502

ملاک احتیاج ماهیت به جعل و افاضه وجود

تحلیل امکان فقری و تفاوت آن با اعتبارات ذهنی

13808
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 3: في مناقضة أدلة الزاعمين أن أثر العلة هي صيرورة الماهية موجودة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق ملاک احتیاج ماهیت به جعل و افاضه وجود می‌پردازند. بحث با نقد ادله‌ای آغاز می‌شود که امکان را صرفاً یک امر اعتباری و رابطه‌ای ذهنی میان ماهیت و وجود می‌دانند. استاد با تبیین این نکته که ماهیت فی‌حدّنفسه اقتضایی برای وجود یا عدم ندارد، به تحلیل جایگاه امکان در نظام هستی می‌پردازند و تفاوت میان عبادت تجار و عبید با عبادت اولیاء الهی را به عنوان مثالی برای درک بهتر این مراتب مطرح می‌کنند. در ادامه، با نقد دیدگاه‌های مشهور، تفاوت میان امکان ماهوی و امکان فقری تبیین می‌شود. نتیجه نهایی بحث، اثبات این حقیقت است که آنچه موجب استجلاب فیض و جعل از ناحیه پروردگار می‌شود، نه یک اعتبار عقلی، بلکه حیثیت فقر و افتقار ذاتی است که در متن وجودِ ممکن نهفته است و آن را به سوی جاعل سوق می‌دهد.

/8
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۵۰۲

1
  • درس پانصد و دوم

  • بیان و بررسی ادلۀ قائلین تعلق جعل به نسبت (3)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • و أُجیبَ عَنِ الأولِ بِأنَّ القولَ فی الإمکانِ لَیسَ کَما یَصفهُ الجُمهورُ بِحسبِ‌ ما هوَ المَشهورُ بَلِ الأرفعُ مِن ذلکَ و قَد مَرَّ تَحقیقه.

  • و عَنِ الثّانی بِأنَّ مِصداقَ الحَملِ فی الوجودِ نَفسُ الماهیةِ لَکنَّ لا مَعَ عَزلِ النَّظرِ عَن غَیرها کَما فی الذّاتیاتِ و لا مَعَ انضمامِ حیثیةٍ أُخرى کَما فی العَوارضِ غَیرِ الوجود.1

  • ملاک احتیاج به وجود

  • ادله‌ای که برای تعلق جعل به نسبت و ربط بین موضوع و محمول و ربط بین وجود و ماهیت آورده بودند، آن ادله قبلاً ذکر شد. دلیل اول این بود که آنچه که ملاک احتیاج به وجود است عبارت از امکان است و نه وجود است و نه ماهیت است. وجود نیست زیرا خود وجود زائد بر ماهیت است پس چگونه ممکن است که خود وجود ملاک احتیاج به جعل باشد؟ وقتی که وجود به‌واسطۀ افاضه موجب تشخص و تعین خارج است بنابراین لفظ آن وجود که افاضه است که نمی‌تواند ملاک برای آن احتیاج و جعل باشد. جعل خودش وجود است و این جعل در ظرفی تحقق پیدا می‌کند که آن ظرف مقتضی عدم و نقصان شیء باشد و خود وجود عبارت از تشخص و تعین است. بنابراین نمی‌تواند وجود ظرف برای تعلق اراده و جعل از ناحیۀ مبدأ باشد این راجع به وجود بود.

  • اما مسئلۀ نفس ماهیت هم که خیلی واضح است که الماهیةُ مِن حَیثُ هیَ لا أیسٌ و لا لیسٌ خود ماهیت فی‌حدّنفسه اقتضاء وجود نمی‌کند و چیزی که اقتضاء وجود نکند بنابراین هیچ تقاضای جعل هم از او سر نمی‌زند. کسانی که در این دنیا اعمالشان و رفتارشان برای خدا نیست بلکه برای شهرت است پس نباید روز قیامت هم توقع ثواب و نعیم الهی را داشته باشند. در این دنیا به‌خاطر شهرت انجام دادند و به شهرتشان هم رسیدند. دیگر چه می‌خواهند؟ چه نعیمی و چه ثوابی؟! آن کسی در آخرت طالب نعیم است و اجر به او می‌رسد که عمل او در این دنیا برای خدا باشد. عمل برای خدا اقتضاء ثواب مِن الله را می‌کند. عمل برای خدا مناط و ملاک برای افاضه از ناحیۀ إله است ولی عمل لِلناس، عمل لِلنفس، عمل لِلشهوة، عمل لِلأهویة و عمل لِلدنیا اقتضاء دنیا را می‌کند فقد أُوتی به و دنیا هم به او داده می‌شود، شهرت و معروفیت و بیا و برو هم به او داده می‌شود.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 404 و 405.

جلسه ۵۰۲

2
  • ملاک ثواب و نعیم اخروی

  • پس ملاک برای ثواب و نعیم اخروی عمل برای خدا است و ملاک برای اهواء و آثار دنیویه عمل لِلدنیا است. هر چیزی ملاک هر چیزی که باشد اقتضاء همان را می‌کند. ماهیت مِن حیثُ هیَ اقتضاء هیچ‌چیز را نمی‌کند و نفس ماهیت عبارت از همان طبیعت شیء است لا بِشرطِ الوجود و لا بِشرطِ العدم. صد هزار سال هم بگذرد باز هم آن طبیعت می‌گوید که من نه اقتضاء وجود می‌کنم و نه اقتضاء عدم می‌کنم. از طرف جاعل افاضه بشود می‌گویم که روی چشم‌مان و به قول مرحوم حاج هادی: خانه‌ات آباد! اگر اقتضاء وجود نشود باز هم می‌گویم که خانه‌ات آباد!

  • ما که ایم اندر جهان پیچ پیچ***چون الف او خود چه دارد هیچ ‌هیچ1
  • ماهیت از خود چیزی ندارد تااینکه اقتضاء وجود یا عدم کند. بنابراین از آنچه که ملاک برای احتیاج است امکان می‌ماند. آن امکانی که در ماهیت هست همان امکانی که حالت ماهیت و وصفی که آن ماهیت این وصف را نسبت به ‌وجود دارد؛ یعنی وقتی که ماهیت را بالنسبة به ‌وجود ملاحظه بکنیم آن موقع می‌گوییم که ممکن است موجود بشود و ممکن است موجود نشود. آن ممکن استِ بین ماهیت و وجود می‌گوید که من مقتضی جعل هستم، من طالب جعل هستم، من ملاک برای کسب فیض هستم، من مدعی برای نزول رحمت هستم و من ادعا می‌کنم والاّ خود ماهیت فی‌حدّنفسه اقتضاء برای این مسئله ندارد و واقعیت هم همین است.

  • تشبیه امکان به عمل اولیاء الهی و صلحاء

  • ماهیت فی‌حدّنفسه مقتضی برای جعل نیست و خودش فی‌حدّنفسه کامل است. ماهیت مثل عمل اولیاء الهی می‌ماند که نه برای ثواب است و نه از روی ترس از عقاب است. امکان مثل عمل صُلحاء می‌ماند؛ می‌گویند که خدایا این عمل را انجام می‌دهیم بعد از نماز ظهر یک حورالعین و بعد از نماز عصر دوتا حورالعین [طلبکار هستیم] آنجا هم که عوالم تداخل نیست می‌گویند که خدایا هر یک نمازی که می‌خوانیم خلاصه یک حورالعین طلبکار هستیم! یک انفاقی که می‌کنیم یک درخت در بهشت طلبکار هستیم! یک لا إله إلاّ الله که می‌گوییم یک نعیم طلبکار هستیم! صلحاء و افراد عامی و متقی این چیزها در ذهن و نیّتشان هست. اگر بگوییم که آقا نماز بخوانید هیچ خبری نیست، نمی‌خواند! می‌نشیند یک قل دو قل بازی می‌کند و نمی‌آید نماز بخواند!! خدا می‌گوید که بابا بیا نماز را بخوان ما به تو بسته به هر کسی ﴿فِيهَا مَا تَشۡتَهِيهِ ٱلۡأَنفُسُ﴾2 چیزی می‌دهیم.

    1. مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر اول، ص 41:
      ما که ایم اندر جهان پیچ پیچ***چون الف کو خود ندارد هیچ ‌هیچ
    2. . سوره زخرف (43) آیه 71. معاد شناسى، ج ‌3، ص 116:«و در آنجا از هر چه نفوس اشتها کنند موجود است.»

جلسه ۵۰۲

3
  • خدا گذشتگان همه را رحمت کند مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نقل می‌کردند وقتی پدرشان، پدربزرگ ما می‌شود، در همان روزهای آخر حیات بود ناراحتی قلبی داشت و خلاصه ارحام و اینها آمده بودند یکی از همین دخترهایشان پرسیده بود که آقاجان شما که الآن اینجا این‌طور هستید از خدا چه می‌خواهید؟ ایشان رو کرده بود و به مقتضای تناسب حکم و موضوع گفته بود که آنجا خدا چندتا حورالعین به ما بدهد ما را کفایت است!! گفتم که یک وقتی زیادی‌تان نکند؟! چون ایشان الحمدلله در دنیا خیلی موفق بود و به‌جای نوه‌هایش و بقیه هم مثل اینکه نصیب برده بود!! به ما چیزی نرسیده است البته به بنده!! خدا به هر کسی نصیب نمی‌دهد! گفته بود که چندتا حورالعینی بدهند در آنجا ما را کفایت می‌کند! دیگر خندیده بودند و بعد از یکی دو روز هم به رحمت خدا رفته بود.

  • خلاصه بسته به اینکه شخص در چه عالمی باشد [هرچه بخواهد به او می‌دهند] ولی عملی که اولیاء انجام می‌دهند آن عمل مثل ماهیات می‌ماند نه اقتضاء ثواب می‌کند و نه اقتضاء خوف و عقاب می‌کند. هیچ! نفس العمل خودش متراوش و مترشح از ذات انسان و آن ولیّ بدون اقتضاء جعل و افاضه و شیئی است.

  • سرچشمۀ عبادت از حقیقت ذات امیرالمؤمنین

  • امیرالمؤمنین علیه‌السّلام می‌فرماید: «فتِلکَ عِبادَةُ التُّجّارِ، فَتِلکَ عِبادَةُ العَبیدِ»1 اگر برای جنت باشد عبادت تجار می‌شود و اگر خوف از نار باشد «فَتِلکَ عِبادَةُ العَبیدِ» می‌شود. بعد حضرت می‌فرماید: «بَل وجَدتُکَ أهلاً للعِبادةِ فعَبَدتُک»2 این خیلی مسئله است که این عبادت از امیرالمؤمنین از آن حقیقت ذات او سرچشمه می‌گیرد نه توجه به نعیم یعنی در ذهن و مخیلۀ امیرالمؤمنین وقتی که نماز می‌خواند بهشت نیست اصلاً بهشت نیست! اگر بهشت باشد که او دیگر امیرالمؤمنین نیست، آن ما هستیم! وقتی که نماز می‌خواند حوری و بهشت و نعمات اخروی نیست چون خدا را در یک مرتبه‌ای از وجود احساس می‌کند که نماز را مادون او بخواهد اهانت به خدا شده است! به خدا اهانت کرده و خدا را کوچک و پست شمرده است! می‌گوید که خدایا من نماز می‌خوانم برای تو که به من نعیم بدهی و نماز می‌خوانم که ثواب بدهی. خدا می‌گوید که پس تو برای من نماز نخواندی تو برای نعیم، ثواب، خوف از عقاب، [گرفتن] مراتب و یا هرچه دیگر خواندی! لذا در نیت و ذات امیرالمؤمنین و ائمه و اولیاء در هنگام گفتن الله اکبر چه می‌گذرد؟ در ما خواسته‌های ما می‌گذرد حالا خواسته‌های الهی، نمی‌گوییم که خواسته‌های دنیوی می‌خواهیم. خیلی هنر کنیم می‌گوییم که خدایا ما دنیا نمی‌خواهیم یعنی اگر هم دنیا بدهی ما نماز را به‌خاطر دنیا نمی‌خوانیم، دنیا هم ندهی باز نماز را می‌خوانیم ولی آیا در نیت ما خواست اُخروی هم نیست؟! مراتب نعیم و جنت نیست؟! برفرض از حوری و از آن نعمت‌ها هم بگذریم ولی آن کیفیت، آن التذاذات، آن فیوضات و آن چیزهایی که در آن عوالم نصیب افراد عابد و مصلی و صائم می‌شود آنها هم نیستند؟ نه، همه هست! ولی وقتی که یک ولیّ خدا می‌گوید: الله اکبر آنچه که در ذات اوست اصلاً بهشت نیست! اگر بهشت هم نباشد اصلاً فرض کنید یک‌دفعه خدا بگوید که آقا پروندۀ بهشت جمع شد و هیچ وجود ندارد، به‌اندازۀ سر سوزنی در آن نیّت الله اکبر [آن ولیّ] تا دیروز تفاوت نمی‌کند! هیچ تفاوتی نمی‌کند. یعنی با همان حالی که دیروز می‌گفت: الله اکبر بسم الله الرحمن الرحیم با همان حال هم الآن می‌گوید که الله اکبر بسم الله الرحمن الرحیم. ولی اگر خدا گفت که آقا دیگر بهشت و جهنم نیست تمام رساله‌های عملیه همه تعطیل می‌شوند چون این در یک فاز دارد حرکت می‌کند؛ در فاز تکلیف درقبال عقاب، ثواب، برائت، عقل، احتیاط، مصلحت واقعیه، نفس‌الأمریه، ملاکات و از همین مسائلی که این کتب در این مطالب مشحون است یک‌دفعه اصلاً خدا گفت که اصلاً ما دلمان خواسته در بهشت را تخته کنیم! آقا می‌ماند و قلیانش همین! هیچ چیز دیگر [نمی‌ماند] و تمام بساط به هوا می‌رود! تمام بیا و برو و وجوهات همه به هوا می‌روند. آن‌وقت مرحوم قاضی آن وسط می‌ماند و همه باید پی کارشان بروند!! چون اساس و بنا بر توهمات و تخیلات است!

    1. . نهج البلاغة (صبحی صالح)، ج ۱، ص 5۱۰.
    2. تفسیر الصّافی، ج ٣، ص ٣٥٣، با قدری اختلاف؛ اسرار ملکوت، ج 2، ص 72.

جلسه ۵۰۲

4
  • آن کسی که می‌گوید: الله اکبر، آن امیرالمؤمنین که می‌گوید: الله اکبر می‌گوید: «وجَدتُکَ أهلاً للعِبادةِ» نمی‌گوید که به‌خاطر بهشت است! بهشت را هم می‌خواهی تعطیل کنی بکن! «وَهَبنِى صَبرتُ عَلَى حَرِّ نارِکَ، فَکیفَ أصبِرُ عَنِ النَّظرِ إلَى کَرامتِکَ»1 او اصلاً نگاه به جهنم و بهشت نمی‌کند! اصلاً اینکه چه وضعی در آنجا هست خلاصه حلواى تن‌تنانى، تا نخورى ندانى!2 این احوال اولیاء احوال ماهیت لابشرط است نه به شرط وجود و نه به شرط عدم، هیچ اقتضائی نمی‌کند منتها وقتی که می‌خواهید این ماهیت را ملاحظه به‌ وجود بکنید اقتضاء جعل می‌کند.

  • بنابراین آن وصفی که در ماهیت در ارتباط با وجود پیدا می‌شود، آن وصف و آن نسبت اقتضاء جعل را می‌کند اما خود ماهیت این‌طور نیست چون خود ماهیت فی‌حدّنفسه وجود و عدم برای او علی‌السویه است. من وقتی که در منزل هستم هر لباسی پوشیدم اشکالی ندارد، نپوشیدم هم اشکال ندارد! در منزل بودن لابشرط است اما همین‌که ساعت سه و نیم می‌شود و جناب آقای ... می‌خواهند قبول زحمت بفرمایند یک‌دفعه چشمم به جارختی می‌افتد و می‌گویم که باید این لباس را بپوشم. نمی‌شود همان‌طوری‌که هستم خدمتتان بیایم!

  • ببینید تا یک توجهی می‌خواهد به یک کیفیت بشود شما یک‌دفعه می‌بینید فعل و حرکت و تغییر عوض شد. تا وقتی که به حمام و رفتن به حمام برای شستشو توجه می‌کنید یک‌دفعه لباس‌هایی که باید بپوشید تازه آنها را هم درمی‌آورید! ـ البته [کاملاً بدون لباس بودن] کراهت دارد حتماً باید لنگی و قطیفه‌ای یا چیزی باشد ـ یک‌دفعه می‌بینید [فعل] عوض شد چون نسبت انسان به حمام با نسبت انسان به مجلس بحث دوتا است. در نسبت انسان به حمام اقتضاء لنگ و قطیفه می‌کند و در نسبت انسان به مجلس و منزل رفیق و رفتن به حرم اقتضاء پوشیدن لباس و عمامه و عبا و اینها را می‌کند. در هرجا یک اقتضائی می‌کند و اقتضاها فرق می‌کند. بسته به این است که انسان می‌خواهد چه نسبتی را با آن موضوع و ظرف و آن وصف برقرار کند. همین‌که ماهیت را فی‌حدّنفسه درنظر بگیرید هیچ اقتضائی نمی‌کند و می‌گوید که من هیچ لباسی را نمی‌پوشم حتی بدون لباس هم نیستم! نه اقتضاء بدون لباس را می‌کنم عریاناً و نه اقتضاء تلبس را می‌کنم هیچ‌کدام [را اقتضاء نمی‌کنم] اما همین‌که می‌خواهید من را به‌ وجود نسبت بدهید و می‌خواهم موجود بشوم می‌گویم که همین‌طوری ‌‌که نمی‌شود موجود بشوم مقتضی فیض هستم.

    1. .إقبال الأعمال، ج ۲، ص ۷۰6؛ فرازی از دعای کمیل.
    2. . امثال و حکم (دهخدا)، ج 2، ص 702.

جلسه ۵۰۲

5
  • پس انتساب و توجه ماهیت به ‌وجود است که مقتضی آن جعل از ناحیۀ پروردگار است که همان امکانی است که در اوست. این اشکالی که اول نسبت به این آوردند یعنی دلیلی که اینها برای این قضیه آوردند.

  • مرحوم آخوند در پاسخ این مسئله می‌فرماید: بله، مطلب همین‌طور است ولی صحبت در این است که خود امکان فی‌حدّنفسه عبارت از یک امر اعتباری است درحالی‌که آنچه که در ماهیت و در جعل و در وجود داریم ـ این سه مطلب، یکی ماهیت و یکی وجود و یکی جعلی که می‌خواهد تعلق بگیرد حالا به هرکدام یا به ماهیت یا به وجود ـ آنچه را که در اینجا داریم آن عبارت از یک امر واقعی و حقیقی است و خود ماهیت فی‌حدّنفسه یک امر واقعی نیست بلکه یک امر ذهنی است و یک امری است که نه اقتضاء وجود می‌کند نه اقتضاء عدم.

  • تلمیذ: در ذهن هم که وجود هست؟

  • استاد: آن وجود به‌ وجود ذهنی است.

  • تلمیذ: پس در هیچ موطنی ماهیت نیست؟

  • استاد: نه، ماهیت در هیچ موطنی نیست. اگر ماهیت بخواهد تعین پیدا بکند یا باید در وجود ذهنی تعین پیدا بکند یا در وجود خارجی. پس خود ماهیت فی‌حدّنفسه نه اقتضاء وجود ذهنی را می‌کند و نه اقتضاء وجود خارجی را می‌کند چون اگر اقتضاء وجود ذهنی را بکند پس همیشه باید در ذهن وجود داشته باشد درحالی‌که خیلی اوقات نیست. شما اگر بخواهید ماهیت را در ذهنتان بیاورید، می‌آورید و اگر نخواهید نمی‌آورید.

  • تلمیذ: این ماهیت چیست؟

  • استاد: صورت است.

  • تلمیذ: مثل همان حوله‌ای است که حلال‌زاده می‌بیند! هیچ چیزی نیست هر جا که تصور بشود یا در ذهن با وجود ذهنی است و در خارج با وجود خارجی است پس این ماهیت چیست؟ در تصور هم وجود هست.

  • استاد: همین‌که می‌گوییم که ماهیت چیزی نیست به عبارةٌ أُخرای این است که بگوییم: ماهیت از خودش قوام ندارد یعنی ماهیت از خودش قوام وجودی ندارد. وقتی که قوام وجودی نداشت پس عدم بر او حاکم است حالا این ماهیتی که از خودش هیچ قوامی ندارد آن حدود وجود شیء که یا وجود خارجی است یا عبارت از آن وجود ذهنی است اسم آن حدود را ماهیت می‌گذاریم.

جلسه ۵۰۲

6
  • تلمیذ: حدود هم با وجود مشخص می‌شود.

  • استاد: احسنت! یعنی همان حدود هم عبارةٌ أُخرای وجود خاص است.

  • تلمیذ: ماهیت اصلاً یک چیز موهوم است.

  • استاد: بله، ماهیت اصلاً چیزی نیست که بخواهید یک وعائی برای او خارج از ذهن و خارج از خارج برای آن درنظر بگیرید این چیزی نیست. شما از آن تصوری که می‌کنید، ذهنتان می‌آید وجود را از آن تصور شما و وجود ذهنی با تحلیل عقلی جدا می‌کند وقتی که وجود را از آن جدا کرد نسبت به همان شیء معرّای از وجود ذهنی و خارجی حکم می‌کند و می‌گوید: این را که من از وجود ذهنی خودم و از وجود خارجی تعریه کردم نه اقتضاء وجود می‌کند نه اقتضاء عدم می‌کند. یعنی با همین وجود ذهنی ما این تعریه را انجام می‌دهیم. یعنی همین‌که الآن خود شما دارید می‌گویید که پس ماهیت چیزی نیست یعنی الآن شما تعریه کردید. اگر تعریه نمی‌کردید این حرف را نمی‌زدید! نمی‌شود این کتاب تا وقتی که سفید است بگوید که من سفید نیستم و اقتضاء سفیدی نمی‌کنم! نمی‌شود تا وقتی که این جلد سیاه است و ظرف و صفت سیاهی بر آن هست بگوید که من اقتضاء سیاهی و سفیدی نمی‌کنم چون الآن سیاه است ببینید رنگ این جلد کتاب الآن سیاه است آیا این در وقتی که سیاه است می‌تواند این حرف را بزند؟ نه! شما در وقتی که صورت زید را درنظر گرفتید آن صورت زید را بدون اینکه بخواهید به آن حکم کنید، آیا حکم به آمدن اینجا و نیامدن اینجا به او می‌کنید یا نه؟ نمی‌کنید.

  • تلمیذ: مسئله این است که نمود این‌هم به‌ وجود است. یعنی نمودی بدون وجود ندارد ....

  • استاد: فرق نمی‌کند. شما چه حکم کنید و چه تصور کنید در هردو إعمال‌ رویه‌ای است که از شما سر زده است. همان إعمال، وجود است حالا این إعمال رویه می‌آید ماهیت را از نفس همین إعمالی که الآن دارد انجام می‌دهد تعریه می‌کند. شما می‌گویید که زید ممکن است بیاید و ممکن است نیاید. این که می‌گویید آمدید زید را بالنسبة به آمدن و اتصاف به اینجا و به عدمش علی السِّواء قرار دادید. بنابراین زید را از آمدن به اینجا و از اتصاف به یک شیء و عدم اتصاف به یک شیء خالی کردید درحالی‌که در عالم خارج یا زید در اینجا می‌آید یا زید در اینجا نمی‌آید یعنی وجود خارجی‌اش به این است. همین‌طور می‌گویید که زید ممکن است وجود پیدا بکند و ممکن است وجود پیدا نکند. مثلاً انسان غیرعادی و اینها که داشتیم و داریم انسانی که دو سر داشته باشد و به‌هم توأمین باشند و اتصاف داشته باشند پس انسان ـ دو سر که تا حالا بود ـ سه سر تصور کنید همین الآن تا گفتم، تصور کردید. این تصوری که الآن کردید می‌آیید به آن حکم می‌کنید این خودش وجود است. همین‌که تصور کردید یعنی به او وجود ذهنی دادید ولی اگر از شما بپرسند که آقا می‌شود این انسان سه سر وجود پیدا بکند یا نه؟ شما می‌گویید که ممکن است وجود پیدا کند و ممکن است وجود پیدا نکند. از کجا این حرف را زدید؟ با همین إعمال و رویه‌ای که ذهن انجام می‌دهد می‌آید نسبت وجود را از او می‌گیرید. نسبت کدام وجود را می‌گیرد؟ وجود خارج، نه وجود ذهنی. چون اگر خود ذهن می‌آمد وجود ذهنی را از او می‌گرفت که دیگر نمی‌توانستید حکم کنید! پس با حفظ وجود ذهنی نفس می‌آید او را از وجود خارجی تعریه می‌کند. وقتی که تعریه کرد آن موقع حکم به امکان به او می‌کنیم و می‌گوییم که ممکن الوجود است، ممکن است وجود پیدا کند یا پیدا نکند.

جلسه ۵۰۲

7
  • بنابراین مرحوم آخوند در اینجا می‌فرمایند ـ کلامشان هم صحیح است ـ که آنچه که موجب استجلاب خود فیض است و فیض را استجلاب می‌کند آن امکانی که نسبت بین ماهیت و نسبت به‌ وجود است، نیست چون آن یک امر اعتباری و یک تعمل عقلی است و اعتبارات عقلی که موجب استجلاب فیض نیستند. بنده می‌آیم در ذهن خودم ماهیت و وجود را درنظر می‌گیرم و وقتی که می‌گویم: زیدٌ موجودٌ اسم ارتباط بین زید و وجود را امکان می‌گذارم و می‌گویم که این زید ممکن الوجود است و این زید ممکن العدم است پس بین زید و وجود امکان در اینجا حاکم است. زیدٌ ممکنُ الوجود نه زیدٌ موجودٌ بِالضرورةِ، من این نسبت بین زید و وجود را حکم به امکان می‌کنم پس جهت قضیه در اینجا چیست؟ آیا ضرورت است؟ نه، ممکن است وجود برای زید ضرورت نداشته باشد. آیا جهت در این نسبت امتناع هست؟ نه، به این امر نمی‌توانیم حکم به امتناع بکنیم زیرا امتناع درصورتی است که علت در آنجا برای آن وجود ممتنع باشد. وقتی که ذهن دید نه وجود و نه عدم برای زید ضرورت دارد طبعاً حکم به امکان می‌کند و می‌گوید که پس امکان در اینجا حاکم می‌شود و امکان یک امر اعتباری می‌شود و امر اعتباری که نمی‌تواند در اینجا موجب برای فیض و جعل باشد چون امر اعتباری یک اعتباری است که بین معتبِر است. معتبِر و متکلم ماهیت را درنظر می‌گیرد و وجود را هم درنظر می‌گیرد و بین اینها نسبت برقرار می‌کند.

  • تعریف امکان فقری

  • آنچه که موجب برای استجلاب فیض است و ملاک برای جعل است عبارت از امکان به معنای امکان افتقاری و فقری است. آن امکان فقری که دیگر وصف برای نسبت نیست بلکه عبارت از حیثیتی است که در ذات وجود ممکن قرار دارد و آن اقتضاء جعل را می‌کند. یعنی همین وجود خاصی که در ذاتش همان‌طوری‌که گفتیم همیشه فقر را به‌دنبال دارد گرچه تعین خارجی پیدا بکند باز متحمل فقر است که همان کلام رسول خدا که فرمود: «الفَقرُ فَخری»1 «یا کَفیٰ بی عِزًّا أن اکونَ لَکَ عَبدًا»2 آن جهت عبودیت جهت افتقار یا «الفَقرُ فَخری» که حضرت فرمودند، آن حیثیت فقری که در ذاتِ موجود هست اقتضاء جعل را می‌کند یعنی به عبارت دیگر‌ ماهیت موجوده‌ای که در ذاتش فقر و احتیاج به جاعل و علت دارد چون خود وجودِ تنها همان‌طوری‌که گفتیم در مقام بسیط و بالصرافه بودن اقتضاء چیزی را نمی‌کند و او خودش قائم به ذات و مستغنی عن الغیر و غنی است و صمدیت در ذات وجود بالصرافه حاکم و ذاتی است. آنچه که موجب جاعل است یعنی اقتضاء جعل را می‌کند آن ماهیتی است که به این وجود بالصرافه تعلق می‌گیرد و وجود بالصرافه را به‌ وجود مقید محدود می‌کند. آن جنبۀ فقری که در وجود خارجی هست اقتضاء جعل را می‌کند. این کلام مرحوم آخوند بود که إن‌شاءالله توضیح آن برای جلسۀ بعد بماند.

    1. جامع الأخبار، شعیری، ص ١١١؛ عوالی اللئالی، ج ١، ص ٣٩.
    2. . الخصال، ج ٢، ص ٤٢٠؛ روضة الواعظین، ج ١، ص ١٠٩.

جلسه ۵۰۲

8
  • أللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد