پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4: في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق مباحث منطقی و فلسفی پیرامون ماهیت، جنس و فصل میپردازند. بحث با تحلیل دیدگاههای حکما درباره نحوه لحاظ ماهیت لابشرط و تفاوت آن با اعتبارات بشرطلا و بشرطشیء آغاز میشود. استاد با نقد و بررسی اشکالات مطرحشده بر کلام شیخالرئیس در کتاب شفا، به تبیین این نکته میپردازند که چگونه انضمام فصل به جنس، موجب خروج ماهیت از هویت خویش نمیشود و این دو چگونه در کنار هم نوع را تشکیل میدهند. در ادامه، با بهرهگیری از مثالهای ملموس، به تفاوت میان جنس و فصل و نحوه حمل آنها بر یکدیگر اشاره شده و در نهایت، با رویکردی اخلاقی، بر ضرورت بهرهگیری از استعدادهای وجودی و پرهیز از غفلت در مسیر کمال تأکید میگردد. این جلسه راهگشای فهم دقیقتر مبانی هستیشناختی در تقسیمات ماهوی است.
درس ششصد و بیست و هشتم
ارتباط کیفیت لحاظ ماهیت در نوع و جنس و فصل بودن (6)
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
در بحث جلسۀ گذشته عرض شد كه مُعتَبِر در لابشرط مَقسَمى یك وقت فقط خود آن حقیقت اطلاقیۀ مفهوم را بدون اینكه خود اطلاق را لحاظ كند درنظر مىگیرد دراینصورت این ماهیت و این مفهوم و این طبیعت مىتواند مَقسَم براى اقسام خودش واقع بشوند و از جملۀ آن اقسام لابشرط اطلاقى است كه خود اطلاق در آنجا قید بشود و متكلم در مقام بیان به اطلاق مقید كند نهاینکه آن را به همین نحو بدون اطلاقى خودش بخواهد بیان بكند.
اشکال صدرالمتألهین به شیخ دربارۀ لابشرط مَقسَمى و قسمی
بنابراین اشكالى كه در اینجا نسبت به مرحوم شیخ شده این است كه اولاً شما در ماهیت با حفظ جهت اطلاقى خودِ ماهیت باز ماهیت لابشرط را قِسم براى او قرار دادید، این عبارت از تقسیمُ الشیء إلی نَفسِه و إلی غیره هست درحالیكه این اشكال وارد نمىشود و این توضیحى است كه از مرحوم آخوند نسبت به كلام شیخ در آنجا صحبت شد.
اشكال دیگرى كه بر كلمات شیخ در اینجا شده است این است كه در مورد ماهیت لابشرطشیء خود آن ماهیت فیحدّنفسه مورد نظر است. وقتى كه شما مىخواهید جنس را تعریف كنید آن تعریفى كه براى او مىآورید عبارت از ذاتیاتى است كه در آن ذاتیات انواع مختلف شركت دارند! این تعریف، تعریف جنس است و در این تعریف فصل داخل نیست. اگر فَصل داخل بشود بنابراین شما نوع را در اینجا تعریف كردید و دیگر جنس تعریف نشد و آن تركیب بین جنس و فصل در اینجا ازبین خواهد رفت و همچنین امتیاز بین جنس و فصل هم ازبین خواهد رفت. از این نقطهنظر اشكالات زیاد است.
صِرف ضَمّ ضمیمه به یك ماهیت، موجب خروج آن ماهیت از محدودۀ هویت خویش
یك وقتى شما برنج را تعریف مىكنید و مىگویید که برنج یك مادهاى است كه داراى این خصوصیات است مثلاً نشاسته دارد و چه دارد و از این مواد تشكیل شده و مادۀ اصلى او همین مادۀ نشاسته است، این جنس براى او مىشود. اما یك وقتى شما یك برنج خاص را تعریف مىكنید، این دو مسئله و دو قِسم است یااینكه چیز دیگرى را كه در مادۀ نشاستهای با این برنج شركت دارد مىخواهید در اینجا بیان كنید، بنابراین اینكه بیایید ذاتى یك شیء را بهعنوان خود آن حقیقت شیء تعریف كنید و براى او حدّى بیاورید یعنى تعریف كنید و تفسیر كنید، این باید انضمام به شیء دیگرى در آن لحاظ نشده باشد زیرا صِرف ضَمّ ضمیمه به یك ماهیت موجب خروج آن ماهیت از محدودۀ هویت خویش به یك محدودۀ دیگر است كه آن محدوده او را از آن هویت خویش جدا مىكند.
بنابراین وقتى كه حیوان مىخواهد تعریف بشود خود حیوان فىحدّنفسه باید مشخص بشود نهاینکه ما بخواهیم فصلیتى را بهعنوان انسان یا غیر انسان ضمیمه كنیم كه به ضمیمۀ آن فصلیت، حیوان معناى خود را بنمایاند و نشان بدهد. دراینصورت علاوه بر اینكه آن ماهیت را فىحدّنفسه تعریف نكردید بلكه در اینجا مستلزم دور شدهاید. البته ایشان مسئلۀ دور را در اینجا نگفتند و من عرض میکنم.
این مسئله باعث مىشود كه خود ماهیت فىحدّنفسه جنس یا فصل باشد و خودش فىحدّنفسه در آن تعریف هویّت و حقیقت خودش را پیدا كند، دراینصورت چگونه شما مىتوانید همین ماهیت را در ضَمّ با یك امر دیگرى قرار بدهید؟! وقتى كه حیوان در اینجا خودش فىحدّنفسه جداى از فصل است چگونه همین حیوان مىتواند به ضَمّ ضمیمۀ فصل تبدیل به یك نوع بشود؟! شما در اینجا گفتید که حیوان با فصل فرق مىكند ولى در این بیان دوم فصل را در شكم حیوان بردید و گفتید که یك حیوان هم داریم كه این حیوان عبارت از انسان است، پس دیگر شما نمىتوانید بگویید که حیوان انسان است بلکه باید بگویید که حیوان حیوان است و ناطقیت هم ناطقیت است و این دو وقتى باهم تركیب بشوند انسان پدید مىآید اما اینكه بگویید: حیوان حیوان است و یك حیوان هم داریم که انسان هست این مسئله خلاف آن تعریفى است كه شما ابتدائاً از این كردید و این معنایش این است كه این ماهیتى كه شما تعریف كردید خودش متبدّل به صورت دیگری میشود؛ امروز به این صورت و فردا به صورت دیگری درمىآید، میگوید که این دست خودم هست امروز من حیوانیت تنها را دارم ولی فردا در این حیوانیت فصل هم داخل است و انسانیت هم در آن داخل است، چه فرق مىكند اینکه بگویید: انسان یا حیوان؟!
حیوانِ انسان نما
البته اگر شما به یكى بگویید: «حیوان» به او برمىخورد ولى باید برایش توضیح بدهید كه نه آقا به شما برنخورد تو واقعاً حیوانى منتها خودت نمىدانى كه حیوان هستی!
| آن كس كه بداند و بداند كه بداند | *** | اسب شرف از گنبد گردون بجهاند |
| آن كس كه بداند و نداند كه بداند | *** | بیدارش نمائید كه بس خفته نماند1 |
بعضىها مىفهمند و قابلیت هدایت دارند منتها خودشان به این مسئله پى نبردهاند یأس آنها را فرا گرفته است، ناامیدى بر آنها غلبه كرده است، محیط آنها را در تحت شرایط خودش درآورده و از حقیقت خودشان غافل هستند و نمىدانند چه كلاهى دارد بر سرشان مىرود! این او را مىكشاند، دیگرى او را مىكشاند، امروز بیا اینجا فردا برو آنجا! مسائل اطراف آنها را از آن واقعیت و حقیقت و قابلیتى كه دارند به بیراهه كشانده است، جوّ آنها را در خودش قرار داده، عمّه و خاله و دایى آنها را در تحت آن تبلیغات خودشان قرار دادند، زندگى و دنیا آنها را بهسمت خودشان كشانده، بیا و بروها و مسائل دیگر آن حقیقت پنهان خود را از دیدگان آنها مخفى كرده است، اینها افرادى هستند كه قابلیت دارند منتها محیط آنها را در یك پوششى قرار داده كه نمىفهمند چه گوهرى را دارند ازدست مىدهند! جوّ آنها را در یك وضعیتى قرار داده كه گوسفندوار دارند بهدنبال آن جوّ و آن مسائل حركت مىكنند و خود خبر ندارند كه چه دُرّ گرانمایهاى را دارند در معرض اتلاف درمىآورند، خبر ندارند! استعداد هدایت را دارند و استعداد دستگیرى را دارند ولكن بهواسطۀ پیروى از این و آن و متابعت از این اوضاع، آن استعداد بر خود اینها مخفى شده و خودشان نمىفهمند که در اینجا چه استعدادى دارند.
پیرمرد بیتحمّل و بیظرفیت
مثل كسى كه یك قرعهكشى كردند و شانسى آورده و كبوتر اقبالى بر شانهاش نشسته و گفتند که فلان جایزه را الآن به تو دادند و پولش هم در بانك هست ولی خبر ندارد! یك وقتى مىآیند درِ خانه را میزنند که چه نشستهاى بلند شو ببین كه در بلیت بختآزمایى بردى! زمان شاه بلیت بختآزمایى بود الآن نمىدانم هست یا نه! آنوقت در آنجایى كه مىرفتیم درس مىخواندیم یک حمّالى بود این حمّال را هر روز مىدیدیم و پیر هم بود البته خیلى پیر نبود! یك روز به او گفتند که یك مبلغى بردى، آقا دیدیم در مغازهها دارند حرف مىزنند كه این دیروز داشت حمّالى مىكرد و آمدند گفتند كه فلان مبلغ را بردى، همانجا سكته كرد مُرد؛ یعنى این مال به او وصال نداد و برایش این برنده شدن آمد نداشت! مىگویند که خدا به هر كسى هر چیزی نمىدهد، چون تحمل ندارد، اینهم همین است! به یكى تا یك چیزى بدهند خودش را گم مىكند و ازدست میدهد و آن جوهرۀ وجودش مخفى مىشود و امور دیگر مىآید و جاى او را مىگیرد!
ضیق وقت!
خلاصه آن مرد بیچاره مُرد و تشییعش كردند البته من تشییعش را ندیدم ولى عكسش را دیدم كه به دَر و دیوار زدند كه دیروز وقتى به حمّال بیچاره در حین حملِ بار خبر برنده شدن بلیت بختآزمایى را دادند این بیچاره جان به جانآفرین تسلیم كرد و آن را براى ورثه گذاشت! چه ورثۀ شانسدارى بودند! الآن هم ورثهها شانس دارند آن بابای بدبخت مىرود پدر خودش را درمىآورد یكدفعه مىمیرد و آن بچه صافصاف [اموال] را بالا مىكشد! الآن هم قضیۀ همان حمّال بیچاره است و تفاوت ندارد. آخر آدم عاقل كه بلند نمىشود برود اینقدر خودش را به زحمت بیندازد و به كار بیندازد، شكمت سیر شد دیگر دنبال هزارتا كار و دنبال هزار برنامه و هزارتا بیچارگی كه دارى برو؛ هیچ خبر ندارى كه فردا چه بر سرت مىآید، آخر فرصت و مجال نمىدهند! آن ورثه هم خدا دارند. ما نمىگوییم که آنها را گرسنه نگهدار ولى نهاینکه خودت را به هزارتا دردسر بیندازی و اعصاب و قلب و همه چیز را خراب بكنى كه چه؟! دوتا صفر به آن صفرهاى سرمایهات اضافه بشود؟!
علیٰکلّحال اینها از آن دستهاند و جناب سعدى مىفرماید که اینها را بیدارش نمایید كه بس خفته نماند! به او بگویید: كجا نشستهاى بدبخت که عمرت دارد مىرود! عمرت را صرف چه مىكنى؟! چه گیرت مىآید؟! حواست را جمع كن!
مصداق «مُتِعَلِّمٌ عَلى سَبیلِ نَجاة» در کلام امیرالمؤمنین علیهالسّلام
«آن كس كه نداند و نداند كه نداند»؛ آن كسی که نمىداند؛ نه مىداند و نه مىداند كه نمىداند، یا آن كس كه نداند و بداند كه بداند ـ هردو مىشود ـ آن كس كه نداند و بداند كه نداند خودش متذكّر نفهمى خودش است و غیر از این دومى است، این دومى نمىفهمد كه مستعد است ولى این مىفهمد که مستعد است ولى دستش بسته است، بلند مىشود و دنبال قضیه مىرود؛ مىرود مسئله را تعقیب مىكند اینطرف مىرود آنطرف مىرود این در را مىزند آن در را میزند پیش این آقا مىرود پیش آن آقا مىرود. شاید پیش این آقا چیزى گیرش نیامد نمىگوید که همهشان اینطوری هستند، نه! مىرود باز دنبالِ یكى دیگر، چرا؟! چون مىبیند درد دارد و مىخواهد آن درد درمان بشود لذا نمىگوید که این نفهم است پس همه نفهمند، این حرف را نمىزند و نمىگوید که این تشخیص نداد پس اصلاً كسى نیست! نمىگوید که این آقا خلاف كرد پس در اسلام نماز نیست و نماز را هم كنار بگذاریم و نماز را دیگر نخوانیم! اسلام همین است؛ نه این را نمىگوید بلکه بلند مىشود دنبال [مطلب] مىرود و خدا هم كمكش مىكند چون رفته ﴿وَٱلَّذِينَ جَٰهَدُواْ فِينَا لَنَهۡدِيَنَّهُمۡ سُبُلَنَا﴾1 این آیه برای این افراد است یا در آنجا که امیرالمؤمنین علیهالسّلام مىفرمایند: «عالِمٌ رَبّانى و مُتِعَلِّمٌ عَلى سَبیلٍ نَجاة»2 كه منظور از «مُتِعَلِّمٌ عَلى سَبیلِ نَجاة» این افراد هستند.
| آن كس كه نداند و بداند كه نداند | *** | لنگان خرك خویش به مقصد برساند1 |
بالأخره مىآید و دنبال مىكند و مطلب را پیدا مىكند. اما بدبخت و بیچاره و حیوان آن كسى است كه «نداند و بداند كه بداند» اى ددم واى! یا «[نداند و] نداند كه نداند» هردویش یكى است، این در جهل مركب تا روز قیامت بماند! در جهل مركب اَبدالدَّهر بماند! این برای آنهایى است كه به قول بعضىها خودشان را به خواب مىزنند. بعضىها خواب هستند آدم یك تكان به آنها مىدهد یا صدا مىزند بیدار مىشوند ولی كسى خودش را به خواب مىزند چطورى میتوانید بیدارش كنید؟! خودش را به خواب مىزند میدانید یعنى چه؟! یعنى آقاجان بنده مىخواهم خر بمانم؛ دودوتا چندتا؟ هفتتا! حالا هرچه آیه بیاورى و... میگوید: نه آقا هفتتا است خودت مىدانى، حالا تو چهار مىدانى، براى خودت مىدانى دودوتا هفتتا است!
حکایت سلطان محمود غزنوى و زندانی کردن ابوریحان بیرونى
سلطان محمود غزنوى وقتى كه ابوریحان بیرونى نزد او رفت که جریانش مفصّل است، بعد به او گفت: رأى رأى كیست؟ گفت: رأى رأى اعلىٰحضرت است گفت که احسنت چند ماه زندان خوب حالت را جا آورد. قبلش مىگفت: رأى رأى واقع است، رأى رأى حق است به او گفت که حالا چند ماه در زندان آب خنك بخور [تا بفهمی] بعد دیگر شفاعتش را كردند و بیچاره را بیرون آوردند؛ آمد، گفت که رأى كیست؟ گفت که رأى، آن است كه پادشاه بگوید، گفت: بارک الله بارک الله این از مكاشفات زندان است؟! آنجا برایت این كشف شد؟! چقدر آدم خوبى هستی، تو باید پیش من باشی، اینقدر تو الآن خوب شدی، دستآموز شدی، حالا سرحال آمدى كه الآن لیاقت دارى در خدمت سلطان محمود باشى و معزز و محترم در آنجا قرار گرفت.2 درست؟!
تذکر کافی و وافی حضرت علامه طهرانی نسبت به عیوب افراد
روش مرحوم علامه طهرانی در بیان عیوب افراد به آنها
این فرد كسى است كه در جهل مركب ابد الدّهر بماند. نمىخواهد درست شود! مرحوم آقا ـ رضوان لله تعالیٰ علیه ـ مىفرمودند كه ما مطلب را مىگوییم، همان وقتى كه این دارد این مطلب را از ما مىشنود همان موقع این را به دیگری مىزند و به خودش نمىزند! خیلى حرف دقیقى است، مىگفتند كه ما از گفتن دریغ نمىكنیم؛ ایشان به خود بنده مىفرمودند، البته مثال نمىزدند و مصداق تعیین نمىكردند گرچه ما در خیلى موارد متوجه مىشدیم ولى ایشان هیچوقت مصداق تعیین نمیکردند. مىگفتند که مطلب را مىگوییم و عیب شخص را دودوتا چهارتا داریم به او مىگوییم، منتها در یك جمعى كه شخص متوجه نشود و آن بزرگان و آن اولیاء [هم] که از نفوس خبر دارند و میدانند؛ مىگفتند که ما در همان موقع كه داریم عیب شخص را مىگوییم، او برمىدارد به یكى دیگر مىزند! این چطوری درست میشود؟! حالا ده سال هم پیش ایشان بماند، صد سال بماند، چه فایده و نتیجهاى دارد؟! نتیجه و فایدهای ندارد.
مصداق روایت «المؤمِنُ كَیِّس»!
ولى بنده خودم شاهد بودم كه ایشان در ارتباط با استادشان حتى اگر آن مطلبى را كه او مىگفت به ایشان نمىخورد ایشان به خودش مىزد حتى اگر ایشان مشمول این قضیه نبود ایشان آن را برمىداشت و به خودش مىزد و مىگفت که منظور منم و دنبال حل و درمان و مداواى این مسئله مىروم. اینها به مقصود مىرسند، چرا؟! چون اینها زرنگ هستند، «المؤمِنُ کَیِّس»1 اینها هستند ولى كسى كه بردارد به یكى دیگر بزند او الاغ است! آن الاغى كه جنس است، در اینجا فصلش هم الاغ شده است! در اینجا از عجائب روزگار جنس و فصل یكى شده است و از این ما زیاد داریم. چیزى كه در این دنیا كم نداریم همین است كه جنس و فصل یكى مىشود! هم جنسش است و هم فصلش است!
ما به مرحوم آخوند ایراد مىكنیم و میگوییم كه اینكه شما مىفرمایید جنسیت با فصلیت دوتاست، نهخیر [اینطور نیست]! ما دیدهایم و بسیار بسیار در این دنیا دیدهایم كه جنس و فصل یكى است؛ هم جنسش حیوان است هم فصلش حیوان است، هردو حیوان است! چه خوب؛ اینها جزو وحدتىها هستند؛ یعنی وحدت بین جنس و فصل!
مسخرهشدگان ملائکه!
[ولی] آن افراد مىروند و به مطلب مىرسند، چرا؟! چون زرنگ است و مىداند که دو روز به او وقت دادند نه بیشتر! انجام داد، داد و اگر انجام نداد دیگر تمام شد! حالا خودت مىدانى! دو روز فقط وقت دارد، سه روز فقط اینجا وقت دارد؛ در این دو سه روز انجام دادى که انجام دادى؛ اگر انجام ندادى سفره را جمع مىكنند خداحافظ! هرچه مىگوید: ﴿إِذَا جَآءَ أَحَدَهُمُ ٱلۡمَوۡتُ قَالَ رَبِّ ٱرۡجِعُونِ * لَعَلِّيٓ أَعۡمَلُ صَٰلِحٗا فِيمَا تَرَكۡتُ كَلَّآ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَآئِلُهَا وَمِن وَرَآئِهِم بَرۡزَخٌ إِلَىٰ يَوۡمِ يُبۡعَثُون﴾1 مىگویند: رهایش كنید، یك چیزى دارد مىگوید! ملائكه هم ما را مسخره مىكنند که رهایش كنید هذیان مىگوید. حال چه وقتِ گفتنِ ﴿رَبِّ ٱرۡجِعُونِ﴾ است؟! شصت سال به تو وقت دادیم چهکار كردى؟! مدام به این و آن پرداختى، به عمه و خاله پرداختى، به زمین و باغ پرداختى، به روزنامه و فلان پرداختى، به شریك پرداختى، به صحبت با این و آن پرداختى، به اینطرف و آنطرف رفتن پرداختى و دیگر فرصت تمام شد!
در بند گچ و آهن و آجر بودن ممنوع!
مرحوم آقا مىفرمودند: در مدت بیست سالى كه من در تهران بودم یك ساعت از وقت خودم را به ارادۀ خود در تهران نبودم؛ یك ساعتش هم نبودم و وقتى ایشان به مشهد رفتند من در یك مجلسى بودم كه حدود پنجاه نفر از ائمۀ جماعات تهران در آنجا بودند، یكى از آنها كه با ما سابقۀ آشنایى داشت خیلى با صداى بلند گفت: آقا ایشان كه در مسجد قائم موقعیت ممتازى داشتند چطور شد رها كردند و رفتند؟! گفتم که ایشان در بند گچ و آهن و آجر نبودند بلکه ایشان در بند مسائل خود بودند كه رفتند. ایشان به خدمت على بن موسىالرضا علیهالسّلام رفتند و انسان نباید خود را در بند آجر و آهن كند، بعد او گفت: مریدان ایشان چه شدند؟! اینهمه مریدان که در تهران داشتند چه شدند؟! با خودم گفتم که اینجا دیگر [باید در دهانش] بزنم! گفتم که مراد باید تابع مرید باشد یا مرید تابع مراد باشد؟! دیگر مسئله ختم شد! این یعنى چه؟! یعنى تمام این پنجاه نفر مرخص هستند! كسى كه مىآید اینطور سؤال مطرح مىكند که «پس ایشان مریدان را چه كردند، ایشان مرید داشتند» [مرخص هست].
ایشان وقتى به مشهد رفتند به من گفتند که دیگر اسم مسجد قائم را پیش من نیاورید! تمام شد و پروندهاش بسته شد! دو روز به ما گفتند که آنجا برو و تمام شد. مسجد قائم دیگر چه مسجد قائمی است؟! ﴿وَتِلۡكَ ٱلۡأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيۡنَ ٱلنَّاس﴾1 امروز را مىگذاریم، و بعد برو و دیگر دلت را در هواى آن دو روز نگذار، تمام شد! امروز گفتند که دو روز در اینجا اجاره [بنشین] فردا مىگویند که برو و خانهات را ترك كن و به شهر دیگری برو، حالا [نباید بگویی] من آن خانهاى كه آنجا داشتم چه مىشود چه کسی در آن میآید و محلۀ ما چه بود و به چه صورت شد و فلان! آقا وضعیت جدید را نگاه كن قدیم تمام شد! ما مدام داریم از خود دور مىشویم و داریم به جوانب مىپردازیم، این همان است: «آن كس كه نداند و بداند كه نداند» است. باید ملتفت باشیم و از خواب بیرون بیاییم. اینهم یك مسئله است!
لذا مرحوم آخوند در اشكالى كه بر شیخ شده است مىفرمایند: درست است كه جنس در اینجا خود هویت و مفهوم خودش یعنى همان تحقق خارجى خودش بدون فصل و جداى از فصل است. این مسئله درست است ولى همان هویت خارجى را چون فصل است مىتوان در یك حقیقت و مفهوم نوعیه مطرح كرد، درصورتیکه با فصلى ضمیمه شود، این اشكال ندارد كه جنس در عین اینكه داراى یك معناى استقلالی است، همان معنا او را از معناى فصلیت امتیاز دهد چون جنس است، فصل اینطور نیست بلکه فصل آن صورت نوعیۀ شیء است ولى جنس چون مشترك است، همان مشترك است كه به این صورت درآمده پس گاهى اگر ما بخواهیم براى آن معناى استقلالى كنیم همان جنسیت را بهتنهایى مىآوریم و اگر بخواهیم او را ضمیمه كنیم و با فصل دراینصورت جلوه بدهیم، مىتوانیم همان جنس را مطرح كنیم! وقتى بگویند: این كیست؟ بهجای اینکه بگوییم: حیوان ناطق است مىگوییم: این حیوان است و اشكال ندارد! چه اشكال دارد كه حیوان باشد و درعینحال ناطقیت هم فصلش شده باشد؟!
و مِن هذا نَشأ اختلافُهم فی کونِ وَحدَتِها نوعیةً أو شخصیةً و لا مَعنى لِلتَّنازُعِ لأنَّها فی حدِ ذاتِها نَوعٌ مُنحَصرٌ فی شخصٍ و إذا أخَذَت لا بِشرطِ شیءٍ حَصَلَ لها إبهامٌ جنسیٌ بِالقیاسِ إلى الصّورِ المُنَوعةِ المُنضافَةِ إلیها ـ فالحیوانُ مثلاً إذا أُخِذَ بِشرطِ أن لا یَکونَ مَعه شیءٌ و إن اقتَرَنَ به ناطقٌ مثلاً صارَ المجموعُ شیئاً مرکباً مِن الحیوانِ و الناطقِ و لا یُقالُ له حیوانٌ کانَ مادةً و إذا أُخِذَ بِشرطِ أن یکونَ مَع الناطقِ مُتخصصاً و مُتحصلاً به کان نوعاً و إذا أُخِذَ لا بِشرط أن یکونَ مَعه شیءٌ و أن لا یکونَ کانَ جنساً فالحیوانُ الأولُ جزءُ الإنسانِ مُتقدمٌ علیهِ فی الوجودِ و الثّانی نَفسُه و الثالثُ جِنسُه و جنسُ الأولِ أیضاً فیکونُ محمولاً و لا یکونُ جزءاً و إنَّما یُقالُ لِلجنسِ أو الفصلِ جزءٌ من النوعِ لأنَّ کِلا منهما یَقَعُ جزءاً مِن حدِّه ضرورةَ أنَّه لا بُدَّ للعقلِ مِن مُلاحَظَتِهِما ـ فی تَحصیلِ صورةٍ مطابقةٍ لِلنوع الداخلِ تحتَ الجنسِ فبهذا الاعتبارِ یَکونُ مُقدَّماً على النوعِ فی العقلِ بِالطَّبعِ و أما بِحسبِ الخارجِ فَیکونُ متأخِّراً عنه لأنَّه ما لم یوجَد الإنسانُ مثلاً فی الخارجِ لم یُعقَل له شَیءٌ یَعُمُّه و غیرُه و شَیءٌ یَخُصُّهُ و یُحَصِّلُهُ و یُصَیِّرُه هُو هُو بِالفعلِ.
[و از این رو نشئت گرفته اختلاف حکما در اینکه وحدت هیولی نوعی است یا شخصی، تنازع در این مورد معنا ندارد چون هیولی در حدّ ذات خود نوعی است منحصر در فرد. هیولی چون در قیاس با صور نوعیهای که به آن اضافه میشوند لابشرط اخذ شود از ابهام جنسی برخوردار میگردد.
(مثال دیگر برای ماده و صورت و جنس و فصل که با لحاظهای مختلف تأمین میشوند) ماهیت حیوان است، زیرا حیوان چون بشرطلا اخذ شود ماده نامیده میشود و در این حال اگر مثل ناطق به آن اضافه شود از مجموع آن دو، یک شیء مرکب حاصل میگردد و بر این مرکب، جزء آن که همان حیوان بشرطلا است، حمل نمیشود. و چون حیوان بشرطشیء مورد نظر قرار گیرد و بهعنوان مثال با انضمام نطق مشروط به آن شده و به آن تخصّص و تحصّل پیدا کند دراینصورت همان نوع محصّل خواهد بود و اگر حیوان لابشرط اخذ شود و بود یا نبود دیگر اشیاء مورد نظر قرار نگیرد، جنس خواهد بود.
حیوان در لحاظ اول که همان ماده است جزء انسان بوده و همۀ احکام چهارگانهای را که پیش از این گذشت دارا بوده و از آن جمله اینکه در وجود عینی و ذهنی مقدّم بر کلّ یعنی متقدّم بر انسان است، و حیوان در لحاظ دوم که بشرطشیء است با نوع متحد بوده و بلکه نفس آن است و بر آن حمل میشود و در لحاظ سوم یعنی حیوان لابشرط، جنس نوع و جنس معنای اول یعنی جنس ماده نیز هست و چون لابشرط است بر نوع حمل شده و جزء خارجی آن نیست. و همانا به جنس و فصل میگویند جزئی از نوع چون هر کدام از آن دو جزئی از حدّ نوع واقع میشوند چون بدیهی است که عقل باید ملاحظۀ جنس و فصل را در تحصیل صورة مطابق با نوع کند؛ نوعی که داخل و تحت جنس است به این اعتبار جنس متقدم بر نوع است در عقل به تقدم بالطبع و اما به حسب خارج متأخّر از نوع است چون تا انسان در خارج موجود نشده، معقول نیست چیزی برای او باشد که هم شامل او شود و هم شامل غیر او و درنتیجه شیئی که مختص به انسان بوده و محصّل آن باشد تصویر نمیشود.]
هذا خُلاصَةُ کَلامِ الشّیخِ فى الشَّفاءِ و فیهِ أبحاثٌ؛ الأوَّلُ أنَّ موردَ القِسمَةِ هو الماهیَّةُ المُطلَقَةُ و هى لَیسَت إلّا المأخوذَةُ لا بِشَرطِ شیء فَیَلزَمُ مِن تَقسیمِها إلى المأخوذَةِ لا بِشَرطِ شیء و إلى غَیرِها تَقسیمُ الشّیء إلى نَفسِه و إلى غیرِه.1
اشكال اوّلى كه شده حالا نهاینکه اشكال باشد بلکه بحث؛ یعنى مطلب قابل طرح در مورد قسمت، آن ماهیت مطلق است؛ مَقسَم ما در اینجا ذات و ذاتیات ماهیت مطلقه است. ماهیت مطلقه چیست؟ آن ماهیتى است كه لابشرطشیء باشد. حالا اگر شما همین ماهیت لابشرط را به لابشرط تقسیم كنید آن تقسیم مَقسَم به جزء خودش یعنی به خود شیء و به غیر خود شیء مىشود.
و الجوابُ أنَّ المَقسَمَ و إن کانَتِ الماهیَّةُ المُطلَقَةُ إلّا أنَّ العَقلَ یَنظُرُ إلَیها لا مِن حَیثِ کونِها مُطلَقَةً و یُقَسِّمُها إلى نَفسِها مُعتَبَرَةً بِهذا الاعتِبار و إلَیها مُعتَبَرَةً بِالنَحوین الآخرین فالمَقسَمُ طَبیعَةُ الحیوان مثلاً عَلى وَجهِ الإطلاق وَ القِسمُ مَفهومُ الحیوانِ المُعتَبرِ على وَجهِ الإطلاق و لا شَکَّ أنَّ الأوَّلَ أعَمٌّ مِن الثّانی
خب جواب از این مسئله این است که مَقسَم، ماهیت مطلقه است ولى این ماهیت مطلقه ذاتى اوست نهاینکه اطلاق، قید براى اوست! عقل به او نظر مىكند نه از باب اینكه او مطلق است ـ البته بهتر بود ایشان عبارت را طور مىگفت؛ مثلاً میگفتند: «نه از حیث اینکه اطلاق را قید بیاورد» اگر اینطور مىگفتند بهتر بود، گرچه معنا همان است ـ و او را به خودش قسمت میکند درحالىكه این اطلاق را ذكر مىكند. معتبرةً یعنى ذكر مىكند به این اعتبار و به همان ماهیت معتبرةً بهدو نحو دیگر تقسیم مىكند؛ یكى بشرطشیء و یكى بشرطلا. مَقسَم طبیعت حیوان مطلق است، قسم چیست؟ یك مفهوم حیوانى كه علی وجه الاطلاق معتبر است مثلاً من مىگویم که حیوان مطلق را شما در اینجا بیاورید و دلم مىخواهد در خانه یك حیوانى باشد تا به او غذا و آب بدهم. حالا فرض كنید بز میآورید، بیاورید، گربه از بیرون پیدا كردید بیاورید، مثل همینهایی که گربه درورند آ خانه میآورند و پناهش مىدهند و بچه مىزاید و کارهای دیگر! مگر نداشتیم؟! در نجف یكى بود به نام آخوند آقا شیخ علیمحمد بروجردی که به او آخوند گربه مىگفتند؛ گربهها را مىآورد و پرستارى مىكرد! آنها مىزایدند دوران نفاس داشتند، دوران وضع حمل و حضانت، تمام اینها را ایشان متكفل مىشد و بعد هم با سلام و صلوات اینها را به ازدواج هم درمىآورد، آن که مىرفت یكى دیگر مىآمد!
خلاصه میگویم که حیوان بیاور؛ حالا خواستى كبوتر بیاور، خواستى خروس بیاور، فرقی ندارد؛ حیوان مطلق منظور من است! در اینجا مطلق، قید است. این قِسم براى آن مَقسَم كه حیوان باشد مىشود و آن حیوانى كه در ذهن، كلى هست در مقام بیان و در مقام تخاطب تبدیل به اطلاق قیدى خودش مىشود. یا مىگویم که حیوان بالدار بیاور كه بشرطشیء مىشود یا مىگویم که حیوانى كه نجس نیست بیاور كه گوسفند و این چیزها را شامل مىشود. هر سه قسم در اینجا مورد ملاحظه است.
أنَّ المَفهومَ مِنَ المَأخوذِ بِشَرطِ أن یَکونَ وَحدَه هُوَ أن لا یُقارِنُه شَیءٌ أصلاً زائِداً کانَ أو غَیرَ زائِد وحینَئِذٍ یَکونُ القول بِکونِه جُزءً مُتِضَمِّناً لِما هُوَ زائِد تَناقُضاً.
خب آن مقسم در اینجا این است چون در مقسم حتى خود اطلاق هم قید نشده است. الثّانی أنَّ المَفهومَ مِنَ المَأخوذِ ... توضیح دوم این است كه ما از آن ماهیتى كه بشرطلا و به شرط تنهایى أخذ شده است، خود آن مفهوم و خود آن جنس فىحدّنفسه را درنظر بگیریم و دیگر چیزى ضمیمهاش نباشد؛ خواه زائد بر او باشد و خواه زائد بر او نباشد، نهاینکه داخل در ماهیت نوعیه باشد یا از عوارض باشد؛ نه، خود آن ماهیت و خود حیوان را وقتى مىخواهیم تعریف كنیم نباید ضحک را ضمیمهاش كنیم كه زائد است و نیز نباید فصل بیاوریم چرا که جزو آن حقیقت نوعیه است، هیچ نباید بیاوریم! اینكه بگوییم مفهومى كه اخذ شده جزئى است كه مُتِضَمِّن ـ مُتِضَمِّناً هم درست است ولی منضمّاً بهتر است ـ زائد است یعنى حیوانی كه فصل هم در آن هست یا به آن فصل ضمیمه مىشود این تناقض است شما اگر حیوان را تنهایى مدّنظر قرار دادید پس دیگر نمىتوانید یك چیز دیگر را در آن مُنضم كنید یا مُتِضَمِّن فصلیت باشد که وقتى بگوییم که این چیست، بگویید: این حیوان است، نه! بلکه باید بگویید که این حیوان ناطق است و قید ناطق را هم باید بیاورید. چرا شما مىگویید که این حیوان است و نصفش را مىآورید؟! چرا نصفش را مىگویید؟ پس اینكه شما مىگویید: زید حیوان است و از این حیوانات خیلى زیاد هستند!! شما در اینجا نصفش را آوردید درحالىكه خب براى همین هم این ناراحت مىشود، مىگوید: براى چه تو به من مىگویى که زید حیوان است؟! باید بگویی: حیوان ناطق است و این نطقش به عرش رفته است!! تو مىگویى: حیوان یعنی نصفش را مىگویى و باعث میشوی من عصبانى شوم! نه آقاجان آن ناطقت هم در شكم همان حیوان است، من در اینجا جنس و فصلت را یكى كردم چون كه دیدم خیلى نباید براى شما مئونه گذاشت! فصلت هم عین جنست مىماند و جنست هم عین فصلت مىماند و هیچ فرقى با همدیگر نمىكند!
اینكه در اینجا حیوان را در جواب زید کیست آوردیم این چیست؟! آن حیوان فصلیت را تَضَمُّن دارد و این اشكال ندارد؛ چرا؟ چون اعم و جنس مشترك است؛ همان كه جنس است یعنى همان قابلیت نوعیت را دارد نه شیء دیگر، منتها این قبول نوعیتش بهواسطۀ فعلیتى است كه از فصل پیدا مىكند ولى باز همین است. من وقتى این كاغذ را در دست مىگیرم، مىگویم که مادهاى است كه تبدیل به كاغذ شده و به این صورت درآمد، یك وقت هم مىگویم که این چوب است و هردویش یكى است منتها نه چوبى كه هنوز الوار جنگل است و هنوز تبدیل به كاغذ نشده است. نه! بلکه آن را به كارخانه آوردند و تخمیرش کردند و روی آن كار كردند و موادى به آن زدند و او را به این صورتى درآوردند كه قابل براى این صورت نوعیه شد. پس هردوى آنها درست است؛ چه اینكه بگوییم: چوبى است كه این خصوصیت را دارد كه در آنجا خود آن چوب بودن بهعنوان جنس خودش مدّنظر است یااینكه اصلاً بگوییم که این چوب است و از این نظر تفاوتى نمىكند. علیٰکلّحال همان مثال حیوان از همه بهتر است!
لأنَّ المُرادَ هُوَ أن لا یَدخُلُ فیه غَیره على ما صَرَّحَ بِهِ الشیخ حَیثُ قالَ إذا أخَذنا الجِسمَ جوهَراً ذا طولٍ و عرضٍ و عمقٍ من جَهِةٍ ما لَهُ هذا و یُشتَرَطُ أنَّه لَیسَ داخِلاً فیه مَعنی غَیرُ هذا بَل بِحیث لَو انضَمُ إلیهِ مَعنىً غَیرُ هذا مثل حِس أو تَغَذٍّ أو غَیرِ ذلک کان معناً خارِجاً عَنه فالجِسم مادَة.
مراد این است كه در این ماهیت و در این مفهوم غیرش داخل نشود چون خودش را تعریف مىكنید نهاینکه چیز دیگر را داخلش كنید! شیخ فرموده است وقتى كه ما جسم را درنظر بگیریم كه جوهرى است که از نظر جسمیت داراى طول و عرض و عمق است و به شرط اینكه در آن معنا غیر از این نباشد یااینكه بگوییم در آن معناى غیر از این نباشد بلكه اگر غیر از طول و عرض و عمق یك معناى دیگرى را ضمیمه كنیم، مثلاً بگوییم که جسم آن است كه طول و عرض و عمق دارد و در ضمن حس و حركت هم دارد، صحبت هم مىكند و مىخندد. خب این را که دیگر نمىتوانیم در آن داخل بكنیم دراینصورت این معنا خارج از جسمیت است چون در جسمیت كه حس نیست، نطقیت و این حرفها نیست. اگر جسم را شما به این معنا بگیرید، پس این جسم ماده مىشود!
تعریف صحیح جسم
پس جسم را وقتى تعریف مىكنید دیگر حس، نطق، ادراك، حركت و اینها را نباید بیاورید چون ما خیلى از اجسام داریم که اینها را ندارند. وقتى جسم را تعریف مىكنید فقط باید بگویید که یك حقیقتى است كه داراى طول و عرض و عمق است همین! این جسم است. حالا اگر دارای حس است این یك مطلب دیگر است، دارای نطق است این مطلب دیگر است، نماز مىخواند یك مطلب دیگر است، منبر مىرود آن یك مطلب دیگر است، این كارها را انجام مىدهد آن حرف دیگری است. تمام اینها زائد بر جسمیت است. در این صورت آن كه جسم است فقط باید آن ذاتیاتى از آن را بگیرید كه مختص به اوست. بنابراین شما دیگر نمىتوانید در حیوان معناى فصلیت را تَضمُّن بكنید بلکه فقط باید خود حیوان را بهصورت تنها بیاورید، نگویید: حیوانى كه در آن نطق هم هست باز هم به او مىشود حیوان گفت.
تلمیذ: ... وقتی که فصل به صورت اضافه میشود این مُبایِن به مُبایِن نمیشود؟ آن فصول بالأخره باید در این لحاظ شده باشد، زیرا وقتی میگوییم: حیوان یعنی ناطقیت، این یعنی قابلیت این را داشته باشد که بر آن حمل بشود و ناطقیت بر آنهم بیاید.
استاد: ببینید آنچه را كه ما از حیوان و از جنس بهطورکلی مدّنظر قرار مىدهیم اوصاف زائد و خصوصیات زائد ـ چه عوارض و چه غیر عوارض ـ آن [نیست] مثلاً مىخواهیم برنج را تعریف كنیم آنچه را كه براى تعریف شاخص برنج است میآوریم، آن این است که داراى مواد نشاستهاى است، آن نشاستهدار بودنش را براى برنج مىآوریم، خب گندم هم همینطور است، جو هم همینطور است، سیبزمینی هم به همین شکل است و همۀ اینها مواد نشاستهاى دارند. مواد نشاستهاى داشتن همان جنس براى این برنج مىشود، پس اگر گفتند: برنج چیست؟ مىتوانیم بگوییم که نشاسته است و دیگر لازم نیست چیز دیگرى را درنظر بگیریم. حالا برنج چه رنگى است؟ آیا سفید است؟ درنظر نداریم. آیا زرد است؟ باز هم نظری نداریم! برنج پاكستان است؟! نظری نداریم. برنجى است كه براى الاغها مىآورند ولی آدمها مىخورند؟! آن را هم نمىدانیم؛ درست شد؟! ممكن است اینطوری هم بشود! یك برنج داریم كه براى گاوها هست ولی آدمها مىخورند! میبینید آدمها دارند برای غذایشان این را مىپزند و دَم مىكنند اما بعد معلوم مىشود این برنج براى گاوها است و برای آدمها نبوده است.
علیٰکلّحال بگذریم! ما اصلاً به اینها كارى نداریم. بعد از این آیا غیر از این برنج، نوع دیگرى هم هست که همین نشاسته را داشته باشد؟! ما به آن كارى نداریم. بله! گندم هست که این نشاسته را دارد، جو هم این نشاسته را دارد و علاوه بر اینها چیزهای دیگر هم هستند که این را دارند. ما در این نشاستهاى كه جنس براى برنج قرار دادیم فقط این برنج را در آزمایشگاه بردیم و تجزیهاش كردیم و دیدیم که نشاسته را دارد و تمام شد! بعد رفتیم گفتیم كه آیا این نشاسته در اینجا جنس براى برنج است یااینكه فصلش است؟! مىبینیم که نه، چیزهای دیگری هم داریم! جو را تجزیه كردیم دیدیم که آنهم عین همان نشاسته و خاصیت را دارد، گندم را هم تجزیه كردیم دیدیم آنهم نشاسته دارد، سیبزمینى را تجزیه كردیم دیدیم آنهم نشاسته دارد. خیلىها اصلاً سیبزمینى هستند و إلىٰماشاءالله كم هم نیستند. مواد نشاسته براى بدن خوب نیست و مضر است و باید آنها را به مقدار كم خورد!
از مجموع اینها یك حقیقت عام و مشترك استخراج مىكنیم بدون اینكه این [درنظر بگیریم که] چه فصلى دارد، ما اصلاً با آن كارى نداریم.
تلمیذ: پس چطور فصل بر آن حمل میشود؟ حمل مباین به مباین نیست؟!
استاد: نه! حمل مباین نیست، یك وقتى مباین را بهعنوان مقابل بگویید. نه! حمل مباین نیست، اما اگر مباین را بهعنوان مفهوم و طبیعت جدا درنظر بگیرید این صورت نوعیۀ جنس است كه مىآید و بر آن حمل مىشود. خود این نشاسته فیحدّنفسه تنها باید به یكى از صور دربیاید و خود نشاسته ندارد؛ یا بهصورت قمحیّت [گندم] درمىآید یا بهصورت ارزیّت [برنج] درمىآید یا بهصورت سیبزمینى و بطاطس [سیبزمینی] درمىآید و خود به این صورتها درآمدنها نشاندهندۀ جنبۀ فعلیت و صورت پذیرفتن این جنس است. پس چیزی در اینجا نیست! نهاینکه خیال کنید یك امر مباین و معارض با این است كه فرض کنید از یك طرف نشاسته است و از طرف دیگر شما ضَمّ حَجَر را بر این شیء بكنید، نه! خود همین جنس در صورتش وقتى كه به این فعلیت درمىآید این نوع را تشكیل مىدهد.
تلمیذ: پس اجمالاً باید یک چیزی در این وجود داشته باشد که او بتواند بر آن حمل شود؟!
استاد: بله، آن قابلیت است؛ یعنی همان قابلیتى كه دارد و در آن است مىتواند این صورت را بپذیرد، منبابمثال همان قابلیتى كه این مادۀ نشاسته دارد در تحت شرایط خاص صورتی را میپذیرد، این یك شرایطى دارد یك صورتى مىپذیرد، او یك شرایطى دارد یك صورت مىپذیرد. خود این قابلیت و استعداد براى فعلیت همان است كه شما الآن او را به این كیفیت مىبینید پس مىتوانید بگویید که سیبزمینى نشاسته است، گندم نشاسته است، برنج نشاسته است، مارچوبه نشاسته است و امثالذلک، منتها هركدام از اینها داراى یك صورت خاصى است كه آن صورت نوعیت كه همان فصلش باشد مىآید و درحالیکه دست به تركیبش نمىزند، همان نشاسته را بدون اینكه حقیقتش را عوض كند نمود مىدهد و آن صورت اگر باشد نمود پیدا نمىكند. فقط فرق بین نوع و جنس مثل حیوان این است كه این نمود دارد ولی آن نمود ندارد، فقط همین والاّ هیچ فرق دیگری باهم ندارند، اینهم حیوان است، دیگری هم حیوان است منتها آن حیوان بدون نمود همان حیوان استقلالى است و حیوانى كه نمود دارد نوع مىشود و به غیر از این هیچ تفاوتى باهم نمىكنند.
اللهم صل علی محمد و آل محمد