/6
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۶۴

1
  • درس یکصد و شصت و چهارم

  • بررسی جواب مرحوم آخوند و محقق دوانی بر اشکال تسلسل (3)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • ثمّ إنّ فی كلامِه بعضًا مِن مواضعِ الأنظارِ.1

  • ظرف وجود آلی و استقلالی، و ترتب وجودات متعدده بر لزومات متعدده

  • مرحوم آخوند مى‌فرمایند: با برگرداندن سلسلۀ لزومات متعدده به مابه‌الانتزاع، شما نمى‌توانید وجود واحد را انتزاع كنید، چون وجودات متعدده ـ بنا بر مطلب خود شما ـ موجب موضوعات متعدده خواهد شد، لزومات متعدده موجب وجودات متعدده خواهد شد، و ظرف وجود استقلالى، ذهن خواهد بود. مابه‌الانتزاع، یعنی منتزَع، اگرچه یك وجود ثبوتى دارد و وجودش، وجود در خارج است و در طرفین موضوع و محمول هست، و وجود ثبوتىِ آن یعنی وجودش در غیر نمى‌تواند موضوع براى قضیۀ ذهنیه قرار بگیرد، مگر بعد از اینكه مفهومِ بالفعل پیدا بکند و فعلیت و استقلال پیدا كند، آن‌موقع مى‌تواند موضوع در قضیۀ ذهنى ما قرار بگیرد.

  • پس اشكال مرحوم آخوند این‌طور مطرح شد كه تا وقتى این لزوم، به‌لحاظ آلى به او نظر مى‌شود و مکنون در قضیۀ خارجىِ «الله موجودٌ» است بالوجوب، تا وقتى كه به این كیفیت است، و یا اینكه در «زیدٌ ممكن الوجود»، این امكانى كه بین زید و وجود هست امكان لزومى است، و لزومی که در اینجا هست، یعنی لزومِ امكان، به‌لحاظ آلى به او نظر بشود، تا وقتی این‌طور است ارتباطى با قضیۀ ذهنیه ندارد و مربوط به یك قضیۀ خارجیه است. یعنى در اینجا موضوع براى محمول نیست و آن لزومات متعدده از این نشأت نمى‌گیرد. وقتى که این ضرورت امكان كه به‌لحاظ آلى به او نگاه مى‌شود، این ضرورت، لحاظ استقلالى پیدا كرد و ما به‌عنوان یك قضیۀ مستقله در ذهن این را مدنظر قرار دادیم، در آن موقع دیگر این لزومات متعدده به وجود خارجى برنمى‌گردند بلكه به وجود ذهنىِ خود موضوع برمى‌گردند. یعنى این‌طور ذهن تصور مى‌كند كه لزوم امكان، ضرورت دارد براى «زیدٌ ممكنُ الوجود» یا لزوم امكان، این امكان براى این قضیه لازم است. اینكه مى‌گوییم: امكان لازم است، یعنى ما آمدیم و روى امكان، نظر جدید دادیم، و این امكان غیر از آن امكان خارجى در قضیۀ «زیدٌ ممكن الوجود» است.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 147.

جلسه ۱۶۴

2
  • سخن محقق دوانی به اختلاف حکم به‌خاطر تناسب آن با موضوع

  • ایشان یك مسائلى را بیرون كشیدند كه راجع به آن صحبت مى‌كنند. البته‌ مرحوم علامه نسبت به اشكالات اعتراض دارند، ولى به‌نظر مى‌رسد بعضى از اشكالات وارد است و بعضى از آنها وارد نیست. یكى از آن اشكالاتى که هست این است كه مرحوم دوانى فرمودند: لازم نیست موضوع، خودش‌ فى‌حدنفسه وجود داشته باشد، بلكه اگر در ضمن موضوع دیگرى وجود داشته باشد، کفایت می‌کند که ما حكمى از احكام و وصفى از اوصاف را براى او حمل كنیم. مثالى هم زدند مثل آهنى كه یك طرفش حارّ است و یك طرفش بارد مى‌باشد، بعد بگویید: «الجسم باردٌ»، الآن این که موضوع برای حرارت است در ضمن جزء متصل تحقق پیدا مى‌كند. اگرچه خود این جسم به‌تنهایى وجود خارجى ندارد مگر بعد از تقسیم، ولكن ما مى‌توانیم به‌لحاظ آن جزئى که در او هست و آن جزء متصل است و آن اجزاء متصلِ به‌همِ حدیدی است، به آن لحاظ، حكم را روى حدید ببریم. این حدید كه الآن حارّ است یك طرفش حار است و طرف دیگرش بارد است، ولى شما به كلّ حدید، حارّ مى‌گویید. اینکه الآن به حدید حارّ مى‌گویید و هنوز تقسیم به دو جزء متصل نشده و منفكّ از همدیگر نشده، وقتى كه این‌طور هست شما به‌لحاظ اینكه این حدید مشتمل بر یك اجزائى است كه آن اجزاء، حارّ است، لذا حكم را روى حدید مى‌برید. در اینجا موضوع محقق نیست ولى چون داخل در تحت یك موضوع محقَّق دیگرى است اشکال ندارد و مى‌تواند وصفى از اوصاف و حكمى از احكام را پیدا كند. یعنى ایشان در باب تناسب بین حكم و موضوع و اینكه نحوۀ وجود موضوع در قضایاى مختلفه تفاوت پیدا مى‌كند؛ من‌باب‌مثال در قضایاى ممكنه، ممكن است كه موضوع وجود نداشته باشد؛ در قضایاى ذهنى وجود، وجود ذهنى است؛ در قضایایى كه ضرورى است حتماً وجود خارجى مى‌خواهد. مثالی هم می‌زنند که گاهى‌اوقات شما وجود بالفعل خارجى را باید موضوع قرار بدهید و در بعضى از اوقات وجودِ بالفعل خارجى نیست بلکه جزئى از او در خارج هست، ولی خود موضوع چون در ضمن آن جزء است لذا شما می‌توانید حكم را بار كنید. چون جزئى از حدید حارّ است پس شما مى‌توانید بگویید: «الحدید حارٌ»، ولى خود حدید که حار نیست، مقدارى از آن حارّ است و مقدارى بارد است. احكامش با هم فرق مى‌كند اما شما حكم را روى كلّ مى‌برید. مثل بعضى وقت‌ها كه اطلاق جزء بر كل نمى‌شود، مگر اینكه جزء از اجزاء رئیسه باشد، مثل رقبه كه از اجزاء رئیسه است. من‌باب‌مثال شما به حارس مى‌گویید: عین، چرا مى‌گویید: عین؟ به‌خاطر اینكه چشم دارد، اگر چشم را از حارس بگیرند دیگر آن حراستش ازبین مى‌رود. پس اگرچه عین از اجزاء رئیسه نیست ولى براى این عنوانِ حراست از اجزاء رئیسه مى‌شود. لذا باید رعایت بلاغت در این مسائل بشود.

جلسه ۱۶۴

3
  • اشکال اول مرحوم آخوند به محقق دوانی

  • مرحوم آخوند اشكالى كه بر ایشان وارد مى‌كند این است: اینکه شما یك حكمى را بر یك موضوعى مى‌برید درحالى‌كه آن موضوع وجود خارجى ندارد به این اشكال وارد است، به‌لحاظ اینكه اگر یك موضوع قبل از تقسیم، دو حكم مختلف به‌خود بگیرد، باید این دو حكم، یا به‌لحاظ ما یَئول باشد یعنى به‌لحاظ عول به آن تقسیمى كه به‌واسطۀ تقبّلِ صورت مادى، آن تقسیم پیدا مى‌شود؛ حالا یا آن تقسیم به‌واسطۀ انفكاك اجزاء است مثل اینكه شما یك حدید را به دو قسم خارجی تقسیم كنید که یك قسمش بارد و یك قسمش حار بشود، خب دراین‌صورت مى‌توانید بگویید: هذا الحدید به اعتبار این طرف حارٌ، و هذا الحدید به اعتبار آن طرف باردٌ است، در اینجا به جهت انفكاك است؛ یا به‌واسطۀ اعراض قاره‌اى مانند برودت و کیف و امثال‌ذلك است که اگرچه این تقسیم موجب انفكاك خارجىِ ماده و جسم نیست، بلكه انفكاك عنوانى به‌خود می‌گیرد و عنوانش تغییر پیدا مى‌كند، دراین‌صورت نیز مى‌توانید دو حكم مختلف را بر یك موضوع به‌لحاظ اختلاف عنوان بار كنید، باز در این مسئله اشكالى نیست.

  • اشكال در اینجا است كه شما حكم را روى یك شى‌ء به‌لحاظ واحد ببرید درحالى‌كه این الان از نقطه نظر وجود خارجی و فعلیّت خارجى، دو فعلیت متفاوت دارد، و این خلاف است‌. الان در اینجا که حدید به حار متصف است، مادۀ حدید من حیث أنه مادةٌ و مستعدةٌ لقبول الصورة، این كه متصف به برودت و حرارت نمى‌شود، حدیدى متصف به برودت و حرارت مى‌شود كه فعلیت خارجى پیدا كرده است. یعنى ماده‌اى متصف به حرارت یا متصف به برودت مى‌شود كه صورت حدیدیت پیدا كرده باشد و وقتى صورت حدیدیت پیدا كند، فرض هم این است که حدید دو قسم است، پس چطور شما روى مادۀ این حدید، یعنى روى این هیولا، روى این مادۀ حدید كه ماده‌اى است كه قابلیت دارد صورت حدیدیت به‌خود بگیرد یا صورت حدیدیت به‌خود نگیرد، قابلیت دارد به‌صورت دیگرى هم دربیاید، روى این ماده كه فقط جنبۀ استعداد است و فعلیت او منوط به تفكیك است، حالا یا تفكیك اجزائى یا تفكیك عنوانى و وصفى، [می‌توانید وصف بیاورید؟!] دیگر دراین‌صورت شما روى آن ماده نمى‌توانید وصفى بیاورید. مادۀ حدید متصف به حرارت نیست مگر وقتى كه حدید شود، و وقتى كه حدید شد این تكه‌اش با آن تكه فرق مى‌كند، دیگر روى همه‌اش نمى‌توانید بگویید: حارٌ. اگر مى‌گویید: «الحدید حارٌ»، منظورتان باید این قسمت باشد پس قسمت دیگر جزو این وصف نمى‌آید، اگر مى‌گویید: «الحدید باردٌ» باید منظورتان آن قسمت از حدید باشد، این قسمت دیگر نمى‌آید. اگر مى‌گویید: مادۀ حدید حارٌ، همان‌طور كه مرحوم دوانى فرموده‌اند، آن ماده، وجود خارجى ندارد، آن ماده در ضمن جزء وجود پیدا مى‌كند؛ یعنى آن ماده بعد از قبول صورت خارجیه جنبۀ فعلیت پیدا مى‌كند و قبل از آن جنبۀ فعلیت ندارد.

جلسه ۱۶۴

4
  • من‌باب‌مثال این كتابى كه در جلوى من هست، این قرطاس است، یك ماده‌اى و یك صورتى دارد، این كه الآن دارید مى‌بینید صورتِ آن است و ماده‌اش را نمى‌بینید، البته لمس مى‌كنید و لكن این لمسى كه مى‌كنید صورتِ جسمیتش را لمس مى‌كنید ولى ماده‌اش را نمى‌توانید لمس كنید، حالا كه این كتاب و این قرطاس به این شكل است، این به‌خاطر این است كه یک ماده‌ای در این به‌صورت قطنیّت درآمده و آن قطنیت هم به‌صورت قرطاسیّت درآمده است، حالا شما این قرطاس را دارید مشاهده مى‌كنید. پس اگر ما به عقب برگردیم كه قبل از این قرطاس چه بوده است؟ برمى‌گردیم به قطنیّت. قبل از قطنیّت چه بوده؟ ماده‌اى بوده مخلوط از خاك و املاح و آب و هوا. اگر به آنها برمى‌گردید، تبدیل به یك ماده‌اى مى‌شود كه مادة المواد است. پس یك ماده‌اى در اینجا هست كه مادۀ جسمیت مى‌باشد، آن ماده جسمیّت است ـ حالا به آن اولى‌هایش كار نداریم كه خیلى كار خراب مى‌شود ـ همین كه الان در دست ما هست، این قطنیت كه الآن تبدیل به قرطاس شده است، آن مادۀ براى قرطاس را تشكیل مى‌دهد، این قرطاس را كه از آب نریختید، مادۀ براى قرطاس چیست؟ آن قطنیت است. آیا شما می‌توانید بگویید که این قطنیت متصف به كتابت است؟! قطنیت كه متصف به كتابت نیست، قرطاس متصف به كتابت است. من‌باب‌مثال این كه دارید مى‌بینید «ثمّ إنّ فى كلامِه بعضًا مِن مواضعِ الأنظارِ و... » این وصفى است كه روى قرطاس آمده است، روى قطنیّت آن نیامده است بلكه روى صورت قرطاسیّت آمده است.

  • پس اوصاف خارجى كه براى موضوعات مى‌آورید، این اوصاف خارجى به‌لحاظ صورت خارجى موضوع هستند نه به‌لحاظ مادۀ خارجى موضوع. ماده كه قابل براى حمل وصف نیست، مادۀ بدون صورت که نمى‌شود وصفى از اوصاف را بر آن حمل كنید و عرضى از عوارض را بر او بار کنید. ماده باید صورت به‌خود بگیرد تا اینكه بیاض را بر او حمل كنید، كتابت را بر او حمل كنید، علم را بر او حمل كنید و سایر چیزها را بر آن حمل كنید. مادۀ بدون صورت عبارت است از هیولا، عبارت است از استعداد. استعداد وصفى را به‌خود نمى‌گیرد، چون جنبۀ عدمى دارد. آن چیزی كه جنبۀ وجودى دارد، صورتى است كه بر ماده عارض مى‌شود و آن ماده را از استعداد بیرون مى‌آورد و به فعلیت مى‌رساند. روى‌این‌حساب اشكالى كه مرحوم آخوند بر محقق دوانى از این نقطه نظر مى‌گیرد اگر این باشد درست است، اما اگر منظور محقق دوانى این نباشد و ما در مقام [دفاع] از مرحوم دوانى همان‌طور كه مرحوم سبزوارى فرمودند بگوییم: منظور محقق دوانى ماده به‌عنوان استعداد نیست، بلكه وقتى مى‌گوییم: «الحدید حارٌّ»، صورتِ حدیدى مورد نظر ما است، منتها این صورت حدیدى كه مورد نظر ما است، خود آن حدید بودن به‌لحاظ جزئى كه دارد، به آن لحاظ مى‌شود كه انسان بگوید: «الحدید حارٌّ» و توجّهى به آن جزء دیگر نداشته باشد. یعنى در اینجا مثلاً از باب مسامحۀ عرفى، عرف نمى‌آید بگوید: این طرف حدید حارٌّ و آن طرف حدید باردٌ و وسط الحدید لیس بحارٍّ و لیس بباردٍ! این‌قدر مداقه نمى‌كند و براى آوردن اوصاف این‌قدر دقت نمی‌‌كند بلکه مى‌گوید: الحدید حارٌّ، اینكه مى‌گوید: «الحدید حارٌّ» بله، به مداقۀ عقلى این حدید به‌لحاظ فعلیتى‌ كه پیدا كرده است به‌واسطۀ این عرض حارّ است و این فعلیت در طرف دیگر به‌واسطۀ برودت است، این فعلیت که در وسطش مى‌باشد به‌واسطۀ عدم برودت و حرارت است، ولى عرف نسبت به این قضیه لحاظ نمى‌كند و این موضوع در ضمن این قسمت تحقق پیدا مى‌كند. مثال هم در این زمینه زیاد است.

جلسه ۱۶۴

5
  • مرحوم محقق دوانى مى‌خواهد بفرماید: در قضایاى مختلفه نحوۀ وجود موضوع تفاوت پیدا مى‌كند. بعد مثال‌هایى مى‌زند، مى‌گوید: شما باید نگاه کنید و ببینید موضوع چیست؟ یك‌وقت موضوع جزء مسامحات عرفیه است و نحوۀ وجود آن جزء هم جنبۀ مسامحه‌اى دارد. یك‌وقت موضوع جزء قضایاى عقلى و منطقى است، نحوۀ وجودش وجود ذهنى است. یك‌وقت موضوع، موضوع خارجى است نحوۀ وجودش وجود خارجى است. یك‌وقت قضیه، قضیۀ مطلقه است، و یک‌وقت قضیۀ دائمه است. این اختلافاتى كه در قضایا پیدا مى‌شود به‌واسطۀ جهات و به‌واسطۀ محمولات موجب مى‌شود که این اختلاف در جهت و در محمول، تأثیر مستقیم در وجود موضوع بگذارد. این كلام مرحوم محقق است.

  • تطبیق کلام محقق دوانی با لحاظ جنبۀ آلی و استقلالی در قضیۀ «الله موجودٌ»

  • حالا در مانحن‌فیه مى‌گوییم: ما یك جنبۀ آلى داریم كه عبارت است از ضرورتى كه جهت قضیۀ خارجى ما را تشكیل مى‌دهد، آن نظر، نظر آلى است. یعنى وقتى مى‌گویید: «الله موجودٌ» خدا حتماً باید موجود باشد، حتماً باید باشد، الآن روى «حتماً» و روى «ضرورت» صحبت نمى‌كنید كه از شما سؤال كنند: ضرورت را براى ما تعریف كنید؟ و ما بگوییم: بسم الله الرحمن الرحیم، ضرورت عبارت از این است كه عدم او براى او محال باشد. آیا شما وقتى مى‌گویید: «الله موجودٌ»، این معنی را در ذهنتان مى‌آید؟! خداوند موجود است، ضرورتى كه عدمِ او براى او محال است. این در ذهن نمی‌آید! خدا باید باشد، اینکه می گوییم: خدا باید باشد، این «باید» یك معناى آلى است كه بین الله و موجودٌ وجود دارد، بعد ما این «باید» را و این جهت كه لحاظ آلى در آن شده است، این را جنبۀ فعلى به او مى‌دهیم. الآن بالقوه است، بالقوه است كه معناى استقلالى پیدا كند، بالقوه است كه مفهوم مستقل موضوعى پیدا مى‌كند، بالقوه است كه از تحت حكومت طرفین الله و موجودٌ خودش را خارج مى‌كند، الآن كه مى‌گوییم: بالقوه است و می‌تواند، اینکه می‌تواند، مرحوم محقق دوانى مى‌گوید: این موضوعى را كه به‌عنوان ضرورت مورد لحاظ قرار مى‌گیرد و مى‌گوییم: ضرورت در این قضیه ضرورت دارد، به این عنوان كه ضرورت در اینجا جنبۀ فعلى پیدا كرده است و جنبۀ استقلالى پیدا كرده است، ایشان مى‌خواهند بفرماید: چون این قضیۀ ما قضیۀ ذهنیه است، موضوعِ در این قضیۀ ما لحاظ استقلالى شده است و چون این ضرورت وابستۀ به آن ضرورت آلى است، الان وجود این وابسته به جنبۀ آلی است که آن جنبۀ آلى ثبوت است، وجود كه نیست! یعنى شما درقبال الله و موجودٌ یك وجود دیگر نمى‌بینید كه اسم آن را ضرورت بگذارید. آنچه در خارج هست الله است و آنچه در خارج هست موجودٌ است، آنچه در خارج هست زید است و آنچه در خارج هست كتابت است، زیدٌ كاتبٌ بالامكان، شما غیر از زید و غیر از كتابت خارجى یك وجود دیگرى نشان بدهید كه اسم آن امكان باشد. این را که نداریم. پس این که نداریم این چه نحوه [از وجود است که امکان یا ضرورت دارد؟!]

جلسه ۱۶۴

6
  • [ثمّ إنّ فی كلامِه بعضًا مِن مواضعِ الأنظارِ:

  • أما أولاً فلأنّ أبعاضَ المتصلِ الواحدِ قبلَ أن یقَعَ فیه كثرةٌ و اثنَینیّةٌ بنحوٍ مِن أنحاءِ القسمةِ الخارجیةِ و لو بحسبِ اختلافِ عرضینِ قارینِ لا یمكِنُ‌ الحكمُ الإیجابی علیهما بشی‌ءٍ حُكمًا صادقًا بحسبِ الخارجِ فإذا حدَثَتِ الاثنَینیّةُ الخارجیةُ صارَ كلُّ واحدٍ منهما ممّا له وجودٌ فی الخارجِ و قبلَ القسمةِ لیس شی‌ءٌ منهما موجودًا أصلاً إنّما الموجودُ هو المادةُ القابلةُ لهما بعدَ وجودِهما المستعدةُ لهما قبلَ حدوثِهما ثمّ الوجودُ علىٰ رأیِه أمرٌ عقلیٌ انتزاعیٌ نسبیٌ لا تحصُلُ له إلاّ بما یُنتزَعُ منه فیكونُ واحدًا بوحدةِ ما یُنتزَعُ منه كثیرًا بكثرتِه فكیفَ یكونُ الأشیاءُ المتعددةُ مِن حیثُ تعدّدِها موجودةً بوجودٍ واحدٍ.1

  • «سپس اینکه در سخن محقق دوانی برخی از مواضع نظر هست:

  • نخست آنکه بخش‌های یک متصل پیش از آنکه در آنها به نوعی از انواع بخش خارجی کثرت و دوگانگی پیدا شود، اگرچه به‌حسب اختلاف دو عرَض قارّین باشد، هیچ حکم ایجابی، یعنی حکم درست و صادق به‌حسب خارج بر آن دو امکان‌پذیر نیست. و چون دوگانگی پدید آمد، هر یک از آن دو، موجودی می‌گردند که در خارج دارای وجودند، درحالی‌که پیش از بخش و قسمت پیدا کردن هیچ یک از آن دو مطلقاً موجودی نبودند، فقط موجود همان مادۀ قابل آن دو بود که پس از وجود آن دو و پیش از حدوث و پدید آمدنشان استعداد (قبول) آن دو را داشت. سپس گوییم: وجود بنا بر نظر او امری عقلی انتزاعی نسبی است که جز به آنچه از آن انتزاع می‌گردد تحصّلی نمی‌باشد. پس به وحدت آنچه از او انتزاع می‌گردد واحد است، و به کثرت آن کثیر دراین‌صورت چگونه اشیاء و موجودات متعدد از حیث تعدادشان موجود به یک وجودند؟!»]

  • اللهمَ صلّ علی محمد و آل محمد

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 147.