624

ماهیت و نقش آن در درک مراتب هستی

تأثیر تعلق نفس به ماده در ادراک حقایق ماوراءالطبیعه

13885
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 4: في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه ماهیت در نظام هستی می‌پردازد و بر این نکته تأکید می‌کند که ماهیت، امری انتزاعی و عدمی نیست، بلکه حقیقتی است که ذهن انسان را به اختلاف مراتب وجود رهنمون می‌سازد. بحث با بررسی چگونگی ادراک مراتب مختلف هستی توسط نفس آغاز شده و به این نقطه می‌رسد که تعلق نفس به ماده و غلبه ظلمت بر آن، مانع اصلی درک حقایق ماوراءالطبیعه است. استاد با اشاره به وقایع تاریخی همچون صلح حدیبیه و مواجهه مردم با معجزات، نشان می‌دهد که چگونه انانیت و دلبستگی به دنیا، قدرت پذیرش حقایق را از انسان سلب می‌کند. در نهایت، راهکار برون‌رفت از این حجاب‌ها، تهذیب نفس، مراقبت و هجرت از محیط‌های آلوده به مادیات معرفی می‌شود تا با صفا یافتن باطن، حقایق هستی بر قلب انسان طلوع کند.

/16
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۲۴

1
  • درس ششصد و بیست و چهارم

  • ارتباط کیفیت لحاظ ماهیت در نوع و جنس و فصل بودن (3)

  • أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم1

  • در تتمۀ مبحث گذشته، نسبت به كیفیت اخذ ماهیت عرض شد كه مسئلۀ ماهیت یك مسئله‌ و مفهوم و حقیقتى است كه به لحاظ انتزاع از تعیّن خارجى و به‌حسب اعتبارِ مُعتبِر تفاوت مى‌كند.

  • تعریف اشتباه از ماهیت در السنه و افواه معروف و مشهور

  • اولاً که ماهیت همان‌طوری‌كه درنظر رفقا هست یك امر عدمى نیست چنانچه در السنه و افواه معروف و مشهور است بلكه عبارت از یك حقیقت و واقعیت خارجى است كه البته قِوام و تحصُّلش به وجود است و نه هویتى در عرض وجود است كه به‌واسطۀ تركیب، آن هویّت به‌وجود آمده و تحقق پیدا كرده است بلكه به‌واسطۀ همین خودِ تحققِ خارجى كه پیدا مى‌كند آن تحقق ‌خارجى باعث مى‌شود كه ما یك واقعیتى غیر از آن نفس وجود، واقعیت دیگرى را هم در اینجا ادراك كنیم كه آن واقعیت قائم به وجود است و جداى از وجود نیست. بنابراین ماهیت یك امر خارجى است و اگر امر خارجى نبود چرا ما ماهیات متعدّده را انتزاع مى‌كنیم؟! چه چیزى را مشاهده مى‌كنیم كه این ماهیت را مى‌توانیم ادراك بكنیم؟! خود وجود كه یك حقیقت بیشتر نیست و یك مفهوم بیشتر در ذهن انسان نمى‌آورد پس این مسائل مختلفه و حقائق مختلفه‌ای كه ما ادراك مى‌كنیم از كجا آمده است و از چه مسیرى این مفاهیم و این حدود و ثُغُور به ذهن و فكر ما مى‌رسد؟!

  • ماهیت، راهنما به اختلاف مراتب وجود

  • پس آن چیزى كه موجب شده است كه ذهن ما به این مسئله متوجه بشود و این اختلافات را ادراك بكند و بتواند این امتیازها را در بین اشیاء و مصادیق وجود، ادراك بكند عبارت از همان ماهیت است والاّ خود وجود فى‌حدّنفسه براى ما امتیازی نمى‌آورد و اگر ماهیت نبود حتى ما نمى‌فهمیم كه وجود مجرد داریم و وجود مثالى داریم و وجود مادى داریم.

    1. 1. دیشب یكى از رفقا مى‌گفت: آقا این‌طوری كه شما دارید مسائل را مطرح مى‌كنید دیگر همه چیز به‌هم مى‌ریزد! ـ منظورشان مباحث اصولى و اینها بود ـ گفتم که خب ما كه اصلاح بلد نیستیم، كار ما تخریب است! ما که اصلاح بلد نیستیم!

جلسه ۶۲۴

2
  • ماهیت است كه ما را رهنمون به این مراتب اختلاف وجود می‌کند والاّ خود وجود یك حقیقتى است كه هر كسى تصور مى‌كند و هر كسى مطلب را در ذهن مى‌آورد كه بالأخره هستی یك واقعیتى است اما اینكه این هستى چگونه است، آیا هستى مجرد است یا صورت دارد یا حتى علاوه بر صورت ماده دارد، همۀ اینها از ماهیات براى ما حاصل شده است و این ماهیت است كه براى ما اطوار هستى و اطوار وجود را مشخص مى‌كند و هركدام از این مراتب را در جاى خود مى‌نشاند و لولا این مسئله، هیچ چیز وجود نداشت.

  • دور شدن از عالم تجرد به علت تعلق به ماده

  • دلیل بر این مسئله آن حقایق منكشفه براى ارباب كشف است كه در مرحلۀ كشفِ واقع، وقتى كه از ماهیات عبور مى‌كنند و دیگر آن مفاهیم خارجى كه مصادیق آنها، ماهیات مختلفه هستند براى آنها مفهومیتِ خودش را ازدست مى‌دهد، در آنجا یك واحد بیشتر احساس نمى‌شود، در عین اینكه آن واحد صوَر مختلفه‌اى دارد ولكن حقیقت او یك حقیقت واحده‌اى است.

  • ادراك این مسئله یک‌قدری مشكل است و تا این حالت در درون انسان ایجاد نشود نمى‌تواند ادراک بكند كه چطور این ماهیات مختلفه‌اى كه در مراتب مختلفۀ وجود شكل مى‌گیرند ـ اعمّ از ماهیات جسمانى و مادی، ماهیات مثالى و صورى و همین‌طور ماهیات معنا و مفهومی ـ چگونه است كه براى انسان در مرتبۀ كشف، اختلاف خودش را ازدست خواهد داد و ماده و مثال و معنا در آن صورت به یك مرتبه خواهند رسید و همۀ این مراتب سه‌گانه به یك مرتبه متبدّل خواهند شد و در آنجا مشخص خواهد شد كه این ادراك، ناشى از تحوّل خود انسان است و وقتى مرتبۀ نفس به ماده تعلق داشته باشد غیر از ماده چیزى را احساس نمى‌كند، حتى انتزاعات علم اكتسابى و ذهنى و هم‌چنین تصوّرات و تخیّلات و توهمّات او نیز منبعث از ماده و آثار ماده است و هرچه تعلق او به ماده بیشتر بشود و از معنا و تجرد دورتر گردد جنبۀ عدمِ احساسِ حقیقت ماوراءالطبیعه براى او مشکل‌تر خواهد شد.

جلسه ۶۲۴

3
  • ظلمت نفس مانع از پذیرش حقائق

  • مثلاً انسان با شخصی حرف مى‌زند ولی او نمى‌فهمد، خب اینكه تا دیروز مى‌فهمید و حرف انسان را تصدیق مى‌كرد، مغزش كه عوض نشد؛ یك گِرَم هم مغز و سلول‌های مغزش تكان نخوردند، نه وزنش تغییر پیدا كرد، نه مغزش تغییر پیدا كرد، نه اعضا و جوارحش تبدّل و تغیّر پیدا كرده‌اند، چرا دیگر این حالت پذیرش نیست؟! واقعاً این‌طور هست؛ یعنى من‌باب‌مثال در هفتۀ قبل، در سال قبل، در شش ماه قبل واقعاً مى‌پذیرفت و واقعاً روى آن قسم حضرت عباس هم مى‌خورد كه مطلب همین است و مسئله به این كیفیت است ولى الآن نمى‌پذیرد و مى‌گوید که من نمى‌توانم قبول كنم و راست هم مى‌گوید كه نمى‌تواند قبول كند، یعنی دروغ نمى‌گوید كه نمى‌توانم! ولى این نتوانستن و قبول نكردن یك‌ منشأ ظلمانى دارد كه خود باعث شده است كه این ظلمت بر او سیطره بیندازد و این مسئله را از او بگیرد؛ حتى اگر در جلوى چشمش هم این مسئله اتفاق افتاده باشد!

  • سرّ جریان صلح حدیبیه

  • عمر چه‌کار كرد؟! عمر در صلح حدیبیه صریحاً به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم گفت كه هیچ‌وقت مثل امروز در تو شك نكرده بودم كه حرفت دروغ دربیاید! به ما وعدۀ رفتن به مكه و فتح مكه دادى و الآن این مسئله تغییر پیدا كرد. حضرت فرمود: آیا وقتش را هم تعیین كردم؟!1 شما كه شك كردى [مگر من] وقتش را هم تعیین كردم؟! یعنى اصلاً خدا این صلح حدیبیه را به‌وجود آورد تا به آنها و ما بعد از هزار و چهارصد سال بفهماند كه میزان اعتقاد ما به ماوراء طبیعت چقدر است! میزان اعتقاد ما به كلام ولى چقدر است! میزان اعتقاد ما به كلام پیغمبر و امام چقدر است! آیا باید همه چیز را با همین چشممان ببینیم؟! آیا باید با همین وجودمان لمس و حس كنیم؟! خب این تا وقتى كه او هست وجود دارد، وقتى پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نیست خب دیگر حسى هم نیست، لمسى هم نیست، مشاهده‌اى هم نیست.

    1. دلائل النبوه، ج 4، ص 106؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج 2، ص 371؛ الإرشاد، ج ‌1، ص 153.

جلسه ۶۲۴

4
  • اینكه پیغمبر مى‌آید و سنگ‌ریزه را به صدا درمى‌آورد1 براى ما خیلى مُعجب است! هان چه شد؟! چون در خود نمی‌بینیم كه بتوانیم این كار را بكنیم و این مطلب را چون احساس نمى‌كنیم لذا این عمل غیر عادى رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم براى ما باعث شده است كه برویم پشت سر پیغمبر نماز بخوانیم! این عمل غیر عادى باعث شده كه ما به این سمت جذب بشویم و از این مرحله عبور نكردیم و نیامدیم که این پوسته را كنار بزنیم و بگوییم که حالا كه این عمل، عمل غیر عادى است پس یك حقیقتی ماوراء این هست و پشت این یك مطلبى هست که ما باید سراغ آن برویم؛ چه این عمل غیر عادى تكرار بشود یا نشود، چه این قضیه اتفاق بیفتد یا اتفاق نیفتد، ما در همین پوسته توقف مى‌كنیم و تا وقتى كه این پوسته موجود است ما هم هستیم، وقتى كه پوسته نبود [ما نیستیم]! بالأخره یك روزى هم عُمرِ پیغمبر به سر مى‌آید، یك روزى هم عمر امیرالمؤمنین علیه‌السّلام به سر مى‌آید، عمر امام حسن علیه‌السّلام باید یك‌ روزى به سر بیاید!

  • وقتى كه این پوسته سر آمد ما همان هستیم! دوباره منتظریم كسی بیاید درخت را به صدا دربیاورد، دوباره منتظریم كسی بیاید از دل كوه شتر بیرون بیاورد، دوباره منتظریم ببینیم کسی سنگ‌ریزه‌ای را به صدا دربیاورد! تازه اگر شك نكنیم كه شعبده نكرده است والاّ در همان زمان پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم گفتند كه سحر و فلان است. در همان زمان پیغمبر گفتند که سحر است؛ ﴿ٱقۡتَرَبَتِ ٱلسَّاعَةُ وَٱنشَقَّ ٱلۡقَمَرُ * وَإِن يَرَوۡاْ ءَايَةٗ يُعۡرِضُواْ وَيَقُولُواْ سِحۡرٞ مُّسۡتَمِرّٞ﴾2 در آنجا هم حتى نسبت به حضرت شك كردند! دیدید دیگر! ماه را نصف كردم!3 به خدا نصف كردم! همه چشم‌هایتان هم دید! یكى دوتا که نبود! تازه باور نكردند و گفتند: مى‌رویم از قافله‌هایى كه دیشب آمدند و حضور نداشتند از آنها سؤال مى‌كنیم و مطلب را كشف مى‌كنیم؛ اگر آنها گفتند: بله، معلوم است خبرى بوده است! رفتند و از آنها پرسیدند و آنها هم گفتند كه ما دیشب چیز عجیبى دیدیم، باز قبول نكردند! چرا قبول نمى‌كنند؟! یعنى مقداری از مسئله، مسئلۀ استنكار و استكبار و أنانیّت است یعنى أنانیّت و آن مواجه بودن و خلاصه به‌هم ریختن دم‌ودستگاه و اینها باعث قبول نکردن می‌شود!

    1. بحار الانوار، ج 17، ص 373.
    2. . سوره قمر (54) آیه 1 و 2. نور ملكوت قرآن، ج 2، ص 110:
      «ساعت قیامت نزدیك شد، و ماه شكاف برداشت و پاره شد.* و اگر آیه‌اى را ببینند، روى مى‌گردانند و مى‌گویند: از جانب محمد سحرى است مستمرّ.»
    3. تفسیر القمی، ج 2، ص 341؛ الاِحتجاج،‌ ج 2، ص 287.

جلسه ۶۲۴

5
  • دم‌ودستگاه چه کسانی به‌هم مى‌ریخت؟! ابوسفیان و ابوجهل! تا وقتى پیغمبر صلّی الله و علیه و آله و سلّم سروصدایش درنیامده است كسى هم با او كار ندارد، دم‌ودستگاه‌شان طورى نمى‌شود و اگر پیغمبر صد سال جلوى باب كعبه مى‌ایستاد و نماز مى‌خواند كسى به او كار نداشت، فوقش مى‌گفتند: گرمای هوا مقدارى بالاخانه را تغییر داده است! غیر از این که حرفى نمى‌زدند! اگر صد سال هم مى‌آمد كسى كاری با او نداشت! اگر زنش هم با امیرالمؤمنین ـ سه‌تایی ـ مى‌آمدند پشت سرش باهم نماز مى‌خواندند مسئله‌اى نبود. اما همین‌كه گفت: این مسئله از من باید خارج بشود و به شما برسد باید از این محدوده پا فراتر بگذاریم یک‌دفعه همه به‌هم ریختند! گفتند که تا حالا هر كارى كردى حرفى نداشتیم، هرچه تا حالا كردى كاری با تو نداشتیم، آمدى نماز خواندى، سجده به بت‌ها نكردى ولی کاری با تو نداشتیم ولی حالا دیگر از این حد و خط قرمز مى‌خواهى عبور كنى و در حریم ما و حكومت ما و بیاوبروىِ ما داخل بشوى؟! اینجا دیگر با تو كار داریم! اینجا دیگر با تو برخورد مى‌كنیم!

  • خب این عده شروع به وسوسه و جمع كردن مردم كردند و وقتى قضیه به آنجا رسید گفتند: این سحرش عجیب است! این نه فقط سحرش اطراف و محیط اطرافش را مى‌گیرد بلكه سرایت می‌کند و قافله‌ها را هم مى‌گیرد!

  • یعنى آن نفسى كه به ماده تعلق دارد به هر وسیله‌ای نمى‌خواهد روزنه‌اى در دل خود باز كند كه آن روزنه بیاید و ظلمت را كنار بزند! آن ماده پوشانده و تعلقات آن را پوشانده و این دیگر در اینجا خیلى مسئلۀ [مهمی] است! این دستورات و مطالب و این چیزها همه به‌خاطر همین است.

  • تأثیر عجیب محیط در عدم پذیرش حق

  • محیط خیلى عجیب تأثیر دارد. در این قضیه كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مى‌فرمودند: «انسان همیشه باید به دارالاسلام هجرت كند و در بلاد كفر نماند»1 به‌خاطر این است که مسئلۀ محیط یك نقش اساسى در به‌وجود آمدن این مشكل دارد. من‌باب‌مثال آدم نماز مى‌خواند ولى نمازش نماز رُبات است. نفسِ محیط، فكر انسان را كم‌كم مى‌كشاند و به‌سمت ماده و مادیات می‌برد و آن نفس قابلیت دارد که به این مطالب [دست پیدا کند] ـ نه‌تنها به این مطالب، بحث از ماهیت و ماهیات و امثالهم که چیزى نیست! ـ و نفس می‌تواند حقایقى را ادراک كند كه براى آن حقایق هنوز در المنجد لغتى نیامده است. حالا تو دیگر مى‌خواهى چه‌کار كنى؟! یعنى هنوز واضع لغت نه در انگلیسى نه در فارسى نه در عربى نه در فرانسه براى آن لغتى نتوانسته وضع كند! چرا؟! چون هنوز نمى‌فهمد!

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به معاد شناسى، ج ‌3، ص 69.

جلسه ۶۲۴

6
  • ادراك مفهوم، شرط اول وضع لغت

  • شرط اول وضع لغت، ادراك مفهوم است و وقتى كه كسى مفهومى را نفهمد خب لغتی هم نمى‌تواند درمقابلش بیاورد! آن كسى هم كه این مفهوم را فهمیده نمى‌تواند بیان كند! لذا مراتبى در وجود هست كه حتى خود رسول الله و ائمه علیهم‌السّلام هم نتوانستند آن مراتب را به زبان بیاورند! چرا؟ چون نه آن مرتبه به زبان مى‌آید و نه لغتى براى تفهیم آن وضع شده است! هیچ‌کدام! وقتی بگویند که در آنجا چه خبر است؟ همین‌طورى به مردم نگاه می‌کنند [و جواب نمی دهند] مگر اینکه یكى خودش برسد.

  • مطالبى بود که از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ سؤال مى‌كردیم وقتی به یك جایى كه مى‌رسیدیم و به یك نقطه‌اى مى‌رسیدیم، ایشان مى‌گفتند: اینجا دیگر خودت باید بروی! حالا خیلى از آن پایین‌ترها را وقتى كه ما یك روز بالاى منبر در مشهد مى‌گفتیم آن شب برایمان صفحه مى‌گذاشتند! خیلى پایین‌ترش! نه‌اینکه حالا بگویند كه آیا این مطالب صحیح است یا نه! اگر صحیح نبود خود مرحوم آقا آنجا حضور داشتند و مى‌گفتند. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم آدمى نبود كه همین‌طور آنجا بنشیند هر كسی بالای منبر برود و چرت‌وپرت بگوید و ایشان هم نگاه كند! گاهى مطلبى گفته مى‌شد و ایشان مچ ما را مى‌گرفتند و می‌گفتند که نه‌خیر، این‌طوری نیست و یا مسئله و مطلب این است.

  • صفاى باطن شرط برای روشن شدن مطالب فلسفى و حكمى و عرفانى

  • از این جهت است كه مى‌فرمایند: «العِلمُ نورٌ یَقذِفُهُ اللهُ فی قَلبِ مَن یَشاء»1 معنایش این است که تا آن صفاى باطن پیدا نشود مطالب فلسفى و حكمى و عرفانى براى انسان باز نمى‌شود و براى انسان روشن نمى‌شود و هرچه انسان می‌خواند انگار دارد به دیوار نگاه مى‌كند! مفاهیم را مى‌فهمد، یك چیزهایى می‌فهمد، اما اینكه این مطلب به جانش بنشیند و بفهمد که مطلب حق است و همین‌طور است [نیاز به صفای باطن دارد]، یعنى همین‌طور كه الآن احساس می‌کند كتاب در دستش است همین‌طور هم این مسئله برایش جایگزین بشود و برایش واقع بشود.

    1. مصباح الشریعه، ج 1، ص 16.
      ترجمه: «امام صادق علیه‌السّلام: علم، نوری است که خداوند به قلب هرکس که بخواهد می‌افکند.» (محقق)

جلسه ۶۲۴

7
  • نظیر این مسئله همین بحث اصولى‌ای است كه داریم بیان مى‌كنیم حالا من‌باب‌مثال مى‌گویم: من از طریق فنى و از طریق اصولى این مبحث استطاعت كه آقایان این را مقدمۀ عقلیّه مى‌دانند و ما این را به مقدمۀ وجودیه تبدیل كردیم و واجب را نسبت به این، واجب مطلق كردیم و پا را از این‌هم‌ فراتر گذاشتیم و حتى تحصیلش را واجب كردیم؛ به ملاحظۀ تحصیل وجوب مقدّمه به‌خاطر [وجوب] ذی‌المقدمه، اگر من این را همان ابتدا مى‌گفتم آیا یك نفر از شما قبول مى‌كردید؟! من قسم مى‌خورم یك نفر قبول نمى‌كرد! چون کیفیت ارتكازى كه براى افراد هست، كیفیت بیانى كه شده است اصلاً كیفیت خود مطلب و نفس این عبادت [مهم است]. تا مكه براى ما سیصد فرسخ، چهارصد، پانصد فرسخ فاصله هست و براى افرادى كه دورترند دوهزار فرسخ! آنهایی که آن‌طرف دنیا هستند فاصله‌شان تا مكه چقدر است؟! مثلاً بیست هزار كیلومتر است! دور زمین مگر چهل هزار كیلومتر نیست؟! نصفش‌ بیست هزار كیلومتر مى‌شود! حالا من بیست هزار كیلومتر بلند شوم بیایم! آن‌هم نه الآن كه طیاره‌ها هستند و مستقیم و بدون توقّف بلند مى‌شوند و می‌نشینند، نه! براى كسى كه مى‌خواهد با خر یا با كجاوه برود!

  • مكه تنها براى زمان عصر هواپیماهاى جمبوجت و بوئینگ و کُنکورد که نیست بلکه براى همۀ زمان‌هاست، در آن زمان كجاوه هم بود، حتی پیاده‌اش هم بوده است! خب وقتى این‌طور باشد انسان چه تصورى مى‌تواند بكند؟! همین تصور را بیاوریم و به زماننا هذا منتقل كنیم و این وضعى كه گفته مى‌شود و این نحو توضیحى كه داده مى‌شود، این نحو مطلبى كه براى مردم بیان مى‌شود و به‌عنوان یك موضوع و اصل مفروغٌ عنه و به‌عنوان یك مطلب ارتكازى، به‌عنوان یك مطلب اجماعى، به‌عنوان یك مطلب ضرورى و بدیهى مطرح مى‌شود، این به‌خاطر این است كه آن واقعیت این امرِ عبادى، حتى براى افرادى كه در مقام بیان حكم هستند هم روشن نشده است!

جلسه ۶۲۴

8
  • کمک شیطان!

  • آن كسى كه به او پول بذل مى‌كنند، بذل مال مى‌كنند و مى‌گوید: راه فرار پیدا كنم كه بتوانم بذل را رد كنم این معلوم است هیچ [نفهمیده است]! خدا عمرت بدهد! بذل مال را كه نمى‌شود ردّ كرد، اینکه صریحِ روایت هست!1 مالى را كه به این شخص بذل شده درصدد برمى‌آید یك راهى پیدا كند [تا بذل را رد کند و خود را از استطاعت بیندازد و با خود می‌گوید که] اى بابا من در خانه‌ام نشسته‌ام حالا باید بذل را رد كنم! جبرئیل بیكار بودى كه در سر آن شخص انداختى که بیاید به من بذل زاد و راحله بكند؟! شروع مى‌كند غُرزدن، مى‌نشیند فكر مى‌كند برود آن كتاب را ببیند دوباره روایات را ببیند، این کار را نمى‌كند؟! مگر ما الآن چه‌کار مى‌كنیم؟! وقتى یك چیزی مخالف روشمان ببینیم چه‌کار مى‌كنیم؟! به این‌طرف مى‌رویم مى‌نشینیم فكر مى‌كنیم تعمّق مى‌كنیم تا سوراخ و سُنبه‌ و روزنه‌اى پیدا بكنیم، از این مى‌پرسیم، از آن مى‌پرسیم که آقا شما چنین چیزى را دیده‌ای؟! راهى به نظرت مى‌رسد؟! این چیست؟! شیطان است! مدام مى‌آید و وسوسه می‌کند؛ وقتى انسان به‌دنبال حق نیست خدا هم برای انسان شیطان را مى‌فرستد و مى‌گوید که حالا برو و كمكش كن! ﴿وَ إِنَّ ٱلشَّيَٰطِينَ لَيُوحُونَ إِلَىٰٓ أَوۡلِيَآئِهِم2 اینجاست كه مى‌آید و راه را نشان مى‌دهد؛ با راه شرع مى‌آید و راه نشان مى‌دهد كه این فریضه، با همان راهِ شیطانىِ شرعى برداشته بشود و خیال راحت بشود! چون باید خیالمان را راحت كنیم! خیال نمى‌گذارد [که راحت باشیم]!

  • روایت صریح امام صادق علیه‌السّلام را چه می‌فرمایید؟! وقتی بذل زاد و راحله شد باید به حج بروید! این خیال ناراحت است! جواب صاحب وسائل را چه باید بدهد؟! جواب محمد بن مسلم را چه باید بدهد؟! جواب أبى‌بصیر را چه باید بدهد؟! جواب آن چیزهایی كه تابه‌حال خوانده است را چه باید بدهد؟! این جواب‌ها براى او دغدغۀ نفس ایجاد مى‌كند و یك‌دفعه از یك راهی وارد مى‌شود و می‌گوید که بسیارخوب، شما كه الآن مى‌خواهید از اینجا بروید تنها كه نمى‌شود باید سى‌نفری همراهت باشند و موقعیت هم [مناسب باشد] این‌هم كه بذل مال براى یك نفر كرده است! [پس نمی‌شود رفت!]

    1. وسائل الشیعه، ج ‌11، ص 40.
    2. . سوره انعام (6) آیه 121. افق وحى، ص 253:
      «و به تحقیق شیاطین به دوست‌داران خود وحى مى‌كنند.»

جلسه ۶۲۴

9
  • سلاطین هم دلیل دارند كه نمى‌روند، باید برایشان واجب بشود! سلاطین و رئیس‌جمهورها تنها كه نمى‌توانند بروند! چون اگر تنها بروند شَل مى‌شوند چُلاق مى‌شوند به كمرشان بیل مى‌خورد! آجر در سرشان مى‌خورد! این سلاطین و رئیس‌جمهورها این‌طور هستند! باید حتماً پنجاه‌نفری با ایشان بروند! این‌طرفشان را بگیرند، آن‌طرفشان را بگیرند، جلویشان را بگیرند، عقبشان را بگیرند، گرفتنی‌ها را بگیرند!! تااینكه اینها بروند اعمال حج‌شان را کاملاً انجام بدهند!

  • ما وقتى مى‌رفتیم مى‌دیدیم که رئیس‌جمهور فلان کشور با پانزده نفر، بیست نفر آمده است! دوروبرشان را باید محافظت كنند! اینها با افراد عادی فرق مى‌كنند! خب اینها به همین راحتی مستطیع نمى‌شوند چون باید با پنجاه نفر بروند که خب این‌قدر مال خمس دررفتۀ حلال كم گیر مى‌آید! آن‌وقت شیطان شروع مى‌كند راه جلویش مى‌گذارد، مى‌گوید: بسیارخوب! زورت نرسیده است که آن روایت را عوض كنى؟! زورت نرسید فلان صفحه را برداری؟! زورت نرسید؟! من الآن برایت راه مى‌گذارم! الآن برایت مسیر تعیین مى‌كنم! مسیر این است؛ بله، این بسیار چیز خوبى است و قابل طرح است و همین را جلو مى‌آورد!

  • من در زمان سابق در مشهد در یك مجلسى بودم بعد در آنجا یك معمّمى بود که از علماى معروف مشهد بود و فوت كرده است ولى شخصی که قضیه‌ را نسبت به او نقل مى‌كرد الآن در قید حیات هست. مى‌گفت: ما چند سال پیش با فلان آقا براى عمره رفتیم و وارد جدّه شدیم و به جُحفه رفتیم و به مسجد آمدیم و احرام بستیم، تا احرام بستیم یک‌مرتبه من دیدم رنگ این آقا پرید و یك حالت اضطراب عجیبى او را گرفت و اصلاً نمى‌دانست چه كند! این‌ شخص پیر هم بود، به لكنت زبان افتاد! [ناقل] مى‌گفت كه من جلو رفتم و فهمیدم كه این قضیه براى چیست! من متوجه شدم! چون زمیل و همراه ایشان بوده و [از حالاتش خبر داشته است] می‌گفت که جلو رفتم و گفتم که آقا چه شده است؟! بعد از یک‌مدتی گفت: حالا چه‌کار كنم كه احرام بسته‌ام؟! گفتم که منظورتان چیست؟! گفت که چطورى از احرام مى‌توانم دربیایم؟! گفتم كه آقا كارى ندارد! من با شما هستم! من شما را كمك می‌کنم و با‌هم اعمال را انجام مى‌دهیم تااینكه مشکلی پیش نیاید.

جلسه ۶۲۴

10
  • احرام بستن سبب شمول عنایات ولایت

  • یعنى او در آنجا تصوّر كرده است که یک‌مرتبه یك غُل‌وزنجیرى بر گردن او افتاد و دیگر نمى‌تواند این غل‌وزنجیر را بردارد! یعنى اصلاً با خودش فكر نكرده است که با این احرامى كه بسته وارد حرم خدا شده است، اصلاً در ذهنش این نیامده است که با این احرامى كه بسته است یك قدم به خدا نزدیك شده است! اصلاً به ذهنش نیامده كه الآن مشمول عنایات ولایت شده است! اصلاً هیچ یک از اینها در ذهنش نیامده و نیامده! فقط آنچه که به ذهن او آمده این بود که دَدَم واى! چه خاكى به سرم کنم! درست شد؟! همین آقا مى‌آید براى مردم فتوا مى‌دهد! براى مردم حكم مى‌دهد! براى مردم تكلیف تعیین مى‌كند! دیگر چطور از آب درمى‌آید؟!

  • یك كسى هم هست مثل پدرمان كه وقتی مكه مى‌رود و احرام را مى‌بندد ماتم مى‌گیرد كه فردا از این احرام درمى‌آید! می‌گوید که اى كاش ماه‌ها ما در این احرام مى‌ماندیم! ولى چاره نداریم! از آن‌طرف ماتم مى‌گیرد! می‌گوید که حالا كه در احرام رفته است وقتی اعمال انجام بشود مجبور است از احرام بیرون بیاید! ببینید تفاوت ره از كجا تا به كجاست! آن‌وقت او چطورى براى مردم فتوا صادر مى‌كند؟! چطورى براى مردم حكم را مى‌گوید؟! چطورى مردم را سوق می‌دهد؟! به كجا سوق مى‌دهد؟! او به كجا سوق مى‌دهد و این به چه نحوه است و آن به چه كیفیتی است!

  • دیگر ما خیلى دوریم! حالا شما مى‌بینید وقتى ما مسائل را مطرح مى‌كنیم، یك طور دیگر و یک قسم دیگر خواهد شد، بى‌حساب كه نیست! خیلى از آن فضا دور افتاده‌ایم كه براى ما طرح این‌گونه مطالب و تبدّل واجب از مشروط به مطلق شوك‌آور شده است و مسئله خیلى براى ما عجیب و نامأنوس شده است! چون ما در این فضا زندگى مى‌كردیم، در این فضا رشد كردیم، در این ارتكازات بار آمده‌ایم مثل این است كه بیایند اصلاً دینش را بگیرد! چه مى‌گفتند؟! بابیه و بهائیه مى‌گفتند؛ حضرت باب آمدند و نماز را برداشتند و شریعت محمدیّه را نَسخ فرمودند! با حضور شریعت جدید شریعت قدیمه نَسخ شد و چون هنوز شریعت جدید نیامده است لذا مردم در اباحه هستند! یا علی! خلاصه حسابى از آن مخدرۀ مكرمه رسیدند!1 اصلاً نَسخ شریعت براى ایشان خیلى خوب تمام شد! یعنى خیلى برایش مفید بود! قضیه، قضیۀ آن دزد است! می‌گویند:

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به فلسفه نیکو، ج 2، ص 20.

جلسه ۶۲۴

11
  • شب‌هنگام چند نفر براى دزدی به داخل خانه‌ای رفتند، یك بز بدبختی هم آنجا آویزان بود و آقای خانه هم با خانمش ظاهراً داشت استراحت مى‌كرد، دید دزدها دارند با‌هم حرف مى‌زنند و مى‌گویند که چه‌کار كنیم؟! یكى گفت که اول مرد را مى‌كشیم بعد هم مى‌رویم این بز را كباب مى‌كنیم و بعد خدمت مخدره مى‌رویم! مرد به زنش گفت که شنیدى چه گفتند؟! گفت که بله! حالا چه‌کار كنیم؟! گفت: چاره‌اى جز صبر نیست!

  • مرد گفت: این صبر براى من و آن بز بدبخت هیچ صرف ندارد ولى براى تو خیلى صرف دارد که چند نفر...!!

  • من یك وقت كتاب‌هاى این بهائى‌ها را مى‌خواندم تقریباً این‌قدر من از این بهائى‌ها كتاب خواندم که به‌اندازۀ دو متر ارتفاع بود! اصلاً این قضایا را اینها رو نمى‌كنند و می‌گویند که باید این قضایا را نسیاً منسیاً كرد! یكى از برگ‌هاى سفید تاریخ این بهائى‌ها همین مسئلۀ حمام گرگان است كه یک خانمی آمد و شادى‌كنان و پاى‌كوبان گفت که حضرت باب، شریعت قبل را نسخ فرمودند و هنوز شریعت جدید هم نیاورده‌اند، ظاهراً چهل یا پنجاه نفر هم در آنجا حضور داشتند و خلاصه این بندۀ ‌خدا به یك فیض كاملى رسید!!

  • حالا اصلاً تصور ما این است كه یك چیز جدید و یك مسئلۀ جدید و یك مطلب جدیدى هست! ولى وقتى كه انسان بیاید و وارد بشود و در آن فضا قرار بگیرد كم‌كم آن حقائق مى‌آید و در نفس او ظهور مى‌كند و واقعیت را نشان می‌دهد و هر مقدارى كه آن تجرّد بیشتر بشود طلوع آن احكام و حقائق بر نفس قوى‌تر مى‌شود. اینجاست كه محى‌الدّین در آنجا دارد: وقتى كه عارف به مقام تجرّد برسد به آن محل و منشأ وحى اشراف پیدا مى‌كند، نه مستقلاً بلکه از همان‌ دریچه‌ای نفس رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم که بر او این حقائق منتشر شد، این به همان دریچۀ نفس اتصال پیدا مى‌كند و مطالب را از آنجا مى‌تواند اخذ بكند1 این به‌خاطر این مسئله است.

    1. فصوص الحكم، ج 2، ص 217 و 218.

جلسه ۶۲۴

12
  • لذا بزرگان خیلى در این قضیه تأكید كردند كه انسان چطور باید خودش را در معرض این نحوه از استفاضه دربیاورد و موانع را كنار بزند چون همۀ اینها در این مسئله دخالت دارند؛ فضا دخالت دارد، گناه دخالت دارد، توجه به دنیا دخالت دارد، عدم مراقبات دخالت دارد، صحبت زیاد كدورت مى‌آورد و دخالت دارد، رفتن در جاهایى كه از نظر فضا در نفس انسان تأثیر مثبت مى‌گذارد دخالت دارد، همۀ اینها در مطالب دخالت دارند. اگر یك روایت از امام صادق علیه‌السّلام بخوانید این دخالت دارد؛ روایت امام صادق را بخوانید و درمقابل هم یك صفحه كتاب از این نویسندگان چرت‌وپرت‌ها بخوانید آن‌وقت فرق بین این دوتا را مى‌فهمید! یك صفحه از اصول كافى را بخوانید بعد بروید یك مقاله هم از یك آدم عوضى بخوانید، ده دقیقه از صحبت بزرگان و اولیاء خدا را گوش بدهید بعد بروید نیم ساعت یا بیست دقیقه صحبت آنهایی را كه اهل دنیا هستند گوش كنید، خودتان تغییر را مى‌فهمید، و این اختلاف را خودتان احساس و ادراک مى‌كنید و این مسئله را به‌دست مى‌آورید.

  • توصیۀ مرحوم بوعلی به شاگردان دربارۀ نمازشب

  • لذا در اینجا برای رسیدن به این مطالب، انسان باید غیر از اینها خودش را هم آماده بكند، اینجاست كه مرحوم بوعلى به شاگردانشان مى‌فرمودند:

  • بدون خواندن نماز شب، فردا به درس من نیایید!

  • البته‌ ایشان دیگر اواخر عمر این مطالب را مى‌گفتند كه یك تغییر و تبدّلاتى در حالاتش بود و سال‌های آخر عمرش خیلى فرق مى‌كرد؛ حال تهجدّش زیاد شده بود ابتهالش زیاد شده بود مشخص بود. او چه چیزى را احساس مى‌كرد؟! چه مسئله‌اى را احساس مى‌كرد كه این مطلب را مى‌گفت؟! عجیب اینكه وقتى كه شاگردان یک روز آمده بودند و ایشان سؤال مى‌كرد دید اینها امروز همین‌طور بیربیر دارند نگاه مى‌كنند یا مثلاً یكى حرف مى‌زند، خیلى ناراحت شد و گفت که حال شما را امروز دگرگون مى‌بینیم، دیشب چه كردید؟! منظورش نشستن به هرهر و كركر و فرض بكنید گَعدۀ صفا و...! گفت: آقا این صفاها را براى روز بگذارید، شب بنشینید درستان را بخوانید، مطالعه‌تان را بكنید، حالا اگر مستحباتى مى‌خواهید انجام دهید، كتابى یا دعایی بخوانید، از شب استفاده كنید، روز هم مى‌شود بنشینید و با‌هم چند كلمه‌اى صحبت كنید. خلاصه آن احساسى كه براى تَفهُّم مطالب باید در وجود آنها باشد، آن احساس را ندید، آن تلقّى را ندید، آن گرفتن مطالب را كه روى هوا مى‌زنند را ندید، احساس نكرد و این یك مطلبى است كه شوخى‌بردار نیست إن‌شاءالله كه خدا همۀ ما را حفظ كند.

جلسه ۶۲۴

13
  • نحوۀ برخورد با بهائی‌ها

  • تلمیذ: در ارتباطات با بهائی‌ها چگونه باید رفتار کرد؟

  • استاد: این بهائى‌ها كه فعلاً مسئولیتشان برعهدۀ حكومت است و حاكم شرع باید نسبت به اینها تصمیم بگیرد و البته اینها خیلى‌هایشان از مستضعفین هستند و نمى‌فهمند ولى اگر اینها بخواهند [در حکومت اسلامی] باشند، باید ملتزم به قوانین حكومت باشند و اشاعۀ خلاف و تبلیغِ خلاف نکنند، چون این مخالف با آن اصول ذِمّه است و اگر قرار باشد اینها بخواهند این كار را بكنند، مسئله مشكل است و برخورد با اینها باید برخورد شدیدى باشد.

  • تلمیذ: در ارتباط با بهائی‌هایی که از اقوام مسلمانان هستند چگونه باید رفتار کرد؟

  • استاد: البته بهائى بودن اینها مثل یهودى و نصارىٰ بودن است. یك وقتى او بهائى است و اهل عناد است و خودش هم در مرامش پاى كار است خب این ارتباط باید قطع بشود و به‌هیچ‌وجه ارتباط جایز نیست.

  • ترویج سنّی‌گری در ایران

  • یك وقتى نه، مثلاً از نظر فكرى مستضعف است و این قضیه حتى در خود مسلمان‌ها هم هست؛ من‌باب‌مثال مسلمان‌هایى هستند كه اگر یك سختى پیش بیاید شروع مى‌كند به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فحش دادن! خب این دیگر چیزى نیست كه بگویى این سبّ النّبى كرده است! اصلاً سعۀ وجودى‌اش این مقدار است! مردم در این حد هستند خیلى‌هایشان فهم ندارند؛ فهم درست ندارند، معرفت ندارند، شناخت ندارند و شروع به فحش دادن به پیغمبر مى‌كنند و اگر در این محدوده باشد اشكال ندارد. ولى در بین همین مسلمان‌ها بعضى‌ها اسماً مسلمان هستند ولى اصلاً برنامه و وضعیتش، تبلیغ بر علیه دین و دیانت و این مسائل خلاف است؛ اسماً مسلمان است و بهائى و زرتشتى و این چیزها نیست ولیكن وقتى مى‌نشیند شروع مى‌كند [به گفتن مطالب خلاف اعتقادات اسلام] یعنى اصلاً مرض دارد و می‌خواهد که اعتقادات همه را زیر سؤال ببرد! مخصوصاً در این زمانه سنّى‌گرى دارد یك مقدارى [ترویج] مى‌شود و مسخره كردن و زیر سؤال بردن و مبانى تشیّع را به‌طورکلی استهزاء كردن و اینها رواج پیدا کرده است؛ چنین قضیه‌اى دارد اتفاق مى‌افتد و اتفاقاً در ایران هم دارد اتفاق مى‌افتد كه خیلى [تلاش می‌کنند] معتقَدات را سست كنند و آن صلابت ایمان را بگیرند و شنیدم این‌طرف و آن‌طرف حتى در كلاس‌هاى درس خدمات عُمر نسبت به ممالك اسلام و اینها را مى‌شمارند و می‌گویند که اگر عُمر نبود الآن ایران، اسلام نداشت و حتى از بركت عُمر ما الآن مسلمان هستیم و ...!

جلسه ۶۲۴

14
  • چنین مطالبى هست و اگر بعضى‌ها این‌طور باشند انسان باید با خود اینها هم قطع ارتباط كند و اختصاص به بهائى ندارد اگر مسئله، مسئلۀ تبلیغ آنها و ترویج و تخریب است این ارتباط حرام است.

  • تلمیذ: اگر ارحام درجۀ یك باشد چه؟!

  • استاد: ولو از بستگان درجۀ یك باشند، ارتباط حرام است و انسان با آنها نمى‌تواند ارتباطى داشته باشد. اگر درجۀ یك مثلاً پدر و مادر باشند آن را انسان باید برود [و صلۀ رحم داشته باشد] ولى باید بگوید که [در این حیطه] حرفى نزنید و در یك محدودۀ ضرورت [ارتباط داشته باشد] فقط به همان مقدار [باید ارتباط داشت]، چون مسئلۀ پدر و مادر فرق مى‌كند و با سایر افراد تفاوت دارد.

  • تلمیذ: وضو گرفتن از آب كشاورزى كه متعلق به بهایی‌ها باشد چگونه است؟

  • اختصاص قوانین ذِمّه به ادیان الهی

  • استاد: نسبت به وضوى از این آب، حالا فرض كنید كسى وضو گرفت، چیزی از آن كه كم نمى‌شود، مسئلۀ بهائیّت یك مسئله‌اى است كه عرض كردم حكومت باید در این مسئله تصمیم بگیرد. بهائیّت جزو دینى كه مشمول قوانین ذِمّه باشد نیست و آن قوانین فقط مربوط به یهود و نصرانیّت و زرتشتى است، هر چیز دیگرى نه‌تنها بهائیّت بلكه حتى این اقوام مختلف مثل سیك‌ها و سایر اقوامى كه در ایران هستند اینها مشمول قوانین ذِمّه نیستند و اگر حكومت با آنها مدارا مى‌كند به‌خاطر رعایت مصالح است كه این را انجام مى‌دهد و قانون ذِمّه فقط مشتمل بر یهود و ادیان الهى است و بهائیت از آنجایى كه دین الهى نیست مشمول قوانین ذِمّه نیست و مسئله این است.

  • حالا اینکه دولت و حكومت با آنها مرافقت مى‌كند به‌خاطر مصالح است و استضعاف آنها را درنظر مى‌گیرد. بنابراین آبى كه رد مى‌شود آنها فقط مى‌توانند حقّ استفاده‌ داشته باشند اما ملکیت واقعى را اینها ندارند؛ یك حق استفاده‌اى یك حق‌السّكوتی، یك ارفاقی دارند، در همین حد! مثل اینكه شما مى‌روید جایى که آنجا مهمان هستید، میوه‌ یا غذایى كه جلوى شما مى‌گذارند این حق تملیك به شما نمى‌دهد فقط حق استفاده و اباحه در أكل و تصرّف را به شما مى‌دهد و اگر حق تملیك داشته باشید شما مى‌توانید آنها را بردارید و ببرید. مى‌گوید که نه آقا هرچه مى‌خواهید بخورید. دیده‌اید که بعضى رستوران‌ها هست كه وقتی به آنجا مى‌روند هرچه مى‌خواهند مى‌خورند و دیگر كسى برایشان غذا نمى‌آورد، ظرفشان را برمى‌دارند و مى‌روند از همان جا پر می‌کنند و اگر تمام دیگ را هم خالى بكنند كسى حرفى نمى‌زند و دیگر كسى كارى ندارد؛ دیگر بسته به سعه و ظرفیت خود افراد دارد! برای آدم‌های لاغر و كم‌خور نمى‌صرفد که به آنجا بروند! در آنجا حق تملیك نیست كه طرف بردارد و ببرد و بگوید که من كه كم خوردم پس یك دانه كماجدان را هم بردارم با خودم بیرون ببرم! مى‌گویند که نه آقا! خلاصه اینجا برو چاره‌اى براى خودت بكن ولى از اینجا نمى‌شود بیرون ببرى! پس حق تملیك نیست ولى حق استفاده و مصرف هست؛ اباحۀ در تصرف است؛ به این مقدار.

جلسه ۶۲۴

15
  • عدم مالکیت سایر ادیان در حکومت اسلام

  • براى بهائیت و سایر ادیان كه در ایران هستند حكم شرعى همین است، اینها چیزى در حكومت اسلام مالك نمى‌شوند. بله، حكومت اسلام مى‌تواند از دِماء و اعراض و اموال آنها به مصالحى حمایت كند ولكن تملیك واقعى در اختیار حاكم نیست بلكه در اختیار شارع است. بله او مى‌تواند به دیگران بگوید كه آبى كه به مزرعه مى‌رود متعرّض نشوید ولى مالك نیست.

  • تلمیذ: اگر بفروشند چه؟

  • حکم خرید و فروش غیر مسلمان‌ها در حکومت اسلام

  • استاد: خب بفروشند اشكالى ندارد آن پولى هم كه مى‌گیرند یا پولى كه مى‌دهند در اصطلاح هدر است آن شخص [خریدار] بر طبق خود این معاوضه و بر طبق این اولویتى كه نسبت به این مسئله پیدا مى‌كند مالك مى‌شود و این‌هم براساس‌ قوانین حكومت است یعنى چون حكومت اِبقاء اینها را امضاء كرده است، نفس اِبقاء اینها موجب حلیّت در تصرّفات است؛ اگر چیزى را بخرند مى‌توانند تصرّف كنند و این حق تصرّف به آنها منتقل مى‌شود ولى نفس ملکیت منتقل نمى‌شود یعنى اگر از یك مسلمانى چیزى را بخرند مالك نمى‌شوند بلکه ملکیت در تحت همان مسلمانى كه از او مال را خریده‌اند باقى مى‌ماند منتها جواز تصرّف به این منتقل مى‌شود مثل اجاره. وقتى كه آنها این مال را به یك مسلمان دیگر بفروشند در واقع ملکیت از این مسلمان به مسلمان دیگر منتقل شده است و آن پولى هم كه مى‌دهند در واقع مسلمان یك پولى از جیبش داده و درقبال آن شخص بهائی انتقال پول انجام نشده است و این پول به آن مسلمانی تعلق گرفته كه این مال قبلاً مال او بوده است، یااینكه علیٰ‌کلّ‌حال همین جوازى را كه در حكومت به اینها داده مى‌شود خود همین جواز و امضاء حكومت اسلام موجب ملکیت خواهد شد در واقع این واسطه است و عوض و معوّضى در اینجا به این تعلق نمى‌گیرد.

  • تلمیذ: ...

  • استاد: ... یك شب جاى شما خالى اصفهان رفتیم، باور نمى‌كردیم اصفهانی‌ها این‌قدر باصفا باشند باوفا باشند ...!! بعد دیدیم همین‌جا قم هم هست، بگذارید قضیۀ اصفهان را بعد از این بگوییم! اصفهان که عالی بود! دو هفته سه هفته پیش بود! ما دو سه هفته پیش منزل یكى از دوستان رفته بودیم، داشتیم برمى‌گشتیم باران هم كمى مى‌آمد، گفتم که مى‌روم یك نیم ساعت قدم مى‌زنم بعد به منزل برمى‌گردم. رفتیم یك جا قدم مى‌زدیم دیدیم یك‌جا از همین كوچه‌هاى بالاتر صداى موسیقی مى‌آید و چراغانى كرده‌اند و آدم‌هایی كه مى‌آیند با كراوات و ... هستند! بعد با خودم گفتم که قم و از این حرف‌ها؟! بعد گفتم که مثل اینکه از بركت ما بود که [از وقتی که] به آنجا رفتیم منطقه را آباد كردیم! خلاصه همه یك كراوات پوشیدند و خیلى شیك و مرتب مى‌آمدند! دیدیم مجلسى هست و یك آقایى هم مى‌خواند و از همان گروه آواز هم هستند معلوم بود كه نوار نگذاشتند و برایشان زنده پخش مى‌كنند! مفصّل بود! گفتیم که خب این یك چشمه‌اش! رفتیم بالاتر و همان قسمت‌هایی كه شهرك داشت تمام مى‌شد دیدیم از آنجا هم صدا مى‌آید! نمى‌دانم در خانۀ چه کسی بود، دیدیم آنجا عالى‌تر است! بزن‌وبکوب حسابى است! یك‌دفعه نگاه كردیم آن‌طرفش هم یكى دیگر است! مثل اینكه دوتا مجلس بود و دوتا گروه بودند و خلاصه بزمى به‌پا كرده بودند و معلوم شد یكی از آنها اهل اینجا بود چون موقع برگشتن آمدند و داخل آن كوچه رفتند و آن یكی‌شان هنوز مجلسشان به‌پا بود. همین‌طورى‌كه می‌فرمایید مى‌رقصیدند و خیلى باصفا بودند و تهجّد داشتند!

جلسه ۶۲۴

16
  • یك شب همان دو یا سه سال آخر حیات مرحوم پدرمان رضوان الله تعالیٰ علیه ـ زمان سابق ـ که ما قم بودیم به اصفهان رفتیم، مى‌خواستیم منزل یكى از رفقا برویم، آدرس آنجا را گم كردیم بعد دیگر تماس گرفتیم و قرار شد یك جایى سراغمان بیایند! ما رفتیم کنار یك هتلى که كنار زاینده‌رود است ـ اسمش هتل كوثر است ـ ایستادیم و قرار گذاشتیم که آنجا بیایند و ما را ببرند و یك نیم ساعتی یا بیشتر طول كشید تااینكه آمدند و ما را پیدا كردند چون آنها مدتى رفته‌ بودند و گشته‌ بودند و اتفاقاً شب جمعه هم بود و ما به فیض كامل رسیدیم! حدود پنج یا شش منظره از مناظر جَنّت دیدیم! عروسى مفصّلی بود مثل اینكه آن شب خیلى‌ها هم مى‌خواستند به فیض برسند؛ هم به فیض برسانند و به فیض هم برسند! آنجا آمدند و خیابان را بستند و پیاده شدند شروع به بزن‌وبکوب کردند! حالا خود آن عروس و داماد هم با همان وضع پیاده شدند یعنى بدون اینكه اصلاً یك حجاب و ستاری داشته باشند! مثل اینكه خیلى آنها قائل به وحدت و توسعه بودند! خلاصه شروع به زدن و كوبیدن كردند و همه با همدیگر رقصیدند، بعد كه در مرائى و منظر دلى از عزا درآوردند...؛ خلق‌الله هم جمع شده بودند و برایشان دست مى‌زدند! ـ عجب اصفهانی‌هایی! ـ به‌جاى اینكه مانع بشوند و امر به معروف كنند و نهى از منكر كنند شروع كردند به تشویق كردن و دست زدن و بعد اینها رفتند و گروه بعدى آمدند!! همین‌طور حدود پنج یا شش مورد دیدیم كه بعضى‌هایشان خب یك مقدار بهتر بودند و التزامِ کمی داشتند، ولی بقیه نه! این‌هم حال‌وهواى مردم است. اینها مسلمان‌هاى ما هستند! ما اسممان را مسلمان گذاشتیم! بیچاره بهائی‌ها!

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد