پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4: في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق تفاوت میان جنس و نوع در نظام ادراک عقلی میپردازند. بحث با این پرسش آغاز میشود که چرا جنس با وجود ابهام ذاتی، در حمل بر مصادیق، حیثیت خود را حفظ میکند، اما نوع متحصّل و روشن تلقی میشود. در ادامه، استاد با تکیه بر مبانی فلسفی، به بررسی این نکته میپردازند که ابهام و تحصّل، نه در ماهیتِ فینفسه، بلکه در ظرف عقل و نسبت به اشارات عقلی معنا مییابند. در این مسیر، با عبور از مثالهای فقهی و فلسفی، به تفاوت میان صورت نوعیه و اعراض شخصیه اشاره شده و این حقیقت تبیین میشود که دسترسی به فصل حقیقی اشیاء، نیازمند اشراف وجودی و حضوری است. در نهایت، این جلسه با تأکید بر پرهیز از پرسشهای بیجا و لزوم تفکر عمیق برای رسیدن به حقیقت، به این نتیجه میرسد که انسان با سپردن زمام امور به مشیت الهی، از سرگردانی در ابهامات ذهنی رهایی مییابد.
درس ششصد و سی و دوم
فرق جنس و نوع (2)
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
علت تفاوت بین جنس و نوع
در تتمۀ بحث جلسۀ قبل مطلبى كه ناگفته ماند، مسئلۀ علت تفاوت بین جنس و نوع در عدم تحصّل و تحصّل در تبدّل اعتبار بود كه مرحوم آخوند در بیان سؤال اینطور مطرح كردند كه اگر جنس كه جنبۀ ابهام دارد وقتى در نوع استعمال بشود باز جهت ابهام خودش را ازدست نمىدهد بااینكه در اینجا گفتیم که این حیوان است یا اشاره به غنم مىكنیم، مىگوییم: هذا حیوانٌ یا اشاره به سَمَك مىكنیم، مىگوییم: هذا حیوانٌ ولى باز آن حیوانیت خودش را ازدست نمىدهد كه از آن عدم تحصّل به تحصّل متحقق بشود؛ یعنى آن جنبۀ حیثیت ذاتى خودش را در هر حالى حفظ مىكند.
اما چطور شما در مسئلۀ نوع كه اگر نوع در یك چیزی بخواهد استعمال بشود، مىگویید: متحصّل است؟! منبابمثال اگر به زید بگوییم: انسانٌ، و یا به یك گوسفند خارجى متشخّص اشاره كنیم و بگوییم: هذا غنمٌ، در این موارد با اینكه در هردوی اینها یك مسئله اتفاق افتاده است [اما فرق میگذارید]؟! در اینجا اگر به این غنم هم حیوانٌ بگوییم درست است هم غنمٌ بگوییم درست است؟! وقتى كه شما دو اسم مختلف را بر یك مصداقى حمل مىكنید چطور یك اسمش متحصّل است كه همان غنم باشد ولى یك اسمش را كه همان حیوان باشد مىگویید: مبهم است؟! درحالىكه مصداق در اینجا یكى است و حمل در اینجا متفاوت شده است.
راجع به این قضیه جلسۀ قبل هم عرض شد و ماحصل كلام مرحوم آخوند در توضیح كلام شیخ این بود كه بحث بر سر خود نفس تحقق این ماهیت در عقل است. شكى نیست كه مصداق خارجی متشخّص است و تشخّص آن، تشخص وجود است. اگر وجود نبود، مصداق خارجى متشخّص نبود و این غنم در حالت ابهامى خودش إلى ابدالدهر باقى میماند؛ چون در اینجا این مصداق هست، و در هرجا كه وجود هست در آنجا تشخّص حضور دارد؛ پس تشخصى كه در اینجا مورد نظر است و بهواسطۀ آن تشخّص، آن تحصّل حاصل مىشود و رفع ابهام مىشود، كارى به ماهیة الشیء ندارد بلکه به وجود كار دارد، وجود هرجا باشد در آنجا تعیّن، تشخص، ظهور و رفع ابهام هست. این یك مسئلۀ عادى است.
اقتضاء ابهام داشتن ذاتى یك شیء
إنَّما الکَلام در اینكه ذاتى آن ماهیت فىحدّنفسه باید مورد توجه قرار بگیرد، ذاتى یك شیء اقتضاء ابهام مىكند. آسمان برود و زمین بیاید ابهام دارد. این حیوان را شما به هر كیفیت مىخواهید دربیاورید. حیوان را بهصورت مستقل ـ خود نفس حیوانیت ـ بخواهید فرض كنید، در آنجا گفتیم که نفس حیوانیتِ تنها همان مسئلۀ بشرطلا بودن است كه اقتضاء ضمیمه مىكند كه ما آن را جدا و مستقل از غیر تصور مىكنیم و براى او در این موقعیت فصل مىآوریم، فصول مختلف مىآوریم، اگر جنس در اینجا در مفهوم خودش احتیاجى به غیر داشته باشد؛ بنابراین جنس در اینجا مركب خواهد شد و آن دیگر مسائلی است كه تتمه و تبعاتش پیش مىآید، خود جنس را كه تصور مىكنید تصور شما از جنس دلیل این است كه در اینجا او را مستقلاً فرض كردید و بدون فصل فرض كردید.
منبابمثال آیا حیوانى را كه در ذهن میآورید آن حیوان را توأم با فصل در ذهن مىآورید؟! حتماً باید یك فصلى همراهش باشد؟! اگر اینطور باشد این حیوان را براى فصل دیگر نمىتوانید جنس قرار بدهید و اگر بدون فصل مىآورید پس چطور مىگویید که این مبهم است؟ این همان مطلبى است كه دیروز عرض شد که ابهام منافاتى با استقلال ندارد كه انسان یك امر مبهمى را در ذهن تصور كند درعینحال كه مبهم است، عجب! مگر هر چیزى كه در ذهن انسان مىآید باید مشخّص و متعیّن باشد و کاملاً تمام اوضاع و جوانب آن را باید یافته باشد؟! حتى در مسئلۀ فصل هم این مسئله به اثبات رسیده است.
عدم دستیابی به فصل اشیاء
خود مرحوم شیخ هم در شفاء مىفرمایند: چه كسى است كه فصل را آنطورى كه بایدوشاید تعریف كرده باشد؟!1 حالا در مسئلۀ جنس ابهامش یك مقدارى دست انسان را در تصور آن ماهیت مبهمه كه مشترك بین فصول است باز مىگذارد ولى آیا واقعاً آن جنبهاى كه باعث شده است كه این غنم بشود و آهو و غزال نشود را یافتهایم؟! ما فقط چیزی که مىبینیم این است که این گوسفند داراى این سر و این پشم و این پا و خصوصیاتى است كه داریم مشاهده مىكنیم و غزال هم كه به این كیفیت است و نحوهاش همین است. حالا فرض كنید وزنشان مثل همدیگر است یا اصلاً وزن غزال كمتر است، از نظر رنگ هم شاید تفاوت داشته باشند و شاید هم تفاوتى نداشته باشند.
اینكه الآن شما دو ماهیت مختلف و دو نوع مختلف در اینجا مشاهده مىكنید و احساس مىكنید که اینها باهم فرق مىكنند و این او نیست و او هم این نیست این از كجا آمده است؟! شما فهمیدید؟! شما داخل كلۀ این گوسفند رفتید؟! گوسفند داخل شكم شما مىرود با همین کله و پاچهای که میخورید! ولى شما دیگر داخل كله و پاچۀ گوسفند نمىروید كه بفهمید این چه خصوصیتى داشته است كه همان لحمیت، همان صوف، همان عظم و همان عناوین و امثالذلك و دَم و اینها در گوسفند به این فرض درآمده است و خصوصیاتش هم بَعبَع كردن و كیفیت و حركاتش این است و همین وضع، همین خصوصیت، لحمیت، امثالذلك، صوف، جلد و فلان در این غزال به این شكل درآمده است، علت اینكه به این شكل است، كجاست؟! این را فهمیدیم؟! مسئله، مسئلۀ دقیقى است كه ما به فصول انواع نمىتوانیم پی ببریم.
اشراف حضوری شرط اطلاع بر فصل انواع مختلفه
فقط كسى به فصل انواع مختلفه مىتواند اطلاع پیدا كند كه اشراف او بر این انواع خارجى اشراف حضورى باشد. فقط او مىتواند، یعنى کیفیت نزول ارادۀ پروردگار را در تكوّن این نوع خارجى بِالوجدانِ و الإحساسِ و اللمسِ و المشاهدة به یك علم حضورى، این مسئله را ادراك كند كه آن ارادۀ ایجادیۀ بر تحقیق و تکوین صورت نوعیه در مرحلۀ نزول چه ادوار و اطوارى را به خود مىگیرد تا وقتى كه در برزخ و مثال به آن شكل مىآید و در ماده به این كیفیت ظهور پیدا مىكند. چه تغییرات و تحولاتى در این سلسلۀ نزول همینطور پیدا مىشود كه وقتى مىبینید غنم بچه مىزاید، بچهاش غزال نیست بلکه بچۀ گوسفند همان گوسفند خواهد بود و متولد از غزال همان غزال خواهد بود. این كیفیت نشو و تكوّن جنین در این وضعیت است، حالا نه فقط تکوّن جنین، اصلاً به جنین كارى نداریم مگر گوسفند از اول كه بهدنیا آمد گوسفند بود؟ غزال از اول غزال نبود! بالأخره یک نقطهاى كه این امتیاز بین انواع از آن نقطه شروع شد، وجود دارد و ما بحث را روى آن نقطه مىبریم؛ فرض كنید خداى متعال یك غزالى را مىخواهد ایجاد كند حتماً نباید این غزال پدر و مادر داشته باشد، خداوند آن را ایجاد مىكند.
منبابمثال مگر حضرت مسیح پدر داشت که بهوجود آمد؟! یا حضرت آدم مگر پدر و مادر داشت؟! نه! آن ارادهاى كه آمده و باعث شده است كه آدمِ غیر مسبوق به والدین، حوّاى غیر مسبوقةٍ بِالوالدین بهوجود بیاید، چه بوده است؟ چطور آن اراده به این تشكّل ظهور پیدا كرد و آن ارادۀ دیگر به تشكّل دیگر و به صورت دیگر ظهور پیدا کرد؟ كسى این مطلب را نمىداند مگر اینكه خودش بر این مسئله اشراف داشته باشد، لذا مطلب خیلی دقیقى است که مرحوم شیخ مىگویند، شما از كجا در كلۀ گوسفند رفتید كه مىگویید: فصلیت آن بَعبَع كردن است؟! یا آهو یا خر عرعر كردن است؟! یا ناهقیت و اینها؟! آخر خر بیچاره صدایش عرعر است، نهاینکه فصلیتش هم عرعر است! آن موقعیت و فصلیتش باعث مىشود كه ظهوراتش هم همین باشد. بعد هم كه یك اعلامیه در قرآن بر علیه آن بیاید که ﴿وَٱقۡصِدۡ فِي مَشۡيِكَ وَٱغۡضُضۡ مِن صَوۡتِكَ إِنَّ أَنكَرَ ٱلۡأَصۡوَٰتِ لَصَوۡتُ ٱلۡحَمِيرِ﴾1 این صدا خیلى صداى بلندى است. به آدمها این را دارد مىگوید که بابا صدایتان را پایین بیاورید، چه خبر است اینقدر دادوبیداد میکنید تمام عالم را پر كردید! خیال مىكنید چه كسى هستید؟! دماغتان را بگیرند گوشتان ور مىآید!
این وضعیت و این كیفیت یك مسئله است و این قابل توجه است! امام رضا علیهالسّلام كه در آن پرده تصرف مىكند و شیر را شیر مىكند، این تصرف امام چگونه است؟ امام چهکار كرده است؟ تا امام اشراف حضورى و اشراف ولایى و اشراف وجودى بر فصلیت نداشته باشد، بهجاى اینكه شیر درست كند، یكدفعه گاو درمىآید و گاو هم که درّنده نیست تا به او بگویند: بزن این را بخور! گاو که این را نمىتواند بخورد! باید علف جلویش بگذارند! امام مىآید و این صورت بر پرده را به شیر تبدیل میکند و امروزه مىگویند: بابا این حرفها چیست؟! اینها خرافات است! از خودتان درمیآورید! امام كى مىتواند از این كارها بكند؟! حالا ما قدیمى و سنتى هستیم چه مىشود كرد! آنها جدیدى هستند و طبعاً با مسائل جدید هم سروکار دارند، ما سنتى هستیم و... اینها را گفتهاند و در کتابها هم دیدهایم و قبول مىكنیم! امام علیهالسّلام وقتی كه مىآید و آن صورت پرده را به شیر تبدیل مىكند2 چگونه فصلیت این حیوان را در نفس خود ارزیابى كرده است؟! چگونه بین او و بقر فرق مىگذارد؟! ما آن فرق را نمىتوانیم بگذاریم، فقط همینکه مىفهمیم این است كه شیر درنده است و دندان دارد و یك نگاه مىكند آدم غش مىكند مىافتد! خدا آن روز را نیاورد! ولى نگاه به گاو مىكنى میبینی همچنین دندانى ندارد، آن افتراسى كه در اسد هست در غنم و گاو نیست. فقط این مقدار را مىفهمیم بیش از این نمىفهمیم. این مسئله همان جهت فصلیت است كه در مسئلۀ بشرطلا بودنش تبدیل به صورت مىشود که صورت در این قضیه میآید. بنابراین از نظر خود تحقق شیء در عقل، این مسئله مورد ارزیابى قرار مىگیرد كه خود تحقق این ماهیت در عقل و در ذهن، گاهى در وجودش ابهام دارد و گاهى در وجود خود ابهام ندارد.
به حیوان نگاه مىكنیم، مىبینیم این حیوان را وقتى در نفس تصور مىكنیم خود ابهام را ادراك مىكنیم. فصل و نوع را وقتى كه درنظر مىگیریم، مىبینیم ابهام را ادراك نمىكنیم. غزال را مبهم نمىدانیم، غنم را مبهم نمىدانیم، پس این مسئله، مسئلۀ ابهام است و اما از نقطهنظر وجود خارجى ایشان مىفرمایند: شكى نیست بر اینكه فقط این وجود خارجى است كه باعث رفع ابهام خواهد شد، حتى خود نوع هم مبهم است. خود نوع تا وقتى كه به وجود خارجى متشخّص نشود یك امر مبهمى است كه تعیّن بهعنوان تشخّص ندارد همینطور یك غنمى مىگوییم، حالا آن غنمى كه حتی در ذهن تصور كردید چه رنگى است؟! پشمهای آن سفید است؟! كُركهای آن سیاه است؟! شاخ دارد یا ندارد؟ آن چیست؟! باز مىبینید آن غنم یك معناى مبهمى است گرچه مىگوییم که متحصّل است؛ متحصّل بودن از این عنوان كه مىتواند مصداق خارجى براى خودش پیدا بكند و شما این را بر او منطبق بكنید. این فقط فرق بین این مسئله است.
السابِعُ إنَّهُ کَما أنَّ الجِنسَ یَحتَمِلُ أن یَکونَ أحَدَ الأنواعِ فَکَذلِک النوع یَحتَمِلُ أن یَکونَ أحَدَ الأشخاصِ فَکیفَ جَعَلَ الأولَ مُبهَماً غَیرَ مُتِحَصِّل وَ الثانی مُتِحَصِّلاً غیر مبهم.1
همانطوریكه جنس مىتواند یكى از انواع باشد، همینطور نوع هم مىتواند یكى از اشخاص باشد چگونه مرحوم شیخ آن جنس را مبهم غیر متحصّل و ثانى را متحصّل غیر مبهم فرض كردند؟! اگر جنس مىتواند یكى از انواع باشد خود این انواع هم یكى از اشخاص است دیگر! بنابراین وقتى جنس نوع شد. شما هم نوع را متحصّل مىبینید پس جنس هم متحصّل مىشود. پس چطور جنس اگر نوع باشد در ابهام خودش باقى مىماند اما همین نوع وقتى كه به یكى از اشخاص تبدیل بشود تحصّل خودش را ازدست نمىدهد؟! وقتى كه آن نوع متحصّل هست این جنس هم كه تبدیل به نوع مىشود، متحصّل مىشود.
و الجَوابُ أنَّ العِبرَةَ بحالِ الماهیات وَ الحَقائِقِ الکُلّیَة مِن حیثُ کونِها مَعقولَةً فالإبهامُ وَ عَدَمُهُ بِالقیاسِ إلى الإشارَةِ العَقلیَةِ فالجِنسُ مُبهَمٌ لِأنَّهُ ماهیةٌ ناقِصَةٌ یَحتاجُ إلى مُتَمِّمٍ.
صحبت در ماهیات و حقایق كلیه است كه در ذهن اینها را تصور مىكنیم؛ در اشارۀ عقلیه كه همان وجود عقلى است این مسئلۀ ابهام و تحصّل و عدم ابهام در آنجا راه دارد، جنس مبهم است زیرا این جنس در عقل و در وعاء ذهن ماهیت ناقصهاى هست كه در خود ظرف عقل و در خود ظرف ذهن احتیاج به متمم دارد. بله همین جنس وقتى که اشاره به خارج بكنید متشخّص مىشود، وقتى مىگویید: هذا غنمٌ این متشخّص مىشود وقتی بگویید: هذا حیوانٌ الآن در اینجا این حیوانٌ چیست؟ متشخّص است. ولی در همین لحظه هم كه دارید بر همان شیء خارجى اطلاق مىكنید به همان غنم كه نوع است این حیوان را دارید اطلاق مىكنید، در همان موقع این حیوان را در ذهن تصور كنید میبینید مبهم است، پس این حیوان در عقل یك ماهیت ناقصهاى است كه احتیاج به متمم دارد كه فصلیت است اما نوع اینطور نیست وقتی نوع را در ذهن تصور مىكنیم مطلب دیگر تمام است و دنبال چیز دیگری نمیگردیم.
منبابمثال وقتى كه در ذهن غنم را تصور مىكنیم دیگر دنبال اینكه رنگ غنم چیست نمىگردیم، دنبال اینكه این غنم بَعبَع مىكند نمىگردیم، دنبال اینكه این غنم از نظر عوارض و احوال شخصیه در قم هست یا در تهران هست یا در جایى دیگر است نمىرویم. تصور همین غنم فیحدّنفسه در ذهن کافی است و دنبال اینکه به چه شکل هست نمیرویم.
خدا آقاى حاج شیخ حسن نوری را بیامرزد مىگفت: یک دفعه بچهها به ما گفتند: گوسفند بخر، رفتیم و گوسفند خریدیم و به خانه آوردیم دیدیم گوسفند یك چشم ندارد، گوسفند را برداشتیم و دوباره به محلۀ نیروگاه قم بردیم و گفتیم: این گوسفندت چشم ندارد! گفت: مگر مىخواستى برایت دعاى كمیل بخواند؟! چشم ندارد كه ندارد بگیر آن را بکش!
مگر گوسفند هم دعاى كمیل مىخواند؟! لابد او یك همچنین تصوّرى داشته است! یکقدری باید روى این قضیه فكر كرد!
بِخِلافِ النُّوعِ فَإنَّهُ ماهیَةٌ کامِلَةٌ لَم یَبقِ لَهُ تَحَصُّلٌ مُنتَظَر ـ لا بِاعتِبارِ الوُجودِ الخارِجی وَ قَبولِها الإشارَة الحِسّیَة وَ ذلِکَ إنَّما یَحصُلُ بِالأعراضِ الخاصَّةِ إمّا إضافاتٌ فقط کَشَخصیاتِ الأمورِ البَسیطَةِ مِنَ الصّوَرِ و الأعراضِ فَإنَّ تَشَخُّصَها بِحُصولِها فی مَحالّها أو أحوالٍ زائدةٍ علی الإضافات.
نوع یك ماهیت كاملى است كه یك همچنین مسئلهاى ندارد که انسان چشم به راه تحصّل آن باشد و ببیند این تحصّل كى حاصل میشود بلکه تحصّل آن به اعتبار وجود خارجى است. بله، اگر بخواهیم بگوییم که این غنم خیلى متحصّل و متشخّص بشود، چارهاى نداریم جز اینکه بگوییم فقط وجود خارجى بیاید والاّ خود نوع تمام است، در ذهن چیز ناقصى دیگر برای آن نیست که قبول اشارۀ حسیّه بكند. این وجود خارجى و قبول اشارۀ حسیّه بهخاطر نوعیه نیست بلکه بهخاطر این است که یك مسائل دیگر باید پیدا بشود. باید یک اعراض خارجى بیاید، تشخصات خارجى بیاید، احوالى در اینجا بیاید؛ رنگ، سفیدى، بودنش در فلان زمان، در فلان مكان، احوال شخصیه و اعراضى كه بر آن عارض مىشوند و آن شیء را براى ما در خارج متحصلش مىكنند و یک تحصّل اضافى برای آن میآورند یا اضافاتى باید فقط برای آن باشد مثل تشخّصات امور متشخّصۀ بسیطه كه صورى برای آن بار شود؛ اعراض، الوان، كیف و كمّ و از این خصوصیات برای آن بیاید كه همۀ اینها حكایت از این تشخّصات امور خارجیۀ جداى از نوع مىكنند.
فَإنَّ تَشَخُّصَها بِحُصولِها فی مَحالّها ... تشخّص این امور بسیطه بهواسطۀ حصولش در محالّ آنهاست؛ بهواسطۀ وجود خارجى آنها است چون وجود خارجى دارند این امور هم متشخص هستند و باعث تشخّص آن نوع هم خواهند بود یا بهواسطۀ احوالى است كه زائدۀ بر اضافات است، فرض كنید حالاتى كه برای آن بار مىشود، غیر از آن اعراض و صورى كه آنها متشخّص هستند اطوارى كه برای آن بار مىشود، آنها باعث مىشوند كه این در اینجا از دیگرى ـ مثلاً از سایر آن افراد ـ تشخصات دیگرى پیدا بكند.
فَمَعَ التَّحَفُّظِ على هذا الفَرق ـ لا رَیبَ لأحدٍ فی عروضِ الإبهامِ وَ التحصّلِ لِلنوعِ بالقیاسِ إلى العَوارِضِ التّی هى لَوازِم ـ وَ علامات لِلتشخّص.
وقتى كه این فرقِ بین آن حقیقت نوعیه در عقل و بین مصداق خارجیه را كه بهواسطۀ تشخصّات در اعراض و حالات براى آن مصداق خارجى پیدا مىشود، متوجه شدیم شكى براى كسى نمىماند كه ابهام و تحصّل براى نوع حاصل مىشود؛ یعنى براى همین نوع ممكن است ابهام عارض بشود، براى همین نوع ممكن است تحصّل حاصل بشود، به قیاس عوارضى كه آن عوارض لوازم علامات تشخّص هستند؛ یعنى همین نوع هم نسبت به آن اعراض و تشخّصات، مبهم مىشود، به اضافۀ آن اضافات و آن اعراض و احوال، غیرمبهم مىشود، با اینكه گفتیم: نوع غیرمبهم است و متحصّل است ولى اگر باز همین نوع را یك مقدار دقیقتر نگاه كنید، مىبینید با ظهور خارجى نوع كه دارید با چشم خودتان مىبینید بر یك نوع اعراضى حمل شده است و احوالى برایش آمده كه بهواسطۀ آن دیگر شما هیچ شك و شبهه و ابهامى را از خصوصیت این نوع نمىبینید، خیلى فرق مىكند.
سؤال بیجا ممنوع!
این قضیه مثل قضیۀ بنىاسرائیل است:
﴿قَالُواْ ٱدۡعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّن لَّنَا مَا لَوۡنُهَا قَالَ إِنَّهُۥ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٞ صَفۡرَآءُ فَاقِعٞ لَّوۡنُهَا تَسُرُّ ٱلنَّٰظِرِينَ * قَالُواْ ٱدۡعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّن لَّنَا مَا هِيَ إِنَّ ٱلۡبَقَرَ تَشَٰبَهَ عَلَيۡنَا وَإِنَّآ إِن شَآءَ ٱللَهُ لَمُهۡتَدُونَ﴾.1
گفتند که گاو بكشید، آمدند گفتند: این گاو رنگش چطور باشد؟! نر باشد یا ماده باشد؟! شاخ داشته باشد یا نداشته باشد؟! اگر این بقر مبهم نبود که اینقدر سؤال نمىكردند پس معلوم است بنىاسرائیل همۀ این چیزها را خوانده بودند و مىدانستند كه نوع در عین تحصّلش باز مبهم است و احتیاج به توضیحِ حضرت موسى دارد! اینکه مىگویند: بىخود آدم نرود حرف بزند همین است دیگر، بىخود كار خودش را زیاد میكند، وقتی حضرت موسى گفت: بروید یك گاو را بكشید، اینها مىرفتند و این گاو را مىكشتند تمام بود! البته اینطور نیست که هر گاوى بود، اگر قرار بر مشیّت بود، اینها هرجا كه مىرفتند بالأخره از این خانه سر درمىآوردند! مسیر براى رسیدن به این گاو را خود خدا تعیین مىكرد كه بروند و به این نقطه برسند! [با این سؤالات] فقط در اینجا كارى اضافه شد؛ غُرغُر كردن، چانه زدن، تشكیك كردن و اینها پیدا شد. این مسئله فقط زائد است والاّ اگر مشیت خدا بر این بود كه این گاوى كه متعلق به این یتیم هست خریده بشود، خدا همۀ راهها را مىبندد و فقط این در را باز مىكند، خدا این مورد را مىآید در اینجا تعیین مىكند؛ هم شخص اطاعت كرده است و هم خدا به مرادش رسیده است هم شخص غرغر نکرده است و بىخود سؤال نكرده است و هم اینكه آن مطلوب كه باید آن بقرۀ خاص باشد حاصل شده است و این خیلى جاى تأمّل و دقت دارد كه وقتى انسان زمام امور خودش را به خدا بسپرد، واقعاً بسپرد نهاینکه همینطور به زبان بگوید و بهحساب خودش بگوید كه بله ما سپردیم [خدا به بهترین وجه متکفل او میشود].
ماجرای درخواست کنندۀ نصیحت از علامه طهرانی
یك بنده خدایی پیش مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ در زمان حیاتشان آمده بود که ما هم نشسته بودیم، معمّم بود به مرحوم آقا رو كرد و گفت: «نصیحتى بفرمایید، لا ندرى أم إلى الجَنّةِ أم إلى النار!» لا ندرى؟! خب بلند شو برو كنار! لا ندرى كه دارى مىگویى، صاف فردا همین كار را مىكنى، چرا دروغ مىگویی؟! بزرگان هم خندهاى مىكنند و میگویند: خواهش میکنم موفق باشید! اگر درست به خدا بسپاری، وضع خودت را درست به خدا بسپاری، سر ملكین شانۀ چپ و راستت را کلاه بگذاری [اینطور نمیگویی که لا أدری]. آن ملکینی که طرف راست نشستهاند، چرتشان گرفته است! خوابشان گرفته است! خُرخُرشان هم بالا رفته است و آن ملك شانۀ چپ، بدبخت صبح تا شب و شب تا صبح مدام دارد مىنویسد، باز مىنویسد و باز این کتابها را كنار مىگذارد، کتابها به عرش رسیدهاند! آن ملك راست دارد خواب هفت پریان را مىبیند! بابا یك كارى بكنیم اقلاً گاهی این از چرت بیدار شود یك چیزى هم این بنویسد! نهاینکه همیشه ملک چپ بنویسد خدا این ملک شانۀ راست را بیكار نگذاشته است! اینهم باید تحرك داشته باشد! تحرك نداشته باشد پوكى استخوان مىگیرد! لا نَدرى أم إلى الجنّةِ أم إلى النّار همین را گفتی و تمام شد؟! نصیحتى بفرمایید، نصیحت چیست؟!
خودت را گول نزن!
نصیحت این است كه برو خودت را گول نزن كه خدا گول نمىخورد! این نصیحت است! نه، خودت را گول بزن، خدا كه گول نمىخورد مىخواهى چه كسى را گول بزنى؟! برو خودت را گول نزن، برو یك مقدار فكر كن، برو این روایتى كه مىفرماید: «تَفَکُّرُ ساعَةٍ خَیرٌ مِن عِبادَةِ سبعینِ سَنَة»1 راجع به این مسئله فكر كن! اینقدر نماز نخوان، حالا تو كه نماز خواندنت ساعت یازده شب است من كه مىدانم، دو ركعت مىخوانى آنهم لابد اجبارى است و چه فكرى مىكنى؟! من نمىفهمم، اینها كه نماز مىخوانند در چه عوالمى هستند؟! كسى كه یك همچنین وضعیتى دارد، براى چه اصلاً نماز مىخواهد بخواند؟! براى چه کسی میخواهد نماز بخواند؟! چه اثرى بر این نماز مترتب مىبیند؟! ولى اگر آدم برود واقعاً بنشیند فكر كند در كارهایى كه مىكند یك تجدید نظر كند، واقعاً ببیند، خودش و خدا را گول نزند، اگر اینطور باشد ﴿لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا﴾2 هست و اگر اینطور باشد یکدفعه باید صبح بیاید بگوید: آقا خیلى معذرت مىخواهم، خداحافظ شما باشد ما رفتیم! آیا این كار را انجام مىدهی یااینكه انجام نمیدهی؟! خلاصه هم این وضعیت را داریم و هم مىخواهیم كار ما را تأیید كنند. خیلى قضیه سخت و دقیق و قابل تأمل است.
فَیَجری فیها بَل فی کٌلِّ کُلّی سواءٌ کان ذاتیاً أو عرضیاً ـ الاعتباراتُ الثلاثَةُ المَذکورة ِفَماهیةُ الفصلِ إذا أُخِذَت بِشرطِ لا شیءٍ فَهی جُزءٌ و صورةٌ و إذا أُخِذَت لا بِشرطِ شیءٍ فَهی مَحمولٌ وَ فصلٌ و إذا أُخذَت مَعَ ما یَتقَوَّمُ بِها فَهی عَینُ النّوع.
[این اعتبارات] در این عوارض جارى مىشود بلكه در هر كلى حالا مىخواهد ذاتى باشد یا عرضى باشد. این سه اعتبارى كه لابشرط و بشرطلا و بشرطشیء در بحث نوع و جنس گرفتیم، در اعراض هم این مسئله مىآید و هم در ذاتیات این مطلب حاصل خواهد شد. ایشان یك مثال مىزنند که ماهیت فصل را وقتى به شرط لاشیء بگیرید كه قابل سریان به دیگرى نباشد این جزء مىشود، این همان صورت است، صورت هر فرد مخصوص خود اوست، قابل سرایت به دیگرى نیست حتى اگر دوتا مولود توأمین هم باشند باز صورت هركدام اختصاص به همانها دارد و این صورت قابل تسرّى نیست چرا؟ ـ حالا این صورت شكل است منظور همان صورت نوعیه است ـ چون عَرَضى كه در اینجا عارض شده است مشخِّص خود وجود است و موجب انتقال به دیگرى و موجب سریان نیست. فرد وقتى این فصل را لابشرط مىگیرید، این محمول میشود و فصل براى چه مىشود؟ براى هركدام: انسانٌ، انسانٌ، انسانٌ، ناطقٌ، ناطقٌ، ناطقٌ، شما مىتوانید همه را ناطق صدق كنید وقتى كه شما فصل را درنظر بگیرید به اضافۀ آنچه كه به او قوام پیدا مىكند كه جنس است، فصل عین نوع مىشود. پس چه فرق مىكند كه بگویید: هذا انسانٌ یا بگویید: هذا ناطقٌ؟! اینكه مىگویید: هذا ناطقٌ چرا حیوانش را نگفتید؟! چرا؟! چون در اینجا این ناطقى را كه گفتید: هذا ناطقٌ، حیوان را هم در داخلش بردید، حیوان را هم با آن درنظر گرفتید. ما فصل را جداى از آن حیوان درنظر نگرفتیم كه بگوییم: ناطقٌ، بلكه فصل را درنظر گرفتیم كه این فصل بدون حیوان نمىشود و واقعاً هم نمىشود. وقتى که فصل را منضمّ به حیوان تصور كردید آنوقت بدون حیوان هم مىتوانید به انسان بگویید: ناطقٌ، اشكالى در اینجا ندارد. ایشان مىفرمایند که این در عرض هم هست.
منشأ فصول
تعریف فصل در قرآن
تلمیذ: اصل فصول از کجا آمد؟
استاد: ﴿إِنَّهُۥ لَقَوۡلٞ فَصۡلٞ * وَمَا هُوَ بِٱلۡهَزۡلِ﴾1 فصل به معناى تفصیل و به معناى جداشدن حق از باطل و ابهام از علم است، وقتى یك چیز مبهمى را جدا مىكنید این را مىگویند: فَصَّلَهُ، یعنی آن را تفصیل و مشخص كرد و بین نقاط مختلفه به افتراق و اشتراط جدایى انداخت و هركدام را در جاى خود قرار داد، این را فصل مىگویند. بنابراین به آن حقیقتى كه طبیعت لابشرط را تبدیل به یك طبیعت مشخّصه مىكند به او فصل میگویند.
میگویند: كلام قاضى فصل است، یعنى چه؟ یعنى دعواى مبهمى را كه مشخص نیست حق با كیست، حكم قاضى آن دعوا را روشن مىكند و حق را از باطل جدا مىكند. تا وقتى که طرفین پیش قاضى نرفتند آن ادعا مبهم است و معلوم نیست این راست مىگوید یا آن راست مىگوید، ممكن است این دروغ بگوید ولى وقتى پیش قاضى رفتند، مىگویند: قاضى فاصل است و در این دعوا و در این مسئلۀ متنازعٌ فیها فصل مىگذارد و حق را از باطل جدا مىكند، فصل هم در اینجا براى همین مسئله آمده است كه جنس را كه قابل تنوّع به انواع مختلفه است [از یکدیگر جدا کند] وقتى که شما مىگویید: حیوان، این حیوان را تماشا كنید یا من مىگویم که حیوان را نگاه كن! شما در ذهنتان چه مىآید؟! در ذهنتان اسد مىآید؟! نه! بقر مىآید؟! نه! حمار مىآید؟! نه! پس چه میآید؟! فقط یك حیوان مىآید وقتى كه نگاه مىكنید، مىبینید بقر است این، فصل مىشود یعنى با این خصوصیت، آن حقیقت مبهمه از ابهام خارج شد و ظاهر و روشن شد.
معنای صحیح ناطقیت انسان
تلمیذ: نامگذاری آنها از كجا آمده است؟ مثلاً ناطق و ناهق و... از کجا آمده است؟
استاد: این همین مطلب است كه خود مرحوم شیخ هم مىفرماید كه وقتى انسان این خصوصیات ظاهرى را درنظر بگیرد این اسم را میگذارد، دیدند آدمى نطق مىكند و حرف مىزند، اسمش را ناطق گذاشتند گفتند که پس ناطق است.
تلمیذ: ناطق به معنای نطق نیست!
استاد: هست! ﴿قَالُوٓاْ أَنطَقَنَا ٱللَهُ ٱلَّذِيٓ أَنطَقَ كُلَّ شَيۡءٖ﴾،1 این نطق است حالا بعضیها مىگویند: نطق عقلی و نطق فكرى است. نه آقا همه نطق است و عقلی و فکری ندارد! همین صحبتى كه مىكند فهمیدند این صحبت را از شعور و ادراك مىكند و حیوانات دیگر این كار را نمىكنند.
تلمیذ: آنها هم در بین خودشان نطق دارند.
استاد: آنها هم نطق دارند ولى این نطقى كه با این نحوه، مقدمه، قیاس و نتیجه باشد ندارند.
تلمیذ: فرمودند که این نطق به معنای رسیدن به آن مقام...
استاد: بله، آن که هست ولی فعلاً این را که مطرح است مىگویم، اینها كه آنها را نمىگویند. برای الاغ ناهقیت مىگویند، ناهقیت هم فصل شد؟! در اسد افتراس مىگویند، خب ببر و نَمِر [پلنگ] و اینها هم افتراس دارند! بین اسد و بین نَمِر چه فرقى است؟! چه فصلیتى براى اینها مىتوانند قائل بشوند؟! این دندان دارد آنهم دارد، این حمله و افتراس مىكند آنهم افتراس میکند. این فقط یك جهت ظاهرى دارد كه حالا یال و كوپال دارد و خصوصیت آن فرق مىكند اسم این را فصل گذاشتند، ولى فصل، فصل واقعى نیست. بعضیها گفتند: نطق همان معناى شعور و ادراك است که...
اللهم صل علی محمد و آل محمد