523

تبیین مبنای اصالت ماهیت و تعلق جعل

نقد دیدگاه‌های اعتباری در تبیین موجودیت اشیاء

13803
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 3: في مناقضة أدلة الزاعمين أن أثر العلة هي صيرورة الماهية موجودة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق مبنای احتجاج قائلین به اصالت ماهیت و کیفیت تعلق جعل به ماهیات می‌پردازند. بحث با تبیین این نکته آغاز می‌شود که ماهیت در هویت ذاتی خود نیازی به جاعل ندارد و آنچه در مقام بروز و ظهور خارجی رخ می‌دهد، تغییری است که با تعلق جعل و مشیت الهی حاصل می‌شود. در ادامه، ضمن نقد دیدگاه کسانی که وجود را امری اعتباری و صرفاً یک نام‌گذاری می‌دانند، به تبیین حقیقت مشککه وجود و تفاوت آن با امور انتزاعی پرداخته شده است. استاد با بهره‌گیری از مثال‌های روشن، تفاوت میان وجود رابطی و استقلالی را تشریح کرده و بر این نکته تأکید می‌ورزند که تمام مشکلات و ادعاهای کاذب در دنیا ناشی از غفلت از فقر ذاتی و استقلال‌طلبیِ موهوم است. در پایان، با اشاره به سیره عرفای حقیقی، تفاوت میان مکتب توحیدی و نگاه‌های اعتباری در مواجهه با حقایق هستی تبیین می‌شود.

/14
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۵۲۳

1
  • درس پانصد و بیست و سوم

  • مبنای احتجاجات قائلین تعلق جعل به ماهیت (2)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • در طی مطالب جلسۀ گذشته بحث بر سر کیفیت احتجاج بر تعلق جعل به ماهیات بود و نسبت به تعلق جعل به ماهیت عرض شد آنچه که ملاک و محور برای بحث هست عبارت از همان مسئله اصالت ماهیت و اعتباریت وجود به معنای انتزاعیت وجود از ماهیت [است]، نه‌اینکه اگر وجود از ماهیت انتزاع بشود به معنای این است که چون ماهیت در هویت خودش احتیاج به جاعل ندارد بنابراین در هرجا و در هر نقطه‌ای که ماهیت در آن نقطه صادق است، در آن نقطه وجود انتزاع می‌شود زیرا ماهیت در هویت خود احتیاج به جاعل ندارد و آنچه که هست در بروز و ظهور خارجی است. یعنی ماهیت از حیث اینکه آن ماهیت حدود معرفۀ اشیاء است و آن حدود در وزان و وعاء خودش، مستغنی از جاعل است چون الماهیةُ مِن حیثُ هی لا لیس و لا أیس، بنابراین به این معنا نیست که نفس تصور ماهیت مقتضی انتزاع وجود است. چون در خیلی از اوقات هنوز ماهیت بروز و ظهور خارجی ندارد.

  • آقایان [قائل] به اصالت به ماهیت در اینجا قائل به این هستند که ماهیت در تعلق به جعل به او دارای حالتی می‌شود که آن حالت را قبل از تعلق جعل نداشت؛ تعلق نداشت مثل اینکه یک نفر یک کاری را الآن انجام داده ـ این مثال الآن در ذهنم آمد، دیدم مثال بدی نیست ـ که اگر انسان به او تذکر بدهد خجالت می‌کشد و رنگش قرمز می‌شود و خودش هم می‌داند که الآن این کار را انجام داده است بعد می‌آید با آدم می‌نشیند و خب می‌بیند شخص اصلاً متوجه نشده است. تا انسان در ضمن صحبت اشاره می‌کند که بله ما خبر داریم که بعضی‌ها فلان کار را کردند، یک‌دفعه رنگش قرمز می‌شود! خب اینکه الآن یک‌دفعه رنگش قرمز می‌شود، برای چه این‌طور می‌شود؟! نه‌اینکه یک هم‌چنین خاطره‌ای را شخص متکلم خلق کند، نه چنین قضیه‌ای را او انجام داده، این خلق نکرده فقط یادآوری کرده است والاّ خاطره هست؛ هم در ذهن مخاطب و هم ذهن متکلم یک هم‌چنین مسئله‌ای هست ولی همین‌که یادآوری می‌کند که من هم می‌دانم و غیر از خدا بنده هم اطلاع دارم یک‌دفعه رنگش قرمز می‌شود.

جلسه ۵۲۳

2
  • پس این مسئلۀ تبدل حال به‌خاطر یادآوری است، نه به‌خاطر امر معدومی که موجود شده است. نه، به‌خاطر اینکه این مسئله بوده، در ذهن این هم بوده و او خوب هم می‌داند که او خبر دارد. این مسئلۀ اصالت ماهیت و انتزاعیت وجود از ماهیت هم تقریباً مثل همین است.

  • عدم نیاز ماهیت به جعل جاعل

  • ماهیت یک مسئله‌ای است که در حقیقت خودش احتیاج به جعل ندارد چون حدود ماهوی شیء خارجی است. وقتی که آن ماهیت بخواهد ظهور خارجی پیدا بکند برای او حالتی پیدا می‌شود. اسم آن حالت را ما وجود نمی‌گذاریم، نه نه نه، اصلاً نباید اسمی از وجود آورد یعنی بنا بر فرض این افراد و آقایان وجود به آن ماهیت تعلق نگرفته است بلکه حالت ماهیت تغییر پیدا می‌کند؛ رنگ ماهیت فقط قرمز می‌شود، خدا به او می‌گوید که من می‌خواهم تو را به ظهور بیاورم؛ اینکه تو بودی و در مفهوم خودت احتیاج به من نداشتی بلکه خودت در آن مفهوم خودت اگر من خدا هم نبودم بالأخره این ماهیت در مفهومیت خودش مفهوم خودش را داشت. حالا فرض کنید خدا هم نبود، اصلاً هیچ چیزی نبود و بر کل عالم عدم صدق می‌کرد دوباره این ماهیت در مفهوم جایی نرفته است. آنچه را که برای تغییر او لازم است تعلق جعل است. از آن‌طرف هم این آقایان قبول دارند که خود ماهیت مِن حیثُ هی رنگ عوض نمی‌کند و از حالت استوایی به‌سمت ثبوت و به‌سمت بروز به‌تنهایی درنمی‌آید. اگر این‌طور باشد لازمه‌اش غنای ذاتی و قدم ذاتی است. چون نفس ماهیت در حقیقت خودش و در هویت خودش احتیاج به جاعل ندارد. اگر در مقام بروز ظهور خارجی احتیاج هم به جاعل احتیاج نداشته باشد پس این قدیم ذاتی و غنای ذاتی می‌شود. اینها این مقدار را اظهار لطف می‌فرمایند بر اینکه بگویند: وقتی که ماهیت در مقام ظهور و بروز می‌آید و تغییر شکل می‌دهد و ما می‌توانیم آن ماهیتی را که تابه‌حال دست نمی‌گرفتیم الآن دست بگیریم من‌باب‌‌مثال الآن این ظرف آب را که قبل از این بروز و ظهور نمی‌شد آن ظرف آب را دست گرفت و الآن من دارم دست می‌گیرم این حالت «دست گرفتن» علت دارد. علتش چیست؟ علتش تعلق جاعل است، ربطی است که با ارادۀ مرید و با مشیت مقدِّر و مرید پیدا کرده است. آن ربطی که پیدا کرده این ظهور و بروز او است.

جلسه ۵۲۳

3
  • حالا ما به‌واسطۀ این تغییری که پیدا کرده در المنجد، أقرب الموارد، لسان العرب و تاج العروس می‌گردیم چه اسمی پیدا کنیم برای تفاوت بین این حالت و آن حالت؟ اسم موجودٌ را روی آن می‌گذاریم! موجودٌ کجا؟! این حرف‌ها چیست؟! موجود اختصاص به ذات پروردگار دارد و سایر ماهیات هیچ بهره‌ای از او ندارند. این‌هم براساس مشترک لفظی است.

  • بیان مثال برای اشتراک لفظی

  • در اشتراک لفظی مصداق دوتاست و مفهوم هم دوتاست؛ یعنی دو مفهوم مخالف هستند که فقط اسم بین آنها مشترک است. مثل مفهوم «عین»؛ اسم عین دارای مفاهیم متعدده‌ای است که براساس آن مفاهیم، مصادیق مختلفه‌ای در خارج هست و هیچ اشتراکی هم بین این دو مفهوم وجود ندارد فقط یک لفظ عین را آوردند و برای این قرار دادند. حالا چرا این لفظ عین هم در باب اشتراک آمده این‌هم خودش یک چیزی است که گفته‌اند. این ماهیت در تعلقش به خارج آن حالتی را که پیدا می‌کند اسمش را موجودٌ می‌گذارند. بنابراین وجود یک امر اعتباری است آن اعتباری را ما آمدیم برای این ماهیت قرار دادیم. شما اصلاً می‌توانید این اسم وجودٌ را بردارید و یک اسم دیگر قرار بدهید، فرض کنید چغندر قرار بدهید! یااینکه یک اسمی [از خودتان بسازید] بالأخره وقتی قرار بر تسمیۀ بدون حیثیت مفهومی است شما می‌توانید برای او [اسم] تبدل بگذارید! اصلاً تبدل اسم خوبی است! چرا موجود بگذارید؟! ماهیةٌ متبدلةٌ! اصلاً وجودٌ نمی‌گوییم! اسم وجود را به ذات پروردگار اختصاص می‌دهیم، به‌خاطر اینکه حقیقت او حقیقتی عاری از ماهیت و حدوث است و نفس وجود است و برای اینکه فرق و امتیاز بین حقیقت باری تعالی ...، همان‌طوری‌که این متکلمین امثال شیخ مهدی اصفهانی و مَن تَبع او اصلاً بین ماهیت و وجود فرق نمی‌گذارند!

  • حقیقت وجود یک حقیقت مشککه

  • من خیلی وقت پیش در یک مجلسی بودم، یکی از این آقایانی که فعلاً معروف و مشهور است و خیلی هم گردوخاک می‌کند در این مجلس در کنار ما بود. من در آن زمان 25، 26 سال بودم. آمده بود و با یک حدت و حرارتی می‌گفت: این فلاسفه چه می‌گویند؟! این فلاسفه به خدا می‌گویند: موجودٌ! ـ یک کبریت هم جلویش بود، یک کبریت را هم درآورد ـ به این‌هم می‌گویند: موجودٌ! گفتم: پس چه بگویند؟! بگویند: معدومٌ؟! شما به این می‌گویید: معدومٌ؟! گفتم که اگر این‌طور است پس به قول شما فقط باید لفظ انسان بر آن آدمی که دو متر هیکلش و 140 کیلو وزنش است و وقتی که راه می‌رود این طاق می‌خواهد پایین برود اطلاق بشود اما یک بچه‌ای که تازه به دنیا آمده و یک کیلو و نیم، دو کیلو وزنش هست به او انسان نباید گفت! باید گفت: بچه‌گربه! طبعاً بالأخره دیگر انسان نیست! وقتی شما به انسان 140 کیلو نگاه می‌کنید به این انسان می‌گویند مگر می‌شود به این انسان گفت؟! پس چیست؟! بالأخره خب این‌هم بچۀ آدم است دیگر! اینها اصلاً به‌طورکلی نمی‌فهمند که این حقیقت وجود یک حقیقت مشککه است و آن حقیقت مشککه برحسب ظروف دارای مراتبی است، چه اشکال دارد؟! شما به یک قطرۀ آب، آب می‌گویید و ‌به دریا هم آب می‌گویید. به دریا نگاه کنید، می‌گویید: آب، به یک قطره هم می‌گویید: آب. می‌گویید: اگر حالا به این دریا آب بگوییم دیگر نمی‌توانیم به این ظرفِ آب بگوییم: آب، باید شلغم بگوییم! بابا اینکه شلغم نیست، چغندر نیست، آجر هم نیست این همان است همان حقیقت و همان مفهوم را دارد منتها یک مصداق کم است، مصداق کم و زیاد بودن موجب اختلاف در نوعیت و اختلاف در صورت و ماده نیست. درست شد؟! این ماهیت برای یک هم‌چنین تغیر و تبدلی اینها می‌گویند که اسمش را وجود می‌گذاریم و یک انتزاع وجود از اینها می‌کنیم. ما به کمک آنها می‌رویم و می‌گوییم: اصلاً چرا شما اسم او را وجود می‌گذارید؟! اسمش را تبدل و تغیر بگذارید! ماهیةٌ متغیرةٌ! ماهیةٌ متبدلةٌ، ماهیةٌ متحولةٌ بگذارید! از این اسامی‌ای بگذارید که اصلاً هیچ ارتباط بین آنها و بین این نباشد!

جلسه ۵۲۳

4
  • مرحوم آخوند می‌فرمایند که اصلاً به‌طورکلی بحث این نیست. صحبت در این است هر اسمی که شما می‌خواهید برای این بگذارید، آن تسمیه باید منشأ انتزاع خارجی داشته باشد. اینکه شما الآن این ماهیت را از این وضعیت به وضعیت دیگر درآورید ـ حالا کار نداریم که چه کسی درآورد؛ خدا درآورد یا جبرئیل درآورد یا هر کسی درآورد ـ آیا بین حالت فعلی و حالت سابق فرق هست یا نه؟ خب بله فرق هست و این را نمی‌شود انکار کرد. آن فرقی که الآن بین این دو هست به خود ماهیت برمی‌گردد یا به خارج از ماهیت؟! اگر به خود ماهیت برگردد قدیم ذاتی می‌شود چون خود ماهیت در ذاتش اقتضاء یک هم‌چنین تغییری را می‌کند. پس چرا شما می‌گویید: این تحول در تعلق به جاعل پیدا شده است؟! اگر مسئلۀ ماهیت به خارج از او برمی‌گردد، آن خارج از او چیست؟ آن وجود است. آیا آن حقیقتی که صرف الوجود است می‌تواند معطی غیر از خودش باشد؟! من‌باب‌مثال حقیقتی مثل ماء می‌تواند معطی حرارت باشد؟! حرارت می‌تواند معطی برودت باشد؟! آن حقیقتی که در آن حقیقت صرف الوجود هست و غیر از صرف الوجودی دیگر هویتی ندارد و هیچ ماهیتی معتری1 بر وجود او نمی‌شود و هیچ ماهیتی مشتمل بر او نمی‌شود و حدی ندارد و هیچ‌گونه محدودیتی در ذاتش نیست، آیا می‌تواند خارج از ذاتش که عبارت از یک امر دیگر است که ما نمی‌دانیم اسم آن را چه بگذاریم و اگر وجود نگذاریم اسم آن امر دیگر را چه بگذاریم که ماهیت معدومه را به امر حسی متبدل کرده است، حالا نگوییم: موجود است، به امر حسی و عینی تبدیل کرده است، خب اگر غیر از وجود امر دیگری باشد آیا آن فاقد شیء می‌تواند معطی شیء باشد؟ این‌هم که محال است. بنابراین آن وجود آمده است و این ماهیت را متبدل و متحول کرده است حالا که آن وجود آمده و بر عارض و سیمای آن ماهیت نشسته، شما بر آن اسم موجودٌ می‌گذارید. پس آنچه را که وجود خارجی به آن داده چیست؟ آن عبارت از همان وجود است نه امر دیگر. خب تا اینجا را بخوانیم.

    1. لغت‌نامه دهخدا: «مُعتَری: میهمانی که فرو می‌گیرد میزبان را. کاری که پیش می آید و فرو می‌گیرد کسی را.»

جلسه ۵۲۳

5
  • بحثٌ و مقاومةٌ معَ هؤلاءِ القوم:

  • اعلَم أنَّ مدارَ احتِجاجاتِهم و مَبناها على أنَّ الوجودَ أمرٌ عقلیٌ اعتباریٌ معناه الموجودیةُ المصدریةُ الانتزاعیةُ کالشیئیةِ و الممکنیةِ و نظائرِهما.1

  • مدار احتجاجات اینها بر تعلق جعل به ماهیت و مبنای احتجاجات این آقایان بر این است که وجود یک امر عقلی اعتباری است و امر خارجی نیست. اگر وجود امر خارجی باشد، اختصاص به ذات باری دارد. معنای آن وجود موجودیت مصدریه می‌شود؛ یعنی موجودیت مصدریه، نه اسم مصدر. اسم مصدر که آن حالت است یک امر واقعی است. خود معنای مصدریت که بیان حال در فعلی است که مستند به فاعل است؛ ضرب، ضاربیت؛ اکل، آکلیت؛ این معنای مصدری است. یا کتابت، کاتبیت؛ آن را که می‌نویسد خودش مکتوب است، آن حالتی را که انسان آن حالت را احساس می‌کند و بین آن حالت و سایر حالت‌ها فرق می‌گذارد آن معنای انتزاعی می‌شود و ما آن حالت را از آن فعلی که مستند به فاعل است انتزاع می‌کنیم. این یک معنای انتزاعی است مثل شیئیت و ممکنیت و نظائر اینها؛ شیئیت: چیز بودن، خب بالأخره شیء در خارج یا کتاب یا دفتر یا قلم یا انسان یا حیوان است ولی یک مسئله‌ و مفهومی که بین همۀ اشیاء خارجی مشترک است آن مفهوم مشترک را ما به‌واسطۀ قالبی که این شیئی در خارج دارد انتزاع می‌کنیم؛ هرچه که در خارج بتواند در تحت قالب قرار بگیرد. [اگر] جماد باشد می‌شود، نبات باشد می‌شود، نور باشد آن‌هم می‌شود، موج باشد آن‌هم می‌شود، اشکال ندارد. فقط آنچه که بتواند در خارج صورت خارجی پیدا بکند ما می‌توانیم شیئیت را از او انتزاع کنیم و بگوییم: هذا شیءٌ و هذا شیءٌ و هذا شیءٌ؛ چه صورت خارجی مرئی چه صورت خارجی غیر مرئی. هذا شیءٌ به معنای این است که مورد اشاره و مورد خواست و مورد توجه ماست.

  • امکان ذاتی عبارت از یک اعتبار و امر عقلی

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 406.

جلسه ۵۲۳

6
  • یا ممکنیت، شما امکانی را که از اشیاء انتزاع می‌کنید؛ ممکنیت، امکان داشتن وقتی که بین اشیاء و بین تبدل آنها به وجود نگاه می‌کنید آن امکان ذاتی را از آنها استخراج می‌کنید ولی در ذات آنها امکان ذاتی که نیست یعنی در ذات آنها نوشته نشده که انسان عبارت از حیوان ناطق به‌اضافۀ امکان ذاتی است بلکه امکان ذاتی یک اعتبار و امر عقلی است که عقل می‌آید بین آن شیء و بین ماقبل آن شیء که عدم بود یک رابطه برقرار می‌کند و می‌گوید: این شیء چون قبلاً نبود، بنابراین برای وجودش اقتضاء ذاتی ندارد و اقتضاء ذاتی موجب قِدم ذاتی است و چون این قبلاً نبوده است بنابراین در ذات خودش امکان ذاتی دارد نه‌اینکه وجوب و ضرورت ذاتی داشته باشد که آن اختصاص به ذات باری تعالی دارد.

  • این ممکنیت و نظائر اینها همه امور عقلی هستند که این اوصاف به‌واسطۀ مقایسۀ اشیاء با قبل از وجود، بر اشیاء بار می‌شوند.

  • و نحنُ قد بَیَّنّا لکَ أنَّ الوُجوداتِ الخاصّةَ أمورٌ حقیقیةٌ.

  • ما قبلاً برای شما توضیح دادیم که وجودات خاصه گرچه واجب الوجود نیستند ولی بالأخره معدوم هم نیستند! بالأخره حضرت چی‌چیُ العلماء با این مراتب فضل و این مسائل چطور ممکن است اطلاق عدم بر آنها بکنیم؟! یا مثلاً اشخاصی که اینها خیال می‌کنند که اگر [گفتند که] دو روزی یک سانت و یا یک متر مربع را در اختیار شما گذاشتیم حالا عرش، فرش، کرسی و سماء و قلم تقریر، باید بر اراده و مشیت [شما باشد]...! گاهی این‌طوری می‌شود! در دنیا یک متر جا به ما می‌دهند ما خیال می‌کنیم حالا باید عرش و فرش و کرسی در اختیار ما باشد! ما اراده کنیم آسمان بگردد و اگر اراده نکنیم بایستد! ما اراده کنیم خدا مشیتش را به این کیفیت بگرداند و اگر اراده نکنیم به آن وضع باشد!

  • این وجودات گرچه اینها امور حقیقیه هستند و این‌طور نیست که اینها امور عدمی باشند تمام اشیاء خارجی داری امور وجودی هستند منتها باید لحاظ وجود خودشان را بکنند که آیا این وجود آنها وجود ربطی و یا رابطی است؛ وجود آنها استنادی است، وجود آنها وجود متکی به ذات است نه‌اینکه دارای وجود استقلالی باشند!

جلسه ۵۲۳

7
  • علت پیش آمدن مسائل خلاف در دنیا

  • تمام مسائل خلافی که در دنیا پیش می‌آید به جهت این است که افراد وجودات را وجودات استقلالی می‌بینند و وجودات استقلالی در سرو‌کلّۀ همدیگر می‌زنند! اما اگر وجودات، وجودات تدلّلی باشند که متدلّی به ذات پروردگار باشند وجود افراد، وجود رابطی باشد و این را احساس کنند [در‌این‌صورت] در عین اینکه دارای وجود هستند آن وجود آنها وجود ارزشمند خواهد شد!

  • تبدل حال و صفات انسان درصورت احساس فقر و نیاز به پروردگار

  • یک شعری سعدی دارد خیلی شعر قشنگی است:

  • یکی قطره باران ز ابری چکید***خجل شد چو پهنای دریا بدید
  • که جایی که دریاست من کیستم؟***گر او هست حقا که من نیستم
  • چو خود را به چشم حقارت بدید***صدف در کنارش به جان پرورید
  • سپهرش به جایی رسانید کار***که شد نامور لؤلؤ شاهوار1
  • وقتی این خجالت در او پیدا می‌شود، بعد می‌گوید: «صدف در کنارش به جان پرورید» و بعد شد درّ شاهوار شد و در بازار در معرض تماشا و خریدوفروش قرار گرفت! آن «خجل شد»، همه‌اش برای همین است؛ «خجل شد چو پهنای دریا بدید»! وقتی که قطره بیاید و خجل نشود وسط دریا می‌رود و وقتی که هنوز اصلاً موج نیامده، این حل شده است! یک قطره در دریا می‌افتد حل می‌شود! ما اگر بخواهیم آن میزانی را که از وجود خدا استیعاب کردیم ـ گرچه غلط است حالا داریم مثال می‌زنیم ـ [یعنی] اگر آن مقداری را که هرکدام از ما از وجود عالم وجود استیعاب کردیم به خود اختصاص بدهیم باید عرض کنیم به‌اندازۀ یک سر سوزن‌ [است]؛ تازه این‌هم خیلی به خودمان و شما احترام گذاشتم که دارم می‌گویم! یک اپسیلون هم نیست! سر سوزن را شما روی زمین بیاورید، چقدر جا می‌گیرد؟! یک سر سوزن! ما از کل وجود ماده تازه به این مقدار استیعاب کردیم! حالا خدا بماند!

  • آن‌وقت ما می‌گوییم: کرۀ زمین هَمَه‌اش مالِ مایَه!! تمام افلاک به اختیار مایَه!! تمام لوح و قلم در کف مشیت و تقدیر ماست! بابا به‌اندازۀ یک سر سوزن‌ که روی یک صحرا بگذارید ما فقط آن مقدار را [استیعاب کردیم]! تازه اگر خیلی به خودمان احترام بگذاریم. این را اگر بفهمیم آن‌وقت همیشه خجل می‌شویم وقتی خجل شدیم آن سر سوزن مدام زیاد می‌شود، زیاد می‌شود، زیاد می‌شود، آن‌وقت کل کرۀ زمین را می‌گیرد! آن‌وقت به ماه اشاره می‌کند شق‌القمر می‌شود! خورشید را برمی‌گرداند! اینها که چیزی نیست! اینها که دیگر پیش‌پاافتاده است و بقیه هم می‌توانند! مگر آصف بن برخیا نکرد؟! مگر خورشید را برنگرداند؟! اینکه دیگر چیزی نبود! چو خجل شد آن موقع شق‌القمر کرد! پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم وقتی که شق‌القمر می‌کرد، به جان مبارک خودش قسم به‌اندازۀ سر سوزنی در خودش استقلال و اختیار نمی‌دید که خودش دارد انجام می‌دهد! ولی آیا ما هم همین‌طور هستیم؟! ما هم وقتی می‌رویم یک جایی صحبت می‌کنیم و صحبتمان گل می‌کند [با خودمان می‌گوییم که] به‌به! امشب منبر خوبی رفتیم ها! به همه حال داد! امشب چه صحبتی کردیم! امشب چه روضۀ خوبی خواندیم! چه مقاله‌ای نوشتیم چه کتابی نوشتیم! ببین چگونه تعریف می‌کنند! چه کسی می‌تواند یک هم‌چنین چیزی بنویسد؟! اگر می‌توانند بیایند بنویسند دیگر! ولی ما این‌طوری نیستیم! ما مثل پیغمبر آن عرضه را نداریم که خودمان را معدوم حساب کنیم! می‌آییم مدام کاری که می‌کنیم را به‌حساب خودمان می‌گذاریم! به‌به! چقدر کار خوبی انجام دادیم! وقتی که مریض پیش ما می‌آید تا معالجه‌اش می‌کنیم، می‌گوییم: عجب! ببین! وقتی خوب شده چه راضی از مطب بیرون رفته است! ده‌تا دکتر رفته است اما نسخه‌ای که من پیچیدم خوبش کرد! بله، دیگر درس خواندن دارد! حالا بیچارۀ مسکین خبر ندارد که آن کسی که در سرش انداخته است که این دوا را بنویس تو نبودی! بالاتر از تو هم [درمان] این را نفهمیده‌اند! یا این، یااینکه تأثیر را کسی دیگر ایجاد کرده است!

    1. بوستان سعدی، باب چهارم در تواضع، بخش 2: حکایت در این معنی.

جلسه ۵۲۳

8
  • اگر ما آن وضعیت خودمان را همیشه احساس کنیم آن‌وقت کم‌کم می‌توانیم تبدل حال و تبدل صفات برای خود به‌وجود بیاوریم.

  • بل هی أحَقُّ الأشیاء بِکونِها حَقائِقَ و الوُجودُ العامُّ أمرٌ عقلی مَصدری کالحیوانیّةِ المصدریّةِ.

  • این اشیاء خارجی امور حقیقیه هستند این جزئیات امور واقعی هستند ولی باید پایشان را از گلیم و حدودشان خارج نکنند. وجود دارند، وجود حقیقی هم دارند ولکن آن وجود، وجود ربطی است و حقیقتش همان حقیقت جنبۀ ربطی دارد. اینها احق اشیاء هستند به اینکه اینها حقائق باشند، یعنی از نظر تسمیۀ به حقیقت اینها از همۀ اشیاء دارای حقیقت بیشتری هستند. در مقام درجه دادن که آیا به ماهیت درجه بدهیم یا به اشیاء خارجی و وجود، باید درجه را به اینها بدهیم اینها دارای عینیت هستند، ما نمی‌توانیم اینها را انکار کنیم و نمی‌توانیم وجودات خارجی را محو کنیم.

  • و الوُجودُ العامُّ .. وجود عام یک امر عقلی است، آن وجودی که بر همه گفته می‌شود یک امر عقلی است؛ به‌واسطۀ انتزاع از آن نقطۀ مشترک، یک مسئله انتزاع می‌شود مثل حیوانیتی که مصدریه است. حیوانیت یک امر عقلی است شما چندتا حیوان را در کنار هم بگذارید به آن مابه‌الاِاشتراک حیوانیت می‌گویید ولی حیوانیت وجود خارجی ندارد آن که وجود خارجی دارد غنم است اما آن حیوانیت اگر همان غنم باشد بنابراین نمی‌توانید آن حیوانیت را به بقر هم بگویید، اینکه شما می‌توانید به هردوی اینها حیوان بگویید دلیل بر این است که این یک امر عقلی است نه امر خارجی.

  • و الفرقُ بینَ القَبیلینِ مِمّا لَوَّحَنا إلیهِ آنِفاً و سَیَتَّضِحُ ذلِک و إذا انهَدَمَ المبنى انهدمَ البُنیانُ.

  • فرق بین دو قسم که چطور یک شیء وجود خارجی و واقعی است و یک شیء وجود عقلی و انتزاعی است را قبلاً روشن کردیم و می‌گوییم: [وقتی مبنا ازبین رفت، بنیان هم ازبین می‌رود]. پس وقتی که روشن شد که ما امر انتزاعی نداریم بنابراین به ماهیت هم جعل تعلق نمی‌گیرد و آنچه را که حقیقت شیءِ در خارج است وجود خواهد بود.

جلسه ۵۲۳

9
  • ثُمّ بَعدَ تسلیمٍ أنّ الوُجودَ أمرٌ اعتِباری لا غیرُ لا نُسلِّمُ أنّ مصداقَ حملِ الوُجودِ على الماهیاتِ إنّما هو نفسُ تِلکَ الماهیاتِ کما قالوا و إن کان بعدُ صُدورِها عن الجاعِلِ حتّى تکونَ فی موجودیّتِها مُستغنیةً عنِ الجاعِلِ.1

  • ایشان می‌گویند که حالا بالفرض وجود یک امر اعتباری است لا غیر، ما نمی‌توانیم بپذیریم که مصداق حمل موجود بر ماهیات، خود ماهیات هستند. مصداق حمل موجود بر ماهیات همان تبدل و تغیری است که گفتم، اگر مصداق حمل موجود بر این بودند پس باید همه قدم ذاتی باشند. چون ماهیت غیر از خودش احتیاج به چیز دیگری ندارد. و این مصداق حمل موجود هم به خود ماهیت برمی‌گردد. ماهیت هم از قدیم الآباد و قبل از خلفت خدا هم بوده است! قبل از اینکه خدا خلق بشود ماهیات بودند! بنابراین ما قبل از خدا هستیم! مقام الوهیت ما خیلی بالا رفته است! فواره هم که چو بالا رفت سرنگون شود!2 مراقب باش یک وقت سرنگون نشویم!

  • و إن کان بعد صُدورِها ... اگرچه بعد از صدوش از جاعل باشد تااینکه در موجودیتش مستغنی از جاعل باشد چون مسئله به خود وجود برگشته و موجودیت به خود ماهیت برگشته و ماهیت هم که احتیاج به جعل ندارد؛ الماهیةُ مِن حیثُ هی لا لیسٌ و لا أیسٌ. مفهوم در عالم مفاهیم از قدیم و ازلاً در مفهومیت خودش باقی است بنابراین آن موجودیت به آن برنمی‌گردد.

  • کیفَ و لو کانَ کذلِک یَلزَمُ الانقِلابُ عنِ الإمکانِ الذّاتی إلى الوُجوبِ الذّاتی.3

  • [چگونه چنین چیزی ممکن است؟! درحالی‌که اگر چنین باشد، لازم می‌آید که از امکان ذاتی به وجوب ذاتی بازگردیم] اگر این مصداق حمل موجودیت ...، یعنی ما این موجودٌ را به ماهیتی بگوییم که خود ذات ماهیت اقتضاء این اتصاف را می‌کند، این از امکان ذاتی به وجوب ذاتی برمی‌گردد و این قدیم ذاتی می‌شود. پس معلوم می‌شود مصداق حمل موجودیت یعنی اینکه قابل است که ما بگوییم: هذا موجودٌ به خود ماهیت ارتباط ندارد بلکه به آن تعلق جعل ارتباط دارد حالا جعل هرچه می‌خواهد باشد به ماهیت چه مربوط است؟! پس چطور شما می‌گویید که ماهیت مصداق جعل است درحالی‌که ماهیت قبل از جعل هم ماهیت خودش را داشت و در مقام امکان ذاتی بود، نه در مقام وجوب ذاتی؟!

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 406 و 407.
    2. امثال و حکم (دهخدا)، ج 1، ص 91.
    3. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 407.

جلسه ۵۲۳

10
  • فإنَّ مناطَ الوُجوبِ بِالذّاتِ عِندَهُم هو کونُ نَفسِ حقیقةِ الواجِبِ مِن حیثُ هی مُنشأٌ لانتِزاعِ الموجودیّةِ و مِصداقاً لِحملها علیهِ و مناطَ الإمکانِ الذّاتی هو أن لا یکون نفسُ ذاتِ المُمکِنِ مِن حیثُ هی کذلِک.

  • ملاک وجوب بالذات نزد آنها نفس حقیقت واجب ـ خودش به‌تنهایی ـ منشأ برای انتزاع موجودیت باشد و مصداق برای حمل موجود بر او، بدون احتیاج به امر دیگر باشد. مناط امکان ذاتی چیست؟ نفس ذات ممکن فی‌حدّذاته اقتضاء حمل وجوب و حمل وجود نباشد؛ این ممکن می‌شود و آن [واجب] می‌شود. حالا خود ذات ماهیت اقتضاء کدام را می‌کند؟! اقتضاء امکان یا وجوب را می‌کند؟! امکان! وجوب فقط یکی بیشتر نیست.

  • فالمُمکِنُ بعد صُدورِ ماهیتِه عنِ الجاعِلِ إذا کانَ بِحیثُ یکونُ مِصداقاً لِحملِ الموجودیةِ بِلا مُلاحظةِ شیءٍ آخرَ معهُ بل مَعَ قطعِ النّظرِ عَن أیِّ اعتِبارٍ کان سِوى نَفسِ ذاتِهِ لکانَ الوُجودُ ذاتیاً لهُ

  • ممکن بعد از صدور ماهیتش از جاعل وقتی در این کیفیت باشد که مصداق حمل موجودیت باشد بدون اینکه چیز دیگری ضمیمۀ آن شود، [یعنی] خود ماهیت بدون ملاحظۀ امر دیگری با او مصداق حملِ موجود باشد، فقط جاعل یک توجهی به آن کرد و هیچ کار دیگری نکرده است مثل همان که من گفتم؛ قضیه‌ای است که شخص انجام داده و فقط ما برای او یادآوری کردیم که حواست باشد که ما هم می‌دانیم! خلق قضیه نکردم و واقعه را از عدم به ‌وجود نیاوردم بلکه فقط یادآوری کردم. اگر جاعل در ارتباط با ماهیت فقط همین کار را می‌کرد یعنی به ماهیت یادآوری کرد که بابا! تو خودت وجوب ذاتی داری! یادت رفته است؟! تو دارای وجوب ذاتی هست! تو دارای حقیقت استغناء از من هستی! نمی‌دانی چه قدرتی داری! نمی‌دانی چه قوّتی داری! به خودت بیا آن‌وقت در کنار من قرار می‌گیری! فقط خدای متعال ـ بندۀ خدا! ـ آمده یادآوری کرده است که آی! بنی‌آدم! شما که به‌اندازۀ پشه در دستگاه خلقت ما به‌حساب نمی‌آیید خبر دارید که اگر روی زمین بروید به چه فرعون‌ها و نمرود‌هایی تبدیل می‌شوید؟! خبر دارید؟! حالا بروید ببینید! در شما این امکان هست که در الوهیت و جبروتیت از من هم بالا بزنید! ردای کبریائیت را شما به تن کنید! شما ‌چنین مقام و قدرتی دارید! یادتان رفته است؟! نه بابا! [این رداء را] بپوشید و [بگویید که] لوح و قلم و تمام اراده و مشیت در عالم تقدیر به حرف ما برمی‌گردد و چون ما این را گفتیم باید تا آخر تمام ملائکه بایستند و کلام ما را تنفیذ کنند! چون ما این را گفتیم دیگر از حرفمان برنمی‌گردیم! خیلی عجیب است! اطلاع که دارید؟! چون ما این حرف از دهانمان درآمده حرفی که درآمده دیگر قابل برگشت نیست چون این اراده از ما متمشی شده اصلاً اگر خدا معدوم بشود این حرف ما نباید معدوم بشود! اگر رسالتِ رسالت‌پناه زیر سؤال برود این کلام ما نباید زیر سؤال برود!

جلسه ۵۲۳

11
  • خدا می‌گوید: باشد در خدمتتان هستیم! یک روز دو روز سه روز می‌گذرد و مطالب می‌گذرد، کم‌کم می‌بینیم چرا اینجا این‌طوری شد؟! چرا اینجا کم آمد؟! چرا آنجا فلان شد؟! چرا آنجا این‌طور شد؟! یک‌دفعه دست ما در حنا گیر می‌کند. ای‌دادبیداد چرا این حرف را زدیم؟! خب بابا زود بیاییم آن حالت خجالت در ما پیدا بشود و زود درستش کنیم! اینجا دیگر می‌ایستیم؛ اینجا دیگر نفس می‌آید می‌ایستد و می‌گوید: نه، چون حرف زدیم باید افراد به کمک ما بیایند؛ به کمک خیالات ما بیایند و نگذارند خیالات ما یک روز خدای ناکرده به زمین بیفتد اگر بیفتد دیگر اسلام ازبین می‌رود، پیغمبر ازبین می‌رود، جبرئیل ازبین می‌رود و ملائکه همه ازبین می‌روند! خدا هم می‌گوید: نه‌ جانم اینکه سهل است هزارها مثل تو آمدند و رفتند و همه کارها را کردند ولی نه اسلام ازبین رفت، نه مسیحیت ازبین رفت، نه یهودی ازبین رفت، نه موسی ازبین رفت! عالم از جایش تکان نمی‌خورد! تمام اینهایی که می‌آیند و ادعا می‌کنند و می‌روند خیال می‌کنند موج درست می‌شود، طوفان به پا می‌شود، جزرومد می‌شود، عالم به‌هم می‌خورد و... نه آقا ساکت و خیلی عجیب ﴿لَمۡ يَكُن شَيۡ‍ٔٗا مَّذۡكُورًا﴾1 عجیب است‌! جداً آقای ... این آیات و نشانه‌های برای توحید و مقام کبریائیت و مقام عزت حق هست اما اصلاً به این چیزها توجه نداریم! چقدر خوب بود! چقدر خوب بود!

  • یک قضیه‌ای برای یک بنده خدایی اتفاق افتاده بود یک شخصی بود که ما هم با او در ارتباط بودیم ـ البته این آدمی نبود که خلاصه فیض و لطفش به کسی نرسیده باشد! خلاصه همه از دستش یک تحفه و هدیه‌ای گرفته بودند ـ بله، این دیگر با بعضی از افراد ارتباط پیدا می‌کند و به‌واسطۀ آن ارتباط خیال می‌کند که دنیا در زیر نگینش هست. امر می‌کرد و نهی می‌کرد و چه می‌کرد و چه می‌کرد ازجمله قضیه‌ای تعریف می‌کرد می‌گفت که من در منزلش بودم که از فرودگاه به او تلفن کردند که فلان هواپیما خارجی می‌خواهد حرکت کند شما نیامدید، گفت: یک ساعت او را به تأخیر بیندازید تا من برسم. می‌گفت: خودم این را از او شنیدم و در کنارش بودم. یک ساعت به‌خاطر او هواپیما خارجی ـ ظاهراً برای آلمان بود ـ را به تأخیر انداختند تا ایشان برسد و با آن طیاره حرکت کند! زیاد سفر می‌رفت. شاهد عینی و موثق برای خود من این قضیه را نقل کرد. خلاصه می‌خواست به این‌هم بگوید که ما یک هم‌چنین وضعیتی داریم و هم‌چنین چیزی داریم! خلاصه این دیگر کسی را به‌حساب نمی‌آورد!

    1. . سوره انسان (76) آیه 1:
      ﴿هَلۡ أَتَىٰ عَلَى ٱلۡإِنسَٰنِ حِينٞ مِّنَ ٱلدَّهۡرِ لَمۡ يَكُن شَيۡ‍ٔٗا مَّذۡكُورًا﴾ امام شناسی، ج 9، ص 105:
      «آیا بر انسان زمانى از روزگار گذشت که او چیز قابل ذکر نباشد؟!»

جلسه ۵۲۳

12
  • آقا همان‌هایی که این موقعیت را برایش پیش آورند چنان بلایی بر سرش آوردند که هر لحظه مرگ از خدا تقاضا می‌کرد! عجیب است! یعنی جداً ببینید قضیۀ دنیا چیست؟! این واقعاً برای ما عبرت نیست؟! یعنی خدا به‌دست همان که این عزت را ﴿تُؤۡتِي ٱلۡمُلۡكَ مَن تَشَآءُ وَتَنزِعُ ٱلۡمُلۡكَ مِمَّن تَشَآءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَآءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَآءُ﴾1 آورد به‌دست همان [گرفت] نه‌اینکه یک نیروی غالب دیگری بیاید و او را کنار بزند! همان که به بالا می‌برد برحسب دیدگاه او همان می‌آید و او را زمین می‌زند به‌نحوی‌که او را محو و نابود می‌کند ﴿لَمۡ يَكُن شَيۡ‍ٔٗا مَّذۡكُورًا﴾! بعد یکی دیگر هم می‌آید او را چیز می‌کند و ... .

  • آن موقع که ما از او این حرکات را می‌دیدیم همان موقع یک تصور و تخیلی در ذهن ما آمده بود. یک روز خدمت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودیم صحبت این شخص شد، ایشان فرمودند:

  • حالا عبرت دنیا را دیدید که چه شد؟! چطور انسان حقائق را به‌جای مجاز و مجاز را به‌جای حقیقت گذاشته است و چه بر سرش می‌آید؟!

  • یعنی ایشان هم اشاره کردند که خلاصه تمام اینها به‌خاطر بعضی از مسائل و کارهای خودش است که ایشان اطلاع داشتند. اعتباریت دنیا همین است دیگر! اینها آمدند به‌جای اینکه جایگاه خودشان را پیدا کنند، خودشان را به‌جای خدا می‌گذارند. می‌گوید که یک ساعت به تأخیر بیندازید تا من برسم! این وقتی دارد این حرف را می‌زند اگر همان موقع یک عکس‌برداری از مغز او بکنند ـ البته اگر بشود عکس‌برداری بکنند حالا نمی‌دانم این چیزها می‌شود یا نه ـ و حالت او را در کنار آن حالتی که قشنگ اوضاع به‌دستش آمد، قبل از رفتن، یک عکس هم آنجا بگذارند دو کیفیت عکس را اگر شما نگاه کنید آن‌وقت می‌بینید که کبریائیت برای کیست! نیستی و نابودی برای کیست! آن ادعای الوهیت برای کیست و ادعای عبودیت و این حرف‌ها برای کیست! اینها را باید انسان بداند.

    1. . سوره آل عمران (٣) آیه ٢٦:
      ﴿قُلِ ٱللَهُمَّ مَٰلِكَ ٱلۡمُلۡكِ تُؤۡتِي ٱلۡمُلۡكَ مَن تَشَآءُ وَتَنزِعُ ٱلۡمُلۡكَ مِمَّن تَشَآءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَآءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَآءُ بِيَدِكَ ٱلۡخَيۡرُ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٞ﴾. نور ملکوت قرآن، ج ١، ص ٢٢٩:
      «(ای پیغمبر) بگو: بارپروردگارا، تو هستی که فقط صاحب قدرت و پادشاهی هستی، و فرمان و امر و صاحب اختیاری و تسلّط بر نفوس و سیطره بر جمیع عالم از آن تو است! پادشاهی و قدرت را تو به هر که خواهی می‌دهی و از هر که بخواهی این پادشاهی و قدرت را می‌گیری و هر کس را که بخواهی عزّت می‌بخشی و هر کس را که بخواهی ذلیل می‌نمایی! خیر و برکت و رحمت، هر چه هست و هر جا که هست اختصاص به تو دارد، و حقّاً و حقیقتاً تو بر هر چیز قدرت داری!»

جلسه ۵۲۳

13
  • بل مَعَ قطعِ النّظرِ عَن أیِّ اعتِبارٍ کان سِوى نَفسِ ذاتِهِ لکانَ الوُجودُ ذاتیاً لهُ.

  • بلکه اگر این مصداقیت با قطع نظر از چیز دیگر باشد غیر از خود ذاتش، پس وجود، ذاتی برای او می‌شود و وقتی وجود برای ماهیت ذاتی بشود آن قدیم ذاتی و انقلاب ماهیت می‌شود.

  • عجیب‌ است! فقط شما در کلام عرفا این حرف‌ها را نگاه می‌کنید که ما عبد هستیم ما معدوم و نیست هستیم. اینها در جاهای دیگر نیست؛ بین مورخین این حرف‌ها نیست! بین فقها اصلاً که این مطالب نیست! کسی که فقط در فقه هست. مفسرین اصلاً در این مطالب نیستند! هر کسی می‌آید متاع خود را به‌ حساب خود به بازار عرضه می‌کند! فقط آنهایی که آمدند به ‌حساب او عرضه می‌کردند عرفا هستند؛ از همان اول کتاب می‌گویند که ما عدم هستیم تا آخر کتابشان؛ از همان اول که نوشتن را شروع می‌کنند بوی عدمیت و نیستی و ناچیزی و اینها و ربوبیت او را می‌دهد تا وقتی کتابشان تمام شود. فقط اینها هستند. البته حکماء هم یک مقداری بویی برده‌اند. مطالبی که شما در اسفار می‌بینید چون اینها آمدند یک بویی از آنها برده‌اند کلماتشان روح دارد ولی وقتی به عارف نگاه می‌کنید این مطالب را نگاه می‌کنید می‌گویید که حالا یک چیزی شد این حرفی است که می‌شود روی آن حساب کرد، این یک مطلبی است که می‌شود روی آن حساب کرد.

  • قرآن را شما باز کنید از اول سورۀ حمد که شروع می‌شود مدام دم از عبودیت می‌زند تا آخر سورۀ ناس. این قرآن است. آن که به قرآن نزدیک‌تر است کدام‌یک از عبارات این اصناف مختلف است؟! عبارات عرفا نزدیک‌تر به این قرآن و مضامین قرآن است! این مطالب از همه نزدیک‌تر است. آن یکی دم دفترش استاذٌ فی العالمین می‌نویسد آن دیگری می‌گوید: آیة‌الله العظمیٰ و ... آیا این عناوین با این چیزهایی که در قرآن هست می‌خواند؟! می‌گویند: به‌سمت من بیایید، عمل به این رساله مجزی است إن‌شاءالله تعالی و یک مهر هم انتهای آن می‌زنند و روانۀ بازار می‌کنند و بعداً مدام آمار می‌گیرند که چقدر فروش رفت! اما عارف برمی‌دارد کتاب می‌نویسد، اگر بازار رفت رفت و اگر نرفت نرفت! داخل کتابخانه ماند ماند، در جوی آب افتاد افتاد! چاپ نشد که نشد! وضعیت مرحوم آقا چطور بود؟! چیزی که ما می‌دیدیم خودمان می‌دیدیم. گفتند: آقا کتاب معادشناسی جلد نهم چاپ نشد و ادارۀ ارشاد اجازه نداد، آیا اجازه می‌دهید که یک نامه به شخصی بدهیم؟ فرمودند: نه‌خیر، می‌خواهد چاپ بشود می‌خواهد نشود ما نامه نمی‌نویسیم! مثل اینکه امام‌شناسی بود، شما یادتان می‌آید؟!

جلسه ۵۲۳

14
  • من در یک جریانی که در ماه‌های آخر حیات مرحوم آقا بود یک جلسه‌ای در مشهد بود که من هم بودم و قرار شده بود که یک توصیه‌ای راجع به کتاب‌های ایشان به آقای خامنه‌ای بشود که مثلاً یک مقداری دست‌اندازی نکنند و افراد در سازمان‌ها مدام اشکال‌تراشی نکنند. من گفتم که آقا [راضی] نیستند. گفتند: نه حالا این نظر شما است. گفتم: حالا شما می‌گویید، باشد ما می‌رویم. اینها نشسته بودند و ما رفتیم و مرحوم آقا در اندرونی نشسته بودند؛ غذای ظهر را خورده بودند و تشک پهن کردند داشتند می‌خوابیدند و همین‌طور خوابیدنکی1 بودند مستقبل نبودند همین‌طور متمایل به خوابیده بودند، من رفتم و گفتم: سلام علیکم، بعضی‌ها می‌گویند که راجع به کتاب‌های شما ...، گفتند: نه‌خیر! اصلاً نگذاشتند ما خبر را بگوییم. تا مبتدا را گفتیم، لنگ‌درهوا گیر کردیم! از همان‌جا اعلام کردند: نه‌خیر! ما دست از پا درازتر برگشتیم و گفتیم که بروید بابا! چیزی نمانده بود که یک کتک هم بخوریم! می‌خواهد چاپ شود می‌خواهد نشود! این حرف‌ها چیست؟! توصیه چیست؟! فلان چیست؟! واقعاً ما این کار ایشان را در کنار سایر مسائلی که در همان زمان می‌شنیدیم از همین آقایان فعلی در آن موقع می‌شنیدیم، کاغذ هم را برمی‌داشتند؛ کاغذی را که ارشاد به این داد او برای کتاب خودش برمی‌داشت و چه بساطی بود! وقتی اینها را در کنار هم بگذارید آن‌وقت شما به فرق بین این دو مکتب پی می‌برید!

  • میان ماه من تا ماه گردون *** تفاوت از زمین تا آسمان است!2

  • أللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد

    1. لغت‌نامه دهخدا: «خوابیدنکی: به هیئت خوابیده، به حالت خوابیده.»
    2. . ضرب‌المثلی است برای اشاره به دوچیز ظاهراً مشابه که از نظر ارزش و منزلت، تفاوت زیادی با یکدیگر داشته باشند. (محقق)