پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاصول
مجموعهالمقصد 4: فی البداء، و الجبر و الاختیار، و القضاء و القدر
توضیحات
سعادت و شقاوت انسان موضوع اصلی این جلسه است. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی با بررسی روایات «الشقی من شقی فی بطن امه و السعید من سعد فی بطن امه» توضیح میدهند که مقصود این روایات چیست و آیا سعادت و شقاوت واقعاً در رحم مادر شکل میگیرد یا به حقیقتی فراتر از عالم ماده بازمیگردد. ایشان ابتدا معنای بطن مادر را در فرایند تکوین انسان بررسی میکنند و سپس با طرح دیدگاههای فلسفی درباره نفس، تجرد روح و نسبت جسم و جان، جایگاه این روایات را روشن میسازند. در ادامه رابطۀ عالم ثابتات و علم ازلی الهی با سعادت و شقاوت انسان تبیین میشود و این پرسش مطرح میگردد که چگونه عوامل ظاهری مانند غذای حلال و حرام، حالات مادر و شرایط دوران بارداری با حقایق ثابت و ازلی انسان ارتباط پیدا میکنند. حاصل بحث، روشنشدن نسبت میان تقدیر الهی، تکوین انسان و نقش اسباب ظاهری در شکلگیری مسیر زندگی او است.
هو العلیم
بررسی روایات موجود در باب خلقت انسان (2)
روایت «الشَّقِيُّ مَن شَقِي فِي بَطنِ أُمِّهِ و السّعِيدُ مَن سعِد فِي بَطنِ أُمِّهِ»
سلسله دروس خارج اصول فقه ـ فی البداء و الجبر و الاختیار و القضاء و القدر ـ جلسه یکصدوشانزدهم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
در تفسير اين روايت:
عن صفوان بن یَحیی عَن الكَنانی عن صادق علیهالسّلام: قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «الشَّقیُّ مَن شَقیَ فی بَطنِ أُمِّهِ الخبر».1
مطالب مختلفي نقل شده است كه اوّل بيان مرحوم مجلسي را در اين مورد عرض ميكنيم و بعد بيانات ديگري كه در اين زمينه هست از امثال مرحوم آخوند و متأخّرين يا متقدّمين كه در اين مبحث رسالهاي دارند، عرض خواهیم کرد. روايات در اين زمينه متعدد بود؛ يكي اينكه «الشَّقیُّ مَن شَقی فی بَطنِ أُمِّهِ و السّعیدُ مَن سَعِدَ فی بَطنِ أُمِّهِ»، روايت ديگر روايت ابن أبیعمير بود:
عنِ اِبنِ أبیعُمیرٍ قال: سألتُ أباالحسنِ موسى بن جعفرٍ علیهِما السّلامُ عن معنى قولِ رسولِ اللهِ صلّى اللهُ علیهِ و آلِهِ و سلّم: «الشَّقیُّ مَن شَقی فی بَطنِ أُمِّهِ و السّعیدُ مَن سعِد فی بَطنِ أُمِّهِ»، فقالَ: الشَّقیُّ من عَلِم اللهُ و هو فی بَطنِ أُمِّهِ أنّهُ سَیَعمَلُ أعمالَ الأشقیاءِ و السَّعیدُ مَن عَلِمَ اللهُ و هو فی بَطنِ أُمِّهِ أنّهُ سَیَعمَلُ أعمالَ السُّعداءِ.2
يا همينطور روايتي كه دلالت ميكند بر اينكه در بطن اُمّ خيلي مسائل تحقّق پيدا ميكند مثل تركيب عقل، ضلال، هدايت و امثالذلك.
بطن امّ، طریق عادی تکوّن انسان
در این جلسه راجع به اين مسئله بپردازيم كه اينكه شقاوت و سعادت در بطن اُمّ مشخص ميشود يعني چه و به چه معنايي است؟ شكي نيست در اينكه تكوّن انسان در بطن اُمّ است، غير از جهت ابداعي و در بطن اُمّ انجام ميگيرد. منظور از بطن اُمّ يعني طریق عادي تكوّن. اما فرض كنيد در مورد ابداعيات ـ البته اگر اسمش را ابداعيات بگذاريم چون ابداعيات در مجردات گفته ميشود ـ و در خلق دفعي مانند حضرت آدم و حوّا هم همين مطلب را گفتيم يا در مورد حضرت عيسي كه آنهم شبيه [آدم است] ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِندَ ٱللَهِ كَمَثَلِ ءَادَمَ خَلَقَهُۥ مِن تُرَابٖ ثُمَّ قَالَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ﴾3 از این آیه استفاده ميشود كه خلقت حضرت عيسي مانند حضرت آدم بود؛ يعني بدون علل و اسباب طبيعي بود. اين مسئله صرفنظر از آن جهات غير عادي است؛ اما در مورد افراد ديگر يك روال طبيعي خودش را بايد طي كند، اين روال طبيعي در بطن اُمّ است و در آنجا است كه روح به اين بدن افاضه ميشود ﴿فَتَبَارَكَ ٱللَهُ أَحۡسَنُ ٱلۡخَٰلِقِينَ﴾4 تبدّل جوهري در روح حيواني او موجب تخلّق به روح انساني ميشود.
بنا بر هر دو نظريه ـ چه اينكه ما نفس را «جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء»1 بگيريم، يا اينكه «روحانیة الحدوث و روحانیة البقاء و استدامة الروحانیة» بدانيم ـ مطلب تفاوتي نميكند؛ به جهت اينكه آنچه كه متعلَّق تكليف است و موضوع براي تكليف است عبارت از نفس انساني است، اما بدن تعلّق به تكليف ندارد و آن نفس، داراي خصوصيات و داراي حالاتي است. اگر ما «جسمانیة الحدوث» بدانيم معنايش اين است كه همين جسم با همين خصوصيت جسماني كه دارد و به همين وزني كه دارد بهواسطۀ حركت جوهري و بهواسطۀ تبدّل جوهري اين نفس به يك حقيقت روحاني متبدّل ميشود.
مسئله يك ابتدائی دارد و يك انتهائي دارد ـ اين بحث فلسفي را در اينجا نبايد مطرح كنیم اين در جاي خودش باید مطرح بشود، منتها فقط از باب اشاره صحبت ميكنيم كه بهدرد بحثمان ميخورد ـ مسئله يك ابتدائی دارد بنا بر اين فرضيه و مبنا و يك انتهائي؛ ابتدايش جسميت است یعنی همين جسميتي كه ما مشاهده ميكنيم و ميبينيم و ثقالت است و آثار و خصوصيات جسميت است؛ اين ابتداي راه و اين مسير است و انتهايش تجرد محض و خلل و تعرّي و تخلّي از هرچه شائبۀ ماديت است میباشد. اين ابتدا و انتهاي مسير است.
سیر تقلّب جسم به روح
صحبت در آن حلقۀ واسطۀ بين اين دو مسئله و بين اين دو بدايت و نهايت است؛ چگونه يك جسم از ابتداي مادي به يك حقيقت مجردۀ محضه متبدّل ميشود؟ روي آن مبنايي كه ما داشتيم بر اينكه وجود را يك حقيقت بحت و بسيط و مجرد دانستيم كه گفتیم: اعتقاد و رأي همۀ فلاسفه است؛ ولي امتياز بين آنچه كه عرض شد اين است كه جسم هيچگونه اختلاف ماهوي با تجرد ندارد؛ بلكه جسم عبارت از همان وجودي است كه اين وجود عرَض ماديّت بر او در اين موضوع عارض شده است و این بهواسطۀ تنزّل، متبدّل به تجسم و تشكّل شده است. بنابراين مبنا مسئله خيلي جاي صحبت و اشكال نيست؛ چون همين نفس عبارت از همين جسم است؛ يعني همين تجرد عبارت از جسم است و اين جسم به آن حقيقت بساطت خودش كه در زير نقاب جسميّت مخفي شده و اين جسميت او را به شكلي و بهصورت مادي درآورده است، اين نقاب بهواسطۀ فعل و انفعالاتي كه در بطن اُمّ انجام ميگيرد به نقاب تجرد و آن حقيقت مجرده متبدّل ميشود.
اگر شخصی در اينجا اشكال كند و بگويد: بالأخره ما نفهميديم اين جسمي كه داراي وزن است بهواسطۀ تبدّل به حقيقت جوهري كه تجرد است چند گرم از او كم ميشود؟! بالأخره دوتا ميشود ديگر؛ يعني يك جسم در عين ثقالتي كه دارد، منبابمثال وزن ابتدايي انسان ده گرم است اين ده گرم بخواهد متبدّل بشود، متبدّل بشود، بعد تبدیل به يك حقيقت مجرده ميشود كه نفس است، وقتي كه متبدّل به اين حقيقت مجرد شد ما ميتوانيم به هر دوي اينها اشاره كنيم و اينها را از هم منفك كنيم و بگویيم که جسم است و نفس دارد. همين مضغه و علقه و اينها داراي نفس نيستند، البته نفس ظاهر نيستند اما همانطوريكه قبلاً عرض شد همان روح حيواني در اينها وجود دارد، منتها يك وقتي آن روح حيواني حركت دارد و يك وقتي روح حيواني حركت ندارد، اين روح حيواني ميآيد كمكم متبدّل به جسميّت ميشود، همانطوريكه در خود نطفه هم يك روح حيواني وجود دارد، منتها قُدما چون بهواسطۀ همين اكتشافات علمي و اينها دستشان از اين مسائل بسته بود اين مسئلۀ «جسمانیة الحدوث وروحانیة البقاء» را مطرح كردند. خيال ميكردند نطفۀ انسان يك چيز جامدي است مثل بقيه جامدات كه هيچگونه حركتي ندارد و هيچگونه تمايزي ندارد. اصلاً در سابق خيال ميكردند كه هرچه هست بهواسطۀ نطفه مرد است و نطفۀ زن در اينجا كاري انجام نميدهد و اصلاً اين مسئله را نميفهميدند كه بايد اسپرم و اوول [تخمك زن] وجود داشته باشد تااينكه نطفه منعقد بشود، خيال ميكردند فقط نطفه، نطفۀ مرد است لذا در عبارات قدما هيچ اسمي از زن نميبينيم که در اينجا باشد. بله، اينكه بالأخره اين در رحم زن رشد كرده و خصوصيات اخلاقي مادر را گرفته و اينها، از اين مسائل هست اما اينكه بايد داراي اين دو شرط باشد [را بیان نکردند و خبری] از اين مسائل نيست. آنها شايد به اين مسئله نرسيده بودند يا اگر رسيدند در دسترس ما نيست. و لذا آنها اين نطفه را بيجان و بيروح ميديدند، فقط صرف يك وسيله و آلتي است كه اين باعث خلقت انسان و خلقت آدمي است. اما اگر ما اين مطلب را مورد دقت قرار بدهيم كه همين نطفه با خصوصيتش كه روح حيواني را دارد و تحرّک دارد و امروزه این مسئله ثابت شده و يك چيز خيلي بديهي است، هر بچهاي هم ميتواند اين مسئله را در آزمايش و اين حرفها مشاهده كند، اين ما را از اين مسئلۀ جنبۀ ماديِ صرف، يك قدم به جنبۀ تجرد ميكشاند. اين نطفه و اين روح حيواني از كجا آمد؟ وقتي كه انسان يك غذايي ميخورد اين غذا در بدنش تبديل به نطفه ميشود و اين نطفه داراي حيات است. اين حيات را از كجا آورد؟
...مادر به حساب بیاوریم، همانطور که صدرالمتألهين فرموده كه نطفه يك امر بيجان و يك جسميت محض و يك استعداد و يك استعداد محض است و هيچگونه فعليتي ندارد و فعليت او فقط صورت منويّت است كه بعد متبدّل به صورت علقه و مضغه ميشود و آن جنبۀ استعداد بهواسطۀ فعليت صوري كه دارد همينطور به سمت فعليتهاي نزديك به تجرد حركت ميكند، وقتي كه به آن نزديك رسيد يكمرتبه يك تحوّل ماهوي در او پيدا ميشود و مشمول خطاب ﴿فَتَبَارَكَ ٱللَهُ أَحۡسَنُ ٱلۡخَٰلِقِينَ﴾ ميشود كه ﴿ثُمَّ أَنشَأۡنَٰهُ خَلۡقًا ءَاخَرَ﴾1 آخر ميشود آيا اين مسئله در اينجا هست؟!
يااينكه ما اصلاً بايد مطلب را يكقدري به عقبتر ببريم اگر ما قائل بشويم كه نطفه داراي حركت است و داراي روح حيواني است، پس اين در شكم مادر كاري را انجام نميدهد بلکه بايد يكقدري جلوتر برويم. ما اين را در مرد جستجو كنيم يعني اين «جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء» را در مرد باید پيدا بكنيم. البته در زن هم همينطوراست منتها خصوصيت و شكلش تفاوت پيدا ميكند. بنابراين اين غذایی را كه انسان ميخورد و تبديل به نطفه ميشود اين حركت «جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء» در اينجا تشكّل پيدا ميكند كه اين «جسمانیة الحدوث» [است] البته اگر قرار باشد بر اينكه به اين كيفيت باشد.
اگر ما قائل به مبناي ديگري بشويم كه جسم ميآيد حركت خود را انجام ميدهد، روح هم ميآيد آن عمل خود را انجام ميدهد و از انضمام بين اين دو، نطفه منعقد ميشود و اين نطفه در مرد وجود دارد تا وقتي كه به زن منتقل نشود. يك وقتي ممكن است مبنا اينطور باشد كه اصلاً آن حقيقت حيوانيت و حياتيت مرد و روح و نفس مرد، همان جنبۀ تأثيرش در نفس، بهعنوان تنزّلش در روح حيوانيت است. اگر كسي اينطور بگويد، جاي بحث و صحبت دارد كه اين روحي كه الآن نفس انسان داراي اين روح است و خصوصياتي كه دارد، تنازل آن همين است كه اين جسم را داراي حركت ميكند، اين يكطور.
طور ديگر اينكه همين آبي كه شما ميخوريد همين ناني كه شما ميخوريد، اين آب و نان در بدن يك حركتي را انجام ميدهد، با همين اعضا و جوارح؛ يعني با اين خصوصيتي كه اوّل در معده پيدا ميشود، بعد روده جذب ميكند، بعد وقتي كه روده جذب كرد به كبد ميفرستد، كبد تمام اقسام ويتامينها و اقسام قندها ـ چون قند هم اقسام متفاوت دارد ـ و تمام اقسام موادي كه اين مواد براي بقاء حيات بدن مثل نمك، يد، پتاسيم، كلسيم و امثالذلك وجود دارد را میگیرد و صد و بيست نوع كار انجام ميدهد و يكييكي اينها را از اين غذا جدا ميكند. حالا اين كبد كه آمد اين كار را انجام داد، اين را در خون ميفرستد و ما در اينجا اگر بخواهيم جدا بكنيم هيچ حياتي در اين نميبينيم. فرض كنيد كه آمد اين كار را انجام داد؛ يعني آن عملي را كه كبد انجام داد و ميخواهد اين را به خون بفرستد، همینجا شما بياوريد و اين را زير دستگاه آزمايشگاه بگذاريد ميبينيد حياتي وجود ندارد، حركتي وجود ندارد، هيچچيز نيست. اين ميرود در خون گردش ميكند، در تمام جاها گردش ميكند، به قلب ميرود، به ريه ميرود، اكسيژن به او ميرسد، به سلولها ميرود، جذب ميشود، جذب يك مايع شبيه آب دريا ميشود که بين سلولها هست كه واسطۀ بين سلولها است كه آن مايع را اگر بگيرند يك انسان هشتاد كيلويي پنج سير ميشود و در تمام بدن از آن مايع شبيه آب دريا هست که مايع لزج است. اين داخل در آن ميشود و بهواسطۀ جذبي كه با سلول پيدا ميكند، اين وارد او ميشود؛ درست شد؟! بعد هم حالا بهواسطۀ چيز سوخت ميشود دوباره برميگردد بهواسطۀ مويرگ و در ريه ميرود و بعد از ريه خارج ميشود يا به جاهاي ديگر ميرسد؛ طريق دفع بدن زياد است. تا اينجا ما ميبينيم هيچ حركت و حياتي در اينجا انجام نگرفته است و بهحال خودش است. از اينجا برميگردد در يك غدهاي که بالاي كليه هست و به آن غدد فوق كليوي ميگويند میرود. آنجا اوّلين مرحلۀ تكوّن اين نطفۀ آدمي است كه در آنجا تكوّن پيدا ميكند بعد منتقل به اعضاي تناسلي انسان ميشود و در آنجا حيات پيدا ميكند. يعني اگر فرض كنيد كه آن نطفه از آن بالا به پايين بيايد حيات ندارد، روح در اينجا تحقّق پيدا ميكند ـ قدر اعضايتان را بدانيد كه اگر ازدست برود همه چيزتان ازبين رفته است مراقبش باشيد! ـ و حيات پيدا ميكند. صحبت در اينجا است اين سيري را كه پيدا كرده و در اينجا آمده و تلطیف شده به يك نحوي كه قابليت براي حيات را پيدا كرد، اينجا مسئلۀ ﴿ثُمَّ أَنشَأۡنَٰهُ خَلۡقًا ءَاخَرَ﴾ انجام ميگيرد.
يعني تا اينجا حداقل از چشم ما مخفي است؛ اما اينكه الآن اين نطفهاي كه از اين غدد پايين آمد و حركت كرد ـ الآن كه ديگر میبندند و نميگذارند كه پایین بيايد لذا از همانجا برميگردد و در خون میرود و دفع ميشود ـ اينكه حركت ميكند چه فعل و انفعالي در اين انجام ميگيرد؟ آنچه را كه ما مشاهده ميكنيم، سكون است و از سكون، حركت است؛ يعني هيچ حلقۀ رابطي بين سكون و حركت وجود ندارد؛ اينطرف استعداد محض است، اينطرف فعليت محض است؛ اينطرف امكان و قوه است، اينطرف فعليت و صورت است. اين حركت از مرحلۀ سكون به مرحلۀ حركت، چه واسطهاي در اينجا انجام ميگيرد؟! اين مخفي است و از ديد بشر مخفي است؛ الاّ برای كسي كه در مرحلۀ تجرد به مسئلۀ تجرد وجود برسد و بتواند حقيقت مجردات را درك كند. اين شخص ميتواند تقلّب جسم به روح را بنا بر مسلك صدرالمتألّهين كه «النفس جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء» پيدا كند و اين بسيار مسئلۀ مشكلي است و اين يك مبنا است.
بعد اين در اينجا تبديل به روح حيواني ميشود و روح حيواني را هم انسان مشاهده ميكند و ميبينيد. همان موقع هم كه ما در آزمايشگاه و اينها بوديم اينها را ميديديم و به ما نشان ميدادند. اين مسئله را خود انسان مشاهده ميكند. آنوقت در اينجا اين نطفهاي كه داراي روح حيواني است تبديل به چه ميشود؟! در رحم مادر شروع به سير خودش ميكند؛ آيا اين سير، حركت از حيوانيت به انسانيت است؟! يعني اين چه حيواني است؟! آيا واقعاً اين نطفه انسان است و تكامل پيدا ميكند يا حيوان است كه تبديل به انسان ميشود، كدام است؟! قطعاً ميتوانيم بگویيم كه اين نطفه، انسان نيست. حيواني است نه مثل بقيۀ حيوانات؛ بلکه حيواني است كه حيوانيتش منتهی به انسانيت ميشود؛ يعني اين حيوانيت اگر در مسير تكامل قرار بگيرد منتهی به ﴿ثُمَّ أَنشَأۡنَٰهُ خَلۡقًا ءَاخَرَ﴾ میشود. لذا در آيات قرآن هم تعبير به «خلق آخَر» شده است و ديهاي كه براي سقط و براي قسوط است، آن ديه هم تفاوت پيدا ميكند. ببينيد اگر اين نطفه روح انساني داشت «حقیقة الشیء بِصورته لا بِمادته»1 وقتي كه صورت شيء كه صورت انسانيت است ازبين ميرود بايد يك ديۀ كامل بدهد؛ ولي ما ميدانيم اين ديۀ كامل نيست فرض كنيد ده مثقال است، چند مثقال است، همینطور زياد ميشود و ميآيد وقتي كه به ﴿ثُمَّ أَنشَأۡنَٰهُ خَلۡقًا ءَاخَرَ﴾ رسيد يكدفعه ديۀ كامل ميشود. از اينجا به بعد دیگر فرق نميكند كه چهار ماه است یا پنج ماه است؟ اين ديگر تفاوت پيدا ميكند يعني بين چهار ماه و پنج ماه شدن و يك جوان بيست و پنج ساله بودن يا يك مرد شصتسالۀ عالم بودن در اينجا فرق نميكند، بهخاطر اين است كه ديه به نفس انساني تعلّق گرفته است و به جنبۀ ماديت خودش تعلّق نگرفته است. جنبۀ ماديت و جسميت جنبۀ استعداد است و اصلاً فايدهاي ندارد و هيچ اثري بر او مترتّب نميشود، مطلقاً. آنچه كه در اينجا هست جنبۀ انساني او است و به لحاظ تكاملش در جنبۀ انساني، ديه هم تغيير پيدا ميكند. اين روي مسلك صدرالمتألهين.
و اما بنا بر مسلك بوعلي:
| هَبَطَت إلیكَ مِنَ الـمَحَـلِّ الأرفَعِ | *** | وَرقَآءُ ذاتُ تُعَزُّزٍ وَ تَمَنُّع |
| مَحجوبَةٌ عَن كُلِّ مُقلَةِ عارِفِ | *** | وَ هىَ الَّتى سَفَرَت وَ لَم تَـتَبَرقَع1 |
بوعلي هم كه قائل به حيات در نطفه نبود، اينهم كه نميتوانست به اين كيفيت ... البته در اينكه داراي قدرت است و داراي چه است، مسئلهای نداشت؛ اما اينكه حيات نطفه را ادراك بكند، [نمیتوانست] آن موقع اين وسائل را نداشتند. لذا در اينها با توجه به قرائن ديگري كه در دستشان بود قائل به «روحانیة الحدوث و روحانیة البقاء» در مورد انسان بودند. یعني اين جسم ميآيد در رحم مادر قرار ميگيرد، رشد و تكامل پيدا ميكند و وقتی به چهار ماه و خوردهاي كه ميرسد، يكمرتبه روح از عالم روح و نفس، تعلّق و ارتباط با اين جسم پيدا ميكند، اسم اين ارتباط را ما انسان ميگذاريم؛ اين ارتباط يعني انسان. وقتي كه اين با اين ارتباط پيدا كرد، اين شروع به حركت ميكند، اين شروع به دست و پا زدن ميكند، درست شد؟! اين كيفيت ارتباط است.
حالا اين دو نحوه ارتباطي كه در اينجا هست صحبت ما در اين است كه آيا اين مسائلي كه در مورد «السعیدُ سَعیدٌ فی بَطنِ اُمِّه و الشَّقی شَقیٌ فی بَطنِ اُمِّه»، هست ميتواند ارتباطي بهطورکلی اصلاً با اين قضايا داشته باشد يا اصلاً ارتباطي ندارد؟! و آيا اين مسئله فرض كنيد [مشیّت و ارادۀ] خداوند متعال اگر تعلّق به بطن اُمّ نگرفت مثل حضرت عيسي يا در مورد آدم و حوا آيا اين قضيه در مورد آدم و حوا استثناء شده است؟! آيا اين بطن اُمّ، علت براي شقاوت و سعادت است؟! [اگر اینطور است] آنها كه داري بطن اُمّ نبودند، پس معلوم ميشود مسئلۀ «الشَّقی شَقیٌ فی بَطنِ اُمِّه» يك مسئلهاي است همراه با تكوّن نفس آدمي، يعني وقتي كه نفس آدمي ميخواهد تكوّن پيدا بكند اين «الشقی شقیٌ و ألسعید سعیدٌ ...» آنجا ميآيد. حالا بطن اُمّ باشد يا غير بطن اُمّ باشد، اين ديگر تفاوتي ندارد. درست شد؟! منتها چون بهحسب معمول اين تكوّن در بطن اُمّ انجام ميگيرد، لسان روايات هم ناظر به همين مسئله است كه شقاوت و ضلالت در بطن اُمّ است؛ اما اصلاً اين قضيه کاری به بطن اُمّ ندارد؛ بلکه هنگام تكوّن انسان به مقام انسانيت و به نفس آدمي شقاوت يا سعادت براي انسان حاصل ميشود. اين نكتۀ اوّل بود.
سعادت و شقاوت، لازمۀ ذاتی نفس و معلوم در علم ازلی ربوبی
نكته دومي كه بايد در اينجا مورد دقت قرار بگيرد اين است كه آيا ـ همانطوريكه ما در مباحث گذشته كه مباحث ثابتات در عوالم ازلي و عوالم ربوبي هست ما بيان كرديم ـ اين شقاوت و سعادت، معلول و مشروط به زمان هستند كه براي انسان بيايد يا اينكه نه، اينها از سابق هستند؟! يعني در قضيۀ شقاوت و سعادت ما يك مبناي جدايي بايد ترسيم كنيم؟ يا از همان مباني خودمان در اينجا ميآيد، هيچ تفاوتي نميكند قاعدۀ كلي و قاعدۀ عقلي استثناء برنميدارد؛ پس مسئلۀ شقاوت و سعادت اختصاص به بطن اُمّ ندارد، اختصاص به قبل از حيات ندارد، اختصاص به بعد از حيات زيد هم ندارد؛ بلکه مسئلۀ شقاوت و سعادت عبارت از لوازم ذاتي است كه بر هر نفس و بر هر روحي تعلّق ميگيرد و با او معيت دارد و چون عالم، عالم ثابتات است و در آن عالم، زمان دخالت ندارد و شرط نيست؛ پس مسئلۀ شقاوت و سعادت چه الآن زيد به دنیا بيايد چه صد سال بعد به دنیا بيايد، الآن اين مسئلۀ شقاوت و سعادت او در علم ازلي، در علم ربوبي كه عبارت از عوالم ربوبي است وجود دارد.
بطن امّ، مقام بروز و ظهور سعادت و شقاوت
پس معناي «السعیدُ سعیدٌ فی بَطنِ اُمِّه و الشَّقی شَقیٌ فی بَطنِ اُمِّه»، مقام بروز و ظهور است يعني وقتي كه اين به مقام انسانيت ميرسد، يعني بروز و ظهور مقام انسانيت پيدا ميكند، از همان موقع مقام نزول در عالم ماده است. يعني تا وقتي كه در عالم ماده نيامده يا تا وقتي كه اين بدن مستعد براي تعلّق روح نشده اين مسئلۀ سعادت و شقاوت اصلاً معنا ندارد. فرض كنيد بنا بر فرضيۀ بوعلي، يك روحي الآن خلق شد ولي هنوز تنزّل به اين عالم پيدا نكرد، متعلّق براي تكليف هم نخواهد بود. درست شد؟! يا بنا بر فرضيۀ صدرالمتألهين كار بدتر است؛ تا نفسي هنوز تحقّق پيدا نكرد و وقتي هنوز نفس به اين بدن تعلّق پيدا نكرد و «جسمانیة الحدوث» آن تبديل به «روحانیة البقاء» نشده و هنوز خطاب ﴿ثُمَّ أَنشَأۡنَٰهُ خَلۡقًا ءَاخَرَ﴾ بر اين تعلّق نگرفته و نفس پيدا نشد، اين سعادت و شقاوت به چه برميگردد؟! به چه چيزي برنميگردد. تكليفي وجود ندارد.
تلمیذ: به حقيقتش.
استاد: حقيقت چه؟!
تلمیذ: كدورت و بعد از وحدت و اينها؟!
استاد: آخر هنوز چيزي نيست عدم مطلق كه لا يخبر عنه.
تلمیذ: عدم مطلق كه نيست اگر عدم مطلق باشد كه تعلّقي ندارد.
استاد: عدم مجمل هم بگویيم باز «لا یُخبرٌ عنه» است. بالأخره اينكه متعلّق براي تكليف است نفس انساني است. نفس حيواني كه متعلّق نيست. الآن نطفه كه نفسش متعلّق تكليف نيست. اين نطفه بايد برگردد تبديل به نفس انساني بشود. حالا كه نفس انساني شد الآن ميتواند متعلّق براي تكليف باشد. يعني الآن ميتواند قابليت براي امر و نهي پيدا بكند، منتها چيزي كه هست كوچك است و بايد بزرگ شود. يعني اگر همين چهار ماه و ده روز را شما بيرون بياوريد و يكدفعه بادش كنيد و بزرگ شود و تبديل به پانزده سال یا هفده سال شود، خطاب براي تكليف به او تعلّق ميگيرد و چيزي به آن اضافه نميشود. اما اگر نه، فرض كنيد آن نفس حيواني كه همان نطفه است را بيرون بياوريد و يكدفعه بادش كنيد يكدفعه ميبينيد يك چيز ديگر از كار درآمد که نميدانيم آيا نفس انساني و آدمي است يا در اينجا تفاوت پيدا ميكند.
پس بر هر دو مبنا مسئلۀ «الشَّقی شَقیٌ فی بَطنِ اُمِّه» اين مقام بروز و ظهور در بطن اُمّ تعلّق پيدا نميكند، براي ما چون ديد ما از نقطهنظر عوالم ربوبي، اطلاع بر كيفيت تنزّل نفس بر اين عالم را ندارد، لذا از ديد ما اين زيد زمانی زيد ميشود كه ميبينيم در شكم مادرش شروع به حركت كرد، اين موقع تازه ميبينيم زيد، زيد شد. تا قبل از اين نه زيد بود، وقتي كه هم در آنجا مرده باشد باز زيد نيست، زيديت زيد در مقام بروز و ظهور براي ما در اين موقع است.
پس اين قضيۀ شقاوت و سعادت اين است كه در لا زمان و لا مكان اين امر تحقّق پيدا ميكند، پس اختصاصي اصلاً به بطن اُمّ ندارد و بطن اُمّ در اينجا كاري را اصلاً صورت نميدهد. اين قضيه مربوط ميشود به اصل قضيۀ «الشقی شقیٌ فی بطن اُمّه».
حالا اين مسئلۀ «الشَّقی شقیٌ ...» را از نقطهنظر مقام بروز و ظهور كاري نداريم، اين ما را به يك مسئله بسيار مشكلي ميرساند كه ببينيم در عالم قضا و لوح و قدر چه گذشته است. اين يكي.
ارتباط بين جهت وجوديِ تجردي و جهت مادي اشياء
مسئلۀ ديگر که ما بايد در اينجا به آن بپردازيم اين است كه آيا مادر و پدر و دوران بارداري يا قبل از بارداري دخالتي در اين قضيۀ سعادت و شقاوت [دارند یا] ندارند و ارتباط اين مسئله با قضيه ثابتات ربوبي كه چطور ما در عالم ثابتات يك امر را ثابت بدانيم، اما از نقطهنظر عمل خارجي كه انجام ميگيرد ـ و روايات بسياري در اين زمينه داريم مثل وقتي كه مادر در هنگام حمل است بيوضو نباشد، لقمه مشتبه نخورد، در مكانهاي فاسده شركت نكند، با افراد مختلف حشر و نشر نداشته باشد، غذاي حلال بخورد، قرآن بخواند، مجالس كذا برود و اين حرفها كه تمام اينها در سعادت بچهاش مؤثّر است ـ چگونه ما يك امري كه تدريجيالحصول است را با اين مبناي خودمان كه هيچ ربطي به بطن مادر ندارد باهم التيام بدهيم؟! و از يك نظر اين همه رواياتي كه داريم، البته احتياج به روايات هم نداريم، بالأخره همانطوريكه اين همه روايات و همينطور تجربه خارجي هم نشان ميدهد ما ميبينيم وقتی مادر يك غذايي را بخورد در شكل و شمايل فرزند مؤثّر است، حتي در بعضی بهاصطلاح چيزهايي داريم كه بچهاي بزرگ شده بود بعد يك كار خلافي انجام داده بود، نميدانم دزدي كرده بود يا غير از دزدي، بعد رفت صاحبش را راضي كرد و آمد خدمت امام عليهالسلام، حضرت فرمودند كه برو از مادرت بپرس كه در وقتي كه تو را حمل داشته چه کرده است. رفت سؤال كرد، مادر هرچه فكر ميكند ميگويد که يك قضيه يادم آمد يك وقتي من داشتم از كنار يك دكاني ميگذشتم تازه انار آمده بود و من خيلي ميل به انار پیدا کردم ـ زنها وقتی باردار هستند به اين چيزهايي كه ميبينند تمايل دارند بهطوریکه زن در هنگام بارداري صبر و تحملش كم است ـ و نميتوانستم و پول نداشتم بخرم، سوزني از جيبم درآوردم و در يكي از اين انارها فروکردم و فقط خواستم مزۀ انار را بچشم. اين مزۀ انار در اين جنين رحم مادر مؤثّر واقع شد!
حضرت ميگويند: برو ببين مادرت در هنگام بارداري چه كرده؟ مادر هم ميگويد: فقط چنين قضيهای يادم هست. دوباره ميآيد خدمت امام عليهالسّلام ميرسد [و قضیه را تعریف میکند] حضرت ميفرمايند: بله، حالا برو از آن فروشنده حلاليت بطلب؛ او ميآيد از آن فروشنده حلاليت ميطلبد و حالش عوض ميشود!
اين چه قضيهاي هست كه اين دارد اين كار را انجام ميدهد یک امر مادی را انجام میدهد؛ ولی يك اثر معنوي دارد آنجا ميگذارد؟! اينجا چيزهايي است كه امروزه هم ثابت است و روي اين قضيه دارند خيلي كار انجام ميدهند و بهخاطر همين جهت مسائل طبيعي و زيست شناسي و ... داخل در مسائل كروموزوم و اين حرفها شدند و شايد به يك نتايج غيرعادي برسند. نميدانيم حالا ميرسند یا نميرسند، چطور ميشود؛ ولي مطالب، بسيار بالا و دقيقی است و همه ناشي از اين قضيه است كه همانطوريكه خود ماده در ماده مؤثّر است، همينطور آنجهت ماده و معنويت ماده كه قابل شك نيست؛ انسان وقتي يك مال حرامي ميخورد ديگر ميل به نماز پيدا نميكند اين قابل شك نيست. انسان وقتي در يك مكان كَدِري ميرود احساس كدورت ميكند اين قابل شك نيست. خود ما احساس ميكنيم. انسان وقتي كه با يك نفر مينشيند و او مكدَّر است خود او هم مكدِّر ميشود اين قابل شك نيست. انسان وقتي كه فرض كنيد با يك بزرگي صحبت ميكند روحش باز ميشود، وقتی غذاي حلال ميخورد باز ميشود، در مسجد ميرود روحانيت پيدا ميكند، در مجلس امام حسين علیهالسّلام ميرود روحانيت پيدا ميكند، اينها اصلاً قابل ترديد نيست. اين تأثير امكنه، تأثير ماده، تأثير آن جهت معنويت و روحانيت و به عبارت ديگر آخرتي كه در اين ماده هست و بطني كه در اين ظاهر است و آن اُخرایي كه در اين دنيا هست، اين دو جنبه باهم توأم هستند و هيچگاه از هم دور نميشوند.
اين همان مسئلهاي است كه ما گفتيم كه يك ارتباط وثيقي بين جهت وجودي كه تجردي است و جهت مادي اشياء برقرار است، آن جهت معنوي سراغ معنا ميرود و اين جهت ظاهري هم سراغ ظاهر ميرود. آن غذاي حرامي كه ميخورد، باطنش ميرود در روح اثر ميگذارد، ظاهرش هم ميآيد باعث رشد اين جنين ميشود. اينكه قابل شك نيست؛ يعني از قضايايي است كه الآن از قضاياي بديهي بهحساب ميآيد نه از قضاياي نظري كه تأثير ماده بر بدن جنين و تأثير آخرت و جنبۀ اخروي ماده و باطن ماده و باطن جسم و روحانيت جسم بر روحانيت او، با اينكه غير قابل انكار است و با اينكه اين تدريجي الحصول است و با اينكه زمان و مكان دخالت در تحقّق وجودي او دارد، درعینحال با آن قضيۀ ما كه گفتيم: اين مسئلۀ سعادت و شقاوت در جنين منوط به بطن مادر نيست؛ بلكه اين در عالم ثابتات است همانطور که نفس در عالم ثابتات حضور دارد اينهم حضور دارد، چطور باهم جمع ميشوند؟!
اللهم صَلّ عَلیٰ محمدٍ و آل محمد