126

لزوم سلوک عقلانی

14881
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهعنوان بصری

مجموعهخسران وبطالت عمر

تاریخ 1426/01/24


توضیحات

لزوم حركت سالك الهي بر اساس سلوك عقلاني. شرح فقره: و لا يدع أيامه باطلاً. 1 مقصود و منظور از حركت به سمت پروردگار متعال وصول به مرتبه تكامل و فعليت تامه استعدادات است و اين امر جز با تعبد و التزام به ملاكات و مباني راه امكان‌پذير نمي‌باشد. 2 سير و سلوك در راه پروردگار متعال خارج از نظام حاكم بر عالم وجود كه مبتني بر سعي و تلاش و عمل افراد در رسيدن به غايت و مقصود خود است نمي‌باشد. 3 حمايت خالد بن وليد از خليفه اول مانع از اجراي حد بر او در جريان قتل مالك بن نويره و عمل زشت او شد. 4 مقايسه‌اي ميان عملكرد خلفاء و اميرالمؤمنين عليه‌السلام در ارتباط با وقايع و جريانات مختلف. 5 اطاعت و تبعيت اصحاب از رسول خدا صلی اللَه علیه وآله وسلم بر اساس احساسات و نه بر پايۀ موازين و مباني عقلاني علي‌رغم 23 سال تلاش پيامبر در هدايت ايشان منجر به كنار زدن اميرالمؤمنين عليه‌السلام از جايگاه خلافت و جانشيني مي‌شود. 6 عدم پذيرش عقلاني حقيقت و واقعيت پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم و مباني آن حضرت توسط افراد در جريان جنگ خندق و اُحد ظاهر و آشكار مي‌شود. 7 تقاضاي خليفه اول از اميرالمؤمنين عليه‌السلام علامت و نشانه‌اي را براي اثبات حقانيت خود در مسأله خلافت و مشاهده پيغمبر اكرم صلوات اللَه عليه. 8 اميرالمؤمنين عليه‌السلام و اصحاب خاص پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم ايشان را از دريچه اعجاز و انجام امور غيرعادي و احساسات مشاهده نمي‌نمودند بلكه از دريچه حق و واقع و نفس اطاعت از پروردگار متعال نظاره مي‌كردند. 9 چگونه انسان‌ها در بسياري از موارد مسحور احساسات و چهرۀ به ظاهر صلاح و مقدس‌نماي افراد قرار مي‌گيرند. 10 عدم بهره‌مندي و استفاده شايسته و مبتني بر مباني عقلاني افراد از اولياء الهي و بزرگان در مسير تربيت نفس و تكامل وجودي خويش و حسرت نعمت از دست رفته ايشان.

/17
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

لزوم سلوک عقلانی

1
  •  

  • هوالعلیم

  •  

  • لزوم سلوک عقلانی

  •  

  • شرح حدیث عنوان بصری ـ حسران و بطالت عمر ـ جلسه 126

  •  

  • بیانات

  • آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی

  • قدس الله سرّه

  •  

  •  

لزوم سلوک عقلانی

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم‌

  • بسم الله الرحمن الرحیم‌

  • وصلّى الله على سیّدنا و نبیّنا أبى القاسم محمّد

  • وعلى آله الطّیّبین الطّاهرین و اللعنة على أعدائهم أجمعین‌

  •  

  • در جلسات گذشته بحث راجع به «سلوك عقلانی» بود كه در توضیح كلام شریف امام صادق علیه‌السّلام كه فرمودند: «وَ لا یدَعُ أیامَهُ باطِلًا؛ آن كسی كه در راه خدا حركت می‌كند روزگارش را به بطالت نمی‌گذراند.» مطالبی خدمت رفقا عرض شد. به واسطۀ بعضی از سؤالاتی كه پیش آمده بود، به نظرم رسید مقداری از آن منهج بحث انحراف پیدا كنیم و راجع به برخی از نكات مبهمی كه ممكن است در اثر این صحبت‌ها پیش آمده است، پاسخ‌هایی اجمالاً داده شود و در جلسات بعد همان كیفیت بحث را دنبال كنیم. با توجه به مطالبی كه قبلاً خدمت رفقا عرض كردیم، مطلب تا حدودی به دست آمد كه مقصود و منظور از حركت در راه پروردگار و رسیدن به مقام قرب، همان وصول به مرتبه تكامل و فعلیّت استعداد است. این تكامل و فعلیت استعداد به حرف نیست بلكه به تعبد و التزام و تقید به ملاكات و مبانی حاصل می‌شود. و حركت راه خدا یك ممشا و منهج و طریق و راهی جدای از راه سایر اموری كه انسان در این دنیا به آن اشتغال دارد نیست.

  • تربیت واقعی انسان در گرو عمل کردن

  • همان‌طوری كه برای رسیدن به مقاصد دنیوی یا معنوی كه در دنیا برای انسان حاصل می‌شود، به صرف گفتن و شنیدن و در مجلسی حاضر شدن برای انسان حاصل نمی‌شود، بلكه انسان باید به مطالب و مسائلی كه مطرح می‌شود جامۀ عمل بپوشاند و وقتی‌كه از مجلس خارج می‌شود، آنچه شنیده است یك ‌به ‌یك در خود محقّق كند و صرفاً دلش به این خوش نباشد كه در مجلسی كه ذكر خدا هست و مطالبی از بزرگان نقل شده است شركت كرده است، یا نفس و وجدان خود را به این راضی کند که هر یك هفته، دو هفته‌ای چنین مطالبی به گوشش می‌خورد، اینها هیچ فایده‌ای ندارد! به اندازۀ سرسوزنی فایده ندارد و بین كسی كه در مجلس شركت كرده و كسی كه شركت نكرده به اندازه یك میلی متر فرقی ندارد! مگر اینكه شخص نسبت به مطالبی كه گفته می‌شود جامۀ عمل بپوشاند. صریح‌تر از این خیال نمی‌كنم عبارتی پیدا كنم كه مطلب را ادا كرده باشم.

لزوم سلوک عقلانی

3
  • جریانات بعد از پیغمبر حاکی از نیاز تربیت به عمل کردن و تبعیت

  • این یك روش مستمری است كه واقعیت تكوین و تربیت اقتضای این حقیقت را می‌كند. از زمان خلقت آدم تابه‌حال و بعد، تا روز قیامت در تمام اینها این واقعیت وجود دارد. ما بالاتر از پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم و اشرف كائنات كه نداریم، برای همه به وضوح روشن شد كه بودن نزد پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم هیچ دردی را دوا نمی‌كند، تا وقتی‌كه انسان نسبت به مطالبی كه از آن حضرت می‌شنود جامۀ عمل بپوشاند. همه هم شنیده‌اند یا خودشان مطالعه كرده‌اند یا از عالمان و مورّخین این مطالب را شنیده‌اند كه بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با آن همه توصیه‌ها و تأكیدها و تصریحات چطور نفس آمد و پس از آن حضرت، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را از قلب بیرون آورد و به جای آن خود را نشاند. آن دلی كه‌ تا دیروز رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آن بود، امروز دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آن دل جایی ندارد. اگر جا داشت با امیرالمؤمنین علیه‌السلام بیعت می‌كرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیرون رفت و به‌طوركلی هجرت كرد و به جای او این نفس بزرگوار و جلیل‌القدر و رفیع‌المنزله ـ چون نفس ما خیلی مقامش عالی است از پیغمبر هم بالاتر!! ـ پیغمبر و اولیا را كنار می‌زند و خودش بر آن مسند می‌نشیند و حكومت می‌كند، امر و نهی صادر می‌كند، برنامه می‌ریزد، توجیه می‌كند، برای انسان تكلیف معین می‌كند. خیلی رفیع‌المنزله است و باید قدرش را بدانیم! این نفس بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و رسول خدا را از خود تبعید كرد و به عالم آخرت هجرت داد و گفت تا دیروز شما در این دنیا بودید و ما حرف‌های شما را می‌شنیدیم، امروز كه سر به بالین گذاشتید تمام مطالب را با خودتان به درون قبر بردید و رویش را پوشاندید! حالا ما در اینجا هستیم. اگر بخواهیم دنبال علی علیه‌السلام می‌رویم، بخواهیم دنبال ابوبكر می‌رویم، بخواهیم دنبال شخص دیگری می‌رویم. حالا ما اینجا در مقام حكومت و قضاوت می‌خواهیم برای شما خلیفه تعیین كنیم. آن حرف شما كه «علیٌ بَعدی كذا و كذا» تا دیروز بود و به درد امروز نمی‌خورد. آن مطالبی كه شما راجع به علی علیه‌السلام گفتید تا دیروز بود، امروز شما حضور ندارید، پس مطالب را هم با خود بردید و ما تصمیم می‌گیریم و چون علی علیه‌السلام به درد ما نمی‌خورد و با نفسانیات ما و آن نفس رفیع‌المنزله و جلیل‌القدر ما بنای سازگاری ندارد، دنبال ابوبكر می‌رویم كه او با ما همخوانی می‌كند و با ما كنار می‌آید و ما هم با او كنار می‌آییم، او از ما استنطاق1 نمی‌کند و ما را بازخواست نمی‌كند و مورد سؤال و جواب قرار نمی‌دهد و هر غلطی بخواهیم بكنیم می‌كنیم و او رفو می‌كند.

    1. فرهنگ فارسی معین: «استنطاق: بازپرسی.»

لزوم سلوک عقلانی

4
  • خالد بن ولید، مالك بن نویره را در حال نماز در حال غفلت و غیلةً گردن زد و به این هم اكتفا نكرد و رفت و همان شب با زن او زنا كرد. مرحوم آقا ـ رضوان ‌الله تعالی ‌علیه ـ در كتاب امام شناسی‌1 آورده‌اند. گیرم بر اینكه حالا او (مالك بن نویره) مرتد و كافر شده و چون به دستگاه خلافت جیره و مواجب و زكات نمی‌دهد از هستی ساقط است، [چرا این کار را با کردی؟] البته همین‌طور مرسوم بوده و هست! تا وقتی انسان مقرّب است كه مانند بز و برّه بگوید: چشم، اما همین‌كه گفت ما بره نیستیم، مرتد و منحرف و كافر و مخالف و محارب می‌شود و تمام آنچه برای اسقاط و سقوط یك فرد لازم است این شخص به آن متّصف می‌شود. همیشه در طول تاریخ مسئله به این كیفیت بوده است! ایشان هم مرتد شدند، حالا چرا با زنش زنا كردی؟! با زنی كه در عدۀ وفات است چرا زنا كردی؟! عمر چون با خالد در جاهلیت مسئله داشت ـ نه به خاطر خدا ـ فوراً از این فرصت استفاده كرد و خواست او را به قتل برساند. نزد ابوبكر آمد و گفت که این كار را انجام داده است. حالا به او كاری نداریم كه با مالك بن نویره این كار را كرده است، ولی چیزی كه هست با زن او زنا كرده، زنای محصنه‌ هم هست، زن شوهردار! از این كه بالاتر نیست و باید اعدامش كنیم! خالد هم چیزی نگفت، رفت پیش ابوبكر و برگشت، ابوبكر گفت: «این چه كاری بود كردی؟! آبروی ما را بردی! حالا ما جواب مردم را چه بدهیم؟!» گفت: «جوابی ندارد، بگو اشتباهی شده است!» بعد گفت: «شمشیری را كه خدا در اختیار تو گذاشته، آن شمشیر را در غلاف نكن.» ابوبكر گفت: «چشم سمعاً و طاعتاً! نزد ما باش و هر كاری را می‌خواهی بكن.» اینها دروغ نیست و تاریخ می‌گوید و اهل تسنن نقل می‌كنند.2 پیش ما باش هر کاری می خواهی بکن!! همین جناب عمر كه در قضیه خالد بن ولید می‌خواهد خالد را به قتل برساند، در زمان خلافتش این قضیه برای مغیره بن شعبه اتفاق افتاد، افراد بر زنای او شهادت دادند. حالا این چه زنایی بوده كه چهار نفر دیدند؟! به همان كیفیتی كه موجب حد است، شهادت دادند. مغیره بن شعبه از همان همپالكی‌ها است و به این راحتی نمی‌خواهد او را از دست بدهد و این بایستی قضیه را نگه دارد. سه نفر شهادت دادند، نفر چهارم كه همان ابابكرۀ معروف است، با امیرالمؤمنین صلی الله علیه و آله و سلم در بصره قضیه‌ای دارد كه شك و شبهه‌ای برایش پیدا شد و بعد نزد امیرالمؤمنین علیه‌السّلام آمد و گفت:

    1. امام شناسى، ج ٢، ص ٦٢.
    2. أُسد الغابة، ج ٤، ص ٢٧٧؛ الإصابة، ج ٥، ص ٥٦١؛ الكامل، ج ٢، ص ٣٥٩.

لزوم سلوک عقلانی

5
  • من چنین قضیه‌ای برایم پیدا شده، آن طرف عایشه همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و این طرف شما و بعد به یاد این حدیثی از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم افتادم كه فرمودند: «لم یفلح قومٌ ولّت أمرَهم امرأةً؛1 گروهی كه زمام امور خود را به زن بسپارد، رستگار نخواهد شد.» همین روایت از پیغمبر مرا نجات داد و فهمیدم كه چون عایشه الآن حكومت و زمام این لشكر و ارتش را به دست گرفته، معلوم است بر باطل است و شما بر حق هستید.

  • این همان ابابكره است. حالا این یكی از افرادی بود كه ـ الحمدلله ـ این فیلم را تماشا كرده بود و جزو آن گروهی بود كه تماشاگر این قضایا بودند، آمده بود شهادت بدهد. عمر از همان دور با یك بیانی آن‌چنان او را تهدید كرد كه او به آن كیفیت بقیه شهادت نداد. عمر گفت: «شهادت اینها درست نیست. همه را حدّ قذف و تازیانه بزنید كه چرا این كار را انجام دادند.» بعد آنجا امیرالمؤمنین علیه‌السلام مداخله‌ای كرد و گفت: «اگر قرار باشد حد بزنید من هم مغیرة بن شعبه را اعدام می‌كنم.» دیگر عمر هم ترسید یا اینكه می‌خواستند حد دوم را بزنند كه حضرت مداخله كرد، والاّ حد قذف را به آن سه نفر بدبخت زده بودند.2 پس این قضیه برای خود عمر هم اتفاق افتاد، پس همۀ اینها جلوه دادن باطل در قبال حق است. آن از ابوبكر و این هم از عمر. ولی بیایید پرونده امیرالمؤمنین علیه‌السلام را نگاه كنید و كیف كنید، ببینید ایشان چه كرده و ایشان چگونه برخورد كرده است؟ آن حق و حقیقت را در خود پیاده كرده است و به همۀ دنیا هم گفته، بفرمایید، قضیه این است و به همۀ دنیا هم گفته اگر می‌توانید بیایید ایراد بگیرید. امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرار كه نكرده است! آن وقت همۀ سرها باید پایین بیفتد و از خجالت هیچ‌كس سرش را بلند نكند، هیچ‌كس نتواند اصلاً در روی امیرالمؤمنین علیه‌السلام نگاه كند. چرا این‌گونه شد؟ چرا این نفس آمد و با گذشت و ارتحال پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم، پیغمبر را از قلب خود بیرون كرد و به جای او ابوبكر را نشاند؟! این کار را کرد یا نکرد؟! این كار را كرد. آن اوایل فقط، سه چهار نفر بودند كه دنبال امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمدند، بقیه همه ابوبكری بودند، چرا این‌گونه است؟ بنشینیم و راجع به این مطلب فكر كنیم که این به‌خاطر چه بود؟

    1. مناقب آل أبى‌طالب علیهم السلام، ج ٤، ص ١٧:
      «قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم: ”لا یُفلِحُ قومٌ مَلَكَت علیهم امرَأة“.»
    2. الأغانی، ج 16، ص 330؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابی‌الحدید، ج 12، ص 272.

لزوم سلوک عقلانی

6
  • حرکت نکردن افراد براساس مبانی عقلی، دلیل انحراف آنها بعد از پیغمبر

  • به خاطر این بود كه در همان زمانی كه با پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند در همان زمان براساس مبانی عقلی با پیغمبر نبودند. یعنی در ارتباط با پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم، اول عقلش را به‌كار نینداخت كه این كه الآن كنار من نشسته است رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. روی چه حسابی باید از او اطاعت كنم؟ روی این حساب كه شقّ القمر كرده است؟ لعلَّ اینكه فردا یك نفر پیدا شود او هم همین کار را بكند. ننشست در مغز خودش این اطاعت را توجیه كند و برای این اطاعت جایگاه خاصّ خودش را باز كند. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم سنگریزه را به شهادت وا داشت، ممكن است فردا یك شعبده بازی هم این كار را انجام بدهد. پیغمبر حكایاتی از سابق گفت، اطلاع بر نفوس، غیبی كه اصحاب پیغمبر از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به این حساب می‌شنیدند! لعل فردا یك مرتاض هندی هم همین حرف‌ها را بزند، مگر افراد نیستند؟! یك شخص یك خوابی ببیند، فردا آن قضیه اتفاق می‌افتد، و اتفاق هم افتاده است. آیا این ملاك است؟! آیا اینها آمدند و با آن تفكّر عقلانی خود، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را در جایگاه واقعی قرار بدهند، آن‌وقت اطاعت كنند؟! حالا هرچه می‌گویی، می‌گوییم: سمعاً و طاعتاً. چون كلام تو حق است و با واقع یكی است و ما به این مطلب رسیده‌ایم سمعاً و طاعتاً. و این خودش جای صحبت دارد که حالا عرض می‌کنم. این كار را نكردند، نگاه كردند، دیدند عجب! در بیابان حركت می‌كنیم و تشنگی بر همه غلبه كرده و اصلاً آبی پیدا نمی‌شود. یك مرتبه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم عصا را درآورد و به سنگ زد. آب درآمد، صلوات بفرستید، هورا بكشید، بیایید و بخورید. حالا حرف رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را بیشتر گوش می‌دهیم، ـ متوجه شدید که چه چیزی می‌خواهم بگویم؟ ـ چون دیدند پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم عصا را به سنگ زد و آب درآمد.1 پس معلوم است حق اینجاست. چون رسول خدا سوار بر شتر می‌شود و زمام شتر را به گردن خودش می‌اندازد و این شتر طبق مأموریّت الهی راه خاصّی را انتخاب می‌كند و درب خانۀ ابوایوب می‌نشیند و به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم اشاره می‌كند که پیاده شو، اینجا منزل توست،2 پس ما از او اطاعت می‌كنیم. چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اشاره می‌كند و درخت به رسالت او و توحید شهادت می‌دهد پس ما از او اطاعت می‌كنیم. یعنی وقتی‌كه شما فكر می‌كنید می‌بینید تمام محدودۀ قلب او را ظواهر و مظاهر جاذب برای میل و شوق و توجه گرفته است. همین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وقتی یك جنگ احد پیش می‌آید و شكست می‌خورد، تمام آن افكار بهم می‌ریزد، مگر پیغمبر هم شكست می‌خورد؟! پس ملائكه‌اش کجا هستند؟! مگر خدا در قرآن نگفته است كه ﴿أَن يُمِدَّكُمۡ رَبُّكُم بِثَلَٰثَةِ ءَالَٰفٖ مِّنَ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ مُنزَلِينَ﴾3 در جنگ بدر ما سه هزار ملائكه فرستادیم شما را تأیید كند. چرا آن ملائكه را در جنگ احد نفرستاد؟! پس آن وعده‌های پیغمبر کجا هستند؟! این‌طور که نمی‌شود! یا وقتی در جنگ خندق عمرو بن عبدود می‌آید و مبارز می‌طلبد و هیچ‌كس جرأت نمی‌كند، یقین می‌كنند در آنجا مرگ حتمی است. یعنی عمرو بن عبدود كسی بود كه شخصی كه می‌خواست انتحار كند و خود را اعدام كند، به مبارزه با او می‌رفت و مرگش حتمی بود. فرض كنید دست یك نفر تفنگ است و دست یك نفر چاقو است، تا او بخواهد بیاید اینجا، این شلیك كرده است و او را همان‌جا از پا درآورده است. غیر از اینكه بگوییم رفتار او در این مبارزه عقلایی نیست و هیچ وجه و توجیهی ندارد، حداقل در مبارزه باید تساوی برقرار باشد. عمرو بن عبدود چنین فردی بود، یعنی كسی مقابل او می‌آمد، قطع داشت كشته می‌شود. شكی در این مسئله نداشت، حالا عمرو بن عبدود در اینجا آمده، یك‌مرتبه تمام افراد به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم شك كردند، چون مرگشان را حتمی دیدند. مگر پیغمبر آمده عمر شما را مانند عمر حضرت خضر تضمین كند؟! بروید بمیرید و كشته شوید و شهید شوید. چه کسی این را گفته است؟! اگر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم برای حیات و زندگی بود كه این‌همه جنگ به راه نمی‌انداخت، این‌همه مسئلۀ شهادت نبود؛ البته شهادت در ركاب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم. یک‌وقت مسئله خلط نشود! این‌همه جهاد نبود، این‌همه جنگ و توسعه و بسط اسلام نبود. اینها همه برای این است كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمده است كه این حیات مادّی و دنیایی ما را معبر و گذر برای آن حیات قرار دهد. حالا در این گذر، گاهی‌اوقات جنگ و شهادت و از بین ‌رفتن و قتل پیش می‌آید و گاهی اوقات مرض پیش می‌آید و گاهی‌اوقات هم ممكن است برای كسی چنین قضیه‌ای پیش نیاید و نود سال هم عمر كند، بعد با یك آنفولانزا و سكته قلبی از بین برود. علی‌كلّ‌حال به این دنیا باید به عنوان یك معبر نگاه كرد. معلوم می‌شود این افراد در زمان خود پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به پیغمبر به عنوان وسیله برای بقای خود در این دنیا به بهترین نحو نگاه می‌كردند، نه یك وسیله برای عبور، نه یك وسیله‌ای برای رشد، اگر وسیله برای رشد است، چه عمرو بن عبدود بیاید و چه گربه بیاید فرقی نمی‌كند، در مسئله تفاوتی نمی‌كند. در جایی كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هست، بین عمرو بن عبدود و یك فرد عادی برای مقابله چه تفاوتی هست؟! عین عمر که وقتی جنگ تمام می‌شد و اسرا را می‌آوردند، جناب عمر می‌گفت: «یا رسول الله، اجازه بده اینها را گردن بزنم.» تا حالا كجا بودی؟! حالا كه دست اینها را بسته‌اند و بدبخت‌ها نمی‌توانند نفس هم بكشند پیدایش می‌شود و شمشیرش را می‌كشد و می‌خواهد گردن بزند! یك ساعت پیش كجا تشریف داشتید؟! حالا در اینجا شمشیر می‌كشی؟! اینها رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و حیات رسول خدا را برای بقای در این دنیا می‌خواهند و تا وقتی‌كه آن بقا محرز است رسول خدا، رسول خدا است. تا وقتی‌كه آن حیاتِ متوقّع موجود است آن رسول خدا خاتم المرسلین است، اشرف الأنبیاء والمرسلین و خاتم السفراء المقربین است و از این القاب و عناوینی كه هر شخصی به‌مقتضای فكر خودش در تعظیم و تكریم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‌تواند به‌كار ببرد. تا یك مقدار پیچ و مهره شل شد، دیگر نه از آن لقب خبری است و نه از آن اوصاف و نه از آن جلالت و منزلت خبری است! فقط اینكه چگونه یك جا را پیدا كنیم و فرار كنیم. در جنگ احد، همان سه بزرگوار اول و دوم و سوم تا سه روز رفتند و بعد هم قاصد فرستادند، کسی را فرستادند که پنهانی از آن بالا ببیند در مدینه چه خبر است. آیا رفتند، هستند، نیستند، مرده‌اند، زنده‌اند؟ گفتند: «پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم هنوز سر جایشان هستند.» تشریف بیاورید، بفرمایید با دستۀ گل از شما پذیرایی كنیم! این از مجاهدین صدر اسلام ما! این رسول خدا و خاتم المرسلین برای این است كه ما بمانیم و توقعات ما انجام شود! برای این است كه ما در این دنیا به خواستمان برسیم، برای اینکه به آن زنی كه مورد توقّع ما هست دسترسی پیدا كنیم، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را جلو می‌اندازیم! برای اینکه به آن منزلی كه مورد درخواست ما است، برسیم این كار را می‌كنیم! برای اینکه به آن خواست و ریاستی كه مورد نظر ما است، برسیم پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را جلو می‌اندازیم. اگر پیغمبر آمد و گفت بیا این كار را بكن و این زن را بگیر و بیا در اینجا سكونت اختیار كن، اصلاً بیا یك گوشه بنشین، تمام معجزات و كرامات و مسائل خارق‌العاده صورت خود را عوض می‌كند. می‌گوییم: چرا ایشان با ما این كار را كرد؟! ما این چیزها را نداشتیم، ما كه همیشه در صف اول نماز جماعتش بودیم، ما كه همیشه در ركابش بودیم! این حرف‌ها را به پیغمبر می‌زدند، می‌زدند ها! این پیغمبر و امیرالمؤمنین علیهاالسلام را برای این می‌خواهد، امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌گوید: من همینم، این به درد شما می‌خورد و این به درد شما نمی‌خورد والسّلام، می‌خواهی قبول كن می‌خواهی نكن! لذا دنبال امیرالمؤمنین علیه‌السلام هم نمی‌آید و دنبال ابوبكر می‌رود. وقتی در آنجا آمد، دیگر بیت المال و غنایم طبق دلخواه تقسیم می‌شود، هر غلط و فجایع و شرب خمر و زنایی كه بشود همه توجیه می‌شود، تو فقط در این سفره بیا و دیگر هر كاری خواستی بكنی بكن، ما بلدیم چگونه بپوشانیم! تو همین‌قدر به ما «بله» بگو، بعد ما خودمان می‌دانیم مطالب را چگونه حل و فصل كنیم، مردم‌داری ما خیلی عالی است و خوب می‌توانیم مشكلات را حل و فصل كنیم، دیگر هر غلطی كند، مشكل حل می‌شود. چون حكومت به دست ابوبكر افتاده و حكومت دست علی علیه‌السلام نیست. آن توقعاتی كه شخص با آن توقعات در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود، با رفتن پیغمبر همۀ آنها از بین می‌رود پس دیگر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از قلب هجرت می‌كند و تبعید می‌شود. دیگر حالا رفت و دیگر تمام شد. آنهایی كه در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم كارهای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را در زیر ذره‌بین قرار دادند و براساس رسیدن به باطن پیغمبر، اطاعت كلام او را كردند همان‌هایی بودند كه بعد از پیغمبر، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از قلب آنها هجرت نكرده بود و باز باقی بود؛ بدنش زیر خاك رفته بود و فردا بدن تو هم می‌رود، چون رسول خدا در قلبش بود پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را كنار خودش حاضر دید. پیغمبر نشسته و جایی نرفته است!

    1. رجوع شود به الکامل، ج 2، ص 281.
    2. السیرة النبویة، ج 4، ص 146؛ البدایة و النهایة، ج 3، ص 198.
    3. سوره آل عمران (3) آیه 124

لزوم سلوک عقلانی

7
  • نشان دادن حق به ابوبکر و فریب خوردنش توسط عمر

  • یك روز ابوبكر نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمد، حضرت شروع به یادآوری کردند، آیا این‌گونه نبود؟! آیا آن‌گونه نبود؟! در آن روز پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم این حرف را با تو نزد؟! گفت: «یا علی برای من در این قضیه شك پیدا شده است اگر تو می‌توانی به من علامت و آیه‌ای نشان بدهی، نشان بده.» شاید هم یك تكانی خورده بود، نمی‌توانیم بگوییم دروغ گفته است، شاید در یك لحظه، بالاخره او هم بشر است، تكانی خورده بود و می‌خواست یك چیز غیر عادی ببیند، اگر بخواهیم خیلی حمل بر صحت بكنیم. حضرت فرمودند: «اگر پیغمبر صلی الله علیه و‌ آله و سلم را ببینی قبول می‌كنی؟» فرمودند: «نگاه كن!» نگاه كرد، دید پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نشسته است، یک‌دفعه دیدند پیغمبر واقعاً نشسته! دروغ كه نیست همان پیغمبر نشسته است! حضرت رو به ابوبكر کردند و فرمودند: «یادت رفته من او را به خلافت نصب كردم، حالا مخالفت می‌كنی؟! حق با علی است و باید از او اطاعت كنی.» ولی درعین‌حال فرمودند که شیطانت نمی‌گذارد. حضرت اشاره‌ای كردند و پیغمبر محو شدند. ابوبكر گفت: «دیگر دیدم.» حضرت فرمودند: «شیطانت نمی‌گذارد!» رفت و وسط راه به عمر همین رفیقش برخورد کرد و گفت: «یك چیز عجیبی دیدم.» گفت: «برو دنبال كارت، خواب دیدی، این حرف‌ها چیست؟! علی علیه‌السلام روزی هزار بار از این كارها می‌كند، تو هم گولش را خوردی؟!» این علی علیه‌السلام روزی هزارتا از این كارها می‌كند، تو هم گول او را خوردی! هیچ، او سر جای اولش برگشت. حضرت فرمودند: «دیدی گفتم که شیطانت نمی‌گذارد!»، او در خیابان منتظرت است، خدا هم این را برای تو می‌آورد، خیال نكن، به همدیگر می‌خورید ـ البته این را من دارم می‌گویم ـ اگر تو آدم بودی آن‌وقت طور دیگری مسیرت تنظیم می‌شد.

لزوم سلوک عقلانی

8
  • لزوم تشخیص ملاکات طریق حق براساس عقلانیت نه احساسات

  • این افراد در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به رسول خدا نه از دریچه و دایرۀ اعجاز، نه از دریچۀ مظاهر جالب توجه و نه از دریچه و منظر امور غیر عادی به پیغمبر نگاه كردند، و دیدند حق اینجاست، حق اینجاست! چون احساس كردند كه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم حق است لذا آنها از دریچۀ حق به رسول خدا نگاه كردند نه از دریچه ظاهر. ظاهر كه امروز و فردا از بین می رود. سیمای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم برای آنها موجب اطاعت نبود. اینكه احساس كردند پیغمبر حق است، این برای اطاعت موجب شد. اینكه احساس كردند این مرد نفس ندارد. از نفس گذشته، قلبش صاف است، همۀ افراد برای او یكسان هستند، درد همه را در درون خود احساس می‌كند، درمان را برای همه تجویز می‌كند، مِیزی بین فردی و فرد دیگر نمی‌گذارد آن اشراف سِعی و رحمت واسعۀ او به یك میزان بین همه افراد گسترش پیدا كرده است، فهمیدند این حق است، این را احساس كردند و متوجه شدند كه اگر قرار باشد بر اینكه همان صفات پروردگار و مقام ربوبیت بخواهد به آن سعه و اطلاق خودش در ضمن فردی در این دنیا تجلی كند و در قالب فردی ظاهر شود آن شخص رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است. این را احساس كردند، وقتی‌كه احساس كردند اطاعت از رسول خدا را اطاعت از خود خدا تلقی كردند نه اطاعت از بدن پیغمبر و ظاهر و شكل و شمایل پیغمبر. پس بنابراین ملاك قرار دادن حق عبارت است از اینكه انسان در هر شرایطی كه قرار دارد در آن شرایط ملاك را ـ البته مراتب مختلفی دارد ـ با آنچه را كه عقل او احساس می‌كند، بسنجد ولو اینكه اشتباه هم بكند، اشكالی ندارد. ولی واقعاً بین خود و بین عقل خود فاصله نیندازد و اگر یك جا شبهه‌ای احساس می‌كند، چشم خود را نبندد و برود سؤال كند و از یك نفر و دو نفر و سه نفر بپرسد، وقتی‌كه به یك نقطه مطمئنی رسید كه اگر خدا همین‌جا می‌آمد اگر امام زمان در می‌زد و وارد منزل می‌شد و از او سؤال می‌كرد چرا این كار را انجام دادی؟ صاف بگوید: به این دلیل انجام دادم. این‌گونه باشد، نه اینكه جلوی امام زمان به مِن‌و‌مِن بیفتد و بگوید: ما این را دیدیم، شما ببخشید و إن‌شاءالله جبران می‌كنیم. نه، حضرت صاف از همان‌جا برمی‌گردد و می‌گوید: خداحافظ بنده به درد شما نمی‌خورم، بی‌رودربایستی! كاری انجام بدهد كه وقتی امام زمان علیه‌السلام سؤال كرد به مِن‌ومِن نیفتد، امام زمان هم دیگر از نفس و ضمایر و روزنه‌ها و خصوصیات و تمام خلل و فُرَج ـ همه می‌دانید و شكی در این قضیه نیست ـ آگاه است اگر شما در زید و عمرو شك می‌كنید، در امام زمان علیه‌السلام كه دیگر نباید شك‌ كنید. ایشان از همه چیز خبر دارد، همه چیز را می‌داند و برای او همه چیز آشكار است. به این نحو صاف بگوییم: این كاری كه انجام دادم به این دلیل و به این دلیل بود. حضرت ممكن است بگویند: نه، شما اشتباه كردید، می‌گوییم: بله اشتباه كردیم، من طبق این، این كار را انجام دادم. حضرت هم مؤاخذه نمی‌كنند و می‌فرمایند: بارك الله، درست انجام دادی ولی از این دفعه این كار را بكن، دستورش را می‌دهد و كارش را انجام می‌دهد و می‌رود. اما اگر آمدیم و در همان كار مِن‌ومِن كردیم و گفتیم: حالا چشم، خدمت شما عرض می‌كنم! ببخشید، تأمل نكردم! این‌طور به ما گفته‌اند! حضرت می‌فرمایند: بلكه به شما چیزهای دیگری هم می‌گفتند، اگر از یك شخصی پیغامی می‌رسید كه خودكشی كنید شما می‌كردید؟! اگر از شخصی پیغامی می‌رسید كه زنت را طلاق بده، طلاق می‌دادید؟! می‌گفتید: این آقا به سرش زده است. در مسائل سلوكی چون از یك شخصی خبری رسیده باید تسلیم شد؟! یعنی این‌قدر قضیه پفكی و پوشالی است؟! اگر قرار است خبری برسد چرا اینجا عمل نمی‌كنی، چرا آنجا عمل نمی‌كنی؟ اما همین‌كه گفتند: با او بیعت كن و از او دستگیری كن یا اینكه سر ارادت به دامان فلان‌كس بسپار! در این مسائل تا هر كسی حرفی زد اینجا قبول می‌كنیم، او خواب دیده، او مكاشفه كرده است. پس مطلب تمام است. بلكه اگر او مكاشفه كند كه تو خود را از پشت بام بیندازی، تو می‌اندازی؟! چرا نمی‌اندازی؟! پس دروغ می‌گویی و بر یافته‌ها و واقعیات خودت كلاه می‌گذاری كه از درون به تو تلنگر می‌زند. چون نفس خودت را موافق با نظر مخالف نمی‌بینی. به‌دنبال بهانه می‌گردی، به‌دنبال توجیه می‌گردی. چون فلان زنَك خواب دیده بنابراین در این مسئله حجیت وجود دارد! چون فلان بچه فلان خواب را دیده بنابراین این مسئله تمام است! خب اگر قرار بر این باشد در مقابل آن، این هم وجود دارد! او خواب دیده، این هم خواب خلافش را دیده است! آن مكاشفه كرده این هم این جور مكاشفه كرده است، این می‌شود دین پفكی! این می‌شود﴿وإِنَّ أَوۡهَنَ ٱلۡبُيُوتِ لَبَيۡتُ ٱلۡعَنكَبُوتِ﴾؛1 این می‌شود خانه‌ای كه از خانه عنكبوت سست‌تر است. این همه تخیلات می‌شود و این خدای ناكرده نفاق و خدعه و مكر می‌شود!

    1. سوره عنکبوت (29) آیه 41.

لزوم سلوک عقلانی

9
  • مگر همین افراد نبودند كه بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم گفتند: یا علی، مسلمین این كار را كرده‌اند و شما قضیه را سخت نگیر! شما دیگر این كار را نكن! امیرالمؤمنین علیه‌السلام به آنها نگفت، اگر من بودم می‌گفتم: حضرت خیلی بزرگوارتر از این حرف‌ها است. می‌گفتم: اگر مردم می‌گفتند: جنابعالی این عیالت را كه این‌قدر دوست داری و یك ساعت نمی‌توانی او را ترك كنی بیاور و به ابوبكر بده، چه می‌كردی؟! آیا می‌گفتی: چشم و دو دستی تقدیمش می‌كردی یا نه، شكمش را پاره می‌كردی؟! آیا می‌گفتی: می‌خواهد زنم را از من بگیرد! این حرف‌ها چیست؟ او سنش نود سال است! یا اگر می‌گفتند: خودت را از بالا به پایین بینداز می‌گفتی: چه؟! می‌گفتی: خودتان را پایین بیندازید، چرا من بیندازم؟! تو كه بالای منبر رفتی خودت را به پایین پرت كن! چرا من بیندازم؟! اما حالا كه می‌گویند: دست از علی علیه‌السلام بردار، می‌گویی: مسلمین توافق كرده‌اند و دیگر شما مخالفت نكنید! یعنی این‌قدر امیرالمؤمنین علیه‌السلام پایین آمد؟! واقعاً انسان نمی‌داند به حال این مردم بخندد یا گریه كند. یعنی امیرالمؤمنین این‌قدر پایین آمد و پست شد ـ نعوذ بالله ـ این‌قدر در درجه از عدم توجه و بی‌اعتنایی قرار گرفت كه مثل آب خوردن و نون و دوغی كه اگر نشد نون سبزی و اگر این نشد آن و اگر علی هم نشد، نشد و ابوبكر به جایش آمد، قضیه هم مهم نیست! حالا فهمیدید دین مردم چقدر است؟! حالا متوجه شدید اینهایی كه زمان پیغمبر می‌آمدند و دور پیغمبر را می‌گرفتند و یكی آب وضوی پیغمبر را به سرش می‌كشید1 و آن یكی ته‌ماندۀ آب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را برای استشفاء می‌خورد، همۀ این حرف‌ها كشك و دروغ است، تا وقتی‌كه عمرو بن عبدود نیامده این حرف‌ها هست، تا وقتی‌ كه خالد بن ولید از پشت كوه حمله نكرده این حرف‌ها هست. رسول الله! رسول الله! صلوات بلندتر بفرست! و هرچه جمعیت بیشتر و داد بیشتر است بدان كه قضیه آنجا پایین‌تر است! مسئله پایین‌تر است. آدم عاقل داد نمی‌كشد، عربده نمی‌كشد، آدم عاقل در خودش هست، وزین و متین و منضبط است، كار و عمل و رفتارش روی حساب است، داد و بیداد و هیئت بازی و فریاد اینها مسائلی است كه در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم هم بوده است و تفاوتی ندارد! وقتی یك امتحان و قضیه‌ای پیش می‌آید یك‌مرتبه می‌بینید عجب! چند نفر ته غربال ماندند، چند نفر ته این الک ایستادند، همه پایین رفتند و سه چهار نفر ایستادند!

    1. مناقب آل ابی‌طالب علیهم السلام، ج ١، ص ٢٢٧.

لزوم سلوک عقلانی

10
  • لزوم پیروی از بزرگان براساس عقل نه احساسات

  • مرحوم آقا ـ رضوان ‌الله تعالی ‌علیه ـ به بنده می‌فرمودند: «در این قضیه چند نفر بیشتر نماندند.» چه كسانی؟! همین رفقای خودشان. در بعضی از قضایای گذشته، هر كس به یك شكل رفت. یكی رفت و پشت سرش را نگاه نكرد كه آقای طهرانی هم وجود دارد. بعد از چند ماه چرخ زد تازه آمد و گفت: سلام علیكم و رحمةالله، می‌فرمودند: علیکم السلام بفرمایید. آن یکی می‌رفت و می‌آمد و آن یكی همین‌طور؛ حتی افرادی كه در ذهنشان مسائلی بود. چقدر از این افراد بودند كه در همان زمان نسبت به كیفیت عمل ایشان ایراد وارد می‌كردند، نسبت به كیفیت ممشای ایشان اشكال وارد می‌كردند، یا اشكال را در لفافه به صورت كنایه می‌گفتند یا رعایت می‌كردند و در خودشان نگاه می‌داشتند، ایشان هم كه به همۀ سرائر آگاه است و اطلاع دارد. یك روز من در یكی از شهرستان‌های سردسیر رفتم یكی از همین رفقا و دوستان سال‌های سال ما كه سنش از مرحوم پدر ما هم بیشتر بود، آقای انصاری و حداد و مرحوم آقا ـ رضوان ‌الله تعالی ‌علیهم ـ را ادراك كرده و بزرگان را دیده است. من پیش او رفتم، زمستان بود، كرسی گذاشته بودند، نشستیم، یك آهی كشید و گفت:

  • آقا سیدمحسن جایی كه اینها هستند ـ اشاره به فردی كرد كه الآن نیست ـ پس ما برای اسلام چه كردیم؟! پس ما برای خدا چه قدمی برداشتیم؟!

  • من وقتی این را از ایشان شنیدم رو كردم و گفتم: والله نمی‌دانم به حال شما بخندم یا گریه كنم؟! آدمی كه هفتاد سال از سنش گذشته و این‌همه تجربه و كلام شنیده و با بزرگان بوده، باید آخر عمری این را بگوید؟! چند صباحی گذشت، آن شخصی كه این به او غبطه می‌خورد، كارهایی از او سر زد! یك روز پیش او رفتم و گفتم: حالا فهمیدی که چه كسی برای اسلام كار كرده است؟! عبارتش این بود: «آقای سید محسن ما عمرمان را باختیم، شما خودتان را بپایید!» چرا باید این‌طور باشد؟! چرا انسان نباید این كلماتی را كه می‌شنود، به‌كار ببندد؟! فقط همین كه فلانی مجلسش نور دارد و انسان حالش عوض می‌شود، عوض شدن حال به جای خود، چه چیز گیر تو می‌آید؟! همین‌طور صبر كنیم یكشنبه به یكشنبه كه می‌شود جلسۀ روضۀ آقای انصاری شركت كنند و حال و هوا تغییر كند و ایشان چند كلامی هم صحبت كنند تا یكشنبه دیگر، همین؟! تمام شد؟! و بعد هم هر كاری خواستیم بکنیم و به هر كیفیتی كه خواستیم در بازار عمل كنیم و با مردم هر نحوی كه خواستیم عمل كنیم و دلمان خوش است كه آقای انصاری را داریم! دلمان خوش است كه شخص بزرگی را داریم و یكشنبه‌ها روضه داریم! یك روز می‌رسد كه یكشنبه‌ها دیگر تمام می‌شود، دیگر آقای انصاری و مرحوم قاضی و مرحوم آقا در كار نیست، آن موقع می‌خواهی چه خاكی بر سرت كنی؟! پس از الآن برای آن موقعِ خودت ذخیره كن، كه در آن موقع بیچارگی و دربه‌دری كه دیگر نه آقای انصاری هست و نه مرحوم آقا و نه شخص دیگر، بتوانی روی پایت بایستی و راه خودت را تشخیص بدهی.

لزوم سلوک عقلانی

11
  • مرحوم آقا می‌فرمودند: «ما در این مدتی كه با رفقا بودیم، خیلی بیش از آنچه كه نیاز رفقاست، مطلب به آنها گفتیم.» خیلی بیش از آن! این را من می‌گویم: اگر به یك‌دهم این حرف‌هایی كه زدیم عمل كنند كارشان تمام است، نُه برابر ما اضافه گفتیم. بالاخره در هر مجلسی ایشان صحبت می‌كردند و مطلبی مطرح می‌كردند، ایشان ده سال پیش از دنیا رفتند. حالا فرض كنیم كه الآن هم بودند و ده سال هم حرف می‌زدند. چه فرقی می‌كرد؟! یعنی ایشان در این ده سال شقّ‌القمر می‌كرد؟! ید و بیضا نشان می‌داد؟! ده سال روز و شب می‌آمد و می‌گذشت ـ خودش در چه حالاتی است بماند ـ چه چیز گیر ما می‌آمد؟! یعنی این ده سال در تاریخ زمان، تافتۀ جدا بافته‌ای از گردش لیالی و ایام است یا اینكه این ده سال هم همان است؟! چه‌بسا در این ده سال هم كمتر صحبت می‌كردند چون اصلاً حالشان مقتضی برای صحبتِ بیشتر نبود. پس این مطالب برای چه بود؟ پس نیاز نبود این ده سال را بمانند، احتیاج نبود. اگر مسئله بود تا حالا حرفش زده شده بود و بیشتر هم زده شده است، منتها می‌دانید چرا به آنچه كه ایشان گفتند جامۀ عمل نپوشاندند؟ چون با مغزشان و فكرشان در زمان آقا برخورد نكردند. با همین قیافه عمل كردند. ماشاءالله چه عمامه خوب و مرتبی! چه محاسنی! چه قیافه‌ای! چه عصایی! چه ابهت و جلالی! اینها كه به‌درد من نمی‌خورد، اگر هست برای خودش هست به من چه مربوط است! عمامه چیزی است كه سر خودش می‌گذارد، سر من كه نمی‌گذارد. آن عصا كه دست خودش است و دست من نیست. آن قیافۀ ظاهر كه هر شخصی قیافۀ ظاهرش مربوط به خودش است.

  • بنده در آن موقع شاهد بودم كه افراد می‌آمدند و سر كوچه می‌ایستادند و تعظیم می‌كردند، بعد به منازل خودشان می‌رفتند، با چشم خودم می‌دیدم. ولی همۀ اینها پف و حباب و تخیل و توهم و خیال بود، همه‌اش خیال بود. یك امتحان پیش آمد. چیزی كه ما تصور نمی‌كردیم، دیگر در زمان این ولی خدا اتفاق بیفتد، اتفاق افتاد. به بهترین نحو هم اتفاق افتاد! دیگر عال العالش شد! آنچه كه ایشان در روح مجرّد نوشتند به گرد آنچه كه بعد از خودشان آمد نمی‌رسد! به گردش هم نمی‌رسید! عجب، من می‌گویم: دو دوتا می‌گوید: شش‌تا! مگر خودت این كار را نكردی؟! مگر خودت این حرف را نزدی؟! می‌گوید: همین هست كه هست، اگر پدرمان هم الآن بود همین حرف را می‌زدی؟! به یكی از افراد گفتم: اگر پدر ما الآن زنده بود تو همین جواب را به من می‌دادی؟! شعورت كجا رفته است؟! معلوم می‌شود با رفتن ایشان او را از قلب خودشان تبعید كردند. چند صباحی گریه كردن و بر سر زدن و احساسات و بعد از اینكه تمام شد می‌گویند: برویم سر زندگیمان! الحمدللّه همه‌چیز هم هست و مجالس هم برقرار است و بحمدالله كسی هست كه این عَلم را دوباره به‌دست بگیرد! مگر نمی‌گفتند؟! مگر عَلم روی زمین بود كه كسی به‌دست بگیرد؟! اینها همه برای چیست؟ به‌خاطر این است كه در زمان حیات آقا با عبا و قبای آقا برخورد داشتند، با ظاهر و با عصای آقا برخورد داشتند. همین آقا اگر از آن طبقه بالا با یك پیراهن و شلوار پایین می‌آمد، همین افرادی كه همه بلند می‌شدند یك‌دفعه به هم نگاه می‌كردند! و می‌گفتند: این چه هست؟ این حرف‌هایی كه من می‌گویم چیزهایی است كه ایشان به من می‌فرمودند. من از خودم درنمی‌آورم خدا شاهد است، خود ایشان به من می‌گفتند، عین این عبارت را خود ایشان می‌گفتند، من در این مجالس قصد دارم از خودم كمتر چیزی اضافه كنم، مگر اینكه نیاز به توضیح داشته باشد. اینها مطالبی است كه از همین‌ها شنیدم، بینی و بین الله مسئله همین است. آن‌وقت حرفی كه ایشان در آن حال می‌زند با این حال تفاوت می‌كند، چرا؟ چون ما از عمامه و قبای زرد و عبای بسیار لطیف و نجفی خاشیه حرف می‌شنویم.

لزوم سلوک عقلانی

12
  • سنت ائمه و اولیاء در برگزاری مجالس عزا

  • ایشان از این قباها داشتند و لباس‌های متفاوتی داشتند مثل ما نبودند كه همیشه یك جور بپوشیم، كارشان حساب و كتاب داشت. یك روز من در منزل مرحوم آقا قرار بود صحبت كنم عبایم سیاه بود و لباسم هم لباس كدری بود. آقا فرمودند: «آقا، روز عید با روز وفات فرق می‌كند. لباست را عوض كن و لباس روز عید بپوش و بیا.» كار ایشان روی حساب بود و کار ما هردمبیلی است. روز عید یك لباس می‌پوشیدند و روز عزا یك لباس می‌پوشیدند، سیاه نمی‌پوشیدند. سیاه مكروه است، حتی برای ائمه هم سیاه نمی‌پوشیدند. سیاه مكروه است. فقط آنچه رفع كراهت شده مربوط به سیدالشهداء علیه‌السلام است؛ باز هم مكروه نیست، نه‌اینكه مستحب باشد. توجه داشته باشید! ولی برای سایر ائمه نداریم كه ائمه لباس سیاه بپوشند. لباس، لباس سفید. پوشیدن لباس سیاه برای این مرده‌ها و عزاها تمام اینها بدعت است، این لباس‌های سیاهی كه در مجالس فاتحه می‌پوشند همۀ اینها خلاف است، مرده از دنیا رفته انسان می‌رود تسلیت می‌گوید و لباس سیاه ندارد. یكی از رفقا می‌گفت:

  • یك روز آمدم خبر فوت یك نفر را می‌خواستم به مرحوم آقا برسانم. گفتم چگونه برسانم كه متأثّر نشوند! آمدم و آنجا نشستم و قیافه گرفتم، ایشان فرمودند: «چه خبر است؟» گفتم: آقا می‌خواهم یك مطلبی را خدمت شما عرض كنم نمی‌دانم چه بگویم؟ گفتند: «بگو آقا!» گفتم: خدا عمر شما را طولانی كند، فلان شخص از دنیا رفت. فرمودند: «عجب كار خوبی كرده است! چقدر كار خوبی كرده است!» قه‌قه‌ خندیدند. (خوشا به حالشان، از این دنیا راحت شد! ای كاش زودتر این كار خوب را انجام می‌داد. ولی انسان از تقادیر خدا نمی‌تواند فرار كند!) ما را باش كه آمدیم یك جور بگوییم!

  • این آقا چطور برخورد می‌كند. خودشان هم در همان شب شنبه در همان مجلس كه این قضیه آنوریسم1 قلبی برایشان پیش آمد كه منجر به فوت ایشان شد، آمدند و ایشان را روی تخت بگذارند و ببرند. چون كوچه‌ها خراب بود و آمبولانس نمی‌توانست بیاید، همه ناراحت بودند، ایشان فرمودند: چرا لا إله إلاّ الله نمی‌گویید؟! بلند بگویید: لا إله إلاّ الله! می‌خندیدند، اصلاً تا صبح که ما به بیمارستان رفتیم و دیدیم که ایشان با افرادی كه در سی‌سیو و قسمت‌های مراقبت بودند غش‌غش می‌خندد و انگار نه انگار كه خبری هست. حالا دیگر وضعیت عوض شده و اوضاع فرق كرده است، تمام این سیاه‌ها خلاف است و كراهت دارد! شیعه باید همان‌طوری باشد كه گفتند، در عزا نباید سیاه بپوشید. رفع كراهت سیاه فقط برای سیدالشهداء علیه‌السلام است حتی بقیۀ ائمه سیاه نمی‌پوشیدند. حالا ما آمده‌ایم و کاسۀ داغ‌تر از آش شده‌ایم و می‌گوییم: مگر می‌شود؟! عُرف این زمان این است، به انسان می‌گویند: بی‌احترامی كرده است و رعایت آداب را انجام نداده است. و كم‌كم انسان یك دفعه از این دنیا می‌رود آن دنیا می‌بیند که تمام این رعایت‌ها و این التزامات و تمام این كارها را به اندازه سر سوزنی در پرونده‌اش ننوشته‌اند، ابداً! بیخود كردی! اگر ادب، ادب اسلامی باشد بسیار خوب. رفتن به مجلس ادب اسلامی است، تسلیت دادن به صاحبان مصیبت، ادب اسلامی است، حتی غذا بردن برای آنها چون مصیبت دیده‌اند، ادب اسلامی است. اینها همه ادب اسلامی است و باید انسان انجام بدهد. خود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هم انجام می‌داده است. ولی هرچیزی حدّی دارد! سه روز دیگر تمام! هفت نداریم، اربعین كه اصلاً بدعت است، سال نداریم و سایر مراسم نداریم. طبق سنن و روایاتی كه وارد شده است رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دستور دادند که بعد از سه روز افراد دیگر اوضاع خود را عادی كنند، سه روز عزا و تمام. دستور صریح رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، فقها هم همۀ اینها را نوشته‌اند.2

    1. Aneurysm: آنوریسم یا رگ‌برآمدگی عبارت است از بزرگ شدن یا بیرون‌زدگی دیوارۀ یک سرخرگ در اثر ضعف دیوارۀ سرخرگ و افزایش قطر سرخرگ بیش از یک و نیم برابر قطر معمول آن رگ. (محقّق)
    2. الکافی، ج ٣، ص ٢١٧؛ اربعین در فرهنگ شیعه، ص ٨٦.

لزوم سلوک عقلانی

13
  • لزوم سلوک عقلانی با پایه‌های اعتقادی محکم

  • این برنامه برای این است كه ما به جای اینكه بیاییم و آن واقعیت را در دل و نفس خود قرار بدهیم و بعد از این از ولیّ خدا به‌عنوان معبر و گذر و راهنما استفاده كنیم، او را تبدیل به بت كردیم و به جای اطاعت، به بت نفس خود روی آوردیم. این سلوك، سلوك عقلانی نیست. وقتی‌ كه او از دنیا برود دیگر اینجا چیزی نیست كه انسان را نگه بدارد. مطلب زیاد شنیده ولی شنیدن كفایت نمی‌كند. آن قوام نفسانی و وجودی كه می‌آید و انسان را در مسیر صحیح قرار می‌دهد، مهم است؛ نه فقط شنیدن‌ها، شنیدن‌ها كمك می‌كند. آنها مساعد هستند ولی آن پایه‌ای كه در ابتدای قضیه ریخته شده است، مهم است. وقتی می‌خواهند یك ساختمان بسازند یك پایه‌ای می‌ریزند و یك فونداسیون تشكیل می‌دهند، آنكه اول‌ ریخته شده، آن مهم است كه چه آلیاژی در آن به‌كار رفته است، سیمانش درست بوده یا تقلبی. آیا سیمانش را در شرایط مساعد با تركیب خاص به‌كار بردند یا نه؟ چون بقای آن هم شرایطی دارد، هوا باید هوای خنكی باشد. هوای گرم مضر است. آن وضعیت باید جوری باشد كه در طول بیست و هشت روز آن قوام خودش را داشته باشد ـ رفقایی كه اطلاعات مهندسی دارند اگر صحیح می‌گوییم تأیید می‌كنند و اگر خطا كردیم تصحیح كنند ـ اینها باید تا بیست و هشت روز شرایط مساعد داشته باشد وقتی‌كه كاملاً رسید آن‌موقع پایه را بگذارند، الآن از روز بعدش می‌گذارند! نه این درست نیست. وقتی کاملاً جا باز کرد ببینند این خراب بوده یا نبوده، در چه شرایطی بوده است؟ بعضی فقط خاك می‌گذارند. بعضی فقط شن می‌گذارند، بعضی خاك رس می‌گذارند و بعضی آهك می‌گذارند. در آن زمان سابق سیمان نبود و آهك را با ساج و امثال‌اینها مخلوط می‌كردند. این مناره‌هایی كه می‌بینید همه از این ساخته شده است كه خیلی هم دوام دارند. این بسته به این است كه در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و ولی خدا در زمان ارتباط با او چه فونداسیونی برای خود ریخته‌اید! این مهم است! این هرچه باشد آن بنایی كه روی آن می‌آید براین اساس است که قابل تحمل است یا نه؟ یك باد و زلزله می‌آید بهم می‌ریزد، دیگری ده ریشتر هم بیاید نگهش می‌دارد. چون پایه و اساسش محكم است. همین قضیه را ما دیدیم. مرحوم آقا در میان ما كم نبودند. چند سال در میان ما بودند؟! ایشان در سن هفتاد و یك سالگی از دنیا رفتند. حداقل از سی و پنج سالگی مشغول این مطالب بودند. سی سالگی، چهل سال ایشان حرف زدند. عجیب است دیگر واقعاً! آخر چهل سال یک نفر حرف بزند، مطلب بگوید، راه و روش خود را بیان کند! من می‌گفتم: اگر كسی دو ماه پیش ایشان بیاید كافی است و مطلب را می‌گیرد. چهل سال، سی و پنج سال، سی سال ایشان چه مستقلاً و چه در ارتباط با استادشان مطالب را برای مردم بیان كردند. یك‌دفعه می‌بینی با رفتن ایشان همه چیز رفت. چون ما با عقل خودمان و با ملاكات عقلی خودمان نبودیم، با حالات بودیم، با روش‌ها بودیم با نورانیت ایشان سیر و صفا می‌كردیم، با كلمات شیرین و توضیحات و تفسیرهای گوارای ایشان حال می‌كردیم، ولی آیا آن مطلبی را كه ایشان می‌گفتند در همان موقع در خود جای دادیم یا فقط حال كردیم؟! آنچه در آن موقع ایشان بیان می‌كردند آیا بنا گذاشتیم كه ما این‌چنین باشیم یا فقط اشكمان جاری بود و به سیمای ملكوتی ایشان نگاه می‌كردیم و از افاضات ایشان بهره‌مند بودیم و چه حالی و چه هوایی بود! حالا هم دست روی دست بگذاریم و بگوییم چه زمانی گذشت و چه دورانی بود. ای كاش آن دوران برگردد! با كدام یك از اینها ما سیر كردیم؟ آیا آن موقع سیر ما عقلانی بود یا سیر ظاهری؟! آنچه كه در بعضی از اذهان هست و این مطالبی كه عرض كردم، برای رفع آن ابهامات است.

لزوم سلوک عقلانی

14
  • منظور از احتیاج به استاد و تبعیت از او

  • مرحوم آقا ـ رضوان ‌الله‌ تعالی علیه ـ در كتابشان فرموده‌اند كه انسان احتیاج به استاد دارد ولی نه اینكه استاد در هر شرایط و به هر كیفیتی برای انسان حاصل می‌شود. چنین مسئله‌ای نیست! البته بنده این مسئله را در جلد سوم اسرار ملكوت1 به طور مبسوط توضیح می‌دهم ولی قضیه این‌طور نیست. منظور ایشان این است كه اگر مشیت الهی تعلق گرفته است بر اینكه انسان به استاد برسد نباید تأمل كند. مگر خود ایشان استاد داشتند؟! آیا هر كسی كه بخواهد به استاد برسد فردا صبح كه لباسش را پوشید مگر استاد دم در ایستاده و زنگ می‌زند؟! باید تحقیق و تفحص كند. كسی نگفته كه لباس بپوشد و پاسپورتش را بردارد و ویزا بگیرد و در تمام كشورها بگردد. تصمیم واقعی بر اینكه انسان خود را در اختیار قرار دهد، این فرد اگر استاد در قبالش آماده و مهیا شد باید بپذیرد وإلاّ برای خود ایشان هم اتفاق افتاده كه سال‌ها به استاد نرسیده بودند. آنچه ایشان در كتاب نسبت به اطاعت از بعضی از افراد نوشته‌اند جنبۀ تأدّب داشته است، ایشان به‌خاطر زیادی رعایت ادبی كه می‌كردند، اسم بعضی را برای خود استاد گذاشته بودند ولی ما خبر داریم كه قضیه چه بوده است.

  • انسان به‌عنوان راهنما احتیاج به استاد دارد نه به‌عنوان یك اصل. حالا كه این استاد نبود بنابراین هیچ خبری نیست و وقتی استاد پیدا شد قضیه تمام شد و هیچ ارتباطی به بنده ندارد، همین‌كه استاد را پیدا كردی برو و در خانه بنشین؟! این‌طور نیست! تازه اوّل دردسر است، تازه اول گرفتاری است که «عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكل‌ها».2 تابه‌‌حال كه اطلاع نداشتی یك تكلیف از تو می‌خواستند. حالا كه اطلاع پیدا كردی، تكلیفت صد برابر شده است، صد برابر! تابه‌حال نمی‌دانستی یك جور با تو برخورد می‌كردند، حالا كه اطلاع پیدا كردی یك‌به‌یك به حساب می‌رسند و یك‌یك مو را از ماست بیرون می‌كشند. استاد مثل طبیب می‌ماند. وقتی انسان به طبیب می‌رسد، تازه باید به نسخه‌اش عمل كند. همین كه نزد طبیب رفتیم و ویزیت را پرداخت كردیم و نسخه را بیاوریم و روی طاقچه بگذاریم! فردا هم مریض بی‌بروبرگرد می‌میرد، شوخی هم ندارد. نه آقا باید عمل كنی، گفته: به بیمارستان ببر باید بیمارستان ببری، گفته: فلان آمپول را بزن باید بزنی. در دیفتری یك مقدار دیر بجنبی خفه می‌كند و می‌كشد. اینجا در پیچش روده گیر كرده شش ساعت بماند فوت كرده، فوری باید عمل كنی. یك انفاركتوس3 كرده و باید فوراً به بیمارستان برسد، داروهای ضدّ انعقاد بزند و مراقبت‌های ویژه باید بكنید. اگر نكنید مریض می‌میرد. به رفتن پیش طبیب مطلب تمام نمی‌شود، مرحوم آقا می‌فرمودند. ایشان به من این را فرمودند كه ما در خدمت آقای حداد كه بودیم این‌طور نبودیم؛ استاد با انسان به همان كیفیتی برخورد می‌كند كه او روی انسان حساب باز می‌كند، نه بیشتر. اگر انسان ده درصد را بدهد استاد هم ده درصد با انسان برخورد می‌كند نه یازده درصد، اگر انسان بیست درصدش را بدهد، استاد هم بیست درصد برخورد می‌كند و اگر سی درصد بدهد، سی درصد برخورد می‌كند. مسئله این‌طور نیست، شما فكر كرده‌اید كه فقط یك نان و حلوایی هست؟! نه‌خیر، این‌طور نیست!

    1. رجوع شود به اسرار ملکوت، ج 3، مجلس پانزدهم و شانزدهم.
    2. دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 1:
      ألا یا أیها اساقی أدر کأساً و ناولها***عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكل‌ها
    3. فرهنگ فارسی عمید: «انفارکتوس: سکتۀ قلبی»

لزوم سلوک عقلانی

15
  • مقصود از تمرین عقلانی نسبت به دستورات استاد و تطبیق دادن نفس با موقعیت او

  • ایشان می‌فرمودند: «من وقتی پیش مرحوم آقای حداد بودم خودم را می‌كشاندم تا به آنچه كه آنجا هست برسانم.» می‌كشاندم یعنی چه؟ یعنی ما مطالب ایشان را نمی‌فهمیدیم و ادراك نمی‌كردیم. ایشان یك مطلب می‌گفت، من این مطلب را در خودم بالا می‌بردم و پایین می‌آوردم و خودم را منطبق می‌كردم، تمرین نفسی می‌كردم؛ این را می‌گویند: تمرین عقلانی. در خودم تمرین می‌كردم، نسبت به مطلبی كه گفته شد می‌كشاندم و می‌آوردم و نزدیك می‌كردم. او یك پله بالاتر می‌رفت، دوباره من همین‌طور می‌آمدم و آن مطلب را می‌گرفتم و معتقدات خودم را مطابق با مطلب او چك می‌كردم و اگر می‌دیدم مخالفت دارد، چون می‌دیدم حق است تجدید‌نظر می‌كردم تا این تغییر تحقق پیدا كند، این دگردیسی در نفسم تحقق پیدا كند و به آن مطلب می‌رسیدم. حالا می‌دیدند كه آقا سید محمدحسین رسید فردا یك چیز بالاتر می‌فرمودند. و مدام بالاتر و بالاتر! اگر از همان اول بیاید و یك حرف را بگوید همان‌جا قضیۀ سكته است و تحمل نمی‌تواند بكند. شما خیال كردید که اسرار الهی چه هست؟! سرّ به چه چیز می‌گویند؟ سر به همین می‌گویند که اگر یك چیز را به شما بگوید، همه می‌گویند: آقا این كافر است و همه از در بیرون می‌روند. این اصلاً كافر است و كفر می‌گوید. این چیست كه می‌گویی؟! او چه كار می‌كند؟ البته بنده كه این‌طور نیستم بنده جزو اولیای خدا نیستم. وسط دعوا نرخ تعیین نكنید، بنده مثل شما هستم و با شما هیچ فرقی نمی‌كنم و فقط برای شما راه را بیان می‌كنم كه راه همین است و مطلب همین است و به آن مقدار كه خودمان را عوض كردیم به همان مقدار آنها با ما هم‌طراز می‌شوند. اگر دیدند خودمان را به آنجا نرساندیم آنها هم همین پایین هستند، یك سال و دو سال و پنج سال و ده سال و بیست سال و صد سال. عجب آقای خوبی است و عجب سیمای خوبی دارد و در همین عجب عجب‌ها نگه می‌دارد تا وقتی ‌كه می‌گوییم:‌ ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ﴾1 همین‌طور نگه می‌دارند! اصلاً بروز نمی‌دهد، اصلاً از خود تراوشی نمی‌كند و اصلاً مسئله‌ای غیر از آنچه كه برای انسان قابل قبول است، در آن رتبه‌ای كه دارد بالاتر نمی‌رود، ابداً و ابداً! می‌آید و می‌خندد و می‌گوید و دعوت می‌كند و انعام می‌كند و بخشش می‌كند؛ همۀ اینها انجام می‌شود و انسان هم راضی می‌شود و خوشبخت و خرسند می‌شود ولی این ده درصد است و دیگری هم پیدا می‌شود که بیست درصد است با او بیست درصد است، یكی هم پیدا می‌شود مثل مرحوم آقا و مرحوم آقای حداد كه می‌شود صد در صد، هرچه می‌گوید می‌بیند پا به پایش می‌آید. این را به او می‌گوید، اگر آمد این را می‌گوید، اگر پذیرفت آمد و آمد تااینكه مراتب یكسان می‌شود. حالا كه یكسان شدی پس هرچه در نفس قرار دارد در اینجا به نحو آینه منعكس می‌شود. لذا ایشان(مرحوم آقای حداد) می‌فرمودند: «فلانی، من هرچه داشتم به پدرت دادم» همین است دیگر.آمد و آمد و آمد! استاد آن ‌طور نیست که شما خیال می‌کنید! او روی آن چیزهایی كه خلاف توقع ما است دست می‌گذارد. نه‌اینكه خیال كنی همیشه حلوا دهانت می‌گذارد. اگر این‌طور باشد كه تمام چهار میلیارد جمعیت دنیا شاگردش می‌شوند. اینهایی كه همه از حق فرار می‌كنند، به‌خاطر همین است و می‌گویند: آقا، پا روی دم ما نگذار.

    1. سوره بقره (2) آیه 126.

لزوم سلوک عقلانی

16
  • نحوۀ تربیت استاد کامل براساس «طبیبٌ دوّارٌ بطبّه»

  • شخص فاضلی در طهران هست و در دوران طلبگی ارتباطی هم با ما داشت، پیش ما آمد و گفت: «فلانی من می‌خواهم پیش پدر شما بروم.» گفتم: فلانی پدر ما به درد شما نمی‌خورد. گفت: «چرا نمی‌خورد؟! شما در اینجا هستید و به یاد ما نیستید.» گفتم: من یك شمّه‌ای از پدرم برای شما نقل می‌كنم. خواستی برو و نخواستی نرو. گفتم: بابای من با تمام كارهایت كار دارد، با منبرت كار دارد، با محرابت و زنت و بچه‌ات و كیفیت ارتزاقت و كیفیت مطالعه‌ات و رفقایت و رفت ‌و آمدت كار دارد. فكری كرد و گفت: «پیشش می‌آیم ولی به‌شرط اینكه پا روی دم من نگذارد!» گفتم: پس از همین‌جا تشریف ببرید و نگذارید كه ایشان پا روی دم حضرت‌عالی بگذارند! بلند شد رفت و دیگر از او خبری نشد. البته گاهی ارتباط داریم ولی دیگر از آن مطالب خبری نشد. او آنجا ننشسته كه هیئت‌وار دورش بنشینند و سینه بزنند! او كار دارد و وقت ندارد، زندگی دارد و هزارتا كار دارد، آمده و وقت و فهم و عمرش را برای ما گذاشته است؛ ما جُهّال عوام، آن هم بعداً آدم از این طرف بشنود و از آن طرف رد كند، مگر بنده مریضم؟! مگر بیكارم؟! او بلند می‌شود و روی آن چیزهایی انگشت می‌گذارد كه مخالف با طبع ما است، مخالف با حیثیات و توقعات و نیات ما است و آنچه ما برای خودمان در ارتباط و كار و معاشراتمان اصل قرار دادیم. یک‌دفعه می‌بینیم دست روی همان گذاشت. می‌فرماید: آقا از فردا این كار را نباید بكنی. از فردا همه چیز به هم می‌خورد.

  • این همان چیزی است كه در زمان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بود! این همان قضیه است! مگر ایشان این كارها را نمی‌كردند؟! البته اگر در شخص استعداد می‌دیدند این كار را می‌كردند، در بعضی از اوقات هم مسائل دیگری پیش می‌آمد كه دیگر آن شخص نمی‌بایست بیش از این مزاحم باشد. یك مطالبی می‌گفتند كه طرف راهش را بكشد و برود و به همین كیفیت باشد. این كار را انجام می‌دادند و همه هم این كار را می‌كنند. این روش، روش همه بود. این چیست؟ این همان رشد دادن و حركت كردن و رسیدن تا آنجاست. امیرالمؤمنین علیه‌السّلام راجع به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید: «طَبیبٌ دَوّارٌ بِطِبِّهِ.»1پیغمبر طبیبی بود كه داروهایی كه انتخاب می‌كرد گاهی تلخ بود. كپسول‌ها و قرص‌ها گاهی تلخ بود. مثل حالا نبود كه روی هر داروی تلخی روكشی بكشند. گاهی احتیاج به جراحت دارد آن هم نه جراحتی كه از اول تا آخر بیهوش كنند و نفهمد چه شد. سابق اطبّای قدیم كه جراحی می‌كردند، آن موقع بیهوشی نبود، داروها و گیاهانی بود كه تا حدودی سر كننده بود و عمل می‌كردند، معده و آپاندیس را عمل می‌كردند و پدر این بنده خدا در می‌آمد و دست‌ها را می‌بستند كه این حركت نكند كه از شدت درد این نمی‌تواند تحمل كند. گاهی از اوقات مسئله این‌طور است، یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‌آید و دست می‌گذارد در جایی كه از اینجا باید عبور كنی، عبور نمی‌كنی همین‌جا می‌ایستی. این مرام و مكتب بزرگان و مكتب سلوك است.

    1. نهج البلاغة (صبحی صالح)، ص 156.

لزوم سلوک عقلانی

17
  • اینكه می‌گویند: انسان احتیاج به استاد دارد درست است، ولی استاد كیست؟ مرحوم آقا مگر استاد نبودند؟! احتیاج انسان به استاد یعنی احتیاج انسان به راهنما، نه به یك شكل ظاهری كه در یك جا بنشیند و انسان دستش را ببوسد، نه این نیست. احتیاج به یك راهنما كه آن راهنما در هرجا می‌تواند تحقق پیدا كند، یا شخص استاد است یا راهنمایی‌هایی كه كرده یا مطالبی كه نوشته است. تمام اینها همان حقیقت استاد است كه در سلوك عقلانی به این مسئله ما می‌پردازیم.

  • البته آنچه كه مدّ نظرم بود و فرصت نشد این بود كه سلوك عقلانی با این كیفیت انسان را از دو خطر حفظ می‌كند: یكی قشرگرایی و دوّم لاابالی‌گری. البته با توجه به وقت و خصوصیت و مطالبی زیادی كه امروز خدمت رفقا عرض كردیم إن‌شاءالله این مسئله را در جلسه بعد خدمت رفقا عرض می‌كنیم تا از جلسات بعد به همان روالی بپردازیم كه در جلسات گذشته مطالبی در سلوك عقلانی خدمت رفقا عرض می‌شد.

  •  

  • اللهمَ صلّ علیٰ محمّد و آل محمّد