پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 6: في استيناف القول في الجهات و دفع شكوك قيلت في لزومها
توضیحات
فصل(6) في استيناف القول في الجهات و دفع شكوك قيلت في لزومها
نکته ها وگفته های استاد: بررسی ساعت غروب کوک و سال قمری
درس یکصد و شصتم
لحاظ آلی و استقلالی بودن موضوعِ احکام، و تسلسل در مواد قضایا (3)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
قلنا له: أ لم تتذَكَّر ما بیّناه لك و سُقنا إلیه فطانتَك كیلا تُعَمِّلَ رَویّتَك مِن أنّ اللزومَ إنّما یكون لزومًا إذا اعتُبِرَ رابطةً لا مفهومًا ما مِن المفهوماتِ.1
«ما در جواب به این مستشكل اینطور جواب مىدهیم: شما متوجه آن مطلبى را كه ما قبلاً گفتیم نشدید که رویه و نظریه و مشی خود را اینطور بهكار بیندازید که لزوم در صورتى لزوم است، لزوم در صورتى معناى وجوب مىدهد و معناى الزام مىدهد و معناى ضرورت مىدهد که بهعنوان وجود آلی نه بهعنوان وجود استقلالى [در نظر گرفته بشود،] بهعنوان رابطه معتبر بشود، [نه بهعنوان مفهوم و وجود استقلالی.]»
اختلاف لحاظ در تسلسل وجود خارجی و ذهنی
منبابمثال مىگوییم: «الله واجب الوجود»، این وجوب الآن بهعنوان وجود آلی است، «الله موجودٌ بالوجود»، نهاینكه بهعنوان یك وجود استقلالى مدنظر قرار بگیرد. پس اگر گفتیم: «زیدٌ ممكنُ الوجود» جهت بین زید و ممكن الوجود بودن، جهت ضرورت است. مىگوییم: «زیدٌ ممكنُ الوجود.» یا اینكه مىگوییم: «زیدٌ موجودٌ» بعد ما امكان را بهعنوان آلی در اینجا مدنظر قرار مىدهیم و بعد در اینجا حكم به امكان مىكنیم و ضرورت را از آن انتزاع مىكنیم. یا اینطور مىگوییم، و یا اینکه از اول مىگوییم: «زیدٌ ممكنُ الوجود» وقتى که مىگوییم: «زیدٌ ممكنُ الوجود»، ارتباط بین زید و بین ممكن الوجود بودن ـ نه بین زید و وجود را نمىگوییم ـ ضرورت است، زیدٌ بالضرورة ممكنُ الوجود، معناى آن این است كه زید لزوم دارد، ضرورت دارد و واجب است امکان برای او، امکان برای زید واجب و لازم است، یعنى ضرورىِ ماهوى است، جزء لوازم ما لا ینفک ذات است. این معنی معناى ضرورت است. این ضرورت و لزومى كه ما به آن حكم مىكنیم بهلحاظ آلی است. بعد در اینجا به این ضرورت، لحاظ استقلالى مىدهیم و مىگوییم: این ضرورتى كه در اینجا بود آیا این ضرورت درست است یا این ضرورتى كه بهعنوان جهت بود درست نیست و ما بیخود گفتیم: «زیدٌ ممكنُ الوجود بالضرورة»؟ البته بالضرورهاش را نیاوردیم، ضروره داخل آن بوده است. مىآییم و روى این ضرورت نظر مىدهیم و حکم میدهیم. بله، این ضرورت را كه در اینجا آوردیم، وجودش ضرورت دارد. در اینجا این ضرورتى كه موضوع قرار گرفته، دیگر لحاظ آلی به آن نشده بلکه لحاظ استقلالى شده و بهعنوان موضوع مدنظر قرار گرفته است. لذا در اینجا دیگر سلسلۀ تسلسل خارجى در ذهن نمىآید.
ما دو قضیه داریم: یك قضیۀ خارجى داریم و یك قضیۀ ذهنى داریم. در قضیۀ خارجى است که تسلسل در آن موجب بطلان است، مثل اینكه میگوییم: كلُّ معلولٍ ـ بهعنوان قضیۀ خارجى ـ لابدَّ أن یكونَ له علةً و كلُّ علّةٍ لابدّ أن یكونَ معلولاً لعلّةٍ. این قضیه بهعنوان یک قضیۀ خارجى در اینجا موجب تسلسل است و باطل است. یعنی هر معلول باید مستند به علتى باشد و بهعنوان یك موجبۀ كلى دیگر، و هر علتى باید مستند به یك علت دیگرى باشد. اگر این قضیه که هر علتى كه معلول واقع مىشود باید مستند به یك علت دیگرى باشد، این بهعنوان یك موجبۀ كلیه موجب سلسلۀ لایتناهیٰ مىشود، بنابراین ما اصلاً بهطوركلى در اینجا علت نداریم؛ یعنی در اینجا به علتى كه آن علت، نتواند معلول واقع شود نخواهیم رسید. این دیگر مشخص است كه باطل است.
اما اگر بهعنوان یك قضیۀ ذهنى منبابمثال مسئلهاى را مدنظر قرار دادیم كه آن بهعنوان لایتناهىٰ است، نه لایتناهاى علّى و معلولى بلكه لایتناهاى ترتبى و لایقفى، نه بهنحو علیت خارجى. منبابمثال كم، حالا چه كم متصل باشد و چه كم منفصل باشد. در كم منفصل، اعداد را مثال مىزنم و در كم متصل، خط را مثال میزنم. مقدار مسافت بین دو نقطه را خط مىگویند، دو نقطه را در نظر بگیرید، این نقطه و آن نقطه، مقدار مسافت بین آنها را خط مىگویند. حالا این خط مقدارش چقدر است؟ اگر مسافت بین دو نقطه بیست سانت باشد خط بیست سانت است و اگر مسافت بین دو نقطه دو متر باشد خط دو متر است و اگر مسافت بین دو نقطه یك فرسخ باشد خط یک فرسخ است. و شما نمىتوانید هیچ حد یقفى را در ذهنتان براى این خط ترسیم كنید. اگر خطی را صد میلیارد كیلومتر هم تصور كنید، باز صد میلیارد و یك متر را مىتوانید برای آن فرض كنید. یعنی به همان مقدارى كه نمىتوانید برای عدد، حد یقفى را بهحساب آورید، برای كم هم بهلحاظ همان عدد نمیتوانید حد یقفی بهحساب بیاورید. چون کم منوط به عدد است، یعنی همراه با عدد است که كم جلو مىرود. مقدار براى كم، با عدد لحاظ مىشود و آن هم به حد یقفى نخواهد رسید. بنابراین در مسئلۀ كم، چه كم متصل باشد مثل اجسام تعلیمى، خط و سطح و حجم، [آن حد یقفی ندارد.] شما حجمى را درنظر بگیرید كه این حجم مثلاً یك متر مكعب باشد، دو متر مكعبِ آن را هم ذهن مىتواند تصور كند. ده متر مكعبِ آن در یك مخزن را هم مىتواند تصور كند، صد متر مكعب را هم مىتواند تصور كند و هلمّ جرّا، تا به چه حدی برسد كه دیگر نمىتواند تصور كند؟ حد ندارد. شما هر حدى را براى این حجم تعلیمى در خارج تصور كنید، این در اینجا داخل در كم متصل خواهد بود و حدّ لایقفى نخواهد داشت.
انتزاعی بودن زمان و مکان
البته بحث تناهى ابعاد در عالم خارج، بحث دیگرى است که آیا در عالم خارج، همچون جسم تعلیمى آیا جسم طبیعى هم حد یقفى دارد و یا آن دیگر حد یقفی ندارد؟ دیگر آنجا بحث مكان پیش مىآید که آیا مكان، موجودٌ سواىِ متمكن، و یا اینكه مكان یك موجود اعتبارى است و به تمكّنِ متمكن و به تحققِ متمكن است كه مكان در خارج ایجاد مىشود و تحقق پیدا مىكند. این مثل زمان مىماند که البته مبناى ما در اینجا این است كه زمان و مكان دو امر انتزاعى هستند و هیچ مابازاى خارجى ندارند. زمان و مکان یك امر انتزاعى هستند و این از لوازم تحقق [خارج است.]
تلمیذ: آیا زمان و مکان از معقولات فلسفى است؟
استاد: از معقولات ثانوى مىشود، یعنى انتزاعى مىشود.
تلمیذ: یا منطقی است یا فلسفی. منشأ انتزاع دارد.
استاد: در معقولات منطقى هم منشأ انتزاع آن ممكن است که باشد.
تلمیذ: اتصافش در خارج است.
استاد: بله، ولیکن باید هر دو منشأ انتزاع داشته باشند. در منطقی مانند كلیات، جواهر، اعراض، نوع، فصل، جنس، كلى بودن، جزئى بودن، اینها از معقولات منطقى هستند. و این هم بهخاطر انتزاع است؛ یعنی عقل از یك مصداق خارج مىآید و یك معناى كلى را انتزاع مىكند، بالأخره آن هم باید در خارج منشأ داشته باشد تا عقل بیاید و آن را انتزاع کند. منتها در فلسفی نفس آن در خارج مابازاء دارد ولی [در منطقی نفس آن در خارج مابازاء ندارد،] آن از همان وجود جزئی و مصداق خارجى براى آن در معقولات منطقی انتزاع است، هر دوی اینها انتزاعی است. یعنی در معقولات ثانوى كه مىگویند، یعنی آن معقول اول بالذات همان شیئی است كه در خارج وجود دارد و عقل آن را انتزاع مىکند. حالا در مورد زمان و مكان همانطوریکه قبلاً خواندیم و حالا بعداً هم مفصل آن را مرحوم آخوند ذکر میکنند، راجع به جواهر و اعراض در بین افراد اختلاف است، بعضىها همۀ این مسائل را، زمان و مكان و نسب و أین و متی و جده و... را داخل در عرض اضافه و نسبت بهحساب مىآورند، یعنى تمام آنچه یك جنبۀ انتزاعىِ از خود آن ماده در خارج دارد مانند أین، مكان، زمان، جده، مقولۀ اضافه، این چهارتا را فقط بهعنوان یك عرض اضافه بهحساب مىآورند. حالا عرض اضافه را متنوع به انواعى میکنند كه یك نوعش مىشود ... . بعضىها مثل مرحوم علامه ـ رضوان الله تعالی علیه ـ حركت را از مقولۀ وجود مىگیرند و اصلاً آن را خارج از ماهیت مىدانند، بنابراین در تحت معقولات وارد نمىشود كه البته ما در اینجا هم حرف داریم و حالا بحثش هم طبعاً خواهد آمد.
علىٰایّحال مسئلۀ نسب اربعه را بهعنوان یك عرض واحد بهحساب آوردن، خالى از قوت نیست، بهخصوص كه در این زمان و مكان، خود مكان عبارت از شیئی نیست بلكه یك امر اعتبارى است كه ذهن وجودى را اعتباراً محلّ برای ورود و عروض و حلول وجود دیگرى قرار مىدهد كه اسم او را مىگذارد مكان و اسم او را مىگذارد متمكِّن، آنچه در آنجا تمكن پیدا كرده شده، مکین شده، یعنى داراى تحقق خارجى شده است. الآن در اینجا این دفّتین، مكان براى این اوراقى است كه در اینجا قرار گرفته است، بعد در اینجا این فرش مكان براى این كتاب است، خود اطاق مكان براى فرش است، منزل مكان براى اطاق است، محله و كوچه مكان براى منزل است، همینطور شما مدام قضیه را گسترش بدهید مىبینید كه شیئی غیر از آن ماده و آن شىء خارج نیست كه شما اسم آن را مكان بگذارید، همین به یك اعتبار فرش است و به یك اعتبار مىشود مكان. این اطاق به یك اعتبار، تیر و آهن و گچ و چوب و آجر و این مسائل است و به یك اعتبار شما به آن مىگویید: مكان. این كوچه، خیابان و شارع و فضا و هوا است، شما به یك اعتبار این اسم را مىگذارید و به یك اعتبار به آن مكان مىگویید، چون شىء دیگرى را با این لحاظ كردید. این مسئلۀ مكان است.
بنابراین این قضیه در باب تناهى ابعاد در عالم خارج و ماده و صورت هم مىآید كه این كرات و اجرام سماوى و فلكى آیا اینها در مكان خلق شدهاند یا اینكه نه، به تحقق آنها مكان خلق شده است؟ یعنى آیا مىشود ما برویم و در جایی بایستیم كه آنجا دیگر كرهاى وجود نداشته باشد و آنجا آخر دنیا باشد؟ خب در آنجایى كه دیگر كرهاى وجود ندارد چه احساسى براى ما پیدا مىشود؟ چشم ما چه چیزى را مىبیند؟ آیا مىشود بعد از این كره، یك كرۀ دیگرى هم باشد؟ فرض كنید كه الآن ما از زمین حركت كردیم و در فلان ستاره رفتیم، در فلان جا به آخرین نقطۀ از اجرام که رسیدیم، در آنجا متوقف بشویم و بگوییم: بعد از آنجا دیگر مكان وجود ندارد، خب همین كرهاى را كه الآن در اینجا وجود دارد شما یك متر به جلوتر هل بدهید بنابراین یك متر به مكان آن اضافه شد. شما باز در آنجا این كره را به یك میلیون سال دیگر پرتاب بكن، آیا مكان به این عبارت است كه این كره و این جرم بعد از این حد دیگر متلاشى مىشود؟ آیا این معنایش است؟ خب این اصلاً معنی ندارد! این اصلاً تحقق خارجى ندارد، این مستحیل و تلاشى و امثالذلك است. اینكه از آن مرحله به بعد دیگر بر این جرم، عدم حاكم بشود این غلط است.
بنابراین ما از اینجا این مطلب را استفاده مىكنیم كه اصلاً بهطوركلى مكان براى اجرام، یك امر انتزاعى است. یعنى از نفس تحقق یك جرم و مادۀ خارجى و ارتباط همین جرم با محیط خودش [انتزاع میشود.] بالأخره هر چیزى در خارج تحقق پیدا مىكند، محیطى دارد، چون جرم داراى ماده است و ماده داراى ابعاد است، یعنى ابعاد تعلیمى در اینجا حاكم بر ماده است، ماده داراى حجم تعلیمى است دیگر، و هر حجم تعلیمى و جسم تعلیمى، ابعادش جوانبى دارد. منبابمثال الآن این كتاب داراى ابعاد است، این كتاب خودش جسم طبیعى است، این داراى جسم تعلیمى است، جسم تعلیمیاش همین است كه الآن شما بهواسطۀ جسم تعلیمىاش با این ارتباط پیدا مىكنید. بهواسطۀ طبیعىاش كه نیست، با طبیعی آن كه ارتباط پیدا نمىكنید، این طبیعى اگر به سر آدم بخورد سر آدم مىشكند. پس بهواسطۀ حجم تعلیمى و جسم تعلیمى است كه شما متوجه این جسم طبیعى خواهید شد. این جسم تعلیمى داراى ابعاد است، دارای طول و عرض و ارتفاع و بُعد است. این طول و عرض و بُعد، جوانبى را براى خود حیازت مىكند، این طول مىآید تا اینجا و اینجا قطع مىشود، از این به بعد جانب است، این عرض مىآید تا اینجا، اینجا قطع مىشود، از این به بعد مىشود جانب، عمق از اینجا تا اینجا سه سانت است و بعد از آن مىشود جانب. از ارتباط بین شىء و بین جوانب آن كه جسم تعلیمىِ آن را تشكیل مىدهد، شما انتزاع مكان مىكنید. این مسئله مربوط به مكان است.
و اما مسئلۀ مربوط به زمان هم قضیه همینطور است و از همین حساب است. از تحقق آن شىء و دوام آن شىء [زمان انتزاع میشود.] بالأخره امرى كه داراى ماده و صورت است و در خارج تحقق پیدا مىكند، تحقق آن، دوامى دارد، دوام این شىء دیگر یك امر انتزاعى نیست كه شما بخواهید انتزاع كنید، بلكه دوام عبارت است از وجود مجدد بر وجود اُولىٰ، دوباره وجود مجدد بر وجود اُولىٰ. این عبارت از دوام است. و یك بحث خیلى دقیقى كه در اینجا مىآید و یک نظریهاى بالاتر از نظریۀ حركت جوهرى كه در اینجا مطرح مىشود، در همین قضیه پیش مىآید كه حالا در بحث حركت جوهرى خدمتتان عرض میکنم. این بحث دوام مستمر بر شىء را، شما اسمش را زمان مىگذارید. یعنى منبابمثال الآن كه این كتاب از كارخانه بیرون افتاد، یا این لیوان از كارخانه بیرون افتاد، آیا این الآن وجودى دارد یا ندارد؟ این وجود را كه ما داریم مشاهده مىكنیم. این الآن بعد از بیرون آمدن از این دستگاه آیا معدوم شد یا باز هست؟ مىبینیم هست. به بیرون از كارخانه مىرویم و برمىگردیم مىبینیم باز این لیوان سر جایش هست، باز دو ساعت دیگر بیرون مىرویم ـ حالا ما اسمش را ساعت نمىگذاریم ـ مدتی بیرون مىرویم و برمىگردیم مىبینیم این لیوان سر جایش هست، وقتى كه این را دیدیم، از ارتباط بین لحظهاى كه این را مىبینیم و لحظهاى که این را مشاهده كردیم انتزاع زمان مىكنیم، مىبینیم بر آن زمان گذشته است؛ اما نهاینكه زمان یك امر خارجى است.
بله، حركت زمین و خورشید یك امر خارجى است ولى حركت زمین و خورشید تقدیرش در اختیار ما است، چه كسى گفته كه ما حتماً باید دور شبانهروز را 24 ساعت در نظر بگیریم؟ ما الآن آن را 50 ساعت مىكنیم، این عقربۀ ساعت را تند مىكنیم، اینكه باید دقیقهاى برگردد و یك دقیقه اینقدر طول بكشد، ثانیه را دو برابر مىكنیم، هر ثانیه را نیم ثانیه میکنیم و سرعت هر دو ثانیه را یك ثانیه مىكنیم، خدا نیامده در اینجا براى ما این را تعیین کند. مگر در زمان پیغمبر 24 ساعت بود؟! آیا روایت داریم كه شبانهروز 24 ساعت است؟! آیا از پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم روایتی دارید؟! آیا از امام صادق علیهالسلام روایتی دارید؟! نه، اصلاً در آنجا مىگفتند: ساعةً من اللیل. منبابمثال راوى نشسته و حضرت سرشان را پایین انداختند، راوی مىگوید: فمکث ساعةً و رفع رأسه؛ آیا ساعة یعنی 1 ساعت حضرت سرش پایین بود؟! اى بابا، گردن حضرت که درد مىگیرد كه یك ساعت سرشان پایین باشد و بعد رفع رأسه و قال ... ! ساعةً یعنی 2 یا 3 دقیقه، چند دقیقهاى، طبق معمول و متعارف وقتی که یكى با آدم حرف مىزند، آدم براى یك مدت سرش را پایین مىاندازد تا ببیند به او چه بگوید، حالا در رویش نگاه نمىكند، یك مدت سرش پایین است، حالا شما بگو 5 دقیقه، این مىشود ساعةً.
شرعی نبودن ساعت غروبکوک، و نیاز جامعه بشری امروز به ساعت ظهرکوک
اینهایى كه مىگویند: «ما ساعت غروب كوك داریم»، میگوییم: ساعت غروب کوک که در زمان پیغمبر نبود! مىگویند: «بود، ساعة!» مىگوییم: احمق! آخر آن موقع ساعت كجا بود؟! ساعةً یعنى برهةً، حیناً من الاحیان، وقتاً من الاوقات، معنای ساعةً این است، اما اینكه شما در یك روایت بیایید نشان بدهید كه آمدند گفتند: شبانهروز 24 ساعت است یا اینكه 15 ساعت است، اصلاً این حرفها نبوده، اصلاً معیار نبوده، این معیار را بعد درآوردند، در زمان هارون به بعد آمدند چیزى درست كردند، از این ساعتهاى شنى كه یك مدت که مىگذشت پایین مىافتاد، اینها را مىشمردند و به تعداد آن مىگفتند كه این مقدار یك محك است، بعداً دیگر آمدند ساعت آبى درست كردند، قطرهاى درست كردند، ظاهراً هم مسلمانها ساعت را اختراع كردند، بعد دیگر به این كیفیت درآمد. این معنای انتزاعی و قراردادى است ولى اصلاً هیچ مابازاى خارجى ندارد. لذا ساعت غروب کوک شرعی، اصلاً شرعى معنی ندارد! اصلاً ساعتى در اسلام نبوده كه حالا شرعى باشد یا مرعى باشد، هیچ نبوده، اصلاً هیچ مسئلهای نبوده است! الاّ اینكه بله، یك مطلب هست و آن این است كه حالا كه قرار بر این است كه ما بالأخره از این شبانهروز، اولى را انتخاب كنیم آن اول چیست؟ بهتر این است كه از اول غروب انتخاب كنیم، این درست است كه انسان ابتداى تنظیم اوقات خودش را از اول غروب قرار بدهد. خب بله، این صحیح است، ما این را قبول داریم. لذا نظریۀ مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در اینجا مورد تأكید است و دلیل منطقى روی آن هست، به جهت اینكه انسان از چه موقعی قرار بدهد؟ آیا از طلوع فجر قرار بدهد؟ یعنى آیا آن را اول روز قرار بدهد؟ خب از شب تا آن موقعِ صبح چه بهحساب مىآید؟ آیا از اول ظهر قرار بدهد؟ روى چه منطقى آن را اول قرار بدهد؟ و از آنجایى كه در اسلام و در شرع بهخصوص، شب گذشته مربوط به روز آینده مىشود، یعنى شب چهارشنبه مىگویند، شب سهشنبه مىگویند، یعنى از وقتى كه خورشید غروب مىكند حساب آن روز بسته مىشود، حساب جدیدى باز مىشود. یا ما باید از اول غروب تا طلوع فجر را جزء ساعات 24 ساعت نیاوریم، خب این غلط است دیگر، خب بالأخره این ساعاتى را از شبانهروز مىگیرد! بالأخره ما این را چه كنیم؟ آیا جزو روز قبل قرار بدهیم كه خورشید رفته و پروندۀ روز بسته شده است؟ لذا ما مىبینیم كه هم در عرف سابق و هم در الآن، شب را جزو فردا حساب مىكنند، اضافۀ بر آن در شرع ما مىبینیم این كار شده، مثلاً مىگویند: شبِ جمعه، شب جمعه عنوان جمعهشب كه نیست، شبى كه مربوط به جمعه است. آن وقت معنی ندارد كه شب مربوط به جمعه باشد و فردا باشد و از روز قبل بهحساب مىآید، خب این جمع بین متضادین و متناقضین است. اینجا صحیح است، مطلب درست است و هیچ حرفى در آن نیست كه یك مسلمان باید اول وقت خود را براى 24 ساعت، از اول غروب تعیین كند. در این حرفى نداریم ولى صحبت در این است كه این مطلب حالا این را شرعی نمىكند كه این ساعت، ساعت شرعى است. این ساعت غروب کوک ساعتى است كه براساس تنظیم وقت از اول وقت براى روز بعد درست شده است. این یك مسئله است. مىخواهم این را خدمتتان عرض کنم که باید بین مسائل تفكیك قائل بشویم. در اینكه مسلمان باید شب را جزو فردا بهحساب بیاورد، در این بحثى نیست، بالأخره ما در خود روایاتمان مىبینیم که در این روایات همیشه شب را مستند به روز بعد مىكنند؛ شب قدر، شب بیست وسوم مىشود شب قدر كه آن اعمال را دارد، شب میلاد امام زمان علیهالسلام چه وقتی است؟ شب پانزدهم است، پانزدهم شب که نیست، شب اول ماه، اول ماه رمضان از اول رؤیت هلال است، از اول رؤیت هلال است كه ماه رمضان در اینجا شروع مىشود و اعمال ماه رمضان هم بر آن مترتب است. تا آن شب مربوط به فردا نباشد كه اعمال ماه رمضان مترتب نمىشود، خب این كه محال است. در این بحثى نیست.
صحبت در این است كه تعیین ساعت غروب بهعنوان یك ضرورت لایتغیر، این براى جامعۀ ما در این زمان مستحیل است، این صحبت است، چون غروب متغیر است. اگر غروب متغیر نبود خب ما قطعاً و صددرصد مىگفتیم: هم ساعت شرعى و هم ساعت عرفی، همه چیز باید ساعت غروب كوك باشد، بالأخره جهت منطقى پشت آن است، مسئلۀ منطقى پشت آن است. ولى صحبت این است كه چون غروب متغیر است، با موقعیت دقیق تكنولوژىِ امروز از نقطهنظر ترتب مسائل حقوقى و جزایى و مسائل ادارى و رتق و فتق جهان امروز، این ساعت غروب کوک مستحیل است و ممتنع است. این صحبت است، این محل بحث است. لذا اگر ما هم یك ساعت ظهر کوک نداشتیم، حتماً یك جامعۀ اسلامى در یكهمچنین زمانى مىبایست یك ساعت كلى داشته باشد و خب الآن در اینجا هر كسى براى خودش یك ساعتی دارد و من خیال مىكنم اصلاً همه یك ساعت بینالمللى داشتند و اصلاً همه طبق آن ساعت بینالمللى مسائلشان را انجام مىدادند، منبابمثال ساعتی که برای گرینویچ باشد، خب آن یك ساعت است كه همه قبول دارند. نهاینكه ما آن ساعت را ساعت كفر بدانیم، ساعتى را بهعنوان یك ساعت دقیق بهحساب بیاوریم؛ حالا ساعت را ساعت گرینویچ كنیم، به وقت ظهر كنیم و امثالذلك. و از این نظر هر مملكتى در اینجا براى خودش یك ساعت مختص مىآورد كه مىخواهد اوقاتش را براساس نصفالنهار تنظیم كند، براساس نصفالنهار وقتى كه ساعت دوازده مىشود در مكه مثلاً اذان بگویند، یعنی در این حدود، در ایران نصفالنهار مثلاً بین ساعت یک ربع به دوازده تا دوازده و ربع یا دوازده و بیست دقیقه مىشود. یعنى شاخصى را در وسط روز قرار بدهند كه طبق آن شاخص عمل بكنند. براى این است كه هر كشورى براى خودش یك ساعت محلى دارد كه اسمش را مىگذارند ساعت محلى، و یك ساعت گرینویچ دارد كه ارتباط این كشور را با سایر كشورهاى دیگر بررسى مىكنند که در ادارهجات و... هست دیگر. بانكهاى بزرگ، همه ساعتهاى گرینویچ دارند. اداره هواپیمایى هر كشورى باید ساعت گرینویچ داشته باشد، اصلاً تمام خلبانها با ساعت گرینویچ پرواز مىكنند؛ حتى در پرواز داخلى هم پروازشان با ساعت گرینویچ است، چون ممكن است پرواز داخلى هم با ساعت گرینویچ با پروازهاى خارجى با همدیگر اشتراك داشته باشند، لذا این ساعت پرواز داخلی را هم گرچه روى بلیط ما مىنویسند، ولى این بلیط را با یك ساعت گرینویچ تنظیم مىكنند و بعد مىآورند. یعنى مستحیل است غیر از این بخواهند انجام بدهند، اصلاً نمىشود.
آن وقت این مىشود یك دین جامع، دینى كه از یك طرف، منطق شرعى را به خود گرفته، و این هم كه خارج از شرعى نیست، این هم همان شرعى است، یعنى آن رعایت جهت خصوصیات و عبادات و امثالذلك را كه یك مسلمان باید این مطلب را مورد توجه قرار بدهد، و از آن طرف هم امرى است كه منطبق با نیاز و احتیاجاتى است كه در روز براى افراد هست. این را ما نمىتوانیم [انکار] كنیم. حالا شما فرض کنید كه یک ساعت بزرگ، یك ساعت 2 مترى را ساعت غروب كوك بكنیم و یک ساعت خیلی کوچک را هم ظهر كوك بكنیم، بالأخره آیا به همین دو سانتى نیاز دارید یا ندارید؟! حالا ما نمىگوییم وقتى که در طاقچه مىزنید یك دایرۀ هندیه آن بالا درست بكنید و مثل بعضى از پاركها ساعت بزرگی بزنید، نه، همین یك ساعت کوچک باشد، کوچک و بزرگ فرقى نمىكند، آیا نیاز به ساعت ظهر كوك هست یا نیست؟ اگر شما آمدید و در جامعۀ اسلامى نیاز به ساعت ظهر كوك را برداشتید ما دستتان را مىبوسیم، اگر نتوانستید بردارید پس باید ساعت ظهر كوك را هم جزء ساعت شرعى بهحساب بیاورید؛ نهاینكه آن غروب کوک بشود شرعى و این ظهر کوک بشود غیر شرعى، این نمىشود اینطور باشد.
آقای ... مىگفت: «یك روز رفتم درس آقا سید محسن دیدم همه چیز در آن هست غیر از درس! عین آقا سید جلال آشتیانى که آن هم از همه چیز مىگوید غیر از درس!»
تلمیذ: ... بعضی وقتها دوازده و بیست دقیقه اذان میگوید و بعضى وقتها هم دوازده و ده دقیقه، بالأخره در سال نیم ساعت تفاوت دارد ... .
استاد: بله، تفاوت خیلى زیاد است، زمستان یك ربع به پنج غروب است و در تابستان یك ربع به هشت، خیلى تفاوت است! یك ساعتى درست كردند كه هر روز یكخرده جلو بیاید، این را درست كردند، این مسئله درست شده كه در هر روزى مقداری جلو بیاید. حتى من در مكه هم دیدم، منتها خیلى وقت پیش بود. این مسئله هست و مىشود درست بشود. الآن طبق تقویم ـ البته حالا معلوم نیست كه تا چه حدودى دقیق باشد ـ یك برنامۀ كامپیوترى درست كردند كه سر وقت اذان مىگوید، در قم درست كردند كه به هر محلى اذان بگوید. اشكال در اینجا این است كه شما با این ساعت غروب کوک با سایر جاها نمىتوانید ارتباط برقرار كنید، در طهران یك غروب كوك است، در مشهد یك غروب كوك دیگر، چهكار مىكنید؟! یعنى آیا مىشود ادارات [را با این ساعت تنظیم کرد؟] خب شما ساعت غروب كوك را براى طهران دقیق درست کنید، برفرض بگوییم دقیق دقیق، حتى یك ثانیه هم [این طرف و آن طرف نشود،] بالأخره میزان حركت شمس و... كه تغییر نمىكند، ما ساعتى درست كنیم آنچنان دقیق كه حتى یك ثانیه هم از موقع غروب شمس این طرف و آن طرف نشود، بسیارخوب، دو قدم جلوتر قم است، قم یك دقیقه دیرتر از طهران است، یك ساعت هم براى قم باید درست كنیم، یك ساعت هم براى اصفهان باید درست كنیم.
تلمیذ: نه، اگر بخواهند مشترك بكنند، باید موضعى را در نظر بگیرند.
استاد: خب آن برای طهران خوب است.
تلمیذ: ظهر كوكش هم همین است.
استاد: مىدانم، در قضیۀ ظهر كوك این است كه وقتى این را در نظر مىگیرند، دیگر سایر جاها حساب این را نمىكنند كه الآن ظهر این است یا نه، مثلاً الآن ساعت دوازده كه در طهران اذان مىشود، در مشهد ساعت یازده ونیم اذان مىشود، آن نگاه نمىكند كه الآن كه ساعت یازده ونیم است چرا اذان گفتند؟! میگویند: این به وقت طهران است و بهعنوان دقت و بهعنوان فیكس بودنش الآن این ساعت را در همه جا مورد توجه قرار مىدهند. در همۀ كشورها هم همین است، در سعودى هم که از مرز خلیج فارس شروع مىشود تا دریاى عمان، آن خودش یك ساعت ونیم فاصله دارد ولى در آنجا منبابمثال وقت شرعى را به افق ریاض كه پایتخت است در نظر مىگیرند، هم مدینه بر آن حساب مىكند و هم همه جای دیگر. براى این جهت این كار را مىكنند. ولى اگر ما بخواهیم ساعت غروب كوك را بهعنوان ساعت شرعى براى همۀ شهرها بهحساب بیاوریم، این چطور ممكن است؟! شما كجا را میزان قرار مىدهید؟! آیا طهران را قرار میدهید؟! طهران به درد طهران مىخورد و حتى به درد قم هم نمىخورد، قم یك دقیقه دیرتر است، به درد اصفهان نمىخورد، سه چهار دقیقه دیرتر است، به درد همدان نمىخورد چون دوازده دقیقه دیرتر از طهران است، مشهد نیم ساعت است، شاهرود یك ربع است، زاهدان اینقدر است، اصلاً بهطوركلى باید به تعداد هر شهرى كه هیچ، هر قریهاى قرار بدهند! چون بین خود شهر نیم دقیقه فرق است. چون ما مىخواهیم درست حساب كنیم دیگر، آنوقت شما ببینید چه جنگلى مىشود! اصلاً شما باید به عدد درختهاى جنگل ساعت جعل كنید! این اصلاً امكان ندارد!
تلمیذ: ساعت ظهر هم در طهران بهعنوان دوازدۀ اذان نیست.
استاد: بله، بهعنوان تقریبى است، حتى در طهران هم تقریبى است. یعنى آمدند و در میدان توپخانه، میدان سپه طهران مرکز قرار دادند. از اول در اینجا اینطور بوده چون مركز شهر طهران اینطور بوده، آن وقتى كه ساعت را قرار دادند مركز زوال را توپخانه قرار مىدهند و آنجا وقتى که ساعت سر دوازده بوده، آن را مبدأ براى ساعت ظهر كوك كردند، الآن هم آن برنامههایشان همه تنظیم روى همان مركز شهر است، یعنى توپخانه است. دیگر آن را به همۀ شهرها سرایت دادند. والاّ این قضیه را در مشهد هم مىتوانستند انجام بدهند، آنجا دوازده بود برای ما مىشد دوازده ونیم. دیگر چون طهران پایتخت بود این كار را كردند و از خود پایتخت هم توپخانه و میدان سپه را انتخاب كردند، آن وقتى كه دقیقاً خورشید سر ساعت دوازده زوال پیدا كرده، همانجا را مبدأ براى ساعت ظهر كوك كردند و دیگر برطبق آن عمل كردند، حالا اینکه خورشید شش ماه بعد نیم ساعت عقب بیاید یا شش ماه بعد نیم ساعت جلو برود، دیگر مبدأ مشخص شد و بر همان منوال ساعتها تنظیم شد.
تلمیذ: [آیا در مورد تاریخ شمسی هم همینطور است؟]
استاد: آن هم همینطور است. همان زمان هم من به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ گفتم که با تاریخ قمرى اصلاً نمىشود مملكت را گرداند! ما اصلاً تاریخ شمسی را كفر مىدانیم دیگر، ما كه اصلاً در این قضیه حتی از آقا هم داغتریم! در قضیۀ تاریخ، تاریخ فقط باید تاریخ قمرى باشد! ولى صحبت در این است كه شما باید یك تاریخ را، تاریخ مندرآورى قرار بدهید براى تنظیم اوقات، مثل میلادى. اصلاً نه میلادى نه شمسى نه هجرى نه هیچ چیز دیگر، اصلاً فرض كنید كه ما تاریخ جنگ جهانى دوم را معیار قرار بدهیم، تاریخ اختراع میكروب به وسیلۀ پاستور و یا هر چیزى مىخواهد باشد قرار بدهیم! بالأخره شما باید یك تاریخ دقیقى براى نظام و امروز داشته باشید، این هست. با تاریخ قمرى نمىشود، تاریخ قمرى دقیقش همین است كه شما دارید در تقویم مىبینید، این دقیقش است! اینقدر بالا و پایین مىكنند آخر هم [اشتباه میشود!] چند دفعه است که ما داریم مىبینیم که خلاف شده است!
تلمیذ: كاریكاتور درست كردند که یک تقویم درست کنید و بهدست خوانندهها بدهید که خودشان هر روز بنویسند!
استاد: همین وضعى كه الآن هست، همین دلیل بر این است كه پیغمبر فرمودند: «صوموا لرؤیته و أفطروا لرؤیته»1 برای همین است که اگر ماه را دیدى برو بخور! دیگر چهكار دارى كه حالا [واقع هست یا نیست.] این براى این است كه حالا این طرف و آن طرف دیگر دیر نمىشود. براى ادارات هم كه طورى نمىشود، براى ادارات خود یک تاریخ دقیق داشته باشید و مسائل دقیق داشته باشید که [مسائلتان را با آن تاریخ تنظیم کنید.] منتها ماى شیعه و مسلمان مىگوییم از هجرت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم، همانطورىكه تاریخ قمرى ما تاریخى مطابق با هجرت پیغمبر است، حالا كه قرار بر این است كه ما یك تاریخ دقیق هم قرار بدهیم، آن را هم هجرت پیغمبر قرار بدهیم، منتها شمسی كنیم. این فقط یك جنبۀ اعتبارى دارد؛ یعنى فقط اسم هجرت پیغمبر روی آن است ولى درواقع تاریخ قمرى است كه منطبق با آن هجرت است. این از باب شرافتى است كه ما مىگوییم باید هجرت پیغمبر باشد والاّ خب هیچ [مسئلۀ دیگری در کار نیست.]
تلمیذ: مىگویند: هجرى شمسى. یعنى هجرت را آمدهاند ملاك قرار دادهاند نه شمسی را.
استاد: بله مىدانم، مىگویم: اصلاً این هجرت را ملاك قرار دادن، غلط است! چون پیغمبر آن روز اول كه وارد مدینه شدند، به تاریخ شمسى كه وارد مدینه نشدند، به تاریخ قمرى شدند، چطور ممكن است تنظیم بین هجرى و شمسى؟! این اصلاً غلط است. مگر اینكه ما بگوییم: ورود پیغمبر مثلاً روز دوم اردیبهشت بوده است.
تلمیذ: خب اینها هم همینطور حساب مىكنند، كم كردند دیگر. سالی یازده روز فرق هست.
استاد: مىدانم، آخر آن روز كه اینها حساب كردند، یازده روز تفاوت هست.
تلمیذ: دقیقاً همان روز را درآوردند، دقیقاً همان روزى كه مثلاً پیامبر وارد مدینه شدند.
استاد: آخر آن روز كه اول فروردین نبوده است.
تلمیذ: اول محرم هم نبوده است.
استاد: بعد چند روزى اضافه كردند، قبل از محرم بوده است.
تلمیذ: طبق همین حساب پیش رفتند.
استاد: حساب كردند كه هر روزى از سال كه هست حالا مثلاً آن را سال اول حساب كنند، ولو شش ماه است، آن شش ماه یك سال بشود، كه بعد دیگر وقتى كه به سر آن سال مىرسد، به اول فروردین مىرسد، ولو پیغمبر اول فروردین نرفته ولى دیگر اول فروردین سال جدید بهحساب بیاید، اینطورى حساب کردند. بههرصوت بایستى كه تاریخ دقیق داشته باشیم، حالا هرچه میخواهد باشد، فرقى نمىكند. والاّ لنگ مىشویم. آن اعتبارى است دیگر، بالأخره یا مسلمین باید دست از این مسائل عادى و زندگى بردارند و بروند سوار الاغ بشوند یا اینكه نه دیگر اگر شما این وضع و این خصوصیت را مىخواهید، باید برطبق آن قوانینی را هم بیاورید.
یكدفعه یک بندهخدایى بود ـ حالا اسمش را نمىآورم ـ ما با او صحبت مىكردیم، از مشهد مىآمدیم و او راننده بود، داغ كرد و گفت: «آن اسلامى كه نتواند تاریخش را تاریخ قمرى بكند، آن اسلام اصلاً ناقص است!» گفتم: بسیار خوب ما هم همۀ اینها را قبول داریم، حالا شما راهت را برو تصادف نكنی تا من به تو بگویم، به كوه نزنی! بنده هم قبول دارم اسلامى كه نتواند مسائل [را حل کند، آن اسلام ناقص است.] شما چقدر به ما مهلت مىدهى كه بروند و زحمت بكشند و قانونى دربیاورند، نظامى بیاورند كه بتواند با ساعت غروب كوك و با تاریخ قمرى، تمام نیازات امروز را برآورده كند؟ چقدر به من مهلت مىدهى؟ همینجا بگو ببینم، آیا یك ماه؟ دو ماه؟ بالأخره مهلتى به ما بده دیگر! الآن كه مىگویى: نمىشود و باید بهدنبالش برویم. ما مىگوییم: قبول داریم، بهدنبالش مىرویم و به یك برنامهریزى دقیق كامپیوترى مىرسیم كه آن برنامۀ كامپیوترى با این جنگل مولایى كه عرض كردم، بتواند تمام نیازهاى بشر امروز را با ساعت غروب كوك و با تاریخ قمرى برآورده كند! چقدر به من مهلت مىدهى؟ آیا یك سال؟ این مدت یك سال آیا اسلام ناقص است یا نه؟ ما هم همین را مىگوییم! این مدت یك سال پس شما اجازه دادید، امضا مىكنید كه ما به تاریخ شمسی، ساعت ظهر كوك عمل كنیم، بنده مىگویم این یك سال اگر صد سال هم بشود تو نمىتوانى! تو مىگویى: من مىتوانم، خب برو! بالأخره این یك سال یا باید بگویی: اسلام ناقص است یا باید بگویی: اسلام كامل است و تو نمىفهمى! اسلام كامل است! چه داعى دارى که بگویی: اسلام ناقص است و براى رفع نقصش باید این كار را بكنیم؟! این اولاً.
ثانیاً: الآن شما مىگویى: حالا بعد از یك سال و دو سال یكهمچنین كامپیوترى بهدست آوردیم، آن اسلامى كه پنجاه سال نتواند برنامهاى را ارائه بدهد كه مطابق با [نیازهای روز] باشد آیا این اسلام مسخره نیست؟! حالا برفرض كه كامپیوترى بعداً در ده سال دیگر بتواند ساعت غروب كوك را براى نیازهاى ما [تنظیم] كند، آخر مگر شما به كسى بدهى دارى؟! بابا مگر مریضى؟! این چه اسلامى است كه پنجاه سال، شصت سال ناقص باشد و نتواند خودش را با نیازهاى روز هماهنگ كند؟! آیا این اسلام ناقص نیست؟! من از این طرف ایراد مىگرفتم و مىگفتم: همینكه شما مىگویید: بهدنبالش مىرویم، دلیل بر این است كه این [دین ناقص] است! اسلام نتوانسته خودش را تطبیق بدهد دیگر! والاّ خودش مىآمد برنامهاى را ارائه مىداد. آمده از یك طرف گفته ساعت غروب كوك واجب است، از یك طرف مىگوید پس این كار را چهكار كنیم؟ مىگوید: من نمىدانم! خب این دین ناقص است دیگر! از یك طرف تاریخ قمرى واجب است، از یك طرف میگویند پس با نیازهاى روز چه كنیم؟ میگوید: من نمىدانم خودتان بروید مسئله را حل کنید! خب پس معلوم است كه این دین ناقص است. آن اسلامى كه مىگوید: ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ﴾1 آن هم خودش قمر را در اینجا گذاشته است، این مىشود دین كامل. قمر سر ذیقعده بیاید اگر دیدی برو مکه، و اگر ندیدی در خانهات بنشین. آن اسلامى كه گفته: ماه رمضان را باید روزه بگیری، خودش هم معیار را قمر قرار داده، وقتى که قمر را دیدی روزه بگیر و وقتی ندیدی نگیر، اگر بعد معلوم شد قضا كن، مشكلى پیش نمىآید، این مىشود دین كامل.
دین كامل آن دینى است كه مشكلى را براى جامعه بهوجود نمىآورد. منبابمثال چه وقتی باید زكات بدهیم؟ آن وقتى كه دانه مىشود، زرع به حصادش مىرسد، آن موقع وقت زكات است. چه موقعی بایستى كه خمس بدهیم؟ وقتی كه مئونۀ سالت را حساب مىكنى، هر مقدار كه زیاد آمد خمسش را باید بپردازى. نمىآید مكلف را در یك دستانداز بیندازد و در یك كلفَتى كه نتواند از عهدۀ آن برآید. این مىشود دین كامل. اما اگر اسلام بگوید، اگر الآن پیغمبر آمد بعد از هزار و چهار صد سال گفت: حرام است بر شما كه به ساعت ظهر كوك عمل كنید، مىگوییم: بسیار خوب، حرام است، بنابراین نه ادارهاى باید باز بشود، نه ارتباطى برقرار بشود، هیچ، هیچ! میگوید: نه، امروز نیاز این است. میگوییم: خب نیاز این است، پس با ساعت غروب كوكِ شما چهكار كنیم؟ مىگوید: بهدنبالش بروید! خب حالا بهدنبالش برویم، اولاً: آیا به آن مىرسیم یا نه؟ این یك. ثانیاً: تا وقتى كه به آن نرسیدیم، آیا شما این روش ما را امضا مىكنید یا نه؟ آیا پیغمبر مىگوید: با وجود اینكه ناقص است امضا مىكنم؟! خب این دین مىشود دین ناقص دیگر، این كه دین ناقصى شد. دینى كه نتواند به نیازهاى جامعه پاسخ بدهد، این دین ناقص است. حالا ایشان هم رانندگیاش را كرد و [جواب سؤالش را هم گرفت.]
تلمیذ: آیا هر مسلمانى باید ساعت غروب كوك داشته باشد و یك تاریخ قمرى براى خودش بهشخصه داشته باشد و یك ارتباطی هم براى رفع نیازهای جامعۀ امروزی خودش داشته باشد؟
استاد: بله، آن ارتباط را هم باید براى كلاسش، درسش، ادارهاش، چك و سفتهاش، كارهایى كه انجام مىدهد، ارتباط بینالمللى، تجارت و... داشته باشد.
تلمیذ: اگر امام زمان علیهالسلام آمد چه مىشود؟
استاد: آن هم اینطور است، اگر امام زمان هم بیاید باید یك تاریخ شمسی بیاورد، باید یك ظهر كوك بیاورد، غیر از این امكان ندارد، مگر اینكه کل این نظام را بردارد و بگوید: بیل و كلنگ و خیش بیاورید! به جاى هواپیما، الاغ راه بیندازیم، اگر اینطور بگوید، بله. اصلاً اگر اینطور بگوید ساعت هم برداشته مىشود. مگر زمان پیغمبر ساعت بود؟! اصلاً بگوید: ساعت نمىخواهیم. اگر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بیاید و این كار را بكند، امام زمان هم نمىتواند، امكان ندارد! اصلاً مستحیل است شما با ساعت غروب كوك بتوانید با دوتا شهر در یک کشور تماس برقرار کنید و بعد هم با كشورهاى دیگر ارتباط برقرار کنید!
تلمیذ: آیا شمسی بهتر از میلادى است؟
استاد: بله، شمسی بهخاطر اینكه مبدأ آن هجرت پیغمبر است، بهخاطر اینكه اسلام نسخ ادیان را كرده است.
لزوم بالا رفتن بینش مجتهد در نیازها و تفکرات امروزۀ جامعۀ بشری
یكهمچنین چیزى را بعضى از مفسرین مصرى گفتهاند، ظاهراً یك انطباقى كردند بین قمرى و... ، دیدند شمسی است. اسلام همیشه طرحهایى داده كه خودش قابل اجرا بوده است. افلاطون رسالهای دارد بهنام مدینۀ فاضله ـ فارابی دارد، افلاطون هم دارد ـ که در این رساله مطالب خیلى خوبی مطرح است ولی صحبت در این است که آیا در این مطالبى كه شما مطرح كردید، قابل اجرا هم گذاشتهاید؟! اینکه آدم باید اینطور باشد، همسایهاش اینطور باشد، حكومت اینطور باشد و... ،1 حرف خیلى خوب است ولى صحبت سر پیاده كردن آن در جامعه است! آیا این هم مىشود پیاده بشود یا اینكه فقط در عالم ذهن و... است؟!
یك شیخ جواد شرعى بود به آمریكا رفته بود، بعد از مدتى كه برگشته بود از او سؤال کردند: «نجف چطورى است؟» گفته بود: «قطعةٌ منفصلةٌ عن كرةِ الأرض»! پیش خودشان نشستهاند و هیچ خبر از خارج ندارند! الآن در این تقریرات نگاه كنید مثلاً مىگوید: «اگر مولا و سلطانی ـ نمىگوید: رئیسجمهورى ـ به رعیت حکم كند که ... !» این در همان عالم پادشاهى و سلطنتى و... حبس شده و اصلاً از آن وضعیت و محیط بسته و... خارج نمیشود!
تلمیذ: آیا روحانى بوده؟
استاد: بله از علما بوده است.
این مسافرتها اصلاً خیلى مهم است و اصلاً بهطوركلى بینش انسان را نسبت به قضایا و مسائل خیلى باز مىكند؛ مسافرتها و ارتباطات انسان با افراد مختلف و اینکه انسان نیازهاى آنها را بفهمد تااینكه آدم بنشیند و [محبوس در افکار خود باشد.] اتفاقاً در همان بحث دیروزى، مرتیكه آمده و میگوید که ستة سنین باید غسل كند و یك روایت آورده كه مثلاً «تجبُ لستّة سنین» بعد هم فتوا مىدهد كه غسل بر بچۀ 6 ساله واجب است و باید غسل بكند وگرنه باید قضایش را بجا بیاورد. بچۀ شش ساله که شما اصلاً غذا در دهانش مىگذارید! چه میگویید؟! الآن آقا سید محمدرضای ما هشت سالش تمام است، اگر من به او غذا ندهم مىافتد و مىمیرد، غذا نمىخورد! چه میگویید که ستة سنین بایستى كه غسل کند؟! اصلاً خیلى بسته بودند! هرچه آنها بسته بودند، الآن امروز دیگر زیادى ولنگ و واز شدهاند و به احكام بىاعتنا شدهاند و مسائل را سرسری میگیرند و الآن به این طرف قضیه افتادهاند! الآن اینهمه مسخرهکردنهایی كه شما مىبینید به اسلام شده، از طرف سروش و غیر سروش و رشید رضا و طنطاوی و احمد امین و سایر افراد و بهخصوص جدید، اینها بهخاطر این است كه اصلاً بهطوركلى ما از نیاز جامعه و نیاز امروز غفلت كردهایم!
منبابمثال حالا سلمان رشدى آمده و كتابى راجع به پیغمبر نوشته، شما كه فتوا مىدهى: «این را باید بكشند!» آیا مىدانى این فتواى شما اصلاً براى غرب قابل پذیرش نیست؟! همانطوریکه فرض کنید اگر یكدفعه بیایند به شما بگویند: «آدمى را در خیابان آوردند و نشان مىدهند که ششتا سر دارد و چهلتا دست دارد و بیستتا پا دارد!» مىگویید: یكهمچنین چیزى اصلاً محال است! الآن طرز تفكر غرب و مردم، یكهمچنین فتوایى را حكایت از روح توحّش مىدانند! نمىشود این را مطرح کرد! انسان بایستى كه منطبق با ظرفیت افراد مسائل را مطرح كند. آیا شما مىخواهید یك سلمان رشدى را اعدام كنید و كسى چیزی نگوید؟! تمام ملت از تو برگشت، از اسلام برگشت، اینها منتظر همین بودند دیگر، همه برگشتند دیگر، این چه اسلامى است؟!
تلمیذ: آیا از باب تقیه میشود؟! چون این حكمش در کتابهای ما هست.
استاد: بله، از باب تقیه است. حالا شما باید دقت بكنى که واقعاً سلمان رشدى در چه وضعیتى بوده؟ آیا اسلامى كه او داشته، اسلامى است كه شما داشتید كه نسل در نسل روحانى بودید و در بیت علم و هر روز حرم امیرالمؤمنین علیهالسلام مشرف مىشدید و اینجا هم الآن ... ؟! آیا اینطورى بوده است؟! آدمى بوده كه حالا اسماً مسلمان بوده و اصلاً نمىداند پیغمبر چه كسى بوده، آن هم یك آدم عادى بوده است! جایى كه آقاى شریعتى و امثال اینها بیایند بگویند: «پیغمبر فقط یك آدم نابغه بوده است»، دیگر شما از سلمان رشدى چه توقعى دارید كه در هند بزرگ شده و... و حالا یك نویسنده است؟! من نمىخواهم از سلمان رشدى دفاع كنم، من فقط مىخواهم این مطلب را باز بكنم که ما از این بستگى و تعصب بیرون بیاییم! جایى كه الآن اگر یك نفر بیاید و یك زن دیگر بگیرد، اینهمه منفور اجتماع مىشود، آنوقت بگویند: «پیغمبر نهتا زن داشت یا بنا بر یک روایتى چهاردهتا زن داشت»، آخر طرف مقابل با خودش چه فكرى مىكند؟! مىگوید: «این یك آدم شهوترانى بوده است دیگر!» یعنى اگر شما خودتان را جاى این بگذارید چه مىگویید؟! آیا این واقعاً فهمیده كه پیغمبر تمام كارهایش براساس مصالح و مفاسد بوده؟! آیا این فهمیده كه پیغمبر اصلاً شهوت نداشته؟! سنیها مىگویند: «پیامبر چشمش به زینب افتاد، عاشقش شد»! این را سنیها دارند مىگویند،1 شما نمىگویید: این کسی که این حرف را دارد میزند مرتد است! ﴿فَلَمَّا قَضَىٰ زَيۡدٞ مِّنۡهَا وَطَرٗا زَوَّجۡنَٰكَهَا لِكَيۡ لَا يَكُونَ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ حَرَجٞ فِيٓ أَزۡوَٰجِ أَدۡعِيَآئِهِمۡ إِذَا قَضَوۡا مِنۡهُنَّ وَطَرٗا﴾2 مىگویند: «چشم پیغمبر به زینب افتاد و عاشقش شد»! چرا نمىآیید او را اعدام كنید؟! آخر پیغمبرى كه چشمش به زن مردم بیفتد و عاشق بشود و بعد بلند شود بهدنبالش برود و خدا هم بهخاطر اینكه حالا پیغمبر خوشش آمده، عداوت و قهر را بین آن دوتا زن و شوهر مىاندازد، آن هم از نظر تكوینى كار مىكند، بعد شوهرش او را طلاق بدهد و بعد پیغمبر او را بگیرد! اى بابا، ما عجب پیغمبرى داریم! شما این قضیه را نسبت به یك فرد اینمقدار برنمىتابید و نمىپذیرید و این مقدار [قبول] نمىكنید، حالا آنوقت رسول خدا، این کسى كه اصلاً نمىتواند از جایش حركت كند و بلند بشود و میان مردم بیاید، آنوقت در این افکار بیاید؟! حالا این سلمان رشدى هم همینطور بوده است. من نمىخواهم دفاع كنم، من مىخواهم بگویم كه اگر ما یك بینشى نسبت به غرب و... [داشتیم، اینطور فتوا نمیدادیم!] بله، یك نفر هست که این اصلاً آلت استعمار است كه البته سلمان رشدى هم اینطورى است، من این را مىدانم، مىخواهم بگویم که اتفاقاً رأى من این است كه اصلاً سلمان رشدى نویسندۀ اینتلجنت سرویس3 است، ولى صحبت در این است که یكهمچنین مطلبى را مطرح كردن در میان جوامعى كه اصلاً رشد خود را در فرهنگ مىدانند این توحش است دیگر! حمله به سفارت آمریكا كه كردید و آبرویمان جلوی همۀ دنیا رفت! فتوای قتل سلمان رشدى را هم كه دادید، دیگر گفتند: اینها اصلاً [آدم نیستند!] لذا اصلاً دیگر اعتنایى به ما نمىكنند. بینش اجتماعى انسان نسبت به جریان خیلى مهم است!
من با شخصى برخورد كردم، این شخص اصلاً بهطوركلى آنچنان در تحت افكار متضاد [قرار گرفته بود،] ـ آدم خوبى بود، موقعیت اجتماعى خیلى مهمى هم دارد ـ اینقدر مطالب متضاد و خلاف و غیر قابل قبول از افراد و روحانیون و وعاظ و... شنیده بود که بهطوركلى همه چیز برایش پیچیده شده بود، همه چیز برایش گنگ بود! خب ما با او صحبت کردیم، رد و ایراد و... کردیم، اول كارى كه ما با او كردیم این بود كه هرچه گفت، گفتیم: درست است! به قول مشهدیها: «همه از یَك كنار» هرچه گفت گفتیم: درست است! یكدفعه آرام شد، آمد پایین و گفت که «ما هم همین را مىگوییم.» بعد كمكم شروع كردیم برایش سؤال مطرح كردن که خودش جواب بدهد، من جواب ندهم. سؤالاتى مطرح كردیم و... ، یواش یواش خلاصه بعد از دو سه ساعتى یكدفعه نود درجه تغییر موضع داد، نود درجه هم در دو سه روز دیگرش درست شد، بعد از مدتى بودن صد و هشتاد درجه تغییر موضع داد. چون اول انسان باید ببیند نیاز طرف مقابل چیست، مطابق با نیاز طرف مقابل جلو بیاید. این روش، روش ائمه علیهمالسلام بوده دیگر. الآن اینطور نیست، تا شخصی مطلبی را مطرح میکند به او میگویند: «اى كافر ملحد بىدین! ملحد شدى! برو!» این شخص هم با خودش فكر مىكند و مىگوید: من درست دارم فكر مىكنم. حالا این فرد یا اینكه دیوانه مىشود یا اینكه اصلاً همه چیز را انکار مىکند.
اللهمَ صلّ علی محمد و آل محمد