پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهخسران وبطالت عمر
تاریخ 1426/06/02
توضیحات
معناي حق و باطل و ذكر برخي از مراتب آنها. شرح فقره: و لا يدع أيّامه باطلاً. 1 چگونه ممكن است انسان گمان كند كه كلام و فعل و مسير او منطبق بر حق است، ولي در واقع منطبق بر باطل باشد. 2 توضيحي راجع به معناي حق و باطل و بيان برخي از مراتب بطلان. 3 مسألة حق و باطل امريست كه همۀ ابعاد زندگي فردي و اجتماعي بشر و همۀ اموري را كه فرد در طول حيات خويش با آنها در ارتباط ميباشد، شامل ميشود. 4 تأكيد روايات وارده از ائمه اطهار علیهم السلام در ارتباط با اهميت حضور قلب و توجه در نماز. 5 بيان معناي حيّ علي خير العمل در اذان و اقامه. 6 آنچه به عنوان ميزان و معيار در حق و باطل بودن امور لحاظ ميشود جنبۀ انتساب و ربط آنها با مبدأ اعلي و پروردگار متعال ميباشد. 7 سالك راه الهي در ارتباط خود با پروردگار تنها بايد خداوند متعال را در نظر گرفته و اجازه ندهد غير خدا به عنوان خدا و حق در حيطۀ وجودي اعمال و رفتار و منش او وارد شود. 8 علت گمراهي و عدم قدرت تشخيص افراد مسير صواب را از غير آن عدم قدرت ايشان در تميز حق از باطل و مجاز از واقع ميباشد. 9 سخن پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم به فردي كه در هنگام صحبت كردن حضرت با يكي از همسران خود از كنار ايشان عبور كرد. 10 تفسير قسمتي از آيه 8 سورۀ مباركه مائده:( يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى)
هوالعلیم
بیان معناى حق و باطل و مراتب آن (2)
شرح حدیث عنوان بصری ـ حسران و بطالت عمر ـ جلسه 118
بیانات
آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سرّه
أعوذبالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وصلّى الله على سیّدنا و نبیّنا أبى القاسم محمّد
وعلى آله الطّیّبین الطّاهرین و اللعنة على أعدائهم أجمعین
امام صادق علیهالسّلام به عنوان میفرمایند:
نتیجه و ماحصل فردی كه به این دستورات و مطالبی كه داده شده است عمل كند، این است كه دیگر ایام خودش را به بطالت نمیگذراند.
عرض شد این فقره مانند سایر فقرات این حدیث شریف، خیلی پر معنا و قابل توجه است. چگونه میشود كه انسان وقتش را به بطالت بگذراند؟ چگونه میشود كه انسان در گذشت ایام، از حق غافل باشد و یا به تعبیر دیگر چنانچه در جلسات گذشته عرض شد تصور كند كه كلام او و فعل او و مسیر او منطبق بر حق است، ولی در واقع منطبق بر باطل است.
توضیحی دربارۀ معنای حق و باطل
باطل یعنی پوچ، یعنی چیزی كه مابإزاء ندارد. در جلسات گذشته معنای حق و باطل را عرض كردیم كه باطل بهمعنای پوچی است، بهمعنای تهی بودن، بهمعنای بینتیجه بودن، بهمعنای مابإزاء نداشتن یعنی عوض نداشتن و در یك كلمه میتوان به حمل شایع، باطل را بهمعنای نیستی تصور و معنا كرد. و درمقابل، حق است كه حق بهمعنای هستی است، آنچه كه وجود دارد و آنچه كه منتسب به پروردگار است حق است و آنچه كه مابإزاء و واقعیت و حقیقت و اصالت و نتیجه دارد، آن میشود حق. چرا كلام دروغ باطل است؟ چون مابإزای خارجی ندارد. الآن من بگویم باران میآید، این كلام كذب و باطل است؛ الآن باران نمیآید. ولی اگر بگویم: الآن هوا آفتابی است و باران نمیآید، این حق است؛ چون مابإزاء دارد، انسان این را در خارج مشاهده میكند.
سریان حق و باطل در تمام شئون زندگی انسان
اگر نظر شریف رفقا باشد در بیان معنای باطل در جلسات گذشته عرض شد هر چیزی كه در عالم تخیل و اعتبار بگنجد، میشود باطل. و هر چیزی كه در عالم صدق و عقل و منطق قرار بگیرد، میشود حق. و این مسئله قابل سریان و توسعه در همۀ ابعاد فكری و اجتماعی و اشتغالات و كارها و مسائلی است كه یك فرد میتواند در طول زندگی دنیا با آنها سروكار داشته باشد. مرام و روشی را كه انسان بر میگزیند تا جایی بر حق است كه جنبۀ انتساب و ربط با پروردگار در آن لحاظ شده باشد. و اگر لحاظ نشده باشد، میشود باطل.
تأکید روایات در ارتباط با اهمیت حضور قلب و توجه در نماز
در روایت داریم وقتیكه شخص نماز میخواند، اگر حواسش در نماز به این طرف و آن طرف باشد، فكرش به این طرف و آن طرف برود، الفاظ را فقط بهعنوان یك عادت ادا كند، ممكن است الآن ما بگوییم: ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ* ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ﴾1 تا ﴿وَلَا ٱلضَّآلِّينَ﴾ كه بر حسب عادت میرسیم، نفس این الفاظ را از آن منبع غیر شعور خودش به منصۀ ظهور برساند بدون اینكه انسان توجه داشته باشد. وقتی تا آخر سوره را میخواند متوجه میشود اصلاً به معانی توجه نداشته، و فكرش جای دیگر بوده است؛ ملاقاتی كه با كس دیگری قرار بوده بگذارد، مطلبی را كه با كس دیگری میخواسته صحبت كند، تلفنی كه زده شده و حواسش در آن تلفن بوده. ملائكه این نماز را بالا میبرند، و یك مقدار كه بالا بردند، خدا میگوید: «این نماز را برای كه آوردید؟» میگویند: «ما این نماز را آوردیم كه به حیطۀ وجودی تو برسانیم» چون نمازی است كه انسان برای خدا خوانده و باید به همانجا برگردد. خدا میگوید: این شخص در نمازِ من، غیر من را داخل كرده است؛ الفاظ را ادا كرده ولی حواسش به من نبوده، توجه به من نداشته، دنبال حرفهایی بوده كه در تلفن زده شده، دنبال مطالبی بوده كه با فلان شخص صحبت كرده، دنبال كارهای خودش بوده، در ضمن هم این سوره را خوانده، ركوع و سجود هم كرده. پس در این نماز، دیگری را با من شریك قرار داده است، شما بروید، و من از حق خودم گذشتم و حق خودم را به شریكم واگذار كردم. این نماز را بر سر این بزنید و بگویید كه مبارك خودت باشد. من سهمی در این نماز نمیبرم و تمام آن مربوط به افراد دیگر باشد كه در این نماز دخالت كردند.2 این نماز میشود باطل.
بیان معنای «حَیّ عَلیٰ خیر العَمل» در اذان و اقامه
رفقا دیگر باید ملاك و معیار دستشان باشد. ببینید! ما بهتر از نماز چیزی سراغ نداریم، از نماز بالاتر چیزی سراغ نداریم. ما از نماز، عبادت بالاتری سراغ نداریم. وقتیكه در اذان و اقامه «حَیَّ عَلیٰ خَیرِ العَمَل» تشریع شده، معنایش چیست؟ معنایش این است كه بهترین عمل و بهترین عبادتی كه در شرع تشریع شده است، باید بهسوی او بشتابی. و شما میبینید این نماز با این خصوصیات میشود باطل! هیچ خبری از آن نیست و هیچ مابإزایی ندارد. پس باطل عبارت است از آن نحوۀ ارتباط بنده با پروردگار خود كه در آن ارتباط، خدا جایی ندارد. این میشود باطل.
یكی از افراد معمّم كه در طهران بود و پدرش فوت كرده بود، جنازه را در یكی از مساجد مهم مركزی طهران آورده بودند و خود او نماز میت را خوانده بود. برادرش به او رو میكند و میگوید: «فلانی، ما كه دیگر تو را میشناسیم، با ما پنهان كاری و... نکن! بگو ببینم: این نماز را برای خدا خواندی یا برای خودت؟» گفت: «راستش را میخواهی برای خودم خواندم!» نماز، شخص معمّم، صدها نفر در مسجد برای میت شركت كردند، نماز طبق دستور واجب است، ولی نگاه میكنید میبینید نماز باطل. یك شاهی به این شخص برای نمازی كه خوانده، نمیدهند! نمازی كه خوانده، افرادی كه آمدند و جمع شدند، «صاد» آن از مخرج ادا میشود، «حاء» از مخرج ادا میشود، «عین» از مخرج اداء میشود ولی باطل است.
میزان در حق و باطل بودن امور، جنبۀ انتساب و ربط آنها با پروردگار
حق چیست؟ حق عبارت است از ارتباط انسان با پروردگار كه در آن ارتباط خدا فقط وجود دارد. این میشود حق. این معنا به همۀ ابعاد وجودی و به همه ابعاد تربیتی و سلوكی انسان قابل توسعه و گسترش است.
یك سالك در ارتباط با پروردگار فقط باید خدا را درنظر بگیرد و نگذارد غیر خدا بهعنوان خدا در حیطۀ وجودی اعمال و افكار او وارد بشود. دقت بفرمایید! غیر خدا بهعنوان خدا، غیر حق بهعنوان حق، غیر ذات پروردگار از اعتبارات و تخیلات و دنیا بهعنوان اینكه او حق است؛ چون اگر بهعنوان اینكه او حق نیست، مشخص است که دوری میكند، پرهیز میكند، اجتناب میكند، احتراز میكند. لذا بزرگان فرمودند: مهمترین عمل برای سالك این است در هر قدمی كه برمیدارد حساب آن قدم را همان موقع برسد نه بعد، بعد كه كار از كار گذشته، و بعد بردارد. كاری میخواهد انجام دهد همان موقع حساب برسد، سبك و سنگینی بكند، با دیگران مشورت كند، باب مشورت را بر خود نبندد و نگوید كه این كار درست است، پس انجام میدهم. با افرادی كه خارج از این محیط هستند و میتوانند آزادانهتر و مستقلتر و با فكر بازتر نسبت به مسئله قضاوت كنند، با آنها مشورت كند، كاری را كه من انجام میدهم آیا برای خدا هست یا نه؟ این عملی كه الآن انجام میدهم برای خدا هست یا نه؟
عدم قدرت تشخیص حق از باطل، علت گمراهی افراد
در بسیاری از اوقات اتفاق میافتد كه انسان در تحت شرایط محیط، مغلوب جریاناتی قرار میگیرد كه بر او تحمیل میشود. انسان همیشه باید محیط بر محیط باشد، نه اینكه محاط در محیط واقع بشود. دیدگاه انسان طبق شرایط محیط تغییر پیدا میكند. در مسائل عادی هم ما میبینیم؛ مثال خیلی زیاد است، مثلاً در همینجا نشستیم، چشممان چشم عادی است ضعف هم ندارد، دیدگاهمان دیدگاه عادی است، مشاعرمان، مشاعر عادی است. ولی كیفیت نورپردازی در این محیط و نحوۀ انعكاس نور در زوایای اجسام و بهوجود آمدن سایه و برگشت نور در اجسام، گاهی اوقات بهنحوی است كه فرض كنید كه خود من همین الآن ممكن است اشتباه كنم، در بعضی از موارد اشیاء مقعّر را بهصورت مُحدّب ببینم. یك شیء مقعّر است ولی كیفیت نور و محیط بهنحوی است كه من خیال میكنم محدّب است، دست میزنم میبینیم مقعّر است. چرا؟ چون خارج و محیط و نور بهنحوی است كه این شیء را در دیدگاه من به این كیفیت در آورده است. ما به این مقدار هم نباید توجه كنیم. برویم و دست بزنیم ببینیم این كه الآن ما او را به شكل محدّب میبینیم واقعاً محدّب است یا مقعّر؟
خیلی اتفاق میافتد. اشتباهاتی كه انسان میكند و در تحت شرایط خارجی قرار میگیرد و در اختیار او نیست. اینها برای چیست؟ بهخاطر این است كه وجود انسان از نقطهنظر تحقیق و كیفیت تلقّی مطالب، وجود دارای ضعف است. اگر خود او فیحدّنفسه و بهتنهایی بخواهد با جریاناتی كه درمقابل او قرار گرفته است و مطالبی كه با او برخورد میكند و اختلاف سلیقه و افكار و مكاتبی كه در جلوی او قرار دارد برخورد كند، قدرت تشخیص ندارد. اینقدر كه افراد در اشتباه قرار گرفتهاند بهخاطر این است كه ذهن آنها نتوانسته است آن حقیقت را از اعتبار و باطل جدا كند.
کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به فردی در هنگام سخن با همسر خود
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم در كنار یكی از زنهایشان نشسته بودند و صحبت میكردند و میخندیدند. یكی از اصحاب رد میشود، تا رد میشود حضرت صدایش میكنند و میفرمایند: «اینجا بیا! میدانی این كسی كه پیش من نشسته كیست؟» میگوید: «نه یا رسول الله!» میفرمایند: «این عیال من است.» بعد به حضرت رو میكند و میگوید: «مگر مطلبی اتفاق افتاده؟ مسئلهای شده؟» حضرت فرمودند: «من صدایت كردم كه در این لحظه یك وقت شیطان تو را فریب ندهد، تو تصور نكنی كه من الآن با یك زن غریبه صحبت میكنم.»1 این عیال من است و با او نشستم و صحبت میكنم، با او حرف میزنم درحالیكه پیغمبر است. التفات میكنید! یعنی بالاترین فرد بشر است، ولی انسان از گزند شیطان ایمن نیست.
نقصها و ضعفهایی كه در انسان است حتی انسان را درقبال پیغمبر میتواند شكست دهد و مغلوب كند. دیگر از رسول خدا كه بالاتر نداریم که بیاید صحبت بكند و شخصی بگوید: الآن در یك چنین وقتی پیامبر با این زن صحبت میكند! همه كه به آن مرتبۀ كمالی نرسیدهاند، همه كه آن ضعفهای خود را به فعلیّت مبدّل نكردهاند. همه كه جهات مثبت برای آنها كامل نشده، خیلی از افراد هنوز در منفی بافی به سر میبرند و فقط نقاط ضعف برای آنها جلوه میكند. این مسئله چیست؟ چه باید كرد؟ این قضیه را چطور باید حل كرد؟
تفسیر قسمتی از آیۀ 8 سورۀ مائده
در آیه شریفه میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ كُونُواْ قَوَّٰمِينَ لِلَّهِ شُهَدَآءَ بِٱلۡقِسۡطِ وَ لَا يَجۡرِمَنَّكُمۡ شَنََٔانُ قَوۡمٍ عَلَىٰٓ أَلَّا تَعۡدِلُواْ ٱعۡدِلُواْ هُوَ أَقۡرَبُ لِلتَّقۡوَىٰ﴾.2
ای مؤمنین، محیط شما را در تشخیص خود به اشتباه نیندازد. جریانات و مطالبی كه در اطراف شما میگذرد، برای شما شبهه به وجود نیاورد. صحبتهای زید و عمرو كه چرا این كرد و چرا آن كرد، چرا اینطور میكند، شما را در آن راهی كه در پیش گرفتهاید نلغزاند.
تأثیر محیط و کلام دیگران بر نفس انسان
انسان یك مطلب به نظرش میرسد و تحقیق میكند و میبیند مطلب درست است. فردا به یكی میرسد [و میپرسد] آقا شما این كار را كردی؟ به آن یكی میرسد آقا این كار را كردی؟ به سومی میرسد آقا دیدید فلانی راجع به این قضیه چه گفته؟ به چهارمی میرسد و میگوید: آقا دیدید فلانی چه کار کرده است؟ كمكم كمكم با صحبتهای مختلف و با مطالب گوناگونی كه برای انسان، زید و عمرو و بكر و خالد و جوّ و محیط و مسائل و وسایل و اینگونه امور بهوجود میآورند، آن ثبات و استحكام و استقامت ابتدایی كمكم رو به افول و رو به سستی میگذارد. شب كه میشود انسان میرود، و با خود میگوید: نكند من اشتباه میكنم؟ نكند این كاری كه انجام میدهم غلط است؟ نكند این كاری كه انجام نمیدهم غلط است؟ برای چه؟ بهخاطر اینكه این یك حرف زده، آن یك حرف زده، این یك چیزی گفته، او یك چیزی گفته.
توضیحی دربارۀ جریان مشروطیت و عبرت گرفتن از آن
تجربهای كه ما در زمان مشروطیت، بهدست آوردیم واقعاً عجیب است. افرادی كه در یك جریان واحد [در دو قطب مقابل هم قرار میگیرند؛] مثلاً جریان حكومتی و سلطنتی و استبدادی به یك جریان مشروطه و به یك جریان مردمی بنا بر نظر آنها تبدیل بشود. که آن هم مردمی نبود، كجای آن مردمی بود؟! آمدن رضا شاه و آن حكومت استبدادی و آن ظلمها و فساد، آیا این حكومت مشروطه بود؟ این حكومت مردمی بود؟! صد رحمت به حكومت قاجار و به آن حكّامی كه قبل از رضاشاه بودند و بر مردم حكومت میكردند. حكومتی كه یك لحظه یك نفر اعتماد و امنیت را نمیتوانست در خودش احساس بكند. كجای این حكومت، حكومت مشروطه بود؟! كجای این حكومت مردمی بود؟! كجای این حكومت آزاد بود؟!
ولی ما در آن زمان مشاهده میكردیم كه در یك مسئله، افراد عادی خُب عادی بودند. اینها كه نظر نداشتند و شاید هم گناه نداشتند و البته هر كسی بر طبق میزان فهم و سعۀ ادراك وجودی خودش، یك شخص را امین میداند، یا به این عمل میكند یا به آن عمل میكند. یا به این فرد یا به آن فرد، یا به این فتوا و یا به آن فتوا عمل میکند. امّا صحبت در اینجاست كه چطور میشود در یك جریان واحد، دو قطب، صد و هشتاد درجه مقابل هم قرار بگیرند؛ هم در این قطب عالم وجود دارد و هم در این قطب عالم وجود دارد. در هر دو طرف، عالم وجود دارد، در هر دو طرف مجتهد وجود دارد، در هر دو طرف صاحب وزنه و ثقل وجود دارد، در هر دو طرف صاحب اعتبار وجود دارد. اگر حق است كه نمیشود حق درمقابل هم باشد، ما دو تا حق كه نداریم. و ای كاش به این اكتفا میكردند و به این مقدار بسنده میكردند. دیگر صحبتها و سبّها و دشنامها و هتكحرمتها و سایر تبعاتی كه طبعاً در اینگونه جریانات برای افراد پیدا میشود، پیش نمیآمد.
در یك طرف قضیه مثل مرحوم آخوند خراسانی فتوا بر وجوب مشروطیت میدهد. در یك طرف قضیه مثل مرحوم سید یزدی فتوا بر حرمت مشروطیت میدهد. هر دو هم عالم و هر دو هم از بزرگان و هر دو هم در نجف بودند. این هم منزلش دو تا كوچه بالاتر است و این هم منزلش اینجاست. كدام حق است؟ مگر میشود كه ما در یك جریان دو حق داشته باشیم؟ برای چه؟ شاید خود مرحوم آخوند هم اینطور تصور نمیكرد. خدا ایشان را رحمت كند، ایشان فرد معاندی نبود، فرد مغرضی نبود.
لزوم قرار گرفتن تمام معلومات انسان بر محور حق و ربط با پروردگار
ولی صحبت در این است كه جریانات و حوادث و مسائلی كه خارج از محیط انسان بر محیط فكری انسان تحمیل میشود، بر محیط ادراك و مشاعر انسان اجبار میشود، تزریق میشود. اگر شخص دارای نور تشخیص و قوۀ تمییز و همانی كه فرمود: «العِلمُ نورٌ یقذِفُهُ الله فی قَلبِ مَن یشاء»1 نباشد كمكم به همین بلیه مبتلا میشود كه شدیم، به همین بلیه! درس خواندی، زحمت كشیدی، روایات را دیدی، تاریخ را دیدی، ولی صحبت در این است كه آن چیزی كه تمام این معلومات باید بر محور آن قرار بگیرد تا بتواند مفید واقع بشود؛ مطالعات تاریخی، مطالعات فقهی، مطالعات فلسفی، مطالعات عرفانی، بالاتر از این، درسهای دینی، روایات امام صادق علیهالسّلام، شوخی نیست آقا! این مطالب در جایی مفید است كه باید بر محور آن نور قرار بگیرد، اگر آن نور نباشد اینها نه تنها مفید نیست بلكه مضرّ خواهد بود. یعنی همین علوم حقّه و علوم الهی و همین تجربیات باید بر محوریت عدل قرار بگیرد، باید بر محوریت حق قرار بگیرد، باید بر محوریت آن نور قرار بگیرد، باید بر محوریت آن اتصال قرار بگیرد.
فتوای قتل سیدالشهداء علیهالسلام توسط شریح قاضی
شریح قاضی مگر آدم بیسوادی بود؟ آدم بیسواد نبود. از زمان عمر تا زمان امیرالمؤمنین علیهالسّلام قاضی بود و امیرالمؤمنین كه میخواستند او را عزل كنند، از همۀ مردم فریاد در آمد که بر خلاف سنت عمر عمل میكنید. حضرت فرمودند: خب باشد.2 بعد همین شریح قاضی جلو میآید، جلو میآید، و به امام حسین علیهالسّلام كه میرسد، به راحتی فتوا بر قتل امام حسین علیهالسّلام میدهد. دو دوتا چهارتا؛ الآن خلیفه امیرالمؤمنین یزید است، و خروج بر خلیفه امیرالمؤمنین فساد در ارض است، دفع فساد واجب است و چون حسین بن علی آمده برعلیه امیرالمؤمنین خروج كرده است، باید او را به هر نحو ممكن دفع كرد.3
این صغری، این هم كبری، این هم نتیجهاش. نتیجه چه میشود؟ نتیجه اینكه خیلی راحت پسر پیغمبر را به شهادت میرسانند. چرا؟ چون این علوم بر این محور نور قرار نگرفته است. این است قضیه. استدلال، استدلال الهی است، استدلال، استدلال خدایی است ولی این استدلال بر محوریت عدم ارتباط، واقع میشود، بر محوریت قطع ارتباط با پروردگار قرار میگیرد، بر محوریت عدم تهذیب واقع میشود. آن تهذیب كه آن نور است، [در اینجا نیست.]
تشخیص فتوای صحیح و باطل توسط حاج هادی ابهری
خدا مرحوم حاج هادی ابهری را رحمت كند. همین فردی كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در كتابها نوشتهاند. قبرش هم در علیّ بن جعفر علیهماالسلام كنار قبر مرحوم آقای انصاری ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در همانجا است. ایشان فردی بود که سواد نداشت، اینقدر این بیسواد بود كه امضاء نمیتوانست بكند. از این مهرهایی كه ختم میكنند در جیبش گذاشته بود، هرجا كه كسی یك نامهای برای او مینوشت و برای او میخواند، مهر را در میآورد و بهعنوان امضایش میزد. ولی خصوصیتی كه ایشان داشت این بود كه آن نور را داشت. برای او فتاوای علما و مجتهدین را نقل میكردند، و میگفت: «این فتوا درست است و این باطل!» تعجب نكنید، تعجب ندارد.
بیان احوال کربلایی کاظم و قرار گرفتن قرآن در قلب او
مگر شما در همین كتب نخواندهاید؟! آن افرادی كه مورد توجّه و عنایت قرار گرفتند، مگر ندیدهاید؟ جریان كربلایی كاظم را مگر همه اطلاع ندارند كه بهواسطۀ خلوص و صدق عملی كه داشت خداوند به او عنایت كرد و قرآن را در قلب او قرار داد. رفقای ما خودشان اینها را دیدند. بعضی از معمّرین رفقای ما برای بنده نقل میكردند و میگفتند که خودشان در مجالسی كه ایشان بودند شركت كردم. آنها میگفتند كه ما در دو مجلس شركت كردیم. مرحوم پدرم میگفتند كه من او را ندیدهام ولی از دوستان و رفقایشان شرح حال او را شنیده بودند. در خود قم آمد و آقای بروجردی ـ رحمةاللهعلیه ـ او را امتحان كردند. علمای قم امتحان كردند. در طهران در همان مسجد هدایت، مسجد مرحوم طالقانی رفتند و آنها امتحان كردند. در منزل مرحوم پدربزرگ ما حاج آقا معین شیرازی ـ رحمةاللهعلیه ـ آمد و امتحان كردند. خیلی از افراد، همه دیدند. این از مسلّمات است دیگر. فردی كه نمیتوانست امضاء بكند و مثل همین مرحوم حاج هادی بود، این با عنایت الهی به جایی میرسد كه قرآن را میخواند، از حفظ میخواند، دست روی آنها میگذارد. در یك نوشته اگر یك خط آن قرآن باشد، میگوید: «از اینجا تا آنجا قرآن است و بقیه همه نوشته است.» از كجا میرسد؟ آن وقت علما میآمدند و او را امتحان میكردند؛ میگفتند: «بگو در این صفحه چندتا ”الف“ است؟ در این صفحه چندتا ”باء“ هست؟»
یكی از دوستان تعریف میكرد و میگفت:
من از این علما تعجب كردم، اینهمه كه از من امتحان كردند چندتا «ب» دارد، چندتا «الف» دارد؟ این سوره چندتا «عین» دارد؟ یك نفر نیامد از من بپرسد: تفسیر این آیه چیست تا برای او بگویم. ببینید! یك نفر نیامد از من شأن نزول را بپرسد، درحالیكه شأن نزولش هم بر من نازل شده است.
یعنی شأن نزول در او قرار گرفته است البته بهمقدار سعۀ خودش، ما نمیگوییم كه [اشراف تام دارد.] تفسیر این آیه و بطن این آیه را هم من میدانم. یكی از علمای قم نیامد بپرسد كه تفسیر این آیه چیست؟ این راجع به چه آمده؟ و فقط میپرسند: چندتا الف دارد؟ چندتا ب دارد؟ چندتا صاد دارد؟ از این طرف بخوان، از آن طرف بخوان! خُب كامپیوتر هم میتواند این كار را انجام بدهد. شما در كامپیوتر بزنید و بگویید: فرض كن سوره والعصر چندتا «عین» دارد. به شما میگوید: چهارتا دارد، یا سهتا دارد. این است مسئله. اتفاقاً این قضیه را هم بگویم که الآن یادم آمد. رفقا میدانند كه نظر مرحوم آقا در سورۀ حمد بهجای مالِكِ یَومِ الدّین ﴿مَلِكِ يَوۡمِ ٱلدِّينِ﴾،1 است كه إنشاءالله بنده راجع به این قضیه قرار است مقالهای بنویسم. از ایشان نقل میكنند که ایشان پشت سر افرادی كه مالِكِ یَوم الدّین میگفتند، نماز نمیخواند، میگفت: «این غلط است و ﴿مَلِكِ يَوۡمِ ٱلدِّينِ﴾ درست است.» نه قرائت عاصم بلد است، نه قرائت قاسم بلد است، فقط بهواسطۀ خلوص نیت و بهواسطۀ ارتباطی كه دارد خدا حقیقت و آن نور را در او قرار داد، تمام شد.
مرحوم حاج هادی ابهری هم یكی از همین افراد بود. فتوا برای او میآوردند، مثلاً راجع به فلان قضیه نظر بر این است که این كار انجام بشود، میفرمودند: «نه، این نباید درست باشد.» یكی آمده بود به ایشان میگفت: «پس ما به كدام عمل كنیم؟» ایشان فرمودند:
مگر آقا سید محمدحسین در كنارت نیست؟! برو به حرفهای آقا سید محمدحسین عمل كن. مگر آقا سید محمدحسین نداری؟!
علم یاد گرفتیم، معرفت نسبت به مسائل پیدا كردیم، ولی این معرفت و علم ما در چه جایگاهی قرار گرفته است؟ درد اینجاست. اینكه امام علیهالسّلام میفرماید: «وَ لا یَدَعُ أیّامَهُ باطِلاً؛ ایامش را به بطالت نگذراند» یعنی چه؟ یعنی آن تفكر خودش و آن كاری را كه انجام میدهد، مبادا بهنحوی باشد كه تصور كند ـ در جلسۀ گذشته عرض كردیم: ﴿وَهُمۡ يَحۡسَبُونَ أَنَّهُمۡ يُحۡسِنُونَ صُنۡعًا﴾1 ـ كه این عملی كه انجام میدهد در راستای رضای خداست، درحالیكه در راستای رضای شیطان است. این است مسئله!
مراقبه، تنها راه عبور از توهمات و تخیلات
مطلب اینجاست كه محیط و آن مسائلی كه انسان در آن محیط قرار گرفته است، وضعیتی برای انسان بهوجود بیاورد كه انسان قدرت عبور و قدرت تجاوز از تخیلات خود و اعتبارات خود را دیگر نداشته باشد و نتواند عبور كند. همیشه انسان باید این مسئله را در خودش زنده نگه دارد كه این عملی كه الآن انجام میدهد، این عمل حق است یا حق نیست؟ نباید چشمش را برهم بگذارد که إنشاءالله حق است. إنشاءالله حق است، چیست؟ إنشاءالله درست است، چیست؟ این بهتر است چیست؟ آن بهتر است چیست؟
گفتگوی حضرت استاد در مسجدالحرام با بعضی از اهل تسنن دربارۀ عصمت انبیاء
در این سفری كه خداوند قسمت كرد، یكی دو هفته پیش بنده مشرف بودم، اتفاق نیفتاده بود که با كسی صحبت كنم، بحث كنم، هم در مدینه هم در مكه. آن شبِ آخر ظاهراً شب شنبه بود. همین شب شنبۀ گذشته، من بهاتفاق رفقا نشسته بودم و رفقا گفتند كه ما زودتر میرویم، كار داریم، و منتظر شما هستیم. ما بیست دقیقه یا نیم ساعتی در مقابل مستجار نشستیم، بعد حركت كردم و بیرون آمدم. از مقابل حجر اسماعیل كه گذشتم، به زاویۀ سمت راست حجر كه رسیدم، یكمرتبه احساس كردم كه كنار مسجدالحرام بنشینم. دیدم كه هیچ علتی پیدا نمیكنم، انگار باید بنشینم. گفتیم: حالا مینشینیم تا هر وقتیكه بیرونمان كردند، فعلاً مینشینیم. چند دقیقه گذشته بود، یكمرتبه شخصی آمد و در كنار ما نشست.
گفت: شما شیعه هستید؟
گفتم: بله.
ـ : مال كجایید؟
ـ : مال ایران هستم؛ سر و لباس ما نشان نمیداد، و از همین لباسهای عربی داشتم و معمم نبودم.
ـ : میخواهم از شما یك سؤال بكنم. شما به چه دلیل به عصمت ائمّهتان معتقد هستید درحالیكه عصمت اختصاص به انبیاء دارد؟ صحبت شروع شد.
ـ : به همان دلیلی كه ما برای انبیاء قائل به عصمت هستیم، به همان دلیل هم برای ائمّهمان قائلیم. گفتم: شما به چه دلیل راجع به انبیاء قائل به عصمت هستید؟
ـ : بهخاطر آیۀ قرآن كه اینها معصومند.
ـ : بیجهت كه نمیشود.
ـ : پس دلیل چیست؟
ـ : دلیل قرآن هم همین است. البته آنها خیلی استدلال پوچی كردند كه چون در سورۀ فتح داریم: ﴿لِّيَغۡفِرَ لَكَ ٱللَهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنۢبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعۡمَتَهُۥ عَلَيۡكَ وَيَهۡدِيَكَ صِرَٰطٗا مُّسۡتَقِيمٗا﴾1 كه خدا در قرآن به پیغمبر وعده داده است كه ما از گناهان گذشته و گناهان آیندهات چشمپوشی میكنیم، پس بنابراین پیغمبر معصوم است.
بنابراین به اعتقاد شما این آیه میخواهد بگوید بعداً هم پیغمبر گناه كرده؟ آیا شما معتقد به این هستید؟ حالا قبل از زمان بعثت و قبل از رسالت حالا آنها بگویند كه چون هنوز به بعثت و رسالت نرسیده، انسان جایزالخطاء است. یعنی پیغمبر بعد از رسیدن به رسالت هم گناه میکند! آیه میگوید: ﴿لِّيَغۡفِرَ﴾ یعنی اول تو گناه كردی و بعد ما بخشیدیم. گناهِ نكرده را كه نمیبخشند. پس طبق این آیه بعداً پیغمبر گناه كرده است!
معنای ذنب در آیه 2 سورۀ فتح
ـ : پس معنایش چیست؟
ـ : معنای ذنب در اینجا كه گناه نیست. معنای ذنب در اینجا تبعات كارهایی است كه پیغمبر كرده و آن تبعات ممكن است موانعی برای او بهوجود بیاورد. خدا میفرماید: بهخاطر فتح مكه، دیگر آن تبعات قطع شد و مسلمین حكومتشان گسترش پیدا میكند و جلوی عواقب آن رسالت و بعثت و تبلیغ گرفته میشود. با فتح مكه دیگر مسلمین غلبه میكنند. این معنا، معنای ذنب است.
ذَنْب یعنی چیزی كه از ذَنَب است. ذَنَب یعنی دُم، ذَنْب یعنی دنباله. به گناه هم كه ذنب میگویند، یعنی دنباله و عاقبتش و تبعاتش انسان را در آن دنیا میگیرد و انسان را رها نمیكند. و انسان تصور نكند از این دنیا كه میرود دیگر مطلب تمام است، هر كاری دلش خواست بكند و آنجا كه رفت [عواقبی ندارد.] نهخیر، تبعاتش در آنجا دامن او را خواهد گرفت. بهخاطر این میگویند و معنای آیه این است.
از این نحوه بیانی كه ما كردیم، خیلی خوشحال شد و شروع كرد ادامه دادن و حدود ده دوازده مسئله سؤال كرد. در بین اینكه ایشان سؤال میكرد، بقیه هم آمدند. حدود هفتهشت نفر دیگر هم آمدند. چندتا هم از این شرطهها آمده و نشسته بودند. فوراً اطلاع دادند و از این افرادی كه مأمورین امر به معروف و نهی از منكر بودند، آمدند و شروع كردند: «برای چه نشستهاید؟! برای چه دارید با این آقا حرف میزنید؟!» گفتم: آقا شما هم بنشینید، شما هم استفاده كن! اصلاً بدون اینكه نگاه به من كند، شروع كرد: «اینها فلان هستند، اینها كسانی هستند كه علی را بر پیغمبر ترجیح میدهند. علی را بیشتر از پیغمبر دوست دارند. بلند شوید و بروید، برای چه نشستهاید؟!» هیچ به من هم نگاه نمیكرد. گفتم: آقا خیلی حرف میزنی، ناراحت هستی! بنشین تو هم مثل اینها یك چیزی بگو استفاده كنیم. این را گفت و رفت.
بعد به اینها رو كردم و گفتم: شما حرفهای این آقا را قبول دارید؟! گفت: «نظر شما چیست؟»
گفتم: وقتیكه امیرالمؤمنین علی علیهالسّلام در نهج البلاغه میفرماید: «أنا عَبدٌ مِن عَبیدِ مُحمّد؛1 من یكی از بندگان پیغمبر هستم» و ما شیعه به این معتقد هستیم، این مزخرفاتی كه این میگوید دیگر چه معنایی دارد؟
گفتند: «عجب یكچنین حرفی زده است؟!»
گفتم: بله، بروید در نهجالبلاغه نگاه كنید. نهجالبلاغه را كه دیگر ما چاپ میكنیم، شما كه چاپ نكردید. شما كه علی را قبول ندارید.
صحبت شروع شد، دوباره آن شخص آمد، یكی دیگر آمد. گفت: «باز هم نشستهاید و این را رها نمیكنید.» گفتند: «نه، ما كاری نداریم. شما هم اگر مایل هستی و اگر كاری نداری بیا بنشین و استفاده كن.» دوباره رفت و مرتّب میآمد و میرفت. ما تقریباً حدود یك ساعت و نیم رفقا را در همان منزل، همینطور معطّل گذاشته بودیم، اینها میگفتند: «چه شده كه فلانی نیامده است؟!»
در آنجا فردی بود كه از الجزایر آمده بود و از طلبههای آنجا بود و اطلاعاتش هم بالنسبه بد نبود، نسبت به قضایا و مسائل مطّلع بود، او خیلی بیش از بقیه مرتّب سؤال میكرد و مرتّب مطالب را پیگیری میكرد و تشویق میكرد.
وقتیكه صحبت تمام شد، به من رو كرد و گفت: «من میخواهم از شما یك سؤال كنم. شما قرآنتان با قرآن ما فرق میكند؟ قرآن دیگری میخوانید؟»
گفتم: بنده بلیط طیارۀ تو را میدهم، به ایران بیا و به قم بیا و به منزل ما بیا و ببین در تمام اتاقهای ما همین قرآنی هست كه در مسجدالحرام هست.
ـ : عجب! پس چه میگویند كه اینها یك قرآنی به نام مصحف فاطمه دارند که تحریف شده، مطالب عوض شده، و یك قرآن دیگر است، ارتباطی به این چیزها ندارد؟!
ـ : شما بیا و ببین.
ـ : پس این قضیه مصحف فاطمه چیست؟1
ـ : [منظورتان مصحف علی است؟] مصحف علی جریانش این است. قرآنی كه پیغمبر به امیرالمؤمنین علیهالسّلام دادند و به حضرت زهرا سلام الله علیها سپرده شده و الآن آن قرآن دست امام زمان علیهالسّلام است و حضرت وقتیكه ظهور كنند آن قرآن را میآورند و آن قرآن بر طبق نزول و آیاتی كه به ترتیب نازل شده، به آن ترتیب نوشته شده و قضایا و مسائلی كه تا روز قیامت هست، همه در آن قرآن هست؛ چه فرد اهل سعادت است، چه فرد اهل شقاوت است، چه كارهایی انجام میشود، چه مسائلی انجام نمیشود. این قرآن، قرآن غیر عادی است.
ـ : مگر این قرآنی كه الآن بر ما هست بر غیر نزول است؟
ـ : اولین سورهای كه برای پیغمبر نازل شده، چه بوده؟
ـ : سورۀ ﴿ٱقۡرَأۡ﴾1 بوده.
ـ : سورۀ ﴿ٱقۡرَأۡ﴾ الآن در اول قرآن است یا آخر آن؟
ـ : این قرآن هم همین طوری است. این قرآن الآن پس و پیش است. در زمان عثمان جمعآوری كردند و به این كیفیت در آوردند. درحالتیكه اولین سوره یك چیزی بوده، آخرین سوره یك چیزی بوده، آیات یك چیز دیگری بوده. اینطور نبوده كه طبق آنچه كه از پیغمبر برسد به همان كیفیت این قرآن آمده باشد.
در تمام مسائل هرچه گفتگو شد، اینها دیگر سرشان را پایین میانداختند و دیگر حرفی نداشتند. حتّی من این مقدار به آنها گفتم این مطالبی را كه میگویم، خودتان بروید از كتب خودتان پیدا کنید و اگر پیدا نكردید حق با شماست. این را هم قبول دارم، این هم آدرس من و این هم خود من. حق با شماست و من میآیم نحله و مكتب شما را میپذیرم.
وقتیكه این مطالب تمام شد، اینجا آن مطلب مورد نظر من است كه چه كنیم همیشه اعمال خودمان را بر حق منطبق كنیم. این مشكل ماست. و چه كنیم كه از باطل دور باشیم؟
گفت: علت اختلاف تشیع و تسنن در چیست؟
گفتم: احسنت! من این را میخواستم از زبان شما بشنوم. علت اختلاف تشیع و تسنن این است كه شیعه میگوید: باید از عقل و فطرت و منطق پیروی كرد. تسنن میگوید: عقل و منطق و وجدان و فطرت را باید كنار گذاشت.
ـ : عجب!
ـ : بله، آقا همین است.
ـ : حالا چطور؟
ـ : من الآن به شما ثابت میكنم. برادرانه من الآن با شما صحبت میكنم، برادرانه! خودمان را از این دو محیط بیرون بیاوریم. این همانی است كه منظور بنده است. گفتم: من تشیع خودم را كنار میگذارم و شما هم تسنن خودتان را كنار بگذارید، قبول میكنید؟
ـ : بله.
ـ : من از الآن گفتم دیگر شیعه نیستم، شما هم از الآن دیگر سنی نیستید. كنار میگذاریم. بنده دیگر نه علی را میشناسم، نه عمر را میشناسم، نه ابابكر را میشناسم، نه امام صادق را، هیچكس را نمیشناسم. شما هم دیگر آن خلفایی كه إنشاءالله خدا با همان خلفا محشورتان كند! همۀ آن خلفا را كنار بگذارید. دو نفر غریبه میخواهیم مسلمان بشویم. گفتم: دو تا مسیحی هستیم، با همان شرطهها و آنهایی كه بودند، ما میخواهیم مسلمان بشویم. الآن در شب شنبه ساعت فلان میخواهیم مسلمان بشویم. درعینحال بر مطالبی كه طرفین نسبت به آن مطالب متّفقاند هم اطلاع داریم، با توجه به این قضیه میخواهیم مسلمان بشویم.
من از كتب شیعه نمیگویم. این مقدار هم به شما امتیاز میدهم، این مقدار هم به شما پوئن میدهم كه از كتب شیعه نگویم. آیا شما در كتبتان ندارید كه دهها بار عمر گفت: «لَولاٰ عَلیٌّ لَهَلَك عُمَر»؟1
ـ : بله.
ـ : آیا در كتب اهل تسنن نیست كه در مسائل متعددهای كه عمر میگفت: «لا ابقانی الله بعدك یا ابالحسن؛2 ای ابالحسن خدا بعد از تو من را باقی نگذارد»؟
ـ : بله.
ـ : شما در كتبتان ندارید كه در قضاوتهای عدیدهای كه پیش میآمد، عمر دنبال امیرالمؤمنین علیهالسّلام میفرستاد، امیرالمؤمنین را از خانه بیرون میآوردند، و امیرالمؤمنین در مسجد مدینه برای آنها قضاوت میكرد؟
ـ : بله!
ـ : شما در كتبتان ندارید كه عمر میخواست آن زن را سنگسار كند و امیرالمؤمنین جلوی او را گرفت و روشن كرد؟
ـ : بله.
مرتّب به آنها میگفتیم و گفتند: بله.
ـ : یك مورد دارید كه امیرالمؤمنین گیر كرده باشد و عمر آمده باشد و این عقده را حل كرده باشد؟!
آیا نداریم که پیغمبر فرمودند: «أنا مَدینةُ العِلم وَ عَلیٌّ بابُها وَ مَن أرادَ المَدینَةَ فَلیَأتِها مِن بابِها؛3 كسی كه داخل مدینۀ علم میشود باید از درش وارد شود»؟!
ـ : بله در كتب ما هست.
ـ : آیا نداریم پیغمبر فرمودند: «عَلیٌّ أتقاكُم،1 عَلیٌّ أعلَمُكُم،2 عَلیٌّ أورَعُكُم.»3
همه گفتند: بله.
ـ : بسیار خوب، سؤال من حالا اینجاست. ما دو تا مسیحی هستیم و الآن میخواهیم مسلمان بشویم. نه من شیعه هستم و نه شما سنی هستی؛ این عمر با این كارهایی كه انجام داده و این حرفهایش كه در كتب شماست، این هم علی با این كارهایی كه انجام داده و حرفهای او كه در كتب است. ما دو تا مسیحی هستیم، آیا دنبال علی باید برویم یا دنبال عمر؟ همه سرشان را پایین انداختند. گفتم: پس چرا حرف نمیزنید؟! بهدنبال كدام برویم؟! بگویید دیگر!
ـ : ما میرویم تحقیق میكنیم.
ـ : خودتان میگویید. تحقیق میكنیم دیگر چیست؟! خودتان الآن میگویید. گفتم: ببینید! این است قضیه. قضیه این است كه محیط، شما را در یك وضعیتی قرار داده كه نمیتوانید از باطلتان دست بردارید. مسئله این است.
شیعه این را نمیگوید. میگوید: اگر تمام مردم آمدند در كنار یك قضیه قرار گرفتند و علی یا پیغمبر فرمود در اینجا باشید، [باید به دنبال کلام حضرت باشیم.] حتی من این عبارت را هم گفتم که اگر ما رفتیم و در كتب شما پیدا كردیم كه عمر بر علی فضیلت دارد، منِ شیعۀ ایرانی دنبال عمر میآیم و علی را كنار میگذارم! حتی این را هم به آنها گفتم. دیگر انسان چه جور حرف بزند؟ دیگر انسان چه جور بخواهد آن حق را واضح و آشكار بیان كند؟ به این مقدار بیان کردم.
فقط به همان قضیۀ حضرت زهرا سلام الله علیها اشاره كردیم كه پیغمبر فرمودند: «فاطِمَةُ بَضعَةٌ مِنّی، مَن أحَبَّها فَقَد أحَبَّنی وَ مَن آذاها فَقَد آذانی»4؛ این را گفتم آیا در كتابهای شما هست یا نه؟
گفتند: بله.
ـ : این هم بهدنبالش نیست كه این دو نفر آمدند و حضرت رو برگرداندند و گفتند كه آیا شما دو تا از پیغمبر شنیدید كه فرمودند: «كسی كه فاطمه را اذیت كند من را اذیت كرده و كسی كه من را اذیت كند لعنت خدا بر او هست» واقعاً عجیب است، واقعاً عجیب است، آدم اصلاً میماند كه این مردم چطور میخواهند با این مسائل برخورد كنند؟!
ـ : بله. حضرت زهرا در اینجا فرمود: «خدایا شاهد باش كه این دو من را اذیت كردند و من را آزردند.»
ـ : بنابراین لعنت خدا نسبت به اینها نخواهد بود؟! صریحاً به آنها گفتم. یا ما باید این روایت را كنار بگذاریم كه خودتان نقل كردید، یا اگر این طور است دیگر حق، شوخی بر نمیدارد.
گفتم: فرق بین شیعه و سنی این است. شیعه میگوید در هر قدمی كه میخواهی برداری، باید ببینی آن حق است و بعد برداری. نگاه نكنی این چه كرده و آن چه كرده. به تو چه مربوط است این چه گفته و او چه گفته؟ به تو چه ربطی دارد؟ این، این حرف را زده و او این حرف را زده. این نظرش این است و او نظرش آن است. همۀ مردم به این طرف آمدند. همۀ مردم این را گفتند. این فرق بین تشیع و تسنن است.
اینجا گفتم که دیگر حجت را بر شما تمام كردم. البته آنها آدرس ما را گرفتند كه مسائل را پیگیری كنند. حالا إنشاءالله تا چقدر توفیق شامل حال همۀ ما بشود. گفتم: بروید و روی این مطلب و قضیه فكر كنید. مشكل شیعه و سنی اینجاست. چرا شما به هزار و چهارصد سال پیش فكر میكنید؟ همین الآن عمر اینجا نشسته و علی هم اینجا نشسته، همین امشب جلوی ما نشستهاند. چه كار كنیم؟ چرا هزار و چهارصد سال پیش برویم؟ چرا صحابه این كار را كردند؟ چرا فلان اینطور كردند؟ به ما چه مربوط است؟ همین الآن [قضیه هست.] این هم كتب شما [و بفرمایید ببینید.]
این مسئله همان مطلبی است كه امام صادق علیهالسّلام میفرماید: «انسان نباید اوقاتش را به بطالت بگذراند.» البته در این مرحله، مقصود این است. إنشاءالله در مجلس بعد راجع به آن مطلب دقیقتری كه مورد نظر است صحبت میكنیم. فعلاً این كلام امام صادق علیهالسّلام تا اینجا این مطلب را به ما میرساند كه یك فرد كه دنبالهروی امیرالمؤمنین علیهالسّلام است [خیلی باید مراقب باشد.] واقعاً در روز قیامت ما را در كدام صف قرار میدهند؟ امیرالمؤمنین كه هزار و چهارصد سال پیش و الآن ندارد. امیرالمؤمنین كه ابدیت دارد. امیرالمؤمنین كه جاودانگی دارد. امیرالمؤمنین كه تا روزگار باقی است، دنیا و آخرت باقی است، او هم باقی است. ما را در روز قیامت در كدام صف قرار میدهند؟ نكند خدای ناكرده در صف امیرالمؤمنین قرار نگیریم!
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در این هفتاد سالی كه آمد، اول و آخر نكتهای كه در مكتب او بود، این بود كه هرجا حق است، آنجا برو، ولو از زبان هر كسی بخواهد باشد و هر طرفی میخواهد باشد. این مطالبی را كه ایشان در كتب نوشتند و پخش كردند برای چه بود؟ بهخاطر اینكه آن حقیقت را منطقی بیان كنند و الاّ میگفتند: مطلب این است و دیگر هفتاد جلد كتاب نوشتن نداشت. میگفتند: این مطلب است. گفتند: «آنچه را كه ما حق میپنداریم و آن را تشخیص میدهیم، با این منطق و با این بیان اثباتش میكنیم.» حالا اگر ما بر خلاف این منطق و این بیان بخواهیم كار دیگری انجام بدهیم، پیرو ایشان هستیم؟! پیرو این مكتبیم؟!
خیلی قضیه مهم است. آن افرادی كه نسبت به مطالب كموبیش اطلاع دارند و از جریانات خبر دارند میدانند من چه میخواهم عرض كنم. آیا ما واقعاً بهدنبال آن مكتب بودیم؟ و بهدنبال تحقیق نسبت به آن قضیه بودیم؟
این افراد یكی از مطالبشان این بود و درست هم میگفتند که بعضی از این نویسندههای اخیر هم آمدهاند آن مطالب منفی را كه بعضی از عوام، مطرح میكنند، در یك كتاب جمعآوری كردهاند و آن را در اختیار اینها گذاشتهاند؛ اینها راجع به حسین این را میگویند، راجع به علی این را میگویند. اشعاری كه بعضی از شعرای نفهم و نادان ما گفتند و در آنها بوی غلوّ است، آنها را جمعآوری كردند.
گفتم: آقاجان در هرجایی همه چیز هست، بنده هم قبول دارم. میگویم: من شیعهام و یك مقدار كمی هم از مسائل اطلاع دارم. ایرانی هم هستم، میگویم مسئله این است. حالا شما میگویید كه فلان شخص این را گفته. آنوقت یك عده هم كه فقط به منفیات قضیه نگاه میكنند و مثبتات را نمیگیرند، و دست روی همینها میگذارند. صد نكتۀ مثبت داریم، تو یك نكتۀ منفی را گرفتی كه فلانجا فلان شخص این را گفته. گفتم: شما از یك عالم شیعه یك چنین مطالب غلوّ آمیزی شنیدهاید؟ شما از یك بزرگ یك چنین مطلبی را شنیدهاید؟ حالا یكی آمده و یك مسئلهای را میگوید.
ببینید اینها همان جهاتی است كه شیطان میآید و مسیر را در همان حیطه با همین ابزار جلو میبرد. ولی برای ما وقتیكه مسئله روشن است، دیگر نیازی به این مطالب ندارد.
اهمیت ماه رجب و تذکراتی دربارۀ آن
ماه جمادی است و در آستانه ورود در ماه رجب هستیم. رفقا اطلاع دارند كه فضیلت ماه رجب و شعبان و همینطور رمضان چقدر با اهمیت و چه جایگاهی دارد. مخصوصاً ماه رجب كه به قول مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ :
بزرگان از مدتها (و به یك عبارتشان) از چند ماه قبل از ماه رجب، خودشان را برای ورود در این ماه آماده میكردند. مراقبهشان را بالا میبردند، سكوتشان را بیشتر میكردند، حرفهایشان را كمتر میكردند تا اینكه بتوانند استفادۀ بیشتری بكنند. تا اینكه بتوانند حقیقت را بیشتر در خودشان متمركز كنند، خودشان را بیشتر با آن حق متصل كنند. جایگاه خودشان را بیشتر تثبیت كنند.
ماه رجب، ماه نزول اسماء و صفات كلیه است. ماهی است كه نفس باید مستعد باشد تا به آن مطالب كلّی برسد. آن حقایق كلّی در ذهنش بیاید و این بدون مراقبه نمیشود. صحبت كردنها، وارد شدن در مسائل لایُعتنیبه، در مسائل غیر عادی، این چه گفت، او چه گفت، اوضاع چطور است، مطالب چه هست، كی رفت، كی آمد، تمام اینها انسان را از آن آمادگی دور میكند و تخیلات و اعتبارات را در نفس قوی میكند. و نفسی كه تخیلات او قوی باشد نمیتواند جاذب آن انوار الهی باشد.
هر مقدار كه ما بیشتر در جنبۀ تخیل و قوۀ واهمه و متخیلۀ نفس بكوشیم از آن طرف محروم خواهیم شد. هر چقدر قوۀ متوهمه و متخیلۀ خود را كم كنیم از آن انوار عقل و انوار بهاء و جلال و جمال پروردگار بیشتر میتوانیم بهرهمند شویم. امتحانش هم خیلی راحت است. انسان یك روز مراقبه كند، بعد حال خودش را در آن نماز میفهمد. یك روز انسان با زید و بكر و خالد و اینها بنشیند، با این حرف بزند، با او حرف بزند، از مسائل مختلف و بالا و پایین و فلان صحبت کند، بعد شب حالات خودش را میفهمد.
مرحوم علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند:
هر روزی كه من مراقبۀ خود را بیشتر كنم، مشاهدات من در شب لطیفتر است، یعنی جنبۀ اتصال و تجرد آن مشاهدات من در شب قویتر است.
ولی اگر در روز به صحبتهای متفرقه و مطالب متفرقه یا تخیلات و مسائلی كه میآید و نفس را گیر میاندازد و میبندد و محدود میكند و كدورت ایجاد میكند و نسبت به برادران ایمانی سوءظن بهوجود میآورد، [مشغول شود] اینها در نفس قرار میگیرد و از نقطه نظر اتصال، قلب را میبندد و قطعش میكند. وقتیكه قطع كرد دیگر قابلیت نیست.
بنابراین هرچه بیشتر باید در ماه جمادی نسبت به این مسئله بكوشیم. ارتباطات خود را با افراد محدود كنیم، صحبتهای خود را كم كنیم. بیشتر به سكوت توجه كنیم. از مطالبی كه هیچ ارتباطی به ما ندارد و چه بخواهیم چه نخواهیم میآید و میرود [دوری کنیم] و بگذاریم دیگران بیشتر در این مسایل و این مطالب جولان بدهند، دیگران بیشتر توجه كنند، دیگران بیشتر پیگیری كنند، خدا خیرشان بدهد، بار را از ما بردارند، زحمت را از ما بردارند و ما به مطالب دیگری بپردازیم كه گیر كسی نمیآید. آن، گیر هر كسی نمیآید. [پرهیز از] وارد شدن در مسائل دنیا و در مسائل اوضاع و احوالی كه چندان ربطی به انسان ندارد، و وارد شدن به مطالبی كه فقط موجب اتلاف وقت است و هیچ نتیجهای بعد از گذشت وقت، ندارد. یك ساعت انسان مینشیند و حرف میزند، من یك وقت خدمت رفقا عرض كردم که همان یك ساعت را ما ضبط كنیم، وقتی تمام میشود آن نوار را بگذاریم، ببینیم چقدر از آن بهدرد ما خورد؟ هیچی، فقط این مقدار كه بهدرد خورد، یك ساعت از وقت ما رفت.
امام صادق علیهالسّلام میفرماید: «روزگارت را به این نگذران.» بطلان ایام یعنی همین. یعنی وقتی انسان یك ساعت را گذشت، مرور كند ببیند آیا این یك ساعت برای او مفید بود یا نبود؟ چی گران شد و چی ارزان شد و آن آنطور شد و این اینطور شد، از آن اموری است كه فقط موجب اتلاف وقت است. این، این كار را كرد و آن، آن كار را كرد از اموری است كه فقط موجب اتلاف وقت است و قوه متخیله و متوهمۀ انسان را زیاد میكند.
اگر انسان مطلبی برای گفتن ندارد، ساكت بنشیند. مگر حتماً انسان باید در یك مجلس كه میرود حرف بزند. بعضیها وقتی در یك مجلس میروند صحبت میكنند، میگویند: آقا یك چیزی بفرمایید استفاده كنیم، آخر نمیشود كه به سكوت بگذرد. مگر استفاده فقط به حرف زدن است. نوار را بگذارید چند دفعه بچرخد، این كه نیست. اینها متوجه نیستند، آنچه را كه انسان در سكوت میگیرد، بیش از آنچه است كه در صحبت كردن نصیبش میشود. اگر یك ساعت انسان سكوت كند و فكر خود را خالی كند، آن ذخیرهای كه در نفس او پیدا شده است، خیلی بیش از این است كه از مطالب بخواهد، مطلب بهدست بیاورد.
علیٰكلّحال اوقات، اوقات بسیار حساسی است و باید برای ورود در ماه خود را مستعد كنیم. بارها مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در یكچنین اوقاتی میفرمودند:
| یك چشم زدن غافل از آن ماه نباشید | *** | شاید كه نگاهی كند آگاه نباشید1 |
إنشاءالله امیدواریم كه خداوند همۀ ما را توفیق بدهد بر اینكه نسبت به معالم دین و معالم تشیع و مطالبی كه از بزرگان و اولیای دین رسیده است عامل باشیم.
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد