوس صعود، آن وجود جزئی که تنزل پیدا کرده دارد سیر می‌کند دارد برمی‌گردد؟ یا همان نه، عالم حقیقت وجود دارد دامنش را جمع می‌کند؟

  • استاد: چه فرقی می‌کند؟

  • تلمیذ: فرقی نمی‌کند؟!

  • استاد: نه چه فرقی می‌کند یکی است. وقتی ما می‌گوییم که یک حقیقت است و آن حقیقت ساری و جاری است تا به اینجا رسیده است چه بگویید که این خودش را دارد می‌برد، یا آن دارد خودش را می‌کشد هردو یکی است.

  • تلمیذ: این معنا ندارد در حقیقت خودِ وجود است که در یک جا هست دامنش را جمع می‌کند بالا می‌برد؟

  • استاد: سلوک یعنی همین، یعنی همین‌که پایین آورده است حالا دارد بالا می‌برد. این سلوک است دیگر؛ اینکه الآن دارد اراده می‌کند، دارد همت می‌کند این چیست؟! آیا شما می‌خواهید این را از او جدا کنید؟! یعنی یک قیچی این وسط بیندازید؟! اینکه نمی‌شود، این همان است. اگر همان است پس همان دارد اراده می‌کند، همان دارد همت می‌کند همان دارد نماز شب می‌خواند، همان دارد ذکر می‌گوید، همان دارد مبارزه می‌کند، همان دارد ریاضت می‌کشد، همان دارد مجاهده می‌کند، مراقبه می‌کند. کم‌کم بالا برود و خودش را به مبدأ می‌رساند.

جلسه ۲۰۴

14
  • تلمیذ: و آن کسانی هم که نمی‌توانند سیر کنند، اشکال از خودشان نیست از آن بالاست؟!

  • استاد: اصلاً خودشان و بالا نداریم!

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد