پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهفراغت قلب در مقابل دستورات اولیا الهی
تاریخ 1429/03/28
توضیحات
حقيقت وحي و ابعاد وجودي پيامبر اكرم و ائمه اطهارعلیهم السلام. شرح فقره: ثلاثةٌ في رياضة النفس و ثلاثة في الحلم و ثلاثة في العلم... ففرغت قلبی له. 1 توضيحي راجع به اين فقرۀ شريفه از كلام امام صادق عليه السلام: فاحفظها و اياكّ و التهاون بها. 2 اهميت و لزوم فراغت قلبي افراد در هنگام اخذ مطالب و سخنان اولياء الهي. 3 سالك راه الهي همواره بايد نفس خود را بر روي حقائق و مطالب اولياء الهي باز گذارد، از داشتن پيشفرض در تلقي و ادراك مطالب ايشان پرهيز كند. 4 با فرض اينكه انسانها همواره داراي معلومات و تجربيات نسبت به امور مختلف ميباشند چگونه قادر به فارغ كردن قلب خود و پيشفرض نداشتن خواهند بود. 5 در مكتب اسلام ملاك و معيار توحيد و حق ميباشد و بر انسان است تبعيت از آن در هر مكاني كه حق در آنجا باشد. 6 تفسير آيه 30 سورۀ مباركه لقمان:( ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْباطِلُ) . 7 توضيحي راجع به اينكه حق همواره نتيجۀ اعمال و فاعليت پروردگار متعال در مراتب اسماء و صفات است و فعل او منشاء براي حق ميباشد نه اينكه غايت و مقصد آن حق باشد. 8 بيان تفاوت ميان ائمه اطهار عليهمالسلام و اولياء الهي كه به مقام بقاء بعد از فنا رسيدهاند با ساير افراد كه داراي مراتب بسيار والاي كمالي هستند. 9 توضيحي در ارتباط با كيفيت نزول حقايق واحد ربوبي در قالب وحي براي پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم و غير وحي براي ائمه اطهار عليهمالسلام. 10 تشريح دو جنبه و بُعد ظاهري و باطني رسول اكرم صلوات اللَه عليه بر اساس آيه شريفه:( قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ) 11 چگونه نفس پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم قابليت دريافت وحي و حقائق مجردۀ عالم هستي را دارا ميباشد. 12 قيّم و متولّي و حافظ دين امام زمان عليهالسلام ميباشند نه ساير افراد و وظيفه اهل علم تنها بيان حقائق و مطالب بر اساس ميزان فهم و ادراك خود بدون اعمال نظر شخصي و مصلحتانديشيهاي عوامپسند ميباشد.
هوالعلیم
تفریغ قلب، علت نزول وحی بر رسول خدا
شرح حدیث عنوان بصری ـ فراغت قلب در مقابل دستورات اولیاء الهی ـ جلسه 152
بیانات
آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سرّه
أعوذبالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و صلّی الله علی سیّدنا و نبیّنا أبیالقاسم محمّد
و علی آله الطّیّبین الطّاهرین
و اللعنة علی أعدائهم أجمعین الی یوم الدین
امام صادق علیهالسّلام بهدنبال فرمایشات خود، نُه مطلب را به عنوان یادآور میشوند:
ثَلاثَةٌ منها فی ریاضَةِ النَّفسِ و ثَلاثَةٌ منها فی الحِلمِ و ثَلاثَةٌ مِنها فی العِلم؛
«سه چیز در مسئلۀ ریاضت نفس با تو در میان خواهم گذاشت، سه چیز در مورد حلم و بردباری كه مسئلۀ بسیار مهمی است و خیلی از او غافل هستند و سه چیز هم دربارۀ علم و فراگیری كه انسان چه چیزی را فرا گیرد و بهدنبال چه مطلوبی بگردد؟»
(آنگاه میفرمایند كه): فاحفَظها و إیّاکَ و التَّهاونَ بها؛1
«اینها را حفظ كن و در خاطر بسپار و نگهدار آنها باش.»
معنی «فاحفظها» در روایت عنوان بصری و دیگر روایات
«فاحفَظها» نهاینکه فقط حفظ کن، حفظِ ضبط صوتی، نه! حفظ در اینجا به معنای تقبّل و متابعت و پیروی از این مسائل و دستورات است. معنای حفظ، كوشش كردن برای پیروی از دستوراتی است كه امام علیهالسّلام آن دستورات را میفرماید.
«و إیّاکَ و التَّهاونَ بها؛ مبادا كه نسبت به اینها كوتاهی كنی، سستی كنی و اینها را كوچك بشماری، به اینها توجه نكنی.»
حالا اگر خداوند توفیق بدهد و در خدمت رفقا بودیم، خواهیم دید كه چطور ما در بسیاری از این مسائل كوتاهی میكنیم، یعنی با اینكه مطالب روشن است ولكن آنها را خیلی جدی نمیگیریم و تصور ما از سیر و سلوك إلَیالله چیز دیگری است، درحالیكه اصل، همین مطالبی است كه امام صادق علیهالسّلام میفرمایند. و اگر به این مطالب توجه میشد، ما دیگر مشكلی نداشتیم، در هیچ عرصهای مشكلی نبود، در هیچجا مسئلهای پیدا نمیشد، ایراد و شبههای پیدا نمیشد، كم و كاستی نبود.
«و إیّاک و التَّهاونَ بها؛ مبادا كه شما نسبت به اینها سستی كنید.»
لزوم فراغت قلب هنگام اخذ مطالب اولیاء الهی
خدمت رفقا عرض شد که عنوان میگوید: «فَفَرَّغتُ قلبی له؛1 من دلم را برای امام علیهالسّلام خالی كردم و هرچه بود كنار گذاشتم.» بهنظر رسید که راجع به این عبارت قدری توضیح داده بشود.
در جلسات قبل، خدمت دوستان مطالبی عرض شد که مجمل آن این است که تا انسان قلب خود را خالی و تفریغ نكند، چیزی نصیبش نمیشود. این خیلی لُری و صریح و راحت، بدون هیچگونه دردسر! كسی كه بخواهد با پیشفرض جایی برود، چیزی نصیبش نمیشود؛ یعنی از قبل مطالبی را بهعنوان اصل موضوعه و اصول پذیرفته شده، در ذهن خود قرار میدهد بهنحوی كه نمیتواند از آنها تخطی كند، البته هر كسی در ذهن خود، مرتکزاتی دارد، اطّلاعاتی دارد، معلوماتی دارد، تجربههایی دارد، اندوختههایی دارد، در این مسئله شكی نیست، ولی همیشه باید یك جای خالی را برای خطا و اشتباه، در ذهن و قلب خود به ودیعه بسپارد. اینطور نباشد كه آنچه من میپندارم همین است و با شخص مقابل تا وقتی همراهی میكنم كه كلمات او با اندوختۀ من همراهی كند و جملات او با سخنان من همگونی داشته باشد، تا اینجا من با او همراهی میكنم اما همینكه بخواهد كلماتی را مطرح كند و عباراتی را بگوید كه با مطالب من در تضاد باشد، قبل از اینكه به آن فكر كنم، در مقام مقابله و محاجّۀ و هجوم و مقابله بهسمت او برمیآیم! این مطلب صحیح نیست.
عدم تفریغ قلب، منشأ و اساس تمام خلافها و انحرافات
اصل و اساس تمام خلافها و انحرافات از همین مسئله نشأت میگیرد كه انسان استعداد و قابلیت برای شنیدن را ندارد. این را كه بنده خدمت شما عرض میكنم، برای خود بنده موارد بسیاری اتفاق افتاده که با یك شخص صحبت كردیم و جلو آمدیم، آمدیم، آمدیم، همینكه به یكی از آن مسائلی كه برای او جنبۀ تقدس دارد، جنبۀ ارزش دارد، برخورد كردیم، یكمرتبه برآشفته شده و بهطوركلی مطلب را به هم ریخته و دیگر زمینهای را برای صحبت پیش نیاورده و مسئله را ابتر و ناتمام رها كرده است!
خب قضیه چه شده؟! چه مهم و اشكالی اتفاق افتاده است؟! اگر قرار باشد بر اینكه شما اصلی را بپذیرید و نتوانید از آن عدول كنید، پس چرا از اول صحبت میكنید؟ از اول بگویید كه: «ما خط قرمزمان در اینجا است و هر مطلبی كه به اینجا برسد، برای ما قابل پذیرش نیست» خب میگوییم: خداحافظ شما! ما خط قرمزی نداریم، خط قرمز ما حق است، حق، خط قرمز است، از حق نمیتوانیم تجاوز بكنیم.
حق، ملاک و معیارِ پذیرش مطالب در مکتب اسلام و توحید
در اسلام و در توحید، ملاك، حقانیت و حقیقت است. آن حق و حقیقت در هر جا که میخواهد باشد، انسان باید پیروی كند. در هر جا كه نمیتواند باشد یا محتمل الوجود و الثبوت است، انسان در آنجا باید توقف و احتیاط بكند. امیرالمؤمنین علیهالسّلام هم همین را به ما فرموده و به ما دستور داده، سایر ائمه علیهمالسلام هم به ما همین را فرمودند. و همۀ اینها متخذ از كلام الهی است كه میفرماید: ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾1 آیه، آیۀ خیلی عجیبی است! این از آن چیزهایی است كه ما همینطوری میگذریم و توجه نمیكنیم. یعنی واقعاً اگر یك نفر هر روز که میخواهد از منزل بیرون بیابد، این آیه را در ذهن خود مرور كند، امكان ندارد که یك قدم به خطا برود، به خطا یعنی خطا از روی گناه، نه خطا از روی خطای بشری، چون ما که معصوم نیستیم و خدا هم میبخشد.
﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ﴾؛ «باید بدانی كه فقط حق، در خدا منحصر است.» حق زاییده شده و نشأت گرفته از ذات الهی است، حق همیشه بهدنبال اثر وجودی ذات پروردگار در عالم تشریع و در عالم تكوین است، حق نتیجۀ اِعمال و فاعلیت پروردگار در مراتب اسماء و صفات است، نتیجه، نه غایت، این را باید دقت كرد. رفقای اهل فضل میدانند كه غایت برای شیء بودن و منتزع از او بودن، دوتا است. ما در كارهای خود باید حق را غایت و مقصد فعل خود قرار بدهیم. وقتی که با كسی صحبت میكنیم، باید غایت و مقصد صحبت، حق باشد، عملی را كه انجام میدهیم، نباید از روی هویٰ و هوس باشد، باید از روی حق بودن، عمل را انجام بدهیم و حق بودن، انگیزۀ برای حركت باشد. انگیزه یعنی حق بودن، یعنی غایت، آن مقصد، آن نقطهای كه انسان به آن توجه میكند و كارهایش را بر آن اساس قرار میدهد. آن باید حق باشد. و هرچه راجع به این مسئله حرف بزنیم، كم گفتیم، زیرا تمام مطلب فقط روی این عبارت دور میزند كه چطور انسان بداند حق را مقصد قرار بدهد.
اما در ذات پروردگار، فعل پروردگار مطابق با حق نیست، فعل پروردگار منشأ برای حق است، یعنی وقتی که خداوند عملی را انجام میدهد و كاری را میكند و اثری از آثار وجودی را بهمنصۀ ظهور درمیآورد، آنگاه ما میفهمیم كه این عمل حق است، آنگاه حق بر این اساس نشأت میگیرد، آنگاه ما باید كار خود را بر این اساس قرار بدهیم نهاینكه خداوند بنشیند و فكر كند و چرتکه بیندازد كه آیا این كارش درست است یا آن کارش درست است و بعد این معادله به نفع او میچربد و این عمل را انجام میدهد. این كار ما است، نه كار خدا!
تفاوت بشر با پیامبران و ائمه و اولیای الهی
و همانطوری كه خدمت رفقا عرض شد و ظاهراً در جلد دوم كتاب اسرار هم من این مطلب را قدری توضیح دادم،1 عمل اولیاء الهی این چنین است، و این خیلی عجیب است! و این فرق بین كسی است كه به مقام ولایت رسیده است مانند رسل الهیه كه مقام بقاء بعد از فناء ذاتی را پیدا كردهاند، نه همۀ آنها، مقام رسل الهیه كه فناء ذاتی را متحقق شدند و بقاء پیدا كردند، آن بقاء متأثر از فناء و تجلی اسماء و صفات است. و همینطور ائمه علیهمالسلام كه آنها لواداران بشریت در این زمینه هستند و اولیاء الهی كه به این نقطه رسیدند، به این مرتبه رسیدند.
وحیی كه رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم برای مردم بیان میكند، مانند صحبتهایی كه من و شما میكنیم، نیست. وحیی كه او بیان میكند، در آن هنگام نزول وحی، شخصیت و روح و نفس او آینۀ تمامنمای تجلی مقام تشریع شده است، به اینجا باید دقت بشود، نهاینكه رسول خدا مانند سایر افراد است كه در قرآن داریم: ﴿إِنَّمَآ أَنَا۠بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ﴾؛2 «من مثل شما هستم» بنابراین آثار من مانند آثار شما و صفات من مانند صفات شما و افعال من مانند افعال شما است، نهخیر، مسئله اینطور نیست. رسول خدا كه جای خود دارد، ائمه علیهمالسلام كه همه دنبالهروِ آن ولایت رسول خدا و پرچمدار آن ولایت هستند، آنها هم بدون هیچگونه فرقی، به همین مسئله متحقق هستند، الاّ اینكه در آن حقیقتِ نفس رسول اكرم، جنبۀ وحی با آن خصوصیت خاص خودش تجلی میكرد، اما در كلام امام معصوم علیهالسّلام، همان حقیقت مطلب، [تجلی میکند] بدون آن جنبۀ خاص و بدون آن تركیب خاص و بدون آن خصوصیت مخصوصهای كه آن خصوصیت، جنبۀ اعجازیت را برای وحی ثابت میكند. والاّ هر دو از یك جا است و هیچ تفاوتی ندارد.
رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم كه در آیۀ قرآن هست که: ﴿قُلۡ إِنَّمَآ أَنَا۠بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ﴾؛ یعنی از نقطهنظر طبیعت نوعیه و از نقطهنظر آن وجود متعیّن خارجی در قبال سایر موجودات، همین طبیعت بشریه است. رسول خدا جن نیست، رسول خدا ملك نیست، رسول خدا از عالم تجرد و... نیست، رسول خدا بشر و انسان است، از پدر و مادر زاییده شده است و مانند سایر افراد راه میرود و غذا میخورد، میخوابد، حركت میكند و ازدواج میكند. ملائكه ازدواج نمیكنند، ملائكه زاد و ولد ندارند، ولی رسول خدا این كارها را انجام میدهد، ائمه علیهمالسّلام این كارها را انجام میدهند مانند سایر افراد بشر. این یك جنبه. این مسئله، مسئلۀ بشریت است. آن مطلبی كه پس از این است، آن فرقِ بین ما و رسول خدا است و آن ﴿يُوحَىٰٓ إِلَيَّ﴾1 است.
وحی بر پیامبران، نتیجۀ تزکیه و سیر و سلوک آنهاست
بر من وحی نمیشود، زیرا نفس من قابلیت برای وحی پیدا نكرده، صاف نشده، از هویٰ و هوس بیرون نیامده، از نفسانیت بیرون نیامده، هفت سال كه سهل است، اگر هفتاد سال درس بخوانم و هفتصد سال و بیش از عمر نوح علی نبینا و آله و علیه السلام هم در این دنیا باشم، تا در مقام تزكیه برنیایم و مراقبه را پیشۀ خود نسازم و به عهود و شروط سیر و سلوك إلَیالله توجه نكنم، هفتاد هزار سال هم بمانم، همان جوان بیست ساله هستم، هیچ فرقی نمیكنم! تجربیات و محفوظاتی به ذهن من اضافه میشود، مانند همین ضبط صوتی که الآن در اینجا دارد ضبط میکند، مرتب یكییكی مطالب بر آن اضافه میشود، بدون اینكه در آن جنس و ماده و متریال وجودی آن، بخواهد تغییری پیدا شود، همینطور یكسری اطّلاعات و محفوظاتی دائماً دارد به آن اضافه میشود و نتیجهای از این قضیه گرفته نمیشود. ولی این ﴿يُوحَىٰٓ إِلَيَّ﴾ نتیجۀ چیست؟ نتیجۀ آن تزكیه و تربیت و نتیجۀ آن سیر و سلوك و آن بیداری شبها و آن غار حرا رفتنها و آن دوری گزیدن از مردمها و آن در خود بودنها و آن به خود پرداختنها است، اینها او را به جایی رساند كه آیۀ قرآن در شأن او میفرماید: ﴿يُوحَىٰٓ إِلَيَّ﴾؛ «به من وحی میشود و به شما وحی نمیشود»، این فرق بین من و شما است.
بنابراین بشریت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم و ائمه علیهمالسّلام و اولیاء الهی بهجای خود، كارهایی انجام میدهند مطابق با طبیعت نوعیه بشریه كه سایر افراد هم این اعمال و رفتار را انجام میدهند: میخوابند، بیدار میشوند، غذا میخورند، حركت میكنند، با مردم صحبت میكنند، جنگ میكنند، صلح میكنند، خطابه میخوانند، منبر میروند، ازدواج میكنند، تولیدمثل میكنند، تمام اینها مسائلی است كه مقتضای طبیعت بشریه است، طبیعت بشری اقتضای اینها را میكند، این یك قسمت مسئله است و شكی در این قسمت نیست. مسئله در قسمت دوم است، آن قضیۀ ﴿يُوحَىٰٓ إِلَيَّ﴾ كه دربارۀ پیغمبر آمده است و دربارۀ من و شما نیامده است، آن از كجا است؟ باید به این مسئله فكر كرد نه به آن جنبۀ اول. آن جنبۀ اول بهجای خودش محفوظ.
قابلیت نفس پیغمبر برای دریافت وحی و حفظ آن
آن مسئلۀ ﴿يُوحَىٰٓ إِلَيَّ﴾ عبارت است از آمادگی و قابلیت این شخصیت برای اینكه بدون دخالت نفس، مجلیٰ برای تجلی صفات و اسماء الهیه شود. و این مسئلۀ دخالت نفس، همان چیزی است كه در این صحبتهایی كه در این جلسات با رفقا داریم، مورد نظر ما است كه این نفس بدون اینكه دخالت كند، وقتی که حکمِ ﴿وَٱلسَّارِقُ وَٱلسَّارِقَةُ فَٱقۡطَعُوٓاْ أَيۡدِيَهُمَا﴾؛1 «دستان مرد و زنِ دزد را باید قطع كرد» میآید، رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم هیچ در مقام تأویل و توجیه برنمیآید که «آیا این حكم مربوط به غریبهها است و به قوم و خویشهای من نمیخورد؟ آیا این حكم مربوط به آن زمان است و مربوط به این زمان نیست؟» (مگر الآن نمیگویند که این حرفها برای 1400 سال پیش است، دست بریدن یعنی چه؟ اینها وحشی گری است!) نهخیر، وقتی كه آیه میآید، آنچه در ذهن رسول خدا میگذرد و در ذهن ما نمیگذرد، آن عبارت است از شفافیت و تلألؤ صد درصدی آنچه از ذات پروردگار در عالم تشریع تجلّی كرده از زبان پیغمبر، از نفس پیغمبر. نفس رسول خدا این مطلب را گرفت و هضم كرد و در خود حفظ كرد.
امام صادق علیهالسّلام میفرماید: «فاحفَظها؛ این را در دل خود نگه دار.» آن «فاحفَظها»، «فاحفَظها»یِ رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم است، همان «فاحفَظها» ای كه رسول خدا این وحی را در خود نگه میداشت و آن را در خود حفظ میكرد، نه مانند یك واسطه که میکروفن و امثالذلک باشد، نه! بلكه شخصیتی كه قابلیت دارد این مسئلۀ وحی از وجود او به بیرون سرایت كند. و ما این قابلیت را نداریم. توجه کنید! ما این قابلیت را نداریم، او این قابلیت را دارد، او این قابلیت را دارد كه وحی را بگیرد، چرا؟ چون او با این وحی، کلنجار نمیرود، او با این وحی، بازی نمیكند، او این وحی را اینطرف و آنطرف نمیكند، آن وحی را گاهی به نفع خود و به ضرر دیگران نمیچرخاند ـ در تمام این مطالبی که خدمت رفقا عرض کردم، بنده در زمان مرحوم والد تجربۀ شخصی دارم، در تمام این مطالب، حالا خدمتتان عرض میکنم ـ او وحی را مطابق با مصلحتِ روز، كم و زیاد نمیكند، الآن در این وقت وحی آمده است که ای رسول ما این مطلب را بگو، دیگر به تو ربطی ندارد. «خدایا الآن مردم آمادگی ندارند!» به تو چه ربطی دارد؟! به تو چه مربوط است؟! ندارند كه ندارند، مگر تو وكیل آنها هستی؟! آیۀ قرآن صریح میفرماید: ﴿طه * مَآ أَنزَلۡنَا عَلَيۡكَ ٱلۡقُرۡءَانَ لِتَشۡقَىٰٓ * إِلَّا تَذۡكِرَةٗ لِّمَن يَخۡشَىٰ﴾،1 ﴿لَعَلَّكَ بَٰخِعٞ نَّفۡسَكَ﴾؛2 «تو داری خودت را دائماً سرزنش میكنی، تو داری دائماً نفس خودت را به حالت انكسار و انفعال درمیآوری كه چرا به حرفت گوش نمیدهند!» گوش نمیدهند كه نمیدهند، به جهنم! وظیفۀ تو این است؛ ﴿مَّا عَلَى ٱلرَّسُولِ إِلَّا ٱلۡبَلَٰغُ﴾؛3 وظیفۀ او این است كه مطلب را بگوید، گوش نمیدهند، به جهنم! این قضیه برای همۀ افراد هم هست.
قیّم و متولی دین، فقط چهارده معصومند و بس
امروزه متأسفانه ما خیال میكنیم كه «ما ولیّ دین شدهایم، ما قیّم دین هستیم، دین خدا فقط به وجود ذیجودِ مباركاثرِ ما برقرار است! اگر یك مویی از سر ما كم شود، دین خدا به زمین و آسمان رفته است!» نه، این حرفها نیست. ما در یك برهه از زمان آمدیم و در برههای دیگر [میرویم،] اول، ابتداء ما و انتها، اختتامِ ما است؛ وجود ما در این برهه است. وظیفهای هست همانطوری كه برای سایر افراد وظیفه هست، این وظیفه فقط اختصاص به اهل فضل و به اهل علم و علما ندارد، هر كسی به هر میزانی كه از این مسئله بهرهای برده است، به همان میزان تكلیف دارد و به همان میزان باید این تكلیف را به دیگران برساند، انسان نباید همهاش منتظر باشد كه فردی که خصوصیات دیگری دارد، این کار را انجام بدهد.
ما خیال میكنیم ولیّ هستیم، ما خیال میكنیم قیّم هستیم، نه، اینطور نیست؛ بنده و امثال بنده، قیّم دین نیستیم، قیّم دین و ولیّ دین فعلاً فقط یك نفر است و او حضرت حجة بن الحسن ارواحنا لتراب مقدمه الفداه است و بس، تمام شد، بقیه همه واسطه هستیم. هر كسی به مقدار كم و زیاد از اندوختۀ علمی و تجربۀ روحانی و مدركات قلب و شهود و نفسی، به هر میزانی كه قابلیت برای حفظ و تلقی آن معارف را پیدا كرده است، به همان میزان از او تراوشات معرفتی سر خواهد زد. بقیه هم باید كلام هر كسی را نپذیرند و به هر زبانی گوش خود را نسپارند و نباید به هر كلامی توجه بكنند. باید از مجموع صحبتها و بیانات و كلماتی كه میشنوند، بگردند، جستجو كنند، تفحص كنند و به سن زیاد و به موقعیت چشمپركن توجه نكنند، باید به آن محتوای كلام توجه كنند، چهبسا از یك جوان بیست ساله كلمات و عبارات پرمغز و نغزی تراوش كند كه یك مرد مدعی و صاحب ادعای هفتاد و هشتاد ساله هم به عمق آن مطالب نرسیده باشد و بخواهد مطالب خلافی را به جای مطالب صواب مطرح كند.
بنابراین نه ما باید از حد خود پا را فراتر بگذاریم و خود را قیّم بدانیم، كه این مطلب كشك و بیاعتبار و خلاف است. قیّم دین و ولیّ دین و صاحب اختیار دین و آن كسی كه متولّی دین خدا است و زمام امور شریعت را در 1150 سال و خردهای از زمان امام عسكری علیهالسّلام یا حالا از زمان خود رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم برعهده داشته است، تا وقتی که خود رسول خدا بود، خود ایشان بوده، و بعد از او امیرالمؤمنین، امام مجتبی، سید الشهدا، حضرت علی بن الحسین، امام باقر، امام صادق، موسی بن جعفر، علی بن موسی الرضا، امام جواد، امام هادی و امام حسن عسكری علیهمالسّلام، اینها در طول 258 سال، متولی دین خدا بودند نه اصحاب امام صادق علیهالسّلام، نه هشام بن حكمها، نه محمد بن ابی عمیرها، نه محمد بن مسلمها، نه زرارهها و ابوبصیرها، آنها متولی نبودند، متولی دین امام صادق علیهالسلام بود و بس، امام باقر علیهالسّلام بود، امام رضا علیهالسّلام بود، اینها متولی دین هستند، اختیار دین و زمام دین، زمام شرع فقط بهدست این چهارده معصوم است و بس و دیگر بعد از او هر كس بیاید دنبالهرو است، بی برو برگرد!
اختصاص عصمت به کلام معصومین علیهمالسلام
آنهایی كه بعد از اینها آمدند جنبۀ بشریت دارند، نه اینها! آن جنبۀ بشریتی كه مصون از خطا نیست، آن جنبۀ بشریتی كه در او اشتباه هست، آن جنبۀ بشریتی كه امروز یك فتوا میدهد و فردا فتوایش را عوض میكند، آن جنبۀ بشریتی كه در یک كتابِ خلاف فتوا میدهد و در كتاب دیگر فتوا را تغییر میدهد، این آن جنبهای است كه در امام معصوم علیهالسّلام منتفی است. امام معصوم اینطور نیست كه امروز یك فتوا بدهد و فردا بگوید پس گرفتم، اشتباه كردم.
بله، ممكن است که امام امروز فتوایی بدهد و فردا بگوید فتوای دیروز من تقیه بود، این هست، ائمه علیهمالسّلام این مطالب را داشتند که امروز بهخاطر تقیه یك نظر میدادند [و فردا در صورت عدم محذور، نظر دیگری میدادند.] موسی بن جعفر علیمهاالسّلام در نامهای كه به علی بن یقطین مینویسند میفرمایند: «وضو را طبق اهل تسنن بگیر»،1 همین موسی بن جعفر بعد از اینكه آن مسئله ازبین میرود، نامهای به علی بن یقطین مینویسند و میفرمایند که «وضو را طبق همان مكتب حق، مکتب اهلبیت علیهمالسلام بگیر.» ائمه علیهمالسلام از این مطالب داشتند. ولی هیچگاه در عمر موسی بن جعفر حتی برای یكبار هم اتفاق نیفتاد كه بگوید: «ای زراره، ای محمد بن مسلم، ای هشام و...، مطلبی را که به شما گفتم، اشتباه كردم، خوابم گرفته بود، تازه از خواب بلند شده بودم، هنوز آب به صورتم نزده بودم، سرم شلوغ بود، خسته بودم، وقتی كه به كتاب مراجعه كردم، روایت و حكم دیگری یافتم»! اینها در امام علیهالسّلام محال است، محال یعنی مثل جمع بین متناقضین، مثل جمع بین ضدّین. فقط این چهارده نفر متولی دین هستند، كه بعد از امام حسن عسكری علیهالسّلام، امام زمان علیهالسّلام متكفل و متولی و صاحب اختیار دین جدش شده است. الآن فقط او قیّم دین است و بس!
پس بقیۀ افراد چهكاره هستند؟ بقیۀ افراد پیروانی هستند بشرگونه و بشری، انسان، دارای موقعیت خاص، محدودیت خاص، محدودیت تاریخی، محدودیت جغرافیایی، محدودیت محیط و جوانبی، محدودیت در اطّلاعات و علومِ وارده، محدودیت در تربیت، محدودیت در رشد و استعداد و حدّت ذهنی. این محدودیتهایی كه برای همۀ ما كم و بیش وجود دارد، این محدودیتها موجب شده است كه كلام ما از مرتبۀ عصمت به مرتبۀ بشریت سقوط كند و از مرتبۀ طهارت مطلقه به مرتبۀ جائز الخطا بودن، تنازل كند. هیچ فرقی در این قضیه بین افراد بشر وجود ندارد، صاحب رساله باشد فرق نمیكند، یك طلبۀ عادی باشد تفاوتی ندارد، فرد عادیِ كنار خیابان باشد، هیچ فرق نمیكند، كم و زیاد دارد ولی هیچكس تابهحال ادعای عصمت و ادعای حقانیت مطلق و صِرفه در عبارات خود نكرده است و نمیتواند بكند. و حقّ بیان این مطلب را ندارد الاّ یك نفر و آن یك نفر هم حضرت بقیّةالله ارواحنا فداه است. او فقط این ادعا را دارد و درست هم دارد و به حق هم آن ادعا را دارد، چرا؟ چون جنبۀ ملكوتی و شخصیت امام زمان علیهالسّلام كه ولایت مطلقۀ او را تشكیل میدهد، آن دیگر بشری نیست، آن چیست؟ آن الهی است.
رفقا دقت کنید مطالبی که امروز مطرح میشود مسائل خیلی مهمی است!
فقط عرفا عارف به حقیقت قرآن و کلمات معصومیناند!
كلامی را كه رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم میگوید، با ازدواج كردن او چه ربطی دارد؟! وحیی كه از دهان رسول خدا و از زبانش خارج میشود، با غذا خوردن و در خیابان حركت كردنِ او چه ربطی دارد؟! مبانی اخلاقی و عبادی و اجتماعی و سلوكی و عرفانی كه 1400 سال است هنوز به آن مطالب در قرآن پی نبردهاند الاّ شذّ و ندری از اولیاء خاص الهی كه آنها تمام مراتب راه و سلوك را طی كردهاند و آنها حقیقت ﴿هُوَ ٱلۡأَوَّلُ وَٱلۡأٓخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلۡبَاطِنُ﴾1 را میفهمند نه آن كسانی كه دو كلمه درس خواندهاند و در كلام عرفا و اولیاء الهی دچار لغزش و خطا شدند و آن كلمات را در قبال قرآن قرار دادند! نهخیر آن كلمات صحیح است، شما نفهمیدید! اگر شما معنای ﴿هُوَ ٱلۡأَوَّلُ وَٱلۡأٓخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلۡبَاطِنُ﴾ را میفهمیدید، آنوقت كلمات آن اولیا و عرفا كه حقیقت ذات را عین حقیقت تعینات میدانند و تعینات را عین تجلی ذات میدانند، ادراك میكردید و در مقام مقابله و معارضه برنمیآمدید! این حقایقی كه خود امام سجاد علیهالسّلام فرموده است:
به معانی و به آن رموز سوره توحید، ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَهُ أَحَدٌ﴾1 و شش آیه از سورۀ حدید نخواهند رسید الاّ افرادی كه در آخرالزمان خواهند آمد.2
فقط اینها هستند كه آن جنبۀ غیر بشری را ادراك كردند، اما بقیه نه! چهارتا کلمه یاد میگیریم، چهارتا کتاب میخوانیم، چهارتا کلاس میرویم و چند سالی به این عبارات دلخوش میکنیم و خیال میکنیم که دیگر علامۀ دهر شدیم! مسئله اینطور نیست.
علوم بشری همیشه در معرض تغییر و تحولاند
آن جنبۀ متولی دین و كسی كه اختیار را در دست گرفته است، آن كسی است كه از مرتبۀ بشری پا بیرون گذاشته، دیگر بشر نیست، بشر نیست به این معنا كه اطّلاعات او دیگر براساس تجربه نیست، چون تجربه دائماً در حال تغییر است، تجربه دائماً در حال عوض شدن است، امروز یك نظریه و فردا این نظریه عوض میشود، در همۀ مسائل مگر نظریهها عوض نمیشوند؟ غیر از مسائل دقیق كه مسائل هندسی و ریاضی باشد.
در مسائل شیمی، دائماً تجربیات در حال تغییر و تبدل است، در مسائل فلكی و نجومی، آن که هر روز در حال تغییر و تحول است، در مسائل پزشكی، هر روز ایدۀ جدیدی میآید كه ایدۀ قبل را باطل میكند! آیا اینطور نیست؟! امروز میگویند: این دارو برای این مسئله مفید است و عوارضش این است، فردا میگویند: این دارو مفید نیست و عوارض آن هم طور دیگری است، پسفردا میگویند: نه، یکهمچنین عوارضی را دارد. سال بعد میگویند: داروی جدیدی برای فلان بیماری آمده. و نظایر این مسائلی كه طبعاً تمام اینها دستخوش تغییر و تحول است. و از جمله خود فقه كه آن علم اصلی و ممارست اصلی اهل علم و فضلا است، آن علم هم دائماً در حال تغییر و تحول است، مسئله اینطور نیست [که این علم فقه تغییر نکند.] روایاتی كه از ائمه علیهمالسّلام آمده است، آن روایات ثابت است و در آن حرفی نیست، قرآن كریم ثابت است و در آن مسئله حرفی نیست، سنت ثابت است و در آن مطلب شكی نیست، الاّ اینكه فهم افراد و بینش افراد نسبت به روایات و نسبت به سنت با تغییرات و تحولاتی كه در افكار و اطّلاعات افراد پیدا میشود، دائماً در حال تغییر و تحول است. آیا همۀ افراد به یك قسم حكم میكردند؟! خود بنده از موارد موثقی شنیدم كه بسیاری از مجتهدین در زمان سابق، علم پزشكی و طبابت را حرام میدانستند! چرا؟ چون در طبابت تشریح است! درحالتیكه اصل و اساس طب و پزشكی بر تشریح است، تا تشریح نباشد پزشك از كجا متوجه مسائل و رموز و جوارح و بیماریها و ناراحتیهای انسان میشود؟! تا تشریح نباشد كجا میتواند [به این مطالب برسد؟!] لذا در هرجا و در هر جامعۀ پزشكی (جامعه بهعنوان دانشگاه) كه مسئلۀ تشریح در آنجا قویتر باشد، پزشكی در آنجا قویتر است. بسیاری از مجتهدین در سابق با علم پزشكی مخالفت میكردند ـ حالا اسم نمیبرم ـ چون میگفتند: تشریح حرام است. درحالیكه همانها وقتی كه بیماری قلبی پیدا میكردند و بیماری معده پیدا میكردند، به همین پزشكها مراجعه میكردند! خب بابا این قرصی كه این پزشك دارد به تو میدهد، از همینجا آمده، این پزشک به همینجا رفته [و اینها را یاد گرفته و دارد به تو قرص میدهد،] از منزل خالهاش که نیاورده است به شما منبابمثال دیازپام بدهد، قرص معده بدهد، امپرازول بدهد، لانزوپرازول یا داروهای قلبی بدهد. از همین مجامع و از همین آزمایشگاهها و از همین مجامع تحقیقی و تشریحی، اینها را برای شما بیان کرده است.
بنده خودم شنیدم كه یكی از پزشكان كه در حال حیات است و یكی از دوستان است، از پزشكان بسیار متعهد و مسئول بسیار مهم آزمایشگاهی است، ایشان میگفت كه:
من پیش یكی از مراجع وقت رفتم ـ حالا اسمش را نمیگویم، فوت کرده ـ و او دربارۀ مسئله خون احتیاط میكرد و میگفت: «این خونی كه میگیرید حرام است، زیرا خون نجس است و معاملهای كه با خون میشود نجس است»!
بنابراین تمام این سازمان خون و انتقال خون و این مسائل حیاتی امروز كه الآن خون بهعنوان یك رشتۀ تخصصی، در علم پزشكی مطرح است كه حتی بر سایر رشتهها ترجیح دارد و از سایر رشتهها مشكلتر است و تفرعات بیشتری دارد، نسبت به این قضیه تمام این دستگاهها باید دنبال كارشان بروند! تمام آن رشته هایی كه مبتنی بر این قضیه است، باید ازبین برود، چون همه مبتنی بر این قضیه است! من الآن که دارم این حرف را میزنم، لبخند را بر خیلی از صورتها مشاهده کردم، خب قاعدتاً لبخند هم دارد! آنوقت همین شخص وقتی که به یک بیماری مبتلا میشود، اول میگویند: «یک کیسۀ خون به او بدهید.» خب چه شد؟! آیا تو حاضر هستی بمیری؟ شما که خودت این را گفتی و این حرف را زدی! پس قضیه چه شد؟ پس علم بشری به این میگویند، به این مطلبی میگویند كه الآن از دیدگاه ما چقدر مسئلۀ سست و مسئلۀ باطلی است که «تشریح حرام است»! چه كسی میگوید: تشریح حرام است؟! اگر تشریح نباشد باید درِ پزشكی را تخته کرد و بست! كسانی كه میخواهند این مطلب را بگویند، یا آن عصا و ید بیضاء حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السّلام را وسط بیاورند یا اگر قرار است که ما با این علوم و مسائل و با این دادهها و قدرتها و استعدادها، در این زمانه زندگی كنیم، خب این مبتنی بر اینها است. و بسیاری از مسائل دیگر [هم همینطور است.] خب آن بندگانخدا هم که این حرفها را زدهاند، تقصیری ندارند، طبق آنچه به نظرشان رسیده، مقتضای عقل و فهمشان، عدم ادراك صحیح از موقعیت اجتماعی و تاریخی وقت، عدم ادراك صحیح از نیاز و ضرورت حاكم بر جامعه در وقت، آن عدم ادراك و باور نكردن، یك فرد را به اینجا میكشاند كه فتوا بر حرمت تشریح هم بدهد، فتوا بر حرمت خون و مسائل خونی هم بدهد، فتوا بر حرمت خیلی چیزها كه امروزه جزء مسائل ضروری و بدیهیِ اینگونه امور شمرده میشوند، را هم بدهد، خب این علم بشری میشود، اما آیا قرآن هم همین است؟ آیا قرآن هم همین فتواها است؟ آیا وحی الهی هم همین فتواها است كه فتوای امروز، در فردا تغییر پیدا میكند؟ خب باید هم تغییر پیدا كند، کسی نگفته که ما امام زمان بشویم (نه شدیم و نه خواهیم شد!) که به همۀ مطالب و مسائل اطّلاع داشته باشیم، نه، اینطور نیست؛ بلکه همانطور که عرض کردم خداوند به مقدار سعه، آن مطالب را در اختیار انسان قرار میدهد و ما هم به همین مقدار مكلف هستیم.
البته مسائل تقلید به جای خود است، انسان باید از اعلم تقلید كند. شرایط اعلمیت مطالب دیگری است که اگر خداوند توفیق بدهد لولا البداء، إنشاءالله در آتیۀ نزدیک به این مسائل خواهیم پرداخت و رفقا خواهند دانست که مسئله به این آسانی نیست و به این راحتی هم نیست كه انسان از هر كسی بخواهد تقلید كند و دنبال هر كسی كه میخواهد برود و هر چیزی را در هرجایی که نوشته، باز كند و به آن عمل كند، نه، این حرفها اینطور هم نیست و حساب و كتاب دارد.1
وحدت در حقیقت و کثرت در ظهور است
علیٰكلّحال امام علیهالسّلام و خصوص رسول اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم، وجود آنها وجودِ بیرون آمدۀ از نفس بشری است، یعنی آن نفس بشری كه محل برای خطا و محل برای قضاوتهای محتمل الصدق و الكذب است، آن نفس از این مرتبه بیرون آمده است.
در اینجا اگر بخواهیم مثالی بزنیم این مثال را اینطور میتوانیم بزنیم: فرض كنید كه یك نفر، یك مجتهد مسلّم و یك استاد درس خارج یا یك حكیم و فیلسوفی كه عالیترین مراتب علمی حكمت و فلسفه را دارد درس میدهد، شما این را درنظر بگیرید، این شخص در وجود خود كه آن وجودش همان منیت و نفس و خود او است، چه حالتی دارد و انسان چه تصویری از او میتواند بروز و ظهور بدهد؟ آن وقتی كه در درس مینشیند و با دوستان و فضلاءِ درس، مشغول بحث و مباحثه میشود، خود را در چه افقی قرار میدهد؟ این را درنظر بگیرید، از عمیقترین تصویرات ذهنی خود برای بیان یك مطلب بهره میگیرد و به اعماق قلب و فكر و مغز و ذهن خود، برای بیرون كشیدن آن زلال واقعیت و حقیقت فرو میرود و به آن مطالب ظریف و دقیقی كه به هر واسطهای و به هر جهتی به این مطالب دسترسی پیدا كرده است، از آنها برای اثبات مطلب كمك میگیرد. این یك مسئله.
حالا همین شخص وقتی که میخواهد در منزل بیاید، سهتا بچه دارد: یك بچۀ سه ساله، یك بچۀ كلاس اول یا دومی و یك بچۀ دبیرستانی، وقتی که به منزل میآید اول بچۀ سه ساله شروع به بابا، بابا گفتن میکند و او هم او را بغل میكند و میبوسد، با او حرف میزند و شروع به سر بچه را گرم كردن و قصه گفتن میكند و از همان مطالبی كه در سطح فهم یك بچۀ سه ساله است، یك ساعت را با او میگذراند.
لزوم مراعات حقوق خانواده توسط مرد خانواده
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمود:
یكی از حقوقی كه خانواده بر پدران دارند و پدران باید ادا كنند، این است كه وقتی که وارد منزل میشوند، با اهل خانه به صحبت بنشیند نهاینكه بگوید: من امروز صبح تا شب كار كردم و خسته هستم، کت و شلوار یا لباسش را بردارد و آنجا بگذارد و بگوید: ناهار یا شام یا... بیاورید و بخورد و بعد سر كار خودش برود. نه، اینها غلط است. در اینصورت او به حق خانواده نرسیده و حق خانواده را ادا نكرده است. او باید به آن مقداری كار كند كه حوصله و مجال برای صحبت كردن با زن و بچه را داشته باشد نهاینكه تا شب آنقدر كار كند و خود را بکشد و تمام اعصاب خودش را خرد و خمیر کند و فقط جنازهاش را برای زن و بچه بیاورد! نه، این درست نیست. باید به مقداری كار كند كه توان صحبت كردن و سر و كله زدن و داستان گفتن و بیان حكایت آموزنده، روایت، كلمات بزرگان و مطالب آموزنده را با زن و بچه داشته باشد، آنها را جمع کند و با آنها بنشیند، بخندد، صحبت کند، سؤال مطرح كند و پاسخ بگیرد. محیط خانواده را به این كیفیت گرم نگه دارد. این وظیفهای است كه پدر خانواده باید نسبت به افراد خانواده انجام بدهد.
خب حالا ما این مطلب مرحوم آقا را گفتیم، فرض كنید این شخص حکیم یا استاد به منزل میآید و میخواهد طبق كلام بزرگان و فرمایش اولیاء الهی با اینها صحبت كند، خب به بچۀ سه ساله چه بگوید؟ آیا قاعدۀ لا یصدُرُ عَنِ الواحدِ الا الواحِدُ یا مُثُل افلاطونی را برای او مطرح کند؟! خب در اینصورت بچه نگاه میكند و میگوید: بابا چه شده است؟! امروز برایت چه اتفاقی افتاده است؟! قضیه، قضیۀ ملاّ نصرالدین است كه:
داشت از جایی میرفت دید كه یك دهاتی دارد میآید و بر خرش هیزم بار كرده است. رفت جلو و به جناب دهاتی گفت: «این حطب (هیزم) مرتّب بر حمار اسود اللون را هر رطل شرعی به چند درهم در معرض بیع و شراع درمیآوری؟»! آن دهاتی نگاه كرد و گفت: «حاجی اگر میخواهی بخری مثلاً هر یك من، سی شاهی میشود، اگر میخواهی دعا كنی، مسجد آنجا است، جای دعا آنجا است.»
وقتی كه این شخص استاد وارد خانه میشود، خودش را پایین میآورد، پایین میآورد تا خود این جناب مجتهد، استاد دانشگاه، مرد متفكر، فیلسوف، خودش را سه ساله میكند؛ حتی اگر شده با بچه اتل متل توتوله هم بازی میكند، میگوید: بیا بنشین باباجان! دستش را باز میکند و میگوید: چه در دست من است و...! چرا؟ چون بچه غیر از این نمیفهمد. یا باید با بچه بازی نكنی، که در اینصورت خلاف كردی و حق او را ادا نكردی. بچۀ سه ساله به اندازۀ بچۀ سه ساله از تو توقع دارد و از تو حقش را میخواهد، تو پدرش هستی، یا پدرش نباش یا حالا كه پدرش هستی، به مقتضای قاعدۀ تربیت و تكوین، باید با او همراهی كنی و جلو بیایی. همراهی كردن یعنی چه؟ یعنی آیا باید درس فلسفه را به او بگویی؟! نه! خود را پایین بیاوری و قصۀ خاله سوسكه را برایش بگویی! اتل متل توتوله بگویی! برایش ماشین بگیری و ماشین را کوک كنی تا راه بیافتد، باید اینها را انجام بدهی، چون از تو میخواهد، توقع دارد و میگوید: من به اندازۀ یك بچۀ سه ساله بیشائبه و خالصانه و صاف و صادقانه به تو محبت دارم، در قبال این محبت چه چیزی را باید در عوض بگیرم؟ شما جواب این خلوص را چه میدهید؟ جواب این صدق و محبت را چه میدهید؟ آیا میگویید: «بچه حال ندارم برو با مادرت بازی كن، برو با برادرت که کلاس اول است و فرض کنید سه چهار سال بزرگتر است بازی كن»؟! در اینصورت او در خود این را خلاف توقع میبیند و این مسئله خلاف است و همین جلوی شما را میگیرد، نمازشب كه میخوانید دیگر حال ندارید. تمام شد. قضیه این طوری است، مسئله خیلی [دقیق است و حساب و کتاب دارد.] دو دوتا چهارتا! این بچۀ سه ساله بین خود و بین خدا حساب و كتابی دارد، باید آن حساب و كتابش پرداخته بشود. او همینطور، او همینطور، او همینطور و همۀ كسانی كه متعلق هستند، هر كدام در جای خود.
مولانا رحمةالله علیه، رحمةالله علیه که هرچه رحمت است بر این مولانا و بر کتابش و بر اشعارش و بر مطالبش باد، میفرماید:
| چون كه با كودك سر و كارت فتاد | *** | پس زبان كودكی باید گشاد1 |
این همین است، مولانا دارد همین مسئله را بیان میکند بسیار عالی، بسیار راقی و بسیار ظریف و دقیق و بعد دائماً اوج میگیرد و سراغ آن مطلب اصلی میرود که حالا وحی چیست.
حقیقت شخص، واحد است اما ظهوراتش متفاوت است
شما كه الآن دارید با این بچۀ سه سالهتان بازی میكنید، آیا اسم شما عوض شده است؟! مثلاً تا الآن اسم شما علی بود، همینكه آمدید با این بازی كنید، اسم شما ناصر شد؟! نه! باز هم اسم شما علی است، باز هم شما آن علوم را دارید، نهاینكه ندارید، منتها در اینجا خرجش نمیكنید، اینجا آنها را ظاهر نمیكنید، بچۀ سه ساله كه آن علوم بهدردش نمیخورد. نهاینكه وقتی که الآن دارید با این بچۀ سه ساله بازی میكنید، دیگر نه علمی دارید، اسم و قیافهتان عوض شد، شكل و روح و همه چیز عوض شد، نه! هیچ چیز عوض نشده، همه چیز در جای خودش است. آن منِ «علی» الآن به این منِ سه ساله ظهور پیدا كرده، یعنی آمده پایین.
خب وقتی كه حسابی این بچه را دست به سرش كشیدید و او را خیلی مورد تفقد قرار دادید، حالا نوبت آن بچۀ هفت ساله میشود. او دیگر چیز دیگری از شما میخواهد: مثلاً باباجان مشقهایت را بیاور، «بابا آب داد، مادر یا مامان نان داد» آنجا دیگر ماشین [اسباببازی] بهدرد بچۀ هفت ساله نمیخورد، او مشق و ارتباط و وضعیتش با آن بچۀ سه ساله فرق كرد، همان شخص استاد آمد شد هفت ساله. بعد فرض كنید فرزند دبیرستانی دارید، جبر و مثلثات و زبان خود را میآورد، شروع به صحبت كردن با او میکنید. او دیگر ماشین و اتل متل توتوله بهدردش نمیخورد، مطالب بالاتر و بعد داستانها و حكایتها و صحبت، و بعد با عیال هم همینطور، بالاتر میرود، اما فردا كه سر درس میروید تمام این مطالب كنار میرود و یكمرتبه شخصیت جدید [میآید.] آیا تابهحال شده در درس آن شخص استاد بگوید كه من دیشب داشتم با بچۀ سه سالهام بازی میكردم پس این حرفها چیست؟! نه، این حرفها همه بهجای خودش است.
| چون كه با كودك سر و كارم فتاد | *** | هم زبان کودکان باید گشاد |
ما دارای بطون و حقائق تو در تو هستیم، وجود ما یك وجود سیالی است كه یك نقطهاش نقطۀ اتصال به كثرت و مدركات عالم كثرت است و آن نقطۀ دیگرش نقطۀ اتصال به وحدت و مدركات عالم تجرد و وحدت است. بین این نقطه و بین آن نقطه، هزاران عالم است.
مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند:
در بعضی از اوقات حالتی برای من پیدا میشود، یكمرتبه میبینم عالمی برای من باز شد (البته توضیح نمیدادند كه منظور چیست) تا میخواستم احساس كنم كه در این عالمی كه الآن به روی من گشوده شده و چشمم به روی آن باز شده، چه خبر است، میدیدم عوالمی را گذراندم (عوالمی را نه یک عالم را!) یعنی در عرض چند ثانیه، عوالمی را گذراندم كه آن عالم محو شد تا بخواهم نگاه كنم ببینم چه بوده و چه خبر بوده و چه معانی در آنجا بوده و چه حقایقی بوده و چه دانشی بر من اضافه شده و چه جهلی از من كاسته شده، یكمرتبه میدیدم عوالم دیگری كه هركدامش احتیاج و سیر دارد كه سالها بنشینی و در آن عالم فكر كنی!1
توجه کردید! حالا همینطوری ﴿إِنَّمَآ أَنَا۠بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ﴾ تمام شد و رفت! نه آقاجان! آن ﴿يُوحَىٰٓ إِلَيَّ﴾ آن را نگاه بکن، بعد آنوقت سر خودت را پایین میاندازی!
آن شخصی كه الآن دارد میرود عالیترین مطالب را بیان میكند (آن شخص استاد و حکیم و...)، این همان كسی است كه دیشب با بچۀ سه سالهاش بازی میكرد، منتها دیشب یك ظهور داشت، نه یک ظهور، ظهورات متعددی داشت، الآن آن ظهور تفاوت كرده است، آن ظهور دیشب در جای خود، این ظهور امروز هم در جای خود؛ آن در مقام تجلّی احساسات و عواطف در درون خانواده، این هم در مقام تجلّی علم در حوزه و در دانشگاه و مجامع علمی، درحالیكه شخص یك نفر است، دو نفر نیست! آیا شما دو نفر شدید؟! نه، همان است، اما آن تو در تو است.
از باب تشبیه میگویم، بلا تشبیه آن وحیی كه بر دل رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم میآمد، مانند آن بحث و درسی است كه الآن استاد دارد آن را در درس میگوید، این با آن حرفی كه دیشب داشت با بچۀ سه سالهاش میزد، ربطی ندارد. آن «من» در دیشب به آن جلوهها تجلی كرد و همان «من» الآن به این جلوه دارد تجلّی میكند و همان «من» در عبادت دارد به چیز دیگری بروز و ظهور پیدا میكند كه نمیتواند مدركات حال عبادی خود را حتی در مجلس درس به فلاسفه و فقها و علما عرضه بدارد، چون آنها نمیفهمند، و همۀ اینها (این بروزات و ظهورات) یكی است، یك وجود است در مراتب متفاوته. همانطوریکه در عالم ذات وقتی كه تجلی ذات به عالم اسماء و صفات میشود، مگر ما همین تغییر را در عوالم مشاهده نمیكنیم؟ مگر در عوالم جبروت حقائق متفاوته با عوالم لاهوت نیست؟ مگر در عوالم لاهوت حقیقت متفاوته با ملكوت علیا نیست؟ و همینطور با سفلی تا به مثال میرسد، در مثال كه همۀ ما اطّلاع داریم یا بهصورت خواب، كه در عالم خواب و رؤیا و منامات همۀ ما حقائق را میبینیم و مشاهده میكنیم، قضایای واقعی را هم میبینیم، امروز یك عمل انجام میدهیم، شب در خواب حقیقت آن عمل برای ما تجسم پیدا میكند. این از كجا است؟ اینها كه دیگر چشمبندی نیست. مطالبی كه در خواب گفته میشود و بعد صورت خارجی پیدا میكند، این كه دیگر شعبده و چشمبندی نیست. در مكاشفات صوری و بالاتر از آن در مكاشفات معانی و روحانی، آن مسائل برای اولیاء خدا به همین كیفیت پیش میآید.
تمامی مطالب پیامبر در عین حق بودن وحی نیستند
پس آن وحیی كه برای رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در قرآن آمده است، آن عبارت است از همان چشمهای كه از درون خودِ وجودِ رسول خدا است، منتها آن درونی كه متصل به تجرد و توحید است، این نكته نكتهای است كه از آن غفلت شده و این همه خرابكاری به بار آمده است. آن حقیقت تجردی كه در درون رسول خدا هست، آن حقیقت تجردی، به عالم ظاهر و به نفس و زبان ظهور پیدا میكند، ولی در جایی دیگر، نه، پیغمبر وقتی که با این و آن حرف میزند، اینها دیگر وحی نیست، صحبت میكنند، قصه میگویند، میگویند: «این كار را بكن، آن كار را بکن»، شما كلمات رسول خدا را در غیر از قرآن جمع آوری كنید و بغل قرآن بگذارید، آیا یكی است؟! «یا علی برو این كار را بكن»، آیا این مثل آیات قرآن است؟! نه! آن آیات قرآن یك معانی دارد، این مطالب ظاهری [معانی دیگری دارد.] گرچه همۀ اینها از عالم قدس و طهارت میآید ولی آن كیفیت بروز و ظهور فرق میكند، آن شدت و حدّت تجردی معنا باعث میشود كه یكی وحی بشود و یكی كلام حق ولی غیر وحی، اشكال ندارد، حق است و درست است ولی غیر وحی است و وحی نیست، بهخاطر سعه و محدودیت، قوه و ضعف، شدت و خفتِ آن مرتبۀ تجلی وحی.
تفریغ قلب توسط پیامبر، علت تجلی وحی در وجود رسول خدا
بنابراین چرا این مسئله و قضیه در وجود رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم تجلی كرد؟ چرا؟ چون رسول خدا به جایی رسیده بود كه قلبش را تفریغ كرده بود، فارغ كرده بود، همۀ اینها برای این است. تمام اینها که ما گفتیم، نتیجهاش برای این است.
وقتی آیۀ ﴿وَٱلسَّارِقُ وَٱلسَّارِقَةُ﴾ آمد که «دست دزد را قطع بكن» یكی از اقوام نزدیك رسول خدا، یک زن دزدی كرده بود، اولین مورد حد را بر اقربای خودش جاری كرد، این میشود پیغمبر.
دیگر نیامد شروع کند پرونده را اینطرف و آنطرف كردن و یک کاغذ را برداشتن و دور انداختن و یك قضیه را محو كردن که «نه، حالا اشتباه کرده، خوابآلود بوده، رفته ولی نمیفهمیده و...»، خلاصه بخواهد قضیه را درست کند! وقتی که پرونده بخواهد دستکاری بشود، هزار توجیه و بهانه هم درست میشود دیگر! اگر هم نخواهد درست بشود، خب یک چیز دیگر درمیآید!
نه! وقتی كه آیه آمد ﴿وَٱلسَّارِقُ وَٱلسَّارِقَةُ فَٱقۡطَعُوٓاْ أَيۡدِيَهُمَا﴾، این معنا را پیغمبر حفظ كرد، یعنی چه؟ یعنی یك حقیقت تشریع الهی، حكم شرعی و تشریع در اجتماع كه مربوط به مسئلۀ سرقت است، باید این مسئله انجام بشود، هر كس كه میخواهد باشد.
اما ما اینطور نیستیم، ما وقتی که یك حكم بیان میشود، قلبمان تفریغ نیست، خالی نیست، درونش مقداری هم برای خود نگه داشتیم، وقتی كه یك مسئله بیان میشود، مقداری شروع به دستكاری كردن میكنیم.
لزوم تفریغ قلب برای دستیابی به حقیقت کلام اولیای الهی
ما در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ خودمان این قضیه را مشاهده كردیم و مشاهدات عینی برای ما ملموس بود، وقتی كه ایشان صحبت میكردند، بسیاری از افراد از چهرههایشان پیدا بود، شاگرد بودند و از ایشان دستور میگرفتند، با ایشان ارتباط داشتند ولی وقتی كه ایشان حرف میزدند، آنها دائم نگران بودند كه نكند ایشان حرفی که میزنند به آنها بخورد! اصلاً مشخص بود. از چهرهها همچنین پیدا بود، دائماً نگران بودند، بیچارهها بعضی از آنها به زبان هم میآوردند، وقتی که صحبت تمام میشد، وقتی که از جلسه بیرون میآمدیم، میگفتند: «الحمدلله كه به ما نخورد»! بعضیها میگفتند، شاید خود ما هم همینطور بودیم.
چرا باید اینطور باشد؟! مگر بزرگان بدی كسی را میخواهند؟! مگر بزرگان تألّم كسی را میخواهند؟! مگر بزرگان میخواهند عقدۀ دل خالی كنند؟! یك مسئله و یك واقعیت است و این واقعیت باید مطرح بشود، اگر قابلش باشی قبول كن و اگر قابلش نباشی آنوقت روز قیامت وقتی که آمد، نیایی بگویی: آقای طهرانی ـ بنده خودم را نمیگویم، مرحوم آقا را میگویم، بزرگان را میگویم، آنچه عیان است چه حاجت به بیان است ـ چرا این را به ما نگفتید؟ اگر به ما میگفتید، شاید ما راه دیگری را در پیش میگرفتیم، كار دیگری را میكردیم!
البته راجع به این موضوع، [باز هم صحبت میکنیم.] دیگر وقت گذشت و حال بنده هم بیش از این مقتضی نیست و راستش هیچ قصد گفتنِ این مطالب را نداشتم، میخواستم چیز دیگری بگویم، مطلب و مسئله خودبهخود به اینجا کشیده شد، إنشاءالله طبق وعدههای گذشته، طلب رفقا باشد برای جلسۀ بعد، هرچه آمد خوش آمد، خلاصه ما اینطوری هستیم، خیلی در بند این نیستیم که یک نظم و نظام خاصی در صحبت باشد، نه، شاید گفتن این مطالب هم لازم باشد.
بارها میشد كه وقتی ما با ایشان مینشستیم، خود ایشان وقتی كه راجع به مسئلهای صحبت میكردند، احساس میكردیم که ایشان این مسئله را مسئولانه دارند مطرح میكنند. خب این شخصی است كه دستگیری افراد را پذیرفته و نمیتواند ساكت باشد، نمیتواند نسبت به آنچه میبیند، نه آنکه فقط میداند، نسبت به آنچه میبیند، نمیتواند بیتفاوت باشد. نسبت به خطرات و مهالك راه شخص، نمیتواند بیاعتنا باشد. خب چه باید بكند؟ باید بگوید. اگر صریح بگوید، قبول نمیكند! به طوركلی بگوید شخص به گردن یکی دیگر میاندازد!
قضیهای اتفاق افتاده بود که مسئلۀ مهمی بود، مسئلۀ عادی نبود، مسئلۀ مرگ و زندگی بود، مسئلۀ هزارتا عواقب و تبعات بود، قضایا قضایای عادی که نیست، این نیست كه انسان برود از سبزیفروش یك كیلو سبزی بخرد كه حالا اگر خراب درآمد دور بریزد و یك كیلوی دیگر بخرد، نه! قضیۀ مرگ و زندگی است، قضیۀ دنیا و آخرت است، قضیۀ ضلالت و سعادت است، این مسئله است، اینقدر مهم است، آیا همینطور بنشیند و نگاه كند؟! چون الآن جو و مسیر بر این كیفیت میرود، ما كاری نداشته باشیم و بگذاریم برود! خب پس اینها برای چه اینجا آمدهاند؟! اگر قرار بود كه مطالب بیتوجه و بیاعتنا به آنها گذر بشود، خب همۀ افراد هستند دیگر، خب فرق بین شما و بقیه چیست؟! اختلاف بین شما و بقیه در چیست؟! آن مایز و فارق بین شما و سایر افراد در چه چیزی موجود است؟ اینجا است كه وظیفۀ الهی برای اینگونه افراد اقتضا میكند كه مطلب گفته شود. آنوقت وظیفۀ افرادی كه دارند گوش میدهند چیست؟ وظیفۀ آنها این است كه قلبشان را تفریغ كنند. همانی كه عنوان گفت. قلبت را خالی كن، خالی كه كردی، آنچه باید بخورد، میخورد. اگر قلب را خالی نكردی، «نه! مطالبی را كه ایشان میگویند تا جایی كه با حرف فلان آقا منافات پیدا نكند»، خب نمیخورد، به جای نیم ساعت، اگر همان مرحوم علاّمه ده ساعت هم صحبت بكند، فایده ندارد. چرا؟ چون مگر برای این دیوار فایدهای دارد؟ ما الآن چقدر صحبت کردیم؟ یک ساعت ونیم است که داریم حرف میزنیم، خب این دیوار چقدر فهمید؟! هیچ چیزی نمیفهمد. این دیوار و ضبط و میکروفونها چقدر فهمیدند؟! هیچ! فرق بین انسان و غیر انسان همین است كه انسان قابلیت دارد که قلب خودش را خالی كند، اما غیر انسان اینطور نیست. جماد قلبش را خالی نمیكند، یعنی در واقع قلبی ندارد، بسته است.
لذا عنوان میگوید: «من قلب خودم را برای كلام امام علیهالسّلام خالی كردم» خالی کردم یعنی هرچه میآید، دیگر با آغوش باز آنها را بپذیرم و دیگر با آنها کلنجار نروم و دیگر اینطرف و آنطرف نكنم و دیگر دائماً توجیه نكنم، دائماً منظور آقا، منظور آقا درنیاورم، دائماً نظر آقا، نظر آقا نگویم. نه، آنچه گفته میشود، میروم و به آن عمل میکنم.
خب دیگر وقت به آخر رسید و ما هنوز اندر خم یک کوچه هستیم، قرار بود امروز راجع به همین مسئلۀ تفریغ قلب و همانطوری که خدمت رفقا وعده داده بودیم مسئلۀ متشابه که مسئلۀ مهمی است، صحبت کنیم که إنشاءالله وعدۀ ما و دوستان برای جلسۀ بعد.
امیدوار هستیم كه خداوند در همهحال ما را از این نعمت بزرگ كه پذیرایی حق است، محروم نكند؛ و دست ولایتِ مولا و صاحب اختیار ما را در دنیا و آخرت بر سر ما باقی بدارد؛ و ما را از منتظرین واقعی آن حضرت قرار بدهد؛ و در دنیا از زیارت و در آخرت از شفاعتش محروم نگرداند.
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد