217

استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات

بررسی رابطه امکان، امتناع و علیت در فلسفه

13776
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 10 و 11: يذكر فيه خواص الممكن بالذات‏؛ و أن الممكن على أي وجه يكون مستلزما للممتنع بالذات


توضیحات

استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات در این جلسه به بررسی این ادعا می‌پردازد که آیا هر ممکنِ ذاتی می‌تواند در برخی فروض مستلزم ممتنع ذاتی باشد یا نه. آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در آغاز، دیدگاه گروهی از اندیشمندان را توضیح می‌دهد که هرگونه ملازمه میان ممکن و ممتنع را به‌طور کلی انکار می‌کنند و آن را مستلزم تناقض می‌دانند. سپس با تحلیل دقیق مفهوم «نفس‌الامر» و تمایز میان وجود و عدم، نشان داده می‌شود که این استدلال‌ها دچار خلط در سطوح امکان و امتناع هستند. در ادامه، بحث به اشکالات وارد بر این دیدگاه و نیز نسبت میان علت و معلول کشیده می‌شود و روشن می‌گردد که نمی‌توان از امکان یک طرف، امتناع طرف دیگر را به‌صورت مطلق نتیجه گرفت. در نهایت، جلسه بر این نکته تأکید دارد که خلط میان امکان ذاتی، امکان بالقیاس و امتناع ذاتی، منشأ بسیاری از خطاهای فلسفی است.

/9
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات - بررسی رابطه امکان، امتناع و علیت در فلسفه

1
  • درس دویست و هفدهم

  • استلزام ممکن بالذات، ممتنع بالذات را

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • فصل1 (11)

  • فی أنَّ الممکنَ على أیِّ وجهٍ یکونُ مستلزماً للممتنع بالذات

  • «این فصل در این است که ممکن، هر قسم که شما بخواهید ممکن را درنظر بگیرید، امکان ذاتى باشد یا امکان وقوعى یا امکان بالقیاس، هر قسم ممکنى استلزام ممتنع بالذات را در بعضى از وجوهش دارد.»

  • إنَّ کثیراً مِن المُشتَغلین بالبحث مِن غیرِ تَعَمّق فی الفکر و النظر یُحیلونَ الملازمةَ بینَ الممکن و الممتنع. و یَحکمونَ أنَّ کلَّ ما یَستلزِمُ وقوعُه فی نفسِ الأمر ممتنعًا ذاتیًا فهو مستحیلٌ بالذات.

  • «بعضى از آقایان [بدون تعمق در فکر و دیدگاه] ملازمۀ بین ممکن و ممتنع را بر همان عرضى که روز گذشته شد ممتنع مى‌دانند. این آقایان این‌طور معتقدند که هرچیزى که وقوعش فى نفس الامر ممتنع ذاتى را استلزام دارد این قطعاً مستحیل بالذات است.»

  • وقوع نه‌اینکه در خارج محقق بشود به‌معناى اینکه در خارج ثابت بشود بلکه در عالم نفس الامر، تحقق اعم از امر ثبوتى یا امر نفیی است. همان‌طورى که خود وجود در نفس الامر یک امر ثابتى است عدم هم یک امر ثابتى است. «زیدٌ قائمٌ» این قیام براى ثبوت نفس الامرى دارد، «زیدٌ لیس بقائمٍ» سلب قیام از زید ثبوت نفس الامرى دارد. به‌عبارت‌دیگر نفى قیام یک امر نفس الامرى است، و وقوع در اینجا به‌معناى وجود خارجى نیست که در خارج انسان آن را ببیند بلکه به‌معناى ثبوت است. اگر یک ممکنى، هر چیزى که ثبوتش در نفس الامر یک امتناع ذاتى را مستلزم باشد این قطعاً باید مستحیل بالذات باشد چون امتناع ذاتى، تحققش در خارج محال است بنابراین ملزوم آن هم محال خواهد شد.

  • و بَنوا ذلک على أنَّ إمکانَ الملزومِ بدون إمکانِ اللازمِ یَستلزِمُ إمکانَ الملزومِ بدون اللازمِ و هو یُصادمُ الملازمةَ بینَهما.‌

  • «بناى این مسئله را بر این گذاشته‌اند و دلیلشان را این‌طور آورده‌اند که امکان ملزوم که عبارت از ممکن ذاتى است، این بدون امکان لازم، بدون اینکه لازم براى او ممکن باشد این لازم گرفته است امکان ملزوم را بدون خود لازم؛ یعنى ملزوم وجود داشته باشد و لازمش وجود نداشته باشد.»

    1. . ابتدا مسئله‌ای را که دیروز تا کلام محقق طوسى مطرح شد بخوانیم بعد آن‌وقت مطلب بعدی را اگر وقت بود شروع می‌کنیم.

استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات - بررسی رابطه امکان، امتناع و علیت در فلسفه

2
  • پس ملازمۀ بین این دو محال است فلهذا اگر ممکن بالذات وجود داشته باشد، ممتنع بالذات که لازمۀ اوست قطعاً نباید وجود داشته باشد چون وجود ممتنع بالذات در خارج با نفس ماهیت ممتنع بالذات در تعارض است. وقتى که مى‌گوییم: یک امرى ممتنع ذاتى است یعنى امکان ندارد در خارج باشد. آنچه در خارج هست، یا واجب بالذات است یا واجب بالغیر است. از نظر خود ماهیت هم ممکن بالذات است. ممکن بالذات ممکن است در خارج تحقق پیدا بکند ولى ممتنع بالذات دیگر که نمى‌شود در خارج باشد. بنابراین اگر یک ممکن بالذاتى مانند عدم معلول اول یا عدم هر معلولى ـ حالا کارى به معلول اول نداریم ـ عدم معلول اگر لازم بگیرد وجود لازمش را ... . لازم چیست؟ عدم علت! عدم علت ممتنع بالذات است دیگر، چون علت در ظرف علیت خودش ضرورت دارد؛ یعنى در ظرفى که علت است نه‌اینکه در ظرف ثبوت خودش بدون اتصاف به علیت. بدون اتصاف به علیت ممکن است علت ممکن بالذات باشد، از ناحیه غیر به او افاضه بشود. ولى در ظرف علیت معنایش این است که وجود برای او تام است که هیچ، بلکه اتصاف به علیت هم بر او ثابت است. در این ظرف دیگر ثبوتِ جهت علیت براى او ضرورت دارد. این ضرورت، ضرورت ذاتى می‌شود.

  • پس هر علتى در ظرف خودش وقتى ‌که تام باشد، جنبۀ تأثیر و فعلیت براى او ضرورت ذاتى خواهد داشت. عدم این جنبۀ تأثیر، امتناع ذاتى‌ براى او خواهد داشت. حالا اگر فرض بشود که در این ظرفِ علیت ما عدم معلول که ممکن بالذات است، ـ عدم معلول یعنى عدم آن ذات خارجى. عدم آن ذات خارجى این ممکن بالذات است. آن ذات خارجى مى‌شود وجود داشته باشد و مى‌شود وجود نداشته باشد ـ آن عدم ذات خارجى که ممکن بالذات است، در صورت تحقق، یعنى اگر نباشد موجب مى‌شود که یک ممتنع بالذاتى در خارج داشته باشیم و آن عدم علت در مقام علیت است که امتناع ذاتى دارد. گرچه خودش واجب بالغیر است، واجب بالغیر از نقطه‌نظر وجوب خودش است، وجود خودش است، والاّ از نقطه‌نظر جنبۀ علیت وقتى تام مى‌شود دیگر کارى به غیر و... ندارد، در ظرف علیت این براى او ضرورت پیدا مى‌کند.

استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات - بررسی رابطه امکان، امتناع و علیت در فلسفه

3
  • پس براى دفع این محذور ما باید بگوییم: قطعاً که این عدم معلول که امکان ذاتى دارد لازمه‌اش عدم ممتنع بالذات نیست، چون بالاخره لازمه‌اش این است که یک ممتنع بالذاتی در خارج تحقق پیدا کند، و چون ممتنع بالذات در خارج تحقق پیدا نخواهد کرد به‌لحاظ تعریف ماهوىِ خود این ممتنع بالذات، ارتباط و تلازم بین ممکن بالذات و بین ممتنع بالذات ازبین خواهد رفت. بنابراین ما از این دیدگاه نمى‌توانیم به مسئله نگاه کنیم که بین ممکن بالذات و بین ممتنع بالذات امکان دارد در خارج تلازمى باشد. این تلازم در اینجا حذف خواهد شد. البته جوابش هم غیر از آنچه که ایشان فرموده‌اند دیروز عرض شد.

  • و هذا لو صَحَّ لاستَوجبَ نفیَ الملازمةِ بینَ الواجبِ و الممکنِ بل بینَ کلِّ علةٍ موجبةٍ مع معلولِه لأنَّ العلةَ قد تَجِبُ حیثُ لم یکن المعلولُ واجبًا سواءً کان الوجوبُ مِن الذاتِ أو مِن الغیرِ کما سنُحَقِّقُ.

  • «اگر صحیح باشد نقضى که وارد مى‌شود شما باید قائل به نفى ملازمۀ بین واجب متعال و بین ممکن بشوید، چون عدم صادر اول موجب عدم مبدأ اول و علت أولى خواهد بود پس ملازمه‌اى بین این دو دیگر وجود ندارد. بلکه بین هر علت موجبه‌اى با معلولش شما باید قائل به نفى ملازمه بشوید. به‌ جهت اینکه علت واجب است در مرحله‌اى که معلول در آن مرحله واجب نیست. حالا وجوب علت یا وجوب‌ بالذات است مثل مبدأ اول و علت اولى یا وجوب علت، وجوب بالغیر است مانند سایر علل نازله؛ حالا مى‌خواهد وجوب علت از ناحیه خود ذات باشد که این ثبوت ضرورت ازلیه براى اوست یا از ناحیۀ غیر باشد که واجب بالذات است [همان‌طور که به‌زودی این مطلب را محقق می‌کنیم.] (این دو نقضى که ایشان بر این مسئله وارد کرده‌اند).»

  • و أعجبُ مِن ذلک ما قیل فی بعضِ التعالیق أنَّ إمکانَ الملزومِ إنّما هو بالقیاسِ إلى ذاتِه و هو یستلزِمُ إمکانَ اللازمِ بالقیاسِ إلیه.1

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 190.

استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات - بررسی رابطه امکان، امتناع و علیت در فلسفه

4
  • «مسئلۀ قابل تعجب، مطلبى است که (مرحوم محقق داماد فرموده‌اند که ایشان در مقام ردّ برهانى که اینها اقامه کرده‌اند و آن برهان را که بر لزوم و ضرورت تلازم بین ملزوم و لازم بنا نهاده‌اند که بین لازم و ملزوم ضرورت ارتباط، یک ضرورت ازلیه است و قابل انفکاک نیست و با این نکته به رد تلازم بین ممکن بالذات و ممتنع بالذات پرداخته‌اند، با این مسئله ایشان در مقام رد، این‌طور) مى‌فرمایند: امکان ملزوم در قیاس به ذات خودش است. (یعنى ملزوم، امکان را از ناحیۀ ذات خودش به‌دست آورده است. ملزوم عبارت از همان معلول است بالنسبه به علتش که معلول اول که صادر اول باشد یا معلول‌هاى دیگر که همین‌طور سر سلسلۀ نازله باشد. امکان ملزوم وقتى ‌که ما مى‌گوییم: ممکن بالذات، استلزام دارد ممتنع بالذات را و آن ممکن ذاتى، امکان را از ناحیۀ ذاتش به‌دست آورده است و کسى به او امکان را نداده است.) این امکان ملزوم، لازم نگرفته است امتناع ذاتىِ علت خودش را بلکه لازم گرفته است امکان او را نه‌اینکه امتناع او را.»

  • وقتى ‌که ممکن بالذات ما که عدم صادر اول باشد، این ممکن بالذات است ما مى‌گوییم: لازم گرفته است عدم علت را، لازم گرفته است امکان تحقق امتناع ذاتى را. یعنى شما یک امکان، اول امتناع ذاتى اضافه کنید بنا بر مدعاى مرحوم محقق داماد مشکل برطرف خواهد شد. یعنى نمى‌گوید که ممکن بالذات که عدم معلول اول است لازم گرفته است عدم علت أولى را. عدم علت أولى‌ ممتنع بالذات است. عدم صادر اول لازم مى‌گیرد عدم وجود حق تعالى را؛ خب این ممتنع بالذات است دیگر. مى‌گوید: لازم گرفته است امکان عدم آن وجود حق تعالى را. آن‌وقت امکان در اینجا امکان بالقیاس مى‌شود. یعنى در مقایسۀ با این عدم معلول، ممکن است این ممتنع بالذات محقق شود. ممکن است این واجب متعال وجود نداشته باشد.

استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات - بررسی رابطه امکان، امتناع و علیت در فلسفه

5
  • پس امکانى را که الآن ما بر امتناع ذاتى ـ چون در بحث امکان بالقیاس قبلاً در آن قضیه مطرح شده بود که نمى‌دانم نظرتان هست یا نه؟ که امکان بالقیاس، هم با امکان ذاتى سازگار است و هم با واجب بالذات و هم با ممتنع بالذات، با تمام اینها امکان بالقیاس سازگار است؛ یعنى شریک البارى در مقایسۀ با شریک البارى دیگر، این امکان بالقیاس دارد. یعنى امتناع شریک البارى ممکنٌ در قیاس با شریک البارى دیگر، امتناع شریک البارى ممکنٌ در قیاس با وجود واجب الوجود بالذات، واجب بالذات ممکنٌ در قیاس با معالیل خودش. حق تعالى ممکن است دیگر؛ ممکن نه به‌معناى اینکه مى‌شود باشد و مى‌شود نباشد بلکه یعنى تحقق وقوع آن امتناع ندارد به این معنی امکان به‌نحو امکان عام. تحقق وقوع واجب متعال امتناع ندارد، وجود براى حق تعالى امتناع ندارد؛ حالا اینکه ثبوتش ضرورت دارد یک مطلب دیگرى است، بله، ثبوتش ضرورت دارد. ولى عدم وجود، ضرورتى براى حق تعالى ندارد.

  • پس واجب بالذات در مقایسه با ممکنات و مخلوقات امکان بالقیاس می‌شود. مخلوقات در مقایسۀ با واجب متعال، امکان بالقیاس می‌شوند. معلول‌اند ولى امکان بالقیاس او می‌شوند. خود دوتا ممکن بالنسبه به هم امکان بالقیاس است. یعنى این درقبال او هیچ‌گونه اولویتى و هیچ‌گونه علیتى و تلازمى ندارد. مى‌گوید: من هستم حالا شما مى‌خواهی باش و نمى‌خواهی نباش!

  • تمثیل استلزام امکان بالذات، امتناع ذاتی را

  • مهمترین اصل در حکومت‌ اسلام، تربیت نفوس و مبارزه با هواهای نفسانی

  • این مسئلۀ طرد در آنجایى است که در یک‌ جا باشد. البته ممکن است که بعضى‌ها اصلاً نتوانند ببینند که‌ کسى [مقابل آنها باشد؛] مثلاً یک رئیس‌جمهور برای یک کشورى هست او مى‌گوید: من اینجا باید رئیس‌جمهور بشوم على‌أىّ‌حال ولو اینکه به هرجا برسد ما باید رئیس‌جمهور بشویم! حالا فرض کنید که در آفریقا مى‌خواهد فلان کشور رئیس جهمور داشته باشد و مى‌خواهد نداشته باشد من به آنجا کارى ندارم، ما نسبت به آنها امکان بالقیاس هستیم. ما اینجا را داشته باشیم حالا در آن کشوری که در آن‌طرف دنیاست مى‌خواهد باشد و می‌خواهد نباشد. آن هم نسبت به اینجا همین را می‌گوید، می‌گوید: ما رئیس‌جمهور این کشور آفریقایی باشیم، حالا مى‌خواهد در ایران رئیس‌جمهورى داشته باشند و مى‌خواهد نداشته باشند دیگر به ما مربوط نیست و ربطى ندارد!

استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات - بررسی رابطه امکان، امتناع و علیت در فلسفه

6
  • اما بعضى از رئیس‌جمهورها مى‌گویند: نه، این جنبۀ تلازم [باید باشد]. وجود ما باید ضرورت عدم را بر دیگران ثابت کند؛ مثلاً در یک ‌جا که مى‌خواهد رئیس‌جمهورى تعیین بشود این رئیس‌جمهور مى‌گوید: ضرورت عدم براى رقیبم! آن رئیس‌جمهور هم مى‌گوید: إن‌شاءالله خداوند ما را یارى مى‌کند و ما پیروز خواهیم شد که اتفاقاً نشدند! خیلى واقعاً سادگى مى‌خواهد! یعنى از سادگى یک‌خورده قضیه گذشته است که آخر آدم بلند شود، یک شخص معمم، واقعاً ببینید چقدر خجالت دارد، واقعاً دیگر در مملکت اسلامى، معمم، اهل علم که خودشان اخبار امیرالمؤمنین و خطبات امیرالمؤمنین علیه السلام و دورى از دنیا را بالاى منبر یک عمر براى همین مردم گفتند اما می‌بینید که خدا چطور امتحان مى‌کند؟! و وقتى که مسئله براى خودشان پیدا بشود مى‌گویند: إن‌شاء‌الله ما در انتخابات پیروز مى‌شویم! این یعنی چه؟! یعنى این قضیه، قضیه مانعة الجمع است دیگر. وجود من طرد عدم مى‌کند على أی نحو کان! به ضرورت ازلیۀ ذاتیۀ وقوعیه، به هر نحو شما ضرورت عدم را مى‌خواهید ثابت کنید، طرف مقابل نباید باشد! خدا هم به‌زیبایی در کاسۀ آنها مى‌گذارد و چنان مفتضحانه شکست مى‌خورند که اصلاً نمى‌توانند و هاج و واج می‌شوند که چه کنند! اینها همه عبرت است! شما این مسائل را شوخى نگیرید! همۀ این مسائل را خدا دارد نشان مى‌دهد مى‌گوید: تمام این ادعاها، تمام این برنامه‌ها، تمام این تخیلات همه کشک است! حکومت چه کسی؟! حکومت‌ على! آمدند و با لگد زدند در خانه را شکستند و گفتند که باید بیرون بیایی! چه کسانى این کار را کردند؟! همان کسانى که وقتى آن از خدابى‌خبرها آمدند و طناب گردن او انداختند و او را به مسجد کشاندند همین‌طور دست روى دست گذاشتند و نگاه کردند! همین‌ها! آن‌موقع دست روى دست گذاشتند و نگاه کردند، این على هم گفت: خیلى خوب، دست روى دست بگذارید و نگاه کنید، باشد، ما مسجد مى‌رویم، به زور هم بیعت مى‌کنیم ولى یک روزى مى‌آید که خود شما مى‌آیید و پاشنۀ در ما را مى‌کنید! اینها همه‌اش عبرت است! چه کسی در او خلوص هست؟ چه کسى در او صفا هست؟ چه کسی در او اخلاص هست؟ آیا بنده و شما؟! ما باید بلند بشویم و کلاهمان را برویم از پس معرکه برداریم بیاوریم! این حرف‌ها چیست؟! نفس، هزار و یک پستو دارد، هزار و یک صندوق دارد، هزار و یک چیز دارد! یک‌دفعه یک قضیه انجام مى‌شود و در یک مسئله انسان واقع مى‌شود مى‌بیند عجبا چقدر گرفتار است! چقدر گرفتار است! سر دوتا مرید به جان همدیگر مى‌افتند و مى‌خواهند همدیگر را تکه و پاره کنند! ما زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ این چیزها را در وقتى که ایشان در مسجد قائم بودند خیلى مى‌دیدیم! این مرید آن بشود یا آن مرید این بشود. براى همدیگر مى‌زدند، براى همدیگر چه مى‌کردند، همین کارهایى که رجال سیاسى در زمان سابق می‌کردند و الآن می‌کنند؛ همین کارها! حالا شما بردارید و روزنامه ها را نگاه کنید دارند همدیگر را پاره و پوره مى‌کنند! این مملکت اسلام است! آقا این‌قدر ریش دارد بلند مى‌شود و خبرنگارش را به این‌طرف و آن‌طرف می‌فرستد تا یک چیزهاى مخفى و... از اینها گیر بیاورد و بگوید: ما اینها را در پرونده داریم نگه مى‌داریم! آن‌وقت آیا این اسلام شد؟! آقا عمامه هم دارد! آهان، اینها همه‌اش عبرت است دیگر! عبرت است براى اینکه انسان گول نخورد! در این دنیا شیطان خوب بلد است وارد شود! شیطان آنچنان از راه خدا و پیغمبر و شرع جلو مى‌آید و یک کلاه بر سر انسان مى‌گذارد که تا ناف انسان آن کلاه پایین مى‌آید! از راه همین پیغمبر! می‌گوید: دل رسول الله از این انتخابات شاد مى‌شود؛ دل رسول الله! حالا چون جناب‌عالى نفر اول مملکت در انتخابات شدید دل رسول الله شاد شد؟! چرا چهار سال بعد شاد نشد که چندتا عقب‌تر رفتید؟! چرا در دوم خرداد شاد نشد؟! اگر قرار به انتخابات است آن هم انتخابات است دیگر! اینها از آسمان که نیامدند در صندوق رأى بیاندازد، از زیر چاه هم که درنیامدند، همین مردم هستند! همین مردم در کوچه و خیابان که جناب‌عالى را نفر اول تهران کردند همین مردم آمدند و یک پشت به شما کردند که دیگر از خجالت نتوانید سرتان را بلند بکنید! خب بنده هم مى‌گویم: دل رسول خدا در دوم خرداد شاد شد! آن‌قدر شاد شد! چرا دیگر صدایتان درنمى‌آید؟! آیا این با الفاظ بازى کردن نیست؟! آیا این با دین خدا بازى کردن نیست؟! اگر قضیۀ انتخابات است مى‌گویید: خب در این موقع مردم را گول زدند، ما هم می‌گوییم: چهار سال پیش هم مردم را گول زدند که به شما رأى دادند! اگر گول زدن است آن هم گول زدن است! این مردم همین هستند تفاوت که نکردند، همین مغز و همین اعصاب و همین دین و... ! آیا آنجا دل رسول خدا شاد شد و اینجا رسول خدا به گریه افتاد؟! آیا نشست و براى اسلام گریه کرد؟! نه‌خیر، اگر حقیقتى وجود داشته باشد، حداقل از ناحیۀ شما دیگر باید وجدانتان راحت باشد! یک عبارتى در همان زمان آقاى خمینى ـ رحمة الله علیها ـ دارند که یکى از این آقایان نزد ایشان رفته بود و مى‌خواسته براى یک روز از این جشن‌ها که سالى چند دفعه مى‌گیرند، پول مردم را که باید به مردم بدبخت برسد مدام آقایان را از این‌طرف و آن‌طرف دعوت کنند که بیایند و در اینجا با چه مخارج سرسام آورى جشن بگیرند! آخر مردم گرسنه هستند! بدبخت و پابرهنه‌ها چه کار کردند؟! بلند شوید و بروید به اینها برسید! بس است این‌قدر که صادر کردید! مدام دعوت و جشن و از این چیزها و این مسائلشان است! خلاصه آقایان را خواستند دعوت کنند که بیاید، ایشان پیش آقاى خمینى رفته بود، آقاى خمینى گفته بود: «آیا با این اوضاع‌ دعوت کنیم بیایند؟! آیا با این اوضاعى که در مجلس و... دارید مى‌بینید دعوت کنیم؟!» خب راست مى‌گوید، بالاخره اشکال وارد است. و دلیلش چه است؟ دلیلش این است که شما آمدید و از این مسئله غفلت کردید، شما آمدید و حکومت اسلامى را به‌پا کردید و از این مسئلۀ مهم [غافل شدید]. خیال کردید حکومت اسلامى فقط عبارت است از اجرای یک‌سرى احکام و جلوى بعضى از مفاسد را گرفتن! بله، جلوى مفاسد را گرفتن و جلوى قمارخانه‌ها را گرفتن و جلوى شراب‌فروشی‌ها را گرفتن، جلوى رقاص‌بازی‌ها را گرفتن، جلوى بى‌حجابى را گرفتن، اینها از احکام اسلام است و باید در مملکت باشد، ولى مسئلۀ مهم در اینجا این است که از مسئلۀ نفس غفلت کردید که مسئلۀ نفس در اینجا چه نقشى مى‌تواند ایفا کند! و این مسئلۀ نفس مى‌آید و موجب [چه مفاسدی می‌شود] و این قضیه را ازبین می‌برد! والا خب اگر ما به شاه هم مى‌گفتیم که شما بر سر جایت باش و بیا شراب‌خانه‌ها را ببند آیا قبول نمى‌کرد؟! والله قبول مى‌کرد! می‌گفتیم: ما نمى‌خواهیم در مملکت شراب‌فروشى باشد! قبول مى‌کرد، چرا قبول مى‌کرد؟ چون می‌دید سلطنت را ازدست مى‌دهد، مى‌گوید: حالا که قرار است سلطنت ازدست بدهیم خب در شراب‌فروشى را مى‌بندیم، در کازینوها را مى‌بندیم، در رقاص‌بازى‌ها را مى‌بندیم و حتى خودش هم یک‌مقدارى اضافه مى‌آمد. این اجرای حکم مسئله‌ای نیست، شما می‌توانید در قانون اساسى یک کشورى این احکام را بگنجانید، بى‌حجابى نباشد، شراب‌فروشى‌ها بسته باشد، قمارخانه‌ها بسته باشد و همین! در سایر موارد مگر چه‌کار مى‌کنید؟! مگر مردم را شما به خانه‌هایشان می‌روید که ببینید نماز می‌خوانند؟! شما که نمى‌روید! راجع به ارتباطاتشان مگر یکى‌یکى سراغشان مى‌روید؟! نه، همین ارتباطات سابق هم بوده و تغییرى نکرده است. راجع به روزه مگر سراغشان مى‌روید؟! آن مسائلى که مربوط به قوانین اجتماعى و برخوردهاى اجتماعى است آن قوانین را شما مى‌توانید جعل کنید. پس فرق بین عمامه و غیر عمامه در اینجا چه شد؟! چه فرقى‌ شد؟! این که حکومت نیست! این حکومتى که بلند شود و بیاید و مردم الآن در اینجا باور کنند که آن خلأ و آن ضعف‌هایى که در زمان سابق براى بعضى‌ها مى‌گرفتیم آن خلأ و آن ضعف‌ها به شدت بیشتر الآن در خود این آخوندها وجود دارد، آن دیگر حکومت اسلامى نمى‌شود! آبروى اسلام دیگر دراین‌صورت مى‌رود و رفت! یعنى تمام شد! دیگر آن تتمه‌اش هم رفت! و این جرأتى که مردم پیدا کردند برای همین است دیگر! همه‌شان دارند این مسئله را مطرح مى‌کنند! لذا این مرحوم آقا در قضیۀ قانون اساسى دارند که باید حکومت به دست فردى باشد که از جزئیت به کلیت رسیده باشد، او فقط مى‌تواند زمینه را آماده کند و موقعیت را به‌وجود بیاورد به‌نحوى که این مسئلۀ نفس اگر نشود حالا صددرصد تأمین بشود حداقل هفتاد درصد یا شصت درصدش تأمین بشود! این امیرالمؤمنین علیه‌السلام بنده خدا یک دانه ابن‌عباس را به بصره فرستاد و اینها تا روز قیامت همین یکى را علم کرده‌اند! خب چرا به بقیۀ عمّالش نگاه نمى‌کنید؟! چرا به مالک اشترش نگاه نمى‌کنید؟! چرا به محمد بن ابى‌بکر نگاه نمى‌کنید؟! چرا به قیس بن سعد بن عباده‌اش نگاه نمى‌کنید؟! چرا به آن امانت و عدالتى که بود نگاه نمى‌کنید؟! می‌گویند: این ابن‌عباس در زمان على این‌طور بود، پول‌ها و کنیزها را برداشت و به مکه رفت و... . حالا ما دیگر اینجا چیز نمى‌کنیم که اگر یک دانه ابن‌عباس در آنجا بود، حالا این از ما بهترون مى‌دانند که ما در این وضعیت فعلى چندتا از این ابن‌عباس‌ها مى‌توانیم داشته باشیم! یک ابن‌عباس بود و آن هم در سال آخر در مقام مخالفت برآمد، امیر‌المؤمنین دوتا تشر به او زدند نتوانست صبر کند و رفت. حالا بلند شوید بروید ببینید چه مى‌کنند، از اول تا آخر چه مى‌کنند! مسئولین نهادها چه مى‌کنند! آقایان چه مى‌کنند! یکى‌یکى پرونده‌ها را بالا بکشید! این‌طور که مى‌گویند، بالاخره بى‌هیچ نیست دیگر! تازه ما مدعى ولایت هم هستیم و پیرو امیرالمؤمنین هستیم و از این‌حرف‌ها!

استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات - بررسی رابطه امکان، امتناع و علیت در فلسفه

7
  • خلاصه تمام اینها به‌خاطر این مسئله است که ما بدانیم این نفس از هر وسیله‌اى بهانه‌اى براى ابراز اندام استفاده مى‌کند، فقط قضیه این نیست! این نفس به‌زیبایی مى‌آید و از راه خود سلوک اصلاً وارد مى‌شود؛ از راه خود سلوک! یعنى همان راهى که براى مبارزه و مجاهده با نفس هست، همان راه خودش وسیله براى بروز و ظهور شیطان مى‌شود، همان روزنه‌ای مى‌شود که به آن وارد بشود. شما دیدید دیگر از راه سلوک چطور وارد شد! یعنى دقیقاً دیگر نفس مى‌خواهد اعمال نظر بکند، حالا یک‌وقتى در موقعیت ریش تراشیده و شاخه و کراوات مى‌آید و یک‌وقت در موقعیت عمامه و ریش طویل می‌آید. همین ریش یک‌وقت آلت برای استفاده نفس می‌شود، همین عمامه آلت استفاده نفس می‌شود. یک بنده‌خدایى آمده بود و به یکى گفته بود: «این‌طور نمى‌شود، باید عمامه را بزرگ کنید، عمامه باید بزرگ باشد، ریش را دراز کنید تا اینکه [مؤثر] بشود و یک ابهتى پیدا بشود و این چیزها پیدا بشود!» این ابهت شاید با طبَق بهتر تأمین بشود! به‌جاى ریش دستۀ جارو بگذاریم!! یعنى جدى، همین ریش و ارسال لحیه آلت شیطان می‌شود، بزرگ کردن عمامه آلت شیطان می‌شود، مجالس روضه آلت شیطان می‌شود، همین مجالس روضه آلت شیطان می‌شود، اباعبدالله آلت شیطان می‌شود، امیرالمؤمنین آلت شیطان می‌شود، خدا آلت شیطان می‌شود! همه اینها آلت شیطان می‌‌شود! نفس به‌دنبال این است که وسیله پیدا کند، حالا آن وسیله را از هر جا بتواند تأمین کند باداباد! این به‌دنبال آن است. قطعاً یک آدم و مرجع تقلید که نمى‌آید در ملأ عام شراب بنوشد، آن این کار را که نمى‌کند، خب اصلاً موقعیتش ازبین مى‌رود و اصلاً نفس این کار موجب ازبین رفتن موقعیتش است، آن نفس مى‌آید و از راه دیگر وارد می‌شود می‌گوید: شما پیش آقاى بروجردى درس خوانده‌اید، شما چه‌کار کرده‌اید، الآن هم که اوضاع بل‌بشو است، اجازه‌ براى چاپ رساله و... کیلویی و خروار می‌دهند، همین‌طور دسته‌دسته و کیلوکیلو اجازه مى‌رود و از آنجا هم کیلوکیلو اجازه برمى‌گردد. عیب ندارد مجلسی درست کنیم و استفتائات و چند نفر را بیاوریم و یک‌خرده پول بدهیم ـ حالا معلوم نیست این هم از کجا مى‌آید! ـ از این‌طرف و آن‌طرف مردم بیایند و بروند و تبلیغات بکنند و چندتا با خودمان راه بیندازیم و درس که مى‌رویم با ما بیایند، یک‌خرده آهسته بیاییم که شاگردها پشت سر ما مى‌آیند یک جمعیتى تشکیل بدهند و یک‌خرده این‌طرف و آن‌طرف باشد! اینها چه هستند؟ اینها بازى است، امام زمان را به بازى گرفتید! دینش را به بازى گرفتید! همۀ اینها کلک است و همۀ اینها بازى است! آقا سید جمال گلپایگانى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ این مرد حق وقتى که در خیابان راه مى‌رفت، وقتی که یکى با ایشان صحبت مى‌کرد، می‌فرمود: «بفرمایید آقا؟! سؤال دارید تمام شد بفرمایید بروید!» تنها راهش را مى‌کشید و به خانه می‌رفت! این آدم درست است! این آدم، آدم صادق است! بقیه می‌گویند: بفرمایید! مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ از مسجد که مى‌خواستند بیایند تا مى‌دیدند پشت سرشان هستند، می فرمودند: «براى چه دارید مى‌آیید؟!» می‌گفتند: «مى‌خواهیم در خدمتتان باشیم.» می‌فرمودند: «نمى‌خواهید باشید، بفرمایید بروید سرکارتان!» فقط یک مورد مرحوم آقا با جمعیت مى‌آمدند و آن هم روز عید فطر بود که اصلاً مستحب است که با جلال و ابهت عید [اعلان] بشود، لباس سفید می‌پوشیدند و عبا و... و افراد از مسجد مى‌آمدند و تقریباً حدود سى، چهل نفرى می‌آمدند که خب این اصلاً باید این‌طور باشد و اصلاً لازمۀ عید همین است. چطور اینکه خود على بن موسى الرضا علیهماالسلام هم همین کار را کردند و حالا آن حضرت به طریق دیگرى بودند و اصلاً فرق مى‌کرد. والا این مسائل و... اگر قرار باشد وسیله براى آمال شیطان قرار بگیرد، نبودش خیلى بهتر از بودش است! این مجالس و این بیا و این بروها تمام اینها چیست؟ آنچنان شیطان وارد مى‌شود که یک‌دفعه بعد از سه سال آدم می‌بیند اى داد بیداد، تا ناف قضیه آمده است! آن‌وقت این هم خیلى عالی بلد است و آنچنان شیره و روغنی از سر تا ناف می‌مالد که این یواش‌یواش مى‌آید و آدم نمى‌فهمد! بعضى کلاه‌ها که آدم بر سر مى‌گذارد بر سر نمى‌رود و آن را مى‌کشند و آدم متأذی مى‌شود، ولى وقتى که روغن‌مالى خوب بشود، این کلاه را وقتى آدم مى‌گذارد به‌نرمی پایین مى‌آید! این مى‌آید مى‌آید و جلوى چشم را مى‌گیرید، مى‌آید مى‌آید و جلوى دهان را مى‌گیرد، مى‌آید می‌آید و یک‌مرتبه به ناف مى‌رسد اى داد بیداد! تازه اگر بفهمد! بر سر بعضى که تا ته می‌رود و اصلاً دیگر حالی‌شان نیست! اگر خیلى خدا به او رحم کند بعد از چند سال می‌فهمد که عجیب، چه کلاهى بر سرمان رفت! باز تجربۀ دیگر و باز تجربۀ دیگر! اینجاست که آدم باید حواسش جمع باشد بگوید: اى فلان فلان شده آیا مى‌خواهى از این راه وارد شوى؟! آیا از راه مجلس مى‌خواهى وارد شوى؟! آیا از راه جمعیت مى‌خواهى وارد شوى؟! آیا از راه تبلیغ مى‌خواهى وارد شوى؟! آیا از باب حفظ احترام و آبروی گذشتگان مى‌خواهى وارد شوى؟! آهان؟! برو به‌دنبال کارت! آن گذشتگان آبرو داشتند و آبرویشان هم حفظ کردند و به من و غیر من آبرویشان نمى‌رود. خودت کلاهت را داشته باش که باد نبرد! نمى‌خواهد درد آن و این مسائل را داشته باشی! آیا از راه آبروى عرفان مى‌خواهى وارد شوى؟! آیا حالا دلت براى آبروى عرفان سوخته است؟! خدا خودش دین دارد، «و للبیت ربٌ و للکعبة ربٌ»1! مسئله این است که ما هواى خودمان را داشته باشیم!

    1. الأمالی، شیخ مفید، ص 313:
      «... فقال له عبدالمُطَّلب: ”لستُ بربِّ البَیتِ الّذی قَصَدتَ لِهَدمِه و أنا ربُّ سَرحیَ الّذی أخذَه أصحابُک فجِئتُ أسألُک فیما أنا ربُّهُ و للبَیتِ‌ ربٌ‌ هو أمنَعُ له مِن الخَلقِ کُلِّهِم و أولَى به مِنهم...“ .»

استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات - بررسی رابطه امکان، امتناع و علیت در فلسفه

8
  • سالک به آن کسى مى‌گویند که حواسش جمع باشد! در تمام آن مسائلى را که من تابه‌حال انجام دادم ـ این را به شما نگفتم ولى الآن دارم مى‌گویم! ـ در تمام اینها قبلاً استخاره کرده بودم نه صرف مشورت؛ تمام اینها را استخاره کردم! اگر یک استخاره بد یا میانه می‌آمد انجام نمى‌دادم. و خیلى از کارها را من مى‌خواستم در این چند سال بکنم، خیلى از کارها! به کسى هم نگفتم و نخواهم گفت! براى چه؟! ما براى چه کسى داریم این کارها را مى‌کنیم؟! آیا براى خودمان مى‌خواهیم بکنیم یا برای کسى دیگر؟! برای آن کسی که مى‌گوید: نمى‌خواهم، بنده نمى‌خواهم این کار را بکنید؟! چه مى‌گویى؟! بنده دلم مى‌خواهد بیست و پنج سال على برود و در خانه‌اش بنشیند! دلم نمى‌خواهد بیاید! شما دلت براى من می‌سوزد که خدا هستم یا برای‌ خودت می‌سوزد؟! دلت براى خودت برود بسوزد، براى ما نمى‌خواهد بسوزد! ما به یک ساعت همه چیز را از این طرف به آن طرف مى‌کنیم! این از ما! به یک دقیقه تمام مسائل را برمى‌گردانیم! به یک دقیقه تمام مسائل را از این طرف مى‌کنیم! بیست و پنج سال امیرالمؤمنین علیه‌السلام در خانه نشست! بیست و چند سال امیرالمؤمنین براى اسلام چه‌کار کرد؟ پدر خودش را درآورد دیگر! اما به یک ساعت این پیغمبر که ازدنیا رفت قضیه این‌طور شد! برو در خانه‌ات بنشین! عجب از این مردم عجب! تو که دیروز این را به من مى‌گفتى که یا على شمشیر تو، یا على چه! تو که دیروز همین را به من مى‌گفتى خب چرا دارى مى‌روى با او بیعت مى‌کنى؟! می‌گوید: اى على، اى على ... ! این از هزارتا فحش براى على بدتر است! می‌گفتند: اى على، سخت نگیر! او مى‌خواهد مشت در دهان همین‌ها بزند! آخر اى گوساله، تو که خودت مى‌گفتى اینها در رفتند و اینها فلان‌اند آیا حالا مى‌روى و با اینها بیعت مى‌کنى؟! می‌گفتند: اى على، سخت نگیر! امیرالمؤمنین می‌خواهد خودش را پاره‌پاره کند! می‌گفتند: حالا بگذریم، مسئله‌اى نیست! عین حرف‌هایى که به ما زدند؛ عین حرف‌ها! می‌گفتند: آقا سید محسن سخت مى‌گیرید، حساسیت نشان مى‌دهید! چه کسى می‌گفت؟ همین دامادهاى خود ما به من مى‌گفتند! گفتم: همه چیز رفت، چه می‌گویید: حساسیت نشان مى‌دهید؟! بیایید ببینید چه ادعاهایى هست! یعنى آدم، نه‌اینکه جوابى اصلاً ندارد به اینها بگوید بلکه مى‌خواهد صندلى را بردارد و بر سر این طرفی بزند که اصلاً هیچ نمى‌فهمد! و اصلاً چه بگوید! من چندى پیش به بنده خدایی گفتم: دیوانه ما هستیم که اصلاً داریم با اینها حرف مى‌زنیم! ما باید یک‌خرده در عقل خودمان تجدید نظر کنیم در اصلاً آمدن و صحبت کردن با کسى که این‌طور با چشمش دارد مى‌بیند! عین همین‌ها را می‌گفتند که بگذرید! به جان شما، تاریخ آنچنان تکرار شد! حالا براى همه تکرار شد؛ هر کسى به نوبۀ خودش دیگر! می‌گویند: طرف آبرو دارد، طرف از کذا بلند شده که حالا اسم نمى‌برم! یعنى نظیر قضیه‌ای که شما نقل کردید إلی‌ماشاء‌الله بوده! شخصی از یک کشور خارج پیش بنده خدایى رفته گفته: بعد از آقا چه کسی هست؟ گفتند: فلان جا! به آنجا رفته، نیم ساعت بعد گفته: «هیچ خبرى نیست! تمام شد، آن علامه بود و رفت، بعدش هم خبرى نیست!» نظیر این قضیه خیلى هست! ما اینها را مى‌دیدیم و مى‌گفتیم که بیخود ادعا نکنید! آخر مردم شیر خر که نخورده‌اند! مردم بلند مى‌شوند مى‌آیند صحبت مى‌کنند مى‌آیند چه مى‌کنند مى‌آیند فلان مى‌کنند! یک‌دفعه چه‌کار کردند؟! بیست و پنج سال امیرالمؤمنین در خانه‌اش رفت و این اوضاع آمد، ابوبکر آمد، عمر آمد، عثمان آمد، کار به آنجا که رسید همین مردم ریختند و عثمان را تکه‌تکه کردند؛ همین‌ها! خب حالا هرچه گشتند نیافتند گفتند: اى داد بیداد، حق با على بود، ما این وسط او را خانه‌نشین کردیم و فلان کردیم، او هم رفت و در خانه نشست و به کسى هم اعتنا نکرد، حالا دیگر سراغش برویم! حالا می‌آیید؟! حالا که دیگر کار به اینجا رسیده است؟! آمدند، حضرت فرمود: «دَعونی و التَمِسوا غَیری»1، بلند شوید بروید و کسى دیگر را خلیفه کنید، سراغ من نمى‌خواهد بیایید! دوباره از این طرف آمدند و امیر‌المؤمنین را با چه وضعی خلیفه کردند! مگر حرفش را گوش دادند؟! امیرالمؤمنین زحمت کشید و کشید و با معاویه هجده ماه جنگ کرد و... ، اما تا امیرالمؤمنین ازدنیا رفت یک‌دفعه دوباره ورق برگشت و اوضاع به کام معاویه افتاد، امام حسن علیه السلام در خانه رفت! به یک ساعت، دوتا کیسه طلا براى این فرستاد، براى آن گفت: وعدۀ دخترش را به تو می‌دهم و به ابن‌عباس آن‌طور و خلاصه صبح همه بلند شدند دیدند اصلاً فرمانده ندارند! فرمانده‌هانشان همه رفتند و هیچ تنها ماندند! بعد کار به جایى رسید که امام حسن فرار کرد، مى‌خواستند ایشان را تسلیم کنند! بعد هم معاویه به‌خاطر همان جریان «اذهبوا أنتم الطلقاء»2 که در امام حسن هم تصریح کند و بگوید: این به آن در، اسیر دست ما هستى و ما آزادت کردیم! همین مردم! براى خدا چه‌کار دارد؟! یک دقیقه از این طرف به آن طرف و از آن طرف به این طرف می‌کند! این وسط ما باید کلاه خودمان را داشته باشیم، ما باید مواظب باشیم که تحت تأثیر جریان قرار نگیریم! کارى را که مى‌کنیم روی آن فکر کنیم! حالا به آن مقدارى که مى‌توانیم، مدام خلوصش را دوتا بالاتر ببریم، سه درجه بالاتر ببریم، چند درصدى اضافه کنیم. آن‌وقت دراین‌صورت [یک چیزی می‌شود]، و از آن طرف هم اعتراف بکنیم که خدایا از سر تا پای ما تقصیر است و از سر تا پاى ما نقص است و به همین مقدار! چون غیر از این کارى از دستمان برنمى‌آید، این اعتراف هم داشته باشیم، إن‌شاء‌الله دیگر او هم یک کارى بکند. این هم بحث امتناع ذاتی که کار ما را به اینجا کشاند!

    1. مناقب آل أبی‌طالب علیهم‌السلام، ج ‌2، ص 110.
    2. قرب الإسناد، ص 384:
      «قال و سَمِعتُه یَقولُ: إنّ أهلَ الطّائِفِ أسلموا فأعتقَهم رسول اللهِ صلّى اللهُ علیه و على آله و جَعَلَ علیهم العُشرَ و نِصفَ العُشرِ و أهلُ مکةَ کانوا أسرَى فأعتَقَهم رسولُ اللهِ صلى اللهُ علیه و آله قال: ”أنتم‌ الطّلقاءُ“.»
      ؛ منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، ج ‌18، ص 275:
      «و کان معاویةُ و أبوه فی زمانِ مهاجرةِ الرّسول و الوصیِّ علیهما السّلام مشرکین و قد أسلَما یومَ فتحِ مکّة إما رغبةً و إما رهبةً و لمّا ظَهَرَ رسولُ اللّه صلّى اللّه علیه و اله علىٰ أهلِ مکّة قال لهم: ”فاذهَبوا و أنتم‌ الطلقاءُ“ فمعاویةُ طلیقُ بن طلیق.»

استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات - بررسی رابطه امکان، امتناع و علیت در فلسفه

9
  • اللهم صلّ علی محمد و آل محمد