631

ماهیت ابهام و تحصّل در مفاهیم ذهنی

تحلیل نسبت جنس و نوع در پرتو ضمّ ضمیمه

13863
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 4: في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق تفاوت میان مفاهیم مبهم و متحصّل در ساحت ذهن و عقل می‌پردازند. بحث با بررسی دیدگاه مرحوم شیخ در کتاب شفا آغاز می‌شود که جنس را به دلیل لابشرط بودن، ماهیتی مبهم می‌داند که برای خروج از ابهام و رسیدن به تحصّل، نیازمند انضمام فصل است. در ادامه، این پرسش مطرح می‌شود که چگونه یک مفهوم مبهم می‌تواند در عین ابهام، منشأ ترتّب آثار و احکام باشد و چرا ابهام به معنای پوچی نیست. استاد با بهره‌گیری از مثال‌های عرفی و فلسفی، چگونگی حفظ سِمَتِ ماهیت در عین انضمام به فصول مختلف را تشریح کرده و به نقد اشتباهات اصولیین در مواجهه با واجبات مشروط و مطلق می‌پردازند. در نهایت، این نتیجه حاصل می‌شود که ابهام و تحصّل، اموری مربوط به ظرف ذهن و عقل هستند و تفاوت اصلی در قابلیت سرایت ماهیت به حقایق مختلف است.

/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۳۱

1
  • درس ششصد و سی و یکم

  • فرق جنس و نوع (1)

  • أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • السابعُ أنَّه کما أنَّ الجنسَ یَحتملُ أن یکونَ أحدَ الأنواعِ فَکذلکَ النوعُ یَحتمل أن یکونَ أحدَ الأشخاصِ فکیفَ جَعلَ الأولَ مبهماً غیرَ متحصّل و الثانى متحصلاً غیرَ مبهم.1

  • مطلب دیگرى كه مرحوم شیخ در شفاء فرموده بودند این بود كه جنس درصورتی‌که به‌عنوان لابشرط اخذ بشود و اعتباریت لابشرطى داشته باشد طبعاً یك ماهیت مبهمه خواهد بود كه در تحصیل و تحصّل خودش احتیاج به ضمّ ضمیمه دارد كه همان معناى لابشرطیت غیر از بشرط‌لا بودن است كه آن معنا، معناى استقلالى و یك مفهومى است كه در آن كُنه و ماهیت خودش احتیاجى به فصل ندارد ولكن همان‌طوری‌كه گفتیم احتیاج به فصل نداشتن به ‌صورت ذهنیه و وجود علمى مربوط مى‌شود نه در وجود خارجی؛ در وجود خارجى طبیعى است كه این حیوان را شما به هر كیفیت كه اعتبار كنید طبعاً احتیاجى به ضمّ فصل براى تحصّل دارد و از این نقطه‌نظر راجع به آن تحصّل‌ خارجى كه همان جنبۀ تشخّص و تعیّن است بحث نیست فقط صحبت در وجود ذهنى و وجود علمى است كه از این جنس براى انسان حاصل مى‌شود.

  • این جنس با این كیفیتى كه در اینجا مورد اعتبار هست طبعاً یك معناى مبهمى خواهد بود؛ معناى مبهم نه به این معنا است كه معناى پوچ و بدون هیچ تصوری باشد بلكه یك معنا و مفهومى است كه انسان آن معنا و مفهوم را ادراك مى‌كند منتها کاملاً به دو نحوۀ وجودِ شهودى یا به نحوۀ وجود علمى ظاهرى این مسئله تحقق ندارد چون طبعاً وقتى كه براى انسان بخواهد یك حقیقتى کاملاً روشن و واضح باشد بایستى كه كیفیتِ وجود و آن حقیقتش موجب تمامیت آن ماهیت و مفهوم در ذهن باشد كه بتواند جامع افراد و مانع اغیار در محدودۀ تعریف باشد.

  • دراین‌صورت مى‌توان گفت كه انسان نسبت به ماهیت شی‌ء آن معرفت را حاصل كرده است ولى اگر این مسئله به این نحو روشن نشده باشد ـ به هر كیفیتى مى‌خواهد باشد ـ آن مفهوم، مفهوم مبهمى خواهد بود نه مفهوم متعیّن و روشن و واضح. فرض كنید شیئى را كه در خارج مى‌بینید، اگر انسان نسبت به آن صورتى كه از این در ذهن نقش مى‌بندد شك و شبهه و ابهامى نداشته باشد آن صورت، صورت واضح و روشن مى‌شود و اگر داراى ابهام باشد، صورت داراى اجمال می‌باشد و آن ماهیتش بحقیقته در ذهن متصور نشده باشد، آن صورت، صورت مبهمه مى‌شود.

    1. الحكمة المتعالیة، ج 2، ص 21.

جلسه ۶۳۱

2
  • معنای حقیقی مبهم

  • به‌طورکلی معناى ابهام به‌هیچ‌وجه این‌طور نیست كه به معناى پوچى باشد بلكه چه‌بسا خود ابهام هم در مرتبۀ خودش براى انسان موجب ترتّب حكم، ترتّب دواعى و ترتّب آثار خواهد شد. من‌باب‌مثال این فرشى كه من الآن دارم مشاهده مى‌كنم خود فرش بودنش براى من ابهام ندارد، چون مشخص است و این صورت خارجى الآن براى من مرتَسم است و در خود این فرش بودن نمى‌توانم شك كنم زیرا دارم مى‌بینم. این معلوم بالذات براى ما یك ماهیت غیرمبهمه‌اى را ترسیم كرده اما در اینكه آیا این [پشم و نخ] است یا مواد دیگرى است، در آن براى من ابهام وجود دارد و این شبهه را دیگر با یک دیدن نمى‌توانم برطرف كنم مگر اینكه خودم خبره باشم و دست بكشم و بفهمم جنس این فرش چیست. یااینكه اهل تشخیص نباشم و به افراد خبره مراجعه كنم تا رفع شبهه و ابهام بشود.

  • علیٰ‌کل‌ّحال در اصل فرش بودن شك ندارم و خود این ماهیت براى من یك ماهیت منجّزى خواهد بود و مى‌توانم نسبت به این ماهیت ترتیب اثر بدهم و احكام فرش را بر این بار كنم.

  • اما یك وقت مطلب یك مقدار دقیق مى‌شود؛ صحبت در آن ماده‌اى است كه در این فرش به‌كار رفته است؛ آن نخ‌هایى كه در این فرش به‌كار رفته جنسش چیست؟ در آنجا مى‌بینم كه آن ماهیت براى من ماهیت روشنى نیست و آن ماهیت باید به‌واسطۀ مراجعه به اهل خبره براى من روشن بشود یا خودم نسبت به این قضیه تخصصى داشته باشم و بتوانم مسئله را بفهمم.

  • بنابراین صرف اینكه این جنسش پشم است یا فرض بكنید نایلون و مواد دیگر هست براى این قضیه یك ماهیت مبهمه‌اى در ذهن من نقش مى‌بندد ولى این ماهیت مبهم باعث نمى‌شود كه خود فرش بودن آن الغاء بشود بلکه آن فرش بودن به‌‌جاى خودش محفوظ و یقینى است، آن ماهیت مبهمه كه دلالت بر یك وجود و حقیقتى مى‌كند، خود آن ماهیت هم براى من یقینى است یعنى الآن این ماهیت مبهمی که براى من در ذهنم مرتسم شده است، این ماهیت یعنى همان خود تحقق خارجى آنها بدون حصول به كنه و معرفت؛ من در نفس تحقق خارجى و بدون حصول به كنه خاص خودش، در آن هم یقین ندارم. یعنى یكى اینكه آنچه كه در اینجا هست فرش است بنابراین با زیلو و پرده و حصیر تفاوت مى‌كند و نسبت به این مسئله شك ندارم و من این را دارم با چشم خود مى‌بینم و در یك مسئله‌اى رفع ابهام شده است و در یک مسئله‌ای كه در آنجا هم شك ندارم این است كه این فرش دارای‌ یك نخ‌هایى است كه آن نخ‌ها از یك جنسى است كه وجود خود این نخ در این وضعیت، خارج از این دو مطلب نیست كه یا جنسش از این است یا جنسش از آن خواهد بود، نسبت به ابهامى هم كه من در این مسئله دارم در خود وجودِ این امر باز ما در اینجا شك نداریم ولى نسبت به ماهیتِ طرفین قضیه كه آیا از جنس صوف [پشم] است یا از جنس مواد و آلیاژ دیگرى است، ما نسبت به آنها شبهه داریم.

جلسه ۶۳۱

3
  • این مطلب چه وقتی مرتفع مى‌شود؟! وقتى كه با یك مسئلۀ دیگر ضمیمه بشود كه آن مطلب دیگر حالا ذاتى او باشد یا عوارض او باشد یا از احوال او باشد ـ هرچه كه مى‌خواهد باشد ـ که آن باید بیاید و این شبهه را برطرف كند و این مبهم را از ابهام دربیاورد. در بعضى از مواردِ ابهام مثل نوع، فصل است كه مى‌آید و انسان را از شبهه خارج مى‌كند؛ در بعضى از موارد كه اصناف است دیگر در آنجا فصل نیست، صنف مشخص است و در آنجا اعراض است كه مى‌آید انسان را خارج مى‌كند یا احوال است كه مى‌آید خارج مى‌كند؛ احوالات شخصیه و اعراضی كه عارض بر این اصناف مى‌شوند مى‌آیند و آن مورد مبهم را از ابهام بیرون مى‌آورند و به آن، جنبۀ وضوح و روشنى و تعیّن مى‌دهند.

  • سببیت ابهام در ترتّب آثار

  • این قضیه بسیار قضیۀ مهمى است كه انسان باید درنظر داشته باشد و در خیلى از موارد هم به‌درد مى‌خورد، یعنى در خیلى از مسائل اصولى و احكام فقهى و مسائل تكلیفیه این مسئله را مى‌بینیم كه یك امر مبهمى از نظر شارع براى ما مسلّم است و اما اینكه این امر مبهم چه صورتى دارد، آن صورتش براى ما صورت مشخصى ندارد. اینجا از مواردى نیست كه جاى اصل برائت و اباحه و امثال‌ذلك باشد، بلکه این موارد جزء موارد احتیاط است كه باید به‌مقتضاى احتیاط عمل كرد كه معمولاً در علم اجمالى انسان می‌تواند این مسائل را حمل بر این مسئله بكند مثلاً در قضیۀ علم اجمالى آن امر متنجّسِ متعیّن، مبهم است و ابهام مصداقى و ابهام تشخّصى در أحد الإنائین موجب رفع تكلیف در اجتناب از إنائین نخواهد شد كه بگوییم حالا نسبت به یك إناء در اینجا نجاست یقینیه وجود ندارد پس مثلاً اجراى این مسائل در آنها بى‌اشكال است، نفس ابهام این‌طور نیست كه خودش موجب ترتّب آثار نباشد، خود ابهام فى‌حدّنفسه یقینٌ و به‌مقتضاى این یقین براى انسان آثارى مترتب است و تبعاتى دارد.

جلسه ۶۳۱

4
  • بله در بعضى از موارد، ابهام‌هایى وجود دارد كه آن ابهام همان مسائلى است كه موجب اصل برائت خواهد شد و نسبت به كیفیت ابهام هم براى ما متفاوت است كه آیا آن ابهام مترتب بر علم است و آن منشائش، منشأ علمى است یااینكه آن ابهام منشأ علمى ندارد بلكه منشأ شك و تخمینى و اینها دارد.

  • من‌باب‌مثال وقتى كه شما در اصل این ترتّب نجاست بر یك امر بدون سبق سابقه‌اى در آنجا نظر مى‌كنید، در آنجا این حمل و سریان نجاست بر این مسئله، از آنجایى كه مسبوق به یك علم حضورى و علم یقینى نیست، در اینجا این ابهام موجب براى احتیاط نیست بلکه از مواردى است كه باید در اینجا برائت و امثال‌ذلك جارى كرد ولى اگر خود آن ابهام در نفس منشأ ابهام که عبارت از نجاست باشد مترتب بر یك سبق علمى باشد این ابهام با آن ابهام تفاوت مى‌كند.

  • بنابراین در بحث برائت و احتیاط آنچه كه موجب احتیاط هست یكى از موارد احتیاط همان حیثیت تنجّز علمى مورد است كه در اینجا موجب احتیاط است، خود علم در اینجا موجب براى احتیاط شده است كه جلوى جریان اصول عملیه را در اینجا خواهد گرفت و از نقطه‌نظر ماهیتِ امر مبهم، ما مى‌بینیم خود آن ماهیت درصورت منشئیت علم و سبق علم با ماهیتِ امر مبهم در غیر از این مورد، متفاوت است.

  • بنابراین ابهام این‌طور نیست كه هرجا مسئلۀ مبهم و اجمالى باشد ما فوراً مسئله را در باب برائت ببریم و اصل شبهه را در شبهۀ تكلیفیه ببریم و بعد هم برائت اجرا كنیم نه این‌طور نیست، در مسئلۀ اجمال نص یا در باب تعارض نص یا در باب فقدان نص ـ در تمام این موارد ـ مباحث خودش باید مطرح بشود كه هركدام از این موارد حكم خاص به خود را دارند و انسان نمى‌تواند نسبت به موردى خارج از آن اقدامى بكند. این مسئله، خیلى مسئلۀ دقیقى است و بسیار مسئلۀ مهمى است بسیارى از افرادى كه در موارد شبهات قائل به جریان اصول عملیه و قائل به برائت و اباحه شده‌اند چه در شبهات محصوره و چه در غیر محصوره یا در مورد اجمال یا فقدان دلیل یا نص مى‌بایست در اینجا احتیاط را انجام بدهد و ادلۀ احتیاط در اینجا ادلۀ ملزمى هست و آن موارد برائت یك موارد خاص خودش را دارد كه در آنجا نیست.

جلسه ۶۳۱

5
  • علت خلط و عدم تشخیص بین واجب مطلق و مشروط

  • بسیارى از افرادى كه در تعریف بین واجب مطلق و واجب مشروط دچار اشتباه شدند و واجب مطلق را ملحق به واجب مشروط كردند همۀ آنها خبط و اشتباهشان از همین‌جا است كه نسبت به آن موارد ابهام ترتیب اثر ندادند و آنها را کأن‌لم‌یکن فرض كردند و آن حكم انشائى را حكم منجّز در زمان انشاء ندانستند بلكه تنجّز حكم انشائى را به‌طورکلی منوط به فعلیت موضوع در وقت اتیان مكلف به آن موضوع كردند.

  • اشتباه بسیار بزرگ اصولیین نسبت به امر مبهم

  • اینجا است كه آمدند آن حكم انشائى را از تنجیز ساقط كردند و به‌طورکلی مكلف را نسبت به ترتّب آثار و اقدام بر تهیۀ مقدمات براى تحقق موضوعِ تكلیفِ مولا، یله و رها نمودند و این از اشتباهات بسیار بزرگ اصولیین است كه در اینجا مرتكب شدند و آن مسئله و تكلیف ابهامى را كه نظر مولا بر تحقق آن است را در اینجا نادیده گرفتند.

  • پس تصور نكنید كه مسئله در باب ابهام مسئلۀ آسانى است و همین‌قدر که بگوییم که این ماهیت، ماهیت مبهمه است و این مفهوم، مفهوم مبهمه است بنابراین هیچ ترتیب اثرى نسبت به این قضیه نباید داده بشود و ما همیشه مكلف بر امر متعیّن هستیم، نه مطلب این‌طور نیست مخصوصاً در باب دماء و فروج که در آنجا خیلى مسئلۀ سخت و حادى خواهد بود و در آنجا این مطالب خیلى كاربرد خواهد داشت و آن‌وقت خواهید دید كه اصلاً به‌طورکلی مبنا در احكام و قضاوت‌ها متفاوت خواهد شد و در كیفیت اجراى حكم یا در تبرئه و برائت و اینها مسئله صد و هشتاد درجه با آنچه كه مطرح است متفاوت است.

  • واقعیت‌دار بودن امر مبهم

  • بنابراین اینكه ما بگوییم که یك امر مبهمه است به معناى امر باطل یا یك امر منفى نیست صحیح نیست بلکه یك امر واقعى است كه آن امر واقعى خصوصیاتش هنوز براى ما روشن نشده است دنده‌مان نرم برویم روشن كنیم، نمی‌توانیم بگوییم که این مسئله، مسئله‌اى است كه وجود خارجى ندارد و... در خیلى از این قضایاى دیگر مطلب همین‌طور است من‌باب‌مثال ما به‌نحو ابهام مى‌دانیم كه باید از مرجع اعلم تقلید كرد منتها مرجع اعلم را نمی‌شناسیم، نمى‌توانیم از خانه كه بیرون آمدیم هر آخوندى را كه در مسجد دیدیم برویم از او تقلید كنیم، یااینكه به‌نحو ابهام یك طبیب متخصصى در این شهر است، دیگر نمى‌توانیم براى مرض خود به سر كوچه برویم یا در مطب هر كسى که تابلو طباطبت زده را بزنیم و پیش او برویم!

جلسه ۶۳۱

6
  • در مسائل عرفی و شرعى قضیه این‌طور است، در مسائل فلسفى هم همین‌طور است، این مسئلۀ ابهام این‌طور نیست كه انسان به این راحتى بتواند از این مطلب رد بشود.

  • در این جنس كه حیوان باشد نسبت به قضیۀ لابشرط بودن آن، بله حیوان یك ماهیتى است كه این ماهیت، ماهیت مبهمه است و طبعاً این ماهیت براى تعیّن خارجى احتیاج به ضمّ ضمیمه‌اى دارد.

  • مرحوم شیخ در اینجا فرمودند كه این حیوان اگر بشرط‌شیء لحاظ بشود، این خودش تبدیل به نوع خواهد شد یعنى یك ماهیت مبهمه خودش یک نوع خواهد شد مثل اینكه شما بگویید: هذا حیوانٌ، به غنم برسید بگویید که این گله چیست كه دارد راه مى‌رود؟! بگویید: هذا حیوانٌ، حرفتان درست است، گاو هم ببینید دارد راه مى‌رود می‌گویید: هذا حیوانٌ، الاغ هم راه برود می‌گویید: هذا حیوانٌ، انسان هم راه برود مى‌گویید: هذا حیوانٌ، درحالی‌که هركدام از اینها فصول مختلفى دارند؛ آن براى خودش یك فصلى دارد و این براى خودش فصل‌ دیگرى دارد، هركدام از اینها فصل جداى به خود را دارند و بدون آن فصل هم، آن حیوانیت آنها تامّ نخواهد بود ولى اینكه اینجا شما در جواب ما به همۀ اینها مى‌گویید: هذا حیوانٌ، این حیوان را در اینجا چگونه تصور كردید؟! شما كه خودتان آن حیوانیت را به اضافۀ آن فصلیت غنم درنظر گرفتید و آن غنم را به‌عنوان یك صورت محدودۀ تعریف شدۀ خاص به خود، در ذهن مى‌آورید و بین آن غنم و بین صورت بقریت در اینجا فرق مى‌گذارید، چطور شد در اینجا همان جنسى را كه براى بقر است، آن جنس را براى حیوان به‌عنوان تمام الموضوع در اینجا تعریف كردید، همین‌طور همین را در گاو تصور مى‌كنید، همین را در جَمَل تصور می‌کنید، همین را در هره و سمك و امثال‌ذلك تصور مى‌كنید، این مسئلۀ حیوان بودن در اینجا مطرح مى‌شود. درحالى‌كه اینها حقایقى مختلفة‌الماهیه هستند، چطور شما اینها را یکی می‌دانید؟!

جلسه ۶۳۱

7
  • در اینجا این حیوانیتی را كه شما در تعریف آوردید این حیوانیت، حیوانیت لابشرط نیست این حیوانیت بشرط‌شی‌ء مى‌شود یعنى این حیوانیت به شرطِ انضمامِ با فصل در تعریف آورده مى‌شود، در عین اینكه آن مسئلۀ لابشرطیت خودش را حفظ مى‌كند؛ یعنى با حفظ سِمَت! نشنیده‌اید که مى‌گویند فلان آقا با حفظ سمت متصدى فلان اداره شد، متصدى فلان جا شد؟! با حفظ سمت! ما شنیدیم بعضى‌ها هم این مسجد مى‌روند نماز مى‌خوانند، هم آن مسجد مى‌روند، چندتا نماز مى‌روند! اینجا مى‌خوانند و مى‌روند چند جا نماز جماعت مى‌خوانند درحالی‌که نماز جماعت یكى بیشتر نیست و دومى‌اش باطل است! بله نماز فرادىٰ را مى‌شود به جماعت اعاده كند ولى نماز جماعت را نمى‌شود جاى دیگر برود بخواند، یا مثلاً شخص فلان كار را دارد با حفظ این وضعیت مى‌رود فلان كار دیگر را هم انجام مى‌دهد!

  • عجز خداوند نسبت به بعضی از امور!

  • این مسئلۀ لابشرطیت هم همین‌طور است؛ از مواردى كه حفظ سِمَت خیلى در اینجا به‌درد مى‌خورد همین است! حالا در جاى دیگر به‌درد نخورد‌ در اینجا‌ به‌درد مى‌خورد! شما كه به این غنم حیوانٌ مى‌گویید اگر این حیوان را بشرط‌شی‌ء لحاظ كردید كه جنبۀ غنمیتش [باشد] چطور شما فصلش را راجع به بقر به‌كار مى‌برید؟! اینكه نمى‌شود! بشرط‌شی‌ء یعنى آن حیوان به شرط انضمام غنم و بدون انضمام با غنم كه شما نمى‌توانید به‌كار ببرید، حیوان مبهم كه نمى‌توانید بگویید، همین‌كه مى‌گویید: هذا حیوانٌ مشخص است، درحالی‌که آن حیوانى كه براى ما به‌عنوان مقسم بود، آن حیوان مبهم بود و چون مبهم بود مى‌توانست مقسم واقع بشود. اگر مبهم نبود كه مقسم نبود، اگر بشرط‌شی‌ء بود یعنى به شرط انضمام با فصلیت بود كه شما نمى‌توانستید در ذهنتان آن را مقسم قرار بدهید پس اینكه در اینجا مقسم واقع شده به‌خاطر این است كه ذاتى او ابهام است و این ابهام هم هیچ‌وقت ازبین نخواهد رفت، ذاتى او لابشرط است و لابشرطى را هیچ‌وقت از دست نخواهد داد. خدا به زمین بیاید یا زمین به‌سمت خدا برود این حیوان در مقام لابشرطى خودش محفوظ است و وقتى كه محفوظ بود باید با یك ضمّ ضمیمه‌اى این حیوان به نوع تبدیل بشود. این از آن مواردى است كه خدا با این‌همه خدائى خودش هم نمى‌تواند كارى انجام بدهد! خدا خیلى كارها نمى‌تواند بكند! خیال نکنید [همه کار می‌تواند بکند]! یكى از كارهایى كه خدا تا روز قیامت نمى‌تواند انجام بدهد این است كه نمى‌تواند مانند خودش را درست كند! ممکن نیست یك واجب‌الوجودى مثل خودش درست بكند! مى‌تواند آقا؟! پس خدا عاجز است! پس شما مى‌توانید بگویید: خدا عاجز است. خدا مثل خودش نمى‌تواند درست كند! یكى از مواردى كه خدا نمى‌تواند كاری كند این است كه خدا دو دوتا را نمى‌تواند شش‌تا كند! مى‌تواند؟! آیا می‌تواند بگوید: اى آدمیان در روى زمین، براى شما حکم ریاضى این است كه دو دوتا مى‌شود چهارتا، براى ما در ملاء اعلىٰ شش‌تا مى‌شود! اما كارى را كه خدا نمى‌كند ما مى‌كنیم و دو دوتا را مى‌گوییم که شش‌تا! حالا چه کسی مى‌تواند حرف‌ بزند؟! خدا نمى‌تواند یك چنین كارى انجام بدهد! حتى از عهدۀ خدا و جبرئیل او هم برنمى‌آید! از عهدۀ این بشر دوپا برمى‌آید! مى‌گوید: دو دوتا شش‌تا! نفس‌كش است بیایید!

جلسه ۶۳۱

8
  • تلمیذ: ﴿فَتَبَارَكَ ٱللَهُ أَحۡسَنُ ٱلۡخَٰلِقِينَ﴾!1

  • استاد: همان دیگر! یعنى خلقى كرده که روى دست خودش بلند شده [است]!! از مواردى كه خدا هم نمى‌تواند در ذات شی‌ء تغییر بدهد این است كه جنس لابشرطى را بدون انضمام فصل و بدون انضمام ذاتى دیگر، جنس مستقل و نوعى‌اش كند! این از آن كارهایى است كه از خدا بر نمى‌آید!

  • این مسئله كه در اینجا ما جنس را لابشرط گرفتیم، بعد مى‌توانیم همین را بگوییم: پس هذا غنمٌ، هذا بقرٌ، هذا حیوانٌ، چشممان به انسان بیفتد بگوییم: هذا حیوانٌ، به بقر هم بیفتد بگوییم: هذا حیوانٌ، به سمك هم بیفتد بگوییم: هذا حیوانٌ، درحالى‌كه اگر آن ماهیت بشرط‌شی‌ء را كه ما در آنجا لحاظ مى‌كنیم، مسوّغ براى حمل حیوان باشد دیگر شما ماهیت را نمى‌توانید بر این سمك بار كنید چون بالأخره حیوان «ح»، «ی»، «و»، «ا»، «ن» است، پنج حرف است، همان‌طور که این پنج حرف را نسبت به غنم به‌كار بردید و صحیح هم هست، همین پنج حرف را نسبت به بقر بخواهید به‌كار ببرید درست است.

  • حالا شما بخواهید بگویید: بشرط‌شی‌ء است، بشرط‌لا است هرچه مى‌خواهید بگویید بالأخره این چطور شد كه در دو ماهیت مختلفة الحقائق این در اینجا حمل شد و این حملش هم اشكالى ندارد؟! این به‌خاطر همین حفظ سمت است كه در اینجا این ماهیت بشرط‌شی‌ء است و به شرط انضمام با فصل است و اگر آن منضمّ با فصل نمى‌شد كه شما نمى‌توانستید این حیوان را راجع به غنم به‌كار ببرید شما هیچ‌وقت‌ حیوان مقسمى را نمى‌توانستید به‌كار ببرید، اینكه مى‌گویید: حیوان مقسمى هست، به‌خاطر این است كه در اینجا یك جنبه‌اى آمده است.

  • من‌باب‌مثال وقتى كه شما به حرف «واو» مى‌گویید: صوتٌ، به «دال» هم مى‌گویید: صوتٌ، به «سین» هم مى‌گویید: صوتٌ، [با گفتن] «وِ» یك چیزى را مى‌شنوید، [با گفتن] «سین» یك چیزى را شما مى‌شنوید، [با گفتن] «چ» یك چیزى را می‌شنوید، [با گفتن] «لام» یك چیزى را مى‌شنوید، در همۀ این شنیدنى‌هاى متفاوت، ما مى‌گوییم: صوتٌ، صوتٌ، صوتٌ، صوتٌ حالا اسم خاص خودش را دارد و به آن كارى نداریم، در «واو» و «سین» مى‌گوییم که صوت هستند، درحالى‌كه شما «واو» را یک چیز و «سین» را چیز دیگری می‌شنوید، این «واو» كجا و «سین» كجا؟! «سین» كه مى‌گوییم باید گوشمان را بگیریم كه سوت نكشد اما «واو» هرچه بگوییم، گوش گرفتن ندارد. اینكه شما این چند مخرج متفاوت را به یك اسم در آنجا تعریف مى‌كنید به‌جهت این است كه آن جنبۀ لابشرطى كه براى همۀ این انواع مختلفۀ صوتیه مقسم است، در اینجا جنبۀ لابشرطى‌اش را حفظ كرده و ازدست نداده و سفت گرفته است. مى‌گوید: من به‌هیچ‌وجه من‌الوجوه این صوتیتم را ازدست نمى‌دهم! مى‌خواهی برای گفتن این «و» لبت را این‌طوری كنی، بالا ببری، زبانت را به ثنایا بزنی، به حلقت بزنی، صدایت را از حلق درآوری، از زیر حلق درآورى هرچه مى‌خواهد این صداى شما از این‌طرف و آن‌طرف دربیاید من آن جنبۀ مقسمیت و لابشرطیتم را سفت گرفته‌ام و ازدست نمى‌دهم و اگر بخواهم آن را در یكى از این موارد ازدست بدهم دیگر صوت نخواهد بود گرچه آن جنبۀ مقسمیت من بدون صورت هم بروز ندارد.

    1. . سوره مومنون (23) آیه 14. امام شناسى، ج ‌11، ص 234:
      «پس پربركت است خداوند كه از میان آفرینندگان بهتر و نیكوتر است.»

جلسه ۶۳۱

9
  • پس دو چیز در اینجا باید ملاحظه كنیم؛ یكى آن جنبۀ مقسمیت كه هست و او ازبین نمى‌رود. شما خیلى از مسائل را می‌توانید از این استخراج و استنتاج كنید، در بحث سریان وجود این مسئله پیش مى‌آید، در بحث وحدت وجود این مسئله هست، در بحث صرافت و بساطت وجود این مسئله هست، همۀ اینها مسائل مهمى است كه انسان باید درنظر بگیرد. گرچه الآن این صوتى كه شما دارید مى‌گویید، صورت دارد، ما صوت بى‌صورت نداریم یا این صوت به‌صورت «سِ» باید دربیاید، یا این صوت به‌صورت «فِ» باید خارج بشود یا به‌صورت «لِ»، [بالأخره] یك صورتى مى‌خواهد؛ یا صورت صورت لامیت است، یا صورت «سین» است ـ من‌باب‌مثال سبزى و سمنو و سماق و سركه و از این هفت‌سین‌ها! سماق و سكه و سیخ و میخ و از این چیزها! ـ یااینكه صورتش صورت «ش» یا صورت «ه» است، آن‌هم نه «ه» هویج، بلکه «ح» حوله! بین «ه» هویج و «ح» حوله باید فرق گذاشت! بعضى‌ها فرق نمى‌گذارند! همان هویج را با «ح» حوله مى‌نویسند! یا حوله را با «ه» هویج مى‌نویسند!

  • عوامل مؤثر در کیفیت و لطافت صدا

  • تلمیذ: لازم و ملزوم هم هستند!

  • استاد: این را تحقیقات رشیقه، دقیقه، رقیقه و عمیقه می‌گویند! آن عمیقش خیلی [مهم است]! این تحقیقات فلسفى انسان را به موارد خوبى مى‌رساند!

  • این صدایى كه درمى‌آید هركدام از اینها صورتى براى آن مقسم ما هستند كه آن مقسم بدون صورت ظهور ندارد؛ مى‌شود صدایى از شما بیرون بیاید و آن صدا صورت نداشته باشد، مثلاً حرف نباشد؟! نه نمى‌شود و امكان ندارد، حالا ممكن است انسان یك صدایى از دهانش دربیاید كه آن حرف نباشد ولى خود همان هم صورت دارد، لذا همان صدا را مى‌تواند تغییر بدهد، آن صدا را مى‌تواند به‌صورت دیگرى دربیاورد و [حتماً] لازم نیست حرف باشد.

  • منظور از حرف بودن این نیست که فقط منحصر در همین جنبۀ صنفى آن باشد، بلکه آن صورت خاص، آن خروج هوا از دهان و كیفیت آن خروج هوا از دهان و ارتباطى كه با این مجراى تنفسى و حلق پیدا مى‌كند و اجزایى كه در دهان هست و هركدام از این اجزاءِ در دهان به این خروج هوا صورت خاص مى‌دهد [مدّنظر است]. اینكه بعضى‌ها صدایشان قشنگ است و بعضى قشنگ نیست براى چیست؟! هوا كه هوا است، دهان هم كه دهان است، زبان هم كه زبان است، حلق هم كه حلق است، چرا بعضى‌ها صدایشان قشنگ است؟! چون زبانشان در این‌ قضیه تأثیر دارد، یك میل این زبان كلفت و نازك باشد صدا فرق مى‌كند! ﴿إِنَّ أَنكَرَ ٱلۡأَصۡوَٰتِ لَصَوۡتُ ٱلۡحَمِيرِ1 نشنیده‌اید؟! از آن‌طرف دِه صدایش را رها می‌کند و شما این‌طرف ده مى‌فهمید چه خبر است! یااینکه اگر كسى یك دندان نداشته باشد صدا تغییر می‌کند.

    1. . سوره لقمان (31) آیه 19. معاد شناسى، ج ‌8، ص 302:
      «منكرترین صداها صداى خران است.»

جلسه ۶۳۱

10
  • این دیگر تخصصى مى‌شود؛ یكى از رفقا بود خدا رحمتش كند مرحوم آقاى همایونى، رفیق سابقمان بود و با پدرمان ارتباط داشت خطاطى در همدان بود. ایشان یك دندانش افتاده بود یا كشیده بود، مى‌گفت: من موقعى كه اذان مى‌گفتم موقع «أشهَدُ أن لا إلهَ إلَّا ٱللَه» به‌جای «أشهَدُ»، «أسهد» مى‌گفتم! گفتم: اه! چرا این‌طور شد؟! بعد دیدم این بندۀ خدا بلال حبشی كه در اذان «أشهَدُ»، «أسهد» مى‌گفته1 شاید او هم دندان نداشته است! یا مثلاً آن دندان خاصی که [در گفتن شین مهم است را نداشته است]. مى‌گفت: تااینكه من [دندان] گذاشتم ـ یا دندان درآمد! نه، با آن سن حدود شصت یا هفتاد سال که دیگر دندان درنمی‌آید! ـ «سین» تبدیل به «شین» شد!

  • پس یك دندان كه مى‌افتد صدا عوض مى‌شود ارتباط بین دندان‌ها با همدیگر صدا را عوض مى‌كند، خود قوس داشتن حلق [مخصوصاً] آن قسمت فوقانى تأثیر بسیارى در كیفیت و لطافت صدا دارد. زبان كوچك انسان و كیفیت لوزه‌ها خیلى تأثیر دارد، حالا این اجزایى كه در اینجا هستند هركدام از اینها همان احوال و زوائد و عوارضى هستند كه این احوال و زوائد و عوارض به آن مقسم شكل مى‌دهند، آن كه در همۀ اینها اصل است ـ آن هوا ـ مقسم مى‌شود، حالا آیا شما مى‌گویید: این هوا را ببینم صدایش چیست؟! شما آیا تابه‌حال صداى آن هوا را شنیده‌اید؟! نشنیده‌اید!

  • ما همه شیران ولی شیر علم***حمله‌شان از باد باشد دم‌بدم
  • حمله‌شان پیداست و ناپیداست باد***جان فداى آن كه ناپیداست باد2
  • ناپیداست یعنی شما صداى حلق را نمى‌توانید بشنوید مگر با صورت. آن‌وقت مى‌گویند که اشعار مولانا با توحید قرآنى نمى‌سازد! إن‌شاءالله كه خدا دست همه‌مان را بگیرد! جان فداى آنكه ناپیداست باد! این باد که دارد این عَلَم را حركت می‌دهد را به من نشان بدهید! هرچه چشمتان را باز كنید نمى‌توانید باد را ببینید اگر شما عینك و تلسكوپ هم به چشمتان بزنید باد را نمى‌توانید ببینید. بله ذرات داخل هوا را مى‌بینید گردوخاک را مى‌بینید اما شما باد را به ما نشان بدهید كه باد چیست؟! همین باد كه به این عَلَم و پرچم مى‌خورد [این پرچم حرکت می‌کند]. می‌گویید: پرچم که ساكن بود! چرا یك‌دفعه این‌طوری ‌شد؟! پس یك چیزى هست! یك مقسمى این‌ داخل رفت، آن مقسم كه این داخل رفت، كار را خراب كرده است! این پرچم شروع به حركت كردن کرده است. پرچمى كه ایستاده بود حالا دارد حركت مى‌كند، پس یك چیزى اینجا هست. این چوبى كه در اینجا صاف مثل چماق ایستاده بود، حالا مى‌بینید این چوب دارد كج مى‌شود این خاكى كه در اینجا ایستاده بود و اصلاً حركت نمى‌كرد، دارد از اینجا بلند مى‌شود، این بارانى كه از آن بالا دارد صاف مى‌آید یك‌دفعه مى‌بینید آن باران كج شد و آن‌طرف رفت، این برفى كه دارد از آنجا صاف مى‌آید یك‌دفعه مى‌بینید آن‌طرفی مى‌رود، یك‌دفعه مى‌بینید برف به‌جای اینكه اینجا بیاید مى‌رود و در دومتری مى‌نشیند! برف باید صاف پایین بیایید. دلیلش چیست؟! یك چیزى در اینها هست؛ در آن عَلَم یك چیزى هست، در این گرد و خاک یک چیزی هست، در این چوب یك چیزى هست، در همه چیز یك چیزى هست. آن چیست؟! آن همان امر ناپیدایى است كه مى‌آید و خود را پیدا مى‌نمایاند، مى‌گوید: من هستم و اگر من نباشم همۀ عالم مرده است؛ عَلَم ساكن است، خاك سر جایش است، حركتى وجود ندارد، متحركى وجود ندارد. هیچ‌کدام از اینها نیست.

    1. عدة الداعی، ج ۱، ص ۲۷.
    2. مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر اول، ص 17، با قدری اختلاف.

جلسه ۶۳۱

11
  • بنابراین آن مقسم ما با حفظ سِمت بشرط‌شی‌ء مى‌شود و در این بشرط‌شی‌ء شدن یعنى به شرط تحقق با فصل، اینجاست كه ما به غنم حیوانٌ مى‌گوییم، به بقر هم حیوانٌ مى‌گوییم، به آن انسان هم حیوانٌ مى‌گوییم، به كلب هم حیوانٌ مى‌گوییم، به سمك هم حیوانٌ مى‌گوییم، به نمل هم حیوانٌ مى‌گوییم، همۀ اینها حیوانٌ مى‌شوند و همه‌اش هم درست است و این اطلاق هم اطلاق صحیحى است كه این به‌جهت همان بقاء آن است.

  • مرحوم شیخ مى‌خواهند بفرمایند صحبت در این است که این اشكالى كه در اینجا شده كه شما در اینجا امر ماهیت مبهم را كه همان جنس است، آن را مى‌توانید به‌صورت آن نوع دربیاورید در عین اینكه آن ابهام به‌حال خودش باقى است، ولى چطور اگر نوع بخواهد در موارد شخصى به‌كار برده بشود، این نوع در تحصّل خودش باقى است؟! نوعى كه متحصّل هست، چطور این نوع در تحصّل خودش باقى است ولیكن آن امر مبهم، متحصّل نمى‌شود و همین‌طور مبهم است؟!

  • وقتى كه شما مى‌گویید: انسان یك امر متحصّل است و مركب از جنس و فصل است، چطور اگر به زید انسانٌ بگویید، به عمرو هم انسانٌ بگویید، به بكر هم انسانٌ بگویید، همۀ اینها را انسانٌ بگویید، اینها دست از تحصّل خودشان برنمى‌دارند و باز متحصّل هستند، با آنكه متشخص شده‌اند؟! آن حیوان ما كه مبهم است با اینكه آن حیوان در اینجا متشخص شده است، ولی شما همین [لفظ] حیوان را برای گوسفند بیچاره‌ای که دارد راه مى‌رود، به‌کار ببرید! به این گوسفند حیوانٌ مى‌گویید، به همین هم غنمٌ مى‌گویید، گرچه این گوسفند شما اسم خاصى داشته باشد و اسم خاصى برایش گذاشته باشید، باز آن غنم که آن اسم‌ نوعى اوست را به‌كار مى‌برید، اما این نوع كه در این مورد خاص استعمال شد، این متحصّل است، اما آن حیوان اگر در همین مورد به‌كار برود متحصّل نیست؟! این مسئله از كجاست؟!

جلسه ۶۳۱

12
  • فرق تحصّل و ابهام

  • پاسخ این مسئله به این است كه ایشان می‌فرمایند كه ما هیچ‌وقت مطلب را نسبت به وجود خارجى و مصداق براى او درنظر نمى‌گیریم، صحبت ما در تحصّل و ابهامى است كه در ذهن و عقل آن تحصّل یا ابهام صورت پیدا مى‌كند؛ ماهیت كه ظرف وعائش عقل و ذهن است، اگر آن ماهیت در ذهن قابل سرایت براى حقایق نوعیۀ مختلف باشد این مبهم می‌شود و اگر قابل سرایت نباشد این متحصّل مى‌شود.

  • نیاز جنس به ضمّ ضمیمه برای تبدیل شدن به نوع

  • بنابراین اگر آنچه كه در ذهن هست نتواند به ضمّ ضمیمه‌اى معناى خودش را تحصیل كند، این ناقص است؛ حیوانى را كه شما در ذهن مى‌آورید این حیوان بدون ضمّ ضمیمه‌اى كه او را نوع بكند، در ذهن شما نمى‌تواند به یك نوع خاصِ از انواعى كه وجود خارجى دارند در آنها صدق بكند، بلكه شما باید براى رفع نقصیۀ خودش فصل برایش بیاورید ولكن نوع این‌طور نیست و شما در ذهنتان بقر را تصور مى‌كنید و بین بقر با غنم و با ابل تفاوت مى‌گذارید پس بحث ما هم مصداق براى این امر مبهم در خارج نیست بلکه نفس حضورش در عقل و وجود عقلى خودش براى ما مسئله است كه بدون ضم ضمیمه در معناى خودش تحصّل ندارد ولكن در نوع، ما مى‌بینیم در همین عقل و در همین ذهن این نوع براى خودش معنا [دارد] و تمام است، این منظور از ابهام و تحصّل است كه كلام شیخ حاكى و ناظر به این مطلب است.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد