پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4: في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق جایگاه جنس و فصل در نظام منطقی و تفاوت آن با واقعیتهای خارجی میپردازند. بحث با بررسی اعتبارات سهگانه ماهیت (لابشرط، بشرطلا و بشرطشیء) آغاز میشود و چگونگی انتزاع جنس و فصل توسط ذهن از حقایق خارجی مورد واکاوی قرار میگیرد. ایشان با تفکیک میان ترکیبهای اعتباری و ذاتی، توضیح میدهند که جنس و فصل در ظرف ذهن برای تکمیل ماهیت ناقص به کار میروند، در حالی که در خارج، ماده و صورت با یکدیگر متحد هستند. در ادامه، تفاوت میان عروض عوارض بر موضوع و تشکل ماده به صورت تبیین شده و بر این نکته تأکید میشود که نیاز جنس به فصل، نه برای تمایز، بلکه برای تتمیم ذات در مرتبه عقل است. در نهایت، این بحث به نتیجه میرسد که بسیاری از مفاهیم منطقی، ابزارهای ذهنی برای درک واقعیت هستند و نباید با حقایق عینی اشتباه گرفته شوند.
درس ششصد و سی و سوم
تفاوت جنس و فصل
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
وَ ماهیةُ العَرَضِ أیضاً عرضٌ و عرضىٌ و مَجموعٌ حاصلٌ مِنهُما جمیعاً بِالاعتباراتِ الثلاثة ...1
در مسئلۀ لحاظ اعتبارات ثلاثه در ماهیت، در جنس یا در فصل، عرض شد كه به هر اعتبارى این ماهیت یك تحقّق و تعیّنى پیدا مىكند. جنس به اعتبار لابشرط یك مقسم براى انواع مىشود و قابل تسرّى در انواع مختلفه است، اگر این جنس بشرطلا تصور بشود، لحاظ حیوان در یك نوع خاص مىشود و اگر جنس بشرطشیء باشد كه به شرط آن فصلیت است، این همان نوع مىشود.
همین مسئله در مورد فصل هم گفته شد و در مورد عَرَض هم به همین كیفیت هست؛ مىگویند که مقولات عرضیه داراى جنس و فصل هستند و این جنس و فصل آنها اعتبارى است و حقیقى نیست چون اینها بسائط هستند و جنسیت آنها همان جنبۀ عروض آنهاست كه بین موارد مختلفۀ عرضیات از كم، كیف، زمان، مكان، تعیّن، جده، ملکیت، وضع و اینها مشترك است و آن جنبۀ عرضیت آنها را بهعنوان جنس گرفتند درحالىكه جنس عبارت از یک ماهیت است و این عرضیت كه ماهیت نیست بلکه عرضیت یك وصفى است كه بر آن موصوف خودش كه عرض است به لحاظ تعلقش به موضوع عارض مىشود، فقط همین است. چون این مفهوم در وعاء خود و در ظرف خود یك ماهیتى است كه از نظر وجود خارجى قائم به موضوع هست ولى از نظر وجود ذهنى قائم به موضوع نیست.
منبابمثال شما الآن بیاضیت را مىتوانید در ذهنتان بیاورید، یا عدد را مىتوانید در ذهنتان بیاورید مثل عدد یك، عدد دو، و یا تعداد را میتوانید بیاورید درحالىكه در وجود خارجى این عدد باید تعلق به اشیاء خارجى بگیرد و خود آن عدد تحقق خارجى ندارد حتی اگر شما روى كاغذ یک و دو و سه بنویسید فقط یك مفهومى را در اینجا نسبت به آن اشاره مىكنید اما آنچه كه آن واحدیت به آن تعلق مىگیرد، آن خود مفهومِ یك نیست بلكه آن شیئى است كه این واحدیت به او تعلق گرفته و به او عارض شده است ولى همین مقولات را بدون اینكه متعلقى داشته باشد در ذهن مىآوریم. مثلاً بیاض را در ذهن میآوریم، سواد را در ذهن مىآوریم، مكان و زمان را در ذهن مىآوریم بدون اینكه زمان و مكان موقعِ مشخصى داشته باشند لذا یكى را بر دیگرى ترجیح میدهیم و در اینجا به تفضیل معتقد مىشویم كه این بیاضیتش بیشتر از دیگری است. [در واقع] تا بیاض در ذهن نباشد كه تفضیل در اینجا معنا ندارد.
پس این تفضیلى كه الآن مىدهیم بهخاطر این است كه آن مفهوم را بدون تعلق به شیئش در ذهن داریم، آن بیاضى كه الآن در ذهن دارید، به چه تعلق گرفته است؟ به كاغذ یا به گچِ دیوار یا به شیئیت تعلق گرفته است؟ هیچ تعلقى ندارد و عارضى بر موضوعى نشده و خود آن مفهوم به بساطتِ خودش در ذهن تحقق پیدا كرد است به خلاف مفهوم غنم و مفهوم انسان است كه حتى در ذهن هم تحقق پیدا مىكنند؛ همراه با جنس و فصل هستند منتها جنس و فصلشان در همدیگر ادغام شده و اتحاد پیدا كردهاند ولى بیاض و مقولات بسائط هستند و انسان مىتواند در عین افتراق و تمایز آنها از یكدیگر، بسائط را ادراك بكند.
این آن معنایى است كه در جنسیت این مقولات گفته میشود که اگر وقتى دیدید در جایى گفتند که ترکیب اینها تركیب اعتبارى است و تركیب ذاتی نیست و ماهیت آنها اعتباریه است بهخاطر این است كه جنسیت در این مقولات، حقیقیه و ذاتیه نیست بلكه صرف اعتبار است؛ همینكه این را اعتبار مىكنیم كه بر موضوعى عارض مىشود این معنا را جنس گرفتند. بعد این را در همۀ مقولات تسرّى دادند و گفتند: كمّ هم عارض بر موضوع مىشود، زمان و كیف هم عارض مىشوند. مسئله برایناساس است.
معناى لابشرطى
روى این جهت هم مرحوم آخوند مىفرمایند كه همین مطلب را مىتوانیم در اعتبارات ثلاثه لحاظ كنیم. منبابمثال یك وقتى مقولۀ كیف، مثلاً مقولۀ بیاض را درنظر میگیریم؛ مقولۀ بیاض را بدون ملاحظۀ آن بیاض در اشیاء خارجى و آن موضوعى كه این بیاض روى آن عارض مىشود درنظر مىگیریم پس این بیاض در اینجا مَقسم ما مىشود، دراینصورت این معنا معناى لابشرطى دارد، لابشرطى كه هم مىتواند عارض بر صفحات و بر دیوار و بر وجوه مباركه بشود، بر همۀ اینها میتواند عارض بشود. این معناى لابشرطى است. مثل عمامۀ آقایان كه سفید است و باید هم سفید باشد ولی عمامۀ ما سیدها سیاه است و سیاه هم كراهت دارد، حالا در عمامه میگویند: کراهت ندارد.1 این عمامۀ سیاه هم از زمان مأمون درآمد که میپوشیدند. البته در زمان خود پیغمبر هم بود ولى پیغمبر كم استعمال مىكردند. عمامه باید برای [سادات] سبز باشد كه تشخّص داشته باشد و بعد هم عمامۀ سفید و زرد مستحب است2 و خیلى از افراد از بزرگان هم در موقع نماز عمامۀ زرد به سرشان مىبستند و یا مثلاً سفید میبستند با اینكه سید بودند.
لذا عمامۀ سیاه هیچ رجحانى براى نماز ندارد منتها الآن بهصورت یك امتیاز و شعارى درآمده است که براى حفظ نسب، این عمامه در اینجا مورد پسند است. عمامۀ بعضىها هم اصلاً سبز است و عمامۀ سیاه ندارند. شخصی را در مشهد میدیدم عمامۀ سبز مىگذاشت و گاهی مىرفت و میآمد، معمم بود ولى عمامۀ او سبز بود.
خلاصه این بیاضیت که الآن در اینجا بهعنوان عَرَض ملاحظه شده است، در آن لحاظ اعتبار عقلانىاش لابشرط است ولى همین بیاض را اگر بخواهید بشرطلا تصور كنید حقیقت محسوسهاى مىشود كه چیزى ضمیمۀ او نشود و همراه با او چیزى نیاید و خود همان كیفیت نوعیت خاص را درنظر مىگیرد و این بیاض را كه الآن در اینجا عرض است بشرطشیء و به شرط عروضش بر یك موضوعى بخواهید درنظر بگیرید، دیگر در اینجا جنبۀ عرضیت پیدا مىكند و أبیض مىشود.
بنابراین در اینجا فرق بین عرض و عرضى در اعتبار است، شما الآن مىگویید: هذا بیاضٌ، هم مىتوانید أبیضٌ بگویید و هم مىتوانید بیاضٌ بگویید، این بیاضى كه در اینجا مقسم است، به لحاظ عروضش به آن موضوع خارجى مورد نظر و مدّنظر قرار گرفته است، پس در اینجا عرض و عرضى یكى شده است که مجموع هردوى اینها مورد نظر است كه بشرطشیء است و همینطور در سایر احوال و اینها هم این اعتبارات آورده مىشوند. این یك مطلبى بود كه از بحث گذشته در اینجا مانده بود.
مطلب دیگرى كه مرحوم آخوند در اینجا ذكر مىكنند این است كه مىفرمایند: این جنبۀ فصلیت كه گفتیم قوام جنس به فصل است، این نسبت به جنس، مقوّم جنس است و جنس را در مرتبۀ ذات و ماهیت خود كه ناقص است و نیاز به تتمیم و تكمیل دارد، او را در آن مرتبه قوام مىبخشد و معناى او را كامل مىكند و معناى او را در وعاء ذهن بهصورت یك نوع درمىآورد والاّ حتى ذهن هم نمىتواند براى حیوانیتى را كه مستقلاً تصور مىكند، یك صورت نوعیه ترسیم كند كه آن صورت نوعیه وجود خارجى نداشته باشد؛ یعنى در ضمن انواع خارجی، آن صورت نوعیه نباشد، در ضمن غنم، انسان، جمل و امثالذلك نباشد بلکه یك حقیقتى براى جنس تصویر كنید كه آن حقیقت بدون ملاحظۀ با فصل درنظر گرفته بشود، آیا یك همچنین كارى مىتوانیم بكنیم؟! نمىتوانیم انجام بدهیم! اگر كسى بتواند یك همچنین كارى را بكند، معجزه كرده است! ولى او هم یك همچنین كارى را نخواهد كرد.
سبب تعینّ و امتیاز در وجود خارجی شیء
این ماهیت طبیعیه كه جنسِ مقسمى و لابشرط از نفی و تقیّد به شیء است این ماهیت لابشرط، یك معناى ناقصى است و براى رفع نقصان خود به فصل احتیاج دارد ولكن به این معنا نیست كه در وجود خارجى، این جنس احتیاج به فصل داشته باشد، نهخیر! آنچه كه در وجود خارج باعث تعیّن و امتیاز مىشود، همان عوارض و احوال ذاتیۀ شیء است كه باعث تمایز او از فرد دیگر خواهد شد! اینكه این الآن در یك همچنین وضعیتى هست و با دیگرى فرق مىكند باعث امتیاز او از دیگرى خواهد شد اما این به فصلیت و اینها كارى ندارد. صحبت فصلیت و جنسیت صحبتى است كه به خود اعتبار عقلى برمىگردد.
معناى ناقص جنس در اعتبار عقلى
جنس در اعتبار عقلى داراى معناى ناقصى است ولى اگر این جنس در خارج باشد این دیگر جنس نیست و ماده مىشود و ماده جنس نیست ماده أمرٌ خارجىٌ یَختَصُّ بِشیءٍ دونَ شَیءِ است منتها این امر خارجى بدون صورت تحقق ندارد و این غیر از این جنس است كه معناى شمول دارد، همین مادۀ خارجى كه الآن صور مختلفى به خود مىگیرد، یك امر مستقل و منحاز و جدا از مادۀ دیگر است. گرچه در هر صورتى كه مىگیرد، در همان صورت فعلیت دارد ولى بالأخره یك امرى است كه هیچ ربطى به جنسیت ندارد كه شامل براى همه است. آن مادهاى كه الآن صورت این زید را به خود مىگیرد و تبدیل به زید مىشود قابل سرایت به یك شیء و فرد دیگر نیست بلکه این ماده در هویت خود اختصاص به خود دارد و آن مادۀ دیگرى كه در امر است آنهم در هویت خودش اختصاص به خود دارد و قابل تسرّى نیست. پس گرچه ماده فىحدّنفسه أمرٌ مبهمٌ ولكن همین امر مبهم قابل سرایت به دیگرى نیست و اینطور نیست كه ماده در ذات خود چون احتیاج به صورت دارد پس همۀ اعیان خارجى در این ماده اشتراك دارند.
اشتراك اعیان خارجى در ماده
جنس و فصل، منتزع ذهن از خارج
اشتراك اعیان خارجى در این ماده به آن حقیقت كلى این ماده برمىگردد كه در ظرف ذهن از او تعبیر به جنس مىشود. پس در خارج جنس و فصل نداریم بلکه جنس و فصل دو مسئلهاى است كه ذهن از خارج انتزاع مىكند؛ جزئى را به كلى برمىگرداند، معناى استقلالى را به معناى عام و شمول تبدیل مىكند و اسم آن را جنس و فصل مىگذارد. اما آنچه كه در خارج هست چیست؟ ماده و صورت است و هم مادۀ آن و هم صورت آن برای خودش است. ماده قابل سرایت به بقیه نیست و حتى اگر در كنار مادۀ دیگرى قرار بگیرد چیزى از آن ماده در آن مادۀ دیگر نمىرود ولی مسئلۀ منطقى با مسئلۀ خارجى و اعتبارى فرق مىكند. این چیزهایى كه مىبینید در كنار قرار گرفته است، اعتبارى است. یك وقتى به این اعتبارى دل نبندید ها!! امروز بر سر یكى كلاه مىگذارند و فردا كلاه را برمىدارند! امروز كسى را در كنار دیگرى مىنشانند و فردا مىگویند: من اصلاً تو را نمىخواهم! تو اصلاً كى هستی؟! از اول هم تو را نمىخواستم و ما را به زور به تو دادند و حالا هم اصلاً تو را نمىخواهم! از اول به زور دادنت كه خندههایت تا بیخ گوش تو مىآمد؟! حالا میگویی: نه نمىخواستم و از فلانی نمىگذرم كه ما را اینطوری كرد! حالا وقتى بین آنها صلح مىشود، میگوید: اى فدایت بشوم! ای الهی...! همۀ اینها جنبههاى اعتبارى مسئله است! جنبۀ حقیقى همین است كه مرحوم آخوند بیچاره اینجا مىگوید كه گول نخور، ماده هرچند هم که ماده است ولی باز مىگوید که من برای خودم هستم و قابل سرایت به دیگرى نیستم! ابهام هم داشته باشم باز روى پاى خودم ایستادهام، اگر صورتى هم به من تعلق بگیرد باز روى پاى خودم ایستادهام. به اینها باید توجه كرد، اینها را باید مدّنظر قرار داد والاّ اعتباریات زیاد هستند.
آن موقع كه ما قوانین مىخواندیم یك بنده خدایی در صحن بود و آنطرف صحن قوانین مىگفت. منتها وقتى قوانین مىگفت، صدایش آنطرف صحن كه ما قوانین مىخواندیم مىآمد! یعنى قشنگ گوشمان مىفهمید كه این الآن دارد چه مىگوید! یك دادى مىزد كه صدایش از صحن بیرون مىرفت! او در كنار مقبرۀ حاج شیخ فضل الله نوری درس میداد ما هم درست آنطرف صحن بودیم. خیلی راه بین اینطرف تا آنطرف است! تقریباً صدایش مثل بلندگو بود! برای نواحى آذربایجان هم بود و خلاصه طبیعى است چون در جنس مشترك بعضىها هستند كه صدایشان از این محله به آن محله مىرود. یك روز دیدیم دعوا شد مردم جمع شدند و یك زن آمد و داد و بیداد مىكند! افراد به ما گفتند که این شیخ در بحث «ظن» مدام کلمۀ «ظن» را میگفت و بعد یك زن داشت رد مىشد دید این شیخ دارد مىگوید: «ظن»! او هم به شیخ گفت که خجالت نمىكشی حرف از «زن» مىزنی؟! داد و بیداد کرده بود! طلبهها خواستند او را رد كنند این بیشتر داغ كرد و خلاصه بساطی راه افتاده بود! بعد دیگر به او گفته بودند: بابا درس این است! زن هم گفته بود: این چه درسى است كه در آن مدام حرف از «زن» مىزنند؟! حرف دیگر قحط است؟! اگر راست مىگویند حرف از مرد بزنند! شیخ گفت: چشم از فردا بهجای «زن»، «مرد» مىگوییم!! [میگوییم] اگر كسى مردش قوى باشد، اگر كسى مردش ضعیف باشد [بهجای اینکه بگوییم: اگر کسی ظنش قوی و یا ضعیف باشد]!! بحث ظن است دیگر!! خلاصه مراتب مختلفى است! مىگویند: اینطوری بگو! پس دیگر نمىشود نگفت! وقتى که مىگویند: باید براى ما اینطوری درس را بگویى تا قبول كنیم و اگر بخواهى طور دیگر بگویى از تو نمىپذیریم [دیگر چارهای نیست]!! میگویند که باید این حرفهایى كه میگوییم را بزنی! این زن اینطور مىگفت: این را كه من مىگویم باید بگویی، دنیا همهاش همین است!
بنابراین در این مسئلۀ فصل باید درنظر داشته باشیم كه گرچه در اینجا موجب قوام جنس است ولى موجب قوام جنس در عقل سركار است! موجب قوام جنس در خارج نیست! زیرا در خارج جنس و فصل نداریم، در خارج ماده و صورت داریم و این دو هم باهم متحد هستند ولى اسم او دیگر جنس نیست و اسم آن هم دراینصورت فصل نخواهد بود.
وَ ماهیةُ العَرَضِ أیضاً عرضٌ و عرضىٌ و مَجموعٌ حاصلٌ مِنهُما جمیعاً ـ بِالاعتباراتِ الثلاثةِ وَ الفَرقُ بَینَ المَجموعینِ أنَّ الأوَّلَ ماهیَةٌ طبیعیةٌ لَها وَحدَةٌ ذاتیةٌ ـ بِخلافِ الثانى فإنَّه ماهیةٌ اعتباریةٌ.
این مسئلۀ لابشرطى و بشرطلائى و بشرطشیئى را در عَرَض و عرضی درنظر مىگیریم؛ آن شیئی که عرض بر آن عارض شده و به اسم خود آن ذات تعلق مىگیرد. عرض: بیاض، عرضى: أبیض.
فرق بین این دو مجموعه از جنس و فصل و بین عرض و عرضى چیست؟ در جنس و فصل این تركّب، یك تركّب ذاتى است، طبیعتى كه در اینجا هست ماهیت، ماهیت طبیعیه و وحدتش هم وحدت ذاتى است ولى در دومى اعتبارى است. چون جنس آن در اینجا ماهیت نیست بلکه عروضش در اینجا بهعنوان جنس تلقى شده است.
وَ الأولىٰ أن یُسَمَّى ماهیةُ النوعِ المَأخوذَةِ بِالاعتبارِ الأوَّلِ موضوعاً بَدَلُ المادَّةِ و کذا ماهیة الجنسِ المأخوذة کذلک و بِالقیاسِ إلى العَوارِضِ دونَ الفصول لأنَّ المحلَ المتقومَ بما یَحل فیه موضوعٌ له و المستغنی عما یَحِلُّ فیه مادَّة لَه فَشَیءٌ واحِد یَجوزُ أن یَکونَ مادَةً و موضوعاً بِالقیاسِ إلى شَیئین.
بهتر این است كه ماهیت نوع را كه به اعتبار اول اخذ شده است بهجاى ماده، به آن موضوع بگوییم؛ یعنى وقتى كه ماهیت نوع، وجود خارجى پیدا مىكند در اینجا بگوییم كه موضوع تحقق پیدا كرده است و نگوییم که نوع تحقق پیدا كرده است و همینطور ماهیت جنس را كه بهعنوان وجود خارجى اخذ شده است موضوع بنامیم. به قیاس به عوارض بگوییم كه ماهیت جنس، موضوعِ براى عروض عوارض است البته در فصل اینطور نیست. در فصل، صورت عارض بر ماده نمىشود بلكه خود آن صورت اتحاد پیدا مىكند. صورت، ماده را به موضوع تبدیل مىكند نهاینکه موضوعى باشد بعد صورت بر او عارض بشود. آن كه عروض پیدا مىكند فقط عَرَض است كه عارض بر موضوع مىشود ولكن صورت عارض بر آن ماده نمىشود و اگر این موضوع بهواسطۀ تغییر و تبدل به شكل دیگرى درآید، صورت او را از ریشه دگرگون كرده است و عارض بر او نشده است.
منبابمثال وقتى كه جنین در رحم مادر قرار مىگیرد این صورتهای متفاوتى كه به خود مىگیرد، عارض بر آن جنین نمىشوند بلكه از درون این ماده را به شكلى درمىآورد، دوباره از درون این ماده را به یك هویت دیگر و به یك ماهیت دیگر متبدّل مىكند، اما از نظر رنگ و وزن و سایر خصوصیات، اینها مقولاتى هستند كه عارض بر جنین مىشوند.
لزوم افتراق بین عروض عوارض بر ماده و بین تشكّل ماده به صورت
پس بین عروض عوارض بر ماده و بین تشكّل ماده به صورت، باید فرق گذاشت. حالا چرا بهجای ماده، موضوع بگوییم؟! چون محلى كه متقوّم است و محلى كه قوام دارد به آنچه كه در آن حلول مىكند چیست؟ این مادۀ براى اوست كه همان عبارت از صورت باشد، صورت حلول مىكند، عارض نمىشود. آن محلى كه مستغنى است از آن چیزى كه در آن حلول مىكند؛ حالا به صورت درآمده، دیگر مستغنى شده است، حالا موضوع مىشود و موضوعِ براى شیء است.
پس اگر محل احتیاج به امرى داشت كه در آن حلول كند به آن محل، ماده مىگویند. اگر احتیاج به حلول نداشت بلكه احتیاج به عروضِ عوارض داشت به این محل، موضوع مىگویند. احتیاج در واقع به معنای مستغنی است، عوارض احتیاج به او دارند.
فَشَیءٌ واحِد یَجوزُ أن یَکونَ مادَةً و موضوعاً بِالقیاسِ إلى شَیئین ... شیء واحد به قیاس به دو شیء، هم مىتوانید اسم ماده و هم اسم موضوع را برای آن بگذارید هردو را مىتوانید بر آنها اسم بگذارید و فرق نمىكند به دو لحاظ؛ مثلاً الآن این كاغذى كه در دست من هست به لحاظ اینكه صورت قرطاسیّت آمده و این ماده را به این كاغذ تبدیل كرده، این كاغذ كه در دست من است و دارم آن را لمس مىكنم، اسم آن ماده است چون الآن این صورت قرطاسیّت آمده و در این حلول كرده است و این را تبدیل به كاغذ كرده است. این ماده مىشود، همینكه در دست من هست از این جهت كه بیاضیّت آمده و بر اینعارض مىشود، موضوع مىشود.
بنابراین یك امر واحد به دو اعتبار، با حفظ سمت یك اسم دیگرى را مىگیرد، این مطلبی ندارد.
نکتةٌ: وَ لَمّا عَلِمتَ أنَّ الطَّبیعَةَ الجِنسیةَ ماهیةٌ مُبهَمَةٌ ناقِصَةٌ تَحتاجُ فِى حَدِّ حَقیقَتِها إلى فَصلٍ فَلا یُتصَوَّر أن یَحتاجَ إلى الفَصلِ فِى بَعضِ المَواضِعَ وَ یَستَغنى عَنهُ فِى بَعضِها.
از آنجایى كه متوجه شدیم طبیعت جنسیه یك ماهیت مبهمۀ ناقصى است كه در حدّ آن حقیقت خود و در حدّ ذات خود احتیاج به فصل دارد، نباید تصور بشود كه در بعضى مواضع فصل مىخواهد و در بعضى مواضع فصل نمىخواهد.
فَلَو تَحَصَّلَ دونَ فَصلٍ فَتکون مُستغنیةً بِحسب الماهیةِ ...
حالا اگر جنسى بدون فصل آمد و گفت: من نیاز به فصل ندارم؛ مثلاً حیوانى آمد گفت: من حیوانم، مگر حیوان چه مشكلى دارد كه احتیاج به فصل داشته باشد؟! اینهمه زحمت كشیدیم حیوان شدیم، حتماً باید احتیاج به فصل داشته باشیم؟! بعضىها مىگویند که ما نمىخواهیم آدم باشیم! صاف مىگویند: نمىخواهیم آدم باشیم! با او حرف مىزنیم مىگوید: نهخیر، این نهخیر یعنى نمىخواهم آدم باشم! بعضیها اینطور هستند! میگویند که نمىخواهیم انسان باشیم، این الآن نقض كلام آخوند شده است!! این فقط حیوان است و عقل ندارد و انسان نیست و درعینحال هم راه مىرود! پس اینكه مىگویند: حیوان بدون فصل نمىشود، ظاهراً در اینجا باید یك حاشیهاى آقاى ... به آن بزنند كه نهخیر! ما یك حیواناتى را مىبینیم كه این حیوانات راه مىروند، حركت مىكنند، روى پاى خودشان قائم هستند ولیكن فصل، انسانیت، عقل و شعور ندارند و كم هم نیستند! ایشان اینطور مىگویند! حالا ما مطلب ایشان را مىخوانیم!
فَلَو تَحَصَّلَ دونَ فَصلٍ فَتَکونُ مُستَغنیةً بِحَسَبِ الماهیةِ وَ قَد فُرِضَ الافتقارُ إلَیه بنفس الماهیة.
اگر این حیوان، این جنس بدون فصل تحصّل پیدا كرد، پس این بهحسب ماهیت مستغنى است و این خلف است درحالىكه گفتیم: جنس بدون فصل استغناء ندارد، افتقار به نفس خود ماهیت فرض شده است؛ یعنى در خود ماهیت و در ذات خود نیاز به امر دیگر دارد، این مسئله مثل مثلث است؛ مثلث در ذات خودش به چند ضلع احتیاج دارد؟! ششتا؟! سهتا؟! دوتا؟! ـ وقتى كه مىشود انسان تغییر بدهد و مثلث را شش ضلعى بكند، چطور نمیشود انسان سایر مسائل را عوض كند؟! دیگر انسان است و كار دست انسان است و مىگوید که همین است!! ـ مثلث در ذات خودش چندتا خط مىخواهد؟! سهتا مىخواهد. حالا فرض كنید که اصلاً مثلث هم در خارج نداشته باشیم، حالا این مثلث چهار خط مىشود؟! چون در خارج مثلث نداریم، این مثلث ششتا خط مىشود؟! این مثلث دو خطى مىشود؟! یك خطى مىشود؟! نه! مثلث، مثلث است چه وجود خارجی داشته باشد یا نداشته باشد. اصلاً فرض كنید در عالم یك مثلث هم نداشته باشیم و هنوز خدا عالم ماده را خلق نكرده است، در ذات ربوبى كه آن مقام، مقام علم عنائى نسبت به اشیاء خارجى است، اگر خدا بخواهد یك مثلثى را در ذهنش ترسیم كند ـ فرض مىكنیم ذهن خدا مثل ما است ـ آیا مىشود خدا این مثلث دو ضلعى را ترسیم كند؟! خدا از عهدۀ این كار بر نمىآید! با همۀ خدایىاش نمیتواند! گفتم: خدا بعضى مواقع عاجز است! مثلاً یكى از مواردى كه عاجز است این است که نمىتواند مثل خودش را درست كند! خدا عاجز است! نمىتواند عین خودش را درست كند، [فقط] ظهور خودش را مىتواند درست کند.
از مواردى كه خداوند عجز دارد كه صورت خارجى به خود بگیرد این است كه یك مثلثى با دو ضلع درست كند. آیا مىشود خدا بگوید که من یك ضلع را كج مىكنم و مىچرخانم؟! مىگوییم: به همان هم زاویه مىگوییم! سرمان كلاه نمىرود! بخواهى هم اینطوری كنی، آنطورى كنى، خمش كنى نمیشود! مثلث سهتا ضلع دارد، داد و بیداد هم ندارد! یااینکه خدا بخواهد یك مربع هشت ضلعى درست كند! هشت ضلعى که اسمش را مربع مىگذاریم [و مثلث نیست]! دلمان میخواهد! خدا هستیم، میتوانیم! خدا مىگوید: نه نمیشود! نظامى كه من آن نظام را قرار دادم در این نظام، مربع چهار ضلع است.
بله، اگر خداى دیگرى بود و آن نظام دیگرى قرار مىداد، شاید مربع هشت ضلعی هم بود ولى این نظامى كه در این نظام خود ذاتیات شیء همراه با یافتهها و عقل باهم ضمیمه شدهاند، این عقل نمىتواند براى مربع شش ضلع فرض كند، چرا؟ چون این نظام با این عقل انسان یكى است و بر همه بر طبق یك روش و یك مسیر ترسیم و انجام شده است. این را چه مىگویند؟! این را هوهویت، واقع، حقیقت و نفسالأمر مىگویند، در نفسالأمر مثلث سه ضلع دارد، در وجود خارجى هم مثلث سه ضلع دارد. در نفسالأمر مربع چهار ضلع دارد در وجود خارجى هم این مربع باز چهار ضلعش را دارد.
تلمیذ: ما در وجود خارجی اصلاً مربع نداریم!
استاد: پس در خارج چه داریم؟!
تلمیذ: در خارج تطورات ماده و فعل و انفعالات داریم.
استاد: شما یك چوب تخته مىخواهید بخرید به نجار چه مىگویید؟! مىگویید: تطورات فعل و انفعال به من بده؟!
تلمیذ: نجار نمىفهمد چه میگوییم!
استاد: نجار مىفهمد! لذا برمىدارد یك مربع به شما مىدهد، اگر این قضیه مثل قضیۀ ملا باشد كه مىگوید: این حَطَب مرتّب بر حمار أسوَداللون را هر رَطْل شرعی به چند درهم در مَعرض بیع و شراء درمیآوری؟! [گفت: حاج آقا! اگر میخواهی قرآن بخوانی به مسجد برو! اگر میخواهی هیزم بخری، قیمت همه پنج ریال است]! اگر آنطور باشد، مسئله طور دیگرى خواهد بود!
ولكن در وجود خارجی وقتى که چشم شما یك شیئى را مىبیند، این چشم شما چه چیزى را مىبیند؟! اختلاف بین این دو از كجا مىآید؟! آیا این بزرگتر از این است یا این بزرگتر از این است؟ میگویید: هیچکدام، چرا؟ چون اصل و حقیقت همۀ اینها یكى است! بالأخره ظهورش در اینجا تفاوت مىكند، آن شیئى را كه ارتباط با او برقرار مىكنیم به همان هم حكم مىكنیم، غیر از این ما راهى براى دسترسى به خارج نداریم.
تلمیذ: ما اشیاء را متمایز از همدیگر ادراك مىكنیم و اگر آن تمایز برداشته بشود شاید چیز دیگرى ادراك كنیم.
استاد: اگر تمایز برداشته بشود دیگر هیچ چیزى را ادراك نمىكنیم، فقط مجرد مىشود و دیگر ادراك نیست. بله! اگر برداشته بشود درست است، [ولی] حالا که برداشته نشده است! آن کسی هم كه این مسئله را برمىدارد، وجود خارجى و ظهور را به حال خود مىگذارد و برمىدارد، نهاینکه حذف بكند! اگر حذف بكند عالم عدم مىشود. خودش راه مىرود، حركت مىكند، میخورد و ارتباط دارد در عین اینكه هست، در عین بودن، آن جنبۀ اعتبارى را مىگیرد، نهاینکه این وجود خارجى را محو كند. محو كه نمىشود، ظهور كه همیشه هست چون خود ظهور هم یك واقعیت است.
فالحَقائقُ البَسیطَةُ یَستَحیلُ أن یزولَ فَصلُها عَن طَبیعَةِ جِنسِها إلى بَدَلٍ لِأنَّهُ إذا زالَ الافتِقارُ إلى الفَصلِ فَبَقیتِ [فیبقى] الطبیعةُ مُحَصَّلَة دونَهُ، فَما کانَت طَبیعَةً جِنسیةً فَعُلِمَ أنَّ الافتقارَ إلى الفَصلِ لَیس لِمُجَرِّدِ التَمییزِ لِأنَّهُ یَحصلُ بِالعَوارضَ ایضاً بَل لِکونِ الماهیةِ فى حَدِّ ذاتِها ناقِصَةً یَحتاجُ إلى تَمامٍ فَلا یَجوزُ التَقَوُّمَ بِالفَصلِ فى موضِعٍ وَ بِعَدَمِهِ فى موضِعٍ آخَر إلاّ بِحَسَبِ الاعتبارِ العَقلی فَإنَّ المَأخوذَ بِشِرطِ لا مِنَ الماهیةِ الجِنسیةِ نوعٌ عقلىٌ.1
محال است اینكه فصلش از طبیعت جنسش به یك چیز دیگر زائل بشود و درعینحال آن طبیعت به حال خودش باقى بماند و در تحصل خودش باقى بماند، [دراینصورت] دیگر طبیعت جنسیه نبود. اگر احتیاج به فصل ازبین برود براى مجرد تمییز نیست، چون با عوارض و احوال هم این تمییز حاصل مىشود، با عوارض و احوال خارجیه هم این تمییز هست، فقط براى تتمیم ذات جنس است. با عوارض خارجی كه مقولات و كم و این چیزهاى خارجى باشد هم تمیّز به شیء دیگر حاصل مىشود درحالىكه اینها فصل نیستند بلكه بهخاطر این است كه ماهیت در حد ذاتش ناقص است و احتیاج به تمامیت دارد.
فَلا یَجوزُ التَقَوُّمَ بِالفَصلِ فى موضِعٍ وَ بِعَدَمِهِ فى موضِعٍ آخَر ... تقوم به فصل در یك جا و عدم نیاز به فصل در جاى دیگر نداریم مگر اینكه در عقل باشد یعنى در عقل ماهیت را بدون فصل تصور مىكنیم، در عقل به شرط فصل تصور مىكنیم، در عقل لابشرط فصل تصور مىكنیم، همۀ اینها مربوط به عقل است. آن جنسى كه بشرطلا در عقل ما تصور میشود، این یك نوعِ عقلى است که شما جنس را به شرط عدم اشتراك با انواع دیگر تصور مىكنید مثلاً حیوانى كه این حیوان در غنم است، به شرط عدم سرایت به انواع دیگر است. شما یك وقت در ذهن فقط حیوان را تصور مىكنید، وقتى حیوان را تصور كردید و در ذهن شما حیوان آمد تمام انواع خارجى از جمله این آدم دوپا هم در ذهن خواهد آمد. این تصور، همه را در خود داخل مىكند؛ اینقدر وسیع است مثل جهنم مىماند ﴿يَوۡمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ ٱمۡتَلَأۡتِ وَتَقُولُ هَلۡ مِن مَّزِيدٖ﴾1 این جهنم همان جنس است عین جنس میماند، میگویند که پُر شدی؟! مىگوید: چهارتا و نصفى ریختى بعد مىگویى که پُر شدی؟! بده بیاید! این جنس هم همین است؛ وقتى جنس را در ذهنتان مىآورید، مثل غنم و جمل و آن ذرات جاندار معلّق در هوا كه بهواسطۀ استنشاق، حساسیت براى آدم مىآورند تا بزرگترین حیوانى كه در دریا هست همۀ اینها را حیوان در برمىگیرد. این حیوان در اینجا حیوان مقسمى مىشود. یك وقتى حیوان بشرطلا را در ذهن مىآورید؛ اینطور نیست که همه در آن بیایند بلکه فقط یك حیوان تنها درنظر بیاید.
مثلاً مىگویند كه آمدند همۀ سگها را در شهر گرفتند و ازبین بردند و کشتند. مىگویید: این حیوانها چه تقصیرى داشتند كه این كار را كردند؟! اینكه «سگها» نمىگویید و «حیوانها» مىگویید؛ میگویید: این «حیوانها» چه تقصیرى داشتند درحالىكه اسم حیوان براى بقیه هم هست، در اینجا این حیوان بشرطلا اخذ شده است چون منظور از جملۀ «حیوانها چه تقصیر داشتند» سایر حیوانات و اغنام و گلهها نیستند بلکه منظور یك طیف خاص از حیوان است كه در اینجا بشرطلا است، این حیوان دراینصورت نوع عقلى مىشود، این اسم «حیوانها» كه مىآوریم در اینجا حکایت به نوع است و وقتى که اشاره به نوع باشد، سایر انواع را در خود نمىتواند شامل بشود.
اللهم صل علی محمد و آل محمد