پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3: في مناقضة أدلة الزاعمين أن أثر العلة هي صيرورة الماهية موجودة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه اوصاف کمالی ذات پروردگار و نحوه اتصاف ذات به این اوصاف میپردازند. بحث با تحلیل معنای احدیت و واحدیت آغاز شده و با نقد دیدگاههایی که اتصاف ذات به اوصافی نظیر حیات را موجب تنزل مقام هوهویت میدانند، ادامه مییابد. استاد با تأکید بر اینکه در مسائل فلسفی، اجماع جایگاهی ندارد و باید به واقعیت هستی نگریست، حیات را به معنای استمرار بقای ذات دانسته و آن را وصفی لاینفک از حقیقت وجود معرفی میکنند. در ادامه، تلازم میان وجود و حیات تبیین شده و این نکته مورد تأکید قرار میگیرد که سلب حیات از ذات، مستلزم حکم به عدم است. این جلسه با هدف روشنسازی این حقیقت که اوصاف ذاتی، عین ذات بوده و هیچگونه جدایی یا تنزلی در مقام اتصاف آنها رخ نمیدهد، به پایان میرسد.
درس پانصد و نهم
بحث راجع به حیات
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
معنای واحدیت در زبان فارسى
راجع به مسئلۀ اتصاف ذات بدون تنزل از مقام هوهویت خودش به وحدت حقۀ حقیقیه که از او تعبیر به احدیت مىشود و در آیات قرآن هم متصف به احدیت است؛ ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَهُ أَحَدٌ﴾1 راجع به این مسئله صبحت شد و عرض شد که مسئلۀ اتصاف ذات به وصف احدیت موجب تنزل ذات از صقع ذاتیت و وساطت خود نیست بلکه در عین حفظ ذات در همان مرتبۀ هوهویت انتزاع احدیت از همین مسئله مىشود نهاینکه بخواهیم ذات را از آن مسئله و مرتبۀ هوهویت خودش متنازل کنیم و او را در یک مرتبۀ از اعتبار، معتبر بدانیم و آنگاه قابلیت مصداق براى احدیت پیدا کنیم. نه! بهمحض اینکه شما مىگویید که ذات، ذات بارى مثل اینکه شما گفتید: هوَ أحدٌ هذا، الذات أحدٌ هذا، الوجودُ أحدٌ این وجود یک و یگانه و یکتا است بنا بر کیفیت مفهومى که شما از معنای واحدیت در زبان فارسى به یکتائیت یا یگانه مثلاً درّ یگانه یا گوهر یگانه یا یکتا میگویند آن گوهرى که مانند او وجود ندارد و فقط یکى در عالم هست یگانه مىگویند. یکتا به معنای لا ثانىَ لَه در تعبیر زبان فارسى است اما در زبان عربى همان مسئلۀ احدیت و واحدیت است. واحد به معنای یک درمقابل اِثنین و ثلات است و احد به معنای فرد و شخص و ذاتى است که لا ثانىَ لَه است.
مقتضاى حقیقت هوهویت
بنابراین مقتضاى حقیقت هوهویت که همان ذات پروردگار است اتصافش به حقیقت احدیت بدون اعتبار معتبر است. اصلاً نیاز به اعتبار معتبر ندارد ولو خود خدا هم بگوید که من احد نیستم! [مىگوییم که] چه بگویید و چه نگویید این احدیت بر تو هست. مثل اینکه خدا بگوید که من وجود ندارم و بگوییم که خدا هست و باید حرفش را قبول کرد، نه بابا! اگر خدا هم بگوید که من وجود ندارم مىگوییم: نه بابا! مثل اینکه چرتت برده صورتت را آب بزن! یادت رفته که وجود دارى و حىّ و قیوم هستى!! آنوقت ما اینهمه زحمت کشیدیم و اینهمه کتاب اینطرف و آنطرف پخش شده و مسائلى مطرح شده و تازه تو داری زیر کاسۀ همۀ این چیزها مىزنى، آنوقت برنامه چه مىشود؟ چهکار کنیم؟! یک کارى بکن که این مسائل و قضایا و علوم استمرار پیدا کند بالأخره آدم یک چیزی داشته باشد!
وجود؛ عین ذات پروردگار
این مسئلۀ احدیت یک مطلبى است که عبارةٌ أُخراى «مساوى» است؛ هوَ الله موجودٌ الآن شما هیچ ذات پروردگار را از آن مرتبۀ خودش تنازل ندادید زیرا وجود عین ذات پروردگار است. اگر بگویید که اللهُ وجودٌ خود حقیقت ذات را بیان کردید با این کلمۀ داراى اربعة حروف «واو جیم واو دال» اگر بگوییم: اللهُ موجودٌ اینهم باز همین است و این «میم» که در اینجا اضافه شده کارى نکرده است الاّ اینکه براى آن اثبات یک ماهیت و تشخصى به اعتبار آن «میم» کرده است و تشخص آن خودش همان عین وجود است و کارى در اینجا انجام نداده است. همینطور اگر بگویید که خدا ذاتٌ یا خدا بسیط است باز شما در اینجا موجب تنزل ذات از آن مرتبۀ هوهویت آن نشدید و اگر بگویید: حقیقةٌ بِالصرافة باز در اینجا موجب تنزل ذات از این مسئله نشدید. بنابراین با گفتن احدیت براى آن مرتبۀ ذات، اتصاف در اینجا حاصل نشده است. آن اتصافى که موجب تنزل ذات از مقام و موقعیت و هوهویتش است و همینطور در روایات آن ذات را اعلیٰ و اجلّ از اتصاف قلمداد کردند. چه در روایاتى که مربوط به امیرالمؤمنین علیهالسّلام است و در کلماتى که منسوب به آن حضرت در نهج البلاغه و غیر نهج البلاغه هست و یا در کلمات سایر ائمه، در همۀ این موارد آن اتصافى که از ذات پروردگار نفى شده است اتصاف احدیت نیست بلکه اتصاف دیگرى است که حالا باید بیاییم بگوییم که آن چیست. پس این مسئلۀ احدیت را در اینجا تمام کردیم.
در اوصافى که چه براى ذات پروردگار یا برای سایر موجودات خصوصاً حیوان و انسان و ملائکه آن اوصاف را بیان مىکنند دو وصف در اینجا مطرح است؛ وصف اول وصفى است که به خود ذات برمىگردد مِن حَیثُ إنَّهُ ذاتٌ و وصف دوم وصفى است که به آثار و شئون خارجى او برمىگردد بهلحاظ نوعیت و صنفیت و جنس و فصلى که هرکدام از این موجودات داراى آن نوع و داراى آن جنس و فصل و صورت و ماده هستند. پس ما در اینجا دو نوع وصف داریم؛ وصف اول وصف ذات است که آن وصف و اوصاف به خود ذات مِن حَیثُ إنَّهُ ذاتٌ سواءٌ کانَ مُجرداً أو مادةً سواءٌ کانَ جماداً أو حیواناً أو إنساناً سواءٌ کانَ هذا الموجود هوَ الله أوِ المَخلوقُ و المَصنوع فرقی در این مسئلۀ اول و وصف اول ندارد و آن سه وصف علم و حیات و قدرت است.
بیمعنا بودن اجماع در مسائل فلسفى
در مسئلۀ علم و حیات و قدرت همه گفتهاند ما کارى نداریم به اینکه همه گفتهاند یا همه نگفتهاند اصلاً در مسائل فلسفى مسئلۀ اجماع معنا ندارد. اجماع در فقه هست که ما اصلاً اجماع [را در فقه هم قبول] نداریم حالا بیاییم در مسائل فلسفى قائل به اجماع بشویم؟! خیلى خندهدار است! اینکه مىگوییم که همه گفتهاند یعنى یک مسئلۀ عادى و بدیهى است از این باب [مدّنظر است] نهاینکه چون همه گفتهاند خودش موجب قوت این قضیه بشود.
انتزاع دو وصف برای ذات
شکى نیست اگر هیچ فیلسوفى هم نبود خود انسان و عقل فلسفى انسان مىتوانست براى ذات دو وصف انتزاع کند. وصف اول وصف وجودى ذات است و این ذات فرق نمیکند که بارى تعالىٰ باشد یااینکه مخلوق باشد تفاوتی ندارد و آن وصف علم و حیات و قدرت است.
حیات به معنای استمرار بقاء ذات
حیات چیست؟ حیات به معنای استمرار بقاء است. مىگویند که فلانى حیات دارد و حىّ است یعنى بقاء او بقاء مستمر است. الآن شما در اینجا نشستهاید و دارید به این مطالبی که ما داریم بیان میکنیم گوش میدهید، من دارم صحبت مىکنم و شما هم دارید توجه مىکنید، آنچه که موجب حفظ این حالت است یعنى موجب تکلم و همینطور موجب استماع است مسئلۀ حیات است. اگر حیات را از من بگیرند یکمرتبه این صحبت قطع میشود و دیگر حرف نمیزنم ولو اینکه نشستهام! حضرت سلیمان علیهالسّلام به عصا تکیه داده بود و مدام به اجنه مىگفت که کاخ و خانه و قصر بسازید و عمارت درست کنید این اجنه هم شروع کردند. عزرائیل آمد جانش را بگیرد گفت که حاضرم و... [بگذار بنشینم] گفت که هیچ فایدهای ندارد و همانجا جانش را گرفت ولى وقتى که جان از بدن حضرت سلیمان خارج شد ایشان نیفتاد و همانطوریکه به آن عصا و مِنسأته تکیه داده بود به همان کیفیت باقى ماند و اجنه خیال مىکردند که زنده است1 و وقتى هم که روح از بدن حضرت سلیمان بیرون رفت چشمان حضرت سلیمان هم باز بود بسته که نبود. هر کسی مىآمد و مىرفت خیال مىکرد حضرت سلیمان ایستاده و دارد نگاه مىکند. [میگفتند که] چرا نمیخوابد و همینطور ایستاده دارد نگاه میکند! حالا شاید مىخواهد این کارها زود انجام شود لذا ایستاده دارد نگاه میکند. خبر ندارند که روحش به یک جای دیگر رفت و این جسم و بدن ظاهرى است که به این کیفیت هست. ولى او دیگر صبحت نکرد و به همین کیفیت باقی بود. اگر این حیات قطع شود من دیگر نمیتوانم صحبت کنم و اگر این حیات قطع بشود شما دیگر نمیتوانید گوش بدهید. پس حیات آن جنبۀ استمرار بقاء خود ذات است. الآن حیات این لیوان تا وقتى است که در این وضعیت باقى است. اگر شما یک لگد به این لیوان زدید دیگر این لیوان حیات ندارد و وقتى که حیات نداشت آثار هم ندارد و نمیتوانید در آن آب بریزید. اگر این لیوان را در آتش قرار دادید دیگر حیات ندارد. اگر حیوانی را ذبح کردید آن حیوان دیگر حیات ندارد. حیات ندارد یعنى این بدن او که جنبۀ استمرار داشت و این حرکات و سکنات از او سر مىزد از او منقطع مىشود و یک جا مىافتد تا بعد هم ازبین برود. پس حیات عبارت از یک وصف استمرار و بقاء ذات است و به این حیات مىگویند لذا هر وجودى در وجود خودش باید متصف به حیات باشد. اگر متصف به حیات نشود عدم بر آن حاکم است ازجمله ذات پروردگار، ذات پروردگار متصف است؛ ﴿عَلَى ٱلۡحَيِّ ٱلَّذِي لَا يَمُوتُ﴾،2 ﴿ٱللَهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلۡحَيُّ ٱلۡقَيُّومُ﴾3 این حىّ یعنى ذاتى که داراى حیات است. آیا حیات یعنی روح؟ نه! حیات به معنای روح نیست. جماد که روح ندارد! آیا حیات به معناى نفس است؟ نه! جماد که نفس ندارد. حالا نفس مربوط به خودش را دارد اما الآن نفس حیوانى منظور است والاّ هر چیزى یک نفسى دارد. آن نفسى که جنبۀ ربطى بین ماده و آن نفس است.
ذی شعور بودن قمر و شمس
امام سجاد علیهالسّلام به قمر هم خطاب مىکند و مىگویند: «أیُّها الخَلقُ»1 وقتى که در ماه رمضان هلال ماه رمضان مىآمد یا هلال ماه شوال یا هلال اول ماه میآمد حضرت اشاره به ماه مىکردند و او را دارای شعور قلمداد مىکردند! یعنی قمر یا شمس شعور دارد و الآن با شعورش دارد در تحت فلک دوار مىگردد، این حیات به معنای بقاء است.
آیا ذات پروردگار در همان کنه ذات و وجود خودش بقاء دارد یا ندارد؟ یعنی میتوانیم بگوییم که خدای متعال در مرحلۀ ذات باقی نیست؟ یااینکه نه! ذات پرورگار در همان ذاتیت خودش بقاء دارد و باقى یکى از اوصافى است که برای ذات بارى تعالى است؛ الباقِى و المُبقی هردو است حالا المبقى که یک چیز دیگر است ولی همان باقی [برای ذات پروردگار است]. حیات عبارت از خود بقاء ذات و استقلال ذات روى پاى خودش و استمرار آن حقیقت وجودیه روى پاى خودش و استغناء آن حقیقت وجودیه از غیر است، به این حى و حیات مىگویند. پس حیات عبارت از این است که یک ذاتى ذات باشد. همینکه یک ذاتی ذات است و عدم بر او طارى و حاکم نیست این ذات حىّ است. پس اگر ذاتى را بدون هیچگونه شائبۀ فعلیت و وصفیت و بدون هیچگونه مقام بروز و ظهور تصور کنیم آیا مىتوانیم عدم را بر آن ذات حمل کنیم یا نمیتوانیم؟
وقتى که شما یک ماء را تصور مىکنید در مرتبۀ این وجود ماء، یک وقتی این لیوان آب ندارد شما برمیدارید از این [پارچ] آب در آن میریزید و یک وقتی این لیوان آب دارد. حالا که لیوان آب دارد با فرض اینکه لیوان آب دارد میتوانید عدم الماء را در این لیوان تصور کنید؟ این مستحیل است و نمیتوانید تصور بکنید. این لیوان الآن درمقابل شما هست و هنوز ندیدهاید که این لیوان آب دارد یا ندارد مىگویید: إمّا فیهِ ماءٌ و إمّا خالٍ عَنِ الماء این مربوط به جهل شما است ولی در عالم واقع إمّا فیه ماء أو لا در واقع وقتى چشمتان را باز مىکنید مىبینید که نه، تقریباً یکسوم این لیوان آب هست و آب دارد. حالا که آب دارد مىتوانید بگویید که این لیوان آب ندارد؟ مستحیل است چون با فرض وجود ماء در این لیوان، فرض عدم بر این مستحیل مىشود. هر کجای این مطلب را که دارم میگویم اگر برایتان شبهه هست همینجا بگویید و رد نشوید.
با فرض وجود یک امرى فرض عدم بر آن امر مستحیل میشود و اینها جمع بین متناقضین است.
تلمیذ: این را وصف غیر که نمیتوانیم بگیریم. فقط ذات است و کسی هم انکار نمیکند که ذات غیر از ذات است....
استاد: حالا میرسیم ببینیم کسی انکار میکند یا نه! حالا آرام آرام!! نهخیر، اینها اصلاً مسئلۀ مقام احدیت را مرتبۀ متنازلۀ ذات میدانند. این بحثها زیره به کرمان بردن است!! بله، مقام احدیت را مرتبۀ متنازله از هوهویت مىدانند همۀ حرف ما سر همین است. حالا من یکییکی اول از مسئلۀ خود نفس اتصاف به احد جلو آمدم بعد مىخواهم مدام ذهن را نزدیک کنم تااینکه به چیزهاى دیگر مىرسیم.
استحالۀ خلوّ ذات از وصف حیات
بعد از احد سراغ حیات آمدیم در حیات هم دیدیم که مسئله به این کیفیت است یعنى استحالۀ خلوّ ذات از وصف حیات؛ یعنى وقتى که ذات را از وصف حیات خالی کردید حکم به عدم به آن کردید. کَأنَّ الذاتَ لَیسَ بِذاتٍ و هوَ جَمعٌ بَینَ المُتناقضین یا باید بگویید که ذات موجود است یعنى این لیوان الآن یا موجود است یا معدوم است. مىتوانید بگویید که این لیوان موجود است و در عین اینکه موجود است متصف به لیوان نیست! پس چیست؟! هوا است؟! وقتى که دارید مىگویید که این لیوانى که در دست من هست لیوان است خودتان دارید میگویید که لیوان است بعد مىگویید که نه، در آن وقتى که دارم مىگویم که لیوان است لیوان نیست دروغ مىگویم به حرفهای من گوش ندهید و بگویید که نه، [لیوان نیست] اینکه نمیشود! بله، یک وقتى من لیوان را در دستم مخفى مىکنم و مىگویم که آقا در دست من چیست؟ شما مىگویید که احتمالاً یا لیوان است یا شاید چیز دیگر است ولی وقتى که دیدید و همه متوجه شدید الآن این لیوان است و داراى این خصوصیات است و مدور است و رنگش به این کیفیت است که نمیتوانید این را انکار کنید!
حالا صحبت در این است که این وصفى که الآن خداى متعال براى خودش دارد ﴿ٱلۡحَيِّ ٱلَّذِي لَا يَمُوتُ﴾ ﴿ٱللَهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلۡحَيُّ ٱلۡقَيُّومُ﴾1این حیّ که الآن ذات بارى تعالى خودش را متصف به این حىّ کرده است آیا این حىّ و این اتصاف او را از مرتبۀ ذات به مرتبۀ دیگر نازل مىکند؟ به عبارت دیگر ذات باری اعلیٰ از مرتبۀ حىّ است یااینکه در همان مرتبۀ حىّ با خود حىّ به یک مصداق و میزان است تا مادامى که ذات دارد جلو مىرود حىّ هم دارد با او جلو مىرود و نمیشود این دوتا از همدیگر جدا بشوند. جدا شدن هرکدام از یکدیگر موجب انعدام براى دیگری است. اگر وجود آمد تبدیل به عدم شد حیات هم منعدم میشود و اگر حیّ آمد از این ذات منسلخ شد پس خود وجود هم دیگر نیست یکدفعه نگاه مىکنید میبینید هیچ چیز و هیچکدام نیست یا این دوتا باید باهم جلو بروند یا اگر بخواهید یکى را از یکی دیگر [جدا کنید آنهم معدوم خواهد شد].
شما میتوانید ذات را بدون خلق زید تصویر کنید زید را الآن مىبینیم که امروز به دنیا آمده درحالىکه دیروز ذات پروردگار بوده است. شما مىتوانید پدر و مادر را بدون بچهها تصور کنید؟ بله، همۀ ما و چه گذشتگان ما بر این مسئله ادّل الدلیل هستند و چه خود ما بر این قضیه [ادّل الدلیل هستیم]! اینطور نیست؟! قبل از اینکه آقازادگان جناب حکیم در اینجا پا به عرصۀ وجود بگذارند خود حکیم در اینجا بوده و افاضات، اناره، افاضه، افاده و هزارتا کار داشته ولی بدون اینکه خروجی [داشته باشد]!!
تلمیذ: بابا نبودم.
استاد: بالأخره خودتان وجود داشتهاید و مستقل بالإراده و اختیار بودهاید بعد گاهى اوقات چیزهایی در ذهن پیدا مىشود و مسائلى و خواب و خیالهایی پیدا مىشود بعد در اینجا مطالب دیگرى میآید و فرزندانى و اولادی متولد مىشوند بنابراین وجود سرکار فیضآثار مناقب شعار ملازم با وجود اولاد نیست! ممکن است یک شخص در یک وقتى بوده و ازدواج نکرده است و ممکن است بعد ازدواج کند و فرزندان نیاورد و ممکن است ازدواج کند و بعد از مدتى فرزند بیاورد. پس آوردن فرزند لازم و ملزوم حتماً براى وجود شخص نیست. اما خود وجود شخص خود این جسم بدون آن اوصافى که آن اوصاف لازمۀ وجودى او هستند آیا بدون این اوصاف مىشود باشد یا نباشد؟ مثلاً فرض کنید اعراضى که الآن این دارد همانطوریکه در جلسۀ قبل عرض کردم بدون کمّ و عرض و کیف و این چیزها، وقتى که مىخواهید این اعراض را از این زید بگیرید حکم به عدم برای آنها جارى کردید البته باز این در مرتبۀ نازل است و آنچه که ما میگوییم بالاتر است. بنابراین شکى نیست بر اینکه اگر وجود را تصور مىکنید همزمان با وجود حیات هم باید تصور بشود بخواهید یا نخواهید مثل احدیت.
اگر حیات را تصور میکنید حتماً این حیات یک متعلقى دارد و این حیات به چه تعلق گرفته است؟ این حیات به آن وجود تعلق گرفته و آن وجود هم باید باشد پس این دوتا لازم و ملزوم هستند لا یَنفکان سِواءٌ اینکه ذات پروردگار را به حیات متصف کنیم یا متصف نکنیم، این حیات منضم با ذات و لا ینفک از ذات است. اگر شما حیات را منفک از ذات بکنید همان آن حکم به انعدام ذات کردید.
تلمیذ: حیات حد است.
استاد: حیات حد نیست.
تلمیذ: در وعاء مفهومیت که حد است.
استاد: خودش مفهوم است. ما چون این مفهوم حیات را در ارتباط با سایر مصادیق ملاحظه مىکنیم یک مفهوم در اینجا بهنظر میآوریم که آن مفهوم عام است هم شامل ذات باری تعالی میشود و هم شامل حیوان و گوسفندی که دارد راه میرود میشود و به آن حیٌّ میگوییم. به انسان هم که راه میرود حیٌ میگوییم و به گربه هم که دارد راه میرود حیٌّ میگوییم یک مقداری مطلب را بالاتر ببریم.
تلمیذ: شما حیات را بر ذات حمل ذاتی میکنید یا حمل شایع؟!
استاد: حمل مفهومی که در اینجا ذات با حی دوتا است. ذات به معنای نفس الشیء است فرق نمیکند.
تلمیذ: به حمل ذاتی میگیرید.
استاد: بله، حمل ذاتی است فرق نمیکند چه حمل شایع بگیرید...
تلمیذ: در همین حمل ذاتی هم باید ببینیم با حد مفهومیاش لحاظ میکنید یا بدون حد مفهومی.
استاد: نفس مفهوم حیات یک مفهوم سِعی است که هم شامل ذات پروردگار میشود و هم شامل همۀ مخلوقات مىشود منتها آن مفهوم در مورد ذات پروردگار غناءِ عَنِ الغیر است و استغناء ذاتى دارد و در مورد سایر پروردگار تدلّى به غیر دارد وجودش وجود بالغیر است. مفهومش مصادیق مختلف دارد ولى در نفس مفهوم که قابل انطباق بر ذات است مثل خود وجود.
تلمیذ: همینکه تفسیر فرمودید که با حیاتهای دیگر، با حد مفهومی حمل بر ذات میشود.
استاد: احسنت! یعنى ما یک مفهومى را که داراى سعۀ در مصداق است و مصادیقش متفاوت است ولى نفس مفهومش یکى است...
تلمیذ: همین را میخواستم متوجه بشوم که با حد مفهومیاش حمل بر ذات میکنیم.
استاد: نه مصداقی، حد مفهومى او را موجب حد در خود مفهوم نمیکند یعنى از مفهوم چیزى کم نمیکند بلکه مصادیق این مفهوم را در اینجا مختلف مىبینیم؛ مصداق حیات در انسان یک نحوه است و مصداق حیات در شجر بهنحوۀ دیگراست.
تلمیذ: به حمل شایع است اما حملش مثل الإنسانُ إنسانٌ نیست از باب حمل...
استاد: بله، در الإنسانُ إنسانٌ همان نفس خود حدود ماهوى را بر انسان حمل مىکنید، اما وجود و حیات دو مفهوم است.
تلمیذ: ولی اینطور که فرمودید یعنی حمل ذاتی بدون حد مفهومی است چون میگوییم که این دو باهم... هستند و این ذات و حیات است اگر حیات را سلب کنیم ذات منهدم میشود پس این بدون حد مفهومی حمل ذاتی است.
استاد: نه، لازم نیست. انسان میتواند حمل شایع هم بکند درعینحال بعضى از اوصاف، اوصاف انتزاع از نفس ذات باشد. یک اوصاف، اوصاف خارج از ذات داریم.
تلمیذ: همینطور که تفسیر فرمودید یعنی اگر ما این را سلب کنیم ذات منهدم است پس ما حد مفهومی آن را درنظر نگرفتیم.
استاد: نه اشکال ندارد، خود مفهوم نه حد مصداقى، آن مصداقى را که از این مفهوم براى انسان از کیفیت حرکت تصور کردید آن را نمیتوانیم به خدا نسبت بدهیم چون حیات در ذات خدا با حیات در ما تفاوت میکند ولى حیات به معناى استمرار ذات به معنای سِعی خودش و به معنای کلى چرا به ذات حمل نمیشود؟
تلمیذ: این تلازمی که فرمودید...
استاد: همین! شما آن حیاتى را که به معناى استمرار ذات است حالا آن استمرار به چه نحو است؟ خودش مىداند ولى اینمقدار که ذات در ذات خودش آیا مستمر است یا نه؟ یا یک جا میایستد؟
تلمیذ: پس این بدون حد مفهومی میشود.
استاد: نه حد مفهومی، مفهوم حد ندارد مصداقش حد دارد.
تلمیذ: مطلب اشکال دارد. نمیشود!
استاد: مسئلۀ کثرت نیست و کثرت در مفهوم است، نه کثرت در مصداق و کثرت در مصداق در اینجا بهوجود نمیآید؛ یعنى شما آمدید یک وصفى را از خود ذات بدون امر دیگر انتزاع کردید یعنى ذات بوده و هیچ مخلوقى هم در عالم از او سر نزده است.
تلمیذ: در عالم مفهومیت مفهوم حیات غیر از مفهوم ذات است.
استاد: باشد مهم نیست و اشکال ندارد.
تلمیذ: ولی شما در توضیحاتتان طوری توضیح دادید که یعنی این ذات با این مفهوم یکی است.
استاد: مصداقاً یکی است نه مفهوماً.
تلمیذ: حرف شما در این مفهوم مصداق است.
استاد: ببینید وجود «واو جیم واو دال» یک مفهوم دارد و حى «حاء یاء» یک مفهوم دیگر دارد. اگر یک مفهوم نداشت که حرفهای این دوتا هم فرق نمیکرد ولى صحبت ما این است که آیا این «حاء یاء» با این «واو جیم واو دال» ابداً و ازلاً معیت دارند یا ممکن است از همدیگر تفکیک پیدا کنند؟
تلمیذ: مصداقاً واحد است.
استاد: احسنت! همین را میخواهیم بگوییم. اگر بگوییم که آن ذات حیات دارد او را از مرتبۀ خودش پایین آوردیم یا نه؟
تلمیذ: نه، در عالم اعیان که آوردیم غیر آن مصداقش است.
استاد: چه چیزی مصداق شد؟ نه.
تلمیذ: مصداق با حی متحد و یکی است اما در عالم لفظ که میآوریم جدا میشود.
استاد: احسنت! عیب ندارد جدا بشود مسئلهای نیست. ما مىخواهیم این را بگوییم که در هر مرتبه که ذات پروردگار را در آن مرتبه بدانید چه در مرتبۀ ذات و چه در مرتبۀ وصف اوصاف مثل خالقیت، رازقیت، موجبیت و موجدیت در هر مرتبه که مىخواهید بدانید باید وصف حیات را در همان مرتبه ملازم با ذات بدانید. منظور من این است.
تلمیذ: اینها که اوصاف فعل است. اوصاف ذاتی را که ملازم میبینیم آن اوصاف فعل است که...
استاد: نه نه، ما اصلاً کاری نداریم و اصلاً بحث کلى مىکنیم. میگوییم که چه ذات در مقام احدیت باشد یا ذات در مقام واحدیت باشد یک وصفى دارد که خود ذات بخواهد یا نخواهد نمیتواند آن وصف را از خودش جدا کند. آن چیست؟ حیات است. شما چه میگویید؟
تلمیذ: بله این درست است. این حمل ذاتی است الإنسانُ إنسانٌ.
استاد: حالا به این کار نداریم که این حمل شایع است. در الإنسان إنسانٌ خود مفهوم یکی است و فرق میکند. اینجا مفهوم حیّ با وجود فرق میکند.
تلمیذ: من این را میخواهم عرض کنم میگویم که مفهوماً یکی است.
استاد: عرض بنده این است که اختلاف در مفهوم موجب خروج ذات و پایین آوردن ذات از مرتبۀ خودش نیست! ذات در هر مرتبۀ ذاتیت خودش که دارد متصف به حىّ است و جدا نشدنى است و ما نمیتوانیم جدا بکنیم. خود ذات هم نمیتواند خود را از حیات جدا کند. جدا کردن ذات از حیات موجب انعدام ذات خواهد شد.
تلمیذ: به اعتبار عالم الفاظ است یعنی آمدهاند در عالم الفاظ اینطور مصداق را تعریف کردهاند یعنی اینطور نیست که مصداق را پایین بیاورند.
استاد: اصلاً پایین آوردن معنی ندارد.
تلمیذ: اینطور که شما میفرمایید مصداق را پایین بیاورند، معنی ندارد.
استاد: اصلاً معنا ندارد ما هم همین را میگوییم پس شما هم تأیید میکنید برای همین است!
تلمیذ: پس آنها هم که این را گفتند یعنی اعتباراً پایین آوردند یعنی در عالم الفاظ پایین آوردند.
استاد: مگر اینجا احکام فقهی است که بخواهید اعتباراً پایین بیاورید؟! بحث از وجود بحث از عقاید تکوینى است جان من! نهاینکه از مسائل اعتباری و تنزیلی و به اعتبار معتبر باشد. نه! یک بحث واقع است. یک وقت شما ذات را درنظر مىگیرید و یک وقت ذات را با افعال درنظر مىگیرد. آیا ذات شما با فعل و مقام تکلمتان که دارید تکلم مىکنید در یک رتبه هست؟ نه! چرا؟
تلمیذ: چون فعل است.
استاد: احسنت! این فعل مستند به ذات است پس ذات اعلىٰ از این مرتبۀ وصف است چون ممکن است شما صحبت کنید و ممکن است صحبت نکنید و در هردو حال ذات، ذات است. یک وقت همین ذات در مقام تکلم است، یک وقت در مقام تفکر است، یک وقت در مقام ضحک است، یک وقت در مقام اکل است و یک وقت این ذات در مقام نوم است و تمام این اوصافى که ذات دارد، ذات اعلیٰ از اوصافش است ولى صحبت ما این است که آن کسانى که مىآیند و مىگویند که ذات در مقام احدیت پایینتر است به چه اعتبارى این حرف را مىزنند؟! اگر به صرف اعتبار است که تکلم در مقام ذات و وجود مقام اعتبار نیست و مقام واقع است! اصلاً بحث فلسفى بحث اعتبار نیست!
تلمیذ: در عالم لفظ...
استاد: لفظ چیست؟ پس خود وجود هم اعتبار است.
تلمیذ: یک وقت انسان به ذات توجه دارد و به همین اوصاف ملازمۀ با ذات توجه ندارد وقتی به اوصاف ملازم توجه دارد به ذات توجه ندارد.
استاد: ببینید بحث توجه یک بحث است و بحث تنزل ذات از مرتبۀ خودش به مرتبۀ واحدیت بحث دیگر است این دو مسئله است. اعتبار ذات به یک نحوه از مراتب، یک مطلب است و اعتبار ذات در مقام ذهنیت و خیال یک مرتبۀ دیگر است. همیشه فیلسوف و متفکر و حکیم وقتى که نگاه به یک حقیقت شىء مىکند به واقع آن نگاه مىکند نهاینکه این درقبال آن چه اعتبار گرفته است! مسائل فلسفى که مسائل اعتبار نیست. الآن در اینجا همه مثل همدیگر هستیم و ما اعتباراً یک نفر را رئیس مىگوییم آقا شما رئیس هستید این اعتبار است! فردا این ریاست را از او سلب مىکنیم و به یک نفر دیگر مىدهیم. حالا در اینجا مىتوانید بگویید که بله، ما در اینجا آمدیم خود شخص را به یک نظره نگاه مىکنیم و ریاستش را به یک نظرۀ دیگر نگاه مىکنیم این درست است چون اعتبار دست ما هست ولی دیگر نظره به ذات در دست حکیم نیست که بگوید که من اینطوری به آن نگاه مىکنم یا آنطوری نگاه مىکنم. اینطور نگاه میکنم که دست شما نیست! شما نمیتوانید وقتى که آب، آب است بگویید که من به این بهعنوان شیره نگاه مىکنم. نه آقاجان بیخود نگاه میکنی این آب است و شیره نیست. بله، حکیم باید نسبت به واقع نظره و فکر خود را تصحیح و نزدیک کند که آنچه را که در واقع هست با آنچه را که بیان مىکند حد الإمکان انطباق داشته باشد. حالا صحبت ما این است که آن کسانى که مىگویند: اتصاف ذات حتى به حیات موجب تنزل ذات از موقعیت و مرتبۀ خودش به مقام اتصاف است آیا این با بیانى که گفتیم صحیح است یا صحیح نیست؟
تلمیذ:...مسئله حد الإمکانش فلسفی است از این جهت که فلسفه کلاً یک روشی دارد و آنهم اینکه موجود را دارد در اینجا تحدید میکند یعنی خارج از وجود و ذات نشسته و دارد راجع به ذات صحبت میکند و این اتصاف هم خارج از ذات است....
استاد: نه دارد به خود ذات برمیگردد همانطوریکه نظرش به ذات به اصل وجود است.
تلمیذ: این همان مطلبی است که خودتان فرمودید که ذات، ذات است که دیگر از این نمیتواند پایینتر بیاید.
استاد: همان ذات ذات است، همان ذات حیّ است. فیلسوف در اتصاف یک شىء به خود شیء همان خود آن عنوان را بر خود او بدون شیء دیگر حمل مىکند یعنى در وهلۀ اول یک فیلسوف مىآید خود آن وجود را درنظر مىگیرد و عاری از همۀ ماهیات و شواهد به نفس وجود بهعنوان یک واقعیت هستى نگاه مىکند و آن را در مرکز مىگذارد.
تلمیذ: یعنی این حی، حیات، قدرت و علم را خارج میداند؟
استاد: حالا اینکه خارج مىداند صحیح است یا خارج هست؟ منظور من این است. خارج مىداند، پس چرا بنده نمیدانم؟! ـ البته بنده حکیم نیستم! ـ خارج هست یا او خارج مىداند؟ نظر من این است که در فلسفه بحثهای اعتبارى نیست. آن بحثهای اعتباری برای عالم اعتبار است. فلسفه نظر به واقع مىکند حالا مصیب هست یا مصیب نیست دوتاست و ما در او بحث نمیکنیم. بالأخره انسان جایزالخطا است ولى بالأخره آن مقدارى که مىفهمیم که مىفهمیم! الآن میفهمید که این آب است و اگر نمىفهمید که آب است پس چرا آن را مىخورید؟ میفهمید آب است و رفع عطش مىکند. حالا اینکه میفهمید آب است آن را دور میریزید؟! نتیجهاش این است که تشنه مىمانید. نه! به این مقدار ترتیباثر مىدهید. حالا ما این مقدار را هم ترتیباثر میدهیم و مىگوییم که آیا میشود حىّ از این وجود جدا شود یا نه؟ من اصلاً مىگویم که پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم گفتهاند که مقام حیات در ذات پروردگار مادون مقام ذات است. من میگویم که نه این حرف را قبول نمیکنم.
تلمیذ: بله ما از حیث خارج قبول میکنیم و ...از حیث ماهیت جدا نمیشود همان فرمایش سابقتان که فرمودید: منشأ اختلاف مفاهیم اختلاف مبدأ انتزاع مفاهیم است.
استاد: نه آن یک بحث دیگر است. عرض کردم که فعلاً از مرتبۀ وحدت جلو آمدیم و به حیات رسیدیم تااینکه چوب و فلکمان را بر سر علم و قدرت بیاوریم فعلاً آرامآرام ما که میدانیم... باید وفق و مدارا کنیم همینطوریکه شلاقی نمیشود!! بقیۀ إنشاءالله برای جلسۀ بعد بماند.
أللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد