پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4: في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مبانی فلسفی پیرامون حقیقت مقام هوهویت و نسبت آن با ظهورات کثرت در عالم وجود میپردازند. بحث با واکاوی اختلافنظر میان مرحوم کمپانی و مرحوم سید احمد کربلایی در نحوه تصویر بساطت وجود و صرافت آن آغاز میشود. استاد با نقد دیدگاههایی که وجود باریتعالی را به گونهای بشرطلا از ماده و صورت تصویر میکنند که مانع از ظهورات کثرت میشود، به تبیین مقام لابشرطی میپردازند که میتواند با حفظ بساطت ذات، منشأ ظهورات مختلف در عالم باشد. در ادامه، با استناد به روایت «کانَ اللهُ وَ لَم یَکُن مَعَهُ شَیءٌ و الآن کما کان»، بر لزوم پذیرش مقام جمعیت تأکید شده و در نهایت، ضمن نقد برخوردهای سطحی و تحجری با عرفان و بزرگان این مسیر، بر ضرورت برخورد منطقی و علمی با انحرافات و پرهیز از شعارزدگی در مباحث معرفتی تأکید میگردد.
درس ششصد و بیست و هفتم
ارتباط کیفیت لحاظ ماهیت در نوع و جنس و فصل بودن (5)
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
در بحث گذشته عرض شد كه باید نسبت به این مطلب دقت شود و این را مورد لحاظ قرار داد كه مسئلۀ لابشرط اطلاقى در خود ماهیت و لابشرط اطلاقى بهعنوان قید باهم تفاوت مىكنند و همین مسئله است كه براى بعضىها موجب اشتباه شده است و تصور آنها بر این است كه لابشرط اطلاقى در نفس ماهیت، همان نفس لابشرط اطلاقى بهعنوان قید در قسم براى ماهیت است. لذا اشكالى كه كردند این است كه تَقسیمُ الشیء إلى نفسه و إلى غیره لازم مىآید و از این نظر این تقسیم باطل است.
مرحوم آخوند از این مطلب شیخ پاسخ مىدهند و مىفرمایند كه این نكته در اینجا مغفولٌ عنه واقع شده كه لابشرط اطلاقى در خود ماهیت بدون تعبیر لفظى عبارت از مقسم است و همان مقسم است كه به سه قسم تقسیم مىشود؛ ماهیت یا به بشرطشیء تقسیم مىشود كه جنس همراه با فصل باشد كه در آنجا منظور ما از این جنس نوع خواهد بود، یا ماهیت بشرطلا كه خود همان جنس تنها مورد نظر است بدون اقتران با فصل در آنجایى كه ما بخواهیم خود معناى جنسیت یا فصلیت را مدّنظر قرار بدهیم و جداگانه بر آنها حكم كنیم كه به این ماهیت جنس گفته مىشود و به این ماهیت فصل گفته مىشود، به این ماهیت ذاتى گفته مىشود و خود ذات به این ماهیت گفته مىشود.
اینها چیزهایى است كه ما روى ماهیت بشرطلا صحبت مىكنیم و یك قسم هم ماهیت لابشرطشیء و بشرطلا است یعنى این «لا» هم بر سر نفى مىرود و نفى را نفى و سلب مىكند، و هم بر سر اثبات مىرود و اثبات را برمىدارد پس هردو قسم را نفى مىكند كه منظور در اینجا همان كیفیت اطلاقى آن مسئله است. در جنس نیز مطلب به همین كیفیت است؛ یك وقتى شما حیوان را درنظر مىگیرید و مىخواهید فقط خود همان حیوانیت را تعریف كنید و امتیاز حیوان را از فصل بیان كنید و فرق بین حیوان و سایر اجناس عالیه یا اجناسى كه در ردیف حیوان هستند را مىخواهید بیان كنید در اینجا جنس به معناى بشرطلائى است كه همان حیوان باشد. یك وقتى منظور شما از حیوان اعم است یعنى آن حیوانى كه با فصل در اقتران و در تركیب یكدیگر، نوع خارجى را متشكل كنند یا حیوان تنها و منظوری از این نظر ندارید؛ فرض كنید مىگویید: الآن چقدر حیوان در اینجا هست؟! مىگویید: تا بخواهی در این مملكت حیوان پیدا مىشود! خب اینكه حیوان پیدا مىشود منظور این نیست كه حتماً حیوان چهارپا مقصود است یا حیوان دوپا مقصود است بالأخره همۀ افراد آدمى هم در جنسِ مشترك با بقیۀ از انواع حیوانات شریک هستند حالا به كسى برنخورد بالأخره همه حیوانیم! حالا این بیچارهها و معصومها و زبانبستهها گناهى نكردند كه ما خودمان را با اینها مقایسه مىكنیم و آنها به ما اعتراض مىكنند که شما آمدید و جایگاه...
انسانِ پستتر از الاغ
ما یك وقتى در جایى بودیم یكى گفت كه آقا این خر را افسار نمىزنى؟! گفتیم كه بگو بلانسبت خر تا یك وقتى به این بیچاره بىاحترامى نشود! واقعاً آدم یك وقتى خودش را الاغ بداند و واقعاً الاغ بداند این خوب است كه آدم احساس بكند كه چیزى نمىفهمد ولى وقتى نه، این الاغ دانستن جنبۀ تعارف دارد و اگر به او الاغ بگویند پدر طرف را درمىآورد و معلوم مىشود كه فقط مسئله، مسئلۀ تعارف است مثل تواضعهایی كه ما مىكنیم و مىگوییم: خواهش مىكنم، قابل نیستیم، اختیار دارید ولى همینكه بگویند: قابل نیستى، مىگوییم که غلط كردى و از همه هم اختیارم بیشتر است و تو بیخود كردى یك همچنین حرفى را راجع به ما مىزنى! معمولاً مردم در محاورات خودشان اینطوری هستند یعنى فقط یك ظاهرى هست و دیگر چیزى نیست و اثرى بهدنبال ندارد. علیٰکلّحال خود این قضیه كه انسان به یك نقطهاى برسد كه تا حدودى بتواند در ارتباط با خودش صاف باشد باز خیلى مسئلۀ مهمى است كه تا حدودى بتواند در ارتباط با خودش این قضیه را حل كرده باشد حالا به هر مرتبه مىخواهد رسیده باشد آن مطلب دیگرى است. اصل و اساس این است.
استعمال چهارگانۀ یک ماهیت
عرض کنم خدمتتان که اینجا این حیوان قسم قرار گرفته است براى آن حیوان مفهومى و براى آن حیوان طبیعى و براى آن حیوانِ ماهیتى كه در آن حیوان جنبۀ اطلاق لحاظ نشده است یعنى اطلاق در اینجا قید آورده نشده است و این برحسب استعمال متفاوت است. انسان در استعمال مىتواند یك ماهیتى را چهار نوع استعمال كند؛ هركدام در موقعیت خودش، موقعیت اول كه آن ماهیت همان ماهیت اطلاقى باشد و لابشرط از شیئی و بشرطلا باشد حتى از اطلاقِ قیدى هم مطلق باشد این همان حقیقة الشیء و ماهیة الشیء است كه در مقام ثبوت آن حقیقة الشیء به این كیفیت وجود دارد و این در همۀ مسائل هست؛ شما در صوت هم این را مىتوانید تصور كنید، در انواع اجناس مىتوانید این مسئله را تصور كنید.
حقیقت مقام هوهویت
در جلسۀ قبل صحبت شد که این مسئله را در مراتب وجود مىتوانیم تصور كنیم و هركدام از اینها براى خودشان شأنى دارند و در موقعیت خاص خودشان مورد استفاده قرار مىگیرند. در مقام هوهویت خدمت رفقا و دوستان عرض شد اینكه در کتابها نوشته شده است مخصوصاً در كتاب توحید عینى و علمى در آنجا مراجعه كنید در مسئلۀ تذییل اول مرحوم علامه ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ این مسئله گفته شده است كه حقیقت مقام هوهویت كه حتى مافوق مقام أحدیت است در آن مرتبه، ماهیت بشرطلا اخذ شده است و حتى بشرطلاى از نفسِ اطلاق، همانطوریكه خدمت رفقا عرض شد این بشرطلا بودن خودش در نفس اقتران یا ظهور فعلى مظاهر مختلف در این ماهیت مشكل ایجاد مىكند؛ ماهیت در این حقیقة الوجود چون در وجود كه ماهیتى وجود ندارد، پس در نفس تصور این وجود فیحدّنفسه نمىتوانیم این وجود را بشرطلاى از ماده و بشرطلاى از آن ابداعیات و مجردات و ما بینهما متوسطات بگیریم و درعینحال براى این حقیقت خارجى ظهورى معتقد باشیم. این دو باهم منافات دارند.1
البته ممكن است منظور این بزرگان همین معنائى باشد كه ما عرض كردیم منتها در تعبیرى كه آوردند شاید در آن تعبیر مىبایست ملاحظۀ آن خصوصیت مفهومى تعبیر را داشته باشند اما شاید منظورشان همین است و حالا ما خیلى به این مسئله اشکال نکنیم بالأخره اینها افراد بزرگى بودند و كلامشان كلام لغو و عبث نبوده است منتها از نظر تعبیر شاید اگر تعبیر دیگرى مىآوردند مطلب رساتر و واضحتر بود.
شرح اختلاف بین مرحوم كمپانى و مرحوم سید احمد كربلائى
این مطلب همان مسئلهاى است كه [محل] اختلاف بین مرحوم كمپانى و مرحوم سید احمد كربلائى ـ رضوان الله تعالیٰ علیهما ـ بوده است. البته نمىتوانم بگویم که مرحوم كمپانى به این مطلب رسیده بود چون اگر رسیده بود مطلب مرحوم سید احمد را فهم مىكرد و آن قضیه به این كیفیت ادامه پیدا نمىكرد. مرحوم كمپانى در این رسائل و مراسلاتى كه بین ایشان ردوبدل شد دچار این خبط شده بود كه مسئلۀ حقیقة الوجود و صِرافة الوجود را بشرطلائى گرفته بود و آن مرتبۀ بشرطلائى از ماده و مبدعات او را در حصارى قرار داده بود كه نمىتوانست بین آن حقیقت بشرطلائى و حقیقت بشرطشیئى و آن لابشرطى جمع كند و آن بشرطلا بودن از اقتران با ماده و از اقتران با صورت كه همان معناى صرافت وجود و وساطت وجود در نزد ایشان بود، موجب حجاب و مانع بین ذات بارى تعالىٰ و مخلوقاتش گردید كه آن حجاب و مانع همان چیزى است كه مرحوم سید احمد مىخواهد او را بردارد و مىخواهد بفرماید که قول به ماهیت بشرطلائى و اجتماعش با ألف شروط، متناقضین است. شما از یك طرف بگویید که این ماهیت، ماهیت بشرطلائى است و از یك طرف یجتمعُ مع ألف شرط، اینکه متناقضین است! من از یك طرف بگویم که این كاغذ زرد است و از طرف دیگر بگویم: این سفید هم باشد اشكال ندارد! بالأخره یا زرد است یا سفید است هردو كه نمىشود باهم باشند! رنگ زرد رنگى است كه براى خودش ماهیت خاص خودش را دارد و سفید هم براى خودش ماهیت خاص خودش را دارد و دیگر در اینجا نمىشود كه آن رنگ زرد و سفید باهم تداخل داشته باشند و اگر باهم تداخل كنند رنگ دیگرى بهوجود خواهد آمد، دیگر نه سفید خواهد بود نه زرد؛ منبابمثال اگر رنگ زرد را با آبى مخلوط كنید سبز مىشود. الآن زرد، زرد است و این آبى هم آبى است و تا وقتى كه باهم خلط نشدهاند در هویت و در محدودۀ خودشان باقى هستند ولی اگر این دو را باهم خلط كردید مىبینید لون دیگرى درآمد که نه زرد است و نه آبی است بلكه اخضر است و سبز است. این تعریفى است كه مرحوم كمپانى براى این آوردند، حق با مرحوم سید احمد است؛ ایشان مىگویند: شما همان حقیقت بارى یعنى وجود و إنّیّت بارى را یك إنّیّت بشرطلائى مىدانید و از آنطرف معتقدید كه همۀ اشیاء ظهورات آن إنّیّت بشرطلائى هستند، این دو باهم متعارضاند و اینها باهم جور درنمىآیند.
توضیح مقام لابشرطى وجود
پس شما باید در آن إنّیّت بارى تجدیدنظر كنید و یك تصویری از آن إنّیّت در خودتان بهوجود بیاورید كه بتواند با این مخلوقات در كنار هم قرار بگیرند بالأخره یك وقتى بارى، بارى بود و هیچ نبود و الآن هم نیست، بسیار خوب ما مىتوانیم بگوییم كه ماهیت بارى یك ماهیتى است كه اصلاً قابل جمع با ماده نیست فرض كنید این افلاك نبود، این عالم ماده نبود، این ظهورات نبود، همان «کانَ اللهُ وَ لَم یَکُن مَعَهُ شَیءٌ و الآن کما کان»1 كه این را قشریین معنا مىكنند ـ كه اصلاً هیچ فهمى از فلسفه ندارند ـ و مىگویند: این روایت از امام نیست! فرض كنید که اگر اینها نبودند و فقط بارى بود و خودش بدون هیچگونه ظهور و تجلى بود یعنی نه ملائكه بودند، نه نفوس بودند، نه ارواح بودند، نه صادر اول بود، نه صادر دوم، نه صادر دهم و هیچ در اینجا نبود، در اینجا نمىتوانیم بگوییم که باری داراى صورت و ماده بود چون حقیقة الوجود اصلاً نه صورت دارد و نه ماده دارد! خود اصل و نفس حقیقة الوجود صورت ندارد ولى این به این معنا نیست كه صورت نمىپذیرد و این دوتا است این را باید توجه كنیم! اینکه وجود صورت ندارد یك مسئله است و اینکه وجود قبول صورت نمىكند یک مسئلۀ دیگرى است و این دو باهم فرق مىكنند؛ بله، وجود صورت ندارد چون همینكه صورت پیدا كند محدود مىشود و اگر صورت وجود صورت بیاضیت است پس دیگر نمىشود صورتش، صورت اصفراریت یا احمراریت باشد. اگر صورتش احمراریت است پس دیگر نمىشود صورت او صورت زردى باشد.
بنابراین اینكه وجود هردو صورت را دارد و ما مىبینیم این دو صورت باهم تفاوت مىكنند؛ سفیدى، سفید است و زرد نیست و زردى، زرد است و سفید نیست و وجود هردو است بنابراین وجود صورت ندارد ولى قبول صورت مىكند. ما نباید این نكتۀ باریکبین دو حلقه را ازدست بدهیم. این همان مقام لابشرطى است.
تلمیذ: این قابل ادراك بشر نیست یعنى با منطقى كه ما با آن سروكار داریم در این عالم قابل فهم نیست كه یك چیزى بشرطلا باشد و با لابشرط جمع بشود.
استاد: اگر قابل نیست پس چرا مىگوییم؟!
تلمیذ: درحالیکه گفتند...
استاد: اینكه گفتند، از كجاست؟!
تلمیذ: تناقض میکنند.
استاد: اینكه ما الآن داریم مىگوییم، از كجا داریم مىگوییم؟! چیزى كه نمىفهمیم مگر مىتوانیم بگوییم؟! ما كه الآن داریم این قضایا را در كنار هم قرار مىدهیم آیا این قضایا براساس یك ریشه و براساس تصاویر یعنى تصورات و تصدیقات بدیهیۀ مبادی ما نشئت گرفته یا بدون تصور و تصدیق دارم این حرفها را مىزنم؟! من از یك طرف وجود را فهمیدم، اشیاءِ در عالم را فهمیدم؛ اشیاءِ در عالم ماهیت دارند، این ماهیت با ماهیت دیگر تفاوت دارد، این ماهیت تبدیل به ماهیت دیگر نمىشود مثلاً انسان تبدیل به حجر نمىشود و حجر هم تبدیل به انسان نمىشود. این یك مسئلۀ بدیهى است كه مىدانیم و در این كه حرفى نداریم. از یك طرف نگاه مىكنیم مىبینیم همان حجر متدّلى و متّكى بر وجود است و هم این حیوان متّكى و متدّلى بر وجود است، در اینهم شكى نداریم و از آنطرف مىبینیم آن چیزى كه متّكى بر وجود است آیا از وجود جدا شده است یااینكه آن وجود جنبۀ اتصالی و استمرارى را در نفس حدوث و در بقاء آن شیء دارد، در اینهم كه شكى نداریم. وقتى در اینها شك نداریم مىرسیم به یك جایى كه باید وجود اینطور باشد
یعنى وقتى كه ما ماهیت را درنظر بگیریم و اختلاف آنها را درنظر بگیریم و این ماهیت با وجود را در یك تركیب ـ نهاینکه انضمامی بلکه همان اتحادى كه همان ظهور و صورت باشد ـ صورت براى آن ماده بدانیم و این صورتها را مختلف و متفاوت و متمایز هم بدانیم و ریشه و اصل این حقائق خارجى را وجود بدانیم كه این تطوّر وجود است كه باعث اختلاف حقائق خارجى شده است والاّ این اختلاف حقائق خارجى از خانۀ ننه و خالهاش كه نیامده است، هم در اصل وجودشان اینها متدّلى هستند و هم در كیفیت اختلافشان متدّلى به وجود هستند، با آن بیانى كه در مورد حقیقت ماهیت گفتیم.
حق تعالىٰ، اصل و مبدأ و ریشۀ حقائق مختلفه
این مسائل وقتى روشن بشود به این نكته میرسیم كه اصل و مبدأ و ریشۀ این حقائق مختلفه كه یكی مجرد است، یكی مابین مجرد و ماده است و یكی ماده است، این سه نوع كه بینهما متوسطاتٌ، همۀ این حقائق متدّلى به یك ریشه و یك اصل هستند نهاینکه متدّلى به اصلهاى مختلف هستند، اینطور نیست که یك وجود، وجود صورت باشد، یك وجود، وجود ماده باشد، یك وجود، وجود مجرد باشد بلکه همۀ اینها یك اصل و یك ریشه دارند كه آن وجودش وجود مبدأ حق تعالىٰ است. وقتى ما به این مطلب برسیم پس حكم ما نسبت به آن ریشه چه خواهد شد؟! شما برای ما بیان كنید.
تلمیذ: ظاهراً اختلافی در بساطت وجود بین مرحوم کمپانی و مرحوم سید احمد کربلایی نبود و پیشفرض هردو یکی بود.
استاد: معلوم است که میگویند همان نبوده.
تلمیذ: او با تشکیک بحث فلسفی میخواهد حل کند ولی مرحوم سید احمد کربلایی تشکیک فلسفی را قبول ندارد.
استاد: نه، اصلاً بحث تشكیك [نیست] ما در همان بحث تشكیك فلسفى قائل به تشخّص هستیم و به این مسئله مربوط نیست.
تلمیذ: همۀ فلاسفه نمىگویند.
استاد: بله، همۀ فلاسفه نمىگویند ولكن فلسفه این را مىگوید، گرچه فلاسفه نگفتند ولى فلسفه همین را مىگوید و دلیلى ندارد كه انسان یك مسئلۀ فلسفى را از کُنه فلسفه استخراج كند ولكن سایر افراد نسبت به این قضیه نظر دیگرى داشته باشند. مسئلۀ تشكیك در وجود هیچ تناقضى با مبنای مرحوم سید احمد در اینجا بهوجود نمىآورد. آن مطلبى كه باعث شده مرحوم كمپانى به اشتباه بیفتد این است كه تشكیك در وجود را بهعنوان مراتب مادون بساطت گرفته است یعنى ایشان براى وجود یك مرتبهاى قرار داده كه آن مرتبه، مرتبۀ بسیطالحقیقة است و آن مرتبه، مرتبۀ صرافت است. اینهم او را در عالم هورقلیا انداخت، این صرافت و بساطت را در عالمی انداخته است و یك حصارى هم دورش كشیده و گفته که این در آنجا محفوظ [است] و این مربوط به بارى تعالىٰ است كه در آن مبدأ نه ماده راه دارد و نه صورت راه دارد و نه مفهوم راه دارد.
تلمیذ: هوهویت است؟!
استاد: أحسنت مسئلۀ هوهویت بگیریم، أحدیت بگیریم، هرچه بگیریم این همان مرتبهاى است كه دور آن مرتبه یک پوششى قرار مىدهیم و حساب آن مرتبه را از بقیۀ مراتب جدا مىكنیم. مرحوم سید احمد به همینجا اشكال وارد مىكند و مىگوید: شما كه حساب آن مرتبه را از بقیه جدا مىكنید پس این بقیه از كجا درست شد؟! این مىگوید که مگر ما وجود را از خانۀ عمهمان آوردیم! مىگوید: شما براى وجود بارى تعالىٰ یك وجود بِالصرافه قائل شدید و این را قبول داریم و در این مسئله حرفى نداریم؛ هم شما میگویید: وجود بِالصرافه، هم ما مىگوییم؛ هم شما مىگویید: بسیط الحقیقة هم ما مىگوییم؛ هم شما مىگویید: وجود بارى نه ماده برمىدارد، نه رنگ برمىدارد، نه شكل برمىدارد، هم ما مىگوییم. پس در این مسئله هم ما شریك هستیم ولى صحبت در این است كه حالا این وجود بارى تصویر درست كرد، شكل درست كرد، ماده درست كرد و این خلائق را بهوجود آورد، جمع بین این و آن چگونه است؟!
مرحوم كمپانى مىگوید: ما در اینجا قائل به تشكیك وجود هستیم یك مرتبهاى از وجود قائلیم که اسمش را وجود بِالصرافه مىگذاریم و دورش هم یك دیوار مىكشیم. بقیه را در مرحلۀ تشكیك ظهورات او مىدانیم یعنى همان تجلّى پایین هست و آن تجلى با خودِ ذات فرق مىكند. او مىگوید: دیگر فرق نمىكند فقط قضیه همین است. مرحوم سید احمد مىگوید: اگر تجلّى است تجلّى مگر از خانۀ خاله آمده است؟! از كجا آمده است؟! از ذات آمده است پس چرا بین اینها فاصله انداختید؟!
لزوم تصور بشرط لائى در همۀ اشیاء و ظهورات
تلمیذ: یعنى در همۀ اشیاء و ظهورات بشرطلائى را مىشود همزمان تصور كرد؟!
استاد: باید تصور كنیم! نمىتوانیم نكنیم! مگر ما مىتوانیم حقیقت و واقعیت را نفى كنیم؟! مگر شما مىتوانید افرادى كه الآن در فیضیه هستند را بگویید که نیستند؟! یك وقتى فیضیه را تعریف مىكنیم؛ فیضیه یك مدرسهاى است كه مثلاً داراى صدتا حجره است و این خصوصیات را دارد؛ در اینجا افرادى كه در فیضیه هستند موردنظر نیستند فقط خود این مكان و مدرسهایی كه در اینجا هست مورد لحاظ است. یك وقتى شما مىگویید که فیضیه جایى است كه در آنجا طلاب به درس مشغول هستند، همراه با این فیضیه [لفظ] «طلاب» را هم مىآورید كه طلاب در اینجا به درس مشغول هستند. حالا آیا مىتوانید در این تعریف خود طلاب را از این قضیۀ فیضیه خارج كنید؟! نمىتوانید خارج كنید، چون همراه با این آمده است و خواهىنخواهى در این مدرسه طلبه رفتوآمد مىكند. در این مدرسه طلبه دارد درس مىخواند و شما نمىتوانید بگویید که فیضیه فقط ساختمان است. نه، بلكه ساختمان بهاضافۀ طلبه است. وقتى كه خدا و بارى تعالىٰ و صانع آمده این خلائق را خلق كرده و ما با همین دو چشممان داریم مىبینیم، آیا این كه ما الآن داریم مىبینیم را مىتوانیم انكار كنیم و بگوییم که نیست؟! الآن نسبت به حضرتعالى كه صحبت مىكنید آیا میشود بگوییم که اصلاً جناب آقاى... وجود خارجى ندارند و اینها تمام خیالات است كه من دارم مىبینیم، این چیزهایی که از ایشان میشنوم همه تخیلات است و اصلاً او وجود خارجى ندارد؟! نه بابا! ایشان الحمدلله و له الحمد و المِنّة در اینجا نشستهاند و دارند به چرتوپرتهاى ما اعتراض و ایراد وارد مىكنند و همه هم مىشنوند! من دیگر این را نمىتوانم انكار بكنم و بگویم: ایشان در اینجا وجود خارجى ندارند.
ذات بارى تعالىٰ در مقام هوهویت عارى از ماده و صورت
ذات بارى تعالىٰ كه در مقام هوهویت خودش عارى از ماده و صورت است و ما هم این را قبول داریم و مىدانیم كه عارى از صورت و ماده است چگونه شده است كه این صورت و ماده پیدا شده است؟! ما در این پیدا شدن حرف داریم. یا باید عارى از صورت و ماده و جسمیت را از آنجا أخذ كنیم و بگوییم که خدا هم ماده است، هم صورت است، هم جسم است، هم نور است، هم روح است، هم عقل اول و دوم است، صادر پنجم و ششم است و تمام اینها هست یعنى همۀ اینها خداست یااینكه بگوییم که اشیاء خارجى وجود ندارند و قائل به اگزیستانسیالیسم و پوچگرایى و مذهب نیهیلیسم شویم و بگوییم که اصلاً هیچ چیزى در خارج وجود ندارد و آنچه كه در خارج است حباب است! اینهم كه خلاف است و اگر سیخى به او بزنیم دو متر بالا مىپرد پس [حالا] معلوم مىشود كه هست یا نیست! یااینكه باید یك درمانى براى این درد خود بیابیم وجود بارى تعالىٰ را نمىدانیم وجود محدود به ماهیات فرض كنیم، چنین فرضی صحیح نیست در این قضیه بین مرحوم كمپانى و مرحوم سید احمد اختلاف نیست یااینكه باید طورى وجود بارى تعالىٰ را تصور كنیم كه در عین این إنّیّت، آن وجود بتواند با تمام مظاهر خودش از صادر اول گرفته تا ذرهاى كه در هوا معلق است در كنار هم قرار بگیرد، آن در كنار هم قرار گرفتن چه تصویرى را مىطلبد؟ چه تصویرى را مىطلبد كه ما بتوانیم بین این دو حقیقت جمع كنیم؟ وقتى كه یك لیوان شربت درمقابل شما هست در اینجا كارى ندارد مىگویید: آقا این چیست؟ یكى مىگوید: آب است، یكى مىگوید: شربت است، هر كسى یك چیزى مىگوید. شما فورى به آزمایشگاه میبرید و در مختبر یك مقدارى از این مىریزید و تجزیه مىكنید و مىگویید: آقا یك مقداری شكر است، یك مقداری آب است، یك مقداری نمك است، و اگر ویتامینى هم هست اینها همه را تجزیه مىكنید و مىگویید: از این پنج یا شش عنصر تركیب شده و بعد این عنصرها باهم تركیب شدند و تبدیل به شربت یا سرم شدند.
معناى روایت «كانَ اللهُ وَ لَم یَكُنْ مَعَهُ شَیءٌ و الآنَ كما كان»
حالا صحبت ما در این است که این وجود بارى كه خودش وجود حق است كه قابل صورت نیست یعنى خودش فىحدّذاته صورت ندارد، رنگ ندارد، در ذات خودش حیوان نیست، خدا در ذات خودش حیوان است؟ خدا كه حیوان نیست. در ذات خودش بارى تعالىٰ حجر نیست، در ذات خودش مدر و شجر نیست. این یك حقیقت است. و از طرف دیگر شما شجر، نهر، دریا، مدر، كهكشان، افلاك و همۀ اینها را هم مىبینید و همۀ اینها وجودشان را از خانۀ خاله كه نیاوردند. اینكه مرحوم سید احمد مىگوید: ما از خانۀ خالهمان نیاوردیم این را مىخواهد بگوید كه اگر از خانۀ خالهمان نیاوردیم پس از کجا آوردیم؟! از همان هوهویت آوردیم یا نه؟ نمىشود آن هوهویت با آمدن تغییر پیدا كند و از هوهویت بیفتد. الآن همان هوهویتِ بدون خلق، هوهویت با خلق است. همان هوهویت بدون ظهور الآن همان هوهویت با ظهور است.
این همان معناى روایت کانَ اللهُ وَ لَم یَکُن مَعَهُ شَیءٌ و الآن کما کان» است قشنگ دودوتا چهارتا این حدیث امام موسى بن جعفر علیهماالسّلام بنا و مبنای عرفاء در اجتماع و جمع و پذیرش مقام هوهویت با مقام واحدیت است كه الآن همین است و به این مقام جمعیت مىگویند. اگر مقام، مقام جمعیت نباشد [نمیشود]. شنیدهاید که مىگویند: فلانی با حفظ سِمَت مسئول فلان اداره هم هست؟! مثلاً طرف مسئول شهردارى است مىگویند که مدیرکل فلان وزارت هم مىشود. خب قابلیت هردو را دارد، اشكال ندارد که انسان در دو قسمت، سه قسمت، ده قسمت خدمت كند! هیچ اشكال ندارد! اگر قرار باشد بر اینكه این جمعیت كه با حفظ سمت فلان موقعیت را بپذیرد اگر نتواند به آن سمت اول بپردازد كه دیگر جمعیت نیست بلکه این یكى مىشود. جمعیت در آن جایى است كه تو هم بتوانى با حفظ سمت در این اداره خدمت كنى، مثلاً چهار یا پنج ساعت را در این اداره بگذارى، پنج ساعت را در ادارۀ دیگر بگذارى، شش ساعت را در ادارۀ دیگر بگذارى، صد ساعت از بیست و چهار ساعت تو در هر ادارهای بگذرد، این مقام جمعیت مىشود كه كسى ندارد غیر از بعضىها!! والاّ اگر شما با این حفظ سمت بتوانید آن شغل اول را ازدست بدهید دیگر جمعیتى در اینجا حاصل نشده است! بعضى از افراد شغل دوم كه پیدا مىكنند شغل اول یادشان مىرود خب این دومی مهمتر است فقط ارتقاء مهم است! میگویند: اوّلى را رها كن! یكدفعه فردا شغل سوم پیدا مىكند! ارتقاء است دیگر! به آن دوتا شغل اول مىگویید که برو دنبال کارت! آن دوتا شغل اول را همه مىتوانند انجام بدهند من در اینجا فقط مىتوانم از عهدۀ تكلیف این قضیه بربیایم و كسى در اینجا نمىتواند از این عهده در اینجا بربیاید. این دیگر جمعیت نیست.
وجود بارى تعالىٰ كه در نفس ذات خودش مسئله و مقام و مرتبۀ هوهویت را دارد، چگونه با مقام ظهور مىتواند جمعیت پیدا بكند؟! تمام دعوا و دادوبیداد مرحوم سید احمد همین است. مىگوید: اگر شما هوهویت در بارى را قبول دارید این هوهویت را نمىتوانید با حفظ سمت ازدست بدهید و تبدیل به مقام واحدیت کنید و هوهویت كنار بگذارید؛ یعنى خدا شده همه ظهور و اصلش دیگر كنار رفته است. یا باید واقعیت را كنار بزنید كه نمىتوانید كنار بزنید چون اشیاء را در عالم مىبینید یا باید هوهویت را كنار بگذارید یا باید بین آن هوهویت و بین واحدیت جمع كنید که این همان حرفى است كه عرفاء، ائمه، خلَّصین از عارفین خاص این مطلب را قائلاند كه این مسئله همان مقام لابشرط است.
البته این را درنظر داشته باشید كه مرحوم آقا شیخ محمدحسین در طریق بحث و کیفیت بحث قوىتر از سید احمد مىآید نه در اصل نتیجه و در اصلِ صحبت، ما نباید در اینجا از حق بگذریم. واقعاً مرحوم آقا شیخ محمدحسین بسیار مرد بافهمى بوده و خیلى دقتهایش [بهجا است]. مرحوم آقا سید احمد یك آدم رُك و حُر و خیلى عجیب بود!
فرار مرحوم آقا سید احمد کربلایی از مرجعیت
این بار و هر دفعه که ما به مسجد سهله مىرویم قبل از هر چیزی ما به فكر آقا سید احمد و آن قضیهاش مىافتیم. واقعاً این عرفاء چقدر آزاد و بىقید و بىهوا بودند! شما یكى را نگاه كنید كه براى مرجعیت چه مىكند و براى رسیدن به مرجعیت تا چه حدى و تا چه مسئلهاى جلو مىآید و یكى را هم مثل مرحوم سید احمد نگاه کنید که وقتى مىشنود مرحوم میرزا محمد تقى شیرازى احتیاطهاى خودش را به او احاله داده است اصلاً پریشان مىشود و به همان شاگرد و وصیاش سید ابوالقاسم لواسانی مىگوید: نامه بنویس که مواظب حرف زدنت باش و بفهم با چه كسى طرف هستى، این بار بخواهى از این كارها بكنى روز قیامت سروكارت با جدم خواهد بود! ایشان اینطوری تهدید مىكند و شوخى و تواضع نمىكند، این تواضع براى ما است اینها واقعاً چه کسانی بودند!
فرق نگاه كردن به احوالات بزرگان با دانستن آن
اینكه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ در اول كتاب توحید علمی دارند كه طلاب و فضلا باید مرتب این سرگذشت بزرگان را بخوانند برای همین است. همین قضیهاى كه مرحوم آقا در اول کتاب آوردند اعتقاد من این است كه اقلاً ماهی یك دفعه به این قضیه نگاه كنیم نهاینکه بدانیم نه، بااینکه مىدانیم بخوانیم. من اینقدر که خواندم حتى عبارات مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ را حفظ هستم ولى فایده ندارد، باید نگاه كنید [چون] نگاه كردن غیر از دانستن است، ماهی یك دفعه همین حكایتى كه در اول توحید علمى آوردند نگاه كنید. آنوقت ببینید تغییر مىكنید یا نه؟! فكرتان عوض مىشود یا نه؟! جهتیابى تغییر میکند یا نه؟! مسیر عوض مىشود یا نه؟!
تأثیر عجیب مطالعۀ احوال بزرگان و كلمات بزرگان در زندگی انسان
این مطالعۀ احوال بزرگان و كلمات بزرگان و دقت در این عبارات كلیدى بزرگان اصلاً زندگى انسان را تغییر مىدهد و تمام دشمنىهایى كه با عرفاء میشود بهخاطر همین قضایا است؛ وقتى شخص نمىتواند خود را با این قضیه و با این حكایت وفق بدهد شروع مىكند [به اشکال کردن که] این عرفاء وحدت وجودىاند!
طهارت ذاتی همۀ انسانها
خیلى خب بنده در همین كتاب نوشتم كه اصلاً خود بنده وحدت وجودیام، بفرما بنده نجسم؟! گفتم: الحمدلله بنده یك رسالهاى در طهارت انسان نوشتم که هیچ كسی نجس نیست حالا هرچه مىخواهید به من بگویید، بگویید؛ نجس یا متنجس یا طاهر، ما رسالهمان را نوشتهایم و گفتهایم: آقاجان نه گبر نجس است، نه یهودى نجس است، نه كمونیسم نجس است، هیچ كسى در این دنیا نجس نیست. از این نظر خیالتان راحت باشد به سراغ یك چیز دیگر بروید!
جهل فاحش منکرین وحدت وجود!
[فلان آقا در جواب] استفتاء مىفرمایند: اگر وحدت وجودی است كافر است! بابا تو نمىفهمى وحدت را با «هاء» هویج مىنویسند یا «حاء» حوله! اینكه دارم مىگویم دروغ نمىگویم؛ من با افرادى بودم كه فتوا به نجاست دادند و اصلاً وحدت وجود را نفهمیدند! من با آنها بودم و صحبت كردم، از خودم نمىگویم، جداً نمىفهمند وحدت را با «هاء» هویج مىنویسند یا «حاء» حوله! همینطورى میگویند که نجس است. بله، اینها كافرند! خدا پدرِ صاحب عروه را بیامرزد كه اقلاً گفت: احتیاط كنیم و نجس نگوییم. حداقل قائل به احتیاط شده است!1 همه دارند اصلاً به یك وضع دیگر مىروند و ما در الفاظ و عبارات ماندهایم! بابا دنیا عوض شده دیگر با شعار خداحافظى كرده، مردم به ما مىخندند، تا چه وقتی ما باید مضحكۀ مردم باشیم؟! آقا مطلب بیاور رد كن و بگو وحدت وجود به این دلیل مردود است، شعار دادن و اینها نجس هستند و استكان را آب بكشید و... برای چیست؟!
مگر در نجف چه بود؟! تا یكى از همین آقایان را مىخواستند تنجیس كنند میگفتند که استكانش را آب بكشید! این یعنی دیگر تمام شد! آقا شیخ هادى تهرانى آمده بود صحبت کند، حرفهایش حرفهایی بود که كسى نمىفهمید یكدفعه آن حضرت آقای کذا از آنطرف مجلس مىگوید: استكان ایشان را آب بكشید! بقیه گفتند: آقاى فلان گفته که استكانش را آب بكشید و دیگر نجس شد! تمام شد! او هم گفت كه من كافر هستم؟! یك تكفیرى نشانتان بدهم که ...! از فردا شروع كرد یكىیكى مبانىشان را بههم مىمالاند، دیدند بابا عجب غلطى كردند!
هنوز ما خودمان را عوض نكردهایم، البته الآن خیلى بهتر شده است این را به شما بگویم که آن جرئتهایى كه سابق بر علیه عرفاء بود دیگر نیست، الآن دیگر فهمیدند و آن سبو بشكست و وضعیت تغییر پیدا كرد ولى باز هم ما در یك تحجرات و مسائلى هستیم. این حرفها یعنى چه؟! این نجس است و آن نجس است یعنی چه؟! جناب آقاى فلان كه مىگویى نجس است بلند شو مناظره بگذار؛ در مقابل همه مناظرۀ تلویزیونى بگذار تا همه بفهمند چیزى متوجه نیستی و نمیفهمی! چرا در خانه نشستهاى و فتوا مىدهى؟! یك بحث علمى بگذار یک مقاله بنویس ما هم مىنویسیم و جوابت را مىدهیم؛ یا تو ما را محكوم مىكنى یا ما تو را و دیگر حرفى نمىتوانى بزنی!
لزوم برخورد با انحرافات با ادلۀ منطقی
جداً ما الآن مضحكه شدیم! یكى از چیزهای دانشگاه این است كه این نجس و پاكىها را ندارند! این نجس است و آن نجس است! بله، آنها در خودشان هزارتا مشكل دارند و چشم ندارند همدیگر را ببینند، این را هم مىدانیم ولى اقلاً این نجس و پاكى را ندارند! از نجس و پاكى گذشتند!! این حرفها چیست؟! حوزهها باید تغییر پیدا كنند، رشد پیدا كنند، افراد باید سعۀ صدر داشته باشند! آقا بلند شده یك ساعت رفته چرتوپرت گفته است آن یكى مىگوید: بنده ثوابهاى یك عمرم را در ازاء یك كلام او مىدهم! این یعنى هنوز در شعاریم! بنده هم همۀ ثوابهایم را مىدهم درمقابل یك خط محىالدین و فتوحات! بنده پنجاه سال دارم و تمام ثوابهای نمازم را مىدهم، روزههایم را مىدهم، درسهایى كه دادم را مىدهم و درسهایى كه خواندم مىدهم تا ثواب یك خط فتوحات را به من بدهند! اگر به گفتن است خب ما هم مىگوییم! آدم باید شأنش را بداند، بداند حرفى نزند که... این حرفها بچهگانه است. چرا آدم هر چیزی را بگوید؟! حالا شما با اینطور حرف زدن اوضاع را تغییر مىدهی؟! نه بابا خودت را پایین مىآورى! شأن خودت را پایین مىآورى، دیدگاهها را نسبت به خودت تغییر مىدهی، چرا انسان این كار را بكند؟! انسان درست صحبت مىكند، منطقى حرف مىزند، میگوید که آقا این مطلب به این دلیل خلاف است.
دیدگاه صحیح راجع به محىالدین و مولانا
من در همین كتابى كه نوشتم گفتم: ما ادعاى عصمت راجع به محىالدین و مولانا نكردیم. نهخیر آنها هم اشتباه داشتند، کلام خوب داشتند و ما هر كلامى كه منطبق بر مكتب و اصول اهلبیت علیهمالسّلام است را مىپذیریم و هر كلامى كه منطبق نیست اگر بتوانیم حمل بر تقیه بكنیم مىكنیم و اگر نتوانیم نمىپذیریم و میگوییم که اشتباه است. مگر فقها همۀ فتواهایى كه دادند فتواهاى امام زمان است؟! فتواهاى صد و هشتاد درجهای كدامش برای امام زمان است؟! آن كسى كه مىگوید که اگر ماه با تلسكوپ هم دیده بشود باید روزه را خورد، با آن كسى كه مىگوید که فقط با چشم عادى باید دیده شود، كدام یكى از اینها فتواى امام زمان است؟! یكى هست و یكى نیست، چطور اینجا شما همه خفهخون گرفتید و هیچكس حرف نمىزند؟! بالأخره یا این برای امام زمان است یا آن نیست. روایت هم كه نداریم. براساس فهم و سلیقه بنده مىگویم كه با تلسكوپ مىشود ماه را دید و شما مىگویید که نمىشود دید! عیب ندارد ما كه مُصَوبه نیستیم ما مخطئه هستیم و اشكال ندارد ولى صحبت این است كه چرا در آنجا این ایرادها نیست؟! اما همینكه محىالدین یك فتوایى از اهلتسنن مىآورد فتوا را داخل مجله چاپ مىكنیم که این فتوا موافق اهلتسنن است! هزار و چهار صد سال فقها اینهمه فتوا دادند كه همه مثل اهلتسنن است، یكى نمىگوید كه چرا اینطور است حالا چون این بدبخت گفته باید پخش کرد؟! همان روایتى كه شما دیدید او هم دیده است منتها شما یك فتوا دادى و او هم یك فتوا داده است خیلى از مطالبى كه ما مىگوییم موافق با اهلتسنن است مگر قرار است همۀ مطالب مخالف باشد؟! خیلى از مسائل و چیزها همه مثل اهلتسنن است.
علت دشمنی با محىالدین و مولانا
قضیه، قضیۀ وحدت وجود است و این است. من در آنجا گفتم: اصلاً ما مىگوییم که این دو نفر سنّى هستند، حرف دیگرى دارید؟! مگر شما کتب ابن أبیالحدید را نمىخوانید؟! مگر شما كتابهاى سیوطى را نمىخوانید؟! چرا به آنها فحش نمىدهید؟! الآن اگر یك نفر یك كنگره براى ملاجلالالدین سیوطى بگذارد آقا مىآید بگوید که من محكوم مىكنم چون او سنّى است؟! حرفى نمىزند اما راجع به مولانا محكوم مىكند، مگر سیوطى سنّى نیست؟! او كه دیگر سنى بودنش واضح است! گرچه مرحوم حاج شیخ عباس قمى دارد كه با كتابى برخورد كردم كه ملاجلال سیوطى در اواخر عمر نوشته و در آنجا اعتراف به غاصبیت خلافت این خلفاء ثلاثه كرده و اعتراف به حقانیت تشیّع کرده است.1 خب خدا خیرش بدهد، عاقبت به خیر شد ولى این كتابهایى كه نوشته را در زمان تسنن نوشته چرا شما مىخوانید؟! چرا شما در تفاسیرتان چه فارسى چه عربى از این مطالب استفاده مىكنید؟! چرا از مطالب زمخشرى استفاده مىكنید، مگر زمخشرى سنّى نبود؟! اگر الآن براى زمخشرى یك سمینارى تشكیل بدهند شما محكوم مىكنید؟! چه شد فقط محىالدین بدبخت در اینجا باید محكوم بشود چون سنّى است؟! فقط مولانا باید محكوم بشود چون منظور «هر كه منم مولا و دوست» را دوست گرفته است؟! او فقط باید محكوم بشود چون از عمر تعریف كرد؟! معلوم است درد جای دیگر است. درد، درد تسنن نیست! والاّ كتابخانههاى شما نصفش کتب اهلتسنن هست. وقتى كه اسم بایزید بسطامى مىآید شما بیرون مىروید، در مشهد مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مجلس فاتحه گرفته بودند بلند مىشوید مىروید، اگر اسم عمر بیاید چرا همینطورى نگاه مىكنید؟! یعنى بایزید از عمر بدتر است؟! التفات مىكنید؟!
مكتب حق پذیرای همه
اینها چیزهایى است كه دنیا دارد به ما مىخندد، اگر اسم شمر، یزید، عمر و ابوبکر بیاید همه تا آخر مىنشینند! من خودم در هال نشسته بودم و مرحوم آقا کنار من نشسته بودند، او بلند شد رفت و خداحافظى هم نكرد! حالا اگر روى منبر منبری داشت از عمر مىگفت، شما چهکار مىكردید؟! چه شد؟! بایزید بدتر از عمر شد؟! اینها همه پوچى و پوكى است؛ مغز پوك! اینهمه داریم که امام صادق علیهالسّلام با آغوش باز دهری را ـ دهری یعنی كمونیست ـ میآوردند و با آنها صحبت میکردند.1 آنها را در مسجدالحرام مىآوردند، ملحدین در خود مسجدالحرام مىآمدند و مىنشستند و با امام صادق صحبت مىكردند! حضرت نمىگفتند که بروید گم شوید، نجس هستید، دور شوید، نیایید، اعلامیه صادر نمیكردند. نفرمودند که یكى از اینها مرتد است، كافر است، بیرونش كنید، تبعیدش كنید و چه كنید و... چرا؟ چون مكتب حق همه را مىپذیرد و ترس ندارد، مكتب اهلبیت كه ترس ندارد. مىآید با امام صادق صحبت مىكند و بعد هم شیعه مىشود. قبول مىكند و مىپذیرد.
خصوصیت مکتب باطل
آن مكتب كه مكتب باطل است مدام رد مىكند و مىترسد و نمىگذارد نزدیك شود. مدام نمىگذارد این فاصله نزدیك شود چون اگر فاصله نزدیك بشود خودش باید كنار برود پس این ترس از خودش است نه ترس از مكتب چون بر خودش مىترسد لذا نمىگذارد كه افراد نزدیك بشوند والاّ آقاجان بلند شو بیا مقاله بده، من هم مىخواهم روشن بشوم، من هم مىخواهم بفهمم، من هم بالأخره یك فردایى را قبول دارم، مثل تو كه تنت مىلرزد بالأخره یك مقدار ما هم برای فردایمان تنمان مىلرزد، بیا مقاله بده ما هم جواب مىدهیم و صحبت مىكنیم. شاید ما حرف شما را پذیرفتیم.
توجیه اشعار مولانا مربوط به خلفاء ثلاثه
بله آقا بنده هم مىدانم که در مطالب مولانا اشعار مربوط به خلفاء هست ولى همین جنابعالى كه روایت امام صادق علیهالسّلام را معنا مىكنى كه اگر عمل ناپسندی از مؤمنی دیدید تا هفتاد مرتبه فعلش را تأویل به حسن و خوبی کنید و حسن ظن داشته باشید و اگر بعد از این تأویلها باز دلهاى شما آرامش پیدا نكرد خودتان را سرزنش کنید،2 چرا در اینجا انجام نمىدهی؟! اینجا هم انجام بده. بله بنده هم با همین چشمم دیدم مولانا راجع به عمر و ابوبكر و عثمان هم شعر گفته است ولى این را مىخواهم از شما بپرسم بینکم و بین الله آنچه را كه راجع به عمر و ابوبكر گفته با آنچه كه راجع به على گفته کنارهم بگذارید، آنوقت نمىگویید: او شیعه است؟! بگذارید دیگر کلاهتان را قاضى كنید اگر نرسیدید شیعه است پس کلهتان پوك است. كسى كه شعرى را راجع به على گفته:
| راز بگشا ای علی مرتضی | *** | ای پس سؤ القضا حسن القضا1 |
این شعرى كه از خلفاء ثلاثه به سوء القضا تعبیر كرده و از خلافت على علیهالسّلام به حسن القضاء تعبیر میکند. اگر كسى این شعر را ببیند و بگوید: مولانا سنّى است این آدم معاند است! این باید معاند باشد. این شعرش یعنی خلفاء ثلاثه سوءالقضا هستند و خلافت على حسن القضاء است، آیا شخص سنّى همچنین حرفى مىزند یا نه؟! اگر بگویید که مىزند من مىگویم که کلهتان پوك است؛ یا پوك است یا معاند هستید. از این دوتا خارج نیست. كسى كه راجع به امیرالمؤمنین مىگوید: «از مثالش مگو كه قُل هو الله أحد» نمیدانم از كلامش نگو از ذاتش بپرسید، كسى كه راجع به امیرالمؤمنین این را بگوید او سنّى است؟! آن كسى كه راجع به على بگوید:
| او خدو انداخت در روی علی | *** | افتخار هر نبی و هر ولی |
| آن خدو زد بر رخی که روی ماه | *** | سجده آرد پیش او در سجدهگاه2 |
اینها را براى ابوبكر و عمر هم گفته است؟! حالا دیوان شمس و بقیۀ اشعارش بماند. آخر چقدر آدم باید مغرض باشد؟ چقدر آدم باید گیر داشته باشد؟ چقدر آدم باید معاند باشد؟! چقدر آدم باید دشمن اهلبیت باشد که بگوید: مولانا این را گفته پس سنّى است! تمام كسانى كه این را مىگویند همه دشمن اهلبیت هستند! همۀ اینها دشمن هستند! گرچه گریه هم بكنند، تمام همۀ اینها تخیّل است.
اهلبیت آزاد بودند، حر بودند، ترس نداشتند، مطالب را حمل بر صحت مىكردند! ما اینهمه در اینجا روایت داریم، افراد داریم، چه داریم و چه داریم مثلاً طرف آمده بود و وقتی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را مىدید [خیلی به او محبت داشت] این شخص فوت كرد پیغمبر فرمودند كه او اهل بهشت است گفتند كه آقا او كارهاى حرام كرده است! حضرت فرمودند: اگر بردهفروش هم بود خدا مىبخشد چون علاقه به من را دارد.3
| او خدو انداخت بر رویی که ماه | *** | سجده آرد پیش او در سجدهگاه |
حالا این بزرگان در اینجا آمدند اصلاً ما شرائط آنها را نداشتیم الآن كه الآن است هزار ویک مشكل آقا در ارتباطات و حرفها هست، مگر نمىبینید؟! چپ برود میگویند که چرا آن را مىگوید؟! راست برود میگویند که چرا آن را مىگوید؟! چرا آن حرف را مىزند؟! آن موقع را كسى خبر ندارد كه چطور بوده است! در تحت حكومت خلفا و در تحت جهل جُهّال و در تحت حكومت جاهلان و جهال هزار ویک تهدید و فلان و مسئله، چه براى خودشان چه براى بقیه بوده است لذا از ابوبكر و عمر یك چیزى میگوید تا شر قضیه را بكَند و پى كارش برود. آنوقت وقتى كه به امیرالمؤمنین مىرسد دیگر سنگ تمام مىگذارد. این سنّى است؟!
اصلاً بگوییم که اینها سنّى هستند، بالاتر از این؟! شما با این دادوبیدادهای خود چه چیزی را مىخواهید ثابت كنید؟! مگر ملاجلال سیوطى سنّی نیست؟! مگر ابن أبیالحدید سنّى نیست؟! این نعرهها كه مىزنید براى آنها هم مىزنید؟! اصلاً مولانا سنّی است! چند نفر تا حالا با خواندن مثنوى سنّى شدند؟! براى من بشمارید! از زمان مولانا جلالالدین بلخى قدّس الله سره هفتصد سال تا الآن مىگذرد، به من نشان بدهید یک آقای فلان، دو آقای فلان با خواندن كتاب مثنوى سنّى شده باشند، به من نشان بدهید! شما با این حرفها چهکار مىكنید؟! همۀ افراد را از دریاى معارف مثنوى محروم مىكنید. آن حرفهایى كه راجع به ابوبكر و عمر زده را قبول ندارید، اصلاً او سنّی است؛ حنفی و مالكی و حنبلی است بسیار خب، بقیهاش را گوش بدهید! اصلاً آن چندتا را كنار بگذارید و بقیه را چاپ كنید در اختیار مردم بگذارید. آنهایى كه مربوط به عمر گفته را دربیاورید ـ اگر خیلى ناراحت هستید ـ بقیۀ مطالبش را همه یك مثنوى چاپ كنید، آیا خیالتان راحت مىشود یا نه راحت نمىشود؟! چرا؟ چون درد جاى دیگر است و این بهانه است. درد، درد وحدت وجود است، درد آنجا است.
پیشنهاد خوب برای استفادۀ مخالفین مولانا از مثنوی
این پیشنهاد خوبى است! شما مىگویید که كسى کتب مولانا را بخواند سنّى مىشود خیلى خب اشعار سنّى را دربیاورید و یك مثنوى قشنگ و منظم و منقّح از اشعارى درست کنید، اینهمه قضایا، حكایات، تمثیل، مطالب ادب، مطالب اخلاق، مطالب مفید هست. اینجاست كه انسان مىفهمد درد جاى دیگر است و این مطالبى كه بر علیه اینها گفته مىشود از روى عناد است نه از روى متابعت از مكتب اهلبیت علیهمالسّلام.
معصوم فقط چهارده نفر!
تلمیذ: براى خیام بزرگداشت مىگیرند!
استاد: بله، میگیرند و گفتند که اشکالی ندارد. خیلى واقعاً باعث تأسف است. من وقتى این حرفها را مىشنوم براى مظلومیت مكتب خیلى متأسف مىشوم. واقعاً با این حرفها مسئولیت دینى ما دست چه كسانى افتاده است كه ما را مضحكۀ مجامع علمى دنیا كردهاند! مضحكۀ مجامع علمى دنیا كردهاند! همین افراد! بلند شو بیا رد كن كسى حرف ندارد. مقاله بده خیلى خب قبول داریم، قبول داریم که این شعر مربوط به عمر است و قبول داریم غلط است و بیخود کرده گفته است این اشكال ندارد، مگر ما بحث نمىكنیم؟! امروز بحث ما [در اصول] مربوط به مبناى مرحوم نائینى در اشتراط است، مىگوییم و ردش هم مىكنیم و رحمةاللهعلیه هم میگوییم! حالا چون نائینى است و در اینجا اشتباه كرده است بنده باید به او فحش بدهم و سبّ کنم؟! باید بگویم که خدا رحمتش كند، خدا درجاتش را اضافه كند و حرفش را هم قبول نمىكنم. اینكه چیزى نیست كه انسان بخواهد نسبت به این مسائل حساسیت و اینها نشان بدهد. معصوم فقط چهارده نفر هستند و تمام شد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد