پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهارتداد در اسلام
توضیحات
اصالة الفرد أم اصالة الاجتماع؟!
هو العلیم
مسئلۀ اصالة الفرد و اصالة الاجتماع
سلسله دروس خارج فقه – ارتداد - جلسه بیست و سوم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدّساللهسرّه
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
[یکی از مسائلی که از زمانهای گذشته] مخصوصاً در این دهههای اخیر [مطرح بوده است] مسئلۀ حکومت فرد یا حکومت اجتماع است، و بهعبارتدیگر ارزش و قیمت اجتماع یا ارزش و قیمت فرد و یا بهعبارتدیگر اصالة الاجتماع و اصالة الفرد است که در بین متکلمین و افرادی که امروزه راجع به مسائل اجتماعی و فردی بحث و صحبت میکنند دائر و رائج است. مرحوم علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ هم نسبت به این قضیه در تفسیر المیزان مطالبی دارند که حالا من فقط مجمل آن را میگویم و طبعاً مفصّلش را خود آقایان حتماً باید مطالعه کنند، چون مسئلۀ بسیار مهمی است!
تلمیذ: آیا در علم کلام هم مطرح شده است؟
استاد: یعنی همین متکلمین امروزی؛ منظور متکلمین سابق نیست. ما آثاری هم در بین صحبتها در گذشته میبینیم. منبابمثال در وقتی که مفسرین راجع به قضیۀ حضرت یونس و حوت علی نبینا و آله و علیهما السلام صحبت میکردند، این مسئله مورد نظر قرار گرفته بود که در وقتی که جامعهای در خطر است فرد باید خودش را فدای جامعه کند، یا اینکه این قضیه در بعضی از ابواب فقهی مدّنظر قرار گرفته است مانند جهاد؛ مثلاً جایی که حکومتی در خطر است و کفار عدۀ خاصی از مسلمین را بهعنوان وقایه برای خودشان قرار دادهاند، در آنجا انسان باید آنها را بکشد و بعد به کفار حمله کند و امثالذلک.
مسئلۀ إصالة الفرد و إصالة الإجتماع، در مطالب مختلفی مورد نظر است. امروزه هم که بر این اساس بنا را بر مسئلۀ دموکراسی و حکومت اجتماع بر فرد قرار دادهاند و اغلبیت و اکثریتی را که ما از آن تعبیر به اجماع یا شهرت میکنیم، آنها هم بهنحوی نسبت به این مسئله نظر دارند.
مردود بودن اجماع مستند به رأی یک فقیه
البته در بحث شهرت و اجماع بهنحویکه در السنۀ اصولیون مطرح است اصلاً حتی شاید یک مورد هم برای آن نداشته باشیم! بهجهت اینکه آن اجماعی که آنها میگویند، باید حکایت از قول معصوم کند اما تمام این اجماعها مستند روایی و فقهی دارند، مخصوصاً تمام اجماعاتی که بعد از مرحوم شیخ طوسی ـ رحمة الله علیه ـ هستند. همۀ اینها مستند به کلام مرحوم شیخ هستند و حتی بعضی از آنها هم اعتراف کردهاند بر اینکه اصلاً جرئت مخالفت با فتوای مرحوم شیخ را نداشتند! این چه اجماعی است که مستند به رأی یک فقیه باشد؟!
معنای اجماع طائفة الإمامیه در کلام شیخ طوسی
ما وقتی که در این موارد به اجماع شیخ طوسی نگاه میکنیم، میبینیم که ایشان همینطوری گفتهاند: به اجماع طائفة الإمامیة.1 و حالا اصلاً یک موردش [را هم ندیده است!] بعد نگاه میکند و میبیند که ابن زهره آنجا خلاف کرده است، این شخص چهکار کرده است، آن شخص چهکار کرده است، میگوید: الاّ فلان، الاّ فلان، بعد معلوم میشود که در اینجا منظورش از اجماع خودش است! اجماع طائفه یعنی آن رأی مشهور در اینجا هست. فلهذا اصلاً نمیتوانیم به موارد اجماع تکیه کنیم و هرجا اگر مطلبی دیدهاید که اجماعی بود باید به سراغ مستند بروید و بدون هیچگونه ترسی ولو اینکه نظر مخالف با اجماع داشته باشید باید به آن نظریه عمل کنید. اجماع ازنظر ما حجت نیست، و همینطور شهرت.
تلمیذ: اگر اجماعی هم باشد، معلوم نیست که حاکی از قول معصوم باشد.
استاد: بله، همینطور است. من همین را عرض میکنم که این اجماع با توجه به این نحوه اجماعی که دیدهایم، هیچ حجتی برای ما نیست لعلّ اینکه خیلیها مخالفت کرده باشند؛ همانطور که منبابمثال اجماع تا زمان مرحوم محقق ـ رحمة الله علیه ـ بر نجاست ماء بئر بود، مرحوم محقق با اجماع مخالفت کرد و گفت: «و فی نجاسة ماء البئر ترددٌ».2 ما خیلی موارد میبینیم که فقهاء با اجماع مخالفت میکنند و کسی حرفی نمیزند، این دلیل بر این است که این مسئله حتی بین خود اینها هم محلّ برای تأمل است؛ حتی در روایات و امثالذلک. البته جای آن نیست که ما در این قضیه [بحث کنیم.]
یکوقت با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ راجع به افعالی که جاهل با توجه به قصور ـ نه تقصیر ـ انجام داده است [بحث میکردیم، این مسئله] اجماعی است که لازم نیست اعاده کند و لولا این جهت ... . خلاصه، دوباره در اینجا صحبتها این بود که ما مدارک فقهی برای این قضیه داریم. اینطور نیست که فقط یک مسئلۀ اجماعی باشد که تدارک به قضاء آن لازم نیست و این در حال جهل است و به روایاتی که در این زمینه آمدهاند مثل حدیث «منّة» و امثالذلک که همۀ اینها دلالت بر این دارند که اگر احکامی از روی قصور انجام بگیرد، مسئلۀ قضا در آنجا منةً علی العباد نمیتواند مطرح باشد. بله، اگر کسی انجام نداده باشد، آن یک مطلب دیگر است اما اینکه اگر کسی بهخاطر تقلیدِ خلاف که از شخصی تقلید کرده است و کشف خلاف برای او شده است و مقلَّدش حکم خلاف گفته است، بالأخره درهرصورت ما أنزل الله را اتیان نکرده است درحالیکه اجماعی است که این در اینجا صحیح است. این اجماعی بودن، بهخاطر این نیست که کشف از قول معصوم میکند، بلکه بهخاطر این است که همان کسی که میگوید: «نباید این را قضا کند»، اصلاً عقلش به او اجازه نمیدهد که حکم به قضا کند! چطور ممکن است که فقیهی بگوید: «مقلِّدی که از یک مقلَّد تقلید کرده است و بعد کشف خلاف شده است که حکم این مقلَّد اشتباه بوده است دوباره این را انجام دهد؟!» یا اینکه اینطور به نظرش میرسد براساس موازین، عملی را انجام داده است، کدام فقیه میگوید که دوباره این را انجام بده؟! آنوقت اسم این قضیه را اجماع میگذارند! این مسئلۀ اجماعی نیست بلکه مسئلۀ عقلی است، یک مسئلۀ عادی است.
همینطور در مورد شهرت و امثالذلک هم با توجه به اینکه طبق منویات و عقاید خود فقهاء است، دراینصورت نمیتوانیم به شهرت عمل کنیم. همین روایتی را که در بحث اصول خواندیم «الإسلام یَجُبُّ ما قبلَه»1 الآن بهشدّت مورد طرد و بطلان قرار گرفته است. شخصی مثل آقای خوئی طرد میکند،2 درحالیکه قطعاً میدانیم روایت درست است! اگرچه میگویند که این روایت مرسل است اما لسان و مضامین روایت همه دلالت بر صحت میکند، با توجه به اینکه ما آن اخلاق و رفتاری که از پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم سراغ داریم [هم همین را] اقتضاء میکند. شهرت هم مثل همین است. بر طبق عقاید و منویّات خودشان یک روایت را عمل میکنند و یک روایت را کنار میگذارند، از کجا میدانیم این شهرتی که الآن این روایت را گرفته است و روایت دیگر را کنار گذاشته است، دخل و تصرفات ذهنی خودش نبوده است؟! براساس اینکه این را امام گفته است این کار را انجام نداده است بلکه براساس تقویت فکری، براساس ترجیح، براساس هزار سلیقه و اظهار سلیقه در تعارض بین روایتین یکی را گرفته است، آنوقت ما میگوییم که این روایت مشهور است.
تلمیذ: میتوانیم بگوییم که این سیرهای بوده است که در طول تاریخ نسبت به این روایت عمل نمیکردند؛ کلّ مسلمین عمل نمیکردند، حالا ممکن است که این روایت از خود امام رسیده باشد ولی ما این را در لفظ نداریم که از امام رسیده باشد ولی در عمل، مسلمین به این روایت عمل نمیکردند.
استاد: این تحقیق از مجتهد است، مجتهد باید تحقیق کند تا ببیند چنین سیرهای بوده است یا نبوده است، و اساس آن چطور بوده است.
تلمیذ: یعنی آیا سیره در دست ما نیست؟
استاد: نیست، چون این سیره در دست ما نیست ما هم نمیتوانیم به آن عمل کنیم، یعنی نمیتوانیم بگوییم که چون شیخ صدوق در من لایحضر به این روایت فتوا داده است و علمای اطراف خودش هم آن روایت خلاف را گرفتهاند پس ما هم عمل کنیم، بلکه لعلّ اینکه شیخ صدوق هم براساس ذهنیات خودش فتوا داده است؛ ما نمیتوانیم این را بهعنوان یک شهرت بگیریم حتی اگر از قدماء باشند. میگویند که اگر شهرت مربوط به قدماء باشد حجت است و اگر مربوط به متأخرین باشد حجت نیست.3 نسبت به قدماء هم همین حرف را میزنیم، نسبت به قُدمایش هم همینطور است. ممکن است روایتی باشد که فهم شخص و راوی به این قضیه نرسیده و رد کرده باشد اما شاید این از اصح روایات باشد؛ بنابراین در اینجا شهرت نمیتواند ملاک باشد. بله، بهعنوان یکی از موارد ترجیح میتواند موردنظر قرار بگیرد، اینطور نیست که این مسئله بهعنوان آخرالکلام باشد، مطلب به این کیفیت نیست.
این مسئلۀ إصالة الإجتماع و یا إصالة الفرد از نقطهنظر عقلی محل تأمل است. ما چیزی در اجتماع که به نفس اجتماع بدون توجه به مسئلۀ دیگری ارزش و قیمت داده باشد نداریم. یعنی الإجتماعُ بما هو هو، الجمعیةُ المدنیةُ بما هو هو، الکثرةُ بما هی هی، ما چنین مسئلهای نداریم.
معنای اجتماع
اجتماع چیست؟ اجتماع عبارت است از افرادی که در یک محیط مخصوص با همدیگر جمع میشوند و اسم این را اجتماع میگذارند. صرف تجمع افراد در تعارض با یک مسئله، حکومت را به اجتماع نمیدهد و اصل را بر اجتماع نمیگذارد. این کار را انجام نمیدهد الاّ در مواردی که آن موارد، مسئلۀ حق و باطل نیستند بلکه مسئله صرف یک اختیار ظاهری است؛ دراینصورت در تعارض بین آنها مسئلۀ اجتماع [ترجیح] دارد. منبابمثال چند نفر باهم جایی میروند، یک نفر میگوید که دلم میخواهد الآن ماشین اینجا نگه دارد و ناهار را اینجا بخوریم. چند نفر هم میگویند که دلمان میخواهد ماشین پنج فرسخ بالاتر نگه دارد و سر فلان چشمه غذا بخوریم، در اینجا فقط تعارض بین دو اختیار است، هیچ جهت رجحانی بر یکدیگر ندارند، مسلّم است که در آنجا کثرت افراد ترجیح بر این پیدا میکند. اما اگر یک شخص بگوید که من ناراحتی معده دارم و چون ناراحتی معده دارم الآن باید ماشین را در اینجا نگه دارید، بقیه هیچ ناراحتی و مشکلی ندارند، در اینجا نمیتوانیم بگوییم که الآن إصالة الإجتماع حکومت میکند و اختیار را از او میگیرد.
تلمیذ: در شورا داریم که وقتی اکثریت بر مبنایی حکم کردند [نظر اکثریت اعمال میشود.]
استاد: چون در آنجا حق مخفی است. منبابمثال در اینجا دلیلی میآید و اینها میگویند که الآن ما باید به این دلیل در مدینه بجنگیم. افراد دیگر میگویند که به این دلیل باید در بیرون مدینه بجنگیم، این جنگ و این حرب و این دفاع باید در خارج از مدینه انجام بگیرد و هر کدام هم برای منوی و مدعای خودشان دلیل میآوردند، اینجا ادلّه با همدیگر تعارض میکنند و احدهما بر دیگری ترجیح ندارد، دوباره قضیۀ کثرت در اینجا مطرح میشود.
اما اگر قرار باشد در اینجا به دلیلی که همۀ آنها میآورند نگاه کنیم مثل دلیلی که حمزه میآورد این است که میگوید: برای عرب عیب است که بگویند در منازل و بَلَد و مدینۀ خود دفاع کردند!1 این ننگ است و این عار است! هذا عارٌ که بگویند دفاع کردند! بقیه هم میگویند: بله بله، مسئله همینطور است. این برای ما ننگ و عار است که خارج از مدینه برویم و در آنجا با آنها جنگ کنیم.
آنجا بعضیها میگویند که اگر ما در مدینه باشیم: اولاً: یک قوّت قلبی برای اهلمان است. ثانیاً: میتوانیم از آنها استفاده کنیم، آنها هم از پشتبام و امثالذلک ما را تأیید کنند و از آنطرف هم ما به شوارع مدینه بیشتر آگاه هستیم و میتوانیم آنها را در حصر قرار بدهیم و دراینصورت مقاتله با آنها آسان میشود. طبعاً اگر رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در اینجا باشد، با توجه به اینها میگویند که اینها دعاوی نفسانی است. اینطرف دعاوی نفسانی است ولو اینکه این را یک نفر بگوید. لذا رسول خدا جنگ در مدینه را ترجیح میدهد. بعد که آنها غلبه میکنند، میگویند: حالا که شما اینطور میکنید و راضی نیستید، آنطور باشد. چرا رسول خدا در اینجا قول آنها را ترجیح میدهد؟ شاید نمیخواهد در ذوق آنها بزند یعنی حالا که اینها با این وضعیت و با این کیفیت، خودشان میخواهند اینطور کنند، در ذوق آنها نمیزنند و چون برای آنها خیلی مشکل است با آنها مماشات میکنند ولی بعد درعینحال وقتی قضیه روشن میشود و آنها میفهمند که اشتباه کردهاند، حضرت میگوید: «نمیتوانم از آن حکمی که خدا گفته است دست بردارم و آن حکم را عوض کنم».
عدم وجود دمکراسی در اسلام
تلمیذ: در اجتماع یا شورایی که همه از علماء باشند آیا نمیتوانیم دوباره اکثریت را در آنجا مطرح کنیم؟!
استاد: نه، در اینجا نمیتوانیم قرار دهیم. یعنی اگر حاکم اسلامی در این شورا متوجه شود که قول یک نفر از نظر موازین عقلی و تجربه و مطابقت با علوم و مصالح بر دیگران ارجحیت دارد، شرعاً در اینجا حرام است که قائل به اکثریت شود.
حق میزان برای عمل در اسلام
ما اصلاً در اسلام دموکراسی نداریم! ما در اسلام حق را داریم، در اسلام حق میزان برای عمل است! اصلاً دموکراسی میزان نیست. دموکراسی یعنی چه؟! دموکراسی یعنی بعد از پیغمبر همه به سقیفه رفتند دیگر! این دموکراسی شد دیگر! دموکراسی یعنی برخلاف تصریح کلام رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم بهدنبال ابوبکر را گرفتند دیگر! این دموکراسی میشود! کجای آن دموکراسی است؟! دموکراسی یعنی حکومت اکثریت و آیۀ قرآن میفرماید: ﴿وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ﴾1 این دموکراسی است دیگر!
حکومت داشتن اسلام بر قوانین امروزی
شما الآن نگاه کنید که در اینجا و کشورهای خارج، دموکراسی به چه میگویند؟ یعنی آن اشتباهی که آنها الآن میکنند این است که به اختیار بشر اصالت میدهند اما به انطباق این اختیار بر مصالح و مفاسد نفسالأمریه اصالت نمیدهند؛ این اشکال آنها است و اسلام از این نقطهنظر بر قوانین امروزی حکومت دارد. اسلام میگوید که إختیار بما هو إختیار در اینجا ملاک نیست.
مهم بودن اختیار با توجه به انطباق بر مصالح برای اسلام
اختیار با توجه به انطباق بر مصالح برای اسلام مهم است و این ملاک ارزش است.
اجتماع اهمیّت داده شده در اسلام
علت ارزش دادن اسلام به اجتماع
پس رویاینحساب اجتماعی که در اسلام بر آن اجتماع اهمیّت داده شده است، «یدُ الله مع الجماعة»،2 «صلاةُ الجماعة خیرٌ من کذا»،3 مسائلی که مربوط به حج و اجتماع در حج آمده است4 و افتراق از جماعت مسلمین که اینقدر مذمت شده است و امثالذلک، همۀ اینها برای این است که این اجتماع ظرفیت مناسب را برای تکامل افراد در این موقعیت فراهم و آماده میکند. در اجتماع است که آن ظرفیت مناسب و آن امنیت برای تکامل پیدا میشود. یعنی اگر جامعهای اجتماع نداشته باشد در آن جامعه امنیّت نیست، در آن جامعه خوف است، در آن جامعه تردید و تشکیک است، اینطور نیست که اجتماع بما هو هو ملاک باشد، اجتماع که ملاک نیست. چون در این اجتماع و در این اُلفَت و در این وُدّ، امنیت برای وصول به غایات و اهداف مهیا میشود، لذا اسلام به اجتماع ارزش و بها داده است.
اجتماع، مقدمۀ تکامل افراد
پس اجتماع مقدمۀ برای تکامل فرد است. اینطور نیست که نفس الإجتماع من حیث هُوَ هو، موجب ارزش باشد. حالا برفرض اجتماع باشد اما افراد در این اجتماع به تکامل نرسند، این اجتماع چه فایدهای دارد؟! پس ارزش و بهای اجتماع، بهای مقدمی است، بهای غایی و ذی المقدمی نیست.
منبابمثال اجتماعی هست که نود درصد آنها غیرملتزمین و غیرمتدینین هستند و ده درصد آنها ـ عشر بالماِئة ـ افراد متلزم و متدین میباشند، در رأیگیری نسبت به مسائل اخلاقی و امثالذلک چه حکم میکنند؟ مثلاً میگویند که حجرات مشروبات خمر و سکریات باید در شوارع مفتوح باشد. ما باید به اجتماع حکم کنیم دیگر، ما باید مناظر وقیحه و قبیحه در شواطیء1 و سواحل داشته باشیم، باید حکم به اکثریت کنیم دیگر، چرا در اینجا حکم به بطلان میکنیم؟! چون این اختیار اکثریت و این شور اجتماعی با مصالح و مفاسد نفسالأمریه منطبق نیست. لا یَنطبق هذه الدعاوی و هذه النّیات بالمصالح النفس الأمریه و این ده درصد منطبق است، پس این مهم است.
ارزش داشتن انطباق با مصلحت در اسلام
در اسلام انطباق با مصلحت ارزش دارد، نفس اجتماع مِن حیث هُوَ إجتماعٌ ارزش ندارد. و اگر میبینید که در بعضی از آیات قرآن و روایات و امثالذلک برای اجتماع اهمیّت قائل شدهاند، این قضیه جنبۀ مقدمی دارد. پس یکی از مسائلی که باید در بحث ارتداد مورد توجه قرار بگیرد مسئلۀ انطباق اختیارات فرد با مصالح و مفاسد نفسالأمریه است که آیا اختیارات افراد یک جامعه با مصالح منطبق است یا منطبق نیست. در اینجا به فرد و اجتماع کاری ندارند، آنچه برای اسلام و عقل قابل پذیرش است، این است.
اگر منبابمثال اجتماعی میخواهد رأی بگیرد که سَمّ بخورد، آیا عقل در اینجا حکم میکند که سَمّ در اختیار اجتماع بگذاریم؟! منبابمثال رأی یک اجتماع تعلق میگیرد به اینکه قانون تجاوز به تمام نوامیس و امثالذلک آزاد باشد مثل قانون فروید،2 چون جامعه اینطور است آیا در آنجا اقتضاء میکند که این ابزار و آلات را در اختیار آن جامعه قرار دهیم؟! مگر در سوئد این کار را نکردند؟! در مدت شش ساعت تمام شهر استکهلم به هم ریخت! در خانهها و امثالذلک ریختند! چون قانون کنار رفت. اجتماع این است! اجتماع بهدنبال انحراف میگردد، بهدنبال اظهار و ابراز منویات میگردد و هیچ دلیلی نیست بر اینکه تمام منویات با مصالح منطبق باشد، دلیلی وجود ندارد. بنابراین عقل حاکم است بر اینکه آن اختیاری در جامعه ممضیٰ است که با موازین عقلی و حقوق فطری و اوّلیۀ دیگران مزاحمت و تعارض نداشته باشد. اگر اختیارات بعضی از افراد اجتماع با حقوق و اختیارات افراد دیگر تعارض داشته باشد، عقل این را قبول نمیکند.
لذا اینکه در مسئلۀ حضرت یونس بعضیها و حتی مفسرین اهل تسنّن گفتند که در اینجا فرد فدای اجتماع شد1 غلط است! فرد فدای اجتماع نمیشود یعنی فرد فدای اجتماع مِن حیث هو إجتماع نمیشود. فرد در اینجا با یک مصلحت اهمّ در تعارض قرار میگیرد و باید برای رسیدن و وصول به آن مصلحت اهمّ اِعمال و اقدامی کند، یعنی حضرت یونس که خودش را در شکم ماهی انداخت، در وهلۀ اوّل براساس قرعه بود. در وهلۀ دوم اگر هم براساس قرعه نباشد، یک نفر از باب حفظ جان افراد بیشتر باید این فداکاری را انجام دهد ولی این فداکاری از باب ازبین رفتن این شخص نیست بلکه از باب عمل به وظیفه و تکلیف است. اینطور نیست که او خودش را فدا کرده و ازبین رفته است؛ ازبین نرفته است بلکه به تکلیف عمل کرده است یعنی درواقع ثواب شهید را به او میدهند.
حکم عقل همیشه منطبق بر منطق
عقل هیچوقت در منطقش جامعهای را بر یک فرد غلبه نمیدهد! عقل همیشه بر منطق حکمی را بار میکند. منبابمثال اگر قرار باشد در جامعهای ده نفر ازبین بروند و یک نفر بماند ـ ما در مسئلۀ عدالت و امثالذلک این حرفها را زدهایم و میزنیم ـ و دَوَران امر بین این باشد [که این چند نفر ازبین بروند یا عالمی ازبین برود]، عالم مقدم بر آنها است و عالم را نباید فدا کرد، این مسائل هست. منبابمثال چند نفر در صف خبازی ایستادهاند، چند آدم بیکار بهجای اینکه در خیابان بایستند و سوت بکشند، حالا در صف خبازی آمدهاند و میخواهند نان بخرند ولی از یک طرف عالمی هست که نیاز و احتیاج دارد و باید سر درس برود و امثالذلک، خباز باید به او زودتر نان بدهد، او نباید پشت صف برود.
تلمیذ: یک روایت هم در این زمینه وارد شده است، در مورد شَریح قاضی که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودهاند که [در محکمه] [برای آنهایی که] عالم و قاری و حافظ قرآناند، یک صف جداگانه بگذارید.2
استاد: بله، صف جداگانه برای آنها بگذارید، این یک مسئله است. در مورد حرب هم واقع شده است که آنهایی که قاریان قرآن هستند، در جنگها به جبهه نفرستند، چون ازبین میروند.1
تلمیذ: آیۀ نفر: ﴿وَمَا كَانَ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ لِيَنفِرُواْ كَآفَّةٗ فَلَوۡلَا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرۡقَةٖ مِّنۡهُمۡ طَآئِفَةٞ لِّيَتَفَقَّهُواْ فِي ٱلدِّينِ وَلِيُنذِرُواْ قَوۡمَهُمۡ إِذَا رَجَعُوٓاْ إِلَيۡهِمۡ لَعَلَّهُمۡ يَحۡذَرُونَ﴾.2
استاد: در جنگ یمامه که اتفاق افتاد خیلی از آن قاریان قرآن شهید شدند و اینها برای این است که در اینجا عقل حاکم است بر اینکه مسئلۀ کثرت در اینجا مطرح نیست، در اینجا مسئلۀ واقع و نفسالأمر باید مورد دقت و توجه قرار بگیرد. حالا این بحث ادامه دارد، إنشاءالله برای جلسۀ بعد باشد.
اللهم صلّ علیٰ محمد و آل محمد