پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاصول
مجموعهالمقصد 4: فی البداء، و الجبر و الاختیار، و القضاء و القدر
توضیحات
امر بین الامرین و نفی جبر و تفویض در این جلسه بهعنوان محور اصلی بحث بررسی میشود و آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی به تبیین معنای صحیح این روایت در پرتو مجموعهای از روایات اهلبیت میپردازند. ابتدا نشان داده میشود که روایات «لا جبر و لا تفویض» در یک سطح واحد صادر نشدهاند، بلکه هر امام با توجه به ظرفیت فهم مخاطب، بیان متفاوتی ارائه کرده است و همین نکته در فهم دقیق مسئله بسیار تعیینکننده است. سپس با بررسی نمونههایی از روایات امام صادق، امام رضا، امیرالمؤمنین و امام کاظم علیهمالسلام، روشن میشود که نفی جبر به معنای سلب اختیار از انسان نیست و نفی تفویض نیز به معنای واگذاری مستقل کارها به انسان در برابر اراده الهی نخواهد بود. در ادامه، مفهوم «امر بین الامرین» بهعنوان جمع میان اختیار انسان و اراده و مشیت الهی توضیح داده میشود و نشان داده میشود که افعال انسان در عین انتساب به او، در طول اراده الهی قرار دارند. در نهایت، جلسه به رفع سوءفهمهای رایج درباره جبر و تفویض و تبیین جایگاه حقیقی اختیار انسان در نظام توحیدی میرسد.
هو العلیم
بررسی روايات «لا جبر و لا تفويض» (1)
سلسله دروس خارج اصول فقه ـ فی البداء و الجبر و الاختیار و القضاء و القدر ـ جلسه صدوبیستوپنجم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
[یکی از مطالب در این باب] از ائمه عليهمالسّلام و همينطور در لسان اهل تحقیق اين روايت معروف «لا جَبرَ وَ لا تَفویضَ بل أمرٌ بَینَ أمرَینِ»1 است.
البته اين روايت به اشكال و انحاء مختلفي از ائمه عليهمالسّلام نقل شده است. از امیرالمؤمنین عليهمالسّلام روايت شده است از امام صادق و امام رضا و موسي بن جعفر عليهمالسّلام روايت شده است و هركدام بياني مشابه دارند؛ بعضيها شرح بيشتر و بعضيها كمتر دارند.
مراتب روایات، بر اساس مراتب معرفتی افراد
قبل از بيان اين روايت بايد اين مطلب را عرض كنيم كه يك مسئلۀ بسيار مهمي در باب اخبار است و آن نحوۀ تكلّم حضرات معصومين با افراد مختلفه برحسب مراتب مختلفه است و ما اين مطلب را در خيلي از موارد مشاهده ميكنيم. وقتي كه افراد مختلف خدمت معصومين ميرسيدند و مسائل گوناگون و مختلفي را مطرح ميكردند، اين مسائل برحسب مراتب ادراك آنها بوده است و جواب حضرات هم برحسب مراتب ادراك بوده است.
مثلاً در علل [الشرایع] راجع به علت جهر به صلاة صبح و اخفات صلاة ظهر حضرت ميفرمايد كه صلاة صبح بايد جهراً خوانده شود چون شخص نميبيند و هوا تاريك و مُظلَم است و نور وجود ندارد ممكن است شخص در حال سجده باشد و شخصي حركت كند و او را نبيند و قدم بر رأس یا پا و دست او بگذارد.2 مشخص است كه امام عليهالسّلام نميخواهد اين مطلب را بفرمايد؛ چون شخص بيش از اين ادراك نميكند و خلاصه نميفهمد و حضرت نميتوانند آن خصوصيات واقعي و حقيقي و آن مصالح نفس الأمريۀ جهر و اخفات را بگويند كه نماز صبح خصوصيتش جهاراً است و چرا جهاراً است، لابد بهخاطر مطالبي كه در آن عوالم ملكوت و اينها هست و ارتباط بين ملك و ملكوت و نحوۀ صعود ملائكه و بردن اين صلاة، اقتضاي جهر را ميكند و همينطور ممكن است ارتباطي كه بين ظلمت و صلاة باشد، اينها همه مطالبي هست كه ممكن است ما اطلاع نداشته باشيم كه يك نحوه ارتباطي بين عالم ملك و ملكوت اقتضاء بكند كه صلاة صبح يا صلاة مغرب و عشاء كه در هنگام ظلمت ليل خوانده ميشود بايد جهاراً باشد. چون راوي نميتواند اينها را بفهمد لذا امام عليهالسّلام اين حقيقت را به اين صورت و به اين كيفيت بيان ميكند و اين يك مسئلۀ بسيار مهمي است كه ما در باب جمع بين اخبار بايد متوجه اين نكته باشيم؛ چون امام عليهالسّلام در مصدر تشريع است يا در مصدر تبيين و تفسير احكام است و بايد با هر شخصي براساس همان شخص صحبت و تكلّم كند.
همانطور که از بزرگان و علماء ما اين سيره را ميبينيم و اين يك سيرۀ منطقي و علمي است: «نحن مَعاشِرَ الأنبیاءِ أُمِرنا أن نُكَلِّمَ النّاسَ عَلى قَدرِ عُقولِهِم»1 همينطور امام عليهالسلام در رواياتي كه براي افراد بيان ميكند، اين روايات براي آن دسته از افراد است كه داراي رتبۀ خاصي هستند. چطور اينكه روايات ديگري را نقل ميكند، براي افراد ديگري كه آنها داراي رتبۀ بالاتري هستند؛ و همينطور رواياتي و مطالبي را براي اصحاب سرّ نقل ميكند و آنها را متعهد و ملزم ميكند كه اينها را براي كسي نقل نكنند. ببينيد مراتب چقدر تفاوت دارد. يك روايتي را نقل ميكند يعني مطلبي را ميفرمايد در اين حدّ، يك مطلبي را ميفرمايد در حدّ متوسط، و يك مطلب را در حد عالي بهنحو اينكه، با قسمهاي غلاظ و شداد شخص را ملتزم به عدم افشاي اين اسرار میکند يا اينكه فرض كنيد كه در اين روايتي كه دارد در هنگام احتضار خمسۀ طيّبه بر محتضر حاضر ميشوند، حضرت به راوي ميفرمايد که اين مطلب را در جايي نقل نكند2 مگر فردي كه مورد اعتماد و ثقه باشد و آن آمده است و نقل كرده است و اين مطالب الآن در كتب موجود است ديگر همه ميبينند! خب اينكه حضرت ميگويند: «نقل نكن» يعني حتي ننويس، البته خب اگر اينها نوشته نميشد بهدست ما نميرسيد. از يك طرف حضرت ميفرمايند که نقل نكن از يك طرف در كتاب كافي وجود دارد و همه دارند ميبينند! خب جمع بين اين مسئله چطوري ميشود؟! حالا خيلي از روايات ديگر هست كه تأكيد بر حفظش هست و در اينها وجود دارد و چقدر رواياتي وجود داشته است كه فرض كنيد حضرت به محمد بن ابي عمير يا محمد بن مسلم كه از اصحاب سرّ بوده است يا به جابر بن يزيد جُعْفي و امثالذلك ميفرمودند؛ و اينها همه از دسترس ما دور است و بعيد است و اينها همه ازبين رفته است و مورد نسيان قرار گرفته است.
بنابراين آنچه كه براي يك طالب و براي صاحب اطلاع و محقق و مدقّقِ در اخبار مهم است، اين است كه رواياتي كه از ائمه عليهمالسلام نقل ميشود را بداند؛ حضرت اين روايت را در چه موقعيتي و در چه موقفي و با چه سائلي و در چه مرتبهای از او، فرمودهاند. اين مسئله بسيار مهم است.
نفی جبر و نفی تفویض، موجب شرک و کفر
آنوقت يكي از آن رواياتي كه با انحاء مختلف بيان شده است اين روايت معروف «لا جَبرَ وَ لا تَفویضَ بل أمرٌ بَینَ أمرَینِ» است. اين روايت با بياني كه ما قبلاً نسبت به مسئلۀ جبر و تفويض داشتيم معنايش روشن ميشود، و معناي اين روايت با اين مسئله و با اين حقيقت تبيين ميشود، كه مسئلۀ نفي جبر و نفي تفويض، هر دوي اينها موجب شرك و كفر خواهد بود، و اما عدم جبر به لحاظ وجود اختيار و انتساب اين اختيار مباشرتاً به فاعل كه اين با اين نفي جبر ميشود و اين با ادراك حقيقي ما منافات دارد. اگر ما اين مطلب را از خود منتفي بدانيم سدّ باب علم كردهايم نسبت به خود، به جهت اينكه ما خود را و وجود خود را داراي اختيار ميبينيم، همانطوریکه داراي عقل و شعور و علم ميبينيم. يعني همانطوریکه علم و شعور ما، يك حقيقت عينيۀ خارجيه است و بهواسطۀ اين علم و شعور قضايا و مسائل و حقايق را ادراك ميكنيم، همينطور بهواسطۀ اختيار، اين مسئله را در وجود خود متحقّق ميكنيم، يعني اين علم ما را به حجّيت اين اختيار و صدق اختيار و صحت اختيار در نفس ميرساند. ديگر ما نميتوانيم سلب اختيار از او كنيم يا منتسب به او كنيم. اگر سلب اختيار كنيم سدّ باب علم در اصل ميشود و هو باطل.
و همينطور طبق آنچه كه عرض شد تفويضي وجود ندارد چون تفويض عبارت است از سلب اختيار از مُفوِّض و اعطاء اختيار به شخصي كه درقبال مفوّض قرار دارد. يعني مفوّض از خود سلب اختيار ميكند، اختيار را واگذار ميكند. واگذاري اختيار يعني عدم اراده و مشیّت حق درقبال اشياء؛ به عبارت ديگر خداوند متعال هيچگونه ارادهاي در وجود و عدم وجود اوامر و نواحي ندارد بلكه نگاه ميكند به ميل اين شخص است؛ آيا اين شخص اين عمل را انجام ميدهد يا انجام نميدهد، من هيچگونه ارادهاي نسبت به اين مسئله ندارم.
اين مطلب علاوه بر اينكه برهاناً باطل است، با توجه به تجربۀ شخصي افراد در طول زندگي هم منافات دارد. افراد در طول زندگي ميبينند اصلاً بعضيها هستند بهطورکلی بههيچوجه ارادۀ كاري را نكردهاند. اينهمه توفيقاتي كه براي افراد پيدا ميشود مگر اين توفيقات بهدست افراد بوده است؟! اينهمه مسائل غير عادي كه براي افراد پيدا ميشود مگر اينها بهدست افراد بوده است؟! اينها كجا بهدست افراد بوده است؟! اين مسائل غيرعادي اين توفيقات تمام اينها چيست؟! علاوه بر آن، از كلمات ائمه عليهمالسلام خلاف اين مسئله هم ثابت ميشود؛ اين جنبۀ عقلي قضيه و تجربي قضيه است. از نقطهنظر نقلي هم خلاف اين إليٰماشاءالله [وجود دارد]؛ امام علی عليهالسّلام ميفرمايد:
إلهی إن لم تَبتدِئنی الرّحمةُ مِنكَ بِحُسنِ التَّوفیقِ، فَمَنِ السّالِكُ بی إلیكَ فی واضِحِ الطّریقِ.1
يا مثلاً فرض كنيد حضرت سجاد علیهالسّلام در آن دعا ميفرمايد: «و یَقیناً تُباشرُ بِه قَلبی»2 اين مباشرت حضرت حق را همراه با يقين در قلب، تقاضا و طلب ميكند، يعني [با] خود نفس پروردگار و ذات و مشیّت او مباشرت در قلب داشته باشيم و إليٰماشاءالله از مقولاتي كه در اين زمينه آمده است و ما به اينها اشاره ميكنيم.
بنابراين مسئلۀ تفويض هم ـ همانطوریکه قبلاً برهان بر بطلانش اقامه شد ـ بهطورکلی باطل است.
معنای «أمر بین الأمرین»
حالا آمديم سراغ اين مطلب که پس «أمر بین الأمرین» چيست؟! «أمر بین الأمرین» كه ميفرمايد: «لا جَبرَ وَ لا تَفویضَ بل أمرٌ بَینَ أمرَینِ» عبارت است از همان مقام وحدت، وحدت حقّه و توحيد بالصرافۀ وجود حق، و آن توحيد بالصرافه، هم در جهت تكوين و هم در جهت تشريع حقيقت عينيۀ خارجيه دارد. يعني آن توحيد، نفي هر غيريتي را از ذات خود ميكند، و نفي هر غيريتي را از وصف صفات خود ميكند، و نفي هر غيريتي را از افعال خود ميكند. و اينجاست كه مسئلۀ توحيد صفاتي و افعالي مطرح است و به تبع اينها توحيد ذاتي و به اولويت، توحيد ذاتي در اينجا مطرح است اين مسئلۀ «أمرٌ بَینَ أمرَینِ» است. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ قضيۀ «أمرٌ بَینَ أمرَینِ» در روایت «لا جَبرَ وَ لا تَفویضَ بل أمرٌ بَینَ أمرَینِ» را در معاد شناسي فرمودهاند.3 روايتي از امام رضا عليهالسلام هست كه فرق بين «ما» و «بما» را [بیان میکنند].4
تلمیذ: در توحيد علمي و عيني هم هست.
استاد: بله در توحيد علمي و عيني هم هست1 حالا اينها را عرض ميكنيم، هنوز به آنجا نرسيدهايم.
در آنجا اين مسئلۀ توحيد ذاتي و صفاتي و افعالي مورد بحث قرار گرفته است، اتفاقاً بهنحوي ايشان جلو آمدهاند كه جاي هيچ مطلبي را باقي نميگذارند، يعني بدون اينكه اسمي از مسئلۀ وحدت وجود بياورند، اين مطلب را بر اين آقايان تحميل كردهاند خودشان هم نميفهمند كه از چه موقعيتي آمدند! آنموقع كه من آن را مطالعه نكردم؛ ولي آنموقع كه اينها مخطوط بود من اينها را خواندم و به ايشان گفتم:
آقا چنان كلاهي بر سر اين آخوندها گذاشتهايد بدون اينكه اصلاً خودشان بفهمند كه اين قضيه چه تبعاتي دارد!
خنديدند گفتند که همينطور است! یَفِرّون منه فرارهم مِن المجذوم! فرار ميكنند! اين مطلب در آنجا هست. پس مسئلۀ «أمرٌ بَینَ أمرَینِ» در اينجا همان مسئلۀ ادراك توحيد حق كما هي هي است.
ادراك حقیقی مسئلۀ «أمرٌ بَینَ أمرَینِ»، تنها از راه شهود
البته اين با مقام علم و مقام ادراك عقلي سازگاري دارد، ما نميگوييم ندارد، اما به غايت مشكل و صعب است، و تنها راه منحصر به فرد ادراك، ادراك واقعي و حقيقي و عذبيّت مطلب و حلاوت تحقّق اين معاني در نفس انسان اين فقط حلاوتش با ادراك شهودي هست كه انسان اين حقيقت توحيد را ادراك ميكند.
روايات در اينجا زياد است كه در این جلسه يك مقدارياش را فقط از باب اطلاع و آشنايي به كيفيت و اينها عرض میكنم. البته رفقا اين روايات باب جبر و لا تفويض را مطالعه كنند و اين در جلد چهارم و در جلد پنجم بحار است، و در موارد مختلفي هست؛ يكي صفحۀ 197:
قال الصادق علیهالسّلام:لا جَبرَ وَ لا تَفویضَ بَل أمرٌ بَینَ أمرَینِ.2
در این جلسه فقط اين معاني را مرور ميكنيم تا بعد به مفاد اینها برسيم.
روایت امام رضا علیه السلام دربارۀ معنای لا جَبرَ وَ لا تَفویضَ بَل أمرٌ بَینَ أمرَینِ
يك روايت ديگر جلد پنجم و صفحۀ يازده است:
تَمیمٌ القُرشیُّ عن أبیهِ عن أحمد بنِ علیٍّ الأنصاریِّ عن یَزید بنِ عُمَیرِ بنِ مُعاویة الشّامیِّ قال: دَخَلتُ عَلى علیِّ بنِ موسى الرِّضا علیهالسلام بِمَروَ فَقُلتُ لهُ: یا اِبن رسولِ اللهِ روی لَنا عنِ الصّادِقِ جعفرِ بنِ مُحمّدٍ علیهالسلام أنّهُ قال: لا جَبرَ و لا تَفویضَ بل أمرٌ بینَ أمرینِ، فما معناهُ؟
[از امام صادق علیهالسّلام حديثى براى ما نقل شده كه آن حضرت فرموده: «نه جبر است، نه تفويض، بلكه چيزى است بين دو امر» معناى اين حديث چيست؟]
فقال: مَن زَعَم أنّ الله یَفعلُ أفعالنا ثُمّ یُعذِّبُنا عَلیها فَقد قالَ بِالجبرِ.
[فرمود: هر كسی گمان میکند كه خداوند كارهاى ما را انجام مىدهد و سپس بهخاطر آنها ما را عذاب مىكند قائل به جبر شده است.]
«مَن زَعَم أنّ الله یَفعلُ أفعالنا؛ خداوند افعال ما را خلق ميكند» در اين دقت بشود؛ در اينجا انتساب فعل به ما منتفي شده است؛ يعني تمام اشكال بر سر اين است و افرادي كه به اين روايات تمسك كردهاند و آن مباني غير حقيقي خود را مبتني بر اين روايات كردهاند از اين نكته غافلاند كه اين روايت دارد جهت انتساب به ما را نفي ميكند. ميگويد: «مَن زَعَم أنّ الله یَفعلُ أفعالنا ثُمّ یُعذِّبُنا؛ اگر كسي گمان ميكند ما هيچ نقشي در اين فعل نداريم، او فعل را خلق كرده است بعد عذاب میکند». مثل يك ماشين كوكي و يك عروسك كه كوكش ميكنند و شروع به حركت كردن ميكند؛ الآن ما ايجاد فعل در اين عروسك كرديم و اين هيچگونه نقشي ندارد. پس اين در اينجا يك مجسمهاي بيش نيست و يك هيئت و بدني بيش نيست و هيچ اختياري ندارد و فاعل ديگري است و فعل هم از طرف ديگر است.
«ثُمّ یُعذِّبُنا عَلیها فَقد قالَ بِالجبرِ» اين «بالجبر» است؛ خب اين معناي صحيحي است.
و مَن زَعَمَ أنّ الله عزَّوجلَّ فَوَّضَ أمرَ الخَلقِ و الرِّزقِ إلى حُججِهِ عَلیهِمُ السّلامُ فَقَد قال بِالتّفویضِ.
كسي كه خيال ميكند كه خداوند متعال امر خلق و رزق را تفويض كرده است، قائل به تفويض است.
البته در اينجا مثل اينكه صحيح «إلیٰ حُجَّة» است يا «إلیٰ حُجَجه» باشد. يعني خداوند متعال امر خلق را تفويض كرده است به حجج او كه همان ائمه عليهمالسّلام باشند كه آنها رزق بدهند، آنها خلق كنند، آنها امر و نهي انجام بدهند. اين مسئله، مسئلۀ تفويض است.
«فَوَّضَ أمرَ الخَلقِ و الرِّزقِ إلى حُججِهِ» يعني سلب اختيار از او و تفويض اختيار به حججش.
قائلين به تفويض فقط اينها هم نيستند؛ حالا در اينجا اينطور است، چون بعضي از قائلين به تفويض كه آنها مقدّره باشند اينها افرادي هستند كه [میگویند:] خداوند اصلاً اختيار خود را به عباد تفويض كرده است، نهاینکه اين اختصاص به حجج دارد.
در روايت امام رضا عليهالسلام اين در اينجا حجج است.
فالقائِلُ بِالجَبرِ كافِرٌ و القائِلُ بِالتّفویضِ مُشرِكٌ.
قائل بالجبر كافر است و قائل به تفويض هم مشرك است.
بهخاطر اينكه روي حق را در اينجا پوشانده است و كفر انتساب فعل را به مباشر كه مكلف است نموده است و كه قائل به تفويض هم مشرك است چون در مقابل خداوند متعال فاعل مختاري را تقدير كرده است. پس اينهم مشرك است.
فَقُلتُ لهُ: یا اِبن رسولِ اللهِ! فما أمرٌ بَین أمرَینِ؟!
[عرض كردم: یا ابن رسول الله، چيزى بين دو امر يعنى چه؟!] معنايش چيست؟!
فقال: وُجودُ السّبیلِ إلى إتیانِ ما أُمِروا بِهِ و تَركِ ما نُهوا عَنهُ.
[فرمود: يعنى راه باز است كه آنچه را خدا دستور داده انجام دهند، و آنچه را نهى فرموده ترك كنند.]
راه قرار داده شده است راه همان جنبۀ اختيار انسان است؛ آن اختيار همان راه است. راه «إتیانِ ما أُمِروا بِهِ و تَركِ ما نُهوا عَنهُ» است.
فَقُلتُ لهُ: فَهَل لِلّهِ عزّوجلّ مَشیّةٌ و إرادةٌ فی ذلِك؟
گفتم: آيا در همين سبيلي هم كه او قرار داده است آيا مشیّت و اراده دارد؟!
يعني آن با ارادۀ خودش براي اين شخص راه قرار داده است و راهي را كه او قرار داده است هم با مشيت است.
فقال: أمّا الطّاعاتُ فَإرادةُ اللهِ و مَشیّتُهُ فیها الأمرُ بِها و الرِّضا لها و المُعاونةُ عَلیها.
فرمودند: اما در مورد طاعات ارادۀ خداوند و مشیّت خداوند در اينها امر به اين [و رضای به این و یاری نمودن اوست].
در اينجا اشاره به «ارادة عزمٍ» است. قبلاً در آنجا گفتم که «إنّ لِلهِ إرادَتَین و مشیئَتَین إرادَةَ حَتمٍ و إرادَةَ عَزمٍ»1 اين در اينجا اشاره به ارادۀ عزم ميكند.
و إرادتُهُ و مَشیّتُهُ فی المعاصی النَّهیُ عَنها و السَّخطُ لَها و الخِذلانُ عَلیها.
اراده و مشیّت او هم كه عبارت است از نهيای كه در اينجا دارد و در معاصي مشیّت و ارادهاش سخط و خذلان و نهي است.
قُلتُ: فلِلّهِ عزّوجلّ فیها القَضاءُ؟
گفتم: آيا خداوند متعال هم در اينجا قضايي دارد؟!
يعني خود معاصي را چه نحوه بر عباد حكم ميكند؟! آيا حكم بر معاصي ميكند؟! حضرت در اينجا اين مطلب را به جهتِ عقابِ مترتّبِ بر فعل برگردانند.
قال: نَعم، ما مِن فِعلٍ یَفعلُهُ العِبادُ مِن خَیرٍ و شَرٍّ إلاّ و لِلّهِ فیهِ قضاءٌ.
[فرمود: آرى، هيچ فعلى را بندگان از خير و شر انجام ندهند مگر اينكه خداوند در مورد آن كار، قضایى دارد.]
خداوند در اين قضا دارد، قضاي ابتدايي را حضرت در اينجا نفرمودند؛ بلکه قضاي بعدي را كه عقاب و ثواب است در اينجا ميفرمايند.
قُلتُ: فَما مَعنى هذا القضاءِ؟
پرسيدم: معنى اين قضاء چيست؟
قال: الحُكمُ علیهِم بِما یَستحِقّونهُ على أفعالِهِم مِن الثّوابِ و العِقابِ فی الدُّنیا و الآخِرةِ .2
اينكه خداوند حكم مىكند [آن ثواب و عقابى كه در دنيا و آخرت] بهخاطر اعمالشان مستحقّ آن هستند [به ايشان داده شود].
اين يك روايتي بود كه اين را خوانديم إنشاءالله بعداً روايتهاي ديگري كه در اين باب هست را ميآوريم. كتاب بحار جلد شش را ميآوريم و روايتهاي ديگر را هم ميخوانيم بعد آنوقت نسبت به اينها و همينطور نسبت به بقيۀ روايات جمعبندي ميكنيم.
روایت امام صادق علیه السلام در معنای أمرٌ بین أمرینِ
و همينطور روايت ديگري هست:
الدّقّاقُ عنِ الأسدیِّ عن خُنَیسِ بنِ مُحمَّدٍ عن مُحمَّدِ بنِ یحیى الخزّازِ عنِ المُفضّلِ عن أبیعبدِاللهِ علیهالسلام قال: لا جَبرَ و لا تَفویضَ و لكِن أمرٌ بین أمرینِ.
قالَ: قُلتُ: ما أمرٌ بینَ أمرینِ؟
قال: مثلُ ذلِك مثلُ رجُلٍ رأیتهُ على مَعصیتِهِ فَنَهَیتَهُ فلم یَنتَهِ فتَركتَهُ فَفَعل تِلك المَعصیة فَلیس حَیثُ لم یَقبَل مِنك فَتَرَكتَهُ كُنتَ أنت الّذی أمرتَهُ بِالمَعصیةِ.1
«مثلُ ذلِك مثلُ رجُلٍ رأیتهُ على ...» اين امر بين الأمرين [مثل] اين است كه يك مردي را شما ميبينيد كه دارد گناه ميكند، «فتَركتَهُ فَفَعل تِلك المَعصیة ...؛ شما تركش ميكنيد و او اين معصيت را انجام ميدهد، حالا كه شما او را رها كردي، او را امر به معصيت که نكردي!» نميگويند که چون ديگر رهایش كرديد پس رضايت داريد و امرش كرديد! بلکه اين ترك از باب اين است كه اين عمل را برحسب اختيار خودش دارد انجام میدهد. اين معناي امر بین الأمرین است.
پس معناي امر بین الأمرین طبق اين روايت اين است كه در مسئلۀ جبر و تفويض اعطاء اختيار از ناحيۀ خداوند به بنده نيست، كه ديگر خداوند اختيار ندارد، بلكه در اينجا احكامي هست. و جبر هم اينطور نيست كه خداوند يك احكامي را تحميل كرده است، بلكه معنا اين است كه خداوند متعال اوامر و نواحيای دارد و بر طبق اوامر و نواحي هم حكم به قضا كه همان عقاب و ثواب است انجام خواهد داد. يعني در اينجا حضرت آن «اراده عزمٍ» را در تفسير «لا جبر و لا تفویض» مورد توجه قرار داده است.
اين كفر خفي يا شرك خفي است؛ اين چيزها منظور است. يعني اينها شرك عوام يا شركي كه ... با اين حساب همۀ مردم مشركاند ديگر!
شرك مراتبي دارد مگر در روايت نداريم که امام صادق علیهالسّلام ميفرمايند: «كُلُّ ما مَیَّزتُموهُ بِأوهامِكُم فى أدَقِّ مَعانیهِ، مَخلوقٌ مَصنوعٌ مِثلُكُم مَردودٌ إلَیكُم!»2
يعني بت پرستي همين است ديگر، تا انسان به مقام عرفان حقيقي نرسد كه موحد نيست و در شرك است، يا اينهمه روايات «إنّ الشِّرك أخفَى ...»1 شرك مراتبي دارد همه مشرك هستند.
اللهم صَلّ عَلیٰ محمدٍ و آل محمد