پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 10 و 11: يذكر فيه خواص الممكن بالذات؛ و أن الممكن على أي وجه يكون مستلزما للممتنع بالذات
توضیحات
اتصاف ماهیت به وجود و امکان در تحلیل صادر اول، محور اصلی این جلسه از آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی است. در این جلسه دیدگاه آخوند در برابر اشکالات حکمت مشاء درباره نسبت ماهیت، وجود و امکان بررسی میشود. بحث از اینجا آغاز میشود که آیا ممکن بالذات میتواند در مقام واقع مستلزم وجود یا عدم علت باشد یا نه. سپس تفکیک میان ماهیت و وجود و نقش هرکدام در امکان، وجوب و امتناع توضیح داده میشود. استاد نشان میدهد که اشکالات مشائیان بر تفکیک ماهیت از وجود، با تحلیل دقیق رابطه علّی و مفهوم ضرورت و امکان پاسخ داده میشود. در نهایت روشن میشود که خطای اصلی، خلط میان ماهیت و وجود در تحلیل صادر اول است و با تفکیک درست، بسیاری از تعارضها برطرف میشود و اشکال مشهور در این نسبت تحلیل میگردد.
درس دویست و بیست و نهم
تقابل دیدگاه مرحوم آخوند با حکمت مشاء در مسئلۀ اتصاف ماهیت (4)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
مرحوم آخوند دو مطلب را از منتقدین به مبانی ایشان در حکمت متعالیه نسبت به این مسئله نقل میکنند و آن مسئله عبارت از استلزام ممکن بالذات، امتناع بالذات [را] در صادر اول است.
انتقاد اول به یکی از دو شِق کلام ایشان برمیگردد؛ مسئلۀ اول این بود که اگر بحث را روی ماهیت صادر اول و آنچه که وجود به او تعلق میگیرد ببریم، امکان ذاتی را متحمل است ولی صحبت در این است که او معلول نیست و بحث این است که یک ممکن بالذات، امتناع بالذات را لازم بگیرد. این ممکن بالذات هست ولی امتناع بالذات را لازم نمیگیرد بهخاطر اینکه جعل به او تعلق نگرفته است. آن ماهیت برای وجودِ صادر اول است و آن ماهیت متحمل امکان ذاتی هست، خب برای خودش باشد ما اصلاً به او کاری نداریم! آن که جعل به او تعلق گرفت وجود اوست و وجود او را قبول داریم، وجود او استلزام وجود علت را دارد و عدم آن وجود عدم وجود علت را استلزام دارد. و مِن حَیثُ أنَّ عدمَ وجودِ العلةِ محالٌ پس عدم وجود صادر اول هم محالٌ. این امتناع بالغیر میشود و دیگر در اینجا مسئله حل است.
عدم منافات ضرورت ذاتی با امکان فقری
در خود آن وجودِ صادر اول چه عقد از عقود قضایای حملیه بر او مترتب است؟! ایشان میفرماید که ضرورت ذاتی. ضرورت ذاتی هم منافاتی با امکان فقری ندارد. ممکن است یک شیئی در عین اینکه ضرورت داشته باشد یعنی وجود برای ذات او ضرورت داشته باشد درعینحال مستند به غیر باشد؛ از ناحیۀ استناد به غیر وجوب بالغیر است و از ناحیۀ اینکه نفس آن وجود فعلاً هست و در مَرأیٰ و منظر ما است ضرورت ذاتی دارد و این ضرورت ذاتی با ضرورت ازلی تفاوت دارد. چون در ضرورت ازلی دیگر مادام معنا ندارد و ازلاً این وجود برای ذات ضرورت داشته است. این مطلب مرحوم آخوند بود. این یک قسم بود.
قسم دوم از کلام ایشان این بود که اگر نظر را بر وجود این ذات متمرکز و محدود کنیم در آنجا این امکان بالذات متوجه او نخواهد شد و ضرورت پیش میآید و عدم در اینجا هیچگونه تصادمی با امکان ذاتی ندارد؛ یعنی عدم آن وجود یا وجود ممکن هستند که امتناع بالغیر یا وجوب بالغیر را متحمل هستند و امکان ذاتی بر سر عدم نمیآید. امکان ذاتی بر سر ماهیت میآید، عدم چیزی نیست تااینکه متصف به ممکن بالذات یا متصف به ضرورت بالذات بشود.
امتناع ذاتی و بالغیر در نظام علّی
ضرورت بالذات موجب اجتماع نقیضین میشود؛ یک شیئی که عدم بر او حمل میشود با فرض وجود عدم، در اینجا هم ضرورت ذاتی یا وجوب را متصف بشود، این اجتماع نقیضین است. اگر شما بگویید که آن عدم عدمیت خودش را ازدست میدهد و به ضرورت ذات در اینجا متصف میشود، این انقلاب است و انقلاب هم که محال است. پس اصلاً بهطورکلی صرفنظر از آن ماهیت بر عدم آن معلول اول امکان ذاتی حمل نمیشود بلکه بر آن عدم همان امتناع بالذات یا امتناع بالغیر حمل میشود که آن امتناع بالغیر مستند به عدم وجود علت است و چون عدم وجود علت محال است پس عدم وجود معلول هم محال است! این از این نقطهنظر بود.
اشکالی که بنا بر حکمت مشاء به این مسئله وارد میشود را از روی متن میخوانیم تااینکه اگر فرصت کردیم مسئلۀ خودمان را در اینجا بنا بر اشکالی که بر آخوند وارد میشود مطرح میکنیم، آن اشکال به هردو جنبه برمیگردد.
اشکالی که خود ایشان نسبت به خودش مطرح میکند میفرماید که اگر کسی به ما اینطور بگوید که جناب آخوند شما فرمودید که اگر نظر به ماهیت صادر اول بکنیم این ماهیت گرچه ممکن بالذات است ولی استلزام آن وجود علت را لازم نگرفته است؛ یعنی وجود ممکن بالذات مستلزم وجود علت نیست و عدم ممکن بالذات مستلزم عدم نیست. اگر کسی این حرف را به ما بزند، خب این مسئلۀ ما است دیگر! آنها میگویند که اینطور نیست. گرچه ممکن است ممکن بالذات از حیث ماهیت، وجودش وجود علت را لازم نگیرد و مستلزم وجود علت نباشد ولی در واقع و در نفسالأمر شاید اینطور نباشد و ممکن است در واقع و در نفسالأمر آن علت چون واجب است معلول او هم واجب خواهد شد و وقتی معلول واجب خواهد شد پس ممکن بالذات مستلزم وجود علت است این بنا بر نفسالأمر است؛ بله خود ما فیحدّنفسه اگر صرفنظر از جوانب خارجی نظرمان را بر خود جهت ممکن بالذات متمرکز کنیم دراینصورت ممکن است ماهیتی که متصف به ممکن بالذات هست مستلزم وجوب بالغیر و علت نیست ولی بحث ما بحث فی نفسالأمر و در عالم واقع و خارج است. در عالم واقع و خارج باید ببینیم آیا این ماهیت صادر اول مستلزم وجود مبدأ هست یا نه؟! میگوییم که بله، بدون صادر اول آن مبدأ هم منتفی است؛ پس وجود ممکن بالذات مستلزم وجود خدای متعال است و عدم این ممکن بالذات مستلزم عدم اوست و این امتناع بالذات است. این اشکالی است که بر مرحوم آخوند وارد میشود و انصافاً اشکال متینی است! حالا بعداً در مقام توضیح عرض میکنم. فعلاً همینطور میخوانیم تا جهت قوّت آن را عرض کنم.
جوابی که مرحوم آخوند میدهند میفرمایند که این ماهیت صادر اول با وجود صادر اول دوتا است. یک وقت شما بحث را روی خود ماهیت صادر اول میبرید، این متصف به امکان ذاتی است و وجود و عدم بالنسبه به او سیّان است ولی یک وقتی وجودِ صادر اول بهعنوان مقیدٌ جزءٌ و قیدٌ خارجیٌ؛ یعنی وجودِ این ماهیت، ـ نه خود ماهیت ـ ماهیت جداست. فرض کنید وقتی شما میخواهید بروید سبزی بخرید یک وقت میگویید که آقا هرچه سبزی هست به ما بده. منظورتان این است که یک سبزی بیاورید جلوی جوجههایتان بریزید که بخورند حالا هرچه که بود کاری نداریم! یک وقتی اهلبیت مکرمۀ مشرفۀ مجللۀ و مطوله از شما پلو میخواهد، سبزی که میخواهد بریزد باید سبزیپلو باشد، اگر قدری در آن سبزی کوفته باشد کفگیر را به سرتان میکوبد روی این حساب کاملاً دقت میکنید و میگویید که آقا حتماً باید این سبزیپلو باشد و سبزی کوفته و آش نباشد! سبزیپلو خواستن با خود پلو فرق میکند ـ سبزیپلو نهاینکه پلو ـ الآن جنبۀ مقیدیت آن جنبۀ مقید مطرح است ولی آن قید که آن پلو باشد او نیست. آن را باید کسی دیگر بپزد. بله گفت:
| نیش از دو لب تو نوشدارو | *** | حنظل ز دست تو طیبات است1 |
اگر همین پلو را شخص دیگری بپزد و به دست شما بدهد فرق دارد. این از باب مطلوبیت مقید و مطلوبیت مضاف بدون جنبۀ مضافٌ إلیه و بدون جنبۀ قید است.
مرحوم آخوند در جواب میفرمایند که ما در بحث ماهیت و وجود صادر اول هم همین مطلب را داریم! میگوییم که آنچه که معروض برای امکان بالذات است ماهیت صادر اول است آنچه که معروض برای وجوب و ضرورت است ماهیت نیست آن وجود اوست وجود او هم قائم به علت است. پس در اینجا اصلاً امکان بالذات هیچ دخلی با وجود صادر اول ندارد و در دو مرتبه و در دو مرحله و در دو ظرف بر اینها حکم میشود. نسبت به ماهیت اصلاً مسئله اینطور نیست؛ در اینجا ماهیت صادر اول معروض برای امکان ذاتی است و عدم او استلزام عدم مبدأ اول را ندارد چون اصلاً عدم و وجود بر این ماهیت حمل نمیشود؛ یعنی از محدودۀ وجود و عدم خارج است چون وجود و عدم در این باب از باب عدم و ملکه میشوند یعنی شما ظرف و معروضی را میتوانید وجود یا وجوب بنامید که بتواند معروض برای عدم باشد و در چیزی میتوانید او را متصف به عدم کنید که بتواند معروض برای وجود باشد. وقتی که ماهیت از دایرۀ وجود خارج است و آنچه که در خارج هست فقط وجود است پس همانطوریکه به ماهیت نمیتوانید وجود بگویید بلکه میتوانید ماهیتِ وجود بگوید، نمیتوانید بگویید که ماهیةٌ هو الوجود. الماهیةُ هو الوجود غلط است! الماهیةُ هی الماهیة همانطوریکه به ماهیت نمیتوانید وجود بگویید، عدم هم نمیتواند بگویید! پس در نفسالأمر خود این ماهیت استلزام وجوب علت را و عدم ماهیت استلزام عدم علت را ندارد. این مسئلۀ اول جواب مرحوم آخوند است.
| زهر از قِبَل تو نوشدارو | *** | فحش از دهن تو طیبات است |
اشکال دومی که بنا بر فلسفۀ مشاء به مبانی مرحوم آخوند وارد میشود این است که مرحوم آخوند میفرماید که اگر اینها در شِق دوم مطلب اشکال کنند یعنی بگویند که ما کلام را بر وجود این ماهیت متمرکز کردیم و گفتیم: بله، وجود ماهیت از ضرورت ذاتی برخوردار است و وجود ماهیت مستلزم وجود علت و ضرورت علت و عدم این وجود مستلزم عدم او و چون عدم او محال است پس عدم این وجود هم محال است. اشکالی که بر اینها وارد کردهاند این است که وقتی که از نقطهنظر عدم نگاه به این وجود میکنید این عدم بر خود همین وجودی بار میشود که الآن وجوب بر او بار شده است. پس این وجود از حیث اتکاء خود بر آن عدم بالنسبه به آن عدم سیّان است. فرقی نمیکند چون استناد به او دارد هم عدم و هم وجود میتوانند بر او حمل شود. پس به صرف اینکه شما این وجود را معلول برای علت دانستید این امکان ذاتی را نمیتوانیم از این وجودی که الآن شکل گرفته است و مسمیٰ به صادر اول است از اینجا برداریم.
مرحوم آخوند در اینجا بحث را بر این میبرند که اگر این وجود در اینجا معروض برای عدم باشد پس باید عدم در عین اینکه حکم عدم به او بار شود بتواند متصف به وجود بشود و عرض کردم که یا انقلاب یا اجتماع نقیضین پیش میآید. پس وجود صادر اول واجب است و ضرورت دارد و آن معلول برای علت است، نه ماهیت او. روی این حساب عدم بر همان وجود حاکم نیست بِأیِّ نحوٍ مِنَ الأنحاء بلکه چون از باب تدلی به علت در اینجا محقق است و ظهور و بروز خارجی دارد از این نقطهنظر این وجود معلول مستلزم وجود علت و عدمش هم مستلزم عدم است و دیگر عدم بر او تسرّی و تدخّل ندارد. این جواب دوم مرحوم آخوند بر اشکال اینها بود. این را میخوانیم و إنشاءالله آن مسئله را در عرض چند دقیقه عرض میکنیم.
أمّا على أسلوبِ الحکمةِ الذائعَة فَلا یَبعُد أن یقولَ أحدٌ إن کانَ یعنی بأولِ شقی الکلام أنَّ العقلَ إذا جرَّدَ النظرَ إلى ذاتِ المعلولِ الأولِ و لم یَعتَبِر معه غیره لم یَجد فیه علاقةَ اللزومِ فَذلکَ لا یُنافی استلزامُ عدمِه عدمَ الواجب بحسبِ نفسالأمر بل هو محفوظٌ بِحاله.1
بنا بر اسلوب حکمت شایع شاید یک شخص اینطور بخواهد بر ما ایراد بگیرد بگوید که اگر به یکی از دو شق کلامی که شما فرمودید ما نظر را بر ماهیت صادر اول محدود کنیم، وقتی که عقل نظرش را فقط نسبت به ذات معلول اول، نه نسبت به وجودش منمحض کند و اعتبار نکند با ذاتِ مع الغیرش را که وجود باشد علاقۀ لزوم بین او و علت نمییابد. اشکال این است اگر شخص این کار را بکند این منافات ندارد اینکه مستلزم باشد عدم این معلول با صادر اول، و معلول اول مستلزم باشد عدمش با عدم واجب بهحسب نفسالأمر. بله، بهحسب خود ماهیت این ممکن است و ارتباطی با او ندارد اما بهحسب واقع چون علت، واجب است معلول او هم باید واجب باشد پس بهحسب نفسالأمر عدم معلول، مستلزم عدم علت است منتها مرحوم آخوند در معلول تصرف میکند. اینها معلول را به ماهیت زدند مرحوم آخوند معلول را به وجود میزند؛ [یعنی میفرماید که] وجودِ صادر اول، وجودِ ماهیت! لذا در اینجا اشکال پیدا میشود. این استلزام درهرحال محفوظ است.
و إن أریدَ بِه أنَّه على ذلکَ التقدیر لا یکونُ مستلزماً لَه بحسبِ نفس الأمر فهو ظاهرُ البطلان فإنَّه معلولٌ لَه بِسحبِ نفسالأمر فَکیفَ لا یکون مستلزماً لِعلتِه.2
اگر به این معلول اول اراده بشود اینکه بر این تقدیر استلزام عدم واجب را بهحسب نفسالأمر ندارد، بطلان آنهم که مشخص است. این معلول اول بهحسب نفسالأمر معلول این ذاتِ واجب است چگونه مستلزم علت او نخواهد بود؟!
أقولُ نختارُ الثانی قوله المعلولُ کیفَ لا یکونُ مستلزماً لِلعلةِ الجوابُ أن المعلولَ لیسَ نفسَ ماهیةِ الممکنِ بل وجودُه معلولٌ لِوجودِ العلةِ و عدمُه لِعدمِها.
ما مطلب دوم که همین قسم دوم باشد را اختیار میکنیم که ایشان راجع به جنبۀ معلولیت بحث میکند و میفرماید که چه کسی چنین حرفی زده که معلول استلزام علت را ندارد؟! اینکه گفتهاند: المعلولُ کیفَ لا یکونُ مستلزماً لِلعلةِ، ایشان میگویند که ما یک همچنین حرفی نمیزنیم! بله معلول، علت را استلزام دارد ولی معلول چیست؟! معلول را ما باید در اینجا تفسیر کنیم! معلول که ماهیت نیست بلکه معلول، وجود این ماهیت است نه ماهیت! بلکه وجود او وجود این ممکن است که معلول بر وجود علت است، نه ماهیت معلول برای وجود علت است و عدم این ممکن معلول برای عدم علت است پس در اینجا اشکال شما هم مرتفع شد.
و یقولُ أیضاً إن کانَ یعنی بِأخیرِ الشقَّین أنَّ العدمَ الممتنعَ بِالعلةِ لیسَ ممکناً بالذاتِ فَهو مستبینُ الفسادِ.
اشکال دوم [این است که] اگر منظور از شِق دوم در کلام شما که «اگر ما نظر را بر وجود این ممکن متمرکز کنیم» اینکه میفرمایید: عدمی که بهواسطۀ علت ممتنع است ممکن بالذات نیست، فساد این روشن است!
فإنَّ الامتناعَ بِالغیرِ لیسَ یصادمُ الإمکانَ بِالذاتِ و لیسَ یَنفیه بَل إنَّ معروضَه لا یکونُ إلا الممکن بِالذاتِ.
این امتناع بالغیر با امکان بالذات تصادم نمیکند و او را نفی نمیکند ممکن است یک شیئی ممکن بالذات باشد ولی ممتنع بالغیر باشد مثل همین ماهیات امکانیه که شما میگویید! همۀ اینها ممکن بالذات هستند ولی اگر علت آنها نباشد خب اینها هم نیستند! پس هم ممکن است ممکن بالذات باشند و هم ممکن است که ممتنع بالغیر باشند. اینکه امکان بالذات حتماً با امتناع بالغیر تصادم میکند را قبول نداریم! ما میگوییم که معروض ممتنع بالغیر فقط ممکن بالذات است؛ چون معنای ممتنع بالغیر این است که چون علت نیست این ذات موجود نیست پس معلوم است اول باید ممکن بالذات باشد تااینکه شما ممتنع بالغیر را به او حمل کنید. در شریک الباری چرا ممتنع بالغیر نمیگویید؟! در شریک الباری چه غیری باشد یا نباشد شریک الباری درهرحال ممتنع است ولی امتناع بالغیر را در جایی میآورید که او قابلیت برای وجود را داشته باشد ولی درعینحال بهواسطۀ عدم علت ممتنع بالغیر میشود. امتناع از ناحیۀ ذات نیامده است! از ناحیۀ غیر که عدم علت خودش باشد امتناع را دریافت کرده است. گفته است که لباس امتناع را نمیپوشم لباس من لباس امکان بالذات است. امکان بالذات هم یعنی فرقی نمیکند و ما برای همه یکسان هستیم اما همینکه این لباس امتناع بالغیر را پوشیدیم ما دیگر برای همه نیستیم.
تا قبل از اینکه کسی به خواستگاری دختری نرود هر کسی در خانهاش خواستگاری برود میگویند بفرمایید و شیرینی میآورند! حالا یا میپسندند یا نمیپسندند! اما وقتی که به خواستگاری دختری رفتند و شوهر کرد او دیگر لباس امتناع بالغیر میپوشد! تا حالا لباسش لباس امکان بالذات بود یعنی فرق نمیکند! یا علی! هر کسی آمد بسم الله! ولی الآن دیگر شوهر کرد! گرچه میگویند که حالا بعضی جاها ظاهراً اینطور است بااینکه شوهر میکند ولی باز لباس امکان ذاتی را بر تن دارد!! حرف مرد یکی است! از تنش درنمیآورد!! این دیگر ممتنع است! این جناب هم همینطور است همۀ ماهیات امکانیه را درنظر بگیرید سیّان و مساوی هستند. اگر وجودشان آمد وجوب بالغیر میشوند و لباس وجوب میپوشند، نه! دیگر ما اینجا هستیم کسی دیگر نمیتواند به ما بگوید که نیست ولی وقتی که این وجود نیامد، علت موجده نیامد، آن عدم علت موجده یا به عبارت دیگر علة العدم نیامد آن امتناع بالغیر میشود یعنی هنوز علت برای وجود نیامده است یااینکه علت مُعدمِه آمده است یعنی مانع آمده است.
أقولُ عنینا به أنَّ العدمَ بِما هو عدمُ لیسَ إلا جهةُ الامتناع کما أنَّ حقیقةَ الوجودِ بما هو وجودٌ لیسَ إلا جهة الوجوب کیفَ و العدمُ یَستَحیلُ أن یتصفَ بإمکانِ الوجود کما أنَّ الوجودَ یستحیلُ علیه قبولُ العدم.
جوابی که مرحوم آخوند میفرمایند این است که منظور ما به این مسئله این است که وقتی به نفس عدم نگاه بکنیم فقط جهت امتناع در آن هست ولی در ماهیت این نیست. همانطوریکه شما به حقیقت وجود از حیث وجود نگاه بکنید در او امکان نیست! امکان بالذات در اینجا معنا ندارد! در او جهت وجوب هست چون همانطوریکه قبلاً عرض کردیم که هر وجودی مساوق با وجوب است و هر وجوبی مساوی با وجود است. چگونه اینطور نباشد؟! عدم که نمیشود متصف به امکان وجود بشود؛ یعنی اگر شما به یک امری بهعنوان أنَّه عدم نگاه کنید درعینحال بگویید که این متصف به امکان ذاتی است. امکان ذاتی یعنی ترتب وجود! یعنی عدم درعینحال که عدم است، ممکن الوجود هم باشد! اجتماع نقیضین میشود. اگر عدم در حینی که عدم هست عدمیت آن حذف بشود و وجوب بیاید، انقلاب میشود! پس تا وقتی شما عدم را درنظر میگیرید چیزی غیر از عدم نباید درنظر شما بیاید؛ نه امکان باید درنظر شما بیاید و نه وجوب! و اگر وجود را درنظر میگیرید تا وقتی وجود را درنظر میگیرید عدم او و امکان او درنظر شما نمیآید، آنچه که درنظر شما هست نفسُ الوجود و الوجوب است.
وقتی که شما نسبت به ماهیت نگاه میکنید هر دوی آنها درنظر شما میآید. تساوی وجود و تساوی عدم درنظر شما میآید. این لبّ و مخّ کلام آخوند نسبت به وجود است البته این مطلب ایشان نسبت به وجود درست است و نسبت به این جهت اشکال نیست. وجود که نمیتواند عدم قبول کند!
و إلاّ لَزِمَ الانقلابُ فی الماهیةِ و کونُ معروضِ الامتناعِ بِالغیرِ و الوجوب بِالغیرِ أی الموصوف بهما ممکناً بالذاتِ بمعنى ما یتساوىٰ نسبةُ الوجود و العدم إلیه أو ما لا ضرورة لِلوجودِ و العدمِ بالقیاسِ إلیه بِحسبِ ذاتِه غیرُ مسلَّمٍ عندنا إلاّ فیما سوى نفس الوجود و العدم.
حالا یا شقّ اول که عرض کردم تناقض و اینها است یااینکه انقلاب است. اینکه معروض امتناع بالغیر و وجوب بالغیر یعنی موصوف به امتناع بالغیر و موصوف وجوب بالغیر، ممکن بالذات باشد غلط است. به معنای اینکه نسبت وجود به عدم به آن معروض مساوی باشد، لا ضرورت وجود و عدم به قیاس به آن معروض اگر بخواهیم بهحسب ذاتش لحاظ بکنیم این پیش ما صحیح نیست مگر در ماهیت! شما در ماهیت میتوانید این مطلب را بیاورید که تساوی وجود و عدم بر این معروض که این ماهیت است، محَکَّم است. نفس یک ماهیت را مِن حیثُ هی هی درنظر بگیرید إمّا یَترتبُ عَلیهِ الوجود و إمّا یَترتبُ عَلیهِ العَدم و نِسبتهُ إلی الوجودِ و العَدم هم متساوی است این ماهیت است. اما اگر این ماهیت در خارج موجود شد، به نفس این وجود هم میتوانید بگویید که این نسبت، نسبت متساوی است؟! در اینجا نمیتوانید بگویید! حالا دیگر ضرورت به او حمل شد و ضرورت هم با امکان ذاتی تفاوت دارد.
و أما فی شیءٍ منهما فالموصوفُ بالوجوبِ الغیری هو الوجودُ المتعلق بالغیرِ و بالامتناعِ الغیری العدمُ المقابل له.1
اما در شیئی از این وجود و عدم فالموصوف بالوجوب الغیری دیگر ماهیت نیست آن که متصف به وجوب غیری است وجودی است که تدلّی و تعلق بالغیر دارد که علتش باشد و موصوف به امتناع غیر عدم اوست و اصلاً کاری به ماهیت نداریم. پس ماهیت عدم برنمیدارد همانطوریکه وجوب برنمیدارد. ماهیت تساوی الطرفین را برمیدارد. این محصّل کلام مرحوم آخوند بود.
مطلب ایشان تا اینجا تمام شد و آنچه که از مسئلۀ ایشان استفاده کردیم و مستفیض و مستفید شدیم این بود که بنا بر مبنای ایشان سه جهت در قضیه داریم؛ یک جهت امکان ذاتی است و یکی جهت وجوب و دیگری جهت امتناع است. آنچه که بنا بر حکمت ضایعه و بنا بر حکمت شایعه و متداول متصف به وجوب و عدم یا امکان ذاتی است عبارت از ماهیت است! ماهیت است که یا متصف به عدم میشود که میگوییم: ماهیت معدومه یا متصف به وجود میشود که میگوییم: ماهیت موجوده یا متصف به تساوی الطرفین میشود در آن جایی که ما صرفنظر از علت موجده و صرفنظر از علت معدمه بخواهیم بکنیم. این بنا بر آنچه تابهحال میخواندیم بود.
مرحوم آخوند در اینجا باب و فصل دیگری را گشودند و میخواهند بفرمایند که ما در اینجا پا را یک قدم بالاتر میگذاریم. از این سهتا یک قدم بالاتر میرویم، این سه را تقسیم میکنیم؛ دوتا را در یک طرف و سومی را طرف دیگر میگذاریم آنچه را که مربوط به امکان ذاتی است برمیداریم به ماهیت میزنیم و آنچه که مربوط به وجود است عبارت از عدم و وجود است. پس نهتنها نسبت به صادر اول بلکه نسبت به جمیع مخلوقات از ماده و غیر ماده، عالم شهادت و عالم غیب، مجرد و غیر مجرد و حتی محدود و غیر محدود که غیر محدود همان وجود اطلاقی باشد و محدود عبارت از همین وجودات مجرده باشد که بنا بر اشتداد وجودی محدود میشوند یا بنا بر عروض صورت، ماده، جنس و فصل برای آنها به محدودیت برزخی و مثالی یا به محدودیت مادی که همان صورت و ماده است درمیآیند. در برزخ هم صورت و ماده هست منتها ألطف از این است! نه این ماده و صورت مادی، بلکه صورت و مادۀ برزخی!
ایشان نسبت به این قضیه میفرمایند که وجود در حکمت متعالیه متعلق برای جعل است و وقتی که وجود، تعلق برای جعل شد پس ارتباط او با جاعل باید لحاظ بشود. ارتباط او با جاعل است و وقتی آن وجود تعلق به وجود گرفت از نظر اینکه آن وجود در آن جاعل اصل و علت هست پس آن وجود هم در معلول اصل و علت برای معروضیت وجوب و ضرورت خواهد شد و وقتی که این معلول نسبت به آن علت خودش لازم است، آن علت هم نسبت به معلول لازم خواهد شد. پس همانطوریکه ضرورت بر آن علت حاکم است ضرورت هم بر معلول حاکم خواهد شد.
فرق ضرورت ذاتی با ضرورت ازلی
فرق بین آن ضرورت و این ضرورت این است که آن ضرورت، ضرورت ازلی است و قائم به غیر نیست و این ضرورت، ضرورت ذاتی و قائم به غیر است؛ به عبارت دیگر ضرورت ذاتی با وجوب بالغیر در ناحیۀ معلول محکَّم است و آن ضرورت دیگر وجوب بالغیر ندارد. پس در ناحیۀ وجود یک جهت بیشتر نداریم و آن جهت، جهت وجوب است. عدم هم که در این مسئله راه ندارد والاّ انقلاب یا اجتماع متناقضین لازم میآید؛ یعنی اگر وجود در فرض وجودش و در فرض تحقق خارجیاش امکان اتصاف به عدم را داشته باشد این یا انقلاب و یا اجتماع متناقضین است. پس یک جهت بیشتر برای ما نمیماند و آن جهت جهت وجوب است. پس در حکمت متعالیه آن جهت امکان ذاتی مربوط به ماهیت است و هیچ ربطی با وجود ماهیات ندارد و عدم مربوط به عدم است و هیچ ارتباطی با وجود و ماهیت ندارد. وجوب میماند که وجوب هم برای وجود است و غیر از وجوب هم چیزی بر این وجود حمل نمیشود. چون وجود فقط از ناحیۀ علت افاضه میشود و وجود هم مرتبط با علت و باقی به دوام علت است. بحث راجع به این قضیه تمام شد.
ممکن است تصور کنیم در یک جا وجود ممکن بالذات مستلزم وجود علت باشد و عدم آن مستلزم عدم علت باشد. لذا عدم امکان ذاتی ممتنع به امتناع عدم علته است که عدم علتش همان وجود باری تعالی باشد، این دیگر در اینجا ازبین میرود بهجهت اینکه ماهیت صادر اول هیچ ارتباطی به وجود باری تعالی ندارد! ارتباطش تساوی الطرفین است ولی ارتباطی با علت ندارد؛ وجود صادر اول مرتبط با علت است که آن وجود هم متصف به وجوب است و متصف به امکان ذاتی نیست. این ماحصل کلام مرحوم آخوند بود.
یک مسئلهای هست و آن اصلاً بحث راجع به صادر اول است. من خیال میکنم اگر بخواهیم این بحث را بگذاریم در إلهیات بالمعنی الأخص بگوییم بهتر باشد تااینکه بحث را در اینجا بگوییم که اصلاً صادر اول چیست؟ آیا باید صفات لاصقه و لازمۀ به ذات را صادر اول بگوییم یا آن معلول این صفات را [صادر اول بگوییم]؟ به عبارت دیگر مقام واحدیت عبارت از صادر اول است؟ ـ این قضیه فرق میکند ـ یااینکه ما علم و قدرت را صادر اول بنامیم که بعضیها اینطور مطرح میکنند و تفاوت از زمین تا آسمان است! حالا شما فکر کنید که به کجا میرسید! آیا همانطوریکه به باری تعالی و علت اولیٰ و مبدأ اول، وجوب و ضرورت ازلی را ثابت میکنیم آیا به علم و قدرت هم باید ضرورت ازلی را ثابت کنیم یا ضرورت ذاتی را [ثابت کنیم]؟! این مسئله است! نسبت به صادر اول که مقام واحدیت است قطعاً در آنجا امکان ذاتی حمل میشود نهاینکه در آنجا [ضرورت ازلی حمل شود] یااینکه بنا بر مبنای مرحوم آخوند ضرورت ذاتی در آنجا حمل میشود ولی نسبت به علم و حیات و قدرت، نسبت به این سه صفات که از یک ناحیه معلول ذات هستند و منشأ آنها ذات هست، نسبت به اینها چه جهت از این جهات ثلاثه را حمل کنیم؟ امکان؟! خب امکان که نیست! ضرورت ذاتی یا ضرورت ازلی؟! با توجه به آنچه که قبلاً نسبت به اینها گفتیم این مسئله روشن میشود ولی فعلاً به این قضیه کار نداریم و الآن میخواهیم کلاسیک و دودوتا چهارتا با مرحوم آخوند راجع به این اشکالی که به مبنای ایشان و اشکالی که حکمت شایعه بر مبنای ایشان وارد کرد و جوابی که دادند وارد کنیم! ما فعلاً نسبت به این قضیه کاری نداریم و میگوییم که صادر اول هرچه میخواهد باشد اصلاً به ماهیت صادر اول کاری نداریم!
اینکه مرحوم آخوند فرمودند که جهات ـ ماهیت ـ تقسیم میشود و آن امکان به ماهیت میخورد و وجوب به وجود میخورد، نه فعلاً بر مبنای خودمان بلکه فعلاً بر همان مبنای حکمت شایعه، این در اینجا محلّ تأمل است چون یک وقت ماهیت را صرفنظر از وجود، عدم، علت موجده و علت معدمه درنظر میگیرید خب دیگر در اینجا نسبتش به وجود مقتضی اتصاف به امکان ذاتی است؛ یعنی وقتی که شما بدون توجه به علت موجدۀ او یا به علت مُعدمۀ او که عدم العلة یا علة العدم باشد مسئله را مطرح میکنید، در اینجا باید حکم به تساوی الطرفین بکنید. زید مِن حیثُ هوَ هو إمّا مُمکنُ الوجود و إمّا مُمکنُ العَدم فهوَ مُمکنٌ بِالذات این مسئله دودوتا چهارتا است.
بله، یک وقتی ماهیت را بدون توجه به وجود او درنظر میگیرید در اینجا حتی امکان بالذات هم به او حمل نمیشود همانطوریکه گفتیم و در اینجا فقط ذات و ذاتیات حمل میشود منبابمثال الأربعةُ ما هو؟ الأربعةُ زوجٌ ترکیبیٌ مِن ضَربِ الاثنینِ فی الاثنین لا یَتعلقُ عَلیهِ الوجودِ و لا یَتعلقُ عَلیهِ العَدم و لا نَفرضُ لَهُ الوجود و لا نَفرضُ العَدم و لا نُمحضُ دیگر در این ماهیت فقط نفس ذات و ذاتیات است. الإنسانُ ما هو؟ الإنسانُ حیوانٌ ناطقٌ لا نُلاحظُ فیه الوجود و لا نُلاحظُ فیهِ العَدم این مسئله، مسئله به ماهیت مِن حیثُ هی هی بود. اما اگر این ماهیت را بهلحاظ وجود درنظر بگیرید میگویید که ماهیةُ الإنسانِ موجودةٌ أو لا؟ میگویید که ممکنُ الوجود! اینکه میگویید که ماهیت، ممکن الوجود است یعنی متساوی الطرفین است. تا اینجا مسئله درست است و محلّ حرف نیست یعنی کسی نمیتواند یک همچنین مطلبی را طرح کند حتی آخوند هم نمیتواند این قضیه را رد کند!
حالا سراغ ماهیت صادر اول آمدیم. وقتی که میخواهید ماهیت صادر اول را درنظر بگیرید وجود محققه و علت محققۀ این ماهیت را دارید در اینجا مدّنظر قرار میدهید پس چطور باز میگویید که این وجود محققه هیچ ارتباطی با ماهیت ندارد؟! چه فرق میکند چه علی خواجه، چه خواجه علی؟! چه شما بگویید که آن علت افاضۀ وجود میکند و وجود او را محقق میکند یااینکه بگویید که علت بهواسطۀ افاضۀ وجود ماهیت را محقق میکند هردو یکی است! شما میخواهید این ماهیت ممکن بالذات را اصلاً در مرحلۀ علیت جدا کنید. مگر ماهیت در مرتبۀ علیت جدای از وجود هست؟! ماهیت که یک امر عدمی نیست! ماهیت اتصاف وجود بسیط به یک شکل خاص است. اسم این را ماهیت میگذاریم. آیا ممکن است با نفس تصور علتِ وجودِ ماهیت، باز شما این حکم ماهیت را از حکم وجود جدا کنید؟! دیگر نمیشود جدا کنید! چه اینکه بگوییم: «علت به وجود ماهیت تعلق گرفته است» یااینکه بگوییم: «علت تعلق گرفته است و ماهیت را موجود کرده است» هردو یکی است!
مسئلۀ بقاء علت محدثه در علت مبقیه
پس این ماهیت با توجه به تعلق علت او خودش هم موجود شده است نهاینکه خودش الآن کنار هست! فرض کنید این لیوانی که الآن خالی است هم ممکن است در این لیوان آب نباشد یااینکه این آب را در این لیوان بریزید. ببینید الآن آب را در این لیوان ریختم. این آبی که در لیوان ریختم حال این لیوان بالنسبه به این آب با حال این لیوان بالنسبه قبل از این آب یکی است؟! این یکی نیست! این را الآن میگویند: لیوانی که در او آب هست. قبلاً لیوانی بود که در او هوا بود. چطور شما بااینکه این آب را در این لیوان ریختید باز حکم این لیوان را از این آب جدا میکنید؟! معنا ندارد! وقتی که شما میگویید که علت تعلق گرفته است و وجود ماهیت را درست کرده است پس ماهیت موجود شده است. یا باید در اینجا که ماهیت موجود است بگویید که این ماهیت با نفس وجود از امکان ذاتی حذف شده است و این ماهیت دیگر ممکن بالذات نیست که این حرف را ما بعداً و قبلاً باطل کردیم و میکنیم به اینکه هر چیزی که در خارج وجود پیدا کند همان علت محدثۀ او علت مُبقیۀ او خواهد بود و تا مادامی که علت محدثه علت مُبقیه است امکان ذاتی با خودش موجود است و امکان ذاتی از او سلب نخواهد شد. «سیهرویی ز ممکن در دو عالم جدا هرگز نشد ...»1 این مسئله مربوط به مسئلۀ بقاء علت محدثه در علت مبقیه است؛ یعنی همان علت محدثه باید موجب علت مبقیه هم باشد.
وحدت وجود و ماهیت در مرحله تحقق خارجی
پس اینکه علت آمده تعلق به وجود گرفته است دلیل نمیشود که ماهیت در اینجا جدا باشد. ماهیت موجوده در اینجا در خارج هست نهاینکه وجود در خارج هست و ماهیتش عدم است. ماهیت امکان ذاتی دارد برای خودش دارد به ما کاری ندارد! یعنی چه به ما کاری ندارد؟! اینکه الآن آمده در خارج موجود شده است شکل خاص از وجود الآن در خارج موجود هست همان شکل خاص لا نَعنی بهِ إلا الماهیة این چیزی نیست و ما غیر از این قصد نمیکنیم.
| سیهرویی ز ممکن در دو عالم | *** | جدا هرگز نشد، |
پس بنا بر حکمت مشاء و حکمت ضایعه و شایعه... این اشکال که بر مرحوم آخوند کردند به حال خودش باقی است بهجهت اینکه قبل از صادر اول این ماهیت به امکان ذاتی خودش بود. صادر تعلق به وجود گرفته است این شقّ کلام شما را قبول داریم ولی با تحقق وجود صادرِ اول ماهیت او هم موجود است! آنوقت چطور دیگر در اینجا با وجودی که ماهیت او موجود است آن ماهیت را از صادر اول جدا میکنید؟! این وجود صادر اول ماهیت را موجود کرده است و این ماهیت هم ممکن بالذات است. نمیتوانید دیگر در اینجا این ماهیت را از وجود جدا کنید و بگویید که این ماهیت امکان ذاتی دارد و انتفاء این ماهیت لازمۀ انتفاء علت نیست؛ نهخیر! انتفاء این ماهیت در این شرایط لازمۀ انتفاء علت است! در این شرایطی که الآن صادر اول موجود است انتفاء ماهیت صادر اول موجب انتفاء علت است همانطوریکه وجود و عدم وجود صادر اول موجب انتفاء علت است و این دو از همدیگر جدا نمیشوند! یک وحدت در خارج هست که آن وحدت عبارت از الماهیةُ الموجودة است چه اینکه شما امکان بالذات را به ماهیت بزنید، بزنید. میخواهید به وجود بزنید، بزنید. یک وحدت در اینجا بیشتر نیست! انفساخ ماهیت از وجود موجب میشود که ما بین ماهیت صادر اول و ماهیت جدایی بیندازیم و هو محالٌ. این اشکال بر مرحوم آخوند بنا بر همین مسئلۀ حکمت شایعه است.
اما بنا بر حکمت متعالیه حالا ما اسم خودمان را حکمت متعالیه بگذاریم! آخوند میگذارد ما هم میگذاریم اشکال ندارد! حالا ما با متنازله و متردیه! بنا بر آنچه که بهنظر ما میرسد که این وجود و ماهیت عبارت از نفس آن تشکل وجود است لا شیءٌ آخَر بنا بر آن مسئله، اصلاً جدا کردن ماهیت از آن وجود، از ریشه باطل میشود چون آن علت همانطوریکه خدمتتان عرض کردیم اولاًبلااول اصلاً به وجود تعلق نگرفته است! به وجود تعلق نگرفته نهاینکه منظورمان این است که به آن اصل الوجود و حقیقة الوجود و بسیط الوجود تعلق نگرفته است بلکه یعنی آن وجود بسیط را بسیط نکرده است و آن وجود مطلق را مطلق نکرده است بلکه کاری که علت کرده است این است که ماهیت و خصوصیات آن وجود را به منصۀ ظهور و بروز درآورده است پس میتوانیم در واقع بگوییم که جعل ماهیت کرده است منتها با این بیان که این ماهیت هم نفس الوجود است؛ یعنی این ماهیت جدای از آن وجود نیست، نهاینکه ماهیت را موجود کرده است آنطوریکه اصالة الماهویها میگویند که آن ماهیتی که متقرر است در عالم تقرر هست که اصلاً خودشان هم نمیفهمند چه میگویند که در عالم تقرر یک سری ماهیت داریم جعل به آن ماهیت [میخورد] حالا آن تقرر در چه عالمی هست در عالم هورقلیا هست یا فرض کنید در آن جایی هست که حلالزاده فقط میبیند و کسی دیگر نمیفهمد و...! نه، آن خصوصیتی که در این وجود بسیط بهطور کمون و خفا قرار دارد آن خصوصیت را ظاهر میکند این کاری است که جعل میکند اما نفس وجود را هم باز وجود میکند؟! این دیگر معنا ندارد و مستحیل است!
پس بنا بر آن مبنای مختار ما دیگر اصلاً فرقی بین ماهیت و وجود، نه در صادر اول و نه در غیر صادر اول باقی نمیماند! لا یَکونُ إلاّ حقیقة واحدة و هوَ الوجود آن حقیقت واحده که عبارت از وجود است وَ هوَ نَفسُ الماهیة و هوَ نَفسُ الوجود روی این حساب دیگر بهطورکلی اشکال از اساس ازبین میرود و مضمحل میشود و چیزی باقی نمیماند. میشود به این کیفیت جواب داد.
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد