پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهطرح مبانی اسلام
تاریخ 1432/11/01
توضیحات
سخنرانی حاضر بخشی از درس 734 اسفار حضرت آیت الله سید محمد محسن حسینی تهرانی رضوان الله علیه است که در آن حضرت استاد با اشاره به جملهحیّ علی خیر العمل پیامبر اکرم و الصّلوة خیرٌ من النّوم خلیفه دوم، به تفاوت جایگاه و حقیقت نماز در یدگاه پیامبر و خلیفه دوم پرداخته و با اشاره به ربطی بودن ماهيت انسان و اینکه چنین ربطی تنها در نماز حاصل میشود، معتقد است تنها پیامبر که واسطه فیض الهی است ميتواند خیر العمل بودن نماز به عنوان پیوند دهنده انسان به حقیقت هستی را درک کند در حالیکه جمله الصّلوة خیرٌ من النّوم تنها مقایسهای ساده بین نماز و خواب بوده وعاری از هرگونه حقیقت متعالی است وخلیفه دوم به عنوان یک سیاست مدار از درک چنین حقیقتی عاجز و ناتوان است. حضرت استاد در ادامه به معیارهای خدایی بودن زندگی اشاره میکند.
هو العليم
دیدگاه پیامبر اکرم نسبت به نماز
و مقایسۀ آن با دیدگاه خلیفۀ دوم
طرح مبانی اسلام
بیانات
حضرت آیةاللَه حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذ بالله مِنَ الشّیطان الرّجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
تفاوت کلام اولیاء الهی با اهل سیاست
افکار و خیالات و خطورات ما هم مثل این ضبط صوتها همه ثبت میشود آن هم به صورت دقیق!
یک دفعه خدمت مرحوم علامه طباطبائی رفته بودیم، ـ خود ما با مرحوم آقا بودیم ـ یک ضبط داشتم که قرار بود صدای ایشان را ضبط کنیم. آن را گذاشتیم این طرف، یکی دو نفر دیگر هم آنجا بودند، آنها هم ضبط داشتند. یک ضبط هم آنها گذاشتند طرف دیگر؛ یکدفعه ایشان فرمودند:﴿إِذۡ يَتَلَقَّى ٱلۡمُتَلَقِّيَانِ عَنِ ٱلۡيَمِينِ وَعَنِ ٱلشِّمَالِ قَعِيدٞ * مَّا يَلۡفِظُ مِن قَوۡلٍ إِلَّا لَدَيۡهِ رَقِيبٌ عَتِيدٞ﴾1
بهخاطر دوتا سیم و چهار مثقال پلاستیک، آدم چطوری مواظبت میکند! حرف خلافی نزند، چهار تا سیم و سه چهارتا پلاستیک و اینها... سیم دیگر!حرف خلاف نزند، خودش را درست کند، همینطور قشنگ، مرتب، منظّم، بله، این عبا را بیندازد روی آن قبا، با نزاکت و... اما همینکه این سیم و پلاستیکها میرود کنار، دیگر هیچ ابایی ندارد که هرچه گفت، هر کاری کرد، هر مسئلهای رخ داد، ضبط که نمیشود! ضبط که نمیشود!
خیلی فرق میکند، بین کسی که در یک موقعیتی قرار دارد و حرف میزند، و اینکه در آن موقعیت نیست و دارد صحبت میکند، خیلی تفاوت میکند. کیفیت حرف زدن، کیفیت تخاطب، خیلی! خیلی فرق میکند.
در جنگ جمل ابنعباس در کنار حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام بود، و میخواست جنگ شروع بشود شخصی آمد یک مسئله راجع به نماز پرسید. در نماز اشتباهی کرده بود، گفت نماز صبحم را که میخواستم بخوانم، این کار را کردم، چهکار کنم؟ حضرت فرمودند این کار را بکن. مثلاً یا اشکال ندارد، سجدۀ سهو کن.... ابنعباس گفت که: حالا وقت سؤال کردن است؟
ببینید چقدر...! امیرالمؤمنین [علیه السّلام] رو کردند به ابنعباس و گفتند که: پس چه موقع برای نماز سؤال کند؟2
یعنی شما همین دوتا جمله را در کنار هم قرار بدهید، بعد بروید ماهها روی آن فکر کنید. یک روز کم است! یک روز و یک هفته کم است. خیلی کم است؟!
چرا نماز خیر العمل است؟
یک دفعه مرحوم آقا راجع به (الصلوة خیر من النوم)1 که این آقا از خودش در آورد، راجع به این داشتند صحبت میکردند... که دیدگاه یک رجل الهی، با دیدگاه یک فرد سیاسی، چه تفاوتها و فرقهایی میتواند داشته باشد. ایشان فرمودند: دیدگاه رجل الهی، پیغمبر و رسول خدا، که بالاترین رجل الهی است، این پیامبر نماز را میآورد، و میگوید: «حیّ علی خیر العمل». در این خیر العمل، همه چیز خوابیده است! خیر العمل من الصوم، خیر العمل من الحج، خیر العمل من الجهاد فی سبیل الله، جهاد فی غیر سبیل الله که اصلا خروج موضوعی دارد، خیر العمل فی [من] الانفاق، خیر العمل فی [من] الصدقه، هر چیز که شما میتوانید بهحساب بیاورید، نماز بالاترین است. درست؟! شما این دیدگاه را بشکافید، که چرا پیغمبر میفرماید نماز بالاترین است؟! [چرا نمیفرماید] صوم، حج، جهاد؟. در جهاد خون ریخته میشود، حلوا که در آنجا پخش نمیکنند. ولی در نماز که خون ریخته نمیشود، آدم هم طوری نمیشود، نه طوریاش میشود، نه خونی ریخته میشود، نه اذیّت و زحمتی برایش پیدا میشود، چرا باید نماز بهترین و بالاترین باشد؟ خیر العمل باشد؟
این حرف را هیچکسی نمیتواند بزند، مگر آن کسی که واسطۀ فیض پروردگار و مجلای فیض و مجرای فیض باشد. او فقط میفهمد که چرا نماز خیر العمل است، که تمام حقیقت هستی انسان به ربط است و ربط هم در همین نماز حاصل میشود. آن ربط نباشد، جهاد میشود کشک! انفاق میشود کشک! همه میشود کشک! کشکِ در کشکِ در کشک، همه میشود کشک! آن ربط، اگر نباشد، همه میشود کشک. آن ربط اگر باشد، همه چیز میشود صحیح، همه چیز میشود درست. این را بقیّه نمیفهمند. لذا میآیند میگویند: الصلوة خیر من النّوم! نمیفهمند دیگر! بهجای اینکه بخوابید، حالا بلند شوید نماز بخوانید. خب اگر اینطور است، چرا شما میگویید الصلوة خیر من النّوم، بگو: الریاضة خیر من النّوم، ورزش بهتر از خواب است! الیقظة خیر من النّوم، المشی خیر من النّوم! پیادهروی، راهروی بهتر از خواب است! چون دیدگاه، مقایسۀ با خواب میشود. خواب، خوابیدن خواب درازکش است، صلوة ایستادن است. تفاوت همین است. آن وقت، آن شخصیت میرود، این شخصیت حالا میآید جایش مینشیند. ای دَدَم وای! آن که در آن هویٰ و در آن فضا، و در آن مرحله دارد سیر میکند، او میرود کنار، فوت میکند، به رحمت خدا میرود، به جایش کسی میآید که دیدگاهش این است. افق درکش این است، فهمش این است، چه خواهد شد؟! چه خواهد شد؟ بعد ایشان [مرحوم آقا] میفرمودند: همین را شما میتوانید معیار قرار بدهید. همین را معیار قرار بدهید
یک دفعه معاویه داشت امیرالمؤمنین را مدح میکرد. میگفت خدا رحمت کند، ـ این مدحها همه بعد از فوت است، ها! و الاّ در زمان حیات از این مدحها هیچ خبری نیست. وقتی امیرالمؤمنین میمیرد و شهیدش میکنند و مسئله تمام میشود، مدح و ثنا... چون دیگر رقیب نیست! حالا مدح و ثنا هم بکند، به پای تواضعش میگذارند! اما خودت اینهایی را که میگویی وقتی که علی در قید حیات هم بود، میگفتی؟ تو نمیگفتی! ـ گفت خدا رحمت کند ابو تراب را. اگر طلا و کاه در پیش او یکسان بود، اگر یک کوه طلا و کاه داشت طلا را زودتر از کاه میداد1.
مرحوم آقا در اینجا عبارتهای جالبی میفرمودند. یعنی نکتههایی در این عبارتها شکفته میشد. ایشان میفرمودند: او[معاویه] چون دیدگاهش مادّی است علی را هم دارد از دیدگاه مادّی بررسی میکند! چون فهمش، فهم مادّی است. او ـ معاویه ـ طلا را، مسلّم بر کاه ترجیح میدهد؛ نمیآید کاه را بگیرد و طلا را رها کند. ولی آنقدر این بندۀ خدا نمیداند که برای علی طلا و کاه یکی است. تفاوتی نمیکند. طلا و کاه یکی است! نه این که طلا و کاه یکی است، یعنی هر دو به یک نظر، از نظر ارزش؛ [بلکه] او در یک افقی است که غیر از او هرچه میخواهد باشد: طلا، سنگ، برلیان، هرچه از امور دنیا و اینها، دیگر برای او تفاوتی نمیکند! تا حالا در معیار سنجش قرار بگیرد یا نگیرد. نه! هیچ تفاوتی نمیکند.
معیارهای الهی و مادی در سنجش ارزشها
یک نفر، در خودش إعمال روّیه میکند و این را در خودش ایجاد میکند، بهوجود می آورد که این مسئله به این کیفیت در او باشد. خب شاید موفّق هم بشود. بعید نیست که موفّق بشود، ادامه بدهد، کاری بکند که طلا و کاه پیشش یکسان باشد، ولی این نفسش را به این بیارزشی عادت داده است. خوب است، نهاینکه بد است، ولی راه خدا انسان را بالاتر از این میبرد. راه خدا انسان را به همان حقیقت و مبدأ میبرد. دیگر غیر از آن مبدأ، همه چیز خواهینخواهی از ارزش میافتد. نهاینکه این بخواهد خودش را در این مسئله به یک نگرشی وادارد.
میفرمودند: این معاویه اگر علی را میشناخت، میگفت برای علی طلا وکاه فرقی نداشت، و در یک ردیف بودند. این شخص دیدگاهش مادّی است، میگوید: این از آن بالاتر است. بله! این مقامش بیشتراست.
اینها برای ما میتواند معیار قرار بگیرد. معیارهای ما، معیارهای سنجش افکار ما، قرار بگیرد. آدم میبیند که افراد وقتی که در صحبتهایشان مدح میکنند یا میخواهند تعریف کنند، میگویند مثلاً نگاه کنید در فلان قضیّه، جمعیت چقدر آمده است! خب، این چه میشود؟ این معیار میشود! یا اینکه نه، برایش تفاوتی نکند جمعیت چقدر آمده است، هیچ فرقی نکند، آن حرفی که باید بزند، بزند. چه کسی اینطور است؟ شما یک نفر را به من نشان بدهید، بگوئید که اینطور است. بله! تبسم، خنده، از اینها، همۀ ما داریم! امان از این تواضع تصنعی! و وقتی به یک قضیهای [دچار میشود،] یک تکانی میخورد، شما میبینید ناگهان آنچه که در دلش بود بیرون ریخت! آنچه که در نفسش هست بیرون میریزد. آنچه که تا به حال مخفی بود، نهاینکه نبود! بود، ولی مخفی بود. پوششها آمده بود و آن را مخفی نگه داشته بود. حتّی دَم از خدا هم که میزنیم، بهواسطۀ آن پوششها است. خداوند موفّق کرده است ما را! حتّی خداوند این لطف را به ما کرده است! این هم دروغ است! خدای نفسِت دارد میگوید: خداوند به من کمک کرده است! نه خدای واقعی. اگر خدای واقعی باشد، آن وقتی که قضیّه تکان میخورد، چرا آن خدای واقعی کنار میرود و به جایش هزار تا فحش و بد و بیراه به این و آن میرسد؟ خدا که همیشه خدا است دیگر! خدا هم که التزام نداده همیشه مسائل به این [یک] نحوه باشد، میگوید نه! میخواهیم این طرفی کنیم! دست ماست!
در جنگ بدر، مسلمین را پیروز میکنیم. در جنگ احد، شکست میدهیم. مسلمین در جنگ احد شکست خوردند دیگر. البتّه بعد آنها فرار کردند و آخر قضیّه برگشتند، ولی خب بالأخره شکست بود. بر سر پیغمبر و امیرالمؤمنین و افراد چه آمد؟ امیرالمؤمنین که اصلاً تمام تنش یک تکه وپاره پاره شده بود1 آن جنگ چه بود؟ ما همین هستیم دیگر! ما که خدا هستیم، یا پیروز میکنیم یا شکست میدهیم2. شما باید کارت را بکنی. به امید پیروزی نباید بری. در جنگ جمل، پیروزی دادیم، در جنگ نهروان به علی پیروزی دادیم، در جنگ صفین شکست دادیم! جنگ صفین به نفع چه کسی تمام شد؟! به نفع معاویه تمام شد دیگر. خدعۀ آن آقای [عمرو عاص] کذایی و نیرنگ و فریب دادن آدمهای نفهم و قرآنها را سرنیزه کردن و هیچ! تمام شد و بعد هم حکمیّت هیچی دیگر. رفت پیکارش! تمام هیجده ماه جنگ، همه رفت هوا! اما برای امیرالمؤمنین هیچ فرق نمیکند. همینطوری نگاه میکند! تماشا کنید! خدا را تماشا کنید!
خیلی [سخته!] دُم شتر به زمین میرسد. ولی اگر برسد، خیلی کیف دارد. همچین [خیلی ساده هم] نیست! دم شتر به زمین میرسد تا طرف بتواند یک ذرّه از حالات اینها را بفهمد. تازه بفهمد، کجا تا اینکه خودش برسد. دم شتر به زمین میرسد، تازه برسد آن که دیگر بعد از این چه بشود!
بله! وقتی که اینطور میشود، آنچه بعد نصیب آدم میشود، خیلی شیرین است. حالا این مسائل را که امیرالمؤمنین نمیتواند روی منبر بگوید: بهبه چه خوب شد! شماها آمدید و به هم زدید بساط را خیلی!
اینطوری که نمیتواند بگوید! همه چیز بههم میریزد! حکومت و خلافت و امر و نهی و همه چیز! بلکه آن را در دلش نگه میدارد فقط چند نفری که خلاصه با هم میها را میزنند، فقط با آنها میتواند سرّی را فاش کند یا سرّی را منتقل کند. والاّ بقیّه افراد نه. چرا اینطوری کردی، چرا آنطور کردی، خطا کردی، فلان کردی، این مسائل در جای خودش....
باید افرادی که متصدی مسائل اعتقادی مردم هستند، این مسائل را در نظرِ بگیرند. خیلی قضایا و مسائل اعتقادی، مسئولیتها، حالا نه مسئولیتهای کلی. نه، همین مسئولیت خانواده، مسئولیت یک فرد، مسئولیت یک جمع و افراد، حتّی در همین حدود. تا چه برسد به این که بخواهند مسئولیت فتوائی به عهده بگیرند که واویلاست! واویلاست. خدا به دادمان برسد.
خب آقا بفرمایید بله یوم الشروع ببینیم که جناب آخوند چه میفرمایند در این...
تا آنجایی که به نظرم میرسد، کلام میرداماد راجع به قضا و قدر بود. پس ما درست حدس میزدیم. ما در راه میآمدیم، به آقای فلانی گفتیم که فلان قضیّه اینطور بود، گفت آقا این قرار بود دیشب انجام بشود. گفتم عجب! ای داد بی داد! گفتم پس معلوم میشود ما پیر شدیم! معلوم میشود ما پیر شدیم و نیاز به یک مذَکِّر یا مذکِّره داریم.
یکی [شخصی] میگفت: آقا! این منشیشان میخورد، گفتم: منشیّه هم باشد، اشکال ندارد؛ اتفاقاًآنها حافظهشان بهتر است. یکی میگفت: این حُسنی که جماعت نسوان بر مردها دارند، این است که حافظهشان خیلی زیاد است! صد گیگابایت حافظه دارند! جزئیات...؛ مثلاً شما پانزده سال پیش برای ناهار جایی رفته بودید، ما اصلاً رفتن به آنجا را فراموش کردهایم، چه برسد به اینکه ناهار چه خوردهایم، ولی اینها علاوه بر غذا، مزهاش را هم به یاد دارند! و حالا امروز غذا درست میکنند:
ـ ببین فلانی! آن غذایی که پانزده سال پیش خوردیم، آن خوشمزهتر است یا این؟
یک دفعه به ما یک همچنین حرفی زده شد، گفتم آقا من صبحانه که میخورم یادم میرود چه خوردهام، نان قندی بوده یا نان و پنیر بوده، یا نمیدانم چه چیز بوده است. آن وقت تو میخواهی بگوئی دو هفته پیش! من چه میدانم! آقا اینها پانزده سال و سیسال پیش هم یادشان است! این چه مغزی است؟ این قضیّه از عجائب است!1
اللَهمّ صلِّ عَلی محمد و آلمحمد