پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاصول
مجموعهالمقصد 4: فی البداء، و الجبر و الاختیار، و القضاء و القدر
توضیحات
مشیت الهی و اختیار انسان در جبر و اختیار، محور اصلی این جلسه از آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی است که نسبت اراده خداوند با انتخاب انسان را بررسی میکند. بحث با تفکیک دو سنخ اراده، یعنی اراده حتمی و اراده عِزمی، آغاز میشود و نشان میدهد چگونه نظام تکوین و تشریع در طول یکدیگر قرار دارند. سپس با تبیین نقش ملاکات خیر و شر در عالم امکان، روشن میشود که احکام تشریعی از دل همان نظام تکوینی انتزاع میشوند. در ادامه، آیات قرآن درباره تقدم مشیت الهی بر اراده انسان بررسی میشود تا توهم تعارض میان اختیار و قضا و قدر برطرف گردد. در پایان، روشن میشود که اختیار انسان در عین استناد به مشیت الهی، در ظرف علم و ادراک او معنا پیدا میکند و جبر و اختیار در دو سطح متفاوت تحلیل میشوند.
هو العلیم
مشیت الهی و اختیار انسان
اشارهای به آیات و روایات
سلسله دروس خارج اصول فقه ـ فی البداء و الجبر و الاختیار و القضاء و القدر ـ جلسه صدوبیستویکم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
تلمیذ: روایت فتح بن یزید که فرموده بودید، دو تا روایت هست؛ در بحار که هست از ابن شهرآشوب از امام هادی علیه السلام نقل کرده است. ولی در توحید صدوق از ابیالحسن الرضا نقل کرده است، که اضافاتی هم دارد که در آن نقل نیست.
استاد: روايت ابن شهرآشوب كه من سالها قبل يادداشت كرده بودم، كه ميآيد و راجع به مؤمن سؤال ميكند و راجع به مطالب خيلي عالي در آن روايت هست، ميگويد: آمد جلوي حضرت فرمودند كه سرم را آوردم ديدم حضرت دارد يك چيزي ميگويد: «مَنِ اتَّقَى اللهَ یتَّقَى وَ مَن أطاعَ اللهَ یُطاع»1 اين هست روايت، بله اين برای ابن شهرآشوب است.
تلمیذ: هم در شهرآشوب ديدم هم در بحار.
استاد: در بحار هم هست.2
تلمیذ: بحار هم هست جلدهاي بالا شصت و هفت.
استاد: من بايد ديده باشم. حالا من اين مراجعه ميكنم؛ من خيال ميكردم اين از همان امام هادي است.
تلمیذ: كه در آن ابن شهرآشوب «ارادتين و مشيتين» دارد.
استاد: در توحيد، «ارادتين و مشيتين» نيست؟
تلمیذ: بله هست.
استاد: در شهرآشوب نيست بله درست است.
عدم تنافی بین اراده حتم و اراده عزم
تلمیذ: چطور ميشود كه در اينجا اراده تشريع باشد، خداوند در مقام تجلّي و ظهور يك مشیّت بيشتر ندارد، پس ارادۀ عزم چه ثمرهاي دارد وقتي در خارج از تكوين فقط ارادۀ حتم هست كه كار ميكند؟!
استاد: درهرصورت ارادۀ تشريعي هست؛ ارادۀ تشريعي را ارادۀ عزم ميگويند.
تلمیذ: ميدانم، چه تأثيري در عالم كون دارد؟! بعضاً نهي نميكرد و آدم هم اكل ميكرد، حالا نهي هم كرد و آدم هم اكل كرد. يا در مورد حضرت ابراهيم میفرماید بحث امتحانيه است، امتحان كه نيست خود خداوند تجلياش به این صورت بوده است.
استاد: درهرصورت نظام عالم بر نظام تشريع است؛ نميشود بگوييم كه تشريع نباشد. وقتي كه تشريع نباشد خود او انجام ميدهد چيزي را ...
تلمیذ: چه اثري دارد؟ ميخواهم بگويم که در عالم كه تكوين است اينكه در خارج متحقّق ميشود ارادۀ حتم است و تشريع هم ذرهاي تأثير ندارد.
استاد: بله.
تلمیذ: چون تجلي، تجلي او است.
استاد: شما داريد جنبۀ ربي او را نگاه ميكنيد اما يك جنبۀ خلقي دارد، جنبۀ خلقي همان جهتي است كه انسان به خود ميگيرد و به خود نسبت ميدهد، اين جنبه، جنبۀ خلقي است. لازمه جنبۀ خلقي تشریع است، يعني بايد تكليف باشد. همینکه شما الآن در خود ميبيند و مطلب را به خود نسبت ميدهيد و ميگوييد که من اين كار را انجام دادم و میدهم، همینکه از خود ميبينيد گرچه اراده، ارادۀ او و مشيت، مشیّت او است ولي اين بايد مبتني براي تكليف باشد يا نباشد؟
تلمیذ: بالأخره چه ثمرهاي دارد فقط يك بحث خودبيني است، نسبتش چيست ...
استاد: ثمره فقط فعليت است؛ رسيدن تمام استعدادات به فعليت است، فقط اين است.
تلمیذ: چه رسيدن؛ شخصي كه مأمور به اين است كه نميتواند عمل بكند در واقع ...
استاد: عمل نميكند در كار نيست؛ يعني فقط يك حقيقت است و ميخواهد عمل كند و آن حقيقت براساس تشريع است.
تلمیذ: فقط تشريع ميتوانيم بگوييم: ايشان آمده، تشريع آورده است و خودش هيچكاره است ...
استاد: بله.
تلمیذ: در حقيقت همين نسبت را بايد بردارد؟
استاد: بله، عرض كردم فقط تمام تفاوت در علم است، اما حقيقت مسئله فرق نميكند. در عارف آن علم متحقّق است و در جاهل علم متحقّق نيست فقط همين، حالا اين استناد امور به جنبۀ ربي را در این جلسه تمام بكنيم. قرار بود جنبۀ خلقي را بگوييم، ولي ديدم كه هنوز ادلّۀ نقلي در اينجا نيامده است. ادلّۀ نقلي را تمام بكنيم آنوقت إنشاءالله در جنبۀ خلقي ميآييم.
تلمیذ: اين ارادۀ تشريعي از كجا ناشي ميشود؟ تكوين در آنِ واحد يك اراده بيشتر ندارد، اين مشیّت حق يكي بيشتر نيست.
استاد: مشیّت، يك مشیّت حق است، وليكن تشريع هم داخل در آن مشیّت حق هست، فرق نميكند.
تلمیذ: خود خدا تجلي كرده است در مقام تعيّن اوّل و عقل اوّل و بعد تشريع از كجا درميآيد؟ در طول است يا عرض است چطوري است؟!
استاد: ببينيد يك عالم داريم به نام عالم مصالح و مفاسد و ملاكات ـ همانطوریکه در بحثهاي گذشته عرض شد ـ كه اين عالم ملاكات جزء عالم قوانين است، قوانين قضا و قدر الهي است، اگر شما این کار را انجام بدهيد، نتيجهاش اين است، اگر آن کار را انجام بدهيد، نتيجهاش آن است. این را ارادۀ عزم و ارادۀ حتم ميگويند.
تلمیذ: پس اين در طول است؟
استاد: بله در طول است، منتها كيفيت و بروز آن بهصورت تكليف است، اگر شما صلۀ رحم كرديد طول عمر پيدا ميكنيد، اگر صلۀ رحم نكرديد اين قصر عمر پيدا ميكنيد، اگر انفاق بر فقير كرديد اين مرض و گرفتاري از شما دفع ميشود، اگر شخص گرفتاري آمد و به آن جواب رد داديد براي شما پيدا ميشود. اين عالم، عالم ملاكات است، اين عالم جزء تكوين است، درست شد؟! به این عالم تكوين ميگوييم و براساس عالم تكوين، تشريع جعل ميشود و امر به ايثار ميآيد، امر به انفاق ميآيد، امر صلاة ميآيد، امر به هبه میآید عیادت مرضيٰ ميآيد، نهي از ظلم ميآيد، نهي از كدورت ميآيد، نهي از غيبت ميآيد و امثالذلک. اين عالم، عالم ملاكات است كه خود عالم ملاكات از مسائل تكوين است؛ تشريع نيست بلکه جهت تكوين است؛ يعني در ارتباط و نظم بين عالم، اين ملاكات در اينجا حاكم است و اين ملاكات در اثر تضارب آنها باهم بالأخره تقدير را تعیين ميكنند. بالأخره يا شما ميرويد عيادت مريض يا نميرويد؛ اگر رفتيد اين يك اثري در آن جنبۀ قَدَر قرار ميدهد و اگر نرفتيد، يك اثر ديگري قرار داده ميشود، يك ملاك ديگري در اينجا جايگزين ميشود، براساس اين ملاك، تشريع ميآيد. پس عالم ملاكات را عالم عزم ميگويند.
تلمیذ: با اينكه تكوين است؟
استاد: تكوين است ولي منشأ براي تكليف است، اين عالم، عالم عزم است، عالم حتم عبارت از ترتيب اين ملاكها است؛ يعني بالأخره اين عبد و اين شخص بايد كداميك از اينها را انجام بدهد؟! آن حتم ميشود پس حتم و عزم باهم منافاتي ندارند. حتم عبارت از آن مشیّت مطلقۀ خدا است و عزم عبارت از ملاكات و عالم تقادير است كه آن عالم تقادير آن مشیّت حتم را در خارج به منصۀ بروز و ظهور ميرساند.
تطبیق اراده حتمیه و اراده عزمیه در داستان آدم و حوّا
حالا اينكه خدا به آدم و حوا گفت كه از اين گندم نخوريد، اين «نخوريد» به این معنا نیست که به آنها بگويد: «من اراده كردم بر اينكه شما از اين گندم بخوريد در عين اينكه اراده كردم از اين گندم بخوريد ميگويم: ”نخوريد“!» اينكه تناقض ميشود، هيچ كسي چنين حرفي را نميزند كه آن جنبۀ ارادۀ حتم بهصورت تشريع بخواهد بيايد و بگويد: بخوريد؛ همينطور ارادۀ عزم بهصورت تشريع بيايد و بگويد: نخوريد! اين دوتا با همديگر تناقض پيدا ميكنند. پس قضيه در اينجا چيست؟! قضيه اين است كه يك ارادۀ حتمي دارد كه به كسي نميگويد و ميگويد که آن ارادۀ حتم برای خودم است كه آيا اين امر در خارج انجام بگيرد يا نگيرد. آن را كسي نميداند اما آنچه را كه ميدانند چيست؟! آن عالم ملاكات است، اگر از اين گندم بخوريد، بيرون ميرويد، اگر از اين گندم نخوريد، بيرون نميرويد، پس از اينجا يك نهی انتزاع ميشود که آن نهي، «لا تأكل مِن هذه الشجرة»1 است درست شد؟ اين نهي كه ميگويد: «لا تأكل مِن هذه الشجرة» براساس ملاكاتي است كه در اينجا وجود دارد. براساس مصالح و مفاسد نفسالأمريهاي است كه در اينجا وجود دارد، خوردن از گندم يعني بيرون رفتن از جنّت. حالا اين آدم و حوا در اينجا چه كنند؟! اين نهي نسبت به أكل شجره در وجود اينها هست و ميدانند، ملاك براي آنها هست که خوردن، اين است و نخوردن، آن است. اين نهي عبارت از نهی عزمي است، اراده، ارادۀ عزمي است، منتها ارادۀ نفي است، ارادۀ نفي عزمي منتزَع از ملاك است، اصلاً لازم نيست خدا بگويد: این کار را انجام بده يا انجام نده بلکه ميگويد: من اين سري ملاكات را جلويت قرار ميدهم و اصلاً خودم كنار مينشينم، شما اينجا مينشينيد و انتزاع ميكنيد؛ براساس ملاكاتي كه داريد امر را از اين انتزاع ميكنيد، نهي را از اين انتزاع میکنید، استحباب را از اين انتزاع ميكنيد، كراهت را از اين انتزاع ميكنيد و اباحه را از اين انتزاع ميكنيد، اين را ارادۀ عزم ميگويیم. پس شما در اينجا خودتان آمديد و انتزاع كرديد يعني مفاهيم احكام خمسه عبارت از انتزاع ملاكاتي است كه ... لذا در اينجا امر ميآيد، وقتي ملاك عوض ميشود، نهي به جاي آن ميآيد و لازم نيست خدا بگويد، خدا ميگويد: من فقط اين را ميگذارم. مثلاً انقاذ غريق داراي اين ملاكات است، وقتي كه به شما گفتند، شما ميگوييد: پس واجب است؛ قتل نفس عقوبت مؤبَّده دارد و شما ميگوييد: پس حرام است؛ ترك صلاة عقاب دارد، خدا نميگويد که نماز بخوان، بلکه شما يك مفهوم انتزاع ميكنيد که پس نماز واجب است؛ اتیان روزه موجب رضاي خدا است و تركش موجب عقاب است، شما انتزاع ميكنيد پس روزه واجب است. حج داراي اين خصوصيات است، پس واجب است.
اينها چيزهايي است كه ما انتزاع ميكنيم حالا خدا براي اینکه ما را راحت کند خودش ميآيد اين تكاليف را به نمايندگي از ملاكات بيان ميكند؛ يعني در واقع وقتي كه به تكاليف نگاه ميكنيم انتزاعياتي كه ما بايد زحمتش را بكشيم و آنها را از داخل ملاكات استخراج کنیم خود خدا آمده گفته است: «صلِّ»، «حِجّوا»، «صوموا»، «زكّوا» و امثالذلك، درست شد! آنوقت آن اوامر و اين نواهي ارادۀ عزم ميشود. اين اوامر و نواهي آمد حالا شخص انجام ميدهد يا نميدهد دیگر اينجا بايد سراغ ارادۀ حتم برويم؛ حتم به چه تعلّق گرفته است؟!
بنابراين اينها باهم منافاتي ندارند والاّ يك آدم ديوانه چنين حرفي ميزند که از يك طرف ميگويد: انجام بده و از يك طرف ميگويد: انجام نده! انجام بده ارادۀ عزم است انجام نده ارادۀ حتم است! [خدا که] نميگويد: انجام بده یا نده؛ بلکه آن حتم را براي خودش نگه داشته است و ميگويد: من خودم ميدانم. از آنطرف اين سري ملاكات را هم در اين نظام قرار دادهام. از اين ملاكات هم يك امر و نهياي انتزاع ميشود، انتزاع اين امر و نهي ميشود ارادۀ عزم. روشن شد؟!
تلمیذ: ارادۀ حتم را كه آنطور قرار داده است شاكلۀ آن شخص را آنطور قرار ميدهد كه آن فعل را آنطور انجام دهد.
استاد: شما اصلاً چرا بحث شاكله را ميخواهيد مطرح كنيد، ما اصلاً به شاكله و اين حرفها كاري نداريم، بحث شاكله را مطرح کردیم بعد هم ميآييم انجام ميدهيم، اينكه ارادۀ حتم او است.
تلمیذ: حضرت آدم اين گندم را خورد يا نه؟! ارادۀ حتم به خوردن بود درست است؟! او چطور طرف آن گندم رفت؟! چون آن ارادۀ حتم آنطور بود اينهم به طرف گندم رفت.
استاد: بله ما هم همين را ميگوييم.
تلمیذ: يعني تجلي خود خدا است که در حضرت آدم ظهور كرده است كه اين برود بخورد!
استاد: بله، اشكال ندارد چه اشكال دارد؟! شما ما را تأييد ميكنيد يا خلاصه داريد اشکال میکنید؟! اينهم همينطور است درست است؛ وقتي كه آدم به سمت او ميرود، ما بايد ببينيم ارادۀ حتم به چه تعلّق گرفته است؟ اگر به خوردن تعلّق گرفته است، آدم كه هيچ، پدر جد آدم هم نميتواند كه نخورد! اگر گندم نميخورد ما اينجا دور هم جمع نبوديم، گندمها را خورد كه ما اينجا آمديم!
آیات دالّ بر تقدّم مشیّت مطلقۀ حق
آياتي در قران هست كه دلالت بر مشیّت مطلقۀ حق و تقدّم مشیّت تقدّميۀ او بر مشيتهاي ساير افراد دارد.
آیۀ اوّل: يكي از آن آيات آیۀ سوره انعام است:
﴿وَحَآجَّهُۥ قَوۡمُهُۥ قَالَ أَتُحَٰٓجُّوٓنِّي فِي ٱللَهِ وَقَدۡ هَدَىٰنِ وَلَآ أَخَافُ مَا تُشۡرِكُونَ بِهِۦٓ إِلَّآ أَن يَشَآءَ رَبِّي شَيۡٔٗا وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيۡءٍ عِلۡمًا أَفَلَا تَتَذَكَّرُونَ﴾.1
در اينجا ميفرمايد: ﴿وَلَآ أَخَافُ مَا تُشۡرِكُونَ بِهِۦٓ﴾ من نميترسم از شرك شما مگر اينكه خداوند يك چيزي را مقدّر بكند و او بخواهد. يعني در آنجا جاي مشیّت خداوند متعال است.
آیۀ دوم: يكي همين سوره انعام:
﴿وَلَوۡ أَنَّنَا نَزَّلۡنَآ إِلَيۡهِمُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةَ وَكَلَّمَهُمُ ٱلۡمَوۡتَىٰ وَحَشَرۡنَا عَلَيۡهِمۡ كُلَّ شَيۡءٖ قُبُلٗا مَّا كَانُواْ لِيُؤۡمِنُوٓاْ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَهُ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَهُمۡ يَجۡهَلُونَ﴾.2
در اينجا انزال ملائكه و تكلّم موتيٰ و حشر همۀ امم گذشته را موجب ايمان نميداند مگر اينكه مشیّت خدا تعلّق بر ايمان بگيرد.
﴿مَّا كَانُواْ لِيُؤۡمِنُوٓاْ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَهُ﴾ يعني اگر ملائكه بيايند، اگر موتيٰ با اينها تكلم كنند، اگر تمام افرادي كه از امم گذشته رفتهاند بيايند و خبر بدهند كه در آنجا چه خبر بوده است، اينها بدون مشیّت خداوند ايمان نميآورند! اينهم در اينجا اثبات ميكند كه ايمان و عدم ايمان به مشیّت خدا مربوط است. در اينجا اينطور نيست كه توفيق را خدا ميدهد و اين شخص ايمان ميآورد بلکه مستقيماً ميگويد: ﴿مَّا كَانُواْ لِيُؤۡمِنُوٓاْ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَهُ﴾؛ ايمان نميآورند مگر اينكه مشیّت خدا باشد!
آیۀ سوم:
﴿قَدِ ٱفۡتَرَيۡنَا عَلَى ٱللَهِ كَذِبًا إِنۡ عُدۡنَا فِي مِلَّتِكُم بَعۡدَ إِذۡ نَجَّىٰنَا ٱللَهُ مِنۡهَا وَمَا يَكُونُ لَنَآ أَن نَّعُودَ فِيهَآ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَهُ﴾.3
و امكان ندارد ما در اين ملت برگرديم و تعرّب بعد از هجرت اختيار كنيم و به قهقرا برگرديم، مگر اينكه خدا بخواهد؛ يعني باز در اينجا استناد به مشیّت الله بهعنوان مطلق داده شده است.
آيۀ چهارم: در سورۀ انسان ـ سوره دهر است ـ که میفرماید:
﴿وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَهُ إِنَّ ٱللَهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمٗا﴾.1
مشیّت شما طبعاً از مشیّت الهی متأخّر است، نهاينكه بعد است. آيه در اينجا اين است ﴿وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَهُ﴾ «آنچه را كه شما ميخواهيد، آنچه است كه او ميخواهد»، نهاينكه بعد از اينكه او خواست، شما ميخواهيد. «شما نميخواهيد الاّ مشیّت او را»؛ يعني مشیّت او است كه در اين نفوس جريان پيدا ميكند و ظهور پيدا ميكند. و اين آيه بسيار صريح است.
اينها آياتي است كه دلالت بر استناد مشیّت به خداوند متعال ميكند و ديگر ما نميخواهيم در بحثهاي كذا و كذا برویم كه مشیّت را بعد از مشیّت انسان تعبير ميكنند و از اين حرفهايي كه خيلي متداول است و اصلاً صحبت كردنش در اينجا فايده ندارد. آيات صراحتاً دلالت بر اين مسئله دارند و اين آيات هم با ادلّۀ عقليه موافق هستند.
آیه پنجم: يكي از آيات كه دلالت ميكند امور مستند به پروردگار است اين آيه است:
﴿وَإِذَآ أَرَدۡنَآ أَن نُّهۡلِكَ قَرۡيَةً أَمَرۡنَا مُتۡرَفِيهَا فَفَسَقُواْ فِيهَا فَحَقَّ عَلَيۡهَا ٱلۡقَوۡلُ فَدَمَّرۡنَٰهَا تَدۡمِيرٗا﴾.2
اگر بخواهيم يك قريهاي را هلاك كنيم به آن افراد مُترَف و بهاصطلاح خوشگذران و مُترَفَّه امر ميكنيم يعني ارادۀ ما تعلّق ميگيرد ـ عبارت از اين امرنا است ـ که امر حتم است؛ يعني اينها فسق ميكنند و وقتي كه فسق كردند ديگر حجت بر آنها تمام ميشود و ما [آنها را هلاک] ميكنيم.
مطلب را در اینجا روي ارادۀ مطلقۀ حق ميبرد. قبل از اينكه اين قريه اصلاً گناه بكنند اراده و مشیّت ما بر هلاك تعلّق ميگيرد. هنوز كه گناه نكردند ﴿وَإِذَآ أَرَدۡنَآ أَن نُّهۡلِكَ قَرۡيَةً﴾ به چه دليل؟! به دليل فسق؟! هنوز فسقي انجام ندادهاند ﴿وَإِذَآ أَرَدۡنَآ أَن نُّهۡلِكَ قَرۡيَةً أَمَرۡنَا مُتۡرَفِيهَا﴾، به مترفين آنها ميگوييم كه شما فسق كنيد، اينها فسق ميكنند، بقيه هم كه بهدنبال اينها آلوده ميشوند. امر و نهي، امر و نهي از منكر هم كه در كار نيست و ﴿فَحَقَّ عَلَيۡهَا ٱلۡقَوۡلُ﴾ ميشود كه ﴿فَدَمَّرۡنَٰهَا تَدۡمِيرٗا﴾ و اين از آن آياتي است كه به قول مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ بند، بند استخوانهاي انسان را به لرزه درميآورد.
اينهم در اينجا دلالت بر مشیّت و ارادۀ مطلقۀ حق بدون واسطه شيء ديگر ميكند؛ منتها صحبت در اين است كه چون خداوند متعال هلاكت را در نظام، مستند به عالم ملاكات قرار داده است، لذا آن ارادۀ حتم را با توافق با ارادۀ عزم در اينجا بهكار ميگيرد و بهكار ميبندد.
آيۀ ششم:
﴿وَلَقَدۡ ذَرَأۡنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرٗا مِّنَ ٱلۡجِنِّ وَٱلۡإِنسِ لَهُمۡ قُلُوبٞ لَّا يَفۡقَهُونَ بِهَا وَلَهُمۡ أَعۡيُنٞ لَّا يُبۡصِرُونَ بِهَا وَلَهُمۡ ءَاذَانٞ لَّا يَسۡمَعُونَ بِهَآ أُوْلَٰٓئِكَ كَٱلۡأَنۡعَٰمِ بَلۡ هُمۡ أَضَلُّ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡغَٰفِلُونَ﴾.1
تلمیذ: هلاك قوم منظور ارادۀ حتم خدا است؟
استاد: بله، بله.
تلمیذ: پس در اينجا جاي چرا ندارد؟
استاد: نه، چه كسي گفته است؟
تلمیذ: نميتوانيم بگوییم که چرا خدا هلاك كرده است چون گناه كه انجام ندادند، فسق هم که بعد آن است.
استاد: بله، ارادۀ خدا تعلّق گرفته است که اين قوم را هلاك كند، به ما هم مربوط نيست. اگر ارادۀ خدا تعلّق ميگرفت که يك قومي را زنده كند، آیا ما ميگفتيم: چرا؟! مثلاً حسن با صغريٰ ازدواج ميكند و يك زيدي به دنیا ميآيد، آیا شما ميگوييد: چرا؟!
تلمیذ: آمدن خوب است.
استاد: مگر رفتن بد است؟! چه كسي میگوید: بد است؟!
تلمیذ: هلاكت است نه رفتن.
استاد: هلك یعنی بميرند.
تلمیذ: اگر مردن باشد اشكالي ندارد.
استاد: بميرد، هلاكت پيدا كند.
تلمیذ: پس ﴿فَفَسَقُواْ﴾ را چرا آورده است؟
استاد: آن ﴿فَفَسَقُواْ﴾ علت اين رفتن است.
تلمیذ: اينجا معلوم است كه هلاكت به معناي عذاب است.
استاد: معناي عذاب يك معناي ديگر است، ببينيد وقتي كه يك قريهاي را ميخواهيم هلاك كنيم يعني اينها را با عذاب از اين دنيا ببريم. حالا اين مسئلۀ بهشت و قيامت و جهنم بهاصطلاح يك مطلب و يك حرف ديگر است. قبلاً عرض كردم فقط جنبۀ ربّي اين قضيه را بيان كرديم و هنوز به جنبۀ خلقي نرسيديم و این جلسه دنبالۀ بحث گذشته است.
استناد ذات و آثار آن به علةالعلل از نقطهنظر جنبۀ امري
بحث گذشته اين بود كه در مقام اختيار، اختيار فقط به تعيّن طرفين گفته نميشود، آن حالتي كه در انسان است، كه انسان در آن حالت خود را بين طرفين ميبيند به آن اختيار ميگويند. ديگر معنا ندارد که آن اختيار دست انسان باشد؛ بلکه آن اختيار آمده است. بخواهيم، نخواهيم آمده است. يكي از دو طرف را ما بخواهيم اختيار بكنيم، آن يك مطلب ديگر است؛ ولي اين حالت بين دو طرف يا بين اطراف گيركردن ديگر در اختيار انسان نيست، وقتي كه در اختيار انسان نیست، پس از يك جاي ديگر آمده است، پس وقتي اين از يك جای ديگر در انسان آمد، وقتی خود نفس قضيه آمد معلول او كه مستند به او است چطور از انسان است؟! وقتي كه خود امر و فعل از انسان است و انسان اين كار را انجام ميدهد، پس آنچه كه بالنسبه به اين جنبۀ معلول دارد كه اختيار طرفين باشد، تعيين يكي از دو طرف باشد، چطور دست انسان است؟ اين معنا ندارد دست انسان باشد؛ چون بالأخره اختيار هر دو طرفين مستند به اين حال دروني است و اين حال دروني است كه يكي از دو طرف را اختيار ميكند و اين بالنسبه به آن جنبۀ عليت دارد، البته اگر صوارف خارجي نباشد. بنابراين آن حاليكه جنبۀ اختياري براي انسان ندارد، نميشود خودش مستند به اختيار باشد، چون در آنجا ديگر مسئله تمام ميشود. انسان وقتي كه ميبيند اين حال بدون اختيار انسان آمده است، پس خود معلول او هم بدون اختيار انجام خواهد گرفت؛ يعني با اختيار انجام خواهد گرفت، منتها اختياري كه اختيار او نيست. به عبارت ديگر اين اختيار و بين طرفين بودن، وقتي كه از عالم بالا در اين نفس نزول كرده است، آن اختياري كه آمده است در اين نفس ظهور كرده است آيا امكان دارد بگوييم كه در اينجا ايستاده است؟! خود اين تساويالطرفين را براي انسان آورده است، اما تعين يكي از اين دوتا كه باز منوط است به اين تردد طرفين، آن از انسان نيست، این ديگر خلاف است تخلف علت از معلول ميشود.
تلمیذ: اين ديگر اختيار نيست، اين ديگر اختيار نيست. چه نقشي دارد كه تساويالطرفين، اين كه مساويالطرفين است مثل اين ميماند كه...
استاد: يك وقتي در بحث جبر و اكراه و امثالذلك عرض كرديم كه طرف تساويالطرفيني در وجود خود نميبيند، مثلاً دارد راه ميرود آنجا گردنش را ميگيرند از آنطرف ميبرند اصلاً تفكري كه از اينطرف برود يا نرود برايش نبود اين را جبر ميگوييم. ولي در مسئلۀ اكراه گفتيم كه اختيار است؛ البته برگشتش به جبر بود لذا «رُفِع عن أمَّتی»1 در آنجا ميآيد و در بحث اكراه ما گفتيم كه تبعات اكراه و اين حرفها از نقطهنظر شرعي و از نقطهنظر عقلي و اجتماعي و عرفي و همينطور از نقطهنظر عذاب و ثواب اخروي مترتّب بر اكراه است مثل جبر، هيچ تفاوتي نميكند، الاّ در بعضي موارد خاص. از همينجا ميتوانيم به خيلي از مسائل شرعي پي ببريم؛ فرض كنيد شخصي در خواب است بدون اختيار با زني که نامحرم است نكاح ميكند و هيچ متوجه نيست، در اينجا آثار شرعي مترتّب نميشود؛ يعني از نظر عقوبت و جنبۀ نفي در اينجا مترتّب نميشود، يا اينكه فرض كنيد شخصي را مجبور، جبر، نه اكراه بر نكاح كنند، حالا نميدانم كيفیش چطور است، اين فرق ميكند تا اینکه او را اكراه بر نكاح كنند؛ گرچه هر دو يكي است. لذا در اينجا ميتوانيم بگوييم كه اصلاً نکاح محقق نميشود، يعني آثار نكاح در اينجا محقق نميشود و حرمت در اينجا نميآيد و امثالذلك در اينجا بار نميشود. اختيار در اينجا معنايش اين است كه آن حال طرفيني در انسان هست، منتها مآل اين بينالطرفين یا به اينطرف است يا به آنطرف است. مآل اين است.
تلمیذ: مآلش هم برگشت به نفس است، چون بالأخره ترجيح بلامرجح نميشود؛ پس بايد يكي از احدالطرفين ترجيح داده شود و اين ترجيح هم باز برگشت به نفس ميشود.
استاد: بله درست است من هم همين را میگویم.
تلمیذ: پس در این صورت باز هم اختياري نيست همان طرف مرجح را ترجيح ميگيرد.
استاد: ببينيد، بحث اختياري نيست ... ما جبر را چه ميگرفتيم؟! اينكه شخص در نفس خود بين الطرفين نبيند، ما به این جبر ميگوييم. الآن ميبينيد يا نميبينيد؟ الآن ميبينيد يعني بين الطرفين در نفس خود ميبينيد، وقتي كه بينالطرفين در نفس خود ديد پس احدالطرفين را مستند به خود ميكند و استناد به خود ميدهد. حالا صحبت در اين است كه اينكه به خود استناد ميدهد آيا از مبدأ غافل است كه هم ذات خودش و هم عوارض ذات خودش معلول علةالعلل است؟! همۀ مردم غافل هستند، لذا نسبت به خود ميدهد و اگر از اين مسئله غافل نيست، پس نهتنها اختيار خود را به آن علةالعلل نسبت ميدهد ذات خودش را هم به آن علةالعلل نسبت ميدهد، يعني ذات واحد كه در اينجا معلول براي علةالعلل است، با توجه به جوانب خودش و شوائب خودش و آثار و بروزات خودش، معلول براي علةالعلل هستند. اينطور نیست كه ذات معلول علةالعلل است، ولی آثار و افعال او برای خودش است؛ یا آثار و افعال مستند به او است و اين خود را جداي از او ميبيند، اگر خود را جداي از او ديد، این باطل است، جداي از او نميبيند...
...با علم به مصالح و مفاسد احدالطرفين را انتخاب كردن، اين را اختيار ميگويند. حالا صحبت در اين است كه اين اختيار مستند به اين ذات است يا مستند به علةالعلل است؟! مستند به علةالعلل است. پس در اينجا جبري وجود ندارد. اختيار ميشود اختيارِ واحد و فعل هم ميشود فعلِ واحد، اراده و مشیّت هم ميشود ارادۀ واحد؛ پس هم ذات، معلول است هم آثار و شوائب آن.
اينكه ما بحث را داريم به اين كيفيت مطرح ميكنيم بهخاطر اين است كه ميخواهيم مطلب آنطور که هست بهنظر بيايد. اصلاً دأب من اين است يعني بهطورکلی در مسائل علمي ميخواهم جايي را كم نگذارم و مسامحهاي نباشد، بهاصطلاح مجاملهاي در اين ميان نباشد.
تلمیذ: ريشه يابي بكنيم.
استاد: بله ريشه يابي مورد نظر من بود حالا مطلب به هر كجا كشيده شد يك بحث ديگري است.
پس از نقطهنظر جنبۀ امري ـ همانطوریکه عرض شد ـ هم ذات مستند به علةالعلل است و هم آثار و بروزات مستند به علةالعلل هستند.
تلمیذ: در واقع ميشود گفت: دو نحوه ظهور داریم؛ يكي ظهور جبري يكی هم ظهور اختياري.
تبیین کیفیت استناد افعال به انسان
استاد: يك ظهور جبري و يك ظهور اختياري، بله، درست است. ظهورات متفاوت داریم؛ ظهور جبري داريم، ظهور اختياري داريم، ظهور اكراهي داريم، اينها همه ظهورات متفاوت است. اگر ما اراده و مشیّت را مستند به خود بدانيم، بدون اراده و مشیّت او، باید تمام براهين فلسفي از توحيد افعالي و صفاتي و قاعدۀ علّيت و مسئلۀ وجود و بساطت وجود و امثالذلك را كنار بگذاريم و قواعد عقلي استثناء بردار نيست.
تلمیذ: دو مبدأ ميشود؟
استاد: دو مبدأ ميشود، احسنت بله دو مبدأ است؛ مبدأ خير داريم، مبدأ شر داريم و مبادي متفاوته داريم.
تلمیذ: در اين صورت، عارف كه هم ذات را و هم آثار و شئونات ذات را از حضرت حق ميبيند و از علةالعلل ميبيند ديگر انتساب اختياري به نفس معنا ندارد، يعني اين اختيار هم باز به آنجا انتساب داده ميشد پس نميتوانيم بگوييم كه آنجا اختيار ...
استاد: ببينيد پس ما در اينجا يك اختيار داريم نهاينكه دو اختيار داريم يا اصلاً اختياري نداريم. در اينكه در اينجا اختيار داريم چون عارف حتي در وجود خود، اختيار را ميبيند.
تلمیذ: وجودي ندارد، وجودش وجود حق است.
استاد: بالأخره در فكر خودش تساويالطرفين را ميبيند يا نميبيند؟!
تلمیذ: باز هم وجود حق است.
استاد: حق باشد مگر ما ميگوييم که نيست؟!
تلمیذ: ما ميخواهيم بگویيم: اينجا اصلاً اختياري نيست بلکه همان مشیّت حق است كه اينجا بروز ميكند.
استاد: آيا مشیّت حق الآن در زمينۀ اختيار آمده است يا نيامده است؟!
تلمیذ: اختياري نيست.
استاد: پس با جبر چه فرقي ميكند؟
تلمیذ: ميخواهم بگويم که با جبر يكي است فقط به ظاهرش ما ميگوييم که اين...
استاد: همینکه ميگوييد: به ظاهر، یعنی اختيار. همینکه شما ميگوييد: فيالظاهر فرق ميكند يعني اختيار، مشیّت حق ميآيد این را آبي ميكند و آن را سفيد، شما نميگوييد که اين مشیّت حق يكي است، بالأخره اين آبي است و آن سفید است، يك مشیّت ديگري هم داريم كه زرد است، يك مشیّت هم دارد قرمز است. حالا اين را ميگوييم: مشیّت حق يا در اختيار در اين عالم تجلي پيدا ميكند يا همان مشیّت حق بدون اختيار تجلي پيدا ميكند. اين را ميگوييم: يك اختيار؛ يك اختيار يعني دو اختيار نيست كه خدا يك اختيار بكند، يك اختيار هم ما داشته باشيم، يا اين اختيار ما موافق با اختيار او است يا اختيار ما مخالف با اختيار او است، اين نيست بلکه يك اختيار در اين عالم است و آن اختيار، اجراي تمام حوادث و تمام امور به احدالطرفين است؛ يا طرف اثبات است و يا طرف نفي است؛ منتها آن اختياري كه دارد در اين عالم ظهور پيدا ميكند و ميخواهد عمل را در عالم ماده انجام بدهد، آن كه دارد اين را انجام ميدهد يا با تحقّق اين مسئله در نفس بنده انجام ميدهد يا بدون تحقّق اين حالت در نفس اين بنده انجام ميدهد. آنجايي كه بدون تحقّق اينحالت باشد، اسمش را جبر ميگذاريم، آنجايي كه با تحقّق اين حالت باشد، اسمش را اختيار ميگذاريم. لذا است كه بنده اين مطلب را به خود نسبت ميدهد، اينكه به خود نسبت ميدهد يعني ميبيند با اراده و فعل خود دارد این کار را انجام ميدهد، هيچوقت فكر اين را نميكند اينكه من الآن دارم اين كار را انجام ميدهم بايد ببينم كه از آنجا چه چيزی حواله شده است.
تلمیذ: آنجا كه حوالهاي نداريم، همینکه دارد فكر ميكند ...
استاد: همين حواله است ديگر! خود اين بهترين حواله است، همینکه حسابي سرويسش ميكند همين است ديگر! اينكه در اين حالت خود را مخيّر ميبيند، متوجه نيست كه اين مخيّر بودن، او است كه دارد به اين كيفيت اعمال انجام ميدهد و با اين مخيّر بودن و اختيار احدالطرفين بالأخره فعل خودش را و ارادۀ حتم را در خارج انجام ميدهد. انسان جاهل اين معنا را ادراك نميكند؛ البته از نظر فكري اداراك ميكند، ولي از نظر حسي و وجداني ادراك نميكند مگر اينكه تبدّل جوهري پيدا كند؛ يعني تغيير جوهري پيدا كند و به اين مطلب ذاتاً برسد يعني ذاتاً خود را و نفس خود را و ذهنيات خود را مظهر براي حق بداند.
امکان تبیین برهانی روایات باب علم و اراده پروردگار
اين مطلب تا اينجا تمام شد كه اين مقام، مقام اراده و مشیّت حق است. روايات در اينجا بسيار زياد هست؛ روايتي كه شما از توحيد علمي و عینی آوردید: «قَدَّرَ و قَضَى و أمضَى»1 اين مراتب و يا روايات بسياري كه در همين توحيد صدوق هست، در اصول كافي در باب علم و ارادۀ حق و علم و جهل هست و مطالبي را بيان ميكنند. روایات در اين زمينه زياد است و با بيان ما تمام اين روايات توجيه ميشود يعني اين روايات جنبۀ برهاني به خود ميگيرد، يعني ديگر جا براي تشكيك نميماند.
صحبت در اينجا در اين مطلب باقي ميماند. پس اراده و مشیّت انسان و اختيار انسان نسبت به اين و بحث تكاليف و بحث عقاب و ثواب و تمام اينها به اين كيفيت چه خواهد بود؟! اين ديگر برای جلسۀ بعد بماند.
تلمیذ: پس بين مجبور و مختار فقط يك حالت دروني است و هيچ فرقي نميكند.
استاد: بله، هيچ فرقي نميكند، يعني از نقطهنظر ارادۀ حتم فرقي نميكند، اما از نقطهنظر ارادۀ عزم [فرق میکند] فرض كنيد كه مجبور خود را غير از مختار ميبيند و مختار خود را غير مجبور ميبيند.
تلمیذ: ميشود گفت که دو سير تكاملي مختلف بر او بار ميشود.
استاد: بله ميشود.
اشارهای به مبحث خیر و شر
تلمیذ: کسی که در واقع اختيار خودش را با اختيار خدا يكي ميبيند در واقع از او شر هم صادر نميشود چون نسبت جهل کنار ميرود شر از او صادر نميشود.
استاد: همۀ فعل را فعل خدا ميبيند.
تلمیذ: پس اصلاً صادر نميشود. كساني كه از آنها صادر ميشود بهخاطر این است که اين حالت را پيدا نكردهاند.
استاد: بهطوریکه اصلاً شر يك مسئلۀ نسبي است، نسبت به نفس سنجيده ميشود؛ هر قضيۀ شري نسبت به نفس سنجيده ميشود و الاّ ممكن است شما يك مسئلهاي را نسبت به خودتان خير بدانيد و انجام بدهيد اما مثلاً يك آثار سوء عرفي داشته باشد و شما اين را صحيح ميدانيد.
كسي داشت از يك جايي ميگذشت سر يك چاه رسيد و گفت: يك ميخي آنجا بكوبيم يكي ميآيد خرش را ميبندد، اسبش را ميبندد لذا میخ را میکوبد و ميرود. شخص ديگري ميآيد ميبيند اینجا يك ميخ هست میگوید: ممكن است پاي كسي بخورد و داخل چاه بيفتد لذا ميخ را درميآورد! بالأخره از نقطهنظر خارجي كداميك از اينها خير است و كدام شر است؟! هيچكدام، بسته به نفس است. حالا اگر كسي بيايد اين ميخ را به اين نيّت فرو كند كه پاي کسی بخورد، اين شر ميشود؛ اما آنچه كه در خارج هست شر نيست. لذا چه کسی گفته است که كشته شدن امام حسين علیهالسّلام شر است؟! خوب هم بوده است و خير محض بوده است. اگر نبود كه اين دم و دستگاه نبود!
تلمیذ: شمر اگر واقعاً ميدانست.
استاد: اگر شمر واقعاً ميدانست هيچ گناه نكرده است.
تلمیذ: نه گناه نكرده است، يعني صادر ميشده است يا صادر نميشده
استاد: چرا، شايد صادر ميشده است
تلمیذ: پس اين جملهاي كه من از حضرت آقا شنيدم که فرمودند: امیرالمؤمنین علیهالسّلام آنچنان به رسول خدا رسول خدا متحقق بود وقتي رسول خدا ميگفت: يك شمشير در شكم من فرو کن، امیرالمؤمنین ميكرد. آيا اين درست است؟!
استاد: بله، چرا انجام ندهد؟! يعني او هيچ چيزی غير از اين نميبيند. اينكه ميگويند: شمشير در شكم من بکن، ما چون اين مسئله را يك مسئلۀ بدي ميدانيم میگوییم: آخ اين الآن مرد و از دنيا رفت و بدنش اينطور شد و فلان شد و ... لذا خيلي بد ميدانيم؛ اما اگر ما اين را واقعاً بد ندانستيم و آن را يك كمال دانستيم مثل اينكه دكتري به مریض آمپول ميزند و مریض دردش ميآيد، ولي اين الآن دارد با این ماده او را از مرگ نجات ميدهد. اگر اينطور باشد پس خود اين، این كار را انجام ميدهد. اين اصلاً بهطورکلی ديد انسان را عوض ميکند؛ يعني اصلاً ديد را نسبت به مصالح تغيير ميدهد كه اصلاً مرگ چيست؟! حيات چيست؟! مرض چيست؟! تمام اينها خیر ميشود. انسان بايد خودش استقبال كند؛ يعني خودش به استقبال مرض برود، خودش به استقبال مرگ برود. اين مثال را من براي شما بزنم؛ اگر مثل شب عاشورا که امام حسين مقامات افراد را به افراد نشان داد، [به ما هم نشان دهد] آيا ديوانه نیست كسي که نرود شهيد بشود؟! يعني بهنظر شما آيا ديوانه نيست؟! يعني اگر امام حسين بگويد: فردا اگر تو بروي شهيد بشوي، به اينجا ميروي، مگر كسي ديوانه باشد که نرود؟! تااينكه تو ده سال ديگر عمر كني يا يك هفته ديگر عمر كني و از كوه بیفتی و بميري و جاي تو هم در يك طويلهاي در بهشت باشد و اين حرفها، مگر اينكه دیوانه باشد و بگويد که من براي يك هفته یا ده سال ماندن در اين دنيا بروم در طويلۀ بهشت ـ اگر طويله داشته باشد! ـ اما الآن که پسر پيغمبر به من ميگويد: جايت اينجا است، نرود. اين رفتن يك شمشير فرو كردن است، يكي در اينجا فرو کن، بهشت ميروي، مگر اين فرورفتن شرعاً اشكال دارد؟!(مزاح)
تلمیذ: من امیرالمؤمنین را عرض ميكنم.
استاد: امیرالمؤمنین در چه ذهنيتي اين كار را انجام ميدهد؟! او اين را ميبيند که وقتي رسول خدا ميگويد: این کار را انجام بده، هر كلام رسول خدا عين حق و عين صلاح او هست و اگر بخواهد تأمّل بكند، اين تأمّل از اين نشأت ميگيرد كه اين امر رسول خدا جنبۀ مداهنه دارد، بودنش بهتر از نبودن است حالت عاطفي و رحميت در اينجا آمده است و ... تمام اينها ميشود كثرت و شخصي كه اين عمل را انجام بدهد در وحدت محض است.
تلمیذ: كمال امام حسين هم از دریچۀ نفس شمر بود ديگر؟!
استاد: بله، كمال امام حسين هم به این بود. قطعاً اگر امام حسين شهيد نميشد به آن كمالات نميرسيد، بالأخره يكي هم بايد اين وسط پيدا بشود دست را بالا بزند تا امام حسين را برساند!
تلمیذ: داريم كه واعظي بالاي منبر ظالمين را دعا ميكرد، گفتند: چرا ظالمين را دعا ميكني؟! گفت خوبها كه خوباند، اما اين ظالمين...
استاد: بله.
تلمیذ: پس ظالمها را دعا كنيم!
استاد: اين حرفها را جايي نزنيد، نرويد پخش كنيد از اينجا بیرونمان ميكنند! از قم هم بیرونمان ميكنند!
تلمیذ: پس چرا آقاي سيد حسن مسقطي ميگفت: ميخواهم سر چهار راهها بایستم و داد بزنم و مسائل را مطرح كنم؟!
استاد: حالا نكرد ديگر، دستور نيامده است، اگر ميآمد ميكرد، اگر ميآمد دادش را ميزد نياز به اجازه نداشت!
تلمیذ: در روح مجرد آقا دارند داد ميزنند!
استاد: نه آقا، ايشان ميفرمودند: آنچه را كه ما از ايشان ميدانيم، كمي از بسيار او است، ديگر نميدانيم او چيست. بله، در آن يك سال به فوت ايشان بود يا كمتر، موقع آمدن ما به قم بود و من ميخواستم ـ آخر شهريور بود ـ از مشهد به قم بيايم، يكي از آقايان كه جزء مسئولين است از ايشان وقت گرفت که بيايد. مرد متين و وزين بود، مؤدّب بود. ايشان به من گفتند كه رفتنت را به تأخير بينداز و يك روز ديگر بمان، ايشان ميخواهد بيايد. من ماندم و ايشان آمد و صحبتهاي متفاوتي ميكرد. از آقاي حداد و از اينطرف و آنطرف و سؤالهاي اعتقادي هم داشت، بعد يكي به ايشان گفت: علت نوشتن روح مجرد چه بوده است؟ ايشان سرشان را پايين انداختند و بعد از يك مدت فرمودند:
ما ديديم تا كي بايد حق مخفي بماند، تا كي بايد حق مخفي بماند و بروز و ظهور پيدا نكند؟! اين مردِ حق در اينجا آمده است و عمري را گذرانده است و حالي داشته است و... چرا بايد مشخص نشود؟! چرا بايد حالاتش گفته نشود؟! چرا بايد بيان نشود؟! چرا بايد ديگران استفاده نكنند؟!
بعد فرمودند:
تازه اين مقدار، كمي از بسيار بوده است؛ بسیار از آنچه را كه ما از ايشان ميدانيم.
اللهم صَلّ عَلیٰ محمدٍ و آل محمد