پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 10 و 11: يذكر فيه خواص الممكن بالذات؛ و أن الممكن على أي وجه يكون مستلزما للممتنع بالذات
توضیحات
استلزام ممکن بالذات و واجب بالذات و امتناع آن در این جلسه از سوی آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی بهعنوان بررسی اشکال در نسبت دادن ضرورت وجود یا عدم به ممکن بالذات دنبال میشود. بحث از اینجا آغاز میشود که آیا ممکن بالذات میتواند مستلزم ضرورت وجود یا ضرورت عدم باشد یا نه، و سپس با تکیه بر رابطه علت و معلول توضیح داده میشود که نفی معلول در نهایت به نفی علت در سلسله طولی میانجامد، اما این امر به معنای ورود ضرورت ذاتی در ماهیت ممکن نیست. در ادامه، تفکیک میان حیث ماهوی ممکن و حیث علیت و معلولیت مطرح میشود و نشان داده میشود که تلازمها فقط در سطح رابطه علّی معنا دارند نه در متن ماهیت. سپس اشکال نسبت داده شده به این تقریر بررسی و پاسخ داده میشود که امکان ذاتی با تحقق یا عدم تحقق خارجی تغییر ماهوی پیدا نمیکند و از اینرو نمیتوان آن را مستلزم وجوب یا امتناع ذاتی دانست. در پایان نیز برخی تقریرات دیگر از جمله تحلیلهای مبتنی بر امکان بالقیاس نقد میشود.
درس دویست و هجدهم
استلزام ممکن بالذات، واجب بالذات و یا ممتنع بالذات را
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
ادلۀ استحالۀ استلزام ممکن بالذات، ضرورت وجود یا ضرورت عدم را
[علت اینکه] ممکن بالذات مستوجب ضرورت وجودى یا ضرورت عدمى نشود، در یک موردى از موارد یا اینکه در همهجا، یکى اینکه بین واجب و ممکن ملازمه ازبین مىرود درحالىکه قطعاً نفى ممکن، موجب نفى واجب خواهد شد، به دلیل اینکه ممکن که صادر اول و همینطور مراتب نازلۀ بعد از او، وجودش مستند به وجود واجب است و نفى صادر اول که معلول است بالنسبه به واجب، موجب نفى علت که همان واجب الوجود است خواهد شد. دوم اینکه مطلب را توسعه مىدهیم و در سایر سلسلۀ علل و معلولات هم همین مطلب را مىگوییم که نفى معلول، مستوجب نفى واجب بالغیر است که اثبات این مسئله دلالت بر ثبوت امتناع ذاتى مىکند. یعنى نفى معلول با توجه به مسئلۀ علیت و لحاظ علیت موجب بشود که علت که واجب بالغیر است در سلسلۀ طولیه، عدم براى او ضرورت داشته باشد بنابراین این موجب امتناع ذاتى خواهد بود.
تلمیذ: نفى علیت غیر از نفى ذات است.
استاد: علت که منافات با ذات نیست.
تلمیذ: اینکه نفى بشود علت هم منتفی است.
استاد: ذات در مقام علت. خود علیت، اتّصاف بدون موصوف که معنی ندارد.
تلمیذ: ما که اختیار داریم یک امرى را حادث مىکنیم. ممکن است اصلاً حادث نکنیم اگر حادث کردیم علت هستیم و اگر حادث نکردیم علت نیستیم.
استاد: بر فرض اینکه حادث کردیم.
تلمیذ: همچنان که حادث کردیم ممکن است که معدوم بشود.
استاد: معدوم بشود یا علت براى عدم مىخواهد؟ یعنى یک شیء همانطور [که برای وجود علت میخواهد برای عدم هم علت میخواهد.]
تلمیذ: همانطور نفىاش کردیم.
استاد: با فرض علیت که فرض ثبوت است، حالا که در خارج وجود پیدا کرده است پس علیت و معلولیت در خارج تحقق پیدا کرده است. حالا با فرض عدم معلول که الآن حادث است، باید عدم علت فرض بشود چون معلول بدون علت نمىشود. یعنى وجود معلول، وجود علت را لازم مىگیرد و عدم معلول، عدم علت را لازم نمىگیرد. ممکن است علت باشد ولیکن معلول نباشد منتها ذات باشد. ذات، نه در مرتبۀ دیگر! با توجه به این مسئله در واجب الوجود که علت براى صادر اول است، صادر اول معلول براى واجب الوجود مىشود. اگر با فرض صادر اول که الآن هست نهاینکه نبوده است، یعنى با فرض صادر اول، عدم او لحاظ بشود. صادر اول که از مرحلۀ امکان خارج نشده است، علىاىّحال ذات صادر اول باز در امکان ذاتى هست چطور اینکه قبلاً صحبت شد هر ماهیتى که لباس وجود بپوشد یا نپوشد همیشه امکان ذاتى را مصاحب با خودش خواهد داشت و بهعبارتدیگر:
«سیهرویى» همین جنبۀ ذاتیات، امکان ذاتى است که لاشیء است و استجلاب هیچ امرى را نمىکند، استجلاب حیثیت وجودى را نمىکند. و فقط جعل است که بر این سیهرویى، از نور وجود خودش او را مبدل به سفیدرویى مىکند و وجود براى او آن سیهرویى را ازبین مىبرد. حالا صادر اول معلول اول مىشود، این معلول اول ذاتش آیا الآن ممکن است یا نه؟ گفتیم که امکان ازبین نمىرود. مسئله این است که با فرض وجود صادر اول اگر الآن ما براى او فرض عدم بکنیم، یعنى ممکن بالذات، واجب الوجودى را لازم مىگیرد یعنى چون الآن این امکان ذاتى در خارج هست لازمۀ این وجود خارجىِ ممکن اول، واجب الوجود است چون فرض این است که بالاتر از آن علتى نیست مگر علت العلل. حالا اگر قرار بر این باشد که نه، هیچ استلزامى بین صادر اول و بین واجب الوجود وجود ندارد، یعنى هیچ علقۀ لزومیه و لاینفکّى بین صادر اول و بین واجب الوجود بالذات نیست، بین لازم و ملزوم همیشه تعلّق هست؛ هرجا که نار هست در آنجا حرارت هست، هرجا که ماء هست در آنجا برودت هست. حالا اگر قرار باشد بر اینکه یک جا شما پیدا کنید که این استلزام بین نار و بین حرارت در آنجا منتفى باشد لازمهاش این است که نار، دیگر علت براى حرارت نباشد و هو خلافٌ.
پس این مسئلۀ امتناع ذاتى که بین نار و عدم حرارت هست برگشتش به اثبات تلازم علیت و علقۀ لزومیۀ بین ملزوم و بین لازم یا بین علت و بین معلول خواهد بود. در مسئلۀ صادر اول هم همین مطلب گفته مىشود؛ صادر اول وجودش ملزوم براى وجود واجب الوجود است. نمىگوییم: لازم است. لازم بالنسبه به ملزوم اعم است؛ ممکن است حرارت باشد و نار نباشد، حرارت از یک امر دیگرى باشد، حتى از اصطکاک بین دو شیء هم حرارت بهوجود مىآید ولى نار نیست. وجود صادر اول، وجود واجبالوجود را لازم مىگیرد و لاعکس. وجود واجبالوجود، وجود صادر اول را لازم نمىگیرد. واجب الوجود در مقام ذات، خود واجب الوجود است بعد صادر اول پیدا مىشود، بعد صادر دوم پیدا مىشود، بعد این سلسلۀ عوالم پیدا مىشود. بنابراین نفسِ از اینطرف قضیه، ملزوم و لازم است. وجود صادر اول، ملزوم براى لازمى است که آن لازم، وجود واجب الوجود بالذات است.
مرحوم آخوند مىفرمایند: اگر قرار باشد این قضیه نباشد یعنى صادر اول واجب الوجود را لازم نگیرد پس خلافش باید ثابت باشد خلافش چیست؟ عدم صادر اول باید مستوجب نفى واجب الوجود بالذات باشد، چون امر در دوران بین دو چیز است بین نفى و اثبات است، اگر وجود صادر اول واجب الوجود را لازم نگیرد پس نفى او باید لازم بگیرد عدم واجب الوجود را که امتناع ذاتى است. این اشکال نسبت به اصل واجب الوجود هست. حالا همین اشکال در یک دایرۀ وسیعتر نسبت به سلسلۀ علل و معلولات هست همین قضیۀ علیت را هم در آنجا مطرح کنیم.
اشکال به نحوۀ تلازم مرحوم آخوند بین ممکن بالذات و واجب بالذات
اشکالى که بعضىها امکان دارد بر این مطلب بکنند آن اشکال این است که شما در مسئلۀ امکان ذاتى و مسئلۀ واجب الوجود، بحث را در امکان ذاتى با اتصاف به جنبۀ علیت بردید. یعنى وقتى که شما مىگویید: یک ممکن بالذات، واجب الوجود را لازم مىگیرد چه ارتباطى بین ممکن بالذات و بین واجب الوجود هست؟ آیا ارتباط تلازم است که هر وقت واجب الوجود هست در آنجا باید امکان ذاتى مخلوقات وجود داشته باشد، در هرجا که ممکن بالذات هست از اینطرف باید واجب الوجود باشد. اینطرف را قبول داریم ولى اینکه از آنطرف قضیه که در هر برههاى که واجب الوجود بالذات ثابت باشد در آنجا باید ممکن بالذات هم ثابت باشد از کجا یکهمچنین مسئلهاى را مطرح مىکنید؟! الاّ اینکه جنبۀ اتصاف به علیت را در اینجا دخیل کنید بگویید: ممکن بالذات در مقام معلولیت لازم مىگیرد واجب الوجود بالذات را در مقام علیت! و در اینجا ممکن بالذات از جهت امکان ذاتى خارج مىشود و مسئله تبدیل به جهت ضروریۀ ثبوتیه میشود! چون بین علت و بین معلول فاصلهاى نیست و در هرجا که علت هست در آنجا معلول هست دیگر بحث از امکان ذاتى خارج مىشود. حالا آن معلول ما ممکن بالذات باشد یا ممکن بالغیر باشد ـ ممکن بالغیر که نداریم ـ یا ممکن بالقیاس الى الغیر باشد یا فرض مىکنیم که اصلاً واجب باشد. هرچه باشد اصلاً زمینۀ بحث از امکان ذاتى به یک امر دیگر متبدّل مىشود.
منبابمثال همین مطلب را در مورد ترتّب احکام بر موضوعات مختلف بهلحاظ شرایط مختلف مىزنیم: «مکلّف بما هو مکلّف إن کان صحیحاً مستوى القامة کذا و کذا یجب علیه الصلوة مستویاً، یجب علیه الصلوة قاعداً»، اگر باز مرضش بیشتر است بیل به کمرش خورده است و اصلاً نمىتواند بلند شود «یجب علیه الصلوة حتى مستلقیاً». بنابراین مکلّف با توجه به شرایط خاص، احکام مختلفى را بهخود مىگیرد. چرا احکام مختلف است؟ چون موضوعش فرق کرده است. در هر جایى یک موضوع براى یک نحوى و در هرجا یک حکم براى یک موضوع خاصى هست. آنوقت ما نمىتوانیم در اینجا احکام هرکدام از این موضوعهاى مختلف را با حکم دیگرى مقایسه کنیم بهخاطر این است که حکم، خودش فىحدنفسه از خودش اختیارى ندارد، حکم تابع موضوع است. وقتى که موضوع ما در مکلّف اختلاف پیدا کرد ما نمىتوانیم این موضوع را با آن موضوع مقایسه کنیم بگوییم: این مثل آن است. مکلّفى که مغشیاًعلیه هست با مکلّفى که مستلقیاً هست مسئلهاش فرق مىکند. مکلّف صحیح و سالم نسبت به مکلّف مریض و معیب حکمش فرق مىکند. مکلّف در حال اضطرار با مکلّف در حال اختیار تفاوت مىکند. بنابراین نمىتوانیم هر موضوعى را با دیگرى مقایسه کنیم.
شما که مرحوم آخوند هستید در اینجا مسئله را بین ممکن بالذات و بین واجب الوجود بالذات یا ممتنع بالذات قراردادید، یعنى مىخواهید بفرمایید که بین ممکن بالذات من حیث أنّه ممکن بالذات تلازمى جدا نشدنى با واجب الوجود بالذات یا با ممتنع بالذات در بعضى از موارد هست؛ شما این را مىخواهید بگویید. بعد در مقام مثال که مثال زدید گفتید: نگاه کنید بین صادر اول و بین واجب الوجود بالذات در آنجا بینشان تلازم هست، صادر اول ممکن بالذات است و واجب الوجود بالذات مبدأ اول و علت العلل است و با وجود صادر اول، واجب الوجود بالذاتى را لازم مىگیرد. این ممکن، آن را لازم مىگیرد.
اشکال مطلب این است که در ممکن بالذات اگر ماهیت ممکن بالذات مدنظر است که ماهیت ممکن بالذات هیچوقت واجب الوجود بالذاتى را لازم نمىگیرد، چون این دوتا مقولۀ جدا از همدیگر هستند؛ واجب الوجود بالذات آن ماهیتى است که ماهیت آن عین إنیّته و ماهیت آن عین وجوده و آن وجود براى او ضرورت دارد و در خارج ثابت هست و لا یحتاج الى الغیر و هو غنىٌ مستغنٍ فى الذات عن الغیر. این تعریف براى واجب الوجود بالذات هست. حالا سراغ ممکن بالذات آمدیم؛ ممکن بالذات آن ماهیتى است که براى وجود، به یک وجود دیگر نیاز دارد، حالا چه استلزامى بین ممکن بالذات و بین واجب الوجود هست؟ اگر بخواهد وجود پیدا بکند، به یک علتى نیاز دارد. اما اگر نخواهد وجود پیدا کند چه؟ دلش نمىخواهد وجود پیدا کند یا اینکه واجب الوجود هست نمىخواهد. در این ماهیت امکان ذاتى نخوابیده که حتماً باید یک واجب الوجود بالذاتى در اینجا ضمیمه بشود، چون این دو تعریف جدای از همدیگر هستند. در تعریف یک قسیم، قسیم دیگر راه ندارد. بحث، بحث ماهیت است نه بحث وجود خارجى. اگر شما اسم را تعریف مىکنید نمىتوانید در این تعریف فعل را هم دخالت بدهید. اگر مىخواهید حرف را به یک معناى فىالغیر تعریف کنید، نه اسم در این معناى حرف دخالت دارد و نه فعل، چون هردو قسیم همدیگر هستند. بله، مَقسم این سهتا در این تعریف دخالت دارد. تقییدِ مَقسم یعنى تولّد قسیم، تولّد قسم، اقسام براى این مَقسم بهوجود بیاید. ماهیت واجب الوجود عبارت از استغناى ذاتى از غیر است. ماهیت امکان ذاتى عبارت از استواء طرفَى الوجود و العدم بالنسبة الى هذه الماهیة، کجا در او واجب الوجود خوابیده است؟! کجا در او امتناع ذاتى خوابیده است؟! نه امتناع ذاتى در ماهیت ممکن بالذات [خوابیده و نه واجب الوجود]! بله، اگر ممکن بالذات بخواهد لباس وجود بپوشد نیاز به واجب الوجود دارد، اگر این ممکن بالذات بخواهد از کَتم عدم پا به عرصۀ وجود بگذارد نیاز به علت دارد؛ حالا یا آن علت، علت طولیه است یا مثل صادر اول علتش علت العلل است. این چه ربطى به ماهیت ممکن بالذات دارد؟! پس وقتى که شما مىخواهید تلازم بین ممکن بالذات و بین واجب الوجود بهوجود بیاورید باید علیت را در اینجا بیاورید دخیل کنید. بله، ممکن بالذات در مرتبۀ معلولیت، واجب الوجود را لازم گرفته است، ما قبول داریم. صادر اول چون معلول براى علت است بدون علت که نمىشود. اصلاً در تعریف صادر اول بهلحاظ معلولیت، واجب الوجود خوابیده است. صادر اول عبارت از آن معلول اولى است که یصدُر عن واجب الوجود. یعنى تا مىخواهید بگویید: صادر اول باید واجب الوجود بیاورید. الصادرُ الاول الماهیةُ الممکنةُ بالذات الذى یَصدُرُ عن علةِ الاولى. آن علت أولى عبارت از واجب الوجود بالذات است. و این مسئله با آن که شما مطرح کردید که ممکن بالذات در بعضى از موارد، امتناع ذاتى را لازم مىگیرد، یا اینکه وجوب ذاتى را لازم مىگیرد، با این منافات دارد، و همینطور در سلسلۀ طولیه. ممکن است اشکالى به این کیفیت به کلام مرحوم آخوند بشود.
جواب از اشکال به مرحوم آخوند
اما ما مىتوانیم به یک نحوى به این مسئله پاسخ بدهیم. پاسخ ما این است که در آن اوصافى که وجود و عدم آن اوصاف، تصرفى در ماهیت آن مُتصَف بهوجود نمىآورد، آن اوصاف نمىتواند باعث افتراق آن ماهیت بشود. فرض کنید که ما در بحث اتصاف ماهیت به وجود بگوییم: الماهیةُ متصفةٌ بالوجود و الماهیةُ غیرُ متصفةٍ بالوجود، آن ماهیتى که معدوم است. حالا اتصاف ماهیت به وجود و عدم اتصاف ماهیت به وجود چه تفاوتى در ذات خود ماهیت بهوجود مىآورد؟! تفاوتى ندارد، بالأخره ماهیت خودش ماهیت است. ماهیت عبارت از آن قالب و آن شکل است؛ حالا چه آن شکل در خارج بیاید و چه آن شکل در خارج نیاید.
تمثیل امکان ذاتی و ماهیت به نقشه ساختمان
منبابمثال یک شکلى را یک مهندس مىکشد، نقشۀ ساختمانى را مىکشد و آن را به این دیوار نصب مىکند، حالا یکوقت شما مىآیید و این شکل را به یک ساختمان یا به یک عمارت سه یا چهار طبقه تبدیل مىکنید، و یکوقت همینطور شکل روى دیوار هست تا دو سال هم دست به ترکیبش نمىزنید. شکل، شکل است و سر جایش هست، این چه تفاوتى را بهوجود آورده است؟ این شکل عبارت است از ماهیت ساختمان، آن بنایى که بر او ساخته شده است. این امکان ذاتى که مىخواهیم بگوییم: ممکن بالذات، این نقشه است. آن ساختمانى که براساس این نقشه درست شده آن وجود خارجى است. البته دارم تشبیه مىکنم والاّ خود آن نقشه وجود خارجى دارد. حتى در ذهن هم اگر نقش ببندد و در خارج نباشد باز وجود ذهنى دارد. فقط از باب تشبیه مسأله است. آن نقشه یعنى امکان ذاتى، آن امکان ذاتى اگر لباس وجود خارج بپوشد مىشود معلول براى علت، اگر لباس وجود خارجى نپوشد معلول نیست و در رتبه همان نقشه بودن باقى مىماند. این شد امکان ذاتى. حالا این وجود که مىگوییم: وجود اتصاف ماهیت به یک امر دیگر است چه تأثیرى در این امکان ذاتى بهوجود مىآورد؟! هیچ تأثیرى ندارد! یعنی در خود ماهیت اثر ایجاد نمىکند، در خود ماهیت اثرى را بهوجود نمىآورد. آنچه در خارج هست یک امر خارجى است که به این ممکن بالذات اصلاً ارتباطى ندارد. ما دو وجود داریم: یک وجود داریم وجود بسیط است که اختصاص به ذات حق متعال دارد و یک وجود، وجود محدود است آن وجودى است که در خارج مشاهَد است. امکان ذاتى در این وسط چه نقشى بازى مىکند؟ امکان ذاتى در ضمن این وجود، وجود پیدا مىکند. اگر وجود نبود ممکن بالذات ما هم وجود نداشت. یعنى وقتى که این وجود خارجى را مىبینیم برعکس آنچه تصورات و تخیلات است، وقتى که این وجود را در خارج مىبینیم متوجه مىشویم که این وجود خارجى باید مقید باشد، چون ما او را دیدیم. مردم و عوام همانطورى که خود مرحوم آخوند تصریح دارند در بسیارى از جاها و همینطور مرحوم حاجى و سایر فلاسفه، در نظر اول بر ماهیت نظر مىکنند و غیر از ماهیت چیزى نمىبینند، در وهلۀ اول چشم بر اختلافات مىافتد، چشم بر مفارقات مىافتد، به سیاهى، سفیدى، قرمزى، سبزى، حجر، شجر، ماء، سماء، أرض تمام اینها را صور مىبینند، اختلافات را در صور مىبینند. حالا یک کسى در اینجا پیدا بشود و یکقدرى دقت بکند، از این صور، به آن وجودى که این صور در ضمن آن وجود تبلور پیدا کرده برسد، آن دیگر خیلى شاهکار کرده است. تا برسد به اینکه آن صور، خود اینها همه ماهیات هستند و ماهیات اعدام هستند. به آن حقیقت وجود بخواهد برسد از این صور، خیلى کار کرده است. ولى بعضىها هستند که ابتدائًا مىآیند و در خارج اصلاً وجود مىبینند مىگویند: این امر در خارج موجود است، کارى ندارند به اینکه چه هست، موجود میبینند. حالا از نقطه نظر ماهیت، این مسئله مثال است ولى من مىخواهم از این مثال براى وجود استفاده بکنم.
تمثیل دیگری از ماهیت و وجود
منباب مثال اگر شخصى در خارج دارد مىآید و دور است و چشمتان نمىبیند، فقط احساس یک حرکتى را مىکنید، در اولین وهله چه بهنظر مىآید؟ در اولین وهله این است که جنبندهاى در اینجا هست، حالا آن جنبنده انسان است یا حیوان است، هنوز برایتان روشن نشده است. یکقدرى که نزدیکتر مىآید، مىبینید این جنبنده انسان است، حیوان نیست، چون میبینید روى دو پا راه مىرود، حیوان دو پا است. یکقدرى جلوتر مىآید شمایلش برایتان مشخص مىشود، یکقدرى جلوتر جلوتر مىآید، مىبینید از دوستان است. مراتبى را شما طى کردهاید تا اینکه مشخص شد، مدام قیود او زیاد شد، قید اول فقط جنبندگى، بعد تبدیل شد به اضافه شدن بر آن یعنی انسان، بعد تبدیل شد به رنگ، بعد تبدیل شد به خصوصیات دیگر، تا اینکه بالاخره تبدیل شد به زوجۀ مکرمه یا ممکن است که زوج باشد. این دیگر باید خیلى نزدیک بشود نزدیک نزدیک نزدیک، تا اینکه متوجه بشوید که از دوستان است یا اینکه یک تعلّق دیگرى در اینجا هست. این مسئله را در مورد وجود مىخواهیم استفاده بکنیم. وقتى که انسان در خارج احساس یک وجودى را مىکند، در مرتبۀ اول مىگوییم: امرى هست، حالا به آن امر کار نداریم. آیا در این هست بودنش شک داریم یا نداریم؟! شک نداریم. از این هست بودن که محمول براى این قضیۀ ما است، ما مىآییم و موضوع را ثابت مىکنیم. یعنى از این امرى که هست مىآییم و مىگوییم: پس باید یک امرى باشد. مدام همینطور جلوتر مىآییم. حالا که از این هست سراغ این امر میآییم، این امر چیست؟ این امر جنبنده است، انسان است، ناطق است، کذا است، زوجۀ مکرمه است. از این دور قضیه که آن محمول براى این قضیۀ ما باشد مىآییم و یک دور مىزنیم میگوییم: کجا بودى؟ خیلى دور بودى نشناختمت، اینطور نمىشود، باید جلو بیایى تا بشناسمت! ما از محمول شما پى به شما بردیم! از محمول پی میبریم که آن وجودِ هست هست، زید هست، عمرو هست، شجر هست، سماء هست، هستِ اول مىآید اثبات وجود خارج مىکند. ما کارى به ماهیت نداریم، هنوز نمىدانیم چه چیز هست. اولین احساس، احساس وجود مقید است. این اولین احساس است. پس حالا متوجه شدیم که بین مسئلۀ وجود و بین مسئلۀ ماهیت فرق هست. یعنى در وهلۀ اول وجود مقید [میآید و بعد ماهیت می آید.] چون ما فیلسوف هستیم، حکیم هستیم مىدانیم که در خارج، وجود منبسط و وجود بسیط نمىتواند بیاید، باید در خارج وجود مقید باشد. پس وقتى که ما احساس امرى را مىکنیم، آن احساس در مرتبۀ اول اگر دقت کنیم به وجود خورده نه به ماهیت. فرض این است که احساس امر موجود هست، کارى به ماهیتش نداریم. حالا آن ماهیت چیست؟ لعلّ این حرکتى که هست این حرکت یک شجر باشد، در وزش باد دارد حرکت مىکند و ما خیال مىکنیم جنبنده است، حتى نسبت به اصلش هم شک داریم ولى نسبت به این که امرى هست شک نداریم. این همان وجود است، این همان وجود متنازلۀ از آن وجود بسیط است. دیگر فکر کنم از این آسانتر نتوانم مسئله را بیان کنم!
تلمیذ: وجود، عارضُ الماهیة؛ نهاینکه ماهیت عارض وجود است. اگر یکهمچنین ادراکى از امکان داشته باشد پس باید بگوییم: بعضى وقتها وجود عارض ماهیت است و بعضى وقتها ماهیت عارض وجود است.
استاد: اگر منظورتان از عرَض یکوقت عرضى است که قبلاً نیاز به موضوع داشته باشد خب قبل از وجود که ماهیت موضوع ندارد تا بخواهد بر آن عارض بشود. فرض کنید که در مورد کیف، این رنگ باید یک موضوعى را داشته باشد تا این رنگ بر آن عارض بشود، قبلاً باید یک موضوع داشته باشد.
تلمیذ: سبقت زمانى نیست، سبقت رتبى است.
استاد: ولى عرضى که معمولاً مىگویند فقط صرف عروضیت است. حالا عروضیت هرچه مىخواهید بگویید، این به آن عارض بشود یا آن به این عارض بشود. اصل این است که وجود است که ماهیت را مىسازد. این مسئله هست.
این مطلب هست که این مسئلۀ وجود مىآید و خود را در خارج مىنمایاند، ما از نمایش او متوجه مىشویم که یک امکان ذاتى و یک ماهیتى در اینجا باید وجود داشته باشد.
حالا صحبت در این است که اگرچه این مسئله صحیح است که در جنبۀ علیت و معلولیت تلازم وجود دارد ولى این جنبۀ علیت دخالتی در امکان ذاتى نمىکند. یعنى بالاخره امکان ذاتى را تبدیل به وجوب بالذات و ضرورت ثبوتیه نمىکند تا اینکه آن مستوجب واجبالوجود باشد، باز امکان ذاتى بههرحال در سر جاى خودش هست. یعنى این وجود خارجى ممکن بالذات، امکان ذاتى را از امکان ذاتى بیرون نمىآورد، همیشه این ممکن، ممکن بالذات است. پس این اشکال بر مرحوم آخوند وارد نمىشود.
و هذا لو صَحَّ لاستَوجَبَ نفیَ الملازمةِ بینَ الواجبِ و الممکنِ بل بینَ کلِّ علةٍ موجبةٍ مع معلولِه لأنّ العلةَ قد تجِبُ حیثُ لم یکُنِ المعلولُ واجبًا سواءً کان الوجوبُ مِن الذاتِ أو مِن الغیرِ کما سنُحَقّقُ.1
«[و این استلزام اگر صحیح باشد] لازم مىگیرد نفى ملازمۀ بین واجب و ممکن را بلکه در یک دایرۀ وسیعتر بین هر علت موجبهاى با معلولش باید بگوییم که ملازمه نیست، بهخاطر اینکه علت بعضى وقتها هست که اصلاً معلول وجود خارجى وجود ندارد. حالا مىخواهد این وجوب، وجوب ذاتى باشد یا وجوب غیرى باشد. (بنابراین باید بگوییم که بین این دو هیچ امکان ذاتى لازم نمىگیرد واجب بالذات را) [همانطور که بهزودی محقق می کنیم].»
و أعجبَ مِن ذلک ما قیل فی بعضِ التعالیقِ.
«و عجیبتر از این همان مطلبى است که از مرحوم میرداماد است.»
ایشان با توجه به اینکه اشکال را قبول کردند منتها صورت قضیه را برگرداندند و خواستند به یک نحوى از مخمصۀ ورود اشکال بر تعریف تلازم خارج بشوند. آمدند و این واجب بالذات را به امکان بالقیاس تبدیل کردند. گفتند: بین ملزوم و لازم باید آن علقۀ ضروریه باشد ولى در اینجا بین صادر اول و بین واجب الوجود علقۀ ضروریه نیست، آن واجب الوجود بالنسبه به صادر اول امکان بالقیاس است، یعنى ارتباط بین صادر اول و بین واجب الوجود این ارتباط، ارتباط امکان بالقیاس است. صادر اول هم بالنسبه به واجب الوجود امکان بالقیاس است، امکان بالقیاس یعنى این درقبال ما مىشود باشد. حالا اینکه حتماً باید باشد، خب باشد، حتماً باشد. آن هم درقبال این مىتواند وجود داشته باشد. بنابراین با این وسیله مىتوانیم ثابت بکنیم که ممکن بالذات نهاینکه لازم مىگیرد واجب الوجود بالذات را بلکه ممکن بالذات لازم مىگیرد ممکن بالقیاس را. ما مىگوییم: آخر این همان قضیهاى است که «خودش را بیار اسمش را نیار» است! چه فرق مىکند که شما به این بگویید: ممکن بالقیاس یا اینکه بگویید: واجب الوجود بالذات، چه تفاوتى مىکند؟! ذاتش که یکى است! بحث ما در تعابیر و در ترتب احکامى که بر تعابیر و بر مفاهیم بدون تعلق به جهت خارجیه باشد نیست، بحث ما راجع به ترتب احکام بر نفس حقایق خارجیه است؛ حالا مىخواهید آن حقایق خارجیه را به هر تعبیرى تعبیر کنید. شما واجب الوجود را بگویید: ممکن بالقیاس، از واجب الوجودىاش که دست برنمىدارد، باز واجب الوجود است، باز به این اشکال مىشود. و اشکال مهمتر از این قضیهاى را که مرحوم آخوند وارد مىکنند این است که اصلاً امکان بالقیاس در دایرۀ ضروریات نیست بلکه در دایرۀ خود همان ممکنات است. بین ملزوم و لازم امکان بالقیاس نیست. امکان بالقیاس در مواردى است که هیچگونه تعلقى بین این دو وجود ندارد؛ یعنی تعلّق ضروریهاى وجود ندارد.
إنّ إمکانَ الملزومِ إنما هو بالقیاسِ إلى ذاتِه و هو یستلزِمُ إمکانَ اللازمِ بالقیاسِ إلیه أعنی ذاتَ الملزومِ لا إمکانَه بالقیاسِ إلى ذاتِه.
(ان امکان الملزوم انما هو بالقیاس الى ذاته)، به قیاس به ذات خودش هست (و هو یستلزم امکان اللازم بالقیاس الیه) و این امکان ملزوم، لازم مىگیرد امکان لازم را به قیاس به ذات ملزوم. یعنى ذات لازم، ممکن بالقیاس است به ذات ملزوم، نه اینکه ممکن است بالنسبة به ذات خودش، نه ممکن است ذات خودش واجب الوجود باشد (لا امکانه بالقیاس الى ذاته)، نه اینکه لازمهاش این است که این لازم، ممکن باشد حتى به قیاس به ذات خودش. ممکن است نسبت به ذات خودش ممتنع باشد یا واجب باشد.
و مقتضَى الاستلزامِ بینَ الممکنِ و المحالِ کونُ نقیضِ اللازمِ غیرَ ضروریٍ بالقیاسِ إلى ذاتِ الملزومِ لا کونُه لا ضروریًا بالقیاسِ إلى حدّ ذاتِه سواءً کان اللازمُ ضروریَ العدمِ أو ضروریَ الوجودِ أو لا ضروریَ الوجودِ و العدمِ جمیعًا نظرًا إلى ذاتِه مِن حیثُ هی هی.
«مقتضاى آن استلزامى که بین ممکن و محال هست این است که نقیض لازم، غیرضرورى باشد به قیاس به ذات ملزوم، نهاینکه این لازم لاضرورى باشد به قیاس به حدّ ذات خودش، یعنی به قیاس به حد ذات خودش ضرورت نداشته باشد. نه، ممکن است نسبت به حدّ ذات خودش ضرورت داشته باشد. بله، نسبت به ذات ملزوم ممکن است که این ضرورت نداشته باشد. حالا مىخواهد این لازم ما ضرورى العدم باشد در امتناع ذاتى یا ضرورى الوجود باشد در علت أولى، یا اینکه نه ضرورت وجود داشته باشد و نه ضرورت عدم، که در سلسلۀ طولیه علل در آنجا این مسئله لحاظ مىشود که خود علت بالنسبه به وجود خودش نه نسبت به معلول، خود علت نسبت به ذات خودش لاضرورى الوجود و العدم است.»
و لا یُتَوَهّمنَ أنّ هذا إمکانٌ بالغیرِ و هو مِن المستحیلِ کما مرّ بل هذا إمکانٌ بالقیاسِ إلى الغیرِ و قد وُضِحَ الفرقُ بینَهما.
«و کسى خیال نکند که امکان بالغیر است بلکه امکان بالقیاس الى الغیر است، چون امکان بالغیر محال است. [فرق بین امکان بالغیر و امکان بالقیاس الی الغیر روشن شد].»
و نحن نقولُ هذا الکلامُ و إن کان فی ظاهرِ الأمرِ یوهَمُ أنه على أسلوبِ الفحصِ و التحقیقِ إلا أنّه سخیفٌ لما عُلِمَ أنّ الإمکانَ بالقیاسِ إلى الغیرِ إنّما یُتَصَوّرُ بینَ أشیاءٍ لیست بینَها علاقةُ الإیجابِ و الوجوبِ و الإفاضةِ و الاستفاضةِ و بالجملةِ العلاقةُ الذاتیةُ السببیةُ و المسببیةُ فی الوجودِ و العدمِ.1
«مرحوم آخوند مىفرمایند: اگرچه این کلام در وهلۀ اول اینطور مىنمایاند که بر اسلوب فحص و تحقیق است، الاّ اینکه [کلامی است سخیف] و دلیلش هم این است امکان بالقیاس الی الغیر تصور مىشود بین اشیائى که بین این اشیاء علاقۀ لزومیۀ ایجاب وجوب و افاضه و استفاضۀ اشراقیه و استفاضۀ از ناحیۀ قوابل وجود ندارد. [و بهطورکلی] علاقۀ ذاتیهاى که منبعث از سببّیت و مسببیت است در وجود و در عدم، در هر دو، وجود ندارد درحالىکه بین علت و معلول علاقه، علاقۀ لزومیه است، بین صادر اول و بین واجب الوجود بالذات علاقه، علاقۀ لزومیۀ سببیت و مسببّیت است، و در یکهمچنین موردى واجب بالنسبه به صادر اول، امکان بالقیاس نیست بلکه ضرورت وجودیه براى تحقق علت بر او حاکم است.»
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد