پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهطرح مبانی اسلام
مجموعهجایگاه اهل علم
تاریخ 1430/12/14
توضیحات
ارزش یادداشتبرداری و نقش عرفان در فهم دین، یکی از محورهای مهمی است که آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این بیان به آن پرداختهاند. ایشان ضمن تبیین اینکه اتکا به ابزارهای ضبط، گاهی دقت حقیقی شنونده را کاهش میدهد، بر ضرورت ثبت نکات علمی و الهامات لحظهای تأکید میکنند؛ زیرا بسیاری از معارف، بهصورت دفعی بر قلب سالک وارد میشود و اگر نوشته نشود، برای همیشه از دست میرود. در بخش دیگری از بحث، با ذکر نمونههایی تاریخی همچون برخورد میرزای قمی با زیارت استاد و نقدهای ضعیف او بر عرفان، جایگاه حکمت و عرفان در فهم حقیقت ولایت روشن میگردد. ایشان نشان میدهند که معرفت صحیح، تنها با الفاظ و علوم ظاهری حاصل نمیشود؛ بلکه با شهود، دقت، و اتصال به حقیقت ولایت حاصل میگردد. این بیان، پیوند سلوک علمی و معرفت شهودی را برای اهل علم تبیین میکند.
هو العلیم
نقش عرفان در فهم دین
و اهمیت یادداشتبرداری برای اهل علم
بیانات
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدّساللّهسرّه
أعوذُ باللَه مِن الشّیطانِ الرّجیم
بسمِ اللَه الرّحمن الرّحیم
...1 و یَلزَمُ مِن هٰذا عَدَمُ کَونِ الصّوَرِ الجسمیّةِ و غیرِها جَوهَرًا بالمعنَی المذکورِ فیه و إن صَدَقَ علیها مَعناه صِدقًا عَرَضیًّا.2
در بحث روز گذشته عرض شد که اینطور نیست که ماده و صورت به آن معنای جوهریّتِ خودشان هرکدام تحتِ مقولۀ دیگری قرار بگیرند؛ بلکه ماده برای خودش یک حقیقتِ... .
[جای] این [دستگاه ضبط] عوض و بدل شود، ایرادی که پیدا نمیکند؟ یکوقت خدای ناکرده این...!
اتّکا به ضبط صوت، ممکن است باعث شود دقّتِ شنونده پایین بیاید
سابقاً مرحوم آقا [علامه طهرانی] روی ضبط کردن نظری نداشتند و جلوگیری میکردند. ما هم علت درستی برای این قضیه نفهمیدیم که [دلیل] این اصرار ایشان چیست. شاید ـ اینطور که میگویند ـ نظرشان [روی] جهت سُمعه3 بودنش [بوده و] این قضیه بیشتر مورد نظر باشد.
ولی بعد یک چیزی خودم فهمیدم و متوجه شدم ـ که [البته] نسبت به افرادِ عادی نیست ـ ولی نسبت به خود انسان، آنجایی که [موقع] صحبت، دستگاه ضبط باشد، توجّه [شنونده] کاملاً به سمت متکلم نیست. وقتی کسی [صحبت میکند]، انسان از آن قوای خودش دهپانزده درصدی را برای این ضبط میگذارد؛ و آن دقت لازم و تیزیای که باید داشته باشد از بین میرود و ته قلبش یک اعتمادی به این مسئله دارد. حالا اگر آن نباشد، دیگر [کاملاً] منقطع میشود؛ یعنی از نظر نفْسی انقطاع پیدا میکند که هیچ وسیله و آلت و دستگاهی نیست که بخواهد بعداً او را پشتیبانی کند. این باعث میشود که یک نوع دقت خاصی پیدا شود. حالا خب این [مسئله] شاید در بعضیها اینطور نباشد و تفاوت کند.
به همراه داشتن وسایلی برای ثبت و ضبط مطالب، مفید است
علیکلّحال، ایشان [علامه طهرانی در] سابق نمیگذاشتند [که ضبط شود]؛ ولی بعد خودشان [اجازه دادند] و دیگر خودشان تکیه داشتند. ولی چیز خوبی است؛ بهجهت اینکه بعضی از موارد اتفاق میافتاد که ما میدیدیم یک حرف و مسئلهای فقط یک بار گفته میشود و دیگر تکرار نمیشد. [چون] یا دیگر زمینهاش بهدست نمیآمد، یا اصلاً بهطور کلی ذُهول4 حاصل میشد و فقط همان یک بار بود. و [خوب است] اینها بماند.
گاهی اوقات میشود من خودم در دفترهای [گذشتهام به مطالب جالبی برمیخورم]. اینکه میگویند انسان باید همیشه دفترچهای داشته باشد، کاغذی داشته باشد که بنویسد، برای همین است. یا امروزه [با] همین دستگاههایی که هست (موبایل و چیزهای دیگری مثل آن) خب [مطالب] ضبط میشود. انسان مسئلهای به ذهنش میرسد، ممکن است آن موقع کاغذ و قلمی همراهش نباشد، همان مطلب را در همان وقت ضبطش کند تا اینکه بعداً پیگیری کند.
خود ایشان (مرحوم پدرمان) میفرمودند:
بارها میشد من در مجلسی بودم، شخصی مطلبی میگفت؛ [مثلاً] به داستانی، قضیهای در کتابی برخورد کرده بود [و من آن را ثبت میکردم].
بالأخره هرکسی در مطالعات خودش (وَلَو ممکن است مرتجلاً باشد و مسبوق به سابقه نباشد) یکدفعه در یک کتاب برحسب تصادف به چیز عجیبی [یا] نکتهای برمیخورَد.
نمونهای از برخورد اتفاقی آیتالله طهرانی با یک حکایت مفید دربارۀ میرزای قمی
چند شب پیش بود، من داشتم در یک قسمت از [کتابخانهام] بهدنبال کتابی میگشتم، یکدفعه به یک کتاب برخورد کردم. دیدم نوشته: سه رساله در ردّ و نقد عرفان از میرزای قمی. آن را برداشتم. تعجب کردم؛ گفتم ببینم ایشان چه گفته است. نگاه کردم دیدم، اوه! مثل بقیه است. حالا نکتۀ جالب اینجا معلوم میشود: یکدفعه [با خودم] گفتم مقدمهاش را بخوانم ببینم [چیست]. آدم از مقدمۀ هر کتاب خیلی چیزها دستش میآید. نگاه کردم یک قضیۀ جالبی بود! ببینید! چنین چیزهایی برای انسان خیلی مهم است و یکدفعه پیش میآید. و شاید همۀ اینها یک عنایتی باشد، مخصوصاً به طالب علم که خدا گاهی در همین موقعیتها و فرصتها برایش مطالبی پیش میآورد.
میرزای قمی زیارت استاد خود را بر زیارت سیدالشهداء مقدّم نمود
دیدم نوشته: «وقتی ایشان [میرزای قمی] به کربلا رفتند، شاگرد وحید بهبهانی بودند و وحید بهبهانی به ایشان خیلی عنایت داشت.» خب وضعیت وحید بهبهانی و افکارش و ارتباطات و مسائل ایشان با سید محمدامین استرآبادی و اخباریها مشخص و معلوم است و در اصول به او مُجَدِّد میگویند. از این نقطهنظر تا اینجا مسئلهای نیست. وحید بهبهانی بهخاطر هوش و استعداد و جدیّتی که مرحوم میرزای قمی داشت و تازه هم ازدواج کرده بود، میخواست یکمقدار زندگیِ میرزا بهتر شود و فشاری که شاید در آن موقع سایر افراد داشتند، ایشان نداشته باشد. ایشان [وحید بهبهانی] میرود شروع میکند [به] گرفتن نماز و روزۀ استیجاری و پولش را به میرزای قمی میدهد که وضع زندگیاش بهتر باشد. خب این یک کارِ خوب و مستحسن است. بندهخدا در عالَمِ خودش محبت کرده و از این نظر قابل تقدیر است و در این [مسئله] جای هیچ شکی نیست. میرزای قمی اطلاع نداشت و بعد از گذشت سالها مطّلع میشود که ایشان چنین کاری میکرده و به شاگردش اینطور مساعدت داشته است.
استادش فوت میکند و ایشان هم به ایران برمیگردد. در اولین سفری که به عتبات میآید، وارد کربلا که میشود، [همراهان] میگویند: «برویم برای زیارت سیدالشهدا.» [میرزای قمی] میگوید: «نه! من اول باید بروم از استادم تشکر کنم، بعد برویم برای زیارت امام حسین!» و بلند میشود با عدهای که [همراهش] بودهاند، اول میرود عتبۀ خانۀ وحید [بهبهانی] را بهعنوان احترام میبوسد، بعد آن وقت برای زیارت سیدالشهدا میرود! ببینید! همین یک قضیه چقدر برای انسان مطلب دارد! میزان معرفت مردم و علما را به صاحب ولایت و ولینعمت نشان میدهد [و معلوم میشود که معرفت] با این چیزها [از قبیل علم و درس] پیدا نمیشود!
میرزای قمی مرد عالم و ملاّیی بوده، ولیکن معرفت و شناخت نداشته است. یادتان میآید من قضیهای راجع به بندهخدایی نقل کردم که اتفاق افتاد؟ این همان است! منتها او یک فرد عادی بوده، [ولی] خب میرزا با این سعۀ معلوماتش [جای تعجب است که اینگونه برخورد کرده است].
راجع به قوانین... آن وقتی که ما [کتاب] قوانین [میخواندیم]، عام و خاصش را هم خواندیم. خدا بیامرزد و رحمت کند استادمان مرحوم آقای غروی [را]. تکوتنها برای ما در زمستانِ آن سالهای کذایی میآمد [و تدریس میکرد]. سالهایی که واقعاً تا بعد از نوروز همینطور در قم یخ بود! ایشان در آن سرما میآمد در این صحن [حرم حضرت معصومه سلاماللهعلیها] و به ما قوانین میگفت! خدا بیامرزد؛ واقعاً اخلاصی داشتند. یادم است آن موقع این شعر [را] که اول قوانین نوشته بود:
| لَیتَ ابنُسینا دَرا إذ جاءَ مُفتَخِراً | *** | بِاسْمِ الرَّئیسِ بِتَصنیفٍ لِقانونِ |
| إنَّ الإشاراتِ وَ القانونَ قَد جُمِعا | *** | مَعَ الشِّفا فی مَضامینِ القَوانینِ1 |
هرکس هر لنگهکفشی گم کرده بود، در این قوانین پیدا میکرد! واقعاً چیز عجیب و غریبی بود!
میرزای قمی اهل فلسفه نبود و نقدهای او به عرفان ضعیف است
ولیکن مشخص است که خودش اهل فلسفه نبوده، مُتفلسِف بوده و میخواسته خودش را بزند [به فلسفه]! خرابکاریهایی دارد خیلی مفصل. از عباراتش در رسالۀ نقد عرفان مشخص است که ایشان مرد این میدان نبودهاند. اگر کسی هم نقد میکند، [باید] نقد علمی بکند. آخر این چه مسائلی است که یضحک به الثّکلیٰ؟! [چرا] آدم بیاید اینطور [نقد] کند.
میرزای قمی در فقه و اصول ملاّ بوده است
علیکلحال در فنّ خودش مرد ملاّیی بوده و جولانِ خوبی در مسائل داشته است. مرحوم آقا [علامه طهرانی] میفرمودند: «خواندن و مطالعۀ جامعالشّتات میرزای قمی برای هر مجتهدی لازم است.» تفریعِ فروعش برای انسان خیلی مفید است. جامعالشتات سابقاً [چاپ سنگی] بود، الآن از این چاپهای جدید هم شده است.
اقدام مناسب میرزای قمی در نجات سیّد شفتی
این [قضایا] وضعیت ما و میزان معرفتی ما را نشان میدهد. جایی که میرزای قمی با آن صیت و شهرتش که به او در زمان فتحعلی شاه، اولمجتهدِ ایران گفته میشد و فتحعلی شاه از او تقلید میکرد [اینگونه عمل میکند، تکلیف بقیۀ افراد مشخص است]. و در قضیهای که برای مرحوم سید محمدباقر شَفتی در اصفهان پیش آمد [اقدام مفید و مناسبی داشت].
خواهرزادۀ فتحعلی شاه را مرحوم شفتیِ رشتی گردن زد؛ چون [خواهرزادۀ فتحعلیشاه] یک آدم کشته بود. [سید شفتی] که در مسجد سید اصفهان دفن است، آنجا مبسوطالید بود. [قاتل را] آوردند و دیدند این قتل، قتل عمد است و حکمش هم مشخص است. هرکسی را آوردند، جرئت نکرد [حکم را اجرا کند]! خواهرزادۀ این [فتحعلی شاه] است! وقتی [گردنش را] بزند، بعداً پدرش را درمیآوردند! و الآن خیلی جاهای دیگر همینطور است! اگر کسی کاری بکند، میآیند با تهدید و [اینکه] «چه میکنیم و چه میکنیم» [او را میترسانند] و طرف دیگر کاری نمیتواند بکند! این قضیه برای همهجا هم مشخص شده و روشن است! آن موقع هم همینطور بود. مثل اینکه یک قضیه و قانون در [طول] تاریخ است و همیشه هرکسی از همان قانون پیروی میکند! ما همیشه بایستی فقط آن سالهای حکومت جدّمان [امیرالمؤمنین علیهالسلام] را بهیاد بیاوریم. او هم که رفت دیگر بابا! چهار سال [حکومت] کرد و بعد هم شمشیر آمد و او هم که دوام نیاورد. انشاءالله باشیم و ببینیم آن وعدههایی که داده شده، چگونه در فرزندش [امام زمان ارواحنا فداه] صورتِ عمل به خود میگیرد.
هیچکس جرئت نکرد و نتوانست [حکم را اجرا کند] و ایشان [مرحوم شفتی] خودش بلند شد و شمشیر را گرفت و گردنش را زد! وقتی خبر به فتحعلی شاه رسید، ایشان را به زندان انداخت! سیدِ اولاد [پیغمبر] را به زندان انداخت که چرا خواهرزادۀ مرا [کشتی]! اگر دیگری را میکشتی، اشکال نداشت؛ ولی چون خواهرزادۀ من است، نباید بکشی؛ وَلَو آدم بکشد! معلوم میشود آن موقع هم خودی و غیرخودی مطرح بوده و از این قضایا بوده است. ما خیال میکردیم اینها برای آخرالزمان است. خب [البته زمانِ] آنها هم آخرالزمان بوده دیگر!
[فتحعلی شاه ایشان را به] زندان انداخت. [وقتی] میرزای قمی میشنود، خیلی ناراحت میشود. فتحعلی شاه متوجه میشود میرزای قمی از این قضیه ناراحت شده، بهسراغ میرزا میفرستد که این جناب سید، مجتهد بوده یا نبوده؟ میرزا به او میگوید: «از او بپرس که من مجتهدم یا نه! نهاینکه از من بپرسی!» [و فتحعلی شاه] ایشان را آزاد میکند. خدا را شکر، لااقل اینقدر حرفشنوی از مرجع تقلیدش داشته است!
مقدّم کردنِ احترام استاد بر سیدالشهدا، نتیجۀ اطلاع کمِ میرزای قمی از فلسفه و عرفان است
این وضعیت میرزاست. شما نگاه کنید میرزایی که با این وضعیت و موقعیت بوده، شناختش نسبت به سیدالشهدا چقدر بوده است! میگوید: «ادب و ادای شکر و پاس[داری] از زحمات و آن عنایت خاص استادم اقتضا میکند اول بروم از او تشکر کنم و عتبهاش را ببوسم، در مرتبۀ بعد به زیارت سیدالشهدا بروم!» یعنی سیدالشهدا بعد از استاد قرار دارد! چرا چنین قضیهای اتفاق میافتد؟ به همین دلیل که شما فلسفه و عرفان نخواندهاید! به همین دلیل! شما نمیدانی که سیدالشهدا همهچیز است؛ شما نمیدانی که ولایت چیست؛ شما فقط یک گنبد میبینی! یک امام حسین میبینی که هزارودویست سال پیش از تو([چون] میرزا دویست سال پیش بوده) آمد و مشمول ظلم خلفا شد و وضعیت آنچنانی پیدا کرد. فقط این مقدار از معرفت برای شما حاصل شده؛ بیش از این حاصل نشده است! شما [با توجه] به توصیهای که شده، [وظیفۀ خود را] فقط یک ادب ظاهر میبینی! [با خود میگویید:] چون رسول خدا گفته: «کسی که بیاید و فرزندم را زیارت کند، این ثواب را دارد»، ما برویم. حالا اگر رسول خدا نمیگفت، کربلا هم نمیرفتیم! حالا [اگر] گذرمان میافتاد، میرفتیم یک سلامی میکردیم، [اگر] هم [گذرمان] نمیافتاد، که نمیافتاد!
ربط خودمان با ولایت را نمیفهمیم، مبدأیّت فیض از نفْس امام را درک نمیکنیم و نمیفهمیم. این را چه کسی میفهمد؟ کسی که عرفان نظری بخواند. آخر با روایت دماء ثلاثه که این معرفت برای انسان حاصل نمیشود! با استصحاب کلّیِ قِسمِ ثالث و برائت و این مبانی اصول ظاهریه و الفاظ که این چیزها برای آدم پیدا نمیشود! اینها یک چیزهای خاص به خودش را دارد.
آن چیزی که [حقیقتْ با آن] برای انسان حاصل میشود و واقعیت خارجی و آن مراتب هستی را برای انسان نشان میدهد و راهگشای زندگی انسان است، که اینها نیست. آنها مسائلی است که باید از دریچۀ نفس امام [علیهالسلام] ظاهر شود. آنهایی که میگویند: «فلسفه و عرفان کشک است» [باید توجه کنند که] میرزای قمی هم همین روایات اهلبیت را خوانده بود. ولی چرا اینجا به این خبط مبتلا شد؟! بهخاطر اینکه آن چیزی که بقیه کشک میدانند، لابد او هم کشک دانست و این مسئله برایش حاصل شد!
بالأخره ممکن است انسان در مقام [گفتنِ] الفاظ، الفاظ مناسب و جاذب و جالبی بگوید؛ ولی صحبت در این است که این الفاظ چقدر در وجود انسان عمق دارد؛ آن عمقش باید مشخص و معلوم شود. و انسان در موارد و جریانات مختلف میفهمد که این عمق چقدر است. اینها برای این قضیه و مسئله بود.
طالب علم باید مطالب پیشبینینشده و ناگهانی را غنیمت بشمارد و ثبت کند
این مسائل برای انسان، دفعی حاصل میشود. اگر انسان در آن موقع، کاغذی داشته باشد که چنین مطلبی را که یکدفعه [حاصل شده] بنویسد، این میماند و ثبت میشود. و اتفاقاً خیلی مطالب هست که [از آنها اطلاع ندارد]. خب انسان که نمیتواند به همۀ کتب اطلاع و اشراف پیدا کند. انسان باید این فرصت را به خودش بدهد که در ارتباط با افراد ببیند حالا که این شخص این مطلب را در کتابی دیده، فوراً همان را حفظ و ضبط کند و از ثمرۀ مطالعات دیگران بهره بگیرد. آدم که نمیتواند [همۀ کتب را مطالعه کند]. فرض کنید همین مسئلهای که من الآن در اینجا نقل کردم، شاید سالیان سال میگذشت و چنین قضیهای هم به گوش شما نمیرسید. حالا برحسب اتفاق باید من به آن قسمت بروم و یکدفعه میلم به این کشیده شود که این را بردارم ببینم چیست و بعد در این مسئله و نکته کنجکاو شوم. ظاهراً مثل اینکه [این کتاب میرزای قمی را] یکی برایم آورده بود و خودم نگرفته بودم.
برخی از این مطالب ناگهانی، نگرش انسان را بهکلّی تغییر میدهد
انسان خیلی مطالب و مسائل را میتواند [به این نحو] بهدست بیاورد. واقعاً میشود انسان با یک مسئله و مطلب و قضیهای که از یک نفر میشنود، سیستم فکریاش بسیار عوض شود.
افراد زیادی بودند [که مردم آنها را قبول داشتند]. اگر شما الان نگاه کنید، روی سر بعضیشان قسم میخورند! یک نفر [از همین] افراد در قم بود و من در رفتوآمدها این شخص را زیاد میدیدم. [البته] الآن فوت کرده است. من وقتی سابقاً این شخص را میدیدم، میدیدم این چیزهایی که راجع به او نقل میکنند، به این شکل نمیخورد! نمیدانم چرا! خودم هم دلیلش را نمیفهمیدم که چرا من نسبت به او این حال را دارم! آدم گاهی اوقات ممکن است دلیلی برای ذهنیت خودش پیدا نکند؛ ولی ذهنیت هست و با آن کاری نمیشود کرد. هر کاری هم بکنی، آن از بین نمیرود. بهدنبال این میگردد که فرصتی پیدا شود تا ببیند این ذهنیتش به کجا مربوط میشود. [منشأ] آن [ذهنیت] را پیدا نمیکند.
تا اینکه او فوت کرد. ما برحسب اتفاق در یک مجلس چندنفرۀ دوستانه شرکت کرده بودیم. یک نفر از افرادی که با آن شخص مرتبط بود، در آن مجلس بود. و چون ما را در آن مجلس مَحرم تصور کرد، بعضی از مسائلی که [در آن مسائل] خودش در ارتباط با آن شخص بود بیان میکرد. از جمله صحبتهایی که ایشان [بیان] میکرد، قضیهای را تعریف کرد که در یک واقعه و قضیهای چند نفر آمدند و با ایشان ملاقاتی کردند. [وقتی] صورتجلسۀ آن ملاقات را برای بنده گفت، گفتم: «ها! حالا فهمیدم! آن چیزی که من بهدنبالش میگشتم، این بوده! و حالات و روحیّات این شخص این بوده است!» در حالتی که من میگویم بقیّۀ افراد روی سرش قسم میخورند و هنوز هم همینطور است.
خب، این برحسب اتفاق است؛ یعنی ما باید در آن مجلس شرکت کنیم و یکمرتبه در بزنند و او هم بیاید، درحالیکه اصلاً قراری بر این قضیه نبوده است. بعد در ضمن صحبت یکدفعه خدا این مطلب را به زبان و کلام او بیندازد و این را برای انسان روشن کند.
من این قضیه را در طول زندگی راجع به بسیاری از افراد تجربه کردهام که مطلب به قِسم دیگر و جورِ دیگر مطرح میشود و در واقعْ حقیقتِ امر چیز دیگری است! و این چیز عجیبی است. نمیدانم این [روایت] از پیغمبر است یا از امیرالمؤمنین؛ یک چنین عبارتی:
ما مِن أمرٍ یُخفی الإنسانُ (الرَّجُلُ) إلّا وَ قَد أظهَرَهُ اللهُ فی فَلَتاتِ لِسانِه.1
نمیشود کسی در یک واقعیتی باشد و خود را به شکل دیگری بیاراید. فرصتهایی پیش میآید که آنچه [در باطن] هست چه خوب چه بد، رو میشود؛ حالا یا با زبان یا با اطوار یا با چیزهای دیگر. و مسائل و قضیه روشن میشود.
وقتی من آن روز این قضیه را از او شنیدم، خیلی برایم عجیب آمد. خیلی برایم عجیب آمد که [چطور میشود] انسان هشتاد نود سال در میان مردم باشد و زندگی کند [و خود را بهنحو دیگری نشان دهد]! البته من خودم بشخصه از او چیزهای دیگری هم دیده بودم و مدام حمل بر صحت میکردم و توجیهاتی برایش [میآوردم]. اما وقتی این مسئله را دیدم، دیدم نه دیگر! دیگر آن جای توجیه نیست. این دیگر یک امر روشن است. انسان به مسائلی برمیخورد که اصلاً قابل توجیه نیست. اگر آن [مسئله] قابل توجیه باشد، انسان دیگر باید اصل قضیه را توجیه کند؛ مثلاً [در مقام توجیه با خود] بگوید: «طرف اصلاً خواب بوده و او را دیده و اصلاً وقوع خارجی نداشته است!» تا این حد که دیگر ما توجیه نداریم.
چطور [میشود] انسان هشتاد نود سال در میان مردم باشد و خود را به شکل و صورت دیگری بیاراید! چقدر بد است، چقدر زشت است، چقدر زننده است! اصلاً واقعاً ما فرض میکنیم قیامتی هم نیست؟ خدایی هم نیست؟! بالأخره وجدان آدمی چطور قبول میکند؟! چطور این ناهمگونی و اختلاف را میپذیرد؟! چرا؟ چه داعیای برای این مسئله هست؟ چهچیز ما کم است؟! چهچیزی کم داریم که بخواهیم اینگونه با افراد برخورد کنیم؟! پناه بر خدا از اینگونه مسائل!
علامۀ طهرانی به یادداشت مطالب اهتمام داشت و بر حفظ مطالب توصیه مینمود
لذا مرحوم پدر ما [علامه طهرانی] و همینطور بزرگان، سابق خیلی تأکید داشتند بر اینکه همیشه باید یک قلم و کاغذ در جیب انسان باشد، تا یک حرف و مسئلهای را میبیند و میشنود، آن را [بنویسد]. خود ایشان هم همیشه این مسئله را داشتند. البتّه ایشان حافظهشان هم خیلی خوب بود. من بهیاد دارم اگر در مجلسی بودیم و مطالبی شنیده میشد، ایشان کاملاً دقت میکردند و وقتی [به منزل] میآمدند، فوراً مینوشتند. بسیاری از روایات و نُکَت و حکایاتی که ایشان در کتابهایشان نوشتهاند، همینطور سماعی بوده است؛ یعنی اینها را از افراد موثّق شنیدهاند و بعد وقتی به منزل آمدهاند، آن را ضبط کردهاند و نوشتهاند. همین دفترهای جُنگ و مطالب دستخطی که از ایشان باقی مانده، برای این قضیه است. [البته] ایشان کاغذپارههای تکتک و متفرقاتی هم دارند. خیلی روی این مسئله ایشان تأکید داشتند و به ما هم میگفتند. میگفتند: «مخصوصاً طلبه همیشه باید کاغذ و قلم در جیبش باشد.» چون [دربارۀ] بعضی چیزها برای انسان بهطور کلی ذهول پیدا میشود و دیگر اصلاً [به ذهن] نمیآید [یا] برای انسان دیگر فرصت بهدست نمیآید که بخواهد دوباره [با آن مسئله] برخورد کند.
حکایت مطلبی مهم که با تعلّل در ثبت و ضبط، از دست رفت
یکوقتی ایشان [علامه طهرانی] به من میگفتند که من یکوقت به منزل یکی از آقایان رفتم. من یادم هست و خودم در این قضیه با ایشان بودم. ایشان نگفتند [آن عالم] چه کسی [بود] ولی من میدانم. [آن عالم] مرحوم آقا سید محمدعلی سبط (سبطالشیخ) بود. ایشان در طهران [بود] و مرد بسیار خوبی بود. مدتهاست که به رحمت خدا رفته است. وقتی مرحوم والد در طهران بودند، گاهگاهی هم ایشان به منزل [ما] میآمدند و هم ایشان [مرحوم والد] به منزل ایشان میرفتند. در جلسهای او [مرحوم سبط] قضیهای نقل کرد که یک نفر از آقایان در یک جا بود و از یک کتاب قدیمی دستخط که هنوز [چاپ] نشده، [روایتی نقل کرد]. آنطور که من به یاد دارم و به ذهن و حافظهام مراجعه میکنم، این کتاب جزء مطبوعات1 نیست و هنوز باید خطی باشد. چون خودِ من پیگیری میکنم و [هنوز] چنین مسئلهای نیست. یکی از آقایان از یکی از این کتابخوانها که به هند رفته بود، روایتی نقل کرده بود که خیلی روایت عجیبی بود. من هم چنین چیزی به یادم میآید. ولی برای مرحوم آقا [علامه طهرانی] و ما این قضیه خیلی عجیب بود. نمیدانم راجع به یکی از مسائل اجتماعی بود یا کیفیت ارتباط و مراوده و حشر و نشر با مردم بود. بهنظرم راجع به یک مسئلۀ اخلاقی بوده است. [مرحوم سبط] در ضمن صحبت این [روایت] را هم میگوید. فقط هم ما سه تا بودیم: ایشان بودند و مرحوم آقا [علامه طهرانی] و ما؛ کس دیگری نبود. از این مطلب میگذرد. ایشان [مرحوم والد] در یک [موردی] خواستند دوباره به این قضیه مراجعه کنند و از ایشان [سؤال] کنند. [چون] روایت [در ذهنشان] نبود و بهطور کلی فراموش شده بود. [البته] ایشان [مرحوم سبط] هم درست نقل نکرده بود و در آن [نقل ایشان] ابهاماتی داشت. قرار شد ما برویم و از ایشان سؤال کنیم. رفتیم، ایشان هم منزل [نبود] و مسافرت بود. بعد آمد و نشد [ما از او سؤال کنیم] و بعد یکدفعه به رحمت خدا رفت!
من یادم است سالها بعد یکوقت مرحوم آقا [علامه طهرانی] از این قضیه یاد میکردند و این را شاهد میآوردند که گاهی [مطلبی] برای انسان پیدا میشود و انسان بهواسطۀ سستیای که میکند، دیگر از دست میدهد. و این روایت دیگر پیدا نشد که نشد! آنطور که در ذهنم است، مربوط به مسائل اخلاقی بوده است. خود من هم هرچه فحص کردم، دیدم چنین چیزی وجود ندارد. لابد هنوز طبع نشده است. خیلی ما کتابهایی داریم که هنوز طبع نشده است. ولی چطور این مسئله سینهبهسینه نقل شده و به اینجا رسیده است. اگر اینجا مکتوب میشد، این مسئله دیگر میماند و ثبت میشد. بهخاطر یک ذهولی که شده، این [مطلب] دیگر بهطور کلی از دست رفته است.
طلبه باید شنیدههایش را بنویسد؛ علم قطرهقطره جمع میشود
لذا طلبه حتماً باید این نکته و مسئله را [در نظر] داشته باشد که مسائل مختلفی که میشنود، ضبط و حفظ کند و بنویسد. همانطور که در روایات داریم: «علم برای انسان قطرهقطره جمع میشود.»
برخی از مطالب در استنباط و فهم انسان جنبۀ کلیدی پیدا میکند
بعضی از این مطالب در قضیۀ استنباط، [بهطرزی] عجیب جنبۀ کلیدی پیدا میکند و اصلاً بهعنوان یک اصل در استنباط و فهم مطلب قرار میگیرد و در جهات ترجیحیه تأثیرگذار است و در جهات مختلف و روایات مختلفی که [انسان] میبیند تأثیر میگذارد.
نمونهای از استنباط صحیح و غلط در مسئلۀ استطاعت حج
مثلاً شما این روایاتی که ما امروز داریم در بحثمان میخوانیم، ببینید. که اصلاً چنین مطالبی [برداشت] میکند؟! اینها روایاتی است که همه میبینند. ما هم که این روایات را جعل نکردهایم. شیخ حرّ در وسایل آورده است. شما ببینید وقتی امام علیهالسلام میفرماید: «کسی که قرض دارد، واجب است استقراض کند و حج انجام دهد»، شما چطور دیگر به حج میگویید واجب مشروط؟!1 چطور با هم جور درمیآید؟! آن کسی که به حج، حکم واجب مشروط میدهد، این روایتها را نخوانده است؟! این روایتها جلوی چشمش است دیگر! وقتی امام میگوید: «واجبٌ»، «یَجِبُ علیک» «در دِین، استقراض [کنید و به حج بروید»، دیگر وجوب مشروط چه معنایی دارد]؟! ما که دیروز گفتیم بعضی از این موارد، تصریح و نصّ [در وجوب] بود؛ ظهور که نبود! بعضیاش ظهور در استحباب [بود]. گیرم اینکه شما بگویی: «اصلاً مستحب است!» امام در مورد حجّ استحبابی [درحالی] که ادای قرض واجب است، میگوید: إستَقرِض و حجّ! و ادعُ اللهَ تَعالیٰ أن یَقضی؛2 [ یعنی قرض بگیر و حج انجام بده و از خدا بخواه که قرضت را ادا کند؛ اما] چطور در مورد حجّ واجب [این را] نمیگوید؟! کجای این، با عقل جور درمیآید؟! بالأخره خدا به ما هم یک جو عقل داده دیگر! از همۀ عقلها فقط همین یک جویش به ما مانده! خدا را شکر همان یک جو را داریم! آنوقت در مورد حجّ واجب [بگوید:] «نهخیر! [تحصیل استطاعت لازم نیست!] شما میتوانید تحصیل استطاعت کنید، میتوانید نکنید! بعد هم که تحصیل استطاعت کردید، شب اولِ شوّال میتوانید اسقاطِ استطاعت کنید!» آخر این فتوا با کدامیک از این روایتها جور درمیآید؟ بالأخره آنی هم که فتوا میدهد [اینگونه بیان میکند]، دارد فتوا میدهد! این هم میگوید از این روایتها [این حکم را استنباط کردهام]!
آخر کدام روایت به تو این اجازه را میدهد؟! کدام اصل به تو این مجوّز را میدهد که [وقتی] آن مکلّفِ بدبختِ فلکزده ـ که [آخر] چه گناهی کرده که آمده مقلّد تو شده ـ استطاعت حج پیدا کند، [تو به او بگویی: «گرچه استطاعت پیدا کردهای،] منتها [میتوانی] اولِ اَشهُرِ حج پول را به زید و بکر و خالد ببخشید! بروید صفا کنید!» بعد هم یاد بگیرد که «[از] من اسقاط یا سقوط (!) استطاعت شده! بنابراین بنشینیم [و لازم نیست به حج برویم]!»
شناخت ضعیفِ از دین، باعث ورود افراد نااهل به عرصۀ فتوا و صدور فتاوای ناصحیح است
آن کسی که این فتوا را میدهد، واقعاً چه برداشتی از دین و اسلام دارد؟! اینها چیزهایی است که تن آدم را به لرزه میاندازد! ما به کجا میرویم؟! واقعاً ﴿فأينَ تَذهبون﴾؟! مثل اینکه در این دنیا هیچچیز راحتتر از فتوا دادن نیست! هیچچیز سهلتر از دین و هیچ مظلومی مظلومتر از امام زمان در این دنیا وجود ندارد که بخواهند صاف همینطور علیٰ خِلافِ ما أنزَلَ الله فتوا بدهند! و بعد هم نسبت به مسائل دیگر و مسائل اجتماعی، همینطوری خیلی راحت مینشینیم و بر متّکا تکیه میدهیم و زیرمان هم یک تشک میاندازیم که نرم باشد و اگر خدای نکرده، نعوذ بالله، نستجیر بالله (!) یکوقت یکقدری زانوها آرتروزی هم گرفته است، این مدت اَلَمِ کمتری احساس شود! بعد هم میگوییم بروید فلان کنید! بروید فلان کنید! بهبه! خیلی راحت و عالی و خوب! میگوییم: «بزرگوار! شما که این مطالب را میفرمایید، بسمالله، خودتان هم مطابق با این عمل بفرمایید!» [میگوید:] «بنده؟! نهخیر آقا! ما باید بنشینیم روی تشک! ما باید بمانیم تا مبانی حفظ شود! [اگر] ما برویم، چه کسی میخواهد [مبانی را حفظ کند]؟ اگر [ما برویم،] یکوقتی ثلمهای پیدا میشود که لایَسُدُّها شَیء! إذا ماتَ العالِمُ الفَقیه، ثَلُمَ فِی الإسلامِ ثُلمَةً لایَسُدُّها شَیء!»1 لذا ما باید باشیم! بقیّه [انجام بدهند]! خدا هرکسی را برای کاری ساخته دیگر! ﴿وَالسّابِقونَ الْأوَّلونَ مِنَ الْمُهاجِرين ﴾2. ﴿ساعَةِ الْعُسرَة﴾3 برای بقیّه، و بقیّه هم مال ما! بله! اینها چیزهایی است که بالأخره کمکم روشن شده و بیشتر هم روشن خواهد شد! آن دوگانگیها بیشتر بَرمَلا خواهد شد و آن دوگونه بودنها دیگر شفافتر خواهد شد!
پاسخ به یک سؤال: ناآگاهی میرزا از عرفان چگونه با ارتباط او با مرحوم بیدآبادی جمع میشود؟
تلمیذ: اینکه در بعضی از کتب نوشتهاند «مرحوم میرزای [قمی] با مرحوم بیدآبادی ارتباط داشته است» چیست؟ اخیراً در بعضی از کتب نوشتهاند: «مرحوم میرزا از مرحوم بیدآبادی دستور سلوکی میگرفتند.» حتی [در کتاب] دارد: [میرزا] از قم حرکت کردند رفتند خدمت مرحوم بیدآبادی.1
استاد: بله، خُب حالا شما این را بعد از دویست سال دارید نقل میکنید؛ اما اینکه [مطلب] چگونه بوده و چطور رفتند و تا چه حد توانستند موفّق بشوند، ما نمیتوانیم اینها را بیان کنیم.
[درست است که] ما در اینجا از مرحوم میرزا گفتیم، ولی یک مطلب دیگر هم در اینجا هست که باید این را هم در نظر داشته باشیم: ما خود قضیه و واقعه را در اینجا بیان کردیم؛ لعلّ اینکه ایشان در اواخر عمر [رویّهاش را] تغییر داده باشد و فهمش عوض شده باشد. خلاصه ما نمیتوانیم به ایشان جسارت کنیم و این اتهام مادامالعمری را بزنیم. خیلیها در برههای خطایی میکنند [ولی] بعداً متوجه اشتباهشان میشوند. شاید در ارتباط [ایشان] با مرحوم بیدآبادی رفع این اشتباه شده باشد.
تلمیذ: بله، زمانش هم اواخر عمرشان بوده که در قم مرجعیت داشتهاند. ظاهراً سوار یک استر میشوند و حرکت میکنند [وقتی به اصفهان میرسند، مرحوم بیدآبادی] این شعر را برایشان میخوانند:
| در دو عالم گر تو آگاهی از او | *** | زو چه بد دیدی که خواهی غیر از او |
همین یک شعر را میخوانند. ایشان همینطور مات و مبهوت نگاه میکنند و برمیگردند و دیگر تکلّمی صورت نمیگیرد.
استاد: از کجا؟
تلمیذ: مرحوم بیدآبادی از اصفهان برمیگردند به قم.
استاد: مرحوم بیدآبادی برمیگردند؟
تلمیذ: نه، میرزا.
استاد: [بله!] میرزا برمیگردند.
تلمیذ: همان یک بیت را که ایشان میگوید، [میرزا] برمیگردند. الآن یادم آمد: [قضیه مربوط به] اواخر عمر [میرزا است] که مرجعیّت علیالاطلاق داشتهاند.
استاد: بله. مسئلهای که [دربارۀ عملکرد اشتباه میرزای قمی در زیارت سیدالشهدا مطرح] کردیم، مطلب این است که این واقعه در چنین موقعیتی [از جایگاه علمیِ فرد اتفاق افتاده است]. [فهم و علاج] این قضیهای که [دربارۀ] مرحوم میرزا نقل میکنیم، اینها با خواندن [کتب] نیست. آن آخر عمر، نسبت به آن موقعی که این عمل را انجام داد، از نقطهنظر علمی چیزی به او اضافه نشده بود. که این [تشرّف به خدمت مرحوم بیدآبادی] هم در زمان پیری او و زمانی بوده که سن بالایی داشته؛ ولی احتمال دارد که فهمش تغییر پیدا کرده باشد. اینکه ما میگوییم، این است: با این چیزها [و علوم ظاهری] آن مسائل [معرفتی] پیدا نمیشود! بعد از اینکه ایشان برگشته بود و به آن موقعیت علمی رسیده بود، این قضیه اتفاق افتاده بود، که رفته بود قبل از زیارت [سیدالشهدا، عتبۀ استادش را بوسیده بود]؛ ولی لعلّ اینکه در سالهای بعد وضعیت و فهم و ادراکش تغییر پیدا کرده و تفاوت کند. ما نمیتوانیم این مسئله را مخفی کنیم.
ولی علیکلّحال قضیۀ مهم این است که انسان بداند مطلب چیست و [آن شناخت و معرفت] با این مسائل و قضایا پیدا نمیشود و ما نظایرش را هم در جهات مختلف دیدهایم و میبینیم.
اللهمّ صلِّ علیٰ محمّد و آل محمّد