پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 10 و 11: يذكر فيه خواص الممكن بالذات؛ و أن الممكن على أي وجه يكون مستلزما للممتنع بالذات
توضیحات
امکان ذاتی و ماهیت در دیدگاه آخوند و مشاء در این جلسه به بررسی اختلاف میان حکمت مشاء و دیدگاه مرحوم آخوند درباره نسبت امکان ذاتی با ماهیت و وجود پرداخته میشود. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی توضیح میدهد که در نگاه مشائی امکان ذاتی به ماهیت نسبت داده میشود و ماهیت نسبت به وجود و عدم مساویالطرفین است، اما در حکمت متعالیه با تحقق وجود خارجی، شیء دارای ضرورت بالعرض یا بالذات غیر از واجب میشود و امکان به صورت فقری تحلیل میگردد. همچنین نسبت علت و معلول، نقش وجود در جعل، و تفاوت ضرورت ذاتی و ضرورت ازلی بررسی میشود. در نهایت این پرسش مطرح میگردد که پس از تحقق وجود خارجی، جایگاه امکان ذاتی چیست و آیا همچنان میتوان آن را به ماهیت یا وجود نسبت داد یا خیر.
درس دویست و بیست و ششم
تقابل دیدگاه مرحوم آخوند با حکمت مشاء در مسئلۀ اتصاف ماهیت (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
در این جلسه تا مقداری که میرسیم از متن کتاب میخوانیم تا با مطلبی که قبلاً عرض شد راجع به اختلاف بین مرحوم آخوند با حکمت ضائعه و شایع ـ که همان حکمت مشاء باشد ـ از نقطهنظر اتصاف ماهیت و اتصاف وجود به امکان و مابهالاِتصاف، در هرکدام از این دو طریق روشن میشوند و بنا بر فرمایش مرحوم آخوند امکان ذاتی استلزام امتناع ذاتی را ندارد؛ یعنی بهواسطۀ عدم امکان ذاتی استلزام امتناع بالذات نمیآید و با این طریق ایشان دیگر جواب این اشکال را دادند که چطور ممکن است که امکان ذاتی مستلزم واجب بالذات باشد و عدم امکان ذاتی مستلزم امتناع بالذات باشد. طریقهای که خودشان آن طریقه را مطرح کردند عرض شد که آنچه که متصف به امکان ذاتی است ماهیت است، ماهیت اتصاف به امکان است و بین ماهیت ـ چون من حیثُ هی هی لیست إلا هی است ـ با آن واجب متعال علاقه و ربطی وجود ندارد و جعل به وجود و به انحاء وجودات تعلق میگیرد.
بنابراین آنچه که مجعول است عبارت از وجود است و وجود او استلزام وجود علت و عدم او استلزام عدم علت را دارد و اما نفس ماهیت که ممکن بالذات است که لیست إلا هی و جعل به وجود او تعلق میگیرد و بِالعرضِ و الواسطة به ماهیت تعلق میگیرد و بناءًعلیٰهذا اشکال دیگر منتفی میشود و آن مطلب این است که آنچه که مجعول است وجود است و آنچه که ممکن بالذات است عبارت از ماهیت است. بنابراین وجود عبارت از یک مسئلۀ ضروری الثبوت است که ثبوت و ضرورتش تا مادامی است که موضوع باشد و چون موضوعِ همان وجود هم قائم به علت است بنابراین از این نقطهنظر وجود برای او ثابت است و چون علت همیشه بوده پس این وجود و این نحوه از وجود به ضرورت ذاتیه متکی به علت خودش است اما نفس وجودِ علت بنا بر ضرورت ازلیه در ازل و در ابد این وجود برای خود آن ذات ضرورت دارد.
فرق بین انحاء وجودات و آن وجود بسیط
در اینجا فرق بین انحاء وجودات و آن وجود بسیط روشن میشود؛ فرق این است که آن وجود بسیط وجود غنی بالذات است و احتیاج به افاضۀ علت و افاضۀ جعل ندارد اما این انحاء وجودات در عین اینکه ضرورت دارند چون متدلّی به علت هستند درعینحال از نقطهنظر اتکاء به علت و تدلی به علت، ضرورت ازلی ندارند بلکه ضرورت ذاتی دارند. پس فرق بین ضرورت ذاتی و ضرورت ازلی آنطوریکه در اینجا ایشان میفرمایند روشن میشود و آن اشکال هم بنا بر مبنای ایشان که آن حکمت متعالیه است مرتفع خواهد شد.
اشکال این بود که ما در بعضی از اوقات مشاهده میکنیم که وجود امکان ذاتی استلزام واجب بالذات را دارد و عدم امکان ذاتی مستلزم عدم واجب بالذات است که ممتنع است و دیگر این اشکالات در اینجا پیش میآمد که چطور عدم امکان بالذات مستلزم عدم واجب بالذات است درحالیکه مرتبۀ واجب بالذات، مرتبۀ أعلیٰ از مرتبۀ امکان بالذات است، اینجا تمهّل برای رفع اشکال میشد و هر شخصی صحبتی میکرد و بعضیها صادر اول را استثناء میکردند و بعد میگفتند که چطور استثناء در احکام عقلیه در اینجا وارد است؟! بعضیها نفی استلزام را میکردند و میگفتند که خود نفس صادر اول مصداقاً و هویةً فی الخارج اتحاد عینی با ذات دارد. مطالبی روشن شد که عرض کردم بعضی از آنها صحیح است و بعضی از آنها قابل خدشه است.
در اینجا مرحوم آخوند بر مسلک خودشان که هر وجودی را در خارج واجب بالذات میدانند و ضرورت ذاتی را بر او حمل میکنند ولو اینکه متکّی به غیر باشد و متکّی به علت باشد و نفس وجودش را برای ماهیت خودش ضرورت بالذات میدانند درمقابل امکان بالذات که آن امکان بالذات به ماهیت... او عبارت از وجود است نهاینکه عبارت از ماهیت است. بنابراین وجود در اینجا طرف دعوای با واجب بالذات است و طرف دعوای با واجب بالذات، وجود است ولی ماهیت طرف نیست بلکه ماهیت هیچ علاقهای هم با آن مرتبۀ واجب بالذات ندارد! بنابراین امکان ذاتی که وصف برای ماهیت است، هزارتا هم اگر امکان ذاتی دیگر هم بر ماهیت حمل شود بشود، چه ارتباطی با واجب بالذات دارد؟ حالا هر کاری که آن امکان ذاتی میخواهد بکند، بکند! آنچه که واجب بالذات جعل میکند وجود را جعل میکند حالا ماهیت ممکن است بالذات باشد، ممتنع بالذات باشد یا واجب بالذات باشد، به واجب الوجود چهکار دارد؟ واجب الوجود میگوید که من اصلاً با توکاری ندارم، من وجود را جعل میکنم و وقتی وجود را جعل کردم این وجود معلول من میشود. حالا بحث راجع به این است که این وجودی که مجعول است، وجودش اقتضاء وجود علت را میکند و عدمش اقتضاء عدم علت را میکند چون عدم معلول من حیثُ إنّه معلول یقضی عدم العلةِ من حیثُ هی علةً. این استلزامِ وجود، وجود را و استلزامِ عدم، عدم را به وجود برمیگردد و به ماهیت برنمیگردد.
فرق بین علت و معلول
و لِقائلٍ أن یقول پس فرق بین این وجود که معلول است و علت چیست؟ میگوییم که فرق فقط در فقر است! همین! والاّ از نقطهنظر هویت و تحقق فرق ندارند. این وجود معلول نفس وجود علت است. فقر فقط در امکان هست و امکان در اینجا به معنای تساوی الطرفین نیست بلکه به معنای احتیاج است.
امکان در ماهیت به معنای تساوی الطرفین
امکان در ماهیت به معنای تساوی الطرفین است، وقتی میگوییم که ماهیت زید ممکن است یعنی این ماهیت زید نسبت به وجود و عدم متساوی الطرفین است اما اگر بگوییم که این وجود ممکن است یعنی همین وجودی که ما الآن داریم مشاهده میکنیم ممکن است، دیگر معنا ندارد بگوییم که این وجود ممکن است یعنی متساوی الطرفین است چون الآن محقق است؛ الآن این وجود در خارج محقق است، وقتی محقق شد دیگر تساوی الطرفین یعنی چه؟! این تحصیل حاصل است. در اینجا ما بنا بر مبنای مرحوم آخوند تقریر میکنیم حالا بعد زیرش میزنیم. میگوییم که ممکن است این ماء در این اطاق و در این صحن وجود داشته باشد و ممکن است وجود نداشته باشد پس الآن نفس ماهیت ماء نسبت به وجود و عدم، متساوی الطرفین است اما وقتی که الآن شما این ماء را مشاهده میکنید دیگر تساوی الطرفین است؟! دیگر تساوی الطرفین نیست. وقتی که این ماء الآن هست و ما این ماء را مشاهده میکنیم، این از تساوی الطرفین خارج شده است و الآن محقق الوجود است. الآن وجود برای این ماء دیگر ضرورت دارد! تا وقتی که من این آب را نخوردم این وجود برای این ماء ضرورت داشت و وقتی من این آب را خوردم آنوقت دیگر این وجود از این ماء سلب و نفی میشود. پس مرحوم آخوند هم میفرماید که در ضرورت ذاتی، وجود برای آن ذات که آن ماء باشد ضرورت دارد مادامَ موجوداً، تا مادامی که از ناحیۀ علت وجود افاضه شود این وجود برای زید ضرورت دارد. وقتی افاضه از ناحیۀ علت قطع شود، دیگر وجود برای او ضرورت ندارد و عدم میشود. این ضرورت ذاتی میشود.
فرق ضرورت ذاتی با ازلی
اما با ضرورت ازلی چه فرقی است؟ در ضرورت ازلی قطع دیگر معنا ندارد. ازلاً و ابداً و سرمداً در تمام این حالات ـ البته ازل مربوط به قبل و بعد است ـ و احوال وجود برای ذات واجب ضرورت دارد و احتمال انقطاع و نفی وجود ندارد و امتناع دارد، این فرق بین [ضرورت ذاتی و ضرورت ازلی بود].
اما در آن مبنای مرحوم آخوند در فلسفۀ متعالیه صحبت در این است که چه موصوفی متصف به امکان ذاتی است و چه موصوفی متصف به امکان فقری است و چه موصوفی متصف به غنای ذاتی است؟ آنچه که متصف به امکان ذاتی است ماهیت است، نه وجود. ماهیت است که نسبت به وجود و عدم متساوی الطرفین است، او متصف به امکان ذاتی است.
تعریف امکان فقری!
و اما امکان فقری به معنای احتیاج و اتکاء و تدلّی و نیاز و فقر در وجود است. پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم میفرماید: «الفَقرُ فَخری»؛1 فقر افتخار من است. معنای این فقر یعنی احتیاج، نه معنای تساوی الطرفین، پیغمبر نمیخواهد بگوید که من نسبت به وجود و عدم متساوی الطرفین هستم، نه! من الآن موجود شدم و وقتی یک شیء موجود شود آنوقت موجود است و از تساوی الطرفین خارج شده است و بحث راجع به فقر است، میگوید که بااینکه به وجود من از تساوی الطرفین خارج شدم ولی دوباره فقر را دارم و دوباره فقر مصاحب و قرین و همراه با من است، اگر در ازل و سرمد هم من وجود داشته باشم دوباره این جنبۀ فقر از من جدا و قطع نمیشود و تا آخر من این جنبۀ فقر را میخواهم داشته باشم؛ هم تکویناً من فقر هستم و هم در مقام تربیت و در مقام شرع و در مقام عبودیت این فقر را در وجود خودم احساس میکنم و انسان همیشه باید این مسئله را در وجود خودش احساس کند.
إلٰهِى کَفىٰ بِى عِزّاً أن أکونَ لَکَ عَبداً، وَکَفىٰ بِى فَخراً أن تَکونَ لِى رَبّاً، أنتَ کَما أُحِبُّ فاجعَلنِى کَما تُحِبُّ.1
بله این از امیرالمؤمنین علیهالسّلام است که عزت و افتخار من به این است که همیشه عبد باشم گرچه معلول هستم ولی جنبۀ عبودیت را همیشه برای خودم نگه دارم و این جنبۀ عبودیت به جنبۀ أنانیت و تفرعن تبدیل نشود.
بنابراین بر خلاف حکمت رایج و شایعه مشاء و اشراق که امکان ذاتی را متوجه وجود ماهیات میدانند و بنابراین وجودِ ماهیتِ در خارج است یعنی همین وجودِ ماء است که در عین اینکه الآن این ماء در خارج موجود هست درعینحال این متساوی الطرفین نسبت به وجود و عدم است یعنی ممکن است باشد و ممکن است نباشد یعنی جنبۀ ماهیت و تساوی طرفین ماهیت را بر جنبۀ هویت خارجی و وجود خارجی غلبه میدهند یعنی میگویند که بااینکه این ماهیت در خارج موجود است ولی درعینحال همۀ امکان ذاتی را با خودش همراه دارد ولو در خارج موجود است. هیچ فرقی نیست بین زید که قبلاً وجود نداشت و زید که الآن موجود است، فقط فرقش در مجعولیت است! زید که قبلاً وجود نداشت به او تعلق جعل نگرفته بود و الآن جعل به او تعلق گرفته و در خارج هست ولی دوباره از تساوی الطرفین خارج نشده و دوباره این تساوی الطرفین نسبت به وجود و عدم همراه با این هست.
به قول معروف «اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالبها»2 اگر کمترین لحاظی از جانب جاعل و علت نباشد، انعدام محض و انمحاء محض و فناء محض بر همۀ مخلوقات حاکم میشود. بنابراین با وجود اینکه در خارج همۀ مخلوقات وجود عینی دارند ولی دوباره از نقطهنظر تحلیل عقلی ما میبینیم که امکان ذاتی را همراه خودشان دارند.
بنا بر مکتب مرحوم آخوند اصلاً امکان ذاتی به وجود ماهیات تعلق نمیگیرد بلکه امکان ذاتی به ماهیتِ آن موجوداتِ خارج تعلق میگیرد یعنی موجودِ خارج است که ممکن بالذات است اما آنچه که در خارج محقق است عبارت از وجوب بالذات است یعنی این وجود برای این ذات الآن ضرورت دارد لذا الآن هست و ما الآن میبینیم. آیا بااینکه ما الآن مشاهده میکنیم دوباره میگوییم که استواء طرفین نسبت به وجود و عدم است؟! الآن که داریم مشاهده میکنیم! این که دیگر تحصیل حاصل میشود.
بنابراین اینکه الآن ما در خارج مشاهده میکنیم خرج عن استواءِ الوجود و العدم إلی مرتبةِ الوجود و اذا خرجَ إلی مرتبةِ الوجود و دَخَلَ فی هذهِ المرتبة فَلا یصدقُ علیه الإستواء بَل یصدقُ علیه الوجوب! ولی فرق بین این وجوب و واجب الوجود این است که این وجوب، وجوب ذاتی است و وجوب واجب الوجود، وجوب ازلی است. این وجوب ذاتی تا مادامی است که از ناحیۀ علت بر این وجود افاضه شود. آن وجوب ازلی دیگر مادام ندارد و در ازل این وجود برای آن ذات محقق بوده است، این فقط فرق است! یعنی مرحوم آخوند در اینجا روی امکان تصرف میکند و اتصاف به امکان را از وجود به ماهیت برمیگرداند و میگوید که وجود متصف به امکان نیست، هرجا وجود باشد در آنجا تشخص هست و هرجا تشخص باشد در آنجا وجود، ضرورت دارد.
بنابراین فی کلِّ ممکنٍ موجودٍ خارجیٍ و مخلوقٍ متعینٍ إنّا نحکمُ بِالوجوب والضرورةِ علیه و اذا لَم یَخرج مِن استواء الطرفین إلی الوجود فَنحکمُ علیه بِالإمکان ذاتی و الإمکانُ الذاتی یترتبُ إلی الماهیة و لا یترتبُ إلی الوجود این محصل کلام مرحوم آخوند در اینجا است و به این واسطه شبهه را نفی میکند.
میفرماید که ما صادر اول را ـ که معلول برای علت است ـ ممکن میدانیم ولی ممکن بالفقر میدانیم، نه ممکن بالذات! صادر اول ماهیتش ممکن بالذات است و ماهیت هم که لا دَخلَ لَه بالواجب؛ اصلاً به واجب ارتباطی ندارد. واجب بالذات که عبارت از واجب حق متعال است نسبت به ماهیت صادر اول که جعل تعلق نگرفته بلکه به وجود او تعلق گرفته و حالا ماهیت صادر اول امکان ذاتی داشته باشد، خب داشته باشد، جعل آن واجب الوجود به وجود صادر اول تعلق گرفته و او را معلول کرده و بین وجود صادر اول و بین وجود او ربطٌ وثیق و علاقةٌ مستحکمةٌ، به وجود معلول یثبتُ وجود العلة و به انتفاء معلول یثبتُ انتفاعَ العلة و من حیثُ إن انتفاءَ العلةِ مستحیل پس انتفاء معلول هم در مرتبۀ معلولیت مستحیل است.
اما شما میخواهید امکان ذاتی را به واجب اول مرتبط کنید. ایشان میگویند که امکان ذاتی مرتبط نیست چون ماهیت هیچگونه علاقهای با آن واجب ندارد؛ یعنی جعلِ واجب به ماهیت نمیخورد بلکه جعل واجب به وجود میخورد! حق هم همینطور است! ماهیت عبارت از جنس و فصل است و از صادر که جنس و فصل تراوش پیدا نمیکند بلکه از صادر وجود تراوش میکند، وقتی که وجود تراوش کرد بعد ما آن جنس و فصل را انتزاع و استخراج میکنیم. حالا که جعل این واجب به این وجود خورده و این وجود را به شکلی درآورده حالا ما مقارنات را میسنجیم، مشارکات را میسنجیم، مفترقات و متمایزات را میسنجیم، آن متشارکات را جنس و آن مفترقات را فصل قرار میدهیم و بعد میگوییم که الآن این متعین و این مخلوق خارجی در تحت این نوع است. این متعین در تحت این نوع است و آن متعین در تحت نوع دیگر است. بنابراین آنچه که بین واجب و تعین خارجی ارتباط دارد، وجودش است. آنچه که امکان ذاتی بر او حمل میشود عبارت از ماهیت است. این مطلب مرحوم آخوند است.
اما مطلبی را من در اینجا بهعنوان اشاره فقط میگویم تا ذهن شما متوجه باشد و اشکال عمدهای را که ما میخواهیم بر این مبنا وارد کنیم ـ إنشاءالله تا جلسۀ بعد روی آن فکر کنید ـ این است که ما در بحث ماهیت گفتیم که ماهیت متصف به امکان بالذات نیست و ماهیت هیچ وصفی را برنمیدارد، التفات کردید؟! الماهیةُ من حیث هی هی لیست إلاّ هی. زوجیت که عبارت از یک ماهیت است آیا این متصف به امکان بالذات است؟! آیا شما از ماهیت امکان بالذات را استخراج میکنید؟! حتی از امکان بالذات بالاتر حتی وجود و عدم را نمیتوانیم از ماهیت انتزاع کنیم، از ماهیت زید شما انتزاع وجود نمیکنید! چطور ممکن است که از ماهیت زید شما وجود را انتزاع کنید؟! ماهیت زید زیدیت است، در زیدیت که وجود نخوابیده است! همانطوریکه از ماهیت شما نمیتوانید عدم را انتزاع کنید. الآن شما ماهیت ماء را درنظر بگیرید آیا در این ماهیت ماء وجود خوابیده است؟! نه. ماء ماء است و عبارت از فصل و جنس و خصوصیات است. آیا از این ماهیت ماء شما عدم را میتوانید انتزاع کنید؟! اما شما از این ماهیت ماء جنس و فصل را میتوانید انتزاع کنید، این ماء جنسش چیست؟! جسم است، جنس قریب این سیال است. متمایزش چیست؟! آن خصوصیت مائیتش که او را از سایر اجسام جدا کرده، دارای همان عناصر و ترکیب خاص اکسیژن و هیدروژن و امثالذلک است. اینها چیزهایی هستند که فصلیت این را تشکیل میدهند. از نظر خارجی هم که صورت و ماده دارد، آنچه را که ما میتوانیم از ماهیت انتزاع کنیم عبارت از اجزاء و جنس و فصولش است. زیدٌ ما هو؟ زیدٌ حیوانٌ و ناطقٌ. این حیوانیت را شما میتوانید از ماهیت انتزاع کنید. ناطقیت را هم انتزاع میکنید اما دیگر آیا وجود را هم میتوانید از ماهیت انتزاع کنید؟! نه، اصلاً وجود دخلی به ماهیت ندارد. آیا شما عدم را از ماهیت انتزاع میکنید؟! نه، عدم دخلی به ماهیت ندارد.
امکان بالذات؛ استواء طرفین نسبت به وجود و عدم
لذا وقتی که نه وجود را میتوانید از ماهیت انتزاع کنید و نه عدم را میتوانید از ماهیت انتزاع کنید، امکان بالذات چیست؟ استواء طرفین نسبت به وجود و عدم است. شما این را چطور بر ماهیت حمل میکنید؟! استواء طرفین، نسبت به وجود و عدم را هم نمیتوانیم از ماهیت انتزاع کنیم. الماهیةُ لیست إلاّ هی، حیوان و ناطق، همین! استواء طرفین نه در حیوان هست و نه در ماهیت. پس این حمل امکان ذاتی بر ماهیت و حمل نشدنش بر وجود خارجی چیست؟! اشکال پیش میآید. شما نمیتوانید بر ماهیت امکان ذاتی را حمل کنید الاّ بهلحاظ وجود؛ یعنی در اینجا وقتی ماهیت را به ملاحظۀ با وجود درنظر میگیرید متصف به امکان بالذات میشود یعنی ماهیت مِن حیثُ هی هی متصف به امکان بالذات نیست و فقط متصف به اجزاء خودش است، متصف به جنس و فصل و ذاتیات خودش است و بعد وقتی که این ماهیت را میخواهید بهلحاظ وجود خارجی درنظر بگیرید شاید متصف به هزار چیز بشود، خب بشود به ما چه؟ به ماهیت کاری ندارد.
یکوقت شما ماهیت را به ملاحظۀ وجودش درنظر میگیرید و از او انتزاع امتناع بالذات میکنید مثل شریک الباری، اجتماع نقیضین، اجتماع ضدین؛ یعنی وقتی که شما اجتماع نقیضین را درنظر میگیرید خود دوتا نقیض خودشان با همدیگر امتناع ذاتی ندارند، قیام و عدم قیام، قیام یک مفهوم و عدم قیام هم یک مفهوم دیگری است و اینها در اینجا امتناع بالذات ندارند. بعد وقتی میخواهیم قیام و عدم قیام را باهم در یک جا درنظر بگیریم یعنی بهلحاظ وجود خارج میخواهیم این را درنظر بگیریم، میگوییم که امتناع بالذات، این امتناع بالذات در اینجا هست.
یکوقت شما موضوع را درنظر میگیرید منبابمثال این صحن موضوعی هست، خود این موضوع فیحدّنفسه دلالت بر وجوب و ضرورت ذاتی نمیکند. یک وقت رنگ را درنظر میگیرید خود لون فیحدّنفسه اقتضاء ضرورت و وجوب ذاتی را نمیکند. یک وقت شما در اینجا عروض لون را بر صحن درنظر میگیرید که در اینجا اقتضاء ضرورت ذاتی میکند. میگویید که لون در صورتی عارض میشود که موضوعی وجود داشته باشد پس برای عروض لون بر آن وجود خارجی شما به وجوب موضوع و به ضرورت موضوع نیاز دارید، لون بدون موضوع در خارج محقق نمیشود ولی نفس لون فیحدّنفسه اقتضاء ضرورت نمیکند، نفس آن موضوع هم در خارج اقتضاء ضرورت نمیکند اما عروض کیف یا عروض کم در خارج اقتضاء موضوع میکند؛ باید موضوعی در خارج باشد تااینکه لون بر او عارض شود والاّ لون همینطوری لنگدرهوا که نیست! لون در هوا یا کم در هوا یا اعراض در هوا نداریم که همۀ اینها در خارج بخواهند محقق شوند پس مسئلۀ امکان بالذات و مسئلۀ وجود و مسئلۀ عدم، ارجاع تمام اینها به وجود خارجی ماهیت است والاّ خود ماهیت فیحدّنفسه اصلاً نه اقتضاء وجود را میکند و نه اقتضاء عدم را میکند و نه اقتضاء استواء طرفین را میکند، هیچ! الماهیةُ من حیثُ هی لیست إلاّ هی، ماهیت هیچ اقتضائی ندارد اما همینکه میخواهیم بگوییم که این ماهیت موجود است یا به این ماهیت «وجوب» حمل میشود یااینکه به این ماهیت «عدم» حمل میشود یا استواء طرفین حمل میشود لذا میگوییم که ممکن است باشد. نسبت به اجتماع نقیضین عدم حمل میشود، نسبت به واجب الوجود وجوب حمل میشود، نسبت به وجود زید استواء طرفین میشود. اگر ماهیت زید بخواهد در خارج پیدا شود متساوی الطرفین است.
تلمیذ: اشکالی به آخوند نشد بالأخره منافاتی با کلام آخوند ندارد. ایشان هم میگوید که امکان بالأخره وصف ماهیت است اما چه وصف ماهیت باشد بهلحاظ مقایسه با عالم وجود ...
استاد: نه، اشکال آخوند این است که ایشان میگویند که ارتباط بین امکان بالذات و واجب الوجود دیگر در اینجا نیست، چرا نیست؟ بهجهت اینکه آن که وصف برای امکان بالذات هست ماهیت است و ماهیت من حیث هی به علت تعلقی ندارد. ما میگوییم که ماهیت من حیثُ وجود به علت تعلق دارد اما ماهیت من حیث هی اصلاً ممکن بالذات هم نیست. شما امکان بالذات را در صورتی میتوانید به ماهیت حمل کنید که لحاظ وجود شده باشد نه خودش تنها.
تلمیذ: بله، بهلحاظ وجود.
استاد: احسنت! حالا که بهلحاظ وجود شد پس صادر اول که دارای ماهیت است و دارای وجود است آیا با صدور اول از امکان درآمده یا هنوز درنیامده است؟
تلمیذ: دو جنبه دارد، یک جنبه به خود وجود ...
استاد: آقاجان! اگر به جنبۀ ماهیتیاش نگاه کنید اصلاً شما نباید متساوی الطرفین هم به او حمل کنید درحالیکه ما به او امکان میگوییم. میگوییم که ماهیت صادر اول ممکن بالذات است و وقتی ماهیت صادر اول ممکن بالذات باشد بهلحاظ وجودش است اما بهلحاظ صقع ذات خود ماهیت، شما اصلاً هیچ چیز نباید بگویید.
تلمیذ: ببینید چندتا مسئله هست، یک زمان ما وجود را لحاظ میکنیم که اینجا ضرورت ذاتی دارد و یک زمان ماهیت را بذاته لحاظ میکنیم، اینجا میفرماید که در او متساوی الطرفین نیست و هم در او امکان نیست. یک زمان ماهیت را به لحاظ وجود و عدم لحاظ میکنید همان ماهیت موجوده را به لحاظ وجود ...
استاد: ممکن بالذات میشود.
تلمیذ: ممکن بالذات میشود.
استاد: آخوند میگوید که ممکن بالذات نیست.
تلمیذ ما با آخوند زیاد بحثی نداریم که بالأخره همین ماهیتی که ممکن بالذات است بالأخره با ذات ارتباط ...
استاد: آخوند میفرماید: آن که ارتباط با ذات دارد ممکن بالذات نیست بلکه واجب الوجود است؛ واجب الوجود بالضروره است یعنی وجود در اینجا با ذات ارتباط دارد و وجود هم که ممکن بالذات نیست. آن که ممکن بالذات است ماهیت است و ماهیت هم هیچ علاقه ندارد. ما میگوییم که ماهیت مِن حیث هی اصلاً ممکن بالذات هم نیست. پس شما اصلاً بحث امکان ذاتی را باید از فلسفه خارج کنید چون هرچه را که شما در خارج، امکان بالذات به او حمل میکنید ماهیت بهلحاظ وجود است و ماهیت بهلحاظ وجود هم که جدای از صادر اول نیست و با او همیشه هست. منبابمثال صفات کبریٰ و عظمیٰ الهی که اینها صادر اول هستند آیا بعد از صدورشان امکان ذاتی از آنها سلب شده یا هنوز امکان ذاتی با آنها هست؟!
تلمیذ: من میخواهم عرض کنم که اگر دوباره ...
استاد: نه، همین مطلبی را که عرض کردم با این مطلب جلو بیایید، اگر شما بگویید که بعد از صدور دیگر امکان ذاتی ندارند واجب بالذات هستند پس این با جنبۀ معلولیت منافات دارد، اگر شما بگویید که در عین اینکه صادر اول هستند درعینحال دوباره ممکن بالذات هستند پس ممکن بالذات ارتباط با جاعل دارد، حالا شما ـ از اینطرف نخور، از آنطرف بخور ـ بگویید که وجود صادر اول تعلق دارد یا بگویید که ماهیت صادر اول تعلق دارد چون ما ماهیت غیر موجوده که نداریم بلکه ماهیت موجوده داریم.
تلمیذ: ماهیت موجود نیست بالأخره ما زیدی که میخواهد ده سال دیگر به دنیا بیاید همین زید را ما میخواهیم به عالم وجود بسنجیم لذا میگوییم که این زید امکان دارد در عالم وجود متحقق شود یا نه؟ امکان ندارد.
استاد: تساوی الطرفین میشود.
تلمیذ: پس این ماهیت بالأخره ارتباط با علت خودش ندارد.
استاد: این درست است ولی این را شما بهلحاظ وجود درنظر گرفتید.
تلمیذ: بله، صادر اول همین است، اینها را جدا میکنیم.
استاد: در صادر اول ماهیت موجود شد و دیگر تمام شد.
تلمیذ: پس امکان هم باید سلب بشود، اصلاً امکان هم ندارد.
استاد: امکان هم ندارد احسنت! بنابراین در صادر اول این ماهیت در خارج موجود شد، وقتی موجود شد وجوب پیدا کرد پس الآن امکان بالذات این صادر اول کجاست؟!
تلمیذ: اگر بخواهیم فرمایش شما را بکنیم باید بگوییم که امکان بالذات اصلاً ندارد.
استاد: ما در آن بحث جلسۀ بعد عرض میکنیم که اصلاً با وجود خارجی هم سلب امکان بالذات از آن نمیشود یعنی منافات ندارد امکان بالذات در خارج باشد منتها فرق هست بین چیزی که موجود هست و بین چیزی که هنوز موجود نیست. حالا بحثی هست که در جلسۀ بعد بیان میکنیم ولی در واقع الآن من وارد اشکال هنوز نشدم و فقط جملهای گفتم تااینکه این مطلب را در ذهن داشته باشید تا به اشکال برسیم. آن جمله و اشارۀ من این است که آیا صادر اول با وجود از امکان بالذات خارج شده یا نشده است؟ آخوند میگوید که خارج شده است یعنی وقتی که صادر اول موجود شد الآن دیگر وجوب بر آن وجود صادر ـ نه بر آن ماهیت ـ حاکم است و علقۀ بین آن صادر اول و بین واجب در ماهیت نیست بلکه در وجود است؛ با وجود آن معلول اثبات وجود علت و با عدم آن معلول نفی عدم علت است. از این نقطهنظر میتوانیم بگوییم که بین علت و معلول ارتباط وثیق هست اشکالی که هست این است که عدم امکان بالذات مستلزم امتناع بالذات است. اینجا آخوند میگوید که ما در اینجا امکان بالذات نداریم و آن که ما در خارج داریم وجوب بالذات است و آن که امکان بالذات به او حمل میشود ماهیت است و ماهیت هیچ ارتباطی با او ندارد. ما میگوییم که ماهیت چیست؟ وقتی که امری بهعنوان صادر اول صادر شد آیا ماهیتش را ازدست داد یا نداد؟! اگر میگویید که ازدست داد پس بنابراین صادر اول نیست و این همان وجوب بالذات واجب الوجود است. اگر در عین اینکه صادر اول است دوباره ماهیت ... به عبارت دیگر وقتی زید در خارج وجود پیدا کرد آیا حیوان ناطقیتش را ازدست میدهد؟ هنوز حیوان ناطق است و وقتی حیوان ناطق است بر این ماهیت هم تساوی الطرفین حاکم است لذا ما میگوییم که با وجود اینکه زید در خارج هست با این زید ماهیت هم موجود است، نهاینکه موجود نیست! وقتی که زید در خارج موجود شد ماهیتش را که ازدست نمیدهد، با همین ماهیت در خارج موجود میشود یعنی همین ماهیت وجود پیدا میکند، نه امر دیگر.
تلمیذ: قبلاً هم داشتیم که خود آخوند هم قائل به همین بود که ماهیت موجوده هیچوقت سلب نمیشود.
استاد: احسنت. حالا آخوند در اینجا میخواهد مسئلۀ امکان بالذات را بردارد یعنی در امکان میخواهد تصرف کند. ما همینجا یقهاش را میگیریم یعنی در مسئلۀ امکان بالذات میخواهد بگوید که آن امکانی که متوجه صادر اول است این امکان الآن امکان فقری است، نه امکان بالذات. امکان بالذات برای ماهیت است. امکان فقری هم با وجود ذاتی منافات ندارد و میسازد.
ما میگوییم که این صادر اول ماهیت دارد یا ندارد؟ جواب ما را بدهید! اگر ماهیت دارد، بر این ماهیت امکان فقری صادق است یا امکان ذاتی؟! امکان ذاتی صادق است. بنابراین با تغییر اسم امکان ذاتی به امکان فقری اشکال در جای خودش محفوظ است، الآن دوباره این صادر اول دارای ماهیت است و این ماهیت هم همان امکان ذاتی است. فرض کنیم الآن صادر اوّلی نبود و جعل به این صادر اول تعلق نمیگرفت آیا نسبت وجود و عدم به صادر اول متساوی نبود؟! بود دیگر. حالا جعل به صادر اول تعلق گرفت و صادر اول را در خارج محقق کرد و با تحقق صادر اول که امکان ذاتی را ازدست نداد. دوباره امکان ذاتی در جای خودش هست. بله! با تساوی الطرفین هست.
تلمیذ: دوباره دراینصورت برمیگردیم به اینکه ما ماهیت را مِن حیث هی ملاحظه میکنیم، نه ماهیت موجوده را ملاحظه کنیم.
استاد: باید ماهیت موجوده باشد، ماهیت موجوده دوباره تساوی الطرفین را ازدست نمیدهد.
تلمیذ: بنده میخواهم این را عرض کنم که بالأخره وجود هم به ماهیت بخورد آن تساوی الطرفین را که ازدست نداد، امکان ذاتی هم هست و کاری به وجودش نداریم، آخوند میخواهد بگوید که آن وجود با مبدأ اول ارتباط دارد.
استاد: ما میدانیم وجود ارتباط دارد ولی وجود که جدای از ماهیت نیست.
تلمیذ: بر مبنایی که حضرتعالی دارید، آن قضیه جداست.
استاد: ما میخواهیم این را بگوییم که وقتی شما وجود خاص میگویید، تا گفتید: خاص یعنی ماهیت را به او چسباندید.
تلمیذ: آن دیگر مبنایی باید باشد.
استاد: غیر از این دیگر مبنایی معنی ندارد. شما همینکه میگویید: وجود محدود یعنی وجود با ماهیت، چطور وجود را از ماهیت جدا میکنید؟! شما اول وجود را وجود محدود میگویید و بعد ماهیت را از او جدا میکنید پس این وجود مطلق میشود.
تلمیذ: من میخواهم این را عرض کنم که بنا بر فرمایش حضرتعالی اصلاً ماهیت خودش وجوب بالغیر دارد.
استاد: آن مطلب دیگر است، آن مطلب دقیقی است که فعلاً اصلاً نباید حرفش را بزنیم بعداً صحبت میکنیم، اشکال را وارد میکنیم و بعد آن مطلب خودمان را میگوییم. فعلاً ما اصلاً به آن بحث کاری نداریم، الآن بهعنوان یک شاگرد در مکتب آخوند میخواهیم بگوییم که این امکان ذاتی و تساوی الطرفین که قبل از جعل بر صادر اول تعلق داشت الآن کجا رفته است؟!
تلمیذ: من الآن میخواهم این را عرض کنم اگر ما بخواهیم اثبات ...
استاد: پس شما مؤید هستید؟!
تلمیذ: نه، میخواهم جسارت کنم و به شما اشکال کنم! عرض ما این است که اگر ما در عین بقاء وجود به بقاء ماهیت هم قائل شویم باید به تساوی الطرفین هم قائل شویم.
استاد: به همین هم قائل هستیم.
تلمیذ: آخر این با وجودش منافات دارد، آخر وجود محدود ...
استاد: وجوب بالغیر دارد! این حرفها چیست که میزنید؟! الآن در عین اینکه زید در اینجا هست درعینحال وجوبش وجوب بالغیر است.
تلمیذ: قبول! بالأخره وجود دارد پس تساوی الطرفین کجا رفت؟!
استاد: باشد، تساوی الطرفین نسبت به آن جنبۀ تعلقش هست یعنی در عین اینکه این در خارج موجود هست از نقطهنظر ماهیتش متساوی الطرفین است، نه از نقطهنظر وجود.
تلمیذ: آخر ازنظر ماهیت هم ارتباطی با ذات ندارد.
استاد: چطور ارتباط با ذات ندارد؟! این فقط در مرحلۀ تصور است، در مرحلۀ خارج که به وجود چسبیده است! وقتی که به وجود چسبیده است بنابراین تساوی الطرفین با او هست یعنی منافاتی بین امکان بالذات و وجوب بالغیر نیست. شما این دو حلقه را از هم جدا میکنید، ما میگوییم که نه ... .
تلمیذ: آخر دوتا اعتبار است.
استاد: آقا این ماهیت در خارج هست یا نه؟!
تلمیذ: در خارج محدود میبینیم.
استاد: آقا این محدود یعنی ماهیت.
تلمیذ: ماهیت یعنی تساوی الطرفین.
استاد: پس این با اینکه در خارج هست تساوی الطرفین است.
تلمیذ: وقتی در خارج هست چطور تساوی الطرفین است؟!
استاد: بهخاطر اینکه ماهیت است. اینکه الآن میگویید که این ماهیت یعنی محدودیت، محدودیت یعنی اتکاء به غیر چون این وجود بسیط از بساطت درآمده است. آیا این از بساطت درآمدن و محدود شدنش دیگر إلی الأبد است یااینکه دوباره ممکن است بسیط شود؟ پس این حالت لنگی و حالت اضطراب و تشویش را همیشه در این محقق خارجی نگه میدارد یعنی این شیئی که در خارج هست همیشه مشوش است که آیا من دوباره به اطلاق برمیگردم یا همینطور میمانم؟ ما به این حالت تساوی الطرفین میگوییم گرچه در خارج هست.
تلمیذ: اینجا مطلب خیلی عالی شد ولی دوباره میتوانیم از مرحوم آخوند دفاع کنیم ولی این مطلب اینجا خیلی عالی شد که در عین حالی که در عالم وجود تحقق خارجی دارد و آن ماهیتش را ازدست نداده ولی دوباره تساوی الطرفین به این لحاظ نیست که ممکن است علت از او قطع نظر کند و او را ...
استاد: ببینید آقا صحبت ما این است. صحبت ما که الآن میخواهیم از فلسفۀ مشاء درمقابل آخوند دفاع کنیم این است که هیچ فرقی بین ماهیت موجوده و ماهیت معدومه از نقطهنظر تساوی الطرفین نیست. بله! از نقطهنظر وجود خارجی فرق هست. فرقش این است که جعل به او تعلق گرفته و به این تعلق نگرفته است ولی ماهیت بهلحاظ وجود دوباره سر جایش تساوی الطرفین را دارد اما آن ماهیت بدون لحاظ وجود حتی امکان ذاتی هم به او حمل نمیشود. آخوند در اینجا اصلاً از ماهیت مستند به وجود، امکان ذاتی را برداشته است؛ یعنی گفته است که گرچه این ماهیت صادر اول در خارج موجود هست ولی چون این در خارج موجود هست دیگر متصف به امکان ذاتی نیست.
تلمیذ: قبلش که قائل به این بودیم.
استاد: نه، ایشان میخواهد یک پله بالاتر برود. او میگفت که ما تابهحال بر مبنای قوم آمدیم! ایشان میگوید که ما میخواهیم یک پله بالاتر بگذاریم و به حکمت متعالیه برسیم و ببینیم که در حکمت متعالیه چیست. ایشان میگویند که در حکمت متعالیه هر وجودی که در خارج وجود پیدا میکند، بین تساوی الطرفین و آن وجود در اینجا انفساخ برقرار میشود یعنی به محض اینکه یک وجود در خارج پیدا کرد چه صادر اول و چه غیر صادر اول، ـ یکی از اشکالات ما به آخوند این است که شما چرا اصلاً بحث را روی صادر اول بردید و چرا راجع به بقیۀ عوالم این بحث را نمیکنید؟! ـ همینکه شیء در خارج وجود پیدا کرد دیگر ضرورت بر این ثابت است و ضرورت که بر این ثابت شد از تساوی الطرفین خارج میشود، آنوقت تساوی الطرفین را به ماهیت میزند. ما میگوییم که ماهیت هم تساوی الطرفین را برنمیدارد پس اصلاً ما تساوی الطرفین نداریم یعنی آنچه که تساوی الطرفین را برمیدارد ماهیت بهلحاظ وجود است و شما هم از آنطرف به وجود، وجوب حمل میکنید بنابراین این امکان ذاتی در مکتب شما چه جایی را پیدا میکند؟! ماهیت من حیث هی هی که متساوی الطرفین نیست، ماهیت بهلحاظ وجود که در اینجا وجوب برای او ضرورت دارد بهخاطر اینکه ماهیت بهلحاظ وجود، الآن وجود را در خارج میبینید پس میگویید: ماهیت موجوده، در ماهیت موجوده که تساوی الطرفین معنی ندارد! پس بالأخره شما میخواهید این تساوی الطرفین را چهکار کنید؟
تلمیذ: شقّ سومی اینجا هست و یک شقّ سومی اینجا درست میکنم، یک شقّ نسبت با ماهیت به ذات خودش لحاظ میکنیم.
استاد: شما اول و دوم را درست کردید؟!
تلمیذ: حالا یکییکی درست میکنم. یکی ماهیت بهلحاظ ذات نظر داریم که همانطور که حضرتعالی فرمودید که ماهیت من حیث هی هی که امکان هم در او نیست، یک ماهیت موجوده را منظور قرار میدهیم و یک ماهیت بهلحاظ ذات را به قیاس به وجود و عدم قیاس میکنیم، این امکان در این شقّ سوم میرود.
استاد: نه، ببینید همین ماهیت بهلحاظ وجود همراه با وجود هست.
تلمیذ: این همان ماهیت موجوده است که در خارج هست.
استاد: همان را متساوی الطرفین میگوییم.
تلمیذ: ولی تساوی الطرفین فرق میکند، تساوی الطرفینی که تا قبل از وجودش بر ماهیت حمل میکردیم که حمل انتزاعی بود بهخاطر این بود که اصلاً ماهیت نه در خارج وجود دارد و نه در عدم. ما میگوییم که به این لحاظ ممکن است موجود شود و ممکن است معدوم شود اما دیگر نمیتوانیم ماهیت موجوده که در خارج موجود دارد را تساوی الطرفین بگوییم، الآن دیگر موجود است.
استاد: آخر آخوند همین ماهیتی که در خارج موجود هست که ماهیت صادر اول است این ماهیت تساوی الطرفین را به او حمل کرده است.
تلمیذ: آخر چطور میشود که ایشان در مورد ذات ...
استاد: چرا از بنده سؤال میکنید؟! از خودش بپرسید!
تلمیذ: نه، راجع به فلسفۀ ایشان میخواهم صحبت کنم که چطور میشود در مورد ذات قائل به اصالت وجود باشد و در مورد صادر اول قائل به عدم ماهیت باشد.
استاد: من هم همین را میگویم. نه عدم ماهیت، میگوید ماهیت را دارد. وقتی که ماهیت را در صادر اول بهلحاظ وجود تصور میکند یعنی قضیۀ بائُک تَجُر و بائی لا تَجُر است یااینکه یک بام و دو هوا میشود! وقتی که ماهیت را بهلحاظ وجود تصور میکند در اینجا میگوید که جعل به وجود تعلق میگیرد و به ماهیت تعلق نمیگیرد؛ یعنی نگاه به وجود میکند، نه به ماهیت. میگوید که الآن این موجود در خارج که به نام صادر اول است، جعل به این تعلق گرفته و ارتباط بین این وجود و بین صادر اول است. تا اینجا میگوییم که درست است، این یک وجود در خارج هست و علت به او افاضه کرده و این معلول شده و با وجود این، اثبات علت و با عدم این، نفی علت میشود و چون نفی علت محال است پس نفی اینهم محال خواهد شد. در اینجا از ناحیۀ وجود صادر اول بحث نداریم اما میگوییم که آیا این وجود صادر اول ماهیت دارد یا ندارد؟ بالأخره ماهیت دارد، ماهیت نداشته باشد که اطلاق دارد، شما اطلاقش را چهکار میکنید؟ اگر این صادر اول ماهیت نداشته باشد پس بسیط است پس دیگر صادر اول نیست پس دیگر معلول نیست، دیگر هرچه میخواهید بگویید و مرتبۀ معلول را مرتبۀ دون مرتبۀ علت ماهوی بدانید یا مرتبۀ شدید و ضعیف بدانید، بالأخره ماهیت است.
پس میگوییم که ماهیت دارد، سراغ ماهیت که میآید آنوقت میگوید که نهخیر آقا! اصلاً این ماهیت ممکن است و امکان ذاتی دارد و این امکان ذاتی هیچ ارتباطی با آن علت ندارد. آن مطلبی که شما میخواهید بفرمایید در اینجا خلط میشود و آن مطلب این است که نگاه کردن به صقع ماهیت صرفنظر از وجود و عدم است مثل اینکه شما به حیوان و ناطق نگاه میکنید و اصلاً کاری ندارید که در خارج حیوان هست یا نیست، در آنجا میگوییم که این حیوان ناطق لیست إلاّ هی؛ نه وجود و نه عدم و نه تساوی الطرفین به او حمل نمیشود. این همان مطلبی است که شما میفرمایید: ثابت ولی صحبت در این است که ما الآن در ماهیت موجود تفکر میکنیم و دیگر نمیتوانیم در اینجا به صقع ماهیت نگاه کنیم و آخوند آن مطلب را به این مطلب چسبانده است؛ یعنی گفته است آن که هیچ ارتباطی با علت ندارد ماهیت است. چرا ارتباط ندارد؟ اگر ماهیت نداشته باشد پس چطور در اینجا این محدود شد؟! آنچه که ارتباط دارد وجود است پس وجود معلول است، ماهیت معلول نیست و ماهیت دارای تساوی الطرفین است. ما میگوییم که ماهیتی که به وجود تعلق بگیرد، دیگر نمیتوانید بگویید که این ماهیت ارتباطی با علت ندارد پس علت بساطت خودش را منتقل کرده است؟ بساطت که دیگر منتقل نمیشود. اگر علت بخواهد کاری در خارج انجام بدهد، محدود میشود و محدود یعنی ماهیت؛ یعنی علت ماهیت را در خارج به جعل وجود موجود میکند، نه به جعل ماهیت! بنابراین با وجود اینکه صادر اول الآن در خارج هست، شما نمیتوانید از صادر اول سلب ماهیت کنید و حالا صحبت در این است که بر این ماهیتی که الآن نمیتوانیم این ماهیت را از صادر اول سلب کنیم، آیا وجوب بر این حاکم است یا امکان ذاتی بر این حاکم است؟
تلمیذ: میگوییم که در وجود بهتنهایی دو اعتبار هست؛ وجود ذهنی اعتباری نیست و وجودش انتزاعی است، وجود حقیقی که متأصل است در خارج هست. بنا بر فرمایش حضرتعالی ما دو نوع ماهیت داریم؛ یک نوع ماهیت انتزاعی داریم که همان جنس، فصل، ماده و صورت و مثلاً ...
استاد: آن همان نظر به صقع است.
تلمیذ: بله. ولی این ماهیت خارجی که فرمودید تأصل و حقیقت دارد و وجود ...
استاد: بله، تأصل دارد.
تلمیذ: این برای ماهیت خارجی است، نه ماهیت ذهنی.
استاد: بله درست است.
تلمیذ: بحث ما با آخوند بر سر ...
استاد: حتی در ماهیت ذهنی هم تأصلش به همان وجود ذهنی است ولی به تحلیل جدا میکند.
تلمیذ: میخواهم عرض کنم که ما همانطوریکه در وجود به دو سنخ قائل هستیم؛ وجود اعتباری و وجود اصیل، در ماهیت هم ما باید دو سنخ ماهیت لحاظ کنیم.
استاد: بله، بالأخره یک ماهیت موجود است و یک ماهیت غیر موجود است.
تلمیذ: بنا بر مبنایی که حضرتعالی فرمودید که ماهیت از سنخ وجود است بنابراین باید بگوییم که ما ماهیت اعتباری هم داریم، ماهیت متأصل خارجی هم داریم.
استاد: بله، ولی صحبت در این است که دوباره فرقی بین این دو نیست إلاّ بِالوجودِ و التَصوّر! آن ماهیتی که ماهیت اعتباری است همان است که در ذهن هست و همان است که ذهن او را تصور میکند، آن ماهیت که در خارج هست همان نحوٌ منَ الوجود است.
تلمیذ: این دیگر ازبین میرود چون در یکی سلب ضرورت در طرف مقابل است، وقتی که در عالم وجود آمد اینکه سلب ضرورت از طرف عدم کردیم و او را در خارج از تساوی درآوردیم [بحث است] این بحث امکان ذاتی بردن تنها شاید درست نباشد.
استاد: نهخیر، این بحث دقیقی است و مرحوم علامه هم این بحث را خیلی جدی دنبال میکنند، مرحوم آخوند هم اتفاقاً این مطلب را گفته است منتها حالا در اینجا به قول خودش خواسته تا مقداری این مطلب را بالا ببرد و دقیق کند ولی با یک اشکالاتی مواجه میشود و آن بحث این است که ماهیت چه وجود داشته باشد و چه وجود نداشته باشد نسبت به وجود، جنبۀ امکان ذاتی دارد. امکان ذاتی داشتن به معنای این نیست که نباید هیچوقت از وجود بیرون بیاید، اگر هیچوقت از وجود بیرون نیاید که عدم بر او حاکم است؛ یعنی ما صور مختلفی را نسبت به ماهیت در اینجا داریم. یکوقت شما ماهیت را درنظر میگیرید من حیثُ هی هی لیست إلاّ هی، در اینجا حتی نمیتوانید او را متصف به تساوی الطرفین کنید بلکه فقط متصف به ذات و ذاتیات خودش میشود.
شما اربعه را درنظر بگیرید، این اربعه نه متصف به عدم است و نه متصف به وجود است بلکه متصف به ذات و ذاتیات خودش است، متصف به زوجیت است و متصف به آن عدد خاص است. شما ماهیت زید را درنظر بگیرید، هیچوقت عدم زید در ذهن شما نمیآید و اگر عدم زید در ذهن شما بیاید به مجرد اینکه من بگویم: زید ولی نمیگویم که زید آمد و نمیگویم که زید متولد شد، اگر در مفهوم زید عدم خوابیده است، وقتی که من میگویم که زید متولد شد شما تعجب میکنید و میگویید که زید که نبود چطور متولد شد؟! یا زید که نبود اما چطور آمد؟! مثل اینکه شما از اول بگویید که زیدی که نیست، این زید آمد! این جمله درست است؟!
تلمیذ: در شریک الباری بگوییم.
استاد: نه، حالا این را من در ماهیات ممکنه میگویم بعد آنوقت چیز میکنم لذا با همین شریک الباری هم اشکال شما برطرف میشود، اتفاقاً خوب مثالی زدید. پس در این ماهیت زید عدم نخوابیده است. حالا عدم که در ماهیت زید نخوابیده است، این که عبارت از محمول است با این زید آمد، اگر قرار باشد عدم خوابیده باشد منافات پیدا میکند یعنی بین محمول و موضوع دیگر تناسبی وجود ندارد. چرا تناسب وجود ندارد؟! چون شما عدم را در مفهوم زید دخالت دادید پس در مفهوم زید عدم نیست.
تلمیذ: یک مفهوم از زید داریم یااینکه نه زید خارجی را میگوییم؟
استاد: نه، اصلاً من میگویم: زید، من هنوز نمیگویم که زید آمد.
تلمیذ: نباید گفت: زید بلکه باید گفت: انسان. وقتی که ما زید میگوییم ما تشخصات خارجی میگیریم ...
استاد: من میگویم: عنقاء! اسمی که اصلاً نیست و چیزی که اصلاً وجود ندارد.
تلمیذ: یک نوعی مثل انسان میشود.
استاد: حالا اصلاً شما نمیدانید در عین خارج کسی هست یا نه. وقتی که شما عبارتی را میگویید، آیا در وقتی که اولین جملۀ آن عبارت را گفتید آیا وجود آن درنظر شما میآید یا عدم آن؟! هیچکدام. مولا به شما میگوید: «آقای ... شیر»، شما همینطور میمانید، این شیر چه چیزی؟! شیر حوض؟! شیر خوردن؟! شیر باغوحش؟! تا میگوید: «بخر» شما در اینجا ... ولی هنوز بخر نگفته است و فقط شیر گفته است. اینکه گفته است: شیر، نه عدم این شیر درنظر شما میآید و نه وجودش، فقط یک مفهوم است و فقط این مفهوم بدون وجود و بدون عدم و بدون آثار درنظر شما میآید و هیچ قرینهای در اینجا نیست، فقط گفته: شیر، تا میگوید: بخر، یکدفعه ذهن شما شروع به فعالیت کردن میکند؛ آدم شیر باغوحش را که نمیخرد، میخواهد بخرد چهکار کند؟ شیر سر حوض هم که کار میکند پس این شیر باغوحش که منتفی شد، شیر حوض و دستشویی هم که سالم است بنابراین یک چیز میماند و آن عبارت از شیر خوردنی است.
یکوقت این قرینه روی شیر حوض میرود، شیر حوض خراب است و قبلاً صحبت این بوده است که خراب است و بخرید، قرینه بوده است و صبح از خواب بیدار میشوید و پدرتان میگوید: آقای ... شیر ... تا میگوید: شیر، فوراً ذهن شما باغوحش را رفع میکند، میگوید شیر خوردن هم هنوز داریم و بالأخره این شیر هم در منزل هست پس الآن منظور ایشان شیر حوض است پس آن را بخر. در وهلۀ اول نه وجود و نه عدم و نه هیچ چیز در ذهن نمیآید و فقط ذات و ذاتیات درنظر میآید! قرائن یکییکی برای ما اوصاف را بر این معروض ما حمل میکند. وقتی که من میگویم: زید و هیچ حرف دیگری نمیزنم، الآن من به شما میگویم: زید، شما از این زید عدم را فهمیدید یا وجود را فهمیدید؟! هیچ چیزی نمیفهمید.
تلمیذ: همان امکان خاص سلب ضرورت از طرفین است.
استاد: احسنت! خدا خیرتان دهد.
تلمیذ: یک طرفش امکان عام میشود.
استاد: نه، این امکان خاص را شما بعداً به او حمل میکنید ولی الآن امکان خاص هم به او حمل نمیکنید، الآن آن که شما میفهمید چیست؟ آن که شما میفهمید امکان خاص نیست، آن که شما میفهمید فقط زید است. الآن من میگویم: کتاب و شما حضور ذهن هم ندارید، آن که شما الآن میفهمید فقط کتاب است، آیا کتاب اسفار درنظر شما میآید؟ یکوقت میخواهم بگویم که کتاب چاپ میشود، کتاب فلان را چاپ کردند، کتاب فلان را منتشر کردند، کتاب فلان در منزل هست، هیچ اینها نیست و فقط میگویم: کتاب، تا میگویم: کتاب و بعد دیگر هیچ حرفی نمیزنم و همینطوری مینشینم، میگویید که آقا کتاب چه؟ تساوی الطرفین درنظر شما آمد؟ شما اصلاً نمیفهمید چه کتابی است تا تساوی الطرفین بیاید. کتاب اسفار است؟ وجودش است؟ عدمش است؟ چاپش است؟ درس دادنش است؟ مباحثه کردنش است؟ هیچ. وقتی من میگویم: کتاب، فقط مفهوم کتاب درنظر میآید، نه وجودش، نه عدمش، نه تساوی الطرفینش و نه ضرورتش، هیچ! میگویم: کتاب اسفار، تازه دوباره وجود و عدم و اینها هم درنظر نمیآید. دوباره هم قید در اینجا نیست. [میگویم:] کتاب اسفار را بخرید و مطالعه کنید. الآن در اینجا وجود درنظر میآید، اگر وجود نداشته باشد که آقا نمیگوید که کتاب اسفار را بخر. این چه وقتی درنظر آمد؟ وقتی که شما قرینه آوردید. خودش اول که درنظر نیامد و هر ماهیتی مسئلهاش همینطور است حتی اجتماع نقیضین! من میگویم: اجتماع نقیضین، اجتماع نقیضین خوردنی است؟ اجتماع نقیضین پوشیدنی است؟ اجتماع نقیضین خوابیدنی است؟ بالأخره اجتماع نقیضین یک چیزی است، نمیشود! حالا ضدین ممکن است ولی نقیضین خدا نکند! ممکن است ضدین به نقیضین برسد! بالأخره این اجتماع نقیضین چیست؟ من میگویم که اجتماع نقیضین محال است و تا میگویم: محال، وجودش درنظر شما میآید یعنی وجود اجتماع نقیضین محال است.
نسبت به امکان خاص تمام اینها در مرتبۀ ماهیت نیست، نسبت به وجود آن مسئلۀ امکان خاص میآید، وقتی که میگویم: زید، این زید هنوز ... یعنی یکوقت ما میخواهیم امکان خاص را از ماهیت انتزاع کنیم و یکوقت امکان خاص تکویناً روی ماهیت بار میشود. مطلب خوبی گفتید که من در اینجا یک توضیح بیشتری نسبت به انتزاع و حمل تکوینی بگویم. فرض کنید که یکوقت شما میگویید: زید، تا میگویید: زید، در اینجا خواهینخواهی یک نوع جنس و فصل از این زید انتزاع میشود، این زید نوعٌ، انسانٌ، حیوانٌ و ناطقٌ، چیز دیگری به او حمل نمیشود. اما وقتی که میگویید: زیدٌ موجودٌ، تا میگویید: موجودٌ، یکسری مسائل همینطور بخواهید یا نخواهید روی آن بار میشود؛ متحیزٌ، متکممٌ، متکیفٌ، له أینٌ، له وضعٌ و له فلانٌ. اینها را انتزاع نمیکنید.
میگویند که شخصی میخواست ازدواج کند و آن شب عروسی ـ شما که از این کارها نکردید ـ دیدند که این در حجله رفت و بیرون آمد. گفتند که چرا بیرون آمدی؟ گفت که والله چیزهایی شنیدم اصلاً وحشت کردم! میگفت که خدمت خانم رفتیم و یکدفعه دیدیم صدای ونگ و ونگ میآید! دیدم بچه بیرون میآید و هنوز بیرون نیامده میگوید که من قابله میخواهم! من چه میخواهم! فلان میخواهم! زایمان میخواهم! بزرگ میشود میگوید که کفش میخواهم! لباس میخواهم! کیف میخواهم! مدرسه میخواهم! پول میخواهم! بعد بزرگتر میشود زن میخواهم! فلان میخواهم! دیدم که ایدادبیداد! اصلاً از خیرش گذشتیم! بلند شویم برویم! یعنی یک بله گفتن هزارتا قضیه به سر طرف میآید! پس بله را نگو!
تلمیذ: خداوند آن شب گوشها را کر میکند!
استاد: بله، احسنت! و مهمتر میبرد!! ای کاش فقط گوش کر میشد، این [عقل] را میبرد! گوش کر میشود! لال میشود! بلا سرش درمیآید. حالا ما یک زید موجود میگوییم و تا میگوییم: زید موجود، یکدفعه مکان بالای سرش میآید، زمان میآید، عین میآید، وضع میآید، جده میآید، تمام این اعراض تکویناً فوری یکییکی تیرها را برمیدارند و میگویند که ما هستیم. یکی از آن چیزهایی که زید میگوید، امکان خاص است یعنی وقتی که شما میگویید: زید، بدون اینکه شما بخواهید یا نخواهید ـ این را شما متوجه نمیشوید ـ امکان خاص تساوی الطرفین نسبت به وجود و عدم به آن حمل میشود، شما بخواهید یا نخواهید! شما نمیفهمید، او خودش حمل خواهد شد.
فرق امکان خاص با امکان ذاتی
حالا این امکان خاص نسبت به وجود و عدم درست است یعنی اگر موجود شد، از مرحلۀ امکان خاص بیرون میآید و میگوییم: موجودٌ. ولی بحث ما بحث امکان مدآمدآمذاتیست، نه امکان خاص! امکان ذاتی با امکان خاص دوتاست، امکان خاص عبارت از تحقق و عدم تحقق خارجی است. امکان ذاتی عبارت از استواء طرفین ولو در مرحلۀ وجود خارجی است؛ یعنی با اینکه این در خارج موجود است ولی این حالت فقر و اتکاء به علتش را ازدست نمیدهد؛ یعنی الآن این با اینکه موجود است، این موجود در تمام احوال .... این فلسفه، فلسفۀ متعالیه است نهاینکه ...
تلمیذ: پس این تفسیر همان امکان فقری شد.
استاد: احسنت! ما میخواهیم این را بگوییم که اصلاً امکان فقری یعنی همان امکان ذاتی! امکان ذاتی عبارت از این است که شیء با اینکه در خارج موجود هست درعینحال همیشه در حال اضطراب است که نکند دوباره برگردم، نکند علت عنایتش را از من بگیرد!
تلمیذ: پس دراینصورت ما باید مبنایی با آخوند بحث کنیم چون امکان فقری آنها را ...
استاد: دیگر حالا هر طور میخواهید بحث کنید قضیه این است.
تلمیذ: چون امکان فقری را روی وجود میبرند.
استاد: هیچ فرق نمیکند چه شما روی وجود ببرید و چه روی ماهیت موجوده ببرید، هردو یکی است و هیچ تفاوت نمیکند. وجود خارجی همینکه محدود شد این امکان ذاتی به او حمل میشود، امکان فقری هم به او حمل میشود، هردو یکی است.
تلمیذ: این امکان ذاتی صرفنظر از این حدی که ما لحاظ میکنیم دیگر باید همان امکان خاص با این مبنا فرقی نگذاریم. اگر ولایت خارج ...
استاد: نه، ما تقریباً میتوانیم بگوییم که بین اینها عموم مطلق هست، هرجا که امکان خاص هست در آنجا امکان ذاتی هست ولی ممکن است امکان ذاتی باشد و امکان خاص درنیامده باشد، از امکان خاص بیرون آمده باشد.
تلمیذ: صرفنظر از فقر و صرفنظر از ...
استاد: بله، صرفنظر از فقر هر جا امکان خاص هست امکان ذاتی هم هست.
تلمیذ: در «سبحانی ما أعظم شأنی»1 مگر ما در سبحان الله که میگوییم تنزیه نمیکنیم؟ تنزیه میکنیم و فقط به همان عالم وجود بسیط لحاظ میکنیم، نه به وجود منبسط. در سبحان ربی العظیم و بحمده و در جاهایی که خدا را تسبیح میکنیم وجود بسیط در نظرمان است. آن جلسه گفتید که أنا الحق گفتن نظر به وجود منبسط داشته است یا امیرالمؤمنین علیهالسّلام میفرمود که «أنا الأول و الأخر»،2 اینها نظر به وجود منبسط داشتند پس با این طرفش که سبحانی ما أعظم شأنی ...
استاد: این دو مرتبه بوده است.
تلمیذ: یعنی یک شخص ولیّ میتواند نظر به وجود بسیط هم کند.
استاد: بله، دو مرتبه را مشاهده کند.
تلمیذ: چرا دیگر نظر کند؟! چون مولوی هم جاهایی دارد که نهاینکه این بحث تنزیه و تشبیه فقط برای خدا نیست، در بحث خدا تشبیه و تنزیه راه ندارد، برای وجود ولیّ است.
استاد: آن وجودش وجود مراتب است همانطوریکه خود حقیقت وجود دارای مراتب هست، آن ولی هم وقتی حیازت مراتب کلی وجود را میکند، در مرتبۀ ادنیٰ وقتی که به مرتبۀ اعلای خودش نگاه میکند این را میبیند.
تلمیذ: من آن موقع تصورم این بود که اولیاء نمیتوانند بالاتر از آن وجود منبسط یعنی بالاتر بگویند. گفتند که مراد همان رسیدن چیز است ولی با توجه به اینکه تنزیه است، در واقع به آنجا رسیدند.
استاد: آقا دعا کنید که برسیم! همینقدر میدانیم که جای خوبی است.
تلمیذ: شما کریم هستید تنها تنها نمیخورید!
استاد: ای آقا ...، باشد! اگر به ما دادند [ما هم به شما میدهیم]!
اللهم صل علی محمد و آل محمد