پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروه اصول
مجموعهالمقصد 4: فی البداء، و الجبر و الاختیار، و القضاء و القدر
توضیحات
طینت انسان و سعادت و شقاوت در روایات، محور اصلی این جلسه درباره تبیین روایات مربوط به خلقت انسان و نقش طینت در گرایشهای متفاوت انسانها است. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی با بررسی روایات علّیین و سجّین توضیح میدهد که در متون دینی برای نفوس انسانی مراتب متفاوتی در عالم ثبوت بیان شده است و این تفاوتها در گرایشها و استعدادهای اخلاقی و روحی انسان در دنیا نیز قابل مشاهده است. در ادامه، نسبت این مباحث با اختیار انسان و مسئله جبر و اختیار مطرح میشود و این نکته بررسی میگردد که آیا این اختلافات ذاتی به معنای نفی اختیار است یا نه. همچنین با اشاره به تفاوتهای جسمی و روحی انسانها، تلاش میشود پیوندی میان تجربه انسانی و روایات برقرار شود تا فهم دقیقتری از مفهوم سعادت و شقاوت اولیه ارائه گردد.
هو العلیم
بررسی روایات موجود در باب خلقت انسان (3)
روایت «الشَّقِيُّ مَن شَقِي فِي بَطنِ أُمِّهِ و السّعِيدُ مَن سعِد فِي بَطنِ أُمِّهِ»
سلسله دروس خارج اصول فقه ـ فی البداء و الجبر و الاختیار و القضاء و القدر ـ جلسه یکصدوهفدهم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
مطالبی راجع به تحدّی قرآن (ت)1
معنای روایت «الشّقیُّ مَن شَقیَ فی بَطنِ أُمِّهِ وَ السّعیدُ مَن سَعِدَ فی بَطنِ أُمِّهِ»
در جلسۀ گذشته عرض شد منظور از رواياتي كه دلالت ميكنند «الشّقیُّ مَن شَقیَ فی بَطنِ أُمِّهِ وَ السّعیدُ مَن سَعِدَ فی بَطنِ أُمِّهِ» بطن اُمّ نيست؛ بلكه منظور مقام تكوّن نفس آدمي است كه نفس در مقام تكوّن با خود شقاوت و سعادت را ميآورد و اين سعادت و شقاوت يك امر تكويني است كه همراه او است.
توضیحی دربارۀ روایت «إرادَةَ حَتمٍ و إرادَةَ عَزمٍ»
روايات در اينجا زياد است و كلام بزرگان در اينجا بسيار و مختَلَف است و ما إنشاءالله به آنها در بحث اراده میرسیم كه بعضي از روايات هم حكايت از اين مسئله دارند كه «إنّ لِلهِ إرادَتَین و مشیئَتَین إرادَةَ حَتمٍ و إرادَةَ عَزمٍ»2 در اينجا بعضيها يك اراده را به ارادۀ تكويني حمل كردند و ارادۀ ديگر را به ارادۀ تشريعي حمل كردند كه ارادۀ عزم ارادۀ تشريعي است؛ تشريعاً چيزي را اراده ميكند و بهواسطۀ اراده، امر میکند در حالتيكه ارادۀ حتمي او بر عدم آن تعلّق گرفته است.3 و رواياتي هم هست از ائمه عليهمالسّلام در قضيۀ ذبح حضرت اسماعيل [توسط] حضرت ابراهیم که در اينجا آمده است يا در قضيۀ آدم و حوّا ﴿فَدَلَّىٰهُمَا بِغُرُورٖ فَلَمَّا ذَاقَا ٱلشَّجَرَةَ بَدَتۡ لَهُمَا سَوۡءَٰتُهُمَا وَطَفِقَا يَخۡصِفَانِ عَلَيۡهِمَا مِن وَرَقِ ٱلۡجَنَّةِ﴾4 هم آمده است كه ارادۀ حتم الهي بر أكل، تعلّق گرفته است و ارادۀ عزم او بر نهي تعلّق گرفته است؛ از يك طرف اراده كرده است واقعاً اينها بخورند، اگر نميخوردند ديگر زمين نميآمدند و تمام اين بركاتي كه شما ميبينيد بحمدالله آدميان از اوّل و آخر پر كردهاند، همه بهخاطر آن نافرماني است كه اين بابا ننۀ ما آنجا كردند! اگر آنها از آن گندم نميخوردند زمين هم نميآمدند ما هم در كار نبوديم، ما همان مَلك بوديم و فردوس برين جايمان بود،5 اين آدم ما را در اين دير خراب آورد كه ما مبتلا شديم و خلقي هم به ما مبتلا شدند! مشیّت خدا است ديگر، تا چه بايد ... . اين قضيۀ «إرادَةَ حَتمٍ و إرادَةَ عَزمٍ» مسئلهاي است كه خيلي مورد توجه آقايان است كه بايد به او برسيم.
تأثیر مادیات و معنویات در جسم و روح انسان
ولي قبل از اينكه به آنجا برسيم صحبت در كيفيت خلقت انسان بود، كه ما میخواستیم اين قضيه را بررسي كنيم كه اصلاً ميبينيم خلقت انسان از نقطهنظر تجربي و از نقطهنظر عقلي با همديگر تفاوت دارد، حالا ما اسمش را شقي نگذاريم، بالأخره ما تفاوت را مشاهده ميكنيم، اين یک مسئلۀ تجربي است، يك مسئلۀ عقلي است بر اينكه همانطوريكه ماديات در مادۀ انسان مؤثّر است، همينطور معنويات و مكدِّرات در كدورت و صفاي انسان تأثير ميگذارند. همانطوريكه غذاهاي مادي موجب اختلاف در كيفيت خلق جسم میشود، همانطور مسائل معنوي موجب اختلاف در كيفيات و اخلاقيات ميشود.
ميگويند که وقتي حاتم طائي به دنیا آمده بود از همان موقع آثار جود و سخاوت در او پيدا بود، وقتي كه شير ميخورد اگر يك بچۀ ديگر ميآمد او سينۀ مادرش را رها ميكرد و به او اشاره ميكرد، اينطور نقل ميكنند، البته بعيد نيست كه اينطور باشد، حالا بعضيها هم هستند [اگر دیگری بیاید] آن يكي را هم ميگيرند! اينها خصوصياتي است كه مربوط به بچهها است. يااينكه شما خودتان در بچهها ميبينيد كه بچهها اصلاً با همديگر تفاوت دارند، بعضيها خيلي يكدنده هستند و بعضيها خيلي نرم و ملايم هستند. بعضي از بچهها خيلي راحت اهل سخاوت و بخشش هستند مثل بچۀ چهارساله، پنجساله، سهساله، محيط هم محيط عادي بوده است، نهاينكه بگوييم که تأثير محيط در اينجا بوده است بلکه اينها خصوصياتي است كه ما مشاهده ميكنيم.
همانطوريكه در خصوصيات جسمي يا حتي قريب به روحي هم ما بعضي از مسائل روحي را میبینیم؛ حافظه در افراد متفاوت است و اين از كودكي پيدا است، استعداد و هوش در افراد متفاوت است و اين از كودكي پيدا است و همينطور ساير اخلاقيات در افراد متفاوت است. بعضي از بچهها هستند وقتي حرفي به آنها ميزني گوش ميدهند و ديگر مخالفت نميكنند، خيلي عجيب است. بعضيها را اينقدر بايد به اينها بگویي بالا سرشان باشي و خلاصه اينها به يك طريقي ميخواهند از زير کار فرار كنند. اين قضيه براي اين نكته است كه ما ميبينيم در تلقّي مطالب و در پندپذيري و در نصيحت پذيري اختلاف در آنها وجود دارد. پس اين مسائل اصلاً از نقطهنظر تجربي و عقلي قابل انكار نيست.
روایاتی در مورد طینت انسانها
در اينجا ما يك رواياتي داريم كه اينها بحث را روی مسئلۀ معنوي و جنبۀ روحي آنها برده است. فرض كنيد رواياتي كه در مورد طينت است و تمام كساني كه در اين مسئله صحبت كردهاند بالأخره اين روايات را آوردند.
روايت زيد شحّام از امام صادق عليهالسلام
يكی روايت زيد شحّام است از ابيعبدالله عليهالسلام جلد پنج بحار، روايت سيام، صفحه دویست و چهل و سوم، نميدانم طبع چه طبعي است من اطلاع ندارم، من كه بحار ندارم از همين نرمافزار استفاده ميكنم. من اينها را سابق نوشته بودم، ولی چون مأخذش را ننوشته بودم بعد وقتي كه مراجعه میکنم ديگر نميدانم اين در کجا است.
عن زید الشحّام، عن أبیعبدالله علیهالسّلام قال: إنّ الله تَبارك و تَعالى خَلَقنا مِن نورٍ مُبتدَعٍ مِن نورٍ رَسَخَ ذلِك النّورُ فی طینةٍ مِن أعلى عِلّیّین و خَلَقَ قُلوب شیعتِنا مِمّا خَلَقَ مِنهُ أبداننا و خَلَقَ أبدانهُم مِن طینةٍ دونَ ذلِك فقُلوبُهُم تَهوى إلینا لِأنّها خُلِقت مِمّا خُلِقنا مِنهُ ثُمّ قرأ ﴿كَلَّآ إِنَّ كِتَٰبَ ٱلۡأَبۡرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ * وَمَآ أَدۡرَىٰكَ مَا عِلِّيُّونَ *كِتَٰبٞ مَّرۡقُومٞ * يَشۡهَدُهُ ٱلۡمُقَرَّبُونَ﴾1 و إنّ الله تبارك و تعالى خَلَقَ قُلوبَ أعدائِنا مِن طینةٍ مِن سِجّینٍ و خَلَقَ أبدانَهُم مِن طینةٍ مِن دونِ ذلِك و خَلَقَ قُلوبَ شیعَتِهِم مِمّا خَلَقَ مِنهُ أبدانَهُم فَقُلوبُهُم تَهوى إلیهِم ثُمَّ قرأ ﴿إِنَّ كِتَٰبَ ٱلۡفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٖ * وَمَآ أَدۡرَىٰكَ مَا سِجِّينٞ * كِتَٰبٞ مَّرۡقُومٞ * وَيۡلٞ يَوۡمَئِذٖ لِّلۡمُكَذِّبِينَ﴾.2و3
حضرت در اينجا میفرماید: «خداوند تعالي خلقت ما را از اين نور قرار داده است و اين نور را در أعليٰ علّيّين قرار داده است و قلوب شيعيان ما را خلق كرده است از آنچه كه بدنهاي ما را خلق كرده است و ابدان را از طين خلق كرده است.» ببينيد در اينجا لحاظ رتبه شده است، قلوب از نوري است كه آن نور جنبۀ كثرت ندارد، بدن آنها از نوري است كه به جنبۀ كثرت تنازل پيدا كرده است، آنوقت قلوب خلق شده است از آن طيني كه با آن طين، ابدان آنها خلق شده است و بدن خلق شده از طيني كه با آن طين قلوب اينها خلق شده است، اين رعايت سلسلۀ مراتب آن عالم تكثر در اينجا است که البته حضرت به اين نحو بيان ميكند، نه به آن نحو عقلي كه ما ميگویيم؛ با زبان ديگر. «قلوب اينها به ما ميل دارد»، بعد حضرت فرمود: «قلوب دشمنان ما را از سجين خلق كرده است».
اين يك روايت است كه در اينجا جنبۀ خلقت دلالت بر عالم ثبوت ميكند يعني شيعيان در عالم ثبوت و كفار در عالم ثبوت به اين نحو خلق شدهاند، در اين روايت ندارد كه خلق ميشوند [بلکه] خلق شدهاند دارد. نكتۀ ما در اينجا اين است كه همۀ اينها دلالت بر يك عالم ثبوت دارد، نهاينكه دلالت بر عالم تكرّر و حدوث دارد.
روایت فضیل از امام باقر علیه السلام
روايت دیگر:
عبدُاللهِ بنُ مُحمّدٍ عن إبراهیم بنِ مُحمّدٍ عن مسعودِ بنِ یوسُف بنِ كُلیبٍ عنِ الحسنِ بنِ حمّادٍ عن فُضیلِ بنِ الزُّبیرِ عن أبیجعفرٍ علیهِ السّلامُ قال:
یا فُضَیلُ أ ما عَلِمتَ أنَّ رسولَ اللهِ صلّى اللهُ علیهِ و آلِهِ و سلّم قال: إنّا أهلُ بَیتٍ خُلِقنا مِن عِلّیّین و خُلِق قُلوبُنا مِن الّذی خُلِقنا مِنهُ و خُلِق شیعَتُنا مِن أسفَلَ مِن ذلِك و خُلِق قُلوبُ شیعَتِنا مِنهُ و إنَّ عَدوَّنا خُلِقوا مِن سِجّینٍ و خُلِق قُلوبُهُم مِن الّذی خُلِقوا مِنهُ و خُلِقَ شیعتُهُم مِن أسفَل مِن ذلِك و خُلِق قُلوبُ شیعَتِهِم مِن الّذی خُلِقوا مِنهُ فهل یَستَطیعُ أحدٌ مِن أهلِ عِلّیّین أن یَكون مِن أهلِ سِجّینٍ و هل یَستطیعُ أهلُ سِجّینٍ أن یَكونوا مِن أهلِ عِلّیّین.1
اينجا را بايد عنايت كنيد: «فهل یَستطیعُ أحدٌ مِن أهلِ عِلّیّین أن یَكون مِن أهلِ سِجّینٍ و هل یَستطیعُ أهلُ سِجّینٍ أن یَكونوا مِن أهلِ عِلّیّین». طبق اين روايت که اينهم دلالت بر مقام ثبوت در ازل میکند و اينكه حقيقت نفس آدمي هر كسی به كيفيتي است كه خداوند تعالي امر كرده است، اينكه خلق شدند، يعني خداوند تعالي امر كرده و ارادۀ او به دو نوع از خلق تعلّق گرفته است؛ نوع اوّل نوع علّيّين است و نوع دوم نوع سجين است. به عبارت ديگر ـ حالا ما اجمالاً اشاره ميكنيم ـ علّيّين يعني مقام قرب و حيثيت قرب و سجّين يعني مقام بُعد و حيثيت بُعد. اينهم يك روايتي است كه در اينجا است.
روایت أبیبكرٍ الحَضرمیِّ از امام سجاد علیهِ السّلامُ
دوباره روايت ديگر است:
عن أبیبكرٍ الحَضرمیِّ عن علیِّ بنِ الحُسینِ علیهِما السّلامُ أنّهُ قال:
أخَذَ اللهُ میثاق شیعَتِنا مَعنا على ولایتِنا لا یَزیدون و لا یَنقُصون إنَّ الله خَلَقَنا مِن طینَةِ عِلّیّین و خَلَقَ شیعَتنا مِن طینةِ أسفَل مِن ذلِك و خَلَقَ عَدوَّنا مِن طینةِ سِجّینٍ و خَلَقَ أولیاءَهُم مِن طینةِ أسفَل مِن ذلِك.1
«خداوند ميثاق شيعيان ما را بر ولايت ما گرفته است» يعني از شيعيان ما ميثاق بر ولايت گرفته است، ميثاق يعني يك تعهّد تكويني، يك تعهّد تكويني كه براساس آن تعهّد جبلّۀ اينها قرار گرفته است، باطن و شاكلۀ اينها قرار گرفته است، اين را ميثاق ميگويند. «نه بيشتر و نه كمتر» یعنی همان مقدار از ولایت ما که هر كسي دارد، نمیتواند به آن مقداری که دارد زياد كند و نميتواند كم كند، اين معناي ولايت است، البته ولايت يك معنايي دارد که معناي بسيار دقيقي است يعني آن جنبۀ روحانيت كه حقيقت نورانيّت وجود است اين معناي ولايت است كه آن جهت، جهت ربطي است. خلاصه اين روايت اين را ميخواهد بگويد که هر كسي را به مقدار ظرفي كه دارد آش در كاسهاش ريختهاند، آن مقدار جهت نورانيتي كه در هر كسي هست آن مقدار جهت نورانيت زياد و كم ندارد، اين سعۀ وجودي هر شخصي است؛ البته در مقام فعليت بايد اين سعه را به فعليت برسانيم. اينهم يك روايت.
تلمیذ: تمام مجاهدات و سير و سلوك فقط براي به فعليت رساندن است، نه براي زياد شدن.
استاد: فقط براي به فعليت رسيدن است، چه کسی گفته زياد ميشود؟! نهخير. هر كسي در هر مرتبهاي كه خلق شده است بايد آن مرتبه را به فعليت برساند. لذا خود اينها با همديگر تفاوت ميكنند؛ خود اينها از نظر سعه با همديگر تفاوت دارند. اصلاً خود پيغمبر و امیرالمؤمنین و ائمه علیهمالسّلام باهم تفاوت دارند، اين فقط اختصاص به مردم ندارد. ما اولياء را ميبينيم که با همديگر تفاوت دارند. درعینحال كه اين مراتب را رفتهاند؛ ولي خصوص ظرفيت آنها با همديگر فرق ميكند. هر كسی يكطور است. يعني ما نميتوانيم دو نفر در اينها پيدا كنيم كه از نقطهنظر سعه و از نقطهنظر خصوصيات و ظهور بروزات و ظهورات وجودي در اينها، يك شكل باشند، هر كدام اينها با همديگر تفاوت دارند.
تلمیذ: بنا بر اينكه عالم ماده تنزّل عالم حقيقت وجود است، پس تخطّی هم در اين نيست كه حتماً در آن مقام هم به فعليت خواهد رسيد، يعني هر كسی از اين عالم به آن عالم برود به مقام فعليت خواهد رسيد، چيزی هم كم نميشود؟!
استاد: شما خيلي عجله داريد، آقا خيلي عجله داريد! صبر كنيد آقا! بالأخره خواهد رسيد و به آنجا هم ميرسد، گفت که مرغ يك پا دارد ما روي حرفمان ايستادهايم!
روایت مُحمّد بن سوقة از امام صادق علیه السلام
روايت ديگر:
أحمدُ بنُ مُحمّدٍ عمّن رواهُ عن أحمد بنِ عمرٍو الجبلیِّ عن إبراهیم بنِ عِمران عن مُحمّدِ بنِ سوقة عن أبیعبدِاللهِ علیهِ السّلامُ قال:
إنّ الله خَلَقَنا مِن طینَةِ عِلّیّین و خَلَقَ قُلوبَنا مِن طینةِ فَوقِ عِلّیّین و خَلَقَ شیعَتِنا مِن طینةِ أسفَل مِن ذلِك و خَلَقَ قُلوبَهُم مِن طینَةِ عِلّیّین فَصارَت قُلوبُهُم تَحِنُّ إلینا لِأنّها مِنّا و خَلَقَ عَدوَّنا مِن طینةِ سِجّینٍ و خَلَقَ قُلوبَهُم مِن طینةِ أسفَل مِن سِجّینٍ و إنّ الله رادٌّ كُلَّ طینةٍ إلى مَعدِنِها فَرادُّهُم إلى عِلّیّین و رادُّهُم إلى سِجّینٍ.1
بعد تا اينجا ميرسد که «فَصارت قُلوبُهُم تَحِنُّ إلینا» از اينجا است ـ اين فاء، فاي نتيجه است ـ كه قلوب شيعيان ما ميل به ما دارد. چرا بعضيها نسبت به يك موردي تمايل دارند و بعضيها ندارند؟ اين را باید در این مسئله پيدا كنيم، «از اينجا است كه قلوب آنها به ما ميل دارد چون از ما است» و «كُل شَیءٍ یَرجع إلیٰ أصله». «و خلق قُلوبهُم مِن طینةِ أسفل مِن سِجّینٍ» از يك طين پايينتر است. «اينها را برگرداننده به عليين است و اينها را برگرداننده به سجين است». اينكه هر كدام را به او برميگرداند يعني مآل او را مثل مبدأ او قرار ميدهند،
روایت أبیالحجّاج از امام باقر علیه السلام
روايت ديگر روايت ابوجعفر عليهالسّلام است که ابيالحجاج روايت ميكند، اين روایت جلد شصت و چهارم است، صفحه صد و بیست و ششم:
عن أبیالحجّاجِ قال: قال لی أبوجعفرٍ علیهِ السّلامُ:
یا أباالحَجّاجِ إنّ الله خَلَقَ مُحمّداً و آل مُحمّدٍ صلّى اللهُ عَلیهِم مِن طینِ عِلّیّین و خَلَقَ قُلوبَهُم مِن طینِ عِلّیّین فَقُلوبُ شیعَتِنا مِن أبدانِ آلِ مُحمّدٍ صلّى اللهُ علیهِ و آلِهِ و سلّم و إنّ الله تَعالى خَلَقَ عَدوَّ آلِ مُحمّدٍ مِن طینِ سِجّینٍ و خَلَقَ قُلوبَهُم أخبَثَ مِن ذلِك و خَلَقَ شیعَتهُم مِن طینٍ دونَ طینِ سِجّینٍ فَقُلوبَهم مِن أبدانِ أولئِك و كُلُّ قَلبٍ یَحِنُّ إلى بَدَنِهِ.1
اينهم مثل آن روايت است.
روایت رِبعی از امام سجاد علیه السلام
يك مطلبي كه در اينجا هست و آن مسئلۀ تنزّل مراتب است، آن [مسئله] در اين روايت بسيار عجيب است و آنهم در همين جلد هست:
عن رِبعیِّ بنِ عبدِاللهِ بنِ الجارودِ عمّن ذكرهُ عن علیِّ بنِ الحُسینِ صلواتُ اللهِ علیهِ قال:
إنّ الله عزّوجلّ خَلَقَ النّبیّینَ مِن طینةِ عِلّیّین قُلوبَهُم و أبدانَهُم و خَلَقَ قُلوبَ المُؤمِنینَ مِن تِلك الطّینةِ و خَلَقَ أبدانَهُم مِن دونِ ذلِك.
تا اينجا مسئلهاي نيست بعد ميفرمايد:
و خَلَقَ الكافِرین مِن طینةِ سِجّیلٍ قُلوبَهُم و أبدانَهُم فَخَلَطَ بین الطّینَتینِ فَمِن هذا یَلِدُ المُؤمِنُ الكافِرَ و یَلِدُ الكافِرُ المُؤمِنَ و مِن هاهُنا یُصیبُ المُؤمِنُ السّیِّئةَ و یُصیبُ الكافِرُ الحَسنةَ فَقُلوبُ المُؤمِنینَ تَحِنُّ إلى ما خُلِقوا مِنهُ و قُلوبُ الكافِرینَ تَحِنُّ إلى ما خُلِقوا مِنهُ.2
يعني در اينجا خود مؤمنين داراي مراتبي هستند، بعضي از مؤمنين، مؤمني هستند كه ميل به گناه در آنها كم است و كمتر است، در بعضي از اين مؤمنين ما ميبينيم که ميل به گناه در آنها هست. اين ميل به گناه و عدم ميل به گناه بسته به مراتبي دارد كه آن مراتب در آنها قرار داده شده است.
حالا راجع به اين روايت كه خصوصيت اين روايت چیست و بحث راجع به اينكه طينت چطور هست را إنشاءالله بعداً ـ راجع به خصوص سجّين ـ عرض ميكنيم كه اگر بتوانيم در جلسۀ بعد اين مسئلۀ عالم ثبوت و اختلاف در مراتب را از نقطهنظر كثرت تمام كنيم، بالأخره ببينيم در اين كثرت، آيا اين اختلاف، اختلاف اختياري است يا غير اختياري است؟ از نقطهنظر عقلي ديديم که اين اختلاف، اختلاف غير اختياري است. همانطوريكه ابدان تفاوت دارد مِن غیر اختیارٍ، خصوصيات بدني اختلاف دارند مِن غیر اختیارٍ، خصوصيات روحي كه نزديك به بدن است، مثل قواي حافظه، درّاكه، هوش و استعداد و امثالذلك، اينها اختلاف دارد مِن غیر اختیارٍ، همينطور قواي روحي و تجردي محض مانند جود، سخا، بخشش، روحانيت، غير روحانيت، قبول، عدم قبول، عقل، اينها در افراد وجود دارد مِن غیر اختیارٍ.
بنابراين اصل مسلّم در مسئلۀ اختيار و در مسئلۀ مشیّت اين است كه خصوصيات جسماني افراد همانطور که با همديگر بدون اختيار مختلف است، خصوصيات روحاني و ظلماني افراد هم در افراد بدون اختيار مختلف است. اين مربوط به مسئلۀ عقلي ميشود كه خودمان از نقطهنظر تجربي مشاهده ميكنيم.
از نقطهنظر روايات هم داريم که دلالت ميكند هر كدام از مؤمنين و شيعيان اينها داراي مرتبۀ خاصّ از وجودي هستند كه ثبوت اينها در ازل مقرّر است يا در علّيّين يا در سجّين و اين اختلاف در آنجا وجود دارد. حالا ببينيم كه با اين موضوع ما چهكار كنيم؟! ميتوانيم يك كاري كنيم كه همه را بيدين كنيم؟! خلاصه از راه به در كنيم؟! زورمان ميرسد يا نه؟!
تلمیذ: شقاوت يعني چه؟ يعني همان كدورت محض؟
استاد: شقاوت يعني عدم قبول حق، حق را نميتواند قبول كند.
در باب خلود انسان
تلمیذ: ... در باب خلود انسان ...
استاد: ما گفتيم كه قائل به خلود نيستيم.
تلمیذ: يعني خلود به چه نحو است؟!
استاد: چون خلودي وجود ندارد، بالأخره اينها بهواسطۀ آن جنبۀ ابتعادي كه دارند به آن جنبۀ روحانيت برگشت پيدا ميكنند.
حقيقت قضيه اين است كه خيلي از افرادي كه در اين مسائل صحبت كردهاند يك تيري را در تاريكي رجماً بالغيب انداختهاند. واقعاً در اينكه در روز قيامت اوضاع چطور است و چه قسم است ما كه خبر نداريم، نرفتيم ببينيم که واقعاً خدا با هر شخصی ميخواهد چهكار كند مثلاً با عُمر ميخواهد چهكار كند؟ با ابوبكر ميخواهد چهكار كند؟ با شمر و يزيد ميخواهد چهكار كند؟ ما اين را كه نميدانيم، برحسب ظاهر.
از نقطهنظر عقلي ميتوانيم بگویيم كه مشیّت خدا همانطوريكه در بروز صفات جمال هست در بروز صفات جلال هم هست يعني همانطوریکه جهت قرب را خداوند متعال خلق كرده است، جهت بُعد را هم خلق كرده است. اما اينكه بگوییم: چرا اين را بعيد خلق كرده است و او را قريب خلق كرده است؟ خدا ميگويد: فضولي موقوف! به تو نيامده است! يعني ما به اين نكته و به اينجا كه ميرسيم ﴿لَا يُسَۡٔلُ عَمَّا يَفۡعَلُ وَهُمۡ يُسَۡٔلُونَ﴾1 است، چرا پيغمبر را به پيغمبری برگزیدی و علي را به نبوت اختيار نكردي؟! به تو مربوط نيست دلم خواسته است! ديگر اينجا جايي نيست كه جاي برهان باشد. وقتي كه امر به مشیّت و به فعل خدا برميگردد ديگر در آنجا صحبت تمام ميشود، ارادۀ خدا تعلّق گرفته است بر اینكه منبابمثال اين، اينطور هست، ارادۀ خدا تعلق گرفته است که بدن انسان اين كيفيت داشته باشد، حالا اين بدن انسان اگر غذاي عادي بخورد که هیچ، اما اگر غذا کمی مانده باشد تمام آدم زيرورو ميشود و ميميرد. حالا میبینید خدا يك بدن ديگري را درست ميكند مانند كركس كه اصلاً غذاي سالم نميخورد؛ يعني حيات و رشد و قدرتش به اين است كه هرچه ماندهتر باشد و هرچه متعفّنتر باشد و هرچه به اندراس و اضمحلال و امثالذلک نزديكتر باشد، برايش جالب است و كيفش بيشتر است! قدرت، توان، بقاء و حياتش همه از اين است. حالا ما بگوییم که خدايا چرا ما را آنطور خلق نكردي و این را اينطور خلق كردي؟! میگوید که خودم ميدانم! این ديگر چيزي نيست كه ما دنبال علتش بگرديم.
به عبارت ديگر برگشت اين قضيه به «الذاتیات لا یُعَلَّل»1 است و به اين برگشت پيدا ميكند. در مسئلۀ خلود هم همين است که ارادۀ خدا بر ظهور جمال و بر ظهور جلال در دوتا ذات تعلّق ميگيرد، اين سواي مسئلۀ اختياري است كه ما ميخواهيم راجع به آن بحث كنيم. ما هنوز فعلاً به بحث اختيار نيامديم كه آيا تمام اينها در اختيار مؤثّر است يا مؤثّر نيست؟! ما هنوز به اينها كاري نداريم. شايد اصلاً به اين قضيه اختيار هم نرسيم، به قول ايشان قبل از اينكه به روضه برسيم ... روضه و دعا و همه چيز بعد منبر روشن باشد كه كار به كجا خواهد رسيد! ولي درهرصورت از نقطهنظر ظاهر اين بحثها بايد بشود و از آنطرف هم ما بنا بر شيره مالي كه نداريم.
اينها كه آمدند و صحبت كردند خودشان نفهميدند که چه ميگويند! آخرش شروع كردند يك چيزي گفتند و رفتند! در میان اينها فقط مرحوم آخوند ديگر عقلش به جايي نرسيد و گفت که سر [قلم] شكست2 و ...، حالا ميخواست بگويد که نفهميدم چه شده است، بندۀ خدا اين را میخواهد بگوید.
تلمیذ: بالأخره برگشت از حقيقت فرد به مبدأ خودش، چون بحث خلود از نظر عذاب است، اگر ما خلود نداريم يعني در حقيقت طرف برميگردد به آن اصل خودش كه عذاب رفع ميشود يا اينطور معنا كنيم يااينكه بگویيم که چون مظهر قهاريت و جلال حق است همانطوريكه افرادي از جمال حق لذت ميبرند متنعّم هستند آنها هم ... .
استاد: بله آنها هم همينطور آنها هرچه ميبينند پس خوششان ميآيد؟! نه، آنها دادشان درميآيد!
تلمیذ: همان دادش درميآيد درحاليكه مظهر اسم جلال حق است؟
استاد: اينهم كه چرا خوشش ميآيد، خوشش نيايد ديگر.
تلمیذ: تناسب و تقارن روحی با حقيقت اين متجلّی یا متجلّيات حضرت حق است؟
استاد: آنهم بهخاطر همان ربط بين آن نحوۀ ابتعادي كه در آن قرار داده شده است؛ يعني وجود او وجود داراي ستار است، وجود داراي حجب است، وجود داراي تعيّن ابتعادي است، از اين نقطهنظر به آن سجّين ميگویيم.
تلمیذ: پس اين دوباره به همان ذات برميگردد و در صفات جلاليۀ حق جمع ميشود.
استاد: جلال بله، ديگر همه يكي بيشتر نيست، جمال است ديگر، ما كه صفات جلال نداريم همهاش جمال است.
تلمیذ: ميگويند: جمالت را عشق است همين جا است ديگر!
استاد: بله! به گفتن آسان است ولي بعضي اوقات ... !
حالا إنشاءالله ميرسيم عجله نكنيد.
اللهم صَلّ عَلیٰ محمدٍ و آل محمد