پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 6: في استيناف القول في الجهات و دفع شكوك قيلت في لزومها
توضیحات
فصل(6) في استيناف القول في الجهات و دفع شكوك قيلت في لزومها
درس یکصد و شصت و یکم
لحاظ آلی و استقلالی بودن موضوعِ احکام، و تسلسل در مواد قضایا (4)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
لحاظ آلی و استقلالی در تسلسل وجود ذهنی و خارجی
[فإذن هو بما هو لزومٌ لیس بشیءٍ مِن الأشیاءِ حتى یحكُمَ علیه بلزومٍ أو عدمِ لزومٍ.
«دراینصورت آن لزوم از آن جهت که لزوم است موجودی نیست که بر آن حکمِ به لزوم و یا عدم لزوم شود.»]
ثمّ إذا لوحِظَ بما هو مفهومٌ مِن المفهوماتِ و وصفٌ ما مِن الأوصاف.
«حالا این ضرورت كه بهلحاظ آلى جهت در قضایا و مادۀ در قضایاى خارجى بود اگر ملاحظه بشود از نظر اینکه یك مفهومى از مفاهیم است [و وصفی از اوصاف است]، ذهن این را جزء مفاهیم بهحساب مىآورد.»
والا اگر آن را از مفاهیم بهحساب نمىآورد، حتى در جهت قضیه هم نمىتوانست آن را به كار بگیرد. بالاخره معناى حرفى هم مفهوم است، منتها این مفهوم یكوقت مفهومیتش را ازدست میدهد و لحاظ آلى پیدا مىكند. یعنی ذهن بهجاى «مِن»، «فى» نمىآورد که بگوید: «سرتُ فی البصرة». اینكه «من» را مىآورد معلوم مىشود كه یك مفهومى را تصور كرده، منتها در لحاظ خارجى وقتی قضیۀ خارجى بهكار مىبرد، آن مفهوم را بالاستقلال قصد نمىكند.
استُؤنِفَ النظرُ فی لزومِه أو لا لزومِه.
«نظر مستأنف مىشود در لزوم آن یا لا لزوم آن.»
یعنى وقتى كه نظر را دوباره به این لزوم یا امكان در قضیۀ ممكنه برگردانیم مىگوییم: این امكانى كه جهت در این قضیه بود، آیا این امكان لازم براى قضیه است یا لازم نیست؟ این استیناف نظر، بهخاطر این است كه ما امكان را در اینجا بهعنوان یك مبتدا یا بهعنوان موضوع در قضیه مدنظر قرار میدهیم، و این از لحاظ آلى مىافتد.
فالموصوفُ بامتناعِ الانفكاكِ عن الملزومِ لیس إلا اللزومَ الملتفتَ إلیه و المنظورَ فیه بالذات لا بما هو لزومٌ.
«پس موصوف به امتناع انفكاك از ملزوم (الان موصوف ما همان امكان یا لزوم است، فرق نمىكند. امكان یا لزومى كه در قضیه جهت بود و لحاظ آلى بود، الآن این موصوفی كه ما برایش وصف مىآوریم، ممتنع الانفكاك عن الملزوم است و نمىشود از ملزومش جدا باشد. لزوم نمىتواند از لزومى كه جهت در قضیه واقع مىشود جدا باشد، امكان نمىتواند از لزوم جدا باشد. امكان در یك قضیۀ ممكنه لزوم دارد، پس امكان نمىتواند از لزوم جدا باشد، امكان باید لازم باشد، زیرا اگر لزومش را ازدست بدهد انقلاب لازم مىآید؛ انقلاب قضیۀ ممكنه امكان ذاتى، یا به امتناع است یا به وجوب و ضرورت، و این محال است.) پس این موصوف، این امكان، این ضرورت كه موصوف به امتناع انفكاك از ملزوم خودش است، این لزوم با لزوم اول كه جهت در قضیه بود فرق مىكند، این لزوم، لزوم ملتفتٌالیه و منظورٌفیه و منظورٌالیه است، نهاینكه این لزوم از نقطهنظر ضرورتش در قضیه متصف به امتناع انفكاك است، (بلکه این لزوم خودش فىحدنفسه، موضوعٌ مفهومٌ مستقلٌ، و در این دارد نظر میشود.)»
و لا ضرورةَ فی كونِ كلِّ لزومٍ ملتفتًا إلیه منظورًا فیه بالذات فلا محالةَ تنقطِعُ خطراتِ الأوهامِ فی مرتبةٍ مِن المراتبِ.1
«و ضرورتى ندارد هر لزومى كه ملتفتٌالیه است و به او التفات مىشود، منظورٌفیه بالذات باشد و مشكلى در اینجا پیش نمىآورد. وقتى ما ضرورتى را كه در قضیه هست و این ضرورت ملتفتٌالیه است، ضرورتی که منظورٌفیه باشد وقتی این ضرورت را لحاظ نكردیم، این ضرورت را عقل در اینجا انجام میدهد، مىگوید: خب عقل این كار را انجام ندهد، هیچ ضرورتى ندارد كه شما یك جهت قضیه را كه لزوم است بیاورید و موضوع قرار بدهید و لوازمى را برای آن ثابت بكنید.»
آیا امكانى كه در این قضیه هست ضرورت دارد بر این قضیه یا ضرورت ندارد؟ مىگوییم: بله، ضرورت دارد. پس حمل ضرورت بر امكان در اینجا یك قضیۀ ذهنى دیگر است. مىگوید: حالا ذهن این كار را بكند یا نكند اشكالى وارد نمىشود. ضرورتى ندارد كه ذهن براى اینكه زید را ممكن الوجود كند، بىنهایت قضیۀ اول را در خودش درست کند تا بعد بتواند یك قضیۀ خارجى را القاء كند. ذهن نگاه مىكند به ماهیت زید و به وجودى كه نبوده و حالا این وجود آمده و یك امكانى را انتزاع مىكند، خب تمام شد و رفت دیگر! همینقدر كه ذهن نگاه مىكند كه زید دیروز نبوده و حالا از شكم مادر بهدنیا آمده همین «هذا و معنی الامكان»؛ [فرقی نمیکند که] بیاید و در ذهن خودش هزارتا قضیۀ متسلسل را بچیند [یا نچیند]! شما بچینى یا نچینى زید بهدنیا آمده است! این ماهیتى را كه شما مىخواهید ثابت كنید امكان به آن صادق است. بالاى سر مریض نشسته و او دارد درد میکشد و میگویند که سریع برو و قابله بیاور! مىگوید: واجب است كه بر این امكان، وجود صدق كند و دارد قضایاى ذهنیه را درست مىكند! یکدفعه مىبیند که بچه بهدنیا آمد. خیلى قضیه را طول ندهید مشكل حل شد! این امكانى كه جهت در قضیه است یك تأمل ذهنى است، حالا که به دنیا آمده بعد بیاید بنشیند و بگوید: حالا ایشان بهدنیا آمدند و لباس وجود پوشیدند، ببینیم باز امكان براى او ضرورى است یا وقتى بهدنیا آمدند قضیۀ ممكنه به ضروریه برمىگردد. مىگوییم: نه، همانطور كه در بقائش قضیه، قضیۀ ممكنه بود در استمرارش هم قضیۀ ممكنه است. میگوییم: دیگر به چه چیزی فکر میکنی؟! میگوید: حالا بهدنبال استمرارش هستم میخواهم ببینم که آیا این وجود مستمر، منقلب به ضرورت شد، آیا حتماً دیگر باید استمرار داشته باشد؟ نه، یكدفعه منبابمثال بچه مریض مىشود مىافتد و فوت مىكند. این معنایش این است که امكان ذاتى در هر حالى و در هر جهت، لاینفك از ممكنات و از موصوف متصف به امكان خواهد بود؛ در مقام تعین و خلق، امكان ذاتى همه خواهد بود. این معنی، معناى امكان است. حالا این امكان برای قضایاى ما ضرورت دارد. بین این امكانى كه موضوع قرار گرفته و آن ضرورتى كه بر این حمل مىكنیم آیا ضرورت دارد؟ آیا اینكه ضرروت را براى امكان آوردیم، ضرورت دارد یا نه بهجاى ضرورت مىتوانستیم امتناع بگذاریم؟ آیا بهجاى آن قضیۀ ذهنى مىتوانستیم امتناع یا امكان بگذاریم؟ اگر اینطور بود باز انقلاب پیش مىآمد و تسلسل لازم مى آمد. ایشان مىگویند: ضرورت ندارد كه یك جهت قضیهاى كه ذهن مىتواند مفهوم قرار بدهد، حتماً آن جهت قضیه را مفهوم قرار بدهد، چنین ضرورتى وجود ندارد. و شما هم بیخود زحمت نكشید، بیش از این كار دارید، اینها براى آدمهاى بیكار است، واقعاً یكعده باید همینطور بیكار بمانند.
تلمیذ: ممكن، ممكن است بالضرورة، واجب هم واجب است بالضرورة، ممتنع هم ممتنع است بالضرورة، این یك امر بدیهى است. آیا ایشان بیش از این مىخواهند بگویند؟
استاد: بله، ایشان هم همین را مىخواهند بگویند. مىخواهند بگویند: این یك مسئلۀ عادى است و مطلب عادى است كه به جهت قضیه در خارج برمىگردد. حالا شما به این جهت عادى [چه لحاظی می دهید؟]
اللهمَ صلّ علی محمد و آل محمد